🖊 زنان کوچک
به نیمه های اسفند نزدیک می شویم به انتهای سال و رسیدن نوروز اما هوای جنوب در اسفند ماه بوی بهار دارد,هوا معتدل و بهاریست. به ساعتم نگاه کردم حدود 9/5 صبح را نشان می داد که وارد داروخانه هلال احمر اهواز شدم نوبت گرفتم و به صندلی هایی که درسالن بود نگاه کردم دنبال جایی برای نشستن بودم که چشمم افتاد به صندلی خالی کنار یک"زن" .
کنارش نشستم چیزی نگذشت که برگه نوبت را نشانم داد و با لهجه شیرین عربی به زبان فارسی پرسید چند نفردیگه تو نوبت هستن؟ فهمیدم سواد خواندن ندارد, گفتم ۶ نفر.
گفت: از انتظار خسته شدم یه ساعته تو صفم.
میشد نگرانی را درچشمهایش خواند
دوباره پرسید داروهای دیابت گرونن؟
گفتم: نمیدونم.
گفت: شنیدم گرونه.
پرسیدم: برای کی میخوای؟
گفت: برای پسرم.
پرسیدم: دفعات قبل داروها رو با چه قیمتی خریدی؟
گفت: تاقبل از این یه فرد خیّر داروها رو تهیه میکرد امروز اون خیّر نیست من برای تهیه دارو اومدم میترسم گرون باشه و پول کم بیارم شوهرم زندانه و درآمدی ندارم.
ساکت شد بعد دوباره گفت: باید زودتر برگردم خونه بچه هام تنهان.
چند روز دیگه عروسی دخترمه.
دقیقتر نگاهش کردم در سن و سالی نبود که وقت عروس کردن دخترش باشد خیلی جوانتر از آن بود که داماد داشته باشد.
پرسیدم: دخترت چندسالشه؟!!
آهی کشید و گفت: ۱۲ سال کلاسِ هفتمه!
با تعجب پرسیدم: ۱۲ سال؟ داماد چندساله ست؟گفت: ۲۸ سال; پسرخوبیه کارگر نانواییه.
درجواب چرای سوالم گفت زندگی سخته "مجبور" بودم.
اپراتور شماره اش را خواند, از کنارم بلند شد, قامتش خسته بود, به طرف باجه رفت و من هنوز نگرانی را در چشم هایش می دیدم.
کودک همسری در استان من(خوزستان) آمار بالایی دارد که دلایل زیادی دارد. یکی از آنها فقر مالی و اقتصادی خانواده هاست.
خانواده های کم درآمد یا بی درآمد به دلیل اینکه نمی توانند هزینه فرزندان را تامین کنند اقدام به ازدواج دختران در سنین پایین کرده تا نان خور یکی دیگر شوند!
و دیگر کار به اینجا نمی کشد که این دختر ۱۲ ساله چیزی از زندگی مشترک میداند یاخیر!؟ کار به اینجا نمی کشد که این دختر حق انتخاب دارد یاخیر!؟ و اصلا کار به حق داشتن و نداشتن نمی کشد.
فقرمالی والدین برای او تصمیم میگیرد که عروس کدامین حجله باشد...
#فریده_عبادی
دانشجودکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
به نیمه های اسفند نزدیک می شویم به انتهای سال و رسیدن نوروز اما هوای جنوب در اسفند ماه بوی بهار دارد,هوا معتدل و بهاریست. به ساعتم نگاه کردم حدود 9/5 صبح را نشان می داد که وارد داروخانه هلال احمر اهواز شدم نوبت گرفتم و به صندلی هایی که درسالن بود نگاه کردم دنبال جایی برای نشستن بودم که چشمم افتاد به صندلی خالی کنار یک"زن" .
کنارش نشستم چیزی نگذشت که برگه نوبت را نشانم داد و با لهجه شیرین عربی به زبان فارسی پرسید چند نفردیگه تو نوبت هستن؟ فهمیدم سواد خواندن ندارد, گفتم ۶ نفر.
گفت: از انتظار خسته شدم یه ساعته تو صفم.
میشد نگرانی را درچشمهایش خواند
دوباره پرسید داروهای دیابت گرونن؟
گفتم: نمیدونم.
گفت: شنیدم گرونه.
پرسیدم: برای کی میخوای؟
گفت: برای پسرم.
پرسیدم: دفعات قبل داروها رو با چه قیمتی خریدی؟
گفت: تاقبل از این یه فرد خیّر داروها رو تهیه میکرد امروز اون خیّر نیست من برای تهیه دارو اومدم میترسم گرون باشه و پول کم بیارم شوهرم زندانه و درآمدی ندارم.
ساکت شد بعد دوباره گفت: باید زودتر برگردم خونه بچه هام تنهان.
چند روز دیگه عروسی دخترمه.
دقیقتر نگاهش کردم در سن و سالی نبود که وقت عروس کردن دخترش باشد خیلی جوانتر از آن بود که داماد داشته باشد.
پرسیدم: دخترت چندسالشه؟!!
آهی کشید و گفت: ۱۲ سال کلاسِ هفتمه!
با تعجب پرسیدم: ۱۲ سال؟ داماد چندساله ست؟گفت: ۲۸ سال; پسرخوبیه کارگر نانواییه.
درجواب چرای سوالم گفت زندگی سخته "مجبور" بودم.
اپراتور شماره اش را خواند, از کنارم بلند شد, قامتش خسته بود, به طرف باجه رفت و من هنوز نگرانی را در چشم هایش می دیدم.
کودک همسری در استان من(خوزستان) آمار بالایی دارد که دلایل زیادی دارد. یکی از آنها فقر مالی و اقتصادی خانواده هاست.
خانواده های کم درآمد یا بی درآمد به دلیل اینکه نمی توانند هزینه فرزندان را تامین کنند اقدام به ازدواج دختران در سنین پایین کرده تا نان خور یکی دیگر شوند!
و دیگر کار به اینجا نمی کشد که این دختر ۱۲ ساله چیزی از زندگی مشترک میداند یاخیر!؟ کار به اینجا نمی کشد که این دختر حق انتخاب دارد یاخیر!؟ و اصلا کار به حق داشتن و نداشتن نمی کشد.
فقرمالی والدین برای او تصمیم میگیرد که عروس کدامین حجله باشد...
#فریده_عبادی
دانشجودکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
دختران حوا
🖊 زنان کوچک به نیمه های اسفند نزدیک می شویم به انتهای سال و رسیدن نوروز اما هوای جنوب در اسفند ماه بوی بهار دارد,هوا معتدل و بهاریست. به ساعتم نگاه کردم حدود 9/5 صبح را نشان می داد که وارد داروخانه هلال احمر اهواز شدم نوبت گرفتم و به صندلی هایی که درسالن…
🖊زنان کوچک ۲
"جواب آزمایش خونشان مثبت بود".
این جمله ای بود که مادرش از پشت تلفن به عمه اش گفت.
نشاندمش روبروی خودم دست هایش را گرفتم و گفتم: چرا میخوای تو سن ۱۴ سالگی ازدواج کنی؟
چندلحظه سکوت کرد چشمهای زیبایش غمگین بود.
تا حالا اینگونه بادقت به صورتش نگاه نکرده بودم; واقعا زیبا بود. مژه های بلندش همچون چترِ سیاهی قاب چشمانش را درآغوش گرفته بود.
معصومانه نگاهم کرد و با صدای بغض آلودی گفت: میخوام راحت شم, میخوام از این خونه برم, میخوام فرار کنم.
با لحن مهربانی پرسیدم چرا؟ چرا نمیخوای با پدر و مادرت بمونی و زندگی کنی؟ فکر نمیکنی الان برای ازدواج تو زود باشه؟ بهش فرصت پاسخ ندادم و دوباره پرسیدم: خودت میخوای ازدواج کنی خودت انتخاب کردی؟
گفت: آره, این بهترین راهه!
چشم های زیبایش بارانی شد سرش را زیر انداخته بود.
آرام گفت: تعصبات بیش ازحد پدر و مادر و برادرم داره آزارم میده
جرو بحث های همیشگی پدر و مادرم آرامش رو ازم گرفته.
هرسه اونها شکاک و بددلن. دستش رو فشردم نگاهش را به چشمانم دوخت و ادامه داد: تو فکر خودکشی بودم, به کسی نگفتم ولی میخواستم قرص بخورم و بمیرم.
تنها دلخوشی من رفتن به مدرسه بود که اونم ازم دریغ کردن اجازه ندادن درس بخونم چون مادرم میگفت: "مردم" میگن راننده سرویس مدرسه ات آدم خوبی نیست!
پدر و مادرم منو درک نمیکنن دائما منو محدود میکنن من هیچ تفریح و سرگرمی ندارم اجازه بیرون رفتن از خونه هم ندارم.من آرامش میخوام.
برادرم میگه: حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری من حتی اجازه ندارم به گوشی پدر و برادرم دست بزنم.
مادرم میگه: باید زودتر شوهر کنی میترسم برام بی آبرویی بالا بیاری!
مگه من چه خطایی کردم؟ من که با هیچکس ارتباط ندارم حتی مدرسه هم نمیرم.
ازش پرسیدم: تصورت از ازدواج چیه؟از همسر آینده ات چه انتظاری داری؟
کودکانه خندید و گفت: غذا درست میکنم کارای خونه رو انجام میدم و هر چی بهم بگن باید انجام بدم دیگه.
سپس با شوق وهیجان ادامه داد: ازش انتظار دارم برام گوشی بخره!
عمه اش صدایش کرد باید می رفت دست هایش از قلاب دست هایم رها شد. رفت... و من در دل فقط توانستم برایش آرزوی خوشبختی کنم!!!
🔹 در خوزستان میان قومیت عرب هنوز هم رگه هایی از تعصب به جا مانده از قرون دختر کشی به چشم می خورد! تعصباتی که از سوی خانواده خصوصا پدر و برادرها همچون شمشیر برّان بر سر دختران فرود می آید و چنان عرصه زندگی را بر اینان تنگ میکند که آبرومندانه ترین راه را ازدواج در اولین فرصت می بینند. اگر آن دختر زیبا باشد که شانس بیشتری برای کودک همسری خواهد داشت اگر نه باید چند سالی سختی حاصل از تعصبات را به دوش بکشد تا بختش وا شود.
این روایت تلخی ست که در قرن ۲۱ در اوج پیشرفت و تکامل تمدن و فرهنگ بشری هنوز هم در نقاطی از زمین در برخی فرهنگ ها یافت می شود که زن بودن ودختر بودن جرم است و یاد آور آیه ۹سوره تکویر می شود که " بِأَیّ ذَنب قُتِلَت".
#فریده_عبادی
دانشجوی دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
"جواب آزمایش خونشان مثبت بود".
این جمله ای بود که مادرش از پشت تلفن به عمه اش گفت.
نشاندمش روبروی خودم دست هایش را گرفتم و گفتم: چرا میخوای تو سن ۱۴ سالگی ازدواج کنی؟
چندلحظه سکوت کرد چشمهای زیبایش غمگین بود.
تا حالا اینگونه بادقت به صورتش نگاه نکرده بودم; واقعا زیبا بود. مژه های بلندش همچون چترِ سیاهی قاب چشمانش را درآغوش گرفته بود.
معصومانه نگاهم کرد و با صدای بغض آلودی گفت: میخوام راحت شم, میخوام از این خونه برم, میخوام فرار کنم.
با لحن مهربانی پرسیدم چرا؟ چرا نمیخوای با پدر و مادرت بمونی و زندگی کنی؟ فکر نمیکنی الان برای ازدواج تو زود باشه؟ بهش فرصت پاسخ ندادم و دوباره پرسیدم: خودت میخوای ازدواج کنی خودت انتخاب کردی؟
گفت: آره, این بهترین راهه!
چشم های زیبایش بارانی شد سرش را زیر انداخته بود.
آرام گفت: تعصبات بیش ازحد پدر و مادر و برادرم داره آزارم میده
جرو بحث های همیشگی پدر و مادرم آرامش رو ازم گرفته.
هرسه اونها شکاک و بددلن. دستش رو فشردم نگاهش را به چشمانم دوخت و ادامه داد: تو فکر خودکشی بودم, به کسی نگفتم ولی میخواستم قرص بخورم و بمیرم.
تنها دلخوشی من رفتن به مدرسه بود که اونم ازم دریغ کردن اجازه ندادن درس بخونم چون مادرم میگفت: "مردم" میگن راننده سرویس مدرسه ات آدم خوبی نیست!
پدر و مادرم منو درک نمیکنن دائما منو محدود میکنن من هیچ تفریح و سرگرمی ندارم اجازه بیرون رفتن از خونه هم ندارم.من آرامش میخوام.
برادرم میگه: حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری من حتی اجازه ندارم به گوشی پدر و برادرم دست بزنم.
مادرم میگه: باید زودتر شوهر کنی میترسم برام بی آبرویی بالا بیاری!
مگه من چه خطایی کردم؟ من که با هیچکس ارتباط ندارم حتی مدرسه هم نمیرم.
ازش پرسیدم: تصورت از ازدواج چیه؟از همسر آینده ات چه انتظاری داری؟
کودکانه خندید و گفت: غذا درست میکنم کارای خونه رو انجام میدم و هر چی بهم بگن باید انجام بدم دیگه.
سپس با شوق وهیجان ادامه داد: ازش انتظار دارم برام گوشی بخره!
عمه اش صدایش کرد باید می رفت دست هایش از قلاب دست هایم رها شد. رفت... و من در دل فقط توانستم برایش آرزوی خوشبختی کنم!!!
🔹 در خوزستان میان قومیت عرب هنوز هم رگه هایی از تعصب به جا مانده از قرون دختر کشی به چشم می خورد! تعصباتی که از سوی خانواده خصوصا پدر و برادرها همچون شمشیر برّان بر سر دختران فرود می آید و چنان عرصه زندگی را بر اینان تنگ میکند که آبرومندانه ترین راه را ازدواج در اولین فرصت می بینند. اگر آن دختر زیبا باشد که شانس بیشتری برای کودک همسری خواهد داشت اگر نه باید چند سالی سختی حاصل از تعصبات را به دوش بکشد تا بختش وا شود.
این روایت تلخی ست که در قرن ۲۱ در اوج پیشرفت و تکامل تمدن و فرهنگ بشری هنوز هم در نقاطی از زمین در برخی فرهنگ ها یافت می شود که زن بودن ودختر بودن جرم است و یاد آور آیه ۹سوره تکویر می شود که " بِأَیّ ذَنب قُتِلَت".
#فریده_عبادی
دانشجوی دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
دختران حوا
Photo
🌹به یاد ماریا🌹
صدای بوق اتوبوس و صدای بلند شوفری که میگفت: تهران.. تهران .... رشته افکارم را پاره کرد.
درصندلی کمی جابه جا شدم و ازشیشه نگاه سردم را به جاده دوختم.
مدتی حالم ناخوش و تنم رنجور بود، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده نمیدانستم ممکن است درگیر چه بیماری شده باشم ولی آن روزها فهمیده بودم سلامتی ام دستخوش اتفاق ناگواری شده است.
با ماریا صحبت کردم و قرار گذاشتیم به اتفاق نزد پزشکش برویم.
چهارشنبه بود وغروب دلگیر پاییز، من بودم و هجوم تنهایی و غربت ....
از پله های اتوبوس پایین آمدم که تلفنم زنگ خورد، ماریا بود راهنمایی ام کرد با مترو خودم را به مطب برسانم.
در مطب منتظرم بود، دیدمش، نگران بود اما به روی خودش نمی آورد. جواب پاتولوژی دست او بود گفت:« منکه چیزی ازش متوجه نشدم، بهتره دکتر ببینه! » اما من میدانستم او بر اساس تجربه هایی که داشت میدانست در آن برگه چه چیزهایی نوشته شده. چاره ای نداشتم جز انتظار دیدار پزشک. دوساعت گذشت؛به رفت و آمد بیماران نگاه میکردم و به اتفاق خوب وبدی که در انتظار هریک از آنان بود. اصلا به خودم فکر نمیکردم چون هنوز امیدوار بودم وبا خودم میگفتم: چیز مهمی نیست، تو « خوبی».
باصدای منشی که اسم مرا خواند از جا بلند شدیم، وارد اتاق پزشک شدیم ،ماریا روبروی دکتر نشست و من روی صندلی که در سمت راست دکتر بود.
دکتر با دقت نتیجه پاتولوژی را میخواند و نگرانی در چشمهای ماریا فریاد میزد و من هنوز امیدوار بودم که اتفاقی نیفتاده !
من وماریا چشممان به دهان دکتر دوخته بود که سرش را به طرف من چرخاند، عینکش را جابجا کرد و پرده از حقیقت آن خطوط انگلیسی جواب پاتولوژی برداشت.
او حرف میزد و من نمی شنیدم، او دستور پزشکی میداد و من نمیفهمیدم چه میگوید، از بین هاله اشک فقط ماریا را میدیدم که نگران و آشفته دستورات پزشک را یادداشت میکند...
امروز ۹۹/۸/۳ چهل روز از رفتنش گذشته و من هنوز باور ندارم رفتنش را.
هنوز امید دارم اگر اینبار به تهران بروم ببینمش. هنوز منتظر صدای دلنیشنش هستم که با لهجه شیرین شمالی با من حرف بزند.
قرار بود به اتفاق دوستان وقتی حال من و او خوب شد برویم زیارت امام رضا.
قرار بود دوباره دور هم جمع شویم.
قرار بود اینبار هم بیماری را شکست دهد.
قرار بود خوب شود...
ماریا فرشته نجات من شده بود، اصلا انگار خدا به او ماموریت داده بود بماند، بماند که به من زندگی ببخشد، بماند که من بمانم....قرار نبود برود.
تهران، پاییز، مطب، داروخانه، تزریق، #سرطان_سینه...کابوس تلخ این روزهای من بدون او....
دلم هرشب برایت تنگ میشود، میدانم بهترین جای بهشت خانه داری ولی افسوس میخورم آن روزهای آخر چرا دوباره به خانه ات نیامدم چرا دوباره ندیدمت ماریا....
#سرطان_سینه
در هر ۴۰ دقیقه یک زن در ایران به سرطان سینه مبتلا میشود به طوری که در حال حاضر، آمار مبتلایان به این بیماری در کشور هشت درصد جمعیت زنان است و از هر هشت زن مبتلا تنها ۲ نفر مبتلای آگاه هستند که از بیماری خود اطلاع دارند.
امید است آگاهی بخشی زنان این سرزمین توسط مراکز سلامت و همچنین حمایت بخش های دولتی از بیماران مبتلا به لحاظ هزینه درمان و بیمه کردن تمام زنانی که نقش مادر یا دختر یا همسر در خانواده را دارند و نیمی از جمعیت را تشکیل میدهند عاملی شود در کاهش مرگ و میر این بیماری.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
صدای بوق اتوبوس و صدای بلند شوفری که میگفت: تهران.. تهران .... رشته افکارم را پاره کرد.
درصندلی کمی جابه جا شدم و ازشیشه نگاه سردم را به جاده دوختم.
مدتی حالم ناخوش و تنم رنجور بود، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده نمیدانستم ممکن است درگیر چه بیماری شده باشم ولی آن روزها فهمیده بودم سلامتی ام دستخوش اتفاق ناگواری شده است.
با ماریا صحبت کردم و قرار گذاشتیم به اتفاق نزد پزشکش برویم.
چهارشنبه بود وغروب دلگیر پاییز، من بودم و هجوم تنهایی و غربت ....
از پله های اتوبوس پایین آمدم که تلفنم زنگ خورد، ماریا بود راهنمایی ام کرد با مترو خودم را به مطب برسانم.
در مطب منتظرم بود، دیدمش، نگران بود اما به روی خودش نمی آورد. جواب پاتولوژی دست او بود گفت:« منکه چیزی ازش متوجه نشدم، بهتره دکتر ببینه! » اما من میدانستم او بر اساس تجربه هایی که داشت میدانست در آن برگه چه چیزهایی نوشته شده. چاره ای نداشتم جز انتظار دیدار پزشک. دوساعت گذشت؛به رفت و آمد بیماران نگاه میکردم و به اتفاق خوب وبدی که در انتظار هریک از آنان بود. اصلا به خودم فکر نمیکردم چون هنوز امیدوار بودم وبا خودم میگفتم: چیز مهمی نیست، تو « خوبی».
باصدای منشی که اسم مرا خواند از جا بلند شدیم، وارد اتاق پزشک شدیم ،ماریا روبروی دکتر نشست و من روی صندلی که در سمت راست دکتر بود.
دکتر با دقت نتیجه پاتولوژی را میخواند و نگرانی در چشمهای ماریا فریاد میزد و من هنوز امیدوار بودم که اتفاقی نیفتاده !
من وماریا چشممان به دهان دکتر دوخته بود که سرش را به طرف من چرخاند، عینکش را جابجا کرد و پرده از حقیقت آن خطوط انگلیسی جواب پاتولوژی برداشت.
او حرف میزد و من نمی شنیدم، او دستور پزشکی میداد و من نمیفهمیدم چه میگوید، از بین هاله اشک فقط ماریا را میدیدم که نگران و آشفته دستورات پزشک را یادداشت میکند...
امروز ۹۹/۸/۳ چهل روز از رفتنش گذشته و من هنوز باور ندارم رفتنش را.
هنوز امید دارم اگر اینبار به تهران بروم ببینمش. هنوز منتظر صدای دلنیشنش هستم که با لهجه شیرین شمالی با من حرف بزند.
قرار بود به اتفاق دوستان وقتی حال من و او خوب شد برویم زیارت امام رضا.
قرار بود دوباره دور هم جمع شویم.
قرار بود اینبار هم بیماری را شکست دهد.
قرار بود خوب شود...
ماریا فرشته نجات من شده بود، اصلا انگار خدا به او ماموریت داده بود بماند، بماند که به من زندگی ببخشد، بماند که من بمانم....قرار نبود برود.
تهران، پاییز، مطب، داروخانه، تزریق، #سرطان_سینه...کابوس تلخ این روزهای من بدون او....
دلم هرشب برایت تنگ میشود، میدانم بهترین جای بهشت خانه داری ولی افسوس میخورم آن روزهای آخر چرا دوباره به خانه ات نیامدم چرا دوباره ندیدمت ماریا....
#سرطان_سینه
در هر ۴۰ دقیقه یک زن در ایران به سرطان سینه مبتلا میشود به طوری که در حال حاضر، آمار مبتلایان به این بیماری در کشور هشت درصد جمعیت زنان است و از هر هشت زن مبتلا تنها ۲ نفر مبتلای آگاه هستند که از بیماری خود اطلاع دارند.
امید است آگاهی بخشی زنان این سرزمین توسط مراکز سلامت و همچنین حمایت بخش های دولتی از بیماران مبتلا به لحاظ هزینه درمان و بیمه کردن تمام زنانی که نقش مادر یا دختر یا همسر در خانواده را دارند و نیمی از جمعیت را تشکیل میدهند عاملی شود در کاهش مرگ و میر این بیماری.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
🖊پاهاتو جمع کن
نزدیک ظهر بود، از عرض خیابان رد شدم و منتظر تاکسی بودم. آفتاب، تیزیِ نورش را به رخ میکشید و گرمای مرداد ماه هوا را سوزان کرده بود.
ایستاده بودم که چراغ سبز شد و خیلِ ماشین هایی که پشت چراغ توقف کرده بودند به سرعت از کنارم رد میشدند. چشم هایم به دنبال تاکسی بود تا زودتر سوار شوم و از آن گرما به سایه درون ماشین پناه ببرم. طولی نکشید که پراید زرد رنگی جلوی پایم ترمز کرد دیدم خانمی در صندلی جلو و پیرمردی در صندلی عقب نشسته اند.
سوار شدم و سلام کردم. ماشین راه افتاد، در بین راه خانم پیاده شد و پیرمرد با لحن مهربانی گفت: دخترم پاشو برو جلو بشین، اینجا الان یه مرد سوار میشه، اذیت میشی! نمیدانم چرا از شنیدن این حرف توسط این پیرمرد غریبه خوشحال شدم.
حس خوبی در دلم ایجاد شد، تشکر کردم و رفتم در صندلی جلو نشستم و به این فکر میکردم که چه خوب بود اگر همه مرد ها در تاکسی رفتار محترمانه و غیرت وار این پیرمرد را داشتند آن وقت دیگر هراسی از نشستن در کنار یک مرد در تاکسی خصوصاً اگر پراید هم باشد و فضای اتاقک ماشین کوچک باشد، در دل زنی وجود نداشت و مجبور نبود خود را به در بچسباند. برای ما زن ها بسیار اتفاق افتاده برای این که مورد آزار مردان در تاکسی قرار نگیریم کرایه دو نفر را با راننده حساب کنیم یا حتی پیش آمده که نیمه راه قبل از رسیدن به مقصد پیاده شویم. بارها این اتفاق برای بسیاری از زنان و دختران تکرار شده که از ترس آبرو، آزارگر را تحمل کرده و سکوت میکنند.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters
نزدیک ظهر بود، از عرض خیابان رد شدم و منتظر تاکسی بودم. آفتاب، تیزیِ نورش را به رخ میکشید و گرمای مرداد ماه هوا را سوزان کرده بود.
ایستاده بودم که چراغ سبز شد و خیلِ ماشین هایی که پشت چراغ توقف کرده بودند به سرعت از کنارم رد میشدند. چشم هایم به دنبال تاکسی بود تا زودتر سوار شوم و از آن گرما به سایه درون ماشین پناه ببرم. طولی نکشید که پراید زرد رنگی جلوی پایم ترمز کرد دیدم خانمی در صندلی جلو و پیرمردی در صندلی عقب نشسته اند.
سوار شدم و سلام کردم. ماشین راه افتاد، در بین راه خانم پیاده شد و پیرمرد با لحن مهربانی گفت: دخترم پاشو برو جلو بشین، اینجا الان یه مرد سوار میشه، اذیت میشی! نمیدانم چرا از شنیدن این حرف توسط این پیرمرد غریبه خوشحال شدم.
حس خوبی در دلم ایجاد شد، تشکر کردم و رفتم در صندلی جلو نشستم و به این فکر میکردم که چه خوب بود اگر همه مرد ها در تاکسی رفتار محترمانه و غیرت وار این پیرمرد را داشتند آن وقت دیگر هراسی از نشستن در کنار یک مرد در تاکسی خصوصاً اگر پراید هم باشد و فضای اتاقک ماشین کوچک باشد، در دل زنی وجود نداشت و مجبور نبود خود را به در بچسباند. برای ما زن ها بسیار اتفاق افتاده برای این که مورد آزار مردان در تاکسی قرار نگیریم کرایه دو نفر را با راننده حساب کنیم یا حتی پیش آمده که نیمه راه قبل از رسیدن به مقصد پیاده شویم. بارها این اتفاق برای بسیاری از زنان و دختران تکرار شده که از ترس آبرو، آزارگر را تحمل کرده و سکوت میکنند.
#فریده_عبادی
دکتری مطالعات زنان
@EveDaughters