دختران حوا
Photo
🌹به یاد ماریا🌹
صدای بوق اتوبوس و صدای بلند شوفری که میگفت: تهران.. تهران .... رشته افکارم را پاره کرد.
درصندلی کمی جابه جا شدم و ازشیشه نگاه سردم را به جاده دوختم.
مدتی حالم ناخوش و تنم رنجور بود، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده نمیدانستم ممکن است درگیر چه بیماری شده باشم ولی آن روزها فهمیده بودم سلامتی ام دستخوش اتفاق ناگواری شده است.
با ماریا صحبت کردم و قرار گذاشتیم به اتفاق نزد پزشکش برویم.
چهارشنبه بود وغروب دلگیر پاییز، من بودم و هجوم تنهایی و غربت ....
از پله های اتوبوس پایین آمدم که تلفنم زنگ خورد، ماریا بود راهنمایی ام کرد با مترو خودم را به مطب برسانم.
در مطب منتظرم بود، دیدمش، نگران بود اما به روی خودش نمی آورد. جواب پاتولوژی دست او بود گفت:« منکه چیزی ازش متوجه نشدم، بهتره دکتر ببینه! » اما من میدانستم او بر اساس تجربه هایی که داشت میدانست در آن برگه چه چیزهایی نوشته شده. چاره ای نداشتم جز انتظار دیدار پزشک. دوساعت گذشت؛به رفت و آمد بیماران نگاه میکردم و به اتفاق خوب وبدی که در انتظار هریک از آنان بود. اصلا به خودم فکر نمیکردم چون هنوز امیدوار بودم وبا خودم میگفتم: چیز مهمی نیست، تو « خوبی».
باصدای منشی که اسم مرا خواند از جا بلند شدیم، وارد اتاق پزشک شدیم ،ماریا روبروی دکتر نشست و من روی صندلی که در سمت راست دکتر بود.
دکتر با دقت نتیجه پاتولوژی را میخواند و نگرانی در چشمهای ماریا فریاد میزد و من هنوز امیدوار بودم که اتفاقی نیفتاده !
من وماریا چشممان به دهان دکتر دوخته بود که سرش را به طرف من چرخاند، عینکش را جابجا کرد و پرده از حقیقت آن خطوط انگلیسی جواب پاتولوژی برداشت.
او حرف میزد و من نمی شنیدم، او دستور پزشکی میداد و من نمیفهمیدم چه میگوید، از بین هاله اشک فقط ماریا را میدیدم که نگران و آشفته دستورات پزشک را یادداشت میکند...
امروز ۹۹/۸/۳ چهل روز از رفتنش گذشته و من هنوز باور ندارم رفتنش را.
هنوز امید دارم اگر اینبار به تهران بروم ببینمش. هنوز منتظر صدای دلنیشنش هستم که با لهجه شیرین شمالی با من حرف بزند.
قرار بود به اتفاق دوستان وقتی حال من و او خوب شد برویم زیارت امام رضا.
قرار بود دوباره دور هم جمع شویم.
قرار بود اینبار هم بیماری را شکست دهد.
قرار بود خوب شود...
ماریا فرشته نجات من شده بود، اصلا انگار خدا به او ماموریت داده بود بماند، بماند که به من زندگی ببخشد، بماند که من بمانم....قرار نبود برود.
تهران، پاییز، مطب، داروخانه، تزریق، #سرطان_سینه...کابوس تلخ این روزهای من بدون او....
دلم هرشب برایت تنگ میشود، میدانم بهترین جای بهشت خانه داری ولی افسوس میخورم آن روزهای آخر چرا دوباره به خانه ات نیامدم چرا دوباره ندیدمت ماریا....
#سرطان_سینه
در هر ۴۰ دقیقه یک زن در ایران به سرطان سینه مبتلا میشود به طوری که در حال حاضر، آمار مبتلایان به این بیماری در کشور هشت درصد جمعیت زنان است و از هر هشت زن مبتلا تنها ۲ نفر مبتلای آگاه هستند که از بیماری خود اطلاع دارند.
امید است آگاهی بخشی زنان این سرزمین توسط مراکز سلامت و همچنین حمایت بخش های دولتی از بیماران مبتلا به لحاظ هزینه درمان و بیمه کردن تمام زنانی که نقش مادر یا دختر یا همسر در خانواده را دارند و نیمی از جمعیت را تشکیل میدهند عاملی شود در کاهش مرگ و میر این بیماری.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
صدای بوق اتوبوس و صدای بلند شوفری که میگفت: تهران.. تهران .... رشته افکارم را پاره کرد.
درصندلی کمی جابه جا شدم و ازشیشه نگاه سردم را به جاده دوختم.
مدتی حالم ناخوش و تنم رنجور بود، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده نمیدانستم ممکن است درگیر چه بیماری شده باشم ولی آن روزها فهمیده بودم سلامتی ام دستخوش اتفاق ناگواری شده است.
با ماریا صحبت کردم و قرار گذاشتیم به اتفاق نزد پزشکش برویم.
چهارشنبه بود وغروب دلگیر پاییز، من بودم و هجوم تنهایی و غربت ....
از پله های اتوبوس پایین آمدم که تلفنم زنگ خورد، ماریا بود راهنمایی ام کرد با مترو خودم را به مطب برسانم.
در مطب منتظرم بود، دیدمش، نگران بود اما به روی خودش نمی آورد. جواب پاتولوژی دست او بود گفت:« منکه چیزی ازش متوجه نشدم، بهتره دکتر ببینه! » اما من میدانستم او بر اساس تجربه هایی که داشت میدانست در آن برگه چه چیزهایی نوشته شده. چاره ای نداشتم جز انتظار دیدار پزشک. دوساعت گذشت؛به رفت و آمد بیماران نگاه میکردم و به اتفاق خوب وبدی که در انتظار هریک از آنان بود. اصلا به خودم فکر نمیکردم چون هنوز امیدوار بودم وبا خودم میگفتم: چیز مهمی نیست، تو « خوبی».
باصدای منشی که اسم مرا خواند از جا بلند شدیم، وارد اتاق پزشک شدیم ،ماریا روبروی دکتر نشست و من روی صندلی که در سمت راست دکتر بود.
دکتر با دقت نتیجه پاتولوژی را میخواند و نگرانی در چشمهای ماریا فریاد میزد و من هنوز امیدوار بودم که اتفاقی نیفتاده !
من وماریا چشممان به دهان دکتر دوخته بود که سرش را به طرف من چرخاند، عینکش را جابجا کرد و پرده از حقیقت آن خطوط انگلیسی جواب پاتولوژی برداشت.
او حرف میزد و من نمی شنیدم، او دستور پزشکی میداد و من نمیفهمیدم چه میگوید، از بین هاله اشک فقط ماریا را میدیدم که نگران و آشفته دستورات پزشک را یادداشت میکند...
امروز ۹۹/۸/۳ چهل روز از رفتنش گذشته و من هنوز باور ندارم رفتنش را.
هنوز امید دارم اگر اینبار به تهران بروم ببینمش. هنوز منتظر صدای دلنیشنش هستم که با لهجه شیرین شمالی با من حرف بزند.
قرار بود به اتفاق دوستان وقتی حال من و او خوب شد برویم زیارت امام رضا.
قرار بود دوباره دور هم جمع شویم.
قرار بود اینبار هم بیماری را شکست دهد.
قرار بود خوب شود...
ماریا فرشته نجات من شده بود، اصلا انگار خدا به او ماموریت داده بود بماند، بماند که به من زندگی ببخشد، بماند که من بمانم....قرار نبود برود.
تهران، پاییز، مطب، داروخانه، تزریق، #سرطان_سینه...کابوس تلخ این روزهای من بدون او....
دلم هرشب برایت تنگ میشود، میدانم بهترین جای بهشت خانه داری ولی افسوس میخورم آن روزهای آخر چرا دوباره به خانه ات نیامدم چرا دوباره ندیدمت ماریا....
#سرطان_سینه
در هر ۴۰ دقیقه یک زن در ایران به سرطان سینه مبتلا میشود به طوری که در حال حاضر، آمار مبتلایان به این بیماری در کشور هشت درصد جمعیت زنان است و از هر هشت زن مبتلا تنها ۲ نفر مبتلای آگاه هستند که از بیماری خود اطلاع دارند.
امید است آگاهی بخشی زنان این سرزمین توسط مراکز سلامت و همچنین حمایت بخش های دولتی از بیماران مبتلا به لحاظ هزینه درمان و بیمه کردن تمام زنانی که نقش مادر یا دختر یا همسر در خانواده را دارند و نیمی از جمعیت را تشکیل میدهند عاملی شود در کاهش مرگ و میر این بیماری.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters