کتابخوانی📚
⏹به دل شب فرو میروی، اول هول برت میدارد، ولی در عین حال می خواهی بفهمی و آنوقت دیگر از اعماق تاریکی بیرون نمیآیی. ولی خیلی چیزهاست که باید بفهمی. زندگی بیش از حد کوتاه است. دلت نمیخواهد در حق کسی بدی کنی. وسواسهایت را داری، تردید داری که یکهو نتیجهگیری…
⏹ تلاش بیارادهای که در راه گفتار به خرج میدهیم از عمل تصفیه خون به مراتب پیچیدهتر و سختتر است.
عجب مکافاتی است این دهن، این مجموعهی گوشت پر باد که به خودش میپیچد تا سوت بزند، نفس بکشد، به کار بیفتد و از بالای سد گندیده دندانها هر جور صدای ناخوشایندی را بیرون بدهد!
با وجود این مجبوریم همین را بالای سرمان حلوا حلوا کنیم. کار سختی است.
چون ما چیزی نیستیم جز کیسهای از رودههای گرم و گندیده، همیشه با احساسات سر ناسازگاری داریم.
عاشق شدن کاری ندارد، سر پا ماندن است که کار است.
📚 سفر به انتهای شب
✍لویی فردینان سلین
@shafiAzad
عجب مکافاتی است این دهن، این مجموعهی گوشت پر باد که به خودش میپیچد تا سوت بزند، نفس بکشد، به کار بیفتد و از بالای سد گندیده دندانها هر جور صدای ناخوشایندی را بیرون بدهد!
با وجود این مجبوریم همین را بالای سرمان حلوا حلوا کنیم. کار سختی است.
چون ما چیزی نیستیم جز کیسهای از رودههای گرم و گندیده، همیشه با احساسات سر ناسازگاری داریم.
عاشق شدن کاری ندارد، سر پا ماندن است که کار است.
📚 سفر به انتهای شب
✍لویی فردینان سلین
@shafiAzad
The real friend is the one that when you say your problem to, says: now what should we do?
Not what should you do?
رفیق واقعی کسیه که وقتی مشکلتو بهش میگی بگه حالا چیکار کنیم؟ نه اینکه بگه حالا میخوای چیکار کنی؟
@ShafiAzad
Not what should you do?
رفیق واقعی کسیه که وقتی مشکلتو بهش میگی بگه حالا چیکار کنیم؟ نه اینکه بگه حالا میخوای چیکار کنی؟
@ShafiAzad
I wouldn't share my loneliness with others, cause I've did it once and it became more.
تنهاییم را با دیگران تقسیم نخواهم کرد
چون یک بار این کار را کردم، چندین برابر شد.
@ShafiAzad
تنهاییم را با دیگران تقسیم نخواهم کرد
چون یک بار این کار را کردم، چندین برابر شد.
@ShafiAzad
You never lose anyone
You just learn who
loved you truly and stayed.
تو هیچوقت کسی رو از دست نمیدی
تو فقط یاد میگیری که کی
واقعی دوست داشت و موند.
@ShafiAzad
You just learn who
loved you truly and stayed.
تو هیچوقت کسی رو از دست نمیدی
تو فقط یاد میگیری که کی
واقعی دوست داشت و موند.
@ShafiAzad
❤1
⏹غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم، مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم ... درست که فکر کردم، من در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا میشد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که «انسان، بالاخره به همه چیز عادت میکند».
📚بیگانه
✍آلبر کامو👇👇
@shafiAzad
📚بیگانه
✍آلبر کامو👇👇
@shafiAzad
⏹اما او ناگهان سرش را بلند کرد و بصورتم خیره شد و گفت :
« برای چه همیشه از ملاقات من خودداری میکنید؟»
جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم. او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم.
و من گفتم که تا بحال آنرا با خودم در میان نگذاشتهام چون این مطلب در نظرم مسئله بیاهمیتی میآمد . آنگاه او خودرا بـه عقب انداخت و به دیوار تکیه کرد .
کف دستهایش را روی رانهایش قرار داد. تقریباً مثل اینکه با من حرف نمیزند خاطر نشان ساخت که مردم گاهی گمان میکنند که مطمئن هستند.
ولی در حقیقت، ایـن اطمینان در آنها وجود ندارد،
من چیزی نمیگفتم. او به من نگاه کرد و پرسید: « در این باره چه فکر میکنید؟ » جواب دادم این مطلب ممکن است.
💥درهر صورت، من شاید به آنچه که حقیقتهٔ مورد علاقهام بود مطمئن نبودم، اما به آنچه که مورد علاقهام
نبود کاملاً اطمینان داشتم.
📚بیگانه
✍آلبر کامو👇👇👇
@shafiAzad
« برای چه همیشه از ملاقات من خودداری میکنید؟»
جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم. او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم.
و من گفتم که تا بحال آنرا با خودم در میان نگذاشتهام چون این مطلب در نظرم مسئله بیاهمیتی میآمد . آنگاه او خودرا بـه عقب انداخت و به دیوار تکیه کرد .
کف دستهایش را روی رانهایش قرار داد. تقریباً مثل اینکه با من حرف نمیزند خاطر نشان ساخت که مردم گاهی گمان میکنند که مطمئن هستند.
ولی در حقیقت، ایـن اطمینان در آنها وجود ندارد،
من چیزی نمیگفتم. او به من نگاه کرد و پرسید: « در این باره چه فکر میکنید؟ » جواب دادم این مطلب ممکن است.
💥درهر صورت، من شاید به آنچه که حقیقتهٔ مورد علاقهام بود مطمئن نبودم، اما به آنچه که مورد علاقهام
نبود کاملاً اطمینان داشتم.
📚بیگانه
✍آلبر کامو👇👇👇
@shafiAzad
⏹اوایل رمان بیگانه ،کامو از قول مورسو مینویسه: «همه چیز پیرمرد را برای ماری تعریف کردم و ماری خندید.
ماری یکی از پیژامههای مرا تنش کرده بود و آستینهایش را بالا زده بود. وقتی خندید باز دلم هوایش را کرد.
یک دقیقه بعد پرسید آیا عاشقش هستم. گفتم درست نمیدانم اما به گمانم نه»
و این همون حقیقتیه که انگار همه از یاد بردن،
اینکه 💥حرفها بار دارن و کلمهها معنا، باور نمیکنن هربار که آوای معنیداری از فاصلهی تنگ بین دو لب به گوش میرسه، در دنیای بیرون واقعا چیزهایی عوض میشه، انتظاری شکل میگیره، آرزویی به وجود میاد و یا امیدی میمیره، هربار که کلمهایرو در جملهای بکار میبریم در حالی که معنای واقعی اونرو اراده نکردیم، انگار که طفلیرو به دنیا آوردیم و رهاش کردیم،
چه کسی باور میکنه که مسئول یتیمشدن انتظارات و باورهایی باشه که از کلمهها و حرفهاش زادهشدن؟
و تصور کن چه رنجی میکشه کسی که معنای کلمهها رو میدونه، کلمههایی هرجایی و حرفهایی بیرمق که هیچکس جور معنا و مفهومشونرو نمیکشه، مدام ناامید کردیم و ناامید شدیم،
فقط برای این که حرفزدن بلد نبودیم.
@shafiAzad
ماری یکی از پیژامههای مرا تنش کرده بود و آستینهایش را بالا زده بود. وقتی خندید باز دلم هوایش را کرد.
یک دقیقه بعد پرسید آیا عاشقش هستم. گفتم درست نمیدانم اما به گمانم نه»
و این همون حقیقتیه که انگار همه از یاد بردن،
اینکه 💥حرفها بار دارن و کلمهها معنا، باور نمیکنن هربار که آوای معنیداری از فاصلهی تنگ بین دو لب به گوش میرسه، در دنیای بیرون واقعا چیزهایی عوض میشه، انتظاری شکل میگیره، آرزویی به وجود میاد و یا امیدی میمیره، هربار که کلمهایرو در جملهای بکار میبریم در حالی که معنای واقعی اونرو اراده نکردیم، انگار که طفلیرو به دنیا آوردیم و رهاش کردیم،
چه کسی باور میکنه که مسئول یتیمشدن انتظارات و باورهایی باشه که از کلمهها و حرفهاش زادهشدن؟
و تصور کن چه رنجی میکشه کسی که معنای کلمهها رو میدونه، کلمههایی هرجایی و حرفهایی بیرمق که هیچکس جور معنا و مفهومشونرو نمیکشه، مدام ناامید کردیم و ناامید شدیم،
فقط برای این که حرفزدن بلد نبودیم.
@shafiAzad
⏹چهره يک زن جوان ، آرامش و صفا و طراوت سطح يک درياچه را دارد . چهره واقعي زنان ، تنها در سي سالگي آشکار مي گردد ، زيرا تا اين سنين، نقاش تنها در چهره آنان سرخي و سفيدي لبخند و حالاتي را مي بيند که يک مفهوم را تکرار مي کنند . مفهوم جواني و عشق ، مفهومي است يکسان و کم عمق ، زيرا در هنگام پيري ، همه چيز زن گويا مي شود ، و احساسات بر چهره اش نقش مي بندد. او عاشق ، مادر ، و زن بوده است . در اين زمان تندترين حالات شادي و رنج در خطوط سيمايش منعکس مي شود و به صورت هزاران چين و چروک در مي ايد که هر کدام نشانه اي از سرگذشتي است. آنگاه ، چهره يک زن از وحشت و نفرت بزرگوار و بلند پايه مي گردد ، يا از غم و اندوه زيبا ، و يا از آرامش و سکون در خشان و تابناک.
📚زن سي ساله
✍ انوره دوبالزاک
@shafiAzad
📚زن سي ساله
✍ انوره دوبالزاک
@shafiAzad