۲. آرمانجویی، آرمانپروری یا آرمانگردانی از نخستین و مهمترین اموری است که توضیحدهندۀ برآمدن تودهها و روانشناسی ویژۀ آنها است. فروید میاندیشد که موقعیت کلی «آرمان من» در افراد تشکیلدهندۀ توده از دید ساختاری و ارتباطی دنبالۀ موقعیت کهنالگویی «قبیله نخستین» است، منتهی در جریان گذار از سرآغاز تاریخ اجتماعی به دوران بازپسین و امروزین ترس و کین و انزجار (که دیرزمانی بر روابط میان افرد قبیله و پدرـ رئیس چیره بوده است) به مهرورزی و ستایش بدل میشود و پدرـ رئیس دیرینه نیز در پرتو ظهور در وجود راهبر به مرتبۀ آرمان (کمال مطلوب) ارتقا مییابد.
از سوی دیگر «آرمان من» که الگوی بنیانی در روانشناسی فرد و گروه است، در عین شرکتجستن در شکلگیری «آرمان گروهی»، بهتدریج جای خود را به این آرمان اخیر وامیگذارد. با اینهمه چیز درخوری از ساختار و بافتار مناسبات درونگروهی روزگار باستان، و نیز از طبیعت روانشناختی این مناسبات، در درازای زمان دوام میآورد و، بهرغم پسوپیش شدن مراتبی از این مناسبات و تبدیل گشتن ترس و کین و انزجار به مهرورزی و ستایش، به تودههای نوظهور رخنه میکند.
در اینباره فروید دو محیط ارتش و کلیسا را مثال میآورد. سرکردگان و فرمانفرمایان در این دو محیط، همانند پدرـ رئیس دیرینه، افراد را بهگونۀ برابر و یکسان تحت قدرت خود و فرمانبرداری قرار میدهند. این امر یادآور ماهیت مناسبات گروهی در روزگار قبیلۀ نخستین است، زیرا در آن زمان همۀ «پسران نیک میدانستند که تهدید و ارعاب پدر بهگونۀ برابر و یکسان شامل یکایک آنان میشود، و اینکه هریک نیز بهاندازۀ دیگری از او حساب میبرد.» از دید فروید این صورت از برابری و مساوات است که، با روانه شدن در مسیر «پیشرفت و ترقی» و تحول تدریجی، اندکاندک راه را برای پایگیری «وظایف اجتماعی» و هنجارهای مدنی عادلانه در سطح جامعه هموار ساخته است. لذا آن صورت از «برابری» که در روزگار باستان در امر فرمانفرمایی و ارعاب (از سوی پدرـ رئیس) و امر #ترس و #فرمان_برداری (نزد پسران) وجود داشته است با گذشت زمان وجههای مهرورزانه و دلپسند به خود میگیرد و از این رهگذر راهبر نیز در چهرهای ستودنی و آرمانی خود مینماید.
از سوی دیگر «آرمان من» که الگوی بنیانی در روانشناسی فرد و گروه است، در عین شرکتجستن در شکلگیری «آرمان گروهی»، بهتدریج جای خود را به این آرمان اخیر وامیگذارد. با اینهمه چیز درخوری از ساختار و بافتار مناسبات درونگروهی روزگار باستان، و نیز از طبیعت روانشناختی این مناسبات، در درازای زمان دوام میآورد و، بهرغم پسوپیش شدن مراتبی از این مناسبات و تبدیل گشتن ترس و کین و انزجار به مهرورزی و ستایش، به تودههای نوظهور رخنه میکند.
در اینباره فروید دو محیط ارتش و کلیسا را مثال میآورد. سرکردگان و فرمانفرمایان در این دو محیط، همانند پدرـ رئیس دیرینه، افراد را بهگونۀ برابر و یکسان تحت قدرت خود و فرمانبرداری قرار میدهند. این امر یادآور ماهیت مناسبات گروهی در روزگار قبیلۀ نخستین است، زیرا در آن زمان همۀ «پسران نیک میدانستند که تهدید و ارعاب پدر بهگونۀ برابر و یکسان شامل یکایک آنان میشود، و اینکه هریک نیز بهاندازۀ دیگری از او حساب میبرد.» از دید فروید این صورت از برابری و مساوات است که، با روانه شدن در مسیر «پیشرفت و ترقی» و تحول تدریجی، اندکاندک راه را برای پایگیری «وظایف اجتماعی» و هنجارهای مدنی عادلانه در سطح جامعه هموار ساخته است. لذا آن صورت از «برابری» که در روزگار باستان در امر فرمانفرمایی و ارعاب (از سوی پدرـ رئیس) و امر #ترس و #فرمان_برداری (نزد پسران) وجود داشته است با گذشت زمان وجههای مهرورزانه و دلپسند به خود میگیرد و از این رهگذر راهبر نیز در چهرهای ستودنی و آرمانی خود مینماید.