کتابخوانی📚
6.38K subscribers
6.04K photos
390 videos
12.1K files
990 links
https://www.instagram.com/azadshafi7


👻مخاطب نوشته هام یه موجود خیالیه :)


Admin:
@ShafiAzad7
Download Telegram
خدا اگر بودم
تــــــــو را
به کسی نمی دادم
برای خــــودم بر می داشتم
و از کائنات
می زدم بیرون

#عباس_معروفی
📕دانلود رمان و کتاب صوتی سمفونی مردگان
📝 نویسنده: #عباس_معروفی
🎤🗣راوی: #امیر_اردلان_داودی
👂کیفیت صدا: #56_mp3
💾 حجم: 155 مگابایت (11 بخش )
زمان کل: 10 ساعت و 40 دقیقه
#کتاب_صوتی
#داستان
#تاریخی
#رمان

💯توضیحات:
عباس معروفی زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است . او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید . عباس معروفی به سال ۱۳۳۶ خورشیدی در سنگسر (مهدی‌شهر کنونی) متولد شد . فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات در دبیرستان‌های تهران بوده‌است . نخستین مجموعه داستان او با نام «روبه روی آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد . پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات به چاپ می‌رسید اما با انتشار «سمفونی مردگان» بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد . در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی «گردون» را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد . سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد . معروفی در پی توقیف «گردون» ناگزیر به ترک وطن شد . او به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد؛ مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد . و کلاس‌های داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد و در حال حاضر از طریق این کارها روزگار می‌گذراند .


🔴درباره ی کتاب :

سمفونی مردگان داستان زندگی یک خانواده است که در اردبیل در اواخر سلطنت رضا شاه زندگی می کنند. کتاب از ۴ فصل تشکیل شده که هر فصل از زبان یک راوی نقل می شود. پدر خانواده «جابر اورخانی» مغازه آجیل و خشکبار فروشی در بازار اردبیل دارد. بچه هایش به ترتیب یوسف، آیدین و آیدا، و اورهان هستند که دخترش آیدا، با آیدین دوقلوست . اورهان که بیشتر از سایرین به پدر در اداره مغازه کمک می کند، مورد علاقه اوست و مادر آیدین را بیش از فرزندان دیگرش دوست دارد.

آیدین علاقه بسیاری به درس و مطالعه دارد و اورهان بیشتر به کسب و کار علاقمند است . منزل خانواده اورهانی نزدیک پنکه سازی لرد قراردارد. با اوج گیری جنگ جهانی دوم، دولت روس به بخش های شمالی کشور از جمله آذربایجان حمله هوایی می کند و چتر باز پیاده می کند. این مسئله موجب بروز هرج و مرج در شهر می شود. آشفتگی و ناامنی و کمبود ارزاق، بویژه نان در شهر حاکم می شود. جابر دوستی دارد به نام ایاز که پاسبان است . جابر در بیشتر امور زندگی ایاز را طرف شور و مشورت قرار می دهد. یوسف که در این زمان یک پسر بچه است، تحت تاثیر فضای جنگی حاکم بر شهر در خانه، ادای سربازها را در می آورد مخصوصاً محو تماشای چتر بازها می شود. یک روز هم به تقلید از چتر بازها، چتر بزرگ و سیاه پدر را برمی دارد و با آن از بام خانه پرواز می کند . اما در اثر سقوط از پشت بام، یوسف به نوعی عقب افتادگی دچار می شود . قوای تکلم و شنوایی اش به مرور از بین می رود و چیزی می شود بین آدم و حیوان که مدام می بلعد و خود را کثیف می کند . ایاز که به شدت طرفدار رضا شاه است از کناره گیری او از سلطنت به نفع پسرش، به گریه می افتد و جابر را نیز به گریه می اندازد. در خانواده، اورهان و یوسف کم کم با پدر در اداره مغازه کمک می کنند، اما آیدین علاقه ای به کار آجیل فروشی ندارد.

– «
#کتاب_صوتی🎤🎼🎶

#سال_بلوا

#عباس_معروفی
#رمان

این کتاب صوتی عالی و بی نظیر به صورت زیپ شده تقدیمتان میگردد

توضیحات : 📒📒📒

دار سایه درازی‌ داشت‌. وحشتناک‌ و عجیب‌. خورشید که‌ برمی‌آمد، سایه‌اش‌ از جلو همه مغازه‌ها و خانه‌ها می‌گذشت‌. با این‌ صحنه شگفت‌ سال‌ بلوا آغاز می‌شود. داستانی‌ که‌ در آن‌ همه‌ چیز منظم‌ است‌ و منظم‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ تاریخی‌ است‌ و تاریخی‌ نیست‌؛ داستانی‌ که‌ روایتش‌ خطی‌ است‌ و در عین‌ حال‌ سیال‌ است‌. ماجرا عمدتاً از زبان‌ دختری‌ روایت‌ می‌شود که‌ پدرش‌ سرهنگ‌ است‌ و در آرزوی‌ صعود از پله‌های‌ ترقی‌ مدام‌ سقوط‌ می‌کند. سرهنگ‌ هرگز به‌ پایتخت‌ خوانده‌ نمی‌شود، دخترش‌ نیز به‌ جای‌ آن‌ که‌ همسر ولیعهد و ملکة‌ ایران‌ شود، دل‌ سپرده‌ به‌ عشق‌ کوزه‌گری‌ غریب‌ به‌ ناچار به‌ همسری‌ پزشکی‌ در می‌آید که‌ سرانجام‌ قاتل‌ اوست‌. تصویر موشکافانة‌ مظلومیت‌ زن‌ ایرانی‌، مظلومیت‌ مرد هنرمند ایرانی‌ و تاریخ‌ پرهراس‌ یک‌ سرزمین‌ کهنسال‌، از سال‌ بلوا رمانی‌ ساخته‌ است‌ که‌ هرگز فراموش‌ نمی‌شود. عباسمعروفی‌، روزنامه‌نگار و نویسنده مشهور ایرانی‌، 46 سال‌ دارد، جوایز داخلی‌ و بین‌المللی‌ بسیاری‌ را از آن‌ خود کرده‌ و مدتی‌ است‌ ایران‌ را به‌ ناچار ترک‌ گفته‌ است‌. معروفی‌ اکنون‌ ساکن‌ آلمان‌ است‌، همچنان‌ می‌نویسد و تسلطش‌ بر شیوه‌های‌ مدرن‌ داستان‌نویسی‌ و شناختش‌ از تاریخ‌ و اسطوره‌ او را در زمره پرمخاطب‌ترین‌ نویسندگان‌ ایرانی‌ قرار داده‌ است‌.
#کتاب_PDF 📚📚📚

#تماما_مخصوص

#عباس_معروفی
#رمان


توضیحات : 📒📒📒

داستان از زبان شخصی ایرانی به نام عباس – که در سال های اول بعد از انقلاب از ایران فرار کرده و تنها در برلین زندگی می کنه – روایت می شه. شخصی که دچار نوعی استیصال و سردرگمی شده و هیچ چیز اونو به حس رضایت و خوشبختی نمی رسونه. در واقع گفتگوهای درونی و اتفاقات زندگیش رو در یک بازه ی چند ماهه از زبان خودش می خونید. البته لابلای داستان تغییر فضاهایی به گذشته – زمانی که عباس در ایران زندگی می کرد – وجود داره و تو این بخش ها متوجه علت فرارش از ایران می شید.

می تونم بگم تو این رمان حدود ۳۶۰ صفحه ای از شخصیت های دوستاش، معشوقه هاش، هذیان هاش و خواب هاش و اتفاقات زندگیش می خونیم. اتفاقات و توصیف هایی که گاه ناتمام می مونن و تا آخر داستان دیگه خبری ازشون نمی شه! سبک خاصی نوشته شده و ویژگی دیگرش نوسان هایی هست که بین زمان گذشته و حال و از این اتفاق به اون اتفاق، وجود داره و به نظرم با مهارت خیلی بالایی تغییر فضا می ده. بعضأ توصیفات جالب و منحصربفردی هم توجه مو جلب می کرد.


@ShafiAzad مارا به دوستان خود معرفی کنید
.
عشق را باید با تمام گستردگی‌اش پذیرفت. تنها در جسم نمی‌توان پیدایش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا، در آینه، در خواب، در نفس‌کشیدن‌ها، انگار به ریه می‌رود و آدم مدام احساس می‌کند که دارد بزرگ می‌شود

از کتاب #سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
.
@shafiAzad
می دانی اولين بوسه ی جهان چه طور كشف شد؟
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند...!

📕 سال بلوا
✍🏻 #عباس_معروفی

@ShafiAzad