درنگِ پرسش‌گرانه | حسین گائینی
1.34K subscribers
408 photos
172 videos
28 files
222 links
gaeeni.com
همراه و شریک فکری مدیران عامل
کوچ-منتور مدیران ارشد و اعضای هیئت مدیره
مربی و تسهیلگر مهارت‌های نرم و ارتباطی
مدرس و منتور مهارت‌های کوچینگ
مدرس کارگاه‌ مدیر در نقش کوچ
@hosseingn
Linkedin.com/in/hosseingaeeni
سامانه انتخاب کوچ 👇
bakicoach.ir
Download Telegram
تو زِ چشمِ خويش، پنهانی
اگر پيدا شوی
در ميانِ جانِ تو
گنجی نهان، آيد پديد
تو طلسمِ گنجِ جانی
گر طلسمت بشکنی
ز اژدها هرگز نترسی
"گنج" جان آيد پديد

در این کلام عطار، "گنج" همان آگاهانه زیستن و دست‌یابی به خودآگاهی است.

#خودآگاهی یک #مهارت_نرم است.

به بهانه‌ی ۲۵ فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری
@HosseinGaeeni
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅ افراد حرفه‌ای چگونه در حرفه‌ی تخصصی خود رشد می‌کنند؟
سخنرانی TED
🆔 @CYFCo
👌 چگونه حضور یک ره‌یار (کوچ) باعث رشد شخصی و ‌پیشرفت من در کسب‌وکارم شد؟
#کوچینگ
📚 در کوچه باغ #کتاب

زندگی بدون گفت و شنود ممکن نیست. و امروز، در قسمت اعظم جهان، جای گفت و شنود را جدل گرفته است. قرن بیستم قرن جدل و دشنام است...
مبارزه نیست که ما را هنرمند می‌سازد، بلکه هنر است که ما را به مبارزه وامی‌دارد. هنرمند، به حکم وظیفه‌اش، گواه آزادی است و این توجیه و برائتی است که گاهی برای او گران تمام می‌شود. هنرمند به حکم وظیفه‌اش، در تیره‌ترین تنگنای تاریخ درگیر است، آنجا که جسم و جان آدمی را خفه می‌کنند. حال که وضع جهان بر این قرار است، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در آن متعهّدیم.

📗 وظیفه ادبیات / ✍آلبر کامو | ابوالحسن نجفی
@HosseinGaeeni
✅ تشریح فرایند یک جلسه کوچینگ 👇
goo.gl/MUY4yB
👌 مطالعه این نوشتار را به دوستانی پیشنهاد می‌کنم که تمایل دارند درباره چگونگی برگزاری و ساختار یک جلسه ره‌یاری (#کوچینگ) بیشتر بدانند.
✅ غفلت از علوم انسانی و غیراخلاقی شدن جامعه

بین وضعیت فرهنگی و اجتماعی جامعه ما و جایگاهی که علوم انسانی در کشور دارد نسبتی نزدیک وجود دارد. از یکسو حکومت به علوم انسانی بدگمان است و صاحبنظران علوم انسانی به کل یک مجموعه بی خاصیت و بی‌فایده در نظر گرفته می شوند. اگر پزشکی خطایی کند و موجب مرگ فردی شود و یا اگر مهندسی بنایی بسازد که به سرعت ویران شود چندان مورد عتاب قرار نمی‌گیرد که فردی علوم انسانی خوانده ادعایی کند که درست از آب در نیاید یا نقدی کند که بر مذاق ارباب قدرت سازگار نباشد. بگذارید سوی دیگر قضیه را هم ببینیم: مردم به کل نه تنها اهمیتی برای علوم انسانی قائل نیستند، شناختی از آن نیز ندارند. واقعا علوم انسانی قرار است با مردم چه کند؟ این پرسشی است که حتی توسط مردم طرح هم نمی‌شود. آری وقتی می‌بینیم که جدید‌ترین تکنولوژی‌های مهندسی و نظام نوین پزشکی وارد جامعه شده است و همچنان حال جامعه خوب نیست مشکل را از کجا باید جست وجو کنیم؟ وقتی که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که توجه به محیط زیست در حد شوخی است، جامعه‌ای که قوانین و قواعد رسمی کشور را به سخره می‌گیرد، جامعه‌ای که دولتمردان دائما قوانین را در آن تغییر می‌دهند، جامعه‌ای که همه در آن به فکر منفعت شخصی‌شان هستند و از دغدغه‌ای نسبت به منافع جمعی و عمومی خبری نیست، وقتی در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مردم در آن نسبت به یکدیگر سوء ظن دارند، جامعه‌ای که قدرت و توان گفت و گو با یکدیگر را از دست داده است، جامعه‌ای که در عمل نه با دوستان مدارا می کند و نه با دشمنان مروت، جامعه‌ای که تماما به پول فکر می‌کند و بر این اساس وارد بازی های دلار و طلا و زمین می‌شود و بدین ترتیب خود به بحران‌های اقتصادی بیشتر دامن می‌زند و مهمتر از همه در کنار این همه شگفتی از پلیدی‌هایی که آفریده است نومیدانه به کنجی می‌رود و از وضع بد مملکت می‌نالد و سودای مهاجرت را در سر می پرواند، یعنی جامعه‌ای که خود در ویرانی آن نقش داشته است را رها می‌کند تا ویران‌تر شود و کوچکترین عذاب وجدانی هم ندارد. این همان جامعه‌ای است که مردم آن از شعوری که علوم انسانی به جامعه تزریق می‌کند بی‌بهره‌اند. این همان جامعه‌ای است که مدارس در آن دهه‌هاست که گفته‌اند رشته‌های ریاضی و علوم مهمتر از علوم‌انسانی‌اند و گونه‌ای القا کرده‌اند که افرادی که مهندسی و علوم و پزشکی می‌خوانند نیازی به دانش انسانی ندارند.

بله، وقتی که فرزندم در پی تغییر مقطع از ابتدایی به راهنمایی برآمد، یکسال تمام مدرسه‌اش او را با خواندن بیشتر علوم و ریاضی اماده کرد در حالی که هیچ نشانه‌ای از شعوری که علوم انسانی به او می دهد نبود، و در مدرسه جدید نیز معیار برتری نه انسانیت و اخلاق و دانش انسانی ( ادبیات، تاریخ و جامعه شناسی) بلکه دانش محفوظات عددی و محاسبه گرانه بود. در حالی‌که دانشی که فرزندان‌مان برای زندگی بهتر نیاز دارند دانشی است که مبتنی بر فهم و مفاهمه باشد، یا دانشی انتقادی که قدرت فهم و زیر سلطه نرفتن آدمها را افزایش دهد دانشی که مسئولیت را آموزش دهد، یاد بدهد چگونه با دیگران رفتار کنیم، چگونه گفت و گو کنیم، چگونه انتقاد کنیم، چگونه تحمل شنیدن صدای مخالف را داشته باشیم، چگونه صبر کنیم، چگونه امید بورزیم، چگونه نق نزنیم و کار کنیم و الخ. اما متاسفانه، مدارس و همین طور خانواده‌ها صرفا به فکر دانش پول‌ساز برای تامین زندگی آینده فرزندان هستند و نه دانشی انسانی برای بهتر و انسانی‌تر زیستن. این همان گرایش پول پرستانه در جامعه است که در آن گرایش به کالاها ، زمین، سکه، پول و دلار که همگی حول مفهوم موفقیت جمع شده‌اند را توضیح می دهد. گرایشی که در آن علوم انسانی کمی، کنکوری، حفظی و در واقع بخشی از منطق عددی شده است. ادعا نمی‌کنیم که خواندن علوم انسانی حلال مشکلات است، مساله این است که اهمیت دادن بیشتر به علوم انسانی کمی از ددمنشی و توحشی که دچارش هستیم را کاهش می‌دهد، فرزندانمان و خودمان در هر حوزه‌ای که کار می‌کنیم قدری از دانش انسانی را نیاز داریم تا زندگی‌کردن در جامعه‌ای که ناممکن شده است را ممکن سازیم.
@varijkazemi
✍ عباس کاظمی
پژوهشگر و آموزگار مطالعات فرهنگی
📚 در کوچه باغ #کتاب

شوپنهاور می نویسد:
«نیمی از نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما مربوط به نظر دیگران است... ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم».

نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است که هر لحظه می‌تواند تغییر کند.
نظر دیگران به نخی بند است و ما را برده‌ی آنان می کند. برده ی نظراتشان و بدتر، برده ‌ی آنچه وانمود می‌‌کنند به نظرشان می‌‌رسد.

📗 درمان شوپنهاور / 👤 اروین د یالوم
@HosseinGaeeni
✅چرا مشکل #یادگیری، پادیادگیری است؟👇
http://goo.gl/9beYBC
👌 در این نوشتار فرایند تحول در مدل ذهنی (#پارادایم) توضیح داده شده است.
#پادیادگیری: کنار گذاشتن آموخته‌های ناکارآمد پیشین (unlearning)
جرعه‌ای #شعر

وطن کجاست که آوازِ آشنایِ تو چنین دور می‌نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!

معشوق در ذره ذره‌یِ جانِ توست
که باور داشته‌ای،
و رستاخیز
در چشم‌اندازِ همیشه‌یِ تو
به کار است.
در زیجِ جُست‌وجو
ایستاده‌یِ ابدی باش
تا سفرِ بی‌انجامِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،
که زمین
از این‌گونه حقارت بار نمی‌ماند
اگر آدمی
به هنگام
دیده‌یِ حیرت می‌گشود.

زیستن
و ولایتِ والایِ انسان بر خاک را
نماز بردن؛
زیستن
و معجزه کردن؛
ورنه
میلادِ تو جز خاطره‌یِ دردی بی‌هوده چیست:
هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو
از فاصله‌یِ کویریِ میلاد و مرگ‌ات؟

معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دست کارِ توست
اگر دادگر باشی؛
که در این گُستره
گُرگان‌اند
مشتاقِ بر دریدنِ بی دادگرانه‌یِ آن
که دریدن نمی‌تواند. ـــ
و دادگری
معجزه‌یِ نهائی ست.
...

و حضورِ گران‌بهایِ ما
هر یک
چهره در چهره‌یِ جهان
( این آیینه‌ئی که از بودِ خود آگاه نیست
مگر آن دَم که در او نگرند ) ـــ

تو
یا من،
آدمی‌ئی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست‌کارِ عظیمِ نگاهِ خویش ـــ
تا جهان
از این دست
بی‌رنگ و غم‌انگیز نمانَد
تا جهان
از این دست
پلشت و نفرت‌خیز نمانَد.

یکی
از دریچه‌یِ ممنوعِ خانه
بر آن تَلّ ِ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر امید می‌داشتی
آن خُشک‌سار
کنون این‌گونه
از باغ و بهار
بی‌برگ نبود
و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می‌خواند.

نه
نومید مردم را
معادی مقدّر نیست.
چاووشیِ امید انگیزِ توست
بی‌گمان
که این قافله را به وطن می‌رساند.

خطابه‌یِ آسان، در #امید / احمد شاملو
@HosseinGaeeni
✅ #گزین‌گویه

اگر یک پرسش باشد که من از آن وحشت داشته باشم، پرسشی که هرگز نتوانسته باشم به آن پاسخ رضایت‌بخشی بدهم، آن پرسش این است که: دارم چه می‌کنم!!؟

📗 از #کتاب "مالوی" / ✍ ساموئل بکت
🆔 @CYFCo
✅ #گزین‌گویه

«من تصور می‌کنم، بهترین تعریفی که می‌توان از انسان کرد این است: انسان موجودی است که به همه چیز، #عادت می‌کند.»

📗 از #کتاب "دنیای مردگان" / ✍ فیودار داستایِفسکی
🆔 @CYFCo
Passion of Love
Naser Cheshmazar
🎧ساعت #موسیقی
حسِ عشق
آهنگساز: ناصر چشم آذر
آلبوم: بارانِ عشق
@HosseinGaeeni
در بیان آنچه قابل گفتن نیست؛
بعد از "سکوت"،
هیچ چیز به پای موسیقی نمی‌رسد...
✅ #گزین‌گویه

وقتی انسان آزاد و مستقل است (مثلا استقلال از زندگی پدر و مادر) دیگر نیازی ندارد که به دیگران ثابت کند که خطا می‌کنند یا نمی‌کنند.

در چنین وضعیتی انسان می‌تواند راحت بگوید "من، من هستم" و "تو، تویی" اگر بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم عالی ست.

این شروع جاده آزادی برای همه افراد است. البته به شرط اینکه فرد تلاش کند.

📗 از #کتاب هنر گوش دادن / ✍ اریک فروم
🆔 @CYFCo
📚 در کوچه باغ #کتاب
هر جامعه توتالیتر در پی نخستین فوران آشکار موفقیت وارد یک دوره‌ی بحران می‌شود که تقریباً تمام جنبه‌های زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این تأثیر نخست در حوزه‌ی روشنفکری بازتاب می‌یابد؛ قدرت توتالیتر تنوع عقاید را مجاز نمی‌داند و در نتیجه مباحثه یا حتی گفت‌و‌گویی با معنا را بر نمی‌تابد. فعالیت روشنفکرانه ناممکن است. هر فرد، صرف‌نظر از خلق‌و‌خوی درونی خود، باید خودش را با الگوی رسمی همساز کند؛ جلو رشد شخصیت او گرفته می‌شود؛ فضایی که ذهن و روح انسان در آن حرکت می‌کند پیوسته تنگ‌تر می‌شود...
قدرت توتالیتر معمولاً وجود بحران را انکار می‌کند و می‌کوشد آن را به سود خود برگرداند. به‌عبارتی دقیق‌تر، سعی می‌کند هر آنچه را تا همین اواخر یک نیاز طبیعی انسانی بود، اما به برکت وجود توتالیتاریسم به چیزی استثنایی تبدیل شده است، دگرگون نماید و به امتیاز بدل کند. آن‌گاه به شهروندان خود رشوه می‌دهد: حق داشتن سقفی بالای سر، همراه با حق غذای آلوده نشده، مراقبت پزشکی، اطلاعات سانسور نشده، اجازه‌ی مسافرت، برخورداری از تحصیل، و بالاخره حق زندگی کردن به امتیاز بدل می‌شود.

📗 روح پراگ/ ✍ ایوان کلیما
@HosseinGaeeni
پوشش ریسک دلار: بازی جمع صفر

✍ حامد قدوسی

با نگرانی و عدم اطمینانی که از آینده نرخ ارز (و وضعیت کل اقتصاد) در کشور هست، طبیعی است که عده‌ای تصمیم بگیرند با تبدیل دارایی‌ها و پس‌انداز خود به ارز و طلا خود را در مقابل این ریسک مصون کنند. شواهد هم می‌گوید مقدار زیادی طلا در طول زمستان توسط ایرانیان خریداری شده است که حرکتی در این جهت است. فراموش نکنیم که در اقتصاد ایران طلا - و ارزهای دیجیتال - هم باید با دلار از خارج وارد شود و خرید طلا فرق چندانی با خرید دلار ندارد.

ولی آیا این استراتژی - تبدیل دارایی‌ها به دلار و طلا و ارز مجازی - می‌تواند ریسک کلان اقتصاد برای کل جامعه را پوشش بدهد؟ طبعا نه! افزایش نرخ دلار یعنی تغییرات منفی در بهره‌وری کل اقتصاد یا تراز تجاری کشور و این تغییرات - در سطح کل جامعه - با خرید و ذخیره سازی دلار و طلا خنثی نمی‌شوند. آن‌هایی که توانایی مالی و اطلاعاتی برای درک این ریسک‌ها دارند سعی می‌کنند ریسک آتی خود را پوشش بدهند ولی طبقات محروم و زحمت‌کش که نه پس‌انداز فعلی دارند، نه توان مالی برای این نوع پس‌اندازهای احتیاطی دارند و نه اساسا فرصت و فراغتی برای فکر کردن در مورد این موضوعات، بدون پوشش باقی خواهند ماند.

بازی خرید احتیاطی دلار و طلا یک بازی واضح «جمع صفر» است: هر قدر که تقاضای خریدهای احتیاطی ارز و طلا بیش‌تر می‌شود، فشار قیمت در بازار آزاد بزرگ‌تر شده و نرخ غیررسمی دلار بیش‌تر جهش می‌کند. در واقع فرادستان ریسک خود را به قیمت انتقال آن به طبقات فرودست کم می‌کنند. هر قدر مقدار بیش‌تری از ریسک فرادستان پوشش داده شود، باری که به دوش فرودستان می‌افتد «سنگین‌تر» خواهد بود: در میان‌مدت کالاهای مصرفی عادی که برای نیازهای پایه این قشر از جامعه وارد می‌شود - به برنج پاکستانی فکر کنید - گران‌تر شده و قدرت خرید آنان کم‌تر خواهد شد.

ریسک‌های کلان و تجمیعی اقتصاد مثل آب داخل یک ظرف است و با هج کردن یک عده از شهروندان از بین نمی‌رود و فقط از جایی به جای دیگری منتقل می‌شود. اگر عده‌ای سهم‌شان را از این آب حمل نکنند، عده دیگری باید آن را به دوش بکشند. به این خاطر روی ماهیت «جمع صفر» این نوع پوشش ریسک تاکید داریم: هر مقدار دلار و طلا و ارز مجازی که برای منظور پوشش ریسک خریداری می‌شود، از خزانه دلارهای کشور برای تامین نیازهای احتیاطی و پوشش ریسک شهروندان برداشته می‌شود و در نتیجه ذخیره دلار دولتی کم‌تری برای روزهای آینده باقی می‌ماند.

تحلیل گران به درستی می‌گویند که اگر بازار ارز کارا عمل می‌کرد، قیمت فعلی ارز باید ریسک آینده را همین امروز قیمت‌گذاری می‌کرد (یعنی قیمت فورا جهش می‌کرد تا جایی برای این پوشش ریسک بدیهی باقی نماند). ولی چون این اتفاق نیفتاده است، در عمل کسی که به دلار ۴۰۰۰-۵۰۰۰ تومانی یا سکه طلا یا ارز دیجیتالی که با این نرخ دلار عرضه می‌شود دست‌رسی دارد و دارایی خود را به آن‌ها تبدیل می‌کند، پوشش ریسک خود را از جیب بقیه جامعه انجام می‌دهد.

جمع‌بندی: به هر حال مردم حق دارند به صورت انفرادی نگرانی‌های خود را پوشش بدهند و نمی‌توان نقدی متوجه آنان کرد. ولی اقتصاددانان و مشاوران مالی و سیاست‌گذاران باید متوجه باشند که چنین راه‌حل‌هایی در سطح کلان نمی‌تواند تجویز شود و ماهیت جمع صفر دارد. دست آخر باید تدابیری اندیشیده شود که این جریان پوشش ریسک، باعث انتقال مضاعف فشار به اقشار ضعیف نشود. تدابیر می‌تواند طیفی از روش‌ها مثل رفع تبعیض قیمتی، محدود کردن موقت دست‌رسی بزرگ‌مقیاس به ارز، توقف پیش‌فروش‌ها و سلف‌های حاوی آربیتراژ‌های واضح، و نهایتا طراحی برنامه‌های حمایتی برای جلوگیری از تورم ناگهانی در سبد مصرفی اقشار محروم - مثل کوپن ارزاق پایه - باشد.
@hamedghoddusi
✅دومین کارگاه تخصصی "مدیر در نقش کوچ"
ℹ️ اطلاعات بیشتر 👇
https://goo.gl/kD354s
👈 با توجه به محدودیت زمانی، در صورت تمایل به حضور، لطفا همین امروز به
@CYFCoach
پیام بدهید.
جرعه‌ای #شعر

اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد
اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان
چونان ابری در نور
چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند
به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است،
اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش را
تا فقط حقیقتِ عشق‌اش به جا بماند
حقیقتِ خویشتن‌اش
که نه شکوه است و نه بخت است و نه جاه
که عشق است و خواهش است
من بودم آن‌که تصورش می‌کرد،
کسی که با زبان و با چشمان و با دستان‌اش
حقیقتی مغفول را
فاش می‌گوید
در برابر آدمیان،
حقیقتِ عشقِ حقیقی‌اش را.

جز آزادی زندانی کسی بودن
آزادی دیگری نمی‌شناسم،
کسی که نمی‌توانم نامش را بی‌رعشه بشنوم
کسی که به خاطرش این وجود حقیر را از یاد می‌برم
کسی که روز و شب‌ام چنان‌است که او می‌خواهد
و تن و جانم در تن و جان‌اش شناور است،
چونان تخته‌پاره‌های گمشده
که به دریا فرو می‌روند و بالا می‌آیند
در عین رهایی، با آزادی عشق
با آزادی یگانه‌ای که سرفرازم می‌کند
با آزادی یگانه‌ای که برایش می‌میرم.

دلیلِ وجود منی تو
اگر نشناسم‌ات، زندگی نکرده‌ام
و اگر بمیرم بی‌شناختن‌ات،
نمی‌میرم
چراکه نزیسته‌ام.

👤 لوییس سرنودا / محسن عمادی
@HosseinGaeeni
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✅ چگونه خودِ واقعی‌مان را شکل دهیم؟
🆔 @CYFCo
👌 پیشنهاد می‌کنم این سخنرانی آموزنده TED را مشاهده کنید.
#پادیادگیری #کوچینگ
صحبت كردن با يكديگر بسيار سخت است. هر دوی ما كمرو هستيم و من هم خيلی راحت به كنايه زدن می‌افتم. اين است كه برايت نامه می‌نويسم. چيز مهمی را می‌خواهم به تو بگويم. تابستان گذشته يادت هست وقتی هر دو
دستم اگزما داشت؟ يك روز عصر در كليسا بوديم و گل‌های محراب را تزئين می‌كرديم. قرار بود مراسم تنفيذ برگزار شود. يادت هست چه ساعات مشقت باری را می‌گذراندم؟ هر دو دستم باندپيچی شده بود و خارش داشت؛ طوری كه نمی‌توانستم بخوابم. پوستم ورم كرده بود و كف دست‌هايم عين زخم باز بود. آنجا ايستاده بوديم و سرگرم گل‌های مينا و گندم يا هر چه اسمشان هست بوديم. حسابي آزرده بودم. ناگهان احساس خشمی نسبت به تو پيدا كردم. درباره‌ی تأثير دعا پرسيدم. پاسخ تو مثبت بود. با زشتي از تو پرسيدم: آيا برای دست‌هايم دعا كرده‌ای؟ گفتی: نه! چون به ياد اين موضوع نبوده‌ای. بدجور احساساتی شدم! پيشنهاد كردم كه گه گاه برايم دعا كنی. عجيب بود اما موافقت كردی. اين كار ِ تو بيشتر ديوانه‌ام كرد. پانسمان‌ها را پاره كردم. حتما يادت هست. زخم های باز تأثير ناخوشايندی روي تو گذاشت. نمي توانستي دعا كني چون اين وضعيت واقعا منزجر كننده بود. حال، پس از آن اتفاق تو را درك مي كنم. اما تو هرگز دركم نكردي. مدتي بود كه داشتيم با هم زندگي مي كرديم. دو سالي مي شد. اين با هم بودن، سرمايه ي كوچكي بود. محبت هاي متقابلمان براي مسلط شدن بر اين رابطه‌ی عاري از عشق. نوازش هاي ما و در تلاش هاي خام-دستانه‌مان براي مسلط شدن بر اين رابطه. وقتي اگزما به پوست سر و پيشاني سرايت كرد متوجه شدم داري از من دوري می‌كني. مرا ناخوشايند يافتي هر چند نمی‌خواستي مرا برنجاني. بعد بيماري به دست ها و پاهايم سرايت كرد و رابطه مان خاتمه يافت. برايم ضربه‌ی هولناكي بود. تنش دردناكي در اعصابم. ما يكديگر را دوست نداشتيم. واقعيتي كه ديگر نمي توانستيم از آن بگريزيم يا برآن چشم فرو بنديم. توماس! هرگز به عقيده‌ی تو ايمان نداشتم. هيچ گاه به عذابِ وسوسه‌ی مذهبی دچار نشده ام. خانواده‌ی من غير مسيحي بودند اما سرشار از مهرباني و گرما. با هم بودن و لذت بردن. خدا و مسيح جز به صورت خيالاتي مبهم برايم وجود خارجي نداشتند. وقتي خواستم با ايمانت آشنا شوم به نظرم چيز گنگي آمد و به طرزی بی‌رحمانه لبريز از احساسات بدوي آدمي بود. به ويژه يك مورد را نمی‌توانستم درك كنم؛ بي تفاوتي عجيب در برابر انجيل ها و عيسا مسيح. حالا بگذار از يك نوع دعا كردن عجيب برايت حرف بزنم اگر سر حال باشي. البته شخصا اعتقادي به ارتباط از راه دور ندارم. زندگي به اندازه‌ی كافي پيچيده است. عقل سليم ما به اندازه‌ی كافي از مهملات روانشناسي و زيست شناسي انباشته شده است. يادت هست چطور مي خواستي براي دست هاي من دعا كني اما با اين انزجار ضربه ي خاموشي به تو وارد آمده بود. هر چند كه بعدا انكار كردي. هنوز ديوانه وار مي خواستم خشمگينت سازم. ... نمي توانستي برايم دعا كني. خود به تنهايي اين كار را كردم:
«خدايا چرا مرا اينقدر تلخ، هراسان و ناراضي آفريدي؟ چقدر تلخ، چقدر هراسان؟ چرا بايد بفهمم كه اينقدر رنجورم. چرا در جهنّمي از بي عاطفگي قرار دارم. اگر در رنج كشيدنم هدفي است به من بگو. آنوقت بي هيچ شكايتي دردم را تحمّل خواهم كرد. من قوي هستم. تو جسما و روحا قدرت وحشتناكي به من دادي اما هدفي عطايم نكردي تا با قدرتم انجام دهم. معنايي به زندگي ام ببخش آنوقت بنده تو خواهم شد.»

پاييز امسال دريافتم دعايم مستجاب شده است. براي روشن شدن ذهنم دعا كردم و موفق شدم. دريافته ام كه دوستت دارم. دعا كردم قدرتم را بتوانم براي تكليف خاصي به كار ببندم و به آن نيز رسيدم. آن تكليف، تو هستي. چنين انكاري مي تواند از مخيله ي يك معلم مدرسه بگذرد، در غروبي تيره و دلگير که صداي آشناي زنگ تلفني هم به گوش نمي رسد. به هر حال از جان و دل سپاسگزارم كه سبب عشقم نسبت به تو شد. نمی‌دانم بايد چه كار كنم. اينقدر درمانده شدم كه حتا به فكر دعاي ديگري هم افتاده ام اما هنوز قدري از عزّت نفس و نجابت در من باقي مانده است.توماس! عزيزترينم نامه بسيار طولاني شده اما اكنون چيزي را نوشته ام كه جرأت گفتنش را ندارم -حتا آن زمان كه در آغوشم هستي- دوستت دارم و براي تو زندگي مي كنم. مرا درياب و از آنِ خود كن. در زير غرور بيهوده ي من و در حال و هواي وابستگي، من فقط يك آرزو دارم كه بتوانم براي كس ديگري زندگي كنم. شايد همه اش يك اشتباه وحشتناك باشد. وقتي به تو مي انديشم نمي فهمم چنين امري چگونه قرار است اتفاق بيافتد. شايد همه‌اش يك اشتباه باشد. عزيزترينم به من بگو كه اشتباه نيست.

✍نامه‌ی مارتا به کشیش توماس
🎞 فیلم: نور زمستانی
🎬 نویسنده وکارگردان: اینگمار برگمان
@HosseinGaeeni