@AdabSar
خانمانسوز بود آتشِ آهی، گاهی
نالهای میشکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بیخبر خفته براهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده بهچاهی، گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتشافروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنیبخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی!
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
خانمانسوز بود آتشِ آهی، گاهی
نالهای میشکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بیخبر خفته براهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده بهچاهی، گاهی
هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتشافروز شود برق نگاهی، گاهی
روشنیبخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبندهترت میبینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی!
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
پرده-پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هماینک از در صلح آمدهست
بس که گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویش خویش من مرا و هرچه منها بود سوخت
کشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گُزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزمسازان جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم، سر کشیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطره-قطره سوختم تا آفریدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
فرستنده #مهین_دری
@AdabSar
پرده-پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هماینک از در صلح آمدهست
بس که گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویش خویش من مرا و هرچه منها بود سوخت
کشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گُزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی دادهام
راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حراجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزمسازان جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم، سر کشیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطره-قطره سوختم تا آفریدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
فرستنده #مهین_دری
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
پرده-پرده آنقدَر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از در صلح آمدهست
بس که گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویش خود بپرس
خویشیابی را گُزیدم بس گَزیدم خویش را
می شدم، ساقی شدم، ساغرشدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی دادهام
راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حرّاجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزمسازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم سر کشیدم خویش را
اشک و من در یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین کـه بـا گوهر کشیدم خویش را
شمعم و بـا سوختن تـا آخرین دم زندهام
قطره-قطره سوختم تا آفـریدم خویش را
هوی-هوی بزم درویشان کرمانشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم وارسیدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
پرده-پرده آنقدَر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از در صلح آمدهست
بس که گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویش خود بپرس
خویشیابی را گُزیدم بس گَزیدم خویش را
می شدم، ساقی شدم، ساغرشدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه گرمی دادهام
راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
بردهداران زمانها چوب حرّاجم زدند
دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را
بزمسازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم سر کشیدم خویش را
اشک و من در یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین کـه بـا گوهر کشیدم خویش را
شمعم و بـا سوختن تـا آخرین دم زندهام
قطره-قطره سوختم تا آفـریدم خویش را
هوی-هوی بزم درویشان کرمانشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم وارسیدم خویش را
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
من كه مشغولم به كارِ دل چه تدبیری مرا
من كه بیزارم ز كارِ گل چه تزویری مرا
من كه سیرابم چنین از چشمهی جوشان عشق
خلق اگر با من نمیجوشد چه تاثیری مرا
من كه با چشمِ حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم چه تحقیری مرا
خامهی قدرت به نامم برگ آزادی نوشت
ای اسیران زین گرامیتر چه تقدیری مرا
نام من در زمرهی این نامداران گو مباش
بر سرِ امواجِ سرگردان چه تصویری مرا
نشئهی جاویدِ من از بادهی شوریدگیست
بهتر از این مست خواهی با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانیِ دل بستهام امیدها
عشق آبادِ ابد بادا چه تعمیری مرا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
من كه مشغولم به كارِ دل چه تدبیری مرا
من كه بیزارم ز كارِ گل چه تزویری مرا
من كه سیرابم چنین از چشمهی جوشان عشق
خلق اگر با من نمیجوشد چه تاثیری مرا
من كه با چشمِ حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم چه تحقیری مرا
خامهی قدرت به نامم برگ آزادی نوشت
ای اسیران زین گرامیتر چه تقدیری مرا
نام من در زمرهی این نامداران گو مباش
بر سرِ امواجِ سرگردان چه تصویری مرا
نشئهی جاویدِ من از بادهی شوریدگیست
بهتر از این مست خواهی با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانیِ دل بستهام امیدها
عشق آبادِ ابد بادا چه تعمیری مرا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
ما وقار کوه را گاهی به کاهی دیدهایم
ماورای آنچه میبینید گاهی دیدهایم
سالک روشندلیم از گمشدن تشویش نیست
جای پای دوست را در کورهراهی دیدهایم
عاشق بیپاوسر شو چون که بسیار از فلک
کجرویها در بساط کجکلاهی دیدهایم
ای کواکب خیرهچشمی بس که در گَردانسپهر
چون شما ما هم گذشت سال و ماهی دیدهایم
رنگ و رو ای گل دلیل لطف باطن نیست نیست
این کرامت را گهی هم در گیاهی دیدهایم
ای بهدستآوردهقدرت کار خلق آسان مگیر
عالمی در خون کشیدن ز اشتباهی دیدهایم
از نوای بینوایان اینقدر غافل مباش
بارها تأثیر صد آتش به آهی دیدهایم
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
ما وقار کوه را گاهی به کاهی دیدهایم
ماورای آنچه میبینید گاهی دیدهایم
سالک روشندلیم از گمشدن تشویش نیست
جای پای دوست را در کورهراهی دیدهایم
عاشق بیپاوسر شو چون که بسیار از فلک
کجرویها در بساط کجکلاهی دیدهایم
ای کواکب خیرهچشمی بس که در گَردانسپهر
چون شما ما هم گذشت سال و ماهی دیدهایم
رنگ و رو ای گل دلیل لطف باطن نیست نیست
این کرامت را گهی هم در گیاهی دیدهایم
ای بهدستآوردهقدرت کار خلق آسان مگیر
عالمی در خون کشیدن ز اشتباهی دیدهایم
از نوای بینوایان اینقدر غافل مباش
بارها تأثیر صد آتش به آهی دیدهایم
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
تو زیبا نیستی من کِلکِ زیباآفرین دارم
تو شیدا نیستی من شورِ شیداآفرین دارم
تو در بزمِ من این آوازهی مستی به خود بستی
تو رسوا نیستی من جامِ رسواآفرین دارم
جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد
تو لیلا نیستی من عشقِ لیلاآفرین دارم
تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم
تو رویا نیستی من فکرِ رویاآفرین دارم
در این گلزار از هرسو خرامد سرو آزادی
تو رعنا نیستی من چشمِ رعناآفرین دارم
تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان
تو تنها نیستی من بختِ تنهاآفرین دارم
تو سود اشک من هستی که جوشانتر ز دریایی
تو دریا نیستی من اشکِ دریاآفرین دارم
تو با شیرینی شعرِ من اینسان مجلسآرایی
تو گویا نیستی من طبعِ گویاآفرین دارم
تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم
تو سینا نیستی من برقِ سیناآفرین دارم
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
تو زیبا نیستی من کِلکِ زیباآفرین دارم
تو شیدا نیستی من شورِ شیداآفرین دارم
تو در بزمِ من این آوازهی مستی به خود بستی
تو رسوا نیستی من جامِ رسواآفرین دارم
جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد
تو لیلا نیستی من عشقِ لیلاآفرین دارم
تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم
تو رویا نیستی من فکرِ رویاآفرین دارم
در این گلزار از هرسو خرامد سرو آزادی
تو رعنا نیستی من چشمِ رعناآفرین دارم
تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان
تو تنها نیستی من بختِ تنهاآفرین دارم
تو سود اشک من هستی که جوشانتر ز دریایی
تو دریا نیستی من اشکِ دریاآفرین دارم
تو با شیرینی شعرِ من اینسان مجلسآرایی
تو گویا نیستی من طبعِ گویاآفرین دارم
تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم
تو سینا نیستی من برقِ سیناآفرین دارم
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
میروی تا در پیات شور و شری ماند بهجا
عاشقی دیوانه با چشمِ تری ماند بهجا
کاش سرتاپا تو بودی آتش و من خرمنی
تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بهجا
از منِ سرگشته هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصهی رنجآوری ماند بهجا
اینقدر هم بینشان در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشتِ پَری ماند بهجا
در دلم بعد از تو ای عشقآفرینِ همزبان
آتشی شوری فغانی محشری ماند بهجا
بازگردی آن زمان کز اینهمه آشفتگی
جای من تنها پریشاندفتری ماند بهجا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
میروی تا در پیات شور و شری ماند بهجا
عاشقی دیوانه با چشمِ تری ماند بهجا
کاش سرتاپا تو بودی آتش و من خرمنی
تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بهجا
از منِ سرگشته هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصهی رنجآوری ماند بهجا
اینقدر هم بینشان در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشتِ پَری ماند بهجا
در دلم بعد از تو ای عشقآفرینِ همزبان
آتشی شوری فغانی محشری ماند بهجا
بازگردی آن زمان کز اینهمه آشفتگی
جای من تنها پریشاندفتری ماند بهجا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
ای دل ز من بریده ز یادم نمیروی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
ای دل ز من بریده ز یادم نمیروی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
@AdabSar
میگریم و میخندم، دیوانه چنین باید
میسوزم و میسازم، پروانه چنین باید
میکوبم و میرقصم، مینالم و میخوانم
در بزمِ جهان شورِ مستانه چنین باید
من اینهمه شیدایی دارم ز لب جامی
در دستِ تو ای ساقی پیمانه چنین باید
خلقم ز پی افتادند تا مست بگیرندم
در صحبت بیعقلان فرزانه چنین باید
یکسو بَرَدَم عارف، یکسو كِشَدَم عامی
بازیچهی هر دستی طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیحِ شیخم بهدر از ره برد
یا دام چنان باید یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا مستی کن و دست افشان
خندیدن بر دنیا رندانه چنین باید
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
میگریم و میخندم، دیوانه چنین باید
میسوزم و میسازم، پروانه چنین باید
میکوبم و میرقصم، مینالم و میخوانم
در بزمِ جهان شورِ مستانه چنین باید
من اینهمه شیدایی دارم ز لب جامی
در دستِ تو ای ساقی پیمانه چنین باید
خلقم ز پی افتادند تا مست بگیرندم
در صحبت بیعقلان فرزانه چنین باید
یکسو بَرَدَم عارف، یکسو كِشَدَم عامی
بازیچهی هر دستی طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیحِ شیخم بهدر از ره برد
یا دام چنان باید یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا مستی کن و دست افشان
خندیدن بر دنیا رندانه چنین باید
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
👍1
@AdabSar
سايهی بیادبی خیمه چو زد بر سر ما
خارها رُست ز گلزار ادبپرورِ ما
دلقكان تكیه چو بر مسند ساقی بزدند
پر شد از بادهی آلوده به سم ساغر ما
بسكه با صورت حق سيرت باطل دیدیم
جلوهی نورِ خدا هم نشود باور ما
فضل خاموش و مريدانِ فضيحت به خروش
عجب از حوصلهی آن كه دهد كیفر ما
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
سايهی بیادبی خیمه چو زد بر سر ما
خارها رُست ز گلزار ادبپرورِ ما
دلقكان تكیه چو بر مسند ساقی بزدند
پر شد از بادهی آلوده به سم ساغر ما
بسكه با صورت حق سيرت باطل دیدیم
جلوهی نورِ خدا هم نشود باور ما
فضل خاموش و مريدانِ فضيحت به خروش
عجب از حوصلهی آن كه دهد كیفر ما
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
ای دل ز من بریده ز یادم نمیروی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
ای دل ز من بریده ز یادم نمیروی
وی پا ز من کشیده ز یادم نمیروی
ای رفته از برابر چشمم به کوی غیر
اشکم به دیده دیده ز یادم نمیروی
آن چشم را به روی چه کس باز میکنی
ای آهوی رمیده ز یادم نمیروی
در سایهی کدام نهالی روم به خواب
ای نخل بررسیده ز یادم نمیروی
دانم که امشبم به سحرگه نمیرود
ای جلوهی سپیده ز یادم نمیروی
تا خواند این غزل ز من آن سروناز گفت
ای بیدِ قدخمیده ز یادم نمیروی
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
👍1
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
من كه مشغولم به كارِ دل چه تدبیری مرا
من كه بیزارم ز كارِ گل چه تزویری مرا
من كه سیرابم چنین از چشمهی جوشان عشق
خلق اگر با من نمیجوشد چه تاثیری مرا
من كه با چشمِ حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم چه تحقیری مرا
خامهی قدرت به نامم برگ آزادی نوشت
ای اسیران زین گرامیتر چه تقدیری مرا
نام من در زمرهی این نامداران گو مباش
بر سرِ امواجِ سرگردان چه تصویری مرا
نشئهی جاویدِ من از بادهی شوریدگیست
بهتر از این مست خواهی با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانیِ دل بستهام امیدها
عشق آبادِ ابد بادا چه تعمیری مرا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar
من كه مشغولم به كارِ دل چه تدبیری مرا
من كه بیزارم ز كارِ گل چه تزویری مرا
من كه سیرابم چنین از چشمهی جوشان عشق
خلق اگر با من نمیجوشد چه تاثیری مرا
من كه با چشمِ حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم چه تحقیری مرا
خامهی قدرت به نامم برگ آزادی نوشت
ای اسیران زین گرامیتر چه تقدیری مرا
نام من در زمرهی این نامداران گو مباش
بر سرِ امواجِ سرگردان چه تصویری مرا
نشئهی جاویدِ من از بادهی شوریدگیست
بهتر از این مست خواهی با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانیِ دل بستهام امیدها
عشق آبادِ ابد بادا چه تعمیری مرا
#معینی_کرمانشاهی
@AdabSar