💫
مردی ز شهرِ هرگزم، از روزگارِ هیچ
جان از نتایج هرگز، تن از تبار هیچ
از شهر بیکرانهی هرگز رسیدهام
تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
#مظاهر_مصفا
فرستنده #مهین_دری
@AdabSar
مردی ز شهرِ هرگزم، از روزگارِ هیچ
جان از نتایج هرگز، تن از تبار هیچ
از شهر بیکرانهی هرگز رسیدهام
تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
#مظاهر_مصفا
فرستنده #مهین_دری
@AdabSar
🌾 @AdabSar
مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
جان از نِتاجِ هرگز و تن از تبار هیچ
از شهر بیکرانهی هرگز رسیدهام
تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
از کوره راه هرگز و هیچم مسافری
در دست خون هرگز و در پای خار هیچ
در دل امید سرد و به سر آرزوی خام
در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ
در کام حرف بوُک و به لب قصهی مگر
بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ
دنبال آب زندگی از چشمهسار مرگ
جویای نخل مردمی از جویبار هیچ
دست از کنار شسته نشسته میان موج
پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ
اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل
فرعی شکسته گشته پر از برگوبار هیچ
خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال
در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ
دیوانهی خردوَر و فرزانهی جهول
عقلآفرین دشت جنون هوشیار هیچ
با عز اقتدار و به پا بند ذل و ضعف
با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ
هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی
از دفتر زمانهی بیاعتبار هیچ
چندی عبث نهاده قدم در ره خیال
یک چند خیره کوفته سر بر جدار هیچ
عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق
یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ
قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب
سیمرغ جوی غافلم از کوهسار هیچ
ناآمده نتاجیام از پشت هول و وهم
نابافته نسیجیام از پود و تار هیچ
گم کرده راه پیکیام از شهر بینشان
پیغام پر ز پوچ رسانم به یار هیچ
خاموش قصه گویم و گویای اخرسم
بی پای بادپویم در رهگذار هیچ
گویایی سکوتم و بیتابی درنگ
تمکین بیقراریام و بیقرار هیچ
صراف سرنوشتم و سنجم بهای خاک
نقاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ
بیع و شرای خونم و بیاع داغ و درد
بازارگان مرگم و گوهرشمار هیچ
جنس همه زیانم و سودای هیچ سود
سوداگر خیالم و سرمایهدار هیچ
سیم سپید سوختهام در شرار پوچ
زر امید باختهام در قمار هیچ
گنجینهی دریغم و ویرانهی فسوس
اندوهگین بیهده افسوسخوار هیچ
آیای بیجوابم امای بیدلیل
گفتار پوچگونه و پنداروار هیچ
ناپایدار کوهم و برجای مانده سیل
گردوننورد گردم و گردونسپار هیچ
گردنده روزگارم و چرخنده آسمان
لیل و نهار سازم و لیل و نهار هیچ
پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
بر گرد خویش دور زده در مدار هیچ
عزلتنشین خانهی بیآسمانهام
محنت گزین بی در و پیکر حصار هیچ
سرمست هوشیاری و هشیار مستیام
بر لب شراب هرگز و در سر خمار هیچ
اندیشهی محالم و سودای باطلم
معنی تراز صورت و صورتنگار هیچ
در وادی فریبم و لب تشنهی سراب
در خانهی دروغم و چشم انتظار هیچ
آزادهی اسیرم و گریان خندهروی
گریان ز چشم خنده بر این روزگار هیچ
بدنامی حیاتم و بر صفحهی زمان
با خون خود نگاشتهام یادگار هیچ
صلحآزمای جنگم و پیکارجوی صلح
بی همنبرد هرگز و چابکسوار هیچ
تیر هلاک یافتهام از شغاد کید
خط امان گرفته از اسفندیار هیچ
بر دوش خویش کشتهی خود را کشیدهام
تا ظلمگاه معدلت از کارزار هیچ
محکوم بیگناهم و معصوم بیپناه
مظلوم بی تظلم و مصلوب دار هیچ
دردم ازین که تافتهام از امید سرد
داغم ازین که سوختهام در شرار هیچ
کس خواستار هرگز، هرگز شنیدهاید؟
یا هیچ دیدهاید کسی دوستار هیچ؟
آن هیچکس که هرگز نشنیدهای منم
هم دوستار هرگز و هم خواستار هیچ!
#مظاهر_مصفا
آموزگار و پژوهشگر زبان و ادب پارسی
۱ فروردین ۱۳۱۱ - ۸ آبان ۱۳۹۸
چامهی بلند "هیچ" نامیترین سرودهی مصفا است. روانش شاد و یادش گرامی باد.
🌿 @AdabSar
مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
جان از نِتاجِ هرگز و تن از تبار هیچ
از شهر بیکرانهی هرگز رسیدهام
تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
از کوره راه هرگز و هیچم مسافری
در دست خون هرگز و در پای خار هیچ
در دل امید سرد و به سر آرزوی خام
در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ
در کام حرف بوُک و به لب قصهی مگر
بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ
دنبال آب زندگی از چشمهسار مرگ
جویای نخل مردمی از جویبار هیچ
دست از کنار شسته نشسته میان موج
پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ
اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل
فرعی شکسته گشته پر از برگوبار هیچ
خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال
در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ
دیوانهی خردوَر و فرزانهی جهول
عقلآفرین دشت جنون هوشیار هیچ
با عز اقتدار و به پا بند ذل و ضعف
با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ
هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی
از دفتر زمانهی بیاعتبار هیچ
چندی عبث نهاده قدم در ره خیال
یک چند خیره کوفته سر بر جدار هیچ
عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق
یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ
قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب
سیمرغ جوی غافلم از کوهسار هیچ
ناآمده نتاجیام از پشت هول و وهم
نابافته نسیجیام از پود و تار هیچ
گم کرده راه پیکیام از شهر بینشان
پیغام پر ز پوچ رسانم به یار هیچ
خاموش قصه گویم و گویای اخرسم
بی پای بادپویم در رهگذار هیچ
گویایی سکوتم و بیتابی درنگ
تمکین بیقراریام و بیقرار هیچ
صراف سرنوشتم و سنجم بهای خاک
نقاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ
بیع و شرای خونم و بیاع داغ و درد
بازارگان مرگم و گوهرشمار هیچ
جنس همه زیانم و سودای هیچ سود
سوداگر خیالم و سرمایهدار هیچ
سیم سپید سوختهام در شرار پوچ
زر امید باختهام در قمار هیچ
گنجینهی دریغم و ویرانهی فسوس
اندوهگین بیهده افسوسخوار هیچ
آیای بیجوابم امای بیدلیل
گفتار پوچگونه و پنداروار هیچ
ناپایدار کوهم و برجای مانده سیل
گردوننورد گردم و گردونسپار هیچ
گردنده روزگارم و چرخنده آسمان
لیل و نهار سازم و لیل و نهار هیچ
پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
بر گرد خویش دور زده در مدار هیچ
عزلتنشین خانهی بیآسمانهام
محنت گزین بی در و پیکر حصار هیچ
سرمست هوشیاری و هشیار مستیام
بر لب شراب هرگز و در سر خمار هیچ
اندیشهی محالم و سودای باطلم
معنی تراز صورت و صورتنگار هیچ
در وادی فریبم و لب تشنهی سراب
در خانهی دروغم و چشم انتظار هیچ
آزادهی اسیرم و گریان خندهروی
گریان ز چشم خنده بر این روزگار هیچ
بدنامی حیاتم و بر صفحهی زمان
با خون خود نگاشتهام یادگار هیچ
صلحآزمای جنگم و پیکارجوی صلح
بی همنبرد هرگز و چابکسوار هیچ
تیر هلاک یافتهام از شغاد کید
خط امان گرفته از اسفندیار هیچ
بر دوش خویش کشتهی خود را کشیدهام
تا ظلمگاه معدلت از کارزار هیچ
محکوم بیگناهم و معصوم بیپناه
مظلوم بی تظلم و مصلوب دار هیچ
دردم ازین که تافتهام از امید سرد
داغم ازین که سوختهام در شرار هیچ
کس خواستار هرگز، هرگز شنیدهاید؟
یا هیچ دیدهاید کسی دوستار هیچ؟
آن هیچکس که هرگز نشنیدهای منم
هم دوستار هرگز و هم خواستار هیچ!
#مظاهر_مصفا
آموزگار و پژوهشگر زبان و ادب پارسی
۱ فروردین ۱۳۱۱ - ۸ آبان ۱۳۹۸
چامهی بلند "هیچ" نامیترین سرودهی مصفا است. روانش شاد و یادش گرامی باد.
🌿 @AdabSar