📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۲)
🍂 نهادهای بین المللی، با همۀ کاستیهایشان، ابزارهایی برای دادخواهی و زمینهای برای گفتوگو هستند. میتوان از این توان برای نیروگیری خیزشهای مردمی و گسترش حقوق مردمی بهره برد. روشنسازی، افزایش دیدهبانی همگانی، و بهبود سازوکارهای اجرایی این نهادها میتواند آنها را به ابزارهایی توانمندتر برای برپایی داد جهانی بدل کند.
🍂 سرانجام، این نهادها، هرچند نابسنده و نارسا، بازتاب کوشندگی آدمیان برای ساختن چارچوبهایی همگانی در جهانی پیچیده و پرآشوباند. بهجای رویآوردن به ایدۀ «وحدت کلمه» یا «نابودی این ساختارها»، باید آنها را پالود و فرهیخت. تنها از این راه است که میتوان به ایستادگیای راستین و مردمگرایانه دست یافت که بر پایه ارزشهای مردمی، همبستگی اجتماعی، و گفتوگوی جهانی استوار باشد.
🍂 قدرت نرم، ناساز با قدرت سخت که استوار بر وادارسازی، زور و هراس افکنی است، بر توانایی تأثیرگذاری از راه باورپذیرسازی، خشنودسازی و الگوسازی استوار است. این نگره، بهویژه در دنیای کنونی، ارزشی ویژه یافته است، زیرا ابزارهایی مانند رسانهها، فرهنگ، و دیپلماسی میتوانند راهی برای دگرگونی های سازنده بگشایند.
🍂 نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، یا حتی سازمانهایی چون سازمان بهداشت جهانی، نمودهای آشکار قدرت نرم هستند. این نهادها سپهری فراهم میآورند که در آن کشورها بتوانند از راه گفتوگو، همسخنی، همکاری، همسازی و دمسازی، تنشها را کاهش دهند و در راستای هدف های همگانی گام بر دارند.
🍂 هر چند این نهادها از کاستیها و نارسایی تهی نیستند، نمیتوان از ارج و ارز آنها در فراهم آوردن بستری برای به بار نشاندن داد و حقوق چشم پوشید. آنها توانستهاند چارچوبهایی برای گفتوگو و دادخواهی در سطح جهانی پدید آورند که از آشوب و بی سامانی فراگیر جلوگیری میکنند.
🍂 سازمانهای بین المللی، با برنهشتن استانداردهای جهانی، نهتنها زمینه گفتوگو و سازش میان ملتها را فراهم میکنند، بلکه توان ایستادگی در برابر ستم را به ملتها میدهند. این سازمان ا، هرچند گاه در کارکرد خود کند نارسا یا ناکارآمد هستند، ولی در میانجیگری و کاهش ستیزهای سیاسی و اجتماعی، کارکردی سزاوار دارند.
🍂 در نبود این سازمانها، زورمندان جهانی میتوانند لگام گسیخته، خواست خود را بر ملتها زورآور سازند. این نهادها، با پدید آوردن استانداردها و چارچوبهای حقوقی، نقشی بازدارنده در برابر خودکامگی قدرتهای بزرگ بازی میکنند.
🍂 از کارکردهای برجستۀ این نهادها، فراهم آوردن بستری برای دادخواهی ستمدیدگان است. نهادهایی همچون دادگاه جهانی کیفری یا کمیسیونهای حقوق بشر، به گروههای زیر فشار کمک میکنند تا صدای خود را به گوش جهانیان برسانند و پشتیبانی همگانی بجویند.
🔻عبدالکریمی، در نگرش خود به نهادهای جهانی، این سازمانها را “ماکتی” از دادگری میداند و بهجای بهرهگیری از تواناییها یا بهبودبخشی آنها، خواستار برچیده شدن آنهاست. این دیدگاه، هرچند با نکتهسنجیهایی همراه است، ولی بهدلیل نداشتن جانشین کارآمد، دچار تناقضهایی ژرف و پیامدهای خطرناک است.
🔻بهجای کوشش برای بهترسازی این نهادها، عبدالکریمی، سربسته، خواهان برچیده شدن ساختارهای کنونیست. ولی تاریخ نشان داده است که جایگزینی ساختارهای ناکارآمد با راهچارهای جنگ مدار، تنها به بازآفرینی سرکوب و بیداد میانجامد.
🔻کنار گذاشتن نهادهای جهانی بهمعنای فروپاشی نظم نسبی جهانی است. این فروپاشی، خودکامگی قدرتهای بزرگ را افزون میکند و ستیزها و آشفتگیها را شدت میبخشد. چنین دیدگاهی، بهجای دادگری، به بیسامانی و ناامنی بیشتر دامن میزند.
🔺اگر عبدالکریمی به نهادهای بینالمللی نقد وارد میکند، نیک پیداست که باید در برابر، راهچاری کارگشا و کارساز برای جایگزینی آنها فراپیش نهد. اما سرانجام، پیشنهاد او که بر مقاومتهای جنگمدارانه تأکید دارد، نهتنها ناکارا و بی سود است، بلکه از نگرگاه انسانی و منطقی نیز بی پایه، نادرست و نااستوار است.
🍂 جنگپیشگی، هرچند شاید در کوتاهزمانی دگرگونی پدید آورد، سرانجام به بازسازی بندهای بیدادگری و نابرابری میانجامد. بهرهگیری از جنگپیشگی برای ایستادگی، نهتنها بحرانها را ژرفتر میکند، بلکه بر شمار جانباختگان نیز می افزاید. بدین سان، گرهگشایی از دشواریها با خشونت، تنها به چرخهای بیپایان و رو به گسترش میانجامد که هرگز به دادگری راستین نزدیک نمیشود. هر دگرگونیای که با ویرانی و خونریزی همراه باشد، بهجای بهبود زندگی، تنها کینهتوزیها و کشاکشها را فزونتر میسازد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۲)
🍂 نهادهای بین المللی، با همۀ کاستیهایشان، ابزارهایی برای دادخواهی و زمینهای برای گفتوگو هستند. میتوان از این توان برای نیروگیری خیزشهای مردمی و گسترش حقوق مردمی بهره برد. روشنسازی، افزایش دیدهبانی همگانی، و بهبود سازوکارهای اجرایی این نهادها میتواند آنها را به ابزارهایی توانمندتر برای برپایی داد جهانی بدل کند.
🍂 سرانجام، این نهادها، هرچند نابسنده و نارسا، بازتاب کوشندگی آدمیان برای ساختن چارچوبهایی همگانی در جهانی پیچیده و پرآشوباند. بهجای رویآوردن به ایدۀ «وحدت کلمه» یا «نابودی این ساختارها»، باید آنها را پالود و فرهیخت. تنها از این راه است که میتوان به ایستادگیای راستین و مردمگرایانه دست یافت که بر پایه ارزشهای مردمی، همبستگی اجتماعی، و گفتوگوی جهانی استوار باشد.
🍂 قدرت نرم، ناساز با قدرت سخت که استوار بر وادارسازی، زور و هراس افکنی است، بر توانایی تأثیرگذاری از راه باورپذیرسازی، خشنودسازی و الگوسازی استوار است. این نگره، بهویژه در دنیای کنونی، ارزشی ویژه یافته است، زیرا ابزارهایی مانند رسانهها، فرهنگ، و دیپلماسی میتوانند راهی برای دگرگونی های سازنده بگشایند.
🍂 نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، یا حتی سازمانهایی چون سازمان بهداشت جهانی، نمودهای آشکار قدرت نرم هستند. این نهادها سپهری فراهم میآورند که در آن کشورها بتوانند از راه گفتوگو، همسخنی، همکاری، همسازی و دمسازی، تنشها را کاهش دهند و در راستای هدف های همگانی گام بر دارند.
🍂 هر چند این نهادها از کاستیها و نارسایی تهی نیستند، نمیتوان از ارج و ارز آنها در فراهم آوردن بستری برای به بار نشاندن داد و حقوق چشم پوشید. آنها توانستهاند چارچوبهایی برای گفتوگو و دادخواهی در سطح جهانی پدید آورند که از آشوب و بی سامانی فراگیر جلوگیری میکنند.
🍂 سازمانهای بین المللی، با برنهشتن استانداردهای جهانی، نهتنها زمینه گفتوگو و سازش میان ملتها را فراهم میکنند، بلکه توان ایستادگی در برابر ستم را به ملتها میدهند. این سازمان ا، هرچند گاه در کارکرد خود کند نارسا یا ناکارآمد هستند، ولی در میانجیگری و کاهش ستیزهای سیاسی و اجتماعی، کارکردی سزاوار دارند.
🍂 در نبود این سازمانها، زورمندان جهانی میتوانند لگام گسیخته، خواست خود را بر ملتها زورآور سازند. این نهادها، با پدید آوردن استانداردها و چارچوبهای حقوقی، نقشی بازدارنده در برابر خودکامگی قدرتهای بزرگ بازی میکنند.
🍂 از کارکردهای برجستۀ این نهادها، فراهم آوردن بستری برای دادخواهی ستمدیدگان است. نهادهایی همچون دادگاه جهانی کیفری یا کمیسیونهای حقوق بشر، به گروههای زیر فشار کمک میکنند تا صدای خود را به گوش جهانیان برسانند و پشتیبانی همگانی بجویند.
🔻عبدالکریمی، در نگرش خود به نهادهای جهانی، این سازمانها را “ماکتی” از دادگری میداند و بهجای بهرهگیری از تواناییها یا بهبودبخشی آنها، خواستار برچیده شدن آنهاست. این دیدگاه، هرچند با نکتهسنجیهایی همراه است، ولی بهدلیل نداشتن جانشین کارآمد، دچار تناقضهایی ژرف و پیامدهای خطرناک است.
🔻بهجای کوشش برای بهترسازی این نهادها، عبدالکریمی، سربسته، خواهان برچیده شدن ساختارهای کنونیست. ولی تاریخ نشان داده است که جایگزینی ساختارهای ناکارآمد با راهچارهای جنگ مدار، تنها به بازآفرینی سرکوب و بیداد میانجامد.
🔻کنار گذاشتن نهادهای جهانی بهمعنای فروپاشی نظم نسبی جهانی است. این فروپاشی، خودکامگی قدرتهای بزرگ را افزون میکند و ستیزها و آشفتگیها را شدت میبخشد. چنین دیدگاهی، بهجای دادگری، به بیسامانی و ناامنی بیشتر دامن میزند.
🔺اگر عبدالکریمی به نهادهای بینالمللی نقد وارد میکند، نیک پیداست که باید در برابر، راهچاری کارگشا و کارساز برای جایگزینی آنها فراپیش نهد. اما سرانجام، پیشنهاد او که بر مقاومتهای جنگمدارانه تأکید دارد، نهتنها ناکارا و بی سود است، بلکه از نگرگاه انسانی و منطقی نیز بی پایه، نادرست و نااستوار است.
🍂 جنگپیشگی، هرچند شاید در کوتاهزمانی دگرگونی پدید آورد، سرانجام به بازسازی بندهای بیدادگری و نابرابری میانجامد. بهرهگیری از جنگپیشگی برای ایستادگی، نهتنها بحرانها را ژرفتر میکند، بلکه بر شمار جانباختگان نیز می افزاید. بدین سان، گرهگشایی از دشواریها با خشونت، تنها به چرخهای بیپایان و رو به گسترش میانجامد که هرگز به دادگری راستین نزدیک نمیشود. هر دگرگونیای که با ویرانی و خونریزی همراه باشد، بهجای بهبود زندگی، تنها کینهتوزیها و کشاکشها را فزونتر میسازد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۳)
🍂 برچیدن نهادهای بینالمللی بهمعنای نابودی نظم و کنار گذاشتن استانداردهای همگانیست. این کار، نهتنها مایۀ آشوب و آشفتگی بیشتر در پیوندهای میان کشورهاست، که میدان را برای چیرگی کشاکشها و هماوردی قدرتهای بزرگ باز میکند. در این میان، کشورهای کوچکتر و ناتوانتر، آسانتر به تاراج میروند و حقوق و سودها و بهرههای آنها به آسانی تباه میشود. زدودن سازوکارهای جهانی، جهان را به میدان هماوردیهای روزافزون دگرگون کرده و تنها بر پیچیدگی و آشوبهای جهانی میافزاید.
🔺سرانجام، چاره سربستۀ عبدالکریمی برای برچیدن نهادهای بینالمللی، نهتنها بیکارکرد، که ویرانگر و پرآسیب است. بهجای ویرانی این ساختارها، باید نیرو و تمرکز را بر بازسازی و بهبود آنها نهاد.
🍂 با همه کاستیها و نارساییهایی که این نهادها دارند، همچنان ابزارهایی کارآمد برای دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی به شمار میآیند. این نهادها با افزایش شفافیت، بهبود سازوکارهای اجرایی، و استوارسازی دیدهبانی همگانی، میتوانند به ابزارهایی شایستهتر برای برپایی دادگری جهانی بدل شوند. بهجای کنار گذاشتن آنها، باید این ساختارها را با سازوکارهای نو و کارسازتر آراست و از آنها بهسان پلی برای رسیدن به جهانی دادگرانهتر بهره برد.
🍂 دگرگونیهای پایدار و سازنده تنها با همکاری، گفتوگو، و توانمندسازی خیزشهای مردمی شدنی است. خشونت و ویرانی نهتنها به بهبود اوضاع نمیانجامد، که دستاوردهای کنونی را نیز نابود میکند. در جهان امروز، که آشفتگی و ناپایداری میتواند همهچیز را فراگیرد، همکاری و گفتوگو بیش از هر زمان دیگر، راه رسیدن به همداستانی جهانی و چارهگری بحرانها است.
🍂 راه دادگری، بهبودبخشی است. نهادهای بین المللی، با همه کاستیهایشان، بازتابنده کوششی انسانی برای ساختن سامان و دادگری در جهان پرآشوب و پیچیده امروزند. در روزگاری که بحرانها و چالشهای جهانی پیوسته فزونی میگیرند و دگرگون میشوند، این نهادها توان آن را دارند که پیوندهای میان کشورها را بیشتر و بسامان تر کنند و میان نیروهای همستیز، هم آوایی پدید آورند. بهجای ویرانی این ساختارها، باید بر پالودن و بهبود آنها همت گماشت.
🍂 دیدگاههای عبدالکریمی، که بر جنگمداری و ویرانی تکیه دارند، نهتنها بیکارکرد، که زیانبار و پرآسیباند. تنها از راه همکاری و بهبود میتوان به دادگری جهانی نزدیک شد و جهانی استوارتر و دادگرانهتر آفرید.
🔻🔻عبدالکریمی، نهتنها در درک درست آماج فلسفه آلتوسر ناتوان است، بلکه از نگاه «روششناختی» نیز، در بکارگیری «مفاهیم بنیادین فلسفۀ او»، به بیراهه میرود. آلتوسر، با تکیه بر «ماتریالیسم تاریخی»، ایدئولوژی را در پیوندی ناگسستنی با زیرساخت اقتصادی و آپاراتوسهای قدرت واکاوی میکند و روش او استوار بر بررسی «ساختاری و نظاممند روابط تولید و بازتولید سلطۀ طبقاتی» است.
🔻عبدالکریمی اما، با رها کردن این چارچوب، ایدئولوژی را به «بحرانهای معنوی و ارزشی» کاهش داده و از «روش دیالکتیکیِ» آلتوسر دور میشود.
🔻🔻این ناتوانی در بهرهگیری از روششناسی علمی آلتوسر، پیامدهای جدی دارد. عبدالکریمی، بهجای بازشناسیِ نقشِ «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» در بازتولید سلطه، این مفهوم را در هالهای از «معنویت و ارزشگرایی» پنهان میسازد. چنین نگرشی، افزون بر کمرنگکردن بنیانهای «مادی و طبقاتیِ» سلطه، واکاویهای اجتماعی را از کارکرد نقد قدرت تهی کرده و آنها را در دام چموخمهای مه آلود «معنویت و تفسیر» گرفتار میسازد. این کژروی، نشاندهندۀ دژکاربرد (جابجایی) او، از رویکردهای «ماتریالیستی و دیالکتیکی» برای واکاوی سازوکارهای سلطه است، که آلتوسر بهروشنی از آنها بهره برد و آنها را به یکی از ستونهای تفکر انتقادی خود تبدیل کرد.
🔺آلتوسر، در بستر ماتریالیسم تاریخی مارکس، ایدئولوژی را نه تنها یک «پدیدۀ ذهنی یا فرهنگی»، بلکه بخشی از «روساخت جامعه» مینمایاند که نقشی کلیدی در بازتولید روابط تولید و استوارساری سلطۀ طبقاتی بازی میکند. از دید او، ایدئولوژی ابزاری پایهای در دست آپاراتوسهای ایدئولوژیک مانند «مذهب، نظام آموزشی، رسانهها و حتی خانواده» است که به چهرۀ ناسهیدنی [درنیافتنی]، اما سامانمند، ارزشها و هنجارهای طبقه فرداست را به طبقات فرودست القا میکند. این دیدگاه، در زهدان خود، بر «پیوند دیالکتیکی میان زیرساخت (اقتصاد) و روساخت (ایدئولوژی)» استوار است؛ پیوندی که در آن، اقتصاد بهکردار زیرساخت سلطه، نقشی بنیادین بازی میکند، اما ایدئولوژی نیز بهسان ابزار مشروعیتبخشی به سلطۀ طبقاتی، نقشی چشمپوشی ناپذیر دارد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۳)
🍂 برچیدن نهادهای بینالمللی بهمعنای نابودی نظم و کنار گذاشتن استانداردهای همگانیست. این کار، نهتنها مایۀ آشوب و آشفتگی بیشتر در پیوندهای میان کشورهاست، که میدان را برای چیرگی کشاکشها و هماوردی قدرتهای بزرگ باز میکند. در این میان، کشورهای کوچکتر و ناتوانتر، آسانتر به تاراج میروند و حقوق و سودها و بهرههای آنها به آسانی تباه میشود. زدودن سازوکارهای جهانی، جهان را به میدان هماوردیهای روزافزون دگرگون کرده و تنها بر پیچیدگی و آشوبهای جهانی میافزاید.
🔺سرانجام، چاره سربستۀ عبدالکریمی برای برچیدن نهادهای بینالمللی، نهتنها بیکارکرد، که ویرانگر و پرآسیب است. بهجای ویرانی این ساختارها، باید نیرو و تمرکز را بر بازسازی و بهبود آنها نهاد.
🍂 با همه کاستیها و نارساییهایی که این نهادها دارند، همچنان ابزارهایی کارآمد برای دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی به شمار میآیند. این نهادها با افزایش شفافیت، بهبود سازوکارهای اجرایی، و استوارسازی دیدهبانی همگانی، میتوانند به ابزارهایی شایستهتر برای برپایی دادگری جهانی بدل شوند. بهجای کنار گذاشتن آنها، باید این ساختارها را با سازوکارهای نو و کارسازتر آراست و از آنها بهسان پلی برای رسیدن به جهانی دادگرانهتر بهره برد.
🍂 دگرگونیهای پایدار و سازنده تنها با همکاری، گفتوگو، و توانمندسازی خیزشهای مردمی شدنی است. خشونت و ویرانی نهتنها به بهبود اوضاع نمیانجامد، که دستاوردهای کنونی را نیز نابود میکند. در جهان امروز، که آشفتگی و ناپایداری میتواند همهچیز را فراگیرد، همکاری و گفتوگو بیش از هر زمان دیگر، راه رسیدن به همداستانی جهانی و چارهگری بحرانها است.
🍂 راه دادگری، بهبودبخشی است. نهادهای بین المللی، با همه کاستیهایشان، بازتابنده کوششی انسانی برای ساختن سامان و دادگری در جهان پرآشوب و پیچیده امروزند. در روزگاری که بحرانها و چالشهای جهانی پیوسته فزونی میگیرند و دگرگون میشوند، این نهادها توان آن را دارند که پیوندهای میان کشورها را بیشتر و بسامان تر کنند و میان نیروهای همستیز، هم آوایی پدید آورند. بهجای ویرانی این ساختارها، باید بر پالودن و بهبود آنها همت گماشت.
🍂 دیدگاههای عبدالکریمی، که بر جنگمداری و ویرانی تکیه دارند، نهتنها بیکارکرد، که زیانبار و پرآسیباند. تنها از راه همکاری و بهبود میتوان به دادگری جهانی نزدیک شد و جهانی استوارتر و دادگرانهتر آفرید.
🔻🔻عبدالکریمی، نهتنها در درک درست آماج فلسفه آلتوسر ناتوان است، بلکه از نگاه «روششناختی» نیز، در بکارگیری «مفاهیم بنیادین فلسفۀ او»، به بیراهه میرود. آلتوسر، با تکیه بر «ماتریالیسم تاریخی»، ایدئولوژی را در پیوندی ناگسستنی با زیرساخت اقتصادی و آپاراتوسهای قدرت واکاوی میکند و روش او استوار بر بررسی «ساختاری و نظاممند روابط تولید و بازتولید سلطۀ طبقاتی» است.
🔻عبدالکریمی اما، با رها کردن این چارچوب، ایدئولوژی را به «بحرانهای معنوی و ارزشی» کاهش داده و از «روش دیالکتیکیِ» آلتوسر دور میشود.
🔻🔻این ناتوانی در بهرهگیری از روششناسی علمی آلتوسر، پیامدهای جدی دارد. عبدالکریمی، بهجای بازشناسیِ نقشِ «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» در بازتولید سلطه، این مفهوم را در هالهای از «معنویت و ارزشگرایی» پنهان میسازد. چنین نگرشی، افزون بر کمرنگکردن بنیانهای «مادی و طبقاتیِ» سلطه، واکاویهای اجتماعی را از کارکرد نقد قدرت تهی کرده و آنها را در دام چموخمهای مه آلود «معنویت و تفسیر» گرفتار میسازد. این کژروی، نشاندهندۀ دژکاربرد (جابجایی) او، از رویکردهای «ماتریالیستی و دیالکتیکی» برای واکاوی سازوکارهای سلطه است، که آلتوسر بهروشنی از آنها بهره برد و آنها را به یکی از ستونهای تفکر انتقادی خود تبدیل کرد.
🔺آلتوسر، در بستر ماتریالیسم تاریخی مارکس، ایدئولوژی را نه تنها یک «پدیدۀ ذهنی یا فرهنگی»، بلکه بخشی از «روساخت جامعه» مینمایاند که نقشی کلیدی در بازتولید روابط تولید و استوارساری سلطۀ طبقاتی بازی میکند. از دید او، ایدئولوژی ابزاری پایهای در دست آپاراتوسهای ایدئولوژیک مانند «مذهب، نظام آموزشی، رسانهها و حتی خانواده» است که به چهرۀ ناسهیدنی [درنیافتنی]، اما سامانمند، ارزشها و هنجارهای طبقه فرداست را به طبقات فرودست القا میکند. این دیدگاه، در زهدان خود، بر «پیوند دیالکتیکی میان زیرساخت (اقتصاد) و روساخت (ایدئولوژی)» استوار است؛ پیوندی که در آن، اقتصاد بهکردار زیرساخت سلطه، نقشی بنیادین بازی میکند، اما ایدئولوژی نیز بهسان ابزار مشروعیتبخشی به سلطۀ طبقاتی، نقشی چشمپوشی ناپذیر دارد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۴)
🍂 آلتوسر دو گونه آپاراتوس را از یکدیگر جدا میشناسد: آپاراتوسهای سرکوبگر دولت (مانند ارتش، سپاه، بسیج پلیس، و دستگاه دادگستری) که از زور برای کاربست سلطه بهره میبرند، و آپاراتوسهای ایدئولوژیک دولت که با سازوکارهایی نرمتر، اما بههمان اندازه قدرتمند، سلطه را بازتولید میکنند. او تاکید دارد که این دو نوع آپاراتوس در همکاری دوسویه، نه تنها ساختارهای موجود را نگاهبانی میکنند، بلکه از راه بازتولید ارزشهای طبقه فرادست، پایایی سلطه خود را پایندانی میکنند.
🔺🔺🔺عبدالکریمی با دور شدن از این بنیان ماتریالیستی در اندیشه آلتوسر، ایدئولوژی را از پیوند تاریخیاش با اقتصاد جدا کرده و آن را در کالبد بحرانهای معنوی و ارزشی واکاوی میکند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، ایدئولوژی را به گسترهای «فرهنگی-ایدئالیستی» محدود میکند و ایدۀ «واکاوی طبقاتیِ» روابط سلطه در اندیشۀ آلتوسر را فرومیگذارد. عبدالکریمی، بهجای تکیه بر «سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی» که زیرساخت ایدئولوژی را ریخت میبخشند، به ابعاد «معنوی، ارزشی و حتی یزدانشناختی» مفهوم ایدئولوژی گرایش پیدا کردهاست.
🔺این چرخش نگاه، هرچند در آغاز ژرف و فراگیر مینماید، در عمل، سویههای ساختاری و طبقاتی سلطه را میپوشاند و فرو مینهد و راه را برای بازتولید همان روابط سلطهای که میبایست کنکاش و کاویده شوند، هموار میسازد.
🔻رویکرد عبدالکریمی به ایدئولوژی در گفتمان مقاومت جمهوری اسلامی، بازتابی گسترده و بسزا دارد. این گفتار، که بر ستیز ارزشی و معنوی میان “مستضعفین” و “مستکبرین” استوار است، از واکاوی دیالکتیکی و طبقاتی آلتوسر دور شده و نگرشی دوگانهنگر (حق و باطل) را برمیگزیند. در این چارچوب، ایدئولوژی نه ابزاری برای «استوارسازی سلطۀ طبقاتی»، بلکه سازوکاری برای «ستیز معنوی و ارزشی-امتی» انگاشته میشود.
🔻عبدالکریمی با برجستهکردن «معنویت و ارزشهای بومی و خودی»، به سخنگوی شبهفلسفی این گفتمان تبدیل میشود و ایدئولوژی مقاومت را، پاسدارندۀ حقیقتی مینوی و آسمانی مینمایاند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، دستگاههای ایدئولوژیک را از پایههای اقتصادی و مادیشان جدا کرده و به ابزارهایی صرفا معنوی فرو میکاهد.
🔺در این رهیافت، عبدالکریمی پیوند میان «ابزارهای ایدئولوژیک و سرکوبگر» را نادیده میگیرد. در حالی که آلتوسر بر همافزایی این دو ابزار پافشاری میکند، عبدالکریمی با تمرکز بر دوگانههای ارزشی و معنوی، از «واکاویهای ساختاری و مادی» فاصله می گیرد و به «واکاویهایی یزدانشناختی» از تاریخ روی میآورد.
🔺این رویکرد، که بر دوگانۀ «حق و باطل» استوار است، بهفرجام، با ماتریالیسم تاریخی در ستیز است. از این رو، ایدئولوژی نه بهسان «ابزار سلطۀ طبقاتی»، بلکه بهسان مفهومی «فراتر از طبقات اجتماعی» نمایانده میشود.
🔺این رهیافت، بهجای گشودن افقهای پنهان و بازکاوی واقعیتها، در «تقدیس ایدئولوژیک» گرفتار است که خود جزئی از حلقههای پیچیده و درندۀ سلطه است. در همین جاست که عبدالکریمی در نقشِ «ایدئولوگ جمهوری اسلامی» نمودار میشود و بهجای آن که حقیقت را در جستوجویی ژرف و آزاد فلسفی بجوید و بیابد، در مسیر «استوارسازی و گسترش ایدئولوژی این نظام» گام برمیدارد. او با در همآمیختن دوگانههای معنوی و ارزشی، با نمودی فریبنده از فضیلتهای انسانی، از واشکافی ساختاری و مادی قدرت چشم میپوشد.
🔻عبدالکریمی با پافشردن بر «سویههای ارزشیِ» ایدئولوژی مقاومت، خود را از گسترۀ «واکاویهای علمی و طبقاتی روابط سلطه» دور میکند. این رهیافت که ایدئولوژی را «پاسدارندۀ حقیقتی آسمانی» تبدیل میسازد، قدرت نقد مادی و طبقاتی را سست میسازد و واکاویهای اجتماعی را به دالان گمگشتگی و سردرگمی راهبر میشود.
🔺این «گنگبودگی»، توان روشنگری درباره روابط قدرت و سلطه را به شیوهای شگرف کاهش میدهد و بهجای آنکه به جستوجوی ساختارهای نهفته و واشکافی ریشهای قدرت پرداخته شود، بهگونهای «سفیدشویی و تقدیس معنوی ایدئولوژی» تبدیل میشود. از این رو، ایدئولوژی جمهوری اسلامی نهتنها از نقد و کاوش بیپردۀ عبدالکریمی برکنار میماند، بلکه با تکیه بر «واژگان ارزشی و معنوی»، لباسی از مشروعیت و حقانیت بر تن میپوشد و در این راه، نگاههای تیزبین حقیقتجویان را از کشف واقعیتهای پنهان در لایههای سلطه باز میدارد.
🔺در پایان کار، رهیافت عبدالکریمی به ایدئولوژی، با دور شدن از آغازههای ماتریالیستی و طبقاتی اندیشه آلتوسر، به بازتولید همان ساختارهایی میانجامد که هدف آلتوسر، چیزی جز بازکاوی و بازسنجی آنها نبودهاست!
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۴)
🍂 آلتوسر دو گونه آپاراتوس را از یکدیگر جدا میشناسد: آپاراتوسهای سرکوبگر دولت (مانند ارتش، سپاه، بسیج پلیس، و دستگاه دادگستری) که از زور برای کاربست سلطه بهره میبرند، و آپاراتوسهای ایدئولوژیک دولت که با سازوکارهایی نرمتر، اما بههمان اندازه قدرتمند، سلطه را بازتولید میکنند. او تاکید دارد که این دو نوع آپاراتوس در همکاری دوسویه، نه تنها ساختارهای موجود را نگاهبانی میکنند، بلکه از راه بازتولید ارزشهای طبقه فرادست، پایایی سلطه خود را پایندانی میکنند.
🔺🔺🔺عبدالکریمی با دور شدن از این بنیان ماتریالیستی در اندیشه آلتوسر، ایدئولوژی را از پیوند تاریخیاش با اقتصاد جدا کرده و آن را در کالبد بحرانهای معنوی و ارزشی واکاوی میکند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، ایدئولوژی را به گسترهای «فرهنگی-ایدئالیستی» محدود میکند و ایدۀ «واکاوی طبقاتیِ» روابط سلطه در اندیشۀ آلتوسر را فرومیگذارد. عبدالکریمی، بهجای تکیه بر «سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی» که زیرساخت ایدئولوژی را ریخت میبخشند، به ابعاد «معنوی، ارزشی و حتی یزدانشناختی» مفهوم ایدئولوژی گرایش پیدا کردهاست.
🔺این چرخش نگاه، هرچند در آغاز ژرف و فراگیر مینماید، در عمل، سویههای ساختاری و طبقاتی سلطه را میپوشاند و فرو مینهد و راه را برای بازتولید همان روابط سلطهای که میبایست کنکاش و کاویده شوند، هموار میسازد.
🔻رویکرد عبدالکریمی به ایدئولوژی در گفتمان مقاومت جمهوری اسلامی، بازتابی گسترده و بسزا دارد. این گفتار، که بر ستیز ارزشی و معنوی میان “مستضعفین” و “مستکبرین” استوار است، از واکاوی دیالکتیکی و طبقاتی آلتوسر دور شده و نگرشی دوگانهنگر (حق و باطل) را برمیگزیند. در این چارچوب، ایدئولوژی نه ابزاری برای «استوارسازی سلطۀ طبقاتی»، بلکه سازوکاری برای «ستیز معنوی و ارزشی-امتی» انگاشته میشود.
🔻عبدالکریمی با برجستهکردن «معنویت و ارزشهای بومی و خودی»، به سخنگوی شبهفلسفی این گفتمان تبدیل میشود و ایدئولوژی مقاومت را، پاسدارندۀ حقیقتی مینوی و آسمانی مینمایاند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، دستگاههای ایدئولوژیک را از پایههای اقتصادی و مادیشان جدا کرده و به ابزارهایی صرفا معنوی فرو میکاهد.
🔺در این رهیافت، عبدالکریمی پیوند میان «ابزارهای ایدئولوژیک و سرکوبگر» را نادیده میگیرد. در حالی که آلتوسر بر همافزایی این دو ابزار پافشاری میکند، عبدالکریمی با تمرکز بر دوگانههای ارزشی و معنوی، از «واکاویهای ساختاری و مادی» فاصله می گیرد و به «واکاویهایی یزدانشناختی» از تاریخ روی میآورد.
🔺این رویکرد، که بر دوگانۀ «حق و باطل» استوار است، بهفرجام، با ماتریالیسم تاریخی در ستیز است. از این رو، ایدئولوژی نه بهسان «ابزار سلطۀ طبقاتی»، بلکه بهسان مفهومی «فراتر از طبقات اجتماعی» نمایانده میشود.
🔺این رهیافت، بهجای گشودن افقهای پنهان و بازکاوی واقعیتها، در «تقدیس ایدئولوژیک» گرفتار است که خود جزئی از حلقههای پیچیده و درندۀ سلطه است. در همین جاست که عبدالکریمی در نقشِ «ایدئولوگ جمهوری اسلامی» نمودار میشود و بهجای آن که حقیقت را در جستوجویی ژرف و آزاد فلسفی بجوید و بیابد، در مسیر «استوارسازی و گسترش ایدئولوژی این نظام» گام برمیدارد. او با در همآمیختن دوگانههای معنوی و ارزشی، با نمودی فریبنده از فضیلتهای انسانی، از واشکافی ساختاری و مادی قدرت چشم میپوشد.
🔻عبدالکریمی با پافشردن بر «سویههای ارزشیِ» ایدئولوژی مقاومت، خود را از گسترۀ «واکاویهای علمی و طبقاتی روابط سلطه» دور میکند. این رهیافت که ایدئولوژی را «پاسدارندۀ حقیقتی آسمانی» تبدیل میسازد، قدرت نقد مادی و طبقاتی را سست میسازد و واکاویهای اجتماعی را به دالان گمگشتگی و سردرگمی راهبر میشود.
🔺این «گنگبودگی»، توان روشنگری درباره روابط قدرت و سلطه را به شیوهای شگرف کاهش میدهد و بهجای آنکه به جستوجوی ساختارهای نهفته و واشکافی ریشهای قدرت پرداخته شود، بهگونهای «سفیدشویی و تقدیس معنوی ایدئولوژی» تبدیل میشود. از این رو، ایدئولوژی جمهوری اسلامی نهتنها از نقد و کاوش بیپردۀ عبدالکریمی برکنار میماند، بلکه با تکیه بر «واژگان ارزشی و معنوی»، لباسی از مشروعیت و حقانیت بر تن میپوشد و در این راه، نگاههای تیزبین حقیقتجویان را از کشف واقعیتهای پنهان در لایههای سلطه باز میدارد.
🔺در پایان کار، رهیافت عبدالکریمی به ایدئولوژی، با دور شدن از آغازههای ماتریالیستی و طبقاتی اندیشه آلتوسر، به بازتولید همان ساختارهایی میانجامد که هدف آلتوسر، چیزی جز بازکاوی و بازسنجی آنها نبودهاست!
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۵)
🔺این کنارهگیری از واکاویهای «مادی و دیالکتیکی»، نهتنها بنیادهای سلطۀ طبقاتی را در مهی از سردرگمی فرو میبرد، بلکه از قدرت نقد علمی میکاهد و واکاویهای اجتماعی را بسوی «رویکردی ایدئالیستی» رهنمون میگردد که نه کمترین پیوندی با بازکاوی «ساختارهای طبقاتی» دارد و نه کمترین پیوندی با اندیشههای آلتوسر!
🍂 برای دستیابی به نقدی ژرف و کارساز، بایسته است که ایدئولوژی بسان ابزار «واکاوی روابط قدر»ت در بستر زیرساختهای «مادی و اقتصادی» در شمار آید و از هرگونه «تفسیر ارزشی» که این بنیانها را کمرنگ میسازد، پرهیز گردد. چراکه هرگونه کژروی از این مسیر، نهتنها سرشت راستین ساختارهای سلطه را مخدوش میکند، بلکه به بازتولید همان روابط قدرت و سلطهای میانجامد که هدف کلیدی آلتوسر، نقد و بررسی آنها بودهاست. از این رو، تنها با پایبندی به این آغازه، میتوان به واشکافی و واکاوی بنیادی و ریشهای دست یافت و از پردهپوشیهای ارزشی که تنها در خدمت استوارسازی و پابرجاسازی وضعیت موجود هستند، رهایی یافت.
🔻رهیافت آلتوسر در نقد عبدالکریمی، ما را به درک ژرفی از «بازتولید قدرت در نظامهای ایدئولوژیک» رهنمون می شود. عبدالکریمی، اما در نقد خود بر «آپارتتوس سلطه»، نهتنها از بنیانهای اندیشه آلتوسر فاصله میگیرد، بلکه در دام تفسیرهای «ارزشی و کلیشهای» از ایدئولوژی گرفتار میشود که همچون پردهای نازک، ساختارهای سلطه را پنهان میکنند و نقش سرنوشتساز آنها را در بازتولید وضعیت موجود توجیه میکنند.
🔺عبدالکریمی سوژهای آگاه در نقد و سنجشگریِ سلطه و ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیست، بلکه خود، ابزاریست در خدمت همان سلطه. در این مسیر، عبدالکریمی نهتنها نقدی کارساز از سلطه فراپیش نمینهد، بلکه در بازتولید همان ساختارهای سلطه، همآواز میشود و با سوخترسانی به ایدئولوژی فرادست در ایران، خود به بخشی از «ماشین سلطه و تولید بندگی» تبدیل میشود.
🍂 در این گام بر سر آنیم که پرده از حقیقتی تلخ و دردناک برداریم که از دیدگاه فردوسی (بزرگترین سخنگوی فرهنگ و فرزانگی ایرانزمین) نیز عبدالکریمی از جادهی فرهنگ راستین ایرانی به بیراههای خطرناک گام نهادهاست. فرزانۀ توس، درفشدار والاترین آرمانهای فرهنگ ایران، که شاهنامهاش شرار همیشه فروزان راستی، آزادگی، خرد، و دادخواهیست، هیچگاه «درس خاکبوسیِ آستان شهریارانِ» خونریز را نیاموخت و هیچ گاه آب به آسیاب تباهی و پتیارگی نریخت. شاهنامه (این گنجینۀ جاودانه فرهنگ بشری) به ایرانیان جز نبرد بیپایان با ستم و تاریکی نیاموخت و پیامش جز ایستادگی در برابر بند و زنجیر و ستم و زشتی نبود.
🍂 عبدالکریمی، با داوِ [دعویِ] «وفاداری به فرهنگ ایرانی»، در رویهای متناقض و با چشمپوشی از والاترین ارزشهای این فرهنگ، در برابرِ همان ساختارهای سلطهای سر فرود آورده است که فردوسی ۳۰ سال رنج برد تا سویههای تباه ویرانگر و گیتیسوز آنها را برملا کند. عبدالکریمی، نه تنها نشانی از فرهیختگی و پیکریافتگی این میراث بزرگ با خود ندارد، بلکه مردی تباهیزده است که تایید از جانب ضحاک را به نشانهای از فضیلت و نیکویی خود میپندارد.
🍂 آنچه عبدالکریمی میکند، نهتنها تهی از آرمانهای شاهنامه است، بلکه همچون نغمهایست که برای لالایی سلطهگران سروده میشود نه برای بیدارساختن مردمان. فردوسی، اگر امروز بر ما مینگریست، بیگمان این کژروی را خیانتی به خونهای بر زمین چکیدۀ هزاران جان آزادیخواه میدانست که در آتش ستم سوختند و برای فردایی روشن، مشعل مقاومت افروختند.
🔺این سه نقد، آرنت، آلتوسر و فردوسی، در یک پیوندگاه به هم میرسند: هرگونه توجیهگری سلطه، چه از راه «تفسیرهای ارزشی» و چه بهنام وفاداری به «فرزانگی ایرانی»، خیانتی به مردم و آرمانهای انسانی است. عبدالکریمی، بهجای ایستادن در کنار مردم، در برابر آنان قرار گرفتهاست و بهنام مقاومت، چون بندگان فرومایه، سر بر آستان ضحاک فرود آورده و در هر بزنگاهی محضر خونین او را امضا کرده و بر ظلم و ستم او گواهی دادهاست.
🔻بر پایه، شاهنامه، عبدالکریمی نه یک اندیشمند، که از «پایمردان دیو» است. فردی که نهتنها در کنار مردم نایستاده، بلکه با دیو «همپیمان» شده و «خاکبوس آستان» اوست؛ و زبان او نه در خدمت روشنگری، که در خدمت «خاموش کردن آتش دادخواهی» است. عبدالکریمی، مردیست که نهتنها در صف دادخواهان نیست، بلکه در صف «گزمگان دیو»، قلم را در خدمت توجیه محضر ستمگرانه ضحاک به کار گرفتهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۵)
🔺این کنارهگیری از واکاویهای «مادی و دیالکتیکی»، نهتنها بنیادهای سلطۀ طبقاتی را در مهی از سردرگمی فرو میبرد، بلکه از قدرت نقد علمی میکاهد و واکاویهای اجتماعی را بسوی «رویکردی ایدئالیستی» رهنمون میگردد که نه کمترین پیوندی با بازکاوی «ساختارهای طبقاتی» دارد و نه کمترین پیوندی با اندیشههای آلتوسر!
🍂 برای دستیابی به نقدی ژرف و کارساز، بایسته است که ایدئولوژی بسان ابزار «واکاوی روابط قدر»ت در بستر زیرساختهای «مادی و اقتصادی» در شمار آید و از هرگونه «تفسیر ارزشی» که این بنیانها را کمرنگ میسازد، پرهیز گردد. چراکه هرگونه کژروی از این مسیر، نهتنها سرشت راستین ساختارهای سلطه را مخدوش میکند، بلکه به بازتولید همان روابط قدرت و سلطهای میانجامد که هدف کلیدی آلتوسر، نقد و بررسی آنها بودهاست. از این رو، تنها با پایبندی به این آغازه، میتوان به واشکافی و واکاوی بنیادی و ریشهای دست یافت و از پردهپوشیهای ارزشی که تنها در خدمت استوارسازی و پابرجاسازی وضعیت موجود هستند، رهایی یافت.
🔻رهیافت آلتوسر در نقد عبدالکریمی، ما را به درک ژرفی از «بازتولید قدرت در نظامهای ایدئولوژیک» رهنمون می شود. عبدالکریمی، اما در نقد خود بر «آپارتتوس سلطه»، نهتنها از بنیانهای اندیشه آلتوسر فاصله میگیرد، بلکه در دام تفسیرهای «ارزشی و کلیشهای» از ایدئولوژی گرفتار میشود که همچون پردهای نازک، ساختارهای سلطه را پنهان میکنند و نقش سرنوشتساز آنها را در بازتولید وضعیت موجود توجیه میکنند.
🔺عبدالکریمی سوژهای آگاه در نقد و سنجشگریِ سلطه و ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیست، بلکه خود، ابزاریست در خدمت همان سلطه. در این مسیر، عبدالکریمی نهتنها نقدی کارساز از سلطه فراپیش نمینهد، بلکه در بازتولید همان ساختارهای سلطه، همآواز میشود و با سوخترسانی به ایدئولوژی فرادست در ایران، خود به بخشی از «ماشین سلطه و تولید بندگی» تبدیل میشود.
🍂 در این گام بر سر آنیم که پرده از حقیقتی تلخ و دردناک برداریم که از دیدگاه فردوسی (بزرگترین سخنگوی فرهنگ و فرزانگی ایرانزمین) نیز عبدالکریمی از جادهی فرهنگ راستین ایرانی به بیراههای خطرناک گام نهادهاست. فرزانۀ توس، درفشدار والاترین آرمانهای فرهنگ ایران، که شاهنامهاش شرار همیشه فروزان راستی، آزادگی، خرد، و دادخواهیست، هیچگاه «درس خاکبوسیِ آستان شهریارانِ» خونریز را نیاموخت و هیچ گاه آب به آسیاب تباهی و پتیارگی نریخت. شاهنامه (این گنجینۀ جاودانه فرهنگ بشری) به ایرانیان جز نبرد بیپایان با ستم و تاریکی نیاموخت و پیامش جز ایستادگی در برابر بند و زنجیر و ستم و زشتی نبود.
🍂 عبدالکریمی، با داوِ [دعویِ] «وفاداری به فرهنگ ایرانی»، در رویهای متناقض و با چشمپوشی از والاترین ارزشهای این فرهنگ، در برابرِ همان ساختارهای سلطهای سر فرود آورده است که فردوسی ۳۰ سال رنج برد تا سویههای تباه ویرانگر و گیتیسوز آنها را برملا کند. عبدالکریمی، نه تنها نشانی از فرهیختگی و پیکریافتگی این میراث بزرگ با خود ندارد، بلکه مردی تباهیزده است که تایید از جانب ضحاک را به نشانهای از فضیلت و نیکویی خود میپندارد.
🍂 آنچه عبدالکریمی میکند، نهتنها تهی از آرمانهای شاهنامه است، بلکه همچون نغمهایست که برای لالایی سلطهگران سروده میشود نه برای بیدارساختن مردمان. فردوسی، اگر امروز بر ما مینگریست، بیگمان این کژروی را خیانتی به خونهای بر زمین چکیدۀ هزاران جان آزادیخواه میدانست که در آتش ستم سوختند و برای فردایی روشن، مشعل مقاومت افروختند.
🔺این سه نقد، آرنت، آلتوسر و فردوسی، در یک پیوندگاه به هم میرسند: هرگونه توجیهگری سلطه، چه از راه «تفسیرهای ارزشی» و چه بهنام وفاداری به «فرزانگی ایرانی»، خیانتی به مردم و آرمانهای انسانی است. عبدالکریمی، بهجای ایستادن در کنار مردم، در برابر آنان قرار گرفتهاست و بهنام مقاومت، چون بندگان فرومایه، سر بر آستان ضحاک فرود آورده و در هر بزنگاهی محضر خونین او را امضا کرده و بر ظلم و ستم او گواهی دادهاست.
🔻بر پایه، شاهنامه، عبدالکریمی نه یک اندیشمند، که از «پایمردان دیو» است. فردی که نهتنها در کنار مردم نایستاده، بلکه با دیو «همپیمان» شده و «خاکبوس آستان» اوست؛ و زبان او نه در خدمت روشنگری، که در خدمت «خاموش کردن آتش دادخواهی» است. عبدالکریمی، مردیست که نهتنها در صف دادخواهان نیست، بلکه در صف «گزمگان دیو»، قلم را در خدمت توجیه محضر ستمگرانه ضحاک به کار گرفتهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۳۶)
🍂 او با سخنان خود، نهتنها «پردهدری» نمیکند، بلکه میکوشد بار گناه وضعیت هولناک موجود را بر دوش کسانی بگذارد که در برابر تاریکی رده برکشیدهاند و هیچگاه نکوشیدهاند خود را به خامنهای نزدیک کنند و پیکر اژدهافش او را در آغوش بکشند و در جنایات او انباز باشند؛ مارخوارِ اهریمن چهرهای که پاسخش به “نجواهای نجیبانۀ” روشنفکران و همۀ دادخواهان و آزادیخواهان همواره زندان و شکنجه و کشتن بودهاست!
🍂 چنانکه گویی روشنفکرانی که از ایستادن در صف مداحان خودداری کردهاند، همان مقصران اصلیاند؛ همانها که به دیدۀ او، نه قربانی جنایت، که مسئول همۀ خونهای ریختهشدهاند. اینگونه، او فلسفه را از بلندای آزاداندیشی به ژرفای سرفکندگی و خواری مشروعیتبخشی به ستم فرو میکشد و روح حقیقتجویی را در برابر ضحاک زمانه قربانی میکند.
🍂 عبدالکریمی با «خودرادیکالانگاری» و در همدلی با سیاستهای گیتیسوز و اندیشهسوز خامنهای، در شرایطی روشنفکران را مقصر اصلی وضع موجود مینمایاند که میداند دستان پلید این دیو، به خون شریفترین و فرهیختهترین مردمان این سرزمین آغشته است. در شرایطی که میداند در زیر رایت خونفام خامنهای، همواره پاسخ قلم و اندیشه گلوله و طناب دار، همزمان با صدای اذان بودهاست و آتش بیداد را، به گفتۀ شاملو، همواره به سوختبار سرود و شعر فروزان داشتهاند. آنجا که اندیشیدن، خطر کردن بودهاست و ابلیس پیروز و مست، سور عزای مردمان را به سفره نشستهاست.
🍂 کاوۀ آهنگر در تاریخ ایرانزمین نماد خروش انسان در برابر بیداد و برافراختن درفش آزادی از ستم است. اما عبدالکریمی و همکیشان او، نه مصلحتشناسان، که پیمانداران و پایمردان دیو پتیارهاند. کسانی که گوششان برای شنیدن صدای مردم کر است و هنری ندارند جز «محضر آراستن»، برای کسانی که ایران را به ویرانسرا تبدیل کردهاند.
🍂 روشنفکران راستین، آنانند که فِرانَکسان، در برابر قدرتهای تباهکار بیرق برافراشتهاند و زهدان زایندۀ آینده بودهاند. اما عبدالکریمی و همپیالگان او، نه پشتیبان مردم، که مداحان کسانیاند همواره زنجیر بیداد بر دست و پای این ملت را استوار تر کردهاند.
🍂 اگر روزگاری خامنهای را با روشنفکران نسبتی بودهباشد – که این نیز افسانهای بیش نیست و “پیپ کشیدن” نمیتواند نشان فرهیختگی باشد!!– این نزدیکی چه بهرهای برای ایران به بار آوردهاست؟ او در کدامین بزنگاهها به پاسداری از حقیقت برخاسته و از آزادی و دادگری سخن راندهاست؟ در کدام دوره از زمامداریاش، نشانی از همبستگی ملی برافراشته و چندگانگی و چندگونگی این ملت را به رسمیت شناحته و به مردم “تمرین مدارا”، آموخته است؟ آیا پاسخ او در برابر جانهای آزادی که به مردم “تمرین مدارا” میآموختند، کاردآجینکردن ایشان و گلولۀ سربی نبود؟ آیا خامنهای همیشه و همواره در صف کسانی نبود که با گلوله و زندان رو در روی ملت ایستادهاند؟
🍂 روشنفکری دادخواهانه به معنای ایستادگی و پایداری در برابر سپاه بیداد است، نه شستن دستان جنایتکارانی که آلوده به هزاران خون بی گناهند. تاریخ ایران آکنده از پیکارهایی است که مردمان این سرزمین در راه داد و آزادی از ستم انجام دادهاند. امروز نیز خیابانهای ایران یادآور همان نبردهای کهناند، و پیشگامان این میدان همانا جوانان و روشنفکران راستین این دیارند.
فریادهای «زن، زندگی، آزادی» پژواک آرمانها و رویاهایی است که در ژرفای جان کاوهها و فریدونهای این روزگار طنینانداز است، آوایی که ریشه در «روح پهلوانیِ» ایرانزمین نیز دارد و شاخههایش بهسوی فردایی روشن فرامی بالند.
🍂 ناساز با پندار عبدالکریمی، جنبش روشنفکری همچنان زنده و پویاست، چرا که روشنفکری راستین، وارث همان «روح پهلوانی»، هرگز با دیوانِ قدرت و توجیهگران بیداد همپیمان و همداستان نبوده و نخواهد بود. روشنفکر راستین، نه در سایهسار بیتها و شیرهکشخانهها و درگاههای قدرت، که در میان مردم میایستد، با آنان نفس میکشد و برای ساختن فردایی آزاد و بهتر، بیهراس از تندبادهای زمانه، به پیش میتازد.
🍂 فردوسی، آنگاه که از دشنه آبگون ضحاک و تشنگی این دیو پلید برای ریختن خون پریچهرگان سخن میگوید، گویی تاریخ ایران امروز را فراروی ما به تصویر میکشد: تاریخ خونخواری و درندگی یک دیو پتیاره را. دشنۀ خامنهای، این دیو زشتاندیش و ستمپرور نیز چون دشنۀ ضحاک، از خون بهترین و شجاعترین فرزندان این سرزمین سیراب میشود. تیغی آبگون که نمادی از قدرتیست، که از ریختن خون دادخواهان، آزادیخواهان و بیگناهان، نیرو میگیرد. خامنهای از آغازین روزهای نشستن بر سریر قدرت، همواره در پیِ ریختن خون شریفترین و آزادهترین مردمان این دیار بودهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۳۶)
🍂 او با سخنان خود، نهتنها «پردهدری» نمیکند، بلکه میکوشد بار گناه وضعیت هولناک موجود را بر دوش کسانی بگذارد که در برابر تاریکی رده برکشیدهاند و هیچگاه نکوشیدهاند خود را به خامنهای نزدیک کنند و پیکر اژدهافش او را در آغوش بکشند و در جنایات او انباز باشند؛ مارخوارِ اهریمن چهرهای که پاسخش به “نجواهای نجیبانۀ” روشنفکران و همۀ دادخواهان و آزادیخواهان همواره زندان و شکنجه و کشتن بودهاست!
🍂 چنانکه گویی روشنفکرانی که از ایستادن در صف مداحان خودداری کردهاند، همان مقصران اصلیاند؛ همانها که به دیدۀ او، نه قربانی جنایت، که مسئول همۀ خونهای ریختهشدهاند. اینگونه، او فلسفه را از بلندای آزاداندیشی به ژرفای سرفکندگی و خواری مشروعیتبخشی به ستم فرو میکشد و روح حقیقتجویی را در برابر ضحاک زمانه قربانی میکند.
🍂 عبدالکریمی با «خودرادیکالانگاری» و در همدلی با سیاستهای گیتیسوز و اندیشهسوز خامنهای، در شرایطی روشنفکران را مقصر اصلی وضع موجود مینمایاند که میداند دستان پلید این دیو، به خون شریفترین و فرهیختهترین مردمان این سرزمین آغشته است. در شرایطی که میداند در زیر رایت خونفام خامنهای، همواره پاسخ قلم و اندیشه گلوله و طناب دار، همزمان با صدای اذان بودهاست و آتش بیداد را، به گفتۀ شاملو، همواره به سوختبار سرود و شعر فروزان داشتهاند. آنجا که اندیشیدن، خطر کردن بودهاست و ابلیس پیروز و مست، سور عزای مردمان را به سفره نشستهاست.
🍂 کاوۀ آهنگر در تاریخ ایرانزمین نماد خروش انسان در برابر بیداد و برافراختن درفش آزادی از ستم است. اما عبدالکریمی و همکیشان او، نه مصلحتشناسان، که پیمانداران و پایمردان دیو پتیارهاند. کسانی که گوششان برای شنیدن صدای مردم کر است و هنری ندارند جز «محضر آراستن»، برای کسانی که ایران را به ویرانسرا تبدیل کردهاند.
🍂 روشنفکران راستین، آنانند که فِرانَکسان، در برابر قدرتهای تباهکار بیرق برافراشتهاند و زهدان زایندۀ آینده بودهاند. اما عبدالکریمی و همپیالگان او، نه پشتیبان مردم، که مداحان کسانیاند همواره زنجیر بیداد بر دست و پای این ملت را استوار تر کردهاند.
🍂 اگر روزگاری خامنهای را با روشنفکران نسبتی بودهباشد – که این نیز افسانهای بیش نیست و “پیپ کشیدن” نمیتواند نشان فرهیختگی باشد!!– این نزدیکی چه بهرهای برای ایران به بار آوردهاست؟ او در کدامین بزنگاهها به پاسداری از حقیقت برخاسته و از آزادی و دادگری سخن راندهاست؟ در کدام دوره از زمامداریاش، نشانی از همبستگی ملی برافراشته و چندگانگی و چندگونگی این ملت را به رسمیت شناحته و به مردم “تمرین مدارا”، آموخته است؟ آیا پاسخ او در برابر جانهای آزادی که به مردم “تمرین مدارا” میآموختند، کاردآجینکردن ایشان و گلولۀ سربی نبود؟ آیا خامنهای همیشه و همواره در صف کسانی نبود که با گلوله و زندان رو در روی ملت ایستادهاند؟
🍂 روشنفکری دادخواهانه به معنای ایستادگی و پایداری در برابر سپاه بیداد است، نه شستن دستان جنایتکارانی که آلوده به هزاران خون بی گناهند. تاریخ ایران آکنده از پیکارهایی است که مردمان این سرزمین در راه داد و آزادی از ستم انجام دادهاند. امروز نیز خیابانهای ایران یادآور همان نبردهای کهناند، و پیشگامان این میدان همانا جوانان و روشنفکران راستین این دیارند.
فریادهای «زن، زندگی، آزادی» پژواک آرمانها و رویاهایی است که در ژرفای جان کاوهها و فریدونهای این روزگار طنینانداز است، آوایی که ریشه در «روح پهلوانیِ» ایرانزمین نیز دارد و شاخههایش بهسوی فردایی روشن فرامی بالند.
🍂 ناساز با پندار عبدالکریمی، جنبش روشنفکری همچنان زنده و پویاست، چرا که روشنفکری راستین، وارث همان «روح پهلوانی»، هرگز با دیوانِ قدرت و توجیهگران بیداد همپیمان و همداستان نبوده و نخواهد بود. روشنفکر راستین، نه در سایهسار بیتها و شیرهکشخانهها و درگاههای قدرت، که در میان مردم میایستد، با آنان نفس میکشد و برای ساختن فردایی آزاد و بهتر، بیهراس از تندبادهای زمانه، به پیش میتازد.
🍂 فردوسی، آنگاه که از دشنه آبگون ضحاک و تشنگی این دیو پلید برای ریختن خون پریچهرگان سخن میگوید، گویی تاریخ ایران امروز را فراروی ما به تصویر میکشد: تاریخ خونخواری و درندگی یک دیو پتیاره را. دشنۀ خامنهای، این دیو زشتاندیش و ستمپرور نیز چون دشنۀ ضحاک، از خون بهترین و شجاعترین فرزندان این سرزمین سیراب میشود. تیغی آبگون که نمادی از قدرتیست، که از ریختن خون دادخواهان، آزادیخواهان و بیگناهان، نیرو میگیرد. خامنهای از آغازین روزهای نشستن بر سریر قدرت، همواره در پیِ ریختن خون شریفترین و آزادهترین مردمان این دیار بودهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۳۷)
🍂... از نخستین لحظات سرکردگیاش تا به امروز، مقابل هر اعتراض و نقدی به خونریزی دست یازیده و عطش او به خون، هر روز بیشتر شدهاست. خامنهایِ رَهبُر، در هر بزنگاهی از رهبَری خود، از هر فرصتی برای سرکوب و نابودی دگراندیشان و منتقدان، و حتی یاران و همرزمان خونریز خود، بهره جستهاست. خون آزادیخواهان، معترضان و کسانی که در پی تغییر وضعیت موجود بودهاند، بهای سنگینیست که برای ماندگاری او بر اورنگ خودکامگی پرداخت شدهاست. هر قطرۀ خون که بر خاک این سرزمین میریزد، نهتنها عطش او را فرو نمینشاند، بلکه تشنگی او را بیشتر میکند و عطش خونخواری او را افزایش میدهد. در این راه، جانهای شریف و بیگناه بسیاری قربانی شدهاند. چه کسی میتواند نامهایی چون علی دشتی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را فراموش کند؟ بزرگمردانی که تنها جرمشان اندیشیدن و نوشتن و قلمفرسودن در راه گسترش اندیشه مدارا و آزادی بیان بود. آنانکه بیباکانه به تبیین اندیشههای نو و نقد شرایط موجود پرداختند، بیآنکه در بند مصلحتهای پوچ باشند یا هراسان از تهمتها و تهدیدها و فشارهای سیاسی هولآفرین.
🍂 نیز چه کس می تواند ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده، خدانور لجهای و مجیدرضا رهنورد را از یاد ببرد؟ آنانکه جرمشان ایستادگی در برابر خودکامگی و اعتراض به انسانکشان و انسان بیزاران بود. کسانی که در برابر نظامی فاسد و سرکوبگر به جای خاموشی و وادادگی، درفش حقخواهی برافراشتند، و با مرگی گزاف جان بر سر آرمانهای انسانی نهادند.
🍂 اکنون، پرسشی جدی پیش میآید که عبدالکریمی و همکیشان او بایدپاسخ دهند: این پاسخهای مرگبار به اندیشه داد و مدارا، چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا این قتلهای ناجوانمردانه و این سرکوبهای ددمنشانه، نشاندهندۀ نزدیکی خامنهای به روشنفکران و مردم ایران است؟ آیا این خونها که بر خاک دردمند میهن ریخته میشود، نشانهای از تلاش برای نزدیکی به مردم است؟ آیا معنای نزدیکی به مردم، سرکوب ددمنشانه، خودکامگی و خشونت هولناک است؟ این قتلها و سرکوبها تنها نمایانگر یک حقیقت تلخ و همهنگام هراسناک هستند: در رژیمی که بهجای پاسخگویی به ندای انسانیت، تنها با داس خشونت و سرکوب به خواستههای بشری پاسخ میدهد، هر صدای مخالف، حتی اگر سرود داد و آزادی سروده باشد، فرجامش زندان یا مرگ ددمنشانه است.
🍂 شگفتانگیز است که عبدالکریمی، که خود از قربانیان سرکوب سیستماتیک آزادی بیان و اخراج از دانشگاه بوده، امروز در پایگاهی ایستاده که به توجیه پلشتیهای میپردازد که خود روزگاری از آنها در رنج بودهاست. او که روزی برای بیان آزادانه اندیشههایش به دست گزمگان دیو سرکوب شده، همان پتیارههایی که اکنون به دفاع از آنها برخاسته، چگونه میتواند این روشهای ددمنشانه را توجیه کند و به جای ایستادن در کنار اندیشمندان، درگیر نزاع با همان روشنفکرانی شود که خود را برتر از آنان می شمارد؟
🍂 آیا عبدالکریمی نمیبیند که زمینهساز بیزاری خامنهای از روشنفکران روان خونخوار خود اوست که تنها به استوار کردن پایههای سلطه و خودکامگی خود میاندیشد؟ آیا نمیداند که مسئولیت این نفرت و سرکوبها، نه بر دوش روشنفکران دادجو و آزادیخواه که بر دوش هموست که همه چیز را فدای سروری جویی و پایداری سلطه خود میخواهد؟ عبدالکریمی که خود مزۀ تلخ سرکوب و ستم را چشیده، چگونه میتواند مسئولیت بیزاری خامنهای از سیرجانیها و مختاریها و پویندهها را بر دوش این قربانیان بیندازد؟
🍂 جمهوری اسلامی همواره بزرگترین زندان نویسندگان، روزنامهنگاران و خداوندان رای بودهاست؛ این رژیم از همان آغاز، تیغ بر گلوی آزادی نهاد، به جنگ با قلم، دانشگاه و دانشجو رفت و رهبر آفتابهبهدستش خطر دانشگاه را از خطر بمب خوشه ی هم بیشتر دانست. حبس، حصر، توقیف، بند و شکنجه، نهتنها برای نویسندگان و روزنامهنگاران، بلکه برای هر کسی که به دفاع از آزادی بیان برخاست، سرنوشتی گریزناپذیر بود.
🍂 کارگر، زن، معلم و دانشجو؛ هر که خواست از داد و حقیقت و آزادی دفاع کند، در این چرخۀ سرکوب گرفتار آمد و هر کس را که در برابر این ماشین سرکوب ایستادگی کرد یا در بند کشیدند، یا تبعید کردند، یا بیآبرو کردند یا با مرگی هولبار در هم شکستند.
🍂 کار روشنفکر تنها محدود به اندیشیدن نیست؛ روشنفکر بودن با مسئولیتپذیری توانکاهی پیوند خوردهاست، مسئولیتی که همواره بر دوش همۀ کسانیست که بهنام دادگری، آزادی و راستی سخن میگویند. اما نیک پیداست که ستیز عبدالکریمی با روشنفکران، جز راهی برای گریز از این مسئولیت نیست. او با پناه گرفتن در پشت سنگر روشنفکرستیزی، بیمسئولیتی و تباهکاری خود در همداستانی با یک رژیم روشنفکرکش، کودککش و نوجوانکش را توجیه میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۳۷)
🍂... از نخستین لحظات سرکردگیاش تا به امروز، مقابل هر اعتراض و نقدی به خونریزی دست یازیده و عطش او به خون، هر روز بیشتر شدهاست. خامنهایِ رَهبُر، در هر بزنگاهی از رهبَری خود، از هر فرصتی برای سرکوب و نابودی دگراندیشان و منتقدان، و حتی یاران و همرزمان خونریز خود، بهره جستهاست. خون آزادیخواهان، معترضان و کسانی که در پی تغییر وضعیت موجود بودهاند، بهای سنگینیست که برای ماندگاری او بر اورنگ خودکامگی پرداخت شدهاست. هر قطرۀ خون که بر خاک این سرزمین میریزد، نهتنها عطش او را فرو نمینشاند، بلکه تشنگی او را بیشتر میکند و عطش خونخواری او را افزایش میدهد. در این راه، جانهای شریف و بیگناه بسیاری قربانی شدهاند. چه کسی میتواند نامهایی چون علی دشتی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را فراموش کند؟ بزرگمردانی که تنها جرمشان اندیشیدن و نوشتن و قلمفرسودن در راه گسترش اندیشه مدارا و آزادی بیان بود. آنانکه بیباکانه به تبیین اندیشههای نو و نقد شرایط موجود پرداختند، بیآنکه در بند مصلحتهای پوچ باشند یا هراسان از تهمتها و تهدیدها و فشارهای سیاسی هولآفرین.
🍂 نیز چه کس می تواند ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده، خدانور لجهای و مجیدرضا رهنورد را از یاد ببرد؟ آنانکه جرمشان ایستادگی در برابر خودکامگی و اعتراض به انسانکشان و انسان بیزاران بود. کسانی که در برابر نظامی فاسد و سرکوبگر به جای خاموشی و وادادگی، درفش حقخواهی برافراشتند، و با مرگی گزاف جان بر سر آرمانهای انسانی نهادند.
🍂 اکنون، پرسشی جدی پیش میآید که عبدالکریمی و همکیشان او بایدپاسخ دهند: این پاسخهای مرگبار به اندیشه داد و مدارا، چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا این قتلهای ناجوانمردانه و این سرکوبهای ددمنشانه، نشاندهندۀ نزدیکی خامنهای به روشنفکران و مردم ایران است؟ آیا این خونها که بر خاک دردمند میهن ریخته میشود، نشانهای از تلاش برای نزدیکی به مردم است؟ آیا معنای نزدیکی به مردم، سرکوب ددمنشانه، خودکامگی و خشونت هولناک است؟ این قتلها و سرکوبها تنها نمایانگر یک حقیقت تلخ و همهنگام هراسناک هستند: در رژیمی که بهجای پاسخگویی به ندای انسانیت، تنها با داس خشونت و سرکوب به خواستههای بشری پاسخ میدهد، هر صدای مخالف، حتی اگر سرود داد و آزادی سروده باشد، فرجامش زندان یا مرگ ددمنشانه است.
🍂 شگفتانگیز است که عبدالکریمی، که خود از قربانیان سرکوب سیستماتیک آزادی بیان و اخراج از دانشگاه بوده، امروز در پایگاهی ایستاده که به توجیه پلشتیهای میپردازد که خود روزگاری از آنها در رنج بودهاست. او که روزی برای بیان آزادانه اندیشههایش به دست گزمگان دیو سرکوب شده، همان پتیارههایی که اکنون به دفاع از آنها برخاسته، چگونه میتواند این روشهای ددمنشانه را توجیه کند و به جای ایستادن در کنار اندیشمندان، درگیر نزاع با همان روشنفکرانی شود که خود را برتر از آنان می شمارد؟
🍂 آیا عبدالکریمی نمیبیند که زمینهساز بیزاری خامنهای از روشنفکران روان خونخوار خود اوست که تنها به استوار کردن پایههای سلطه و خودکامگی خود میاندیشد؟ آیا نمیداند که مسئولیت این نفرت و سرکوبها، نه بر دوش روشنفکران دادجو و آزادیخواه که بر دوش هموست که همه چیز را فدای سروری جویی و پایداری سلطه خود میخواهد؟ عبدالکریمی که خود مزۀ تلخ سرکوب و ستم را چشیده، چگونه میتواند مسئولیت بیزاری خامنهای از سیرجانیها و مختاریها و پویندهها را بر دوش این قربانیان بیندازد؟
🍂 جمهوری اسلامی همواره بزرگترین زندان نویسندگان، روزنامهنگاران و خداوندان رای بودهاست؛ این رژیم از همان آغاز، تیغ بر گلوی آزادی نهاد، به جنگ با قلم، دانشگاه و دانشجو رفت و رهبر آفتابهبهدستش خطر دانشگاه را از خطر بمب خوشه ی هم بیشتر دانست. حبس، حصر، توقیف، بند و شکنجه، نهتنها برای نویسندگان و روزنامهنگاران، بلکه برای هر کسی که به دفاع از آزادی بیان برخاست، سرنوشتی گریزناپذیر بود.
🍂 کارگر، زن، معلم و دانشجو؛ هر که خواست از داد و حقیقت و آزادی دفاع کند، در این چرخۀ سرکوب گرفتار آمد و هر کس را که در برابر این ماشین سرکوب ایستادگی کرد یا در بند کشیدند، یا تبعید کردند، یا بیآبرو کردند یا با مرگی هولبار در هم شکستند.
🍂 کار روشنفکر تنها محدود به اندیشیدن نیست؛ روشنفکر بودن با مسئولیتپذیری توانکاهی پیوند خوردهاست، مسئولیتی که همواره بر دوش همۀ کسانیست که بهنام دادگری، آزادی و راستی سخن میگویند. اما نیک پیداست که ستیز عبدالکریمی با روشنفکران، جز راهی برای گریز از این مسئولیت نیست. او با پناه گرفتن در پشت سنگر روشنفکرستیزی، بیمسئولیتی و تباهکاری خود در همداستانی با یک رژیم روشنفکرکش، کودککش و نوجوانکش را توجیه میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۸)
🍂 تنها راه، برای در امان ماندن از نقدِ منتقدانِ تزویرشکن، بیآبروکردنِ آنان است؛ یعنی همان کاری که جمهوری اسلامی در آن، بر هر رژیم دیگری پیشی گرفتهاست، و عبدالکریمی این باب، یعنی باب “مباهته” را از “ایشان”، یعنی “رهبر انقلاب” و “رهبُر ملت ایران”، خوب آموختهاست.
🍂 عبدالکریمی از آنجا که دلیریِ درگیری با پتیارگان و مردمآزاران را ندارد و همهنگام در بند آزِ «دیدهشدن» و ترس از پریشانی و شومبختیِ «خانهبهدوشی» در سالهای پیرانهسریست، بهجای ایستادن در کنار حقیقت و مردم، به روشنفکران یورش میبرد. او با نیرنگی سربسته، در همدلی با مردمآزاران کشورپریش، روشنفکرانی چون محمد مختاری را که به مردم درس مدارا میآموختند، مسئول وضع موجود مینمایاند. پیکار با خامنهای و دوستاقبانان [زندانبانان] او کاریست دشوار و پرهزینه، اما ایستادن در برابر شریفترین و فرهیختهترین قربانیان نظام او، سادهترین کار است و پاداش آن «تریبونداشتن همیشگی» برای آز-ورانِ پرستندۀ تریبون است. این تاختوتازها، جز تلاشی زیرکانه برای گریز از مسئولیتِ «پیکار با ستمکاران» نیست؛ تلاشی برای گریز از رویارویی با حقیقتی که فراروی او ایستادهاست اما “مصلحت” نیست که به پیشنیازهایِ اقرار بدان تن در-دهد. آسانترین کار، انداختن تقصیرِ همۀ تباهیها بر گردن مردم، و پیشاپیش آنها، روشنفکران است. اینسان، اندیشمندِ “رادیکال”ی که روشنفکران را «کوتوله» میخواند، خود همچون کوتولههای خوار و سرافکنده به خدمتِ خودکامگان درمیآید، و آگاهانه به آتشبیار معرکۀ آدمسوزی و ستمکاریِ آنان تبدیل میشود.
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه در برابر ستمپیشگان قد برافرازد، مردمان دادخواه و منتقد و روشنفکران را مقصر وضع موجود جلوه میدهد – با سخنان آشکارا ستایشآمیزی دربارۀ خامنهای- تا خود را از گناه خاموشی و بیکنشی، پاک و بیزنگار بنماید. اما تاریخ، داوری سختگیرانهای دارد؛ آنانکه در روزگار ستم، از میدانِ رادی و جوانمردی میگریزند، در حافظۀ مردم نه بهسان روشنفکر، بلکه بهسان «تنآسانان و دردسر-پرهیزان»ی که تیغهای ستم را آبداده کردند، ثبت خواهند شد.
🔺از اینروست که بیژن عبدالکریمی، حتی در خورِ نامی که مادرش بر او نهاده، نیست. بیژنِ شاهنامه، پهلوانی بود که در بندِ دژخیمان نیز از بلندمنشی و مردانگی خود پا پس نکشید. حتی در بارگاه افراسیاب، یکتنه نعره میزد و با دلاوری هماورد میجست. اما عبدالکریمی، این بیژنِ دوران، بزدلیست که بهجای ایستادگی در برابر بیداد و ستم، در برابر قدرت زانو زده و در پسِ چهرهای بهظاهر اندیشمند، با لحنی هایدگری، بدین خرسند است که خود را «رادیکالترین اندیشمند ایران» و برجستهتر از همۀ روشنفکران بداند. بیآنکه بداند رادیکالیسم، خود بهتنهایی نه گونهای ارجمندیست، و نه پایندانی [ضمانتی] برای درست اندیشیدن. رادیکالیسم تنها هنگامیکه بر بستر آغازههای انسانی و خردمندانه استوار شود، میتواند از ارز و ارجی برخوردار گردد.
🍂 و رادیکالیسمی که به ابزاری برای «ستایش دیکتاتورها و سرکوبگران» تبدیل شود، نهتنها برای مردم و میهن سودمند نخواهد بود، بلکه همانند آتشیست که بر خرمنِ برترین ارزشهای انسانی و مردمی میافتد. هرچقدر هم که فردی خود را رادیکال و طاووسِ علیینشده بداند، اگر در مسیر کرنش در برابرِ خودکامگان و انسانبیزاران و پایمالکنندگان حقوق انسانی مردمان گام بردارد، نخواهد توانست در شمار اندیشمندان راستین و برجسته قرار گیرد؛ چرا که حقیقت، در پرتو آزادی و عدالت میدرخشد، نه در زیر سایۀ سنگین و سهمگین سرکوب!
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه در میدان راستی و دادخواهی، سوار بر سمند دلیری، در کنار آزادیخواهان بر صف ستمپیشگان بزند، ضحاک زمانه را در آغوش میکشد و بر دستان خونآلود افراسیابهای سیاوشکش، بوسه میزند. همان ضحاکی که سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و دلی بیباک، در کتاب «ضحاک ماردوش» رسوایش میکند. سیرجانی، در اوج خفقان و اختناق، رستم وار و بیهیچ هراسی، بر سپاه ستم میزد و فریاد حقیقت بر-میآورد؛ درحالیکه عبدالکریمی، برای توجیه خاموشی و بیکنشی خود، بر سر آن است که با ریا و دغا، کسانی چون سیرجانی را مقصر منش اهریمنی و سرکوبگر خامنهای بنمایاند.
🍂 عبدالکریمی نه اندیشمندی بلنداندیش است و نه پهلوانی سرفراز در میدانهای نبرد؛ او انسان ترسخوردهایست که بزرگترین هنرش توجیه جنایات و بوسیدن دستان بهخونآلودۀ مردمکشان است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۸)
🍂 تنها راه، برای در امان ماندن از نقدِ منتقدانِ تزویرشکن، بیآبروکردنِ آنان است؛ یعنی همان کاری که جمهوری اسلامی در آن، بر هر رژیم دیگری پیشی گرفتهاست، و عبدالکریمی این باب، یعنی باب “مباهته” را از “ایشان”، یعنی “رهبر انقلاب” و “رهبُر ملت ایران”، خوب آموختهاست.
🍂 عبدالکریمی از آنجا که دلیریِ درگیری با پتیارگان و مردمآزاران را ندارد و همهنگام در بند آزِ «دیدهشدن» و ترس از پریشانی و شومبختیِ «خانهبهدوشی» در سالهای پیرانهسریست، بهجای ایستادن در کنار حقیقت و مردم، به روشنفکران یورش میبرد. او با نیرنگی سربسته، در همدلی با مردمآزاران کشورپریش، روشنفکرانی چون محمد مختاری را که به مردم درس مدارا میآموختند، مسئول وضع موجود مینمایاند. پیکار با خامنهای و دوستاقبانان [زندانبانان] او کاریست دشوار و پرهزینه، اما ایستادن در برابر شریفترین و فرهیختهترین قربانیان نظام او، سادهترین کار است و پاداش آن «تریبونداشتن همیشگی» برای آز-ورانِ پرستندۀ تریبون است. این تاختوتازها، جز تلاشی زیرکانه برای گریز از مسئولیتِ «پیکار با ستمکاران» نیست؛ تلاشی برای گریز از رویارویی با حقیقتی که فراروی او ایستادهاست اما “مصلحت” نیست که به پیشنیازهایِ اقرار بدان تن در-دهد. آسانترین کار، انداختن تقصیرِ همۀ تباهیها بر گردن مردم، و پیشاپیش آنها، روشنفکران است. اینسان، اندیشمندِ “رادیکال”ی که روشنفکران را «کوتوله» میخواند، خود همچون کوتولههای خوار و سرافکنده به خدمتِ خودکامگان درمیآید، و آگاهانه به آتشبیار معرکۀ آدمسوزی و ستمکاریِ آنان تبدیل میشود.
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه در برابر ستمپیشگان قد برافرازد، مردمان دادخواه و منتقد و روشنفکران را مقصر وضع موجود جلوه میدهد – با سخنان آشکارا ستایشآمیزی دربارۀ خامنهای- تا خود را از گناه خاموشی و بیکنشی، پاک و بیزنگار بنماید. اما تاریخ، داوری سختگیرانهای دارد؛ آنانکه در روزگار ستم، از میدانِ رادی و جوانمردی میگریزند، در حافظۀ مردم نه بهسان روشنفکر، بلکه بهسان «تنآسانان و دردسر-پرهیزان»ی که تیغهای ستم را آبداده کردند، ثبت خواهند شد.
🔺از اینروست که بیژن عبدالکریمی، حتی در خورِ نامی که مادرش بر او نهاده، نیست. بیژنِ شاهنامه، پهلوانی بود که در بندِ دژخیمان نیز از بلندمنشی و مردانگی خود پا پس نکشید. حتی در بارگاه افراسیاب، یکتنه نعره میزد و با دلاوری هماورد میجست. اما عبدالکریمی، این بیژنِ دوران، بزدلیست که بهجای ایستادگی در برابر بیداد و ستم، در برابر قدرت زانو زده و در پسِ چهرهای بهظاهر اندیشمند، با لحنی هایدگری، بدین خرسند است که خود را «رادیکالترین اندیشمند ایران» و برجستهتر از همۀ روشنفکران بداند. بیآنکه بداند رادیکالیسم، خود بهتنهایی نه گونهای ارجمندیست، و نه پایندانی [ضمانتی] برای درست اندیشیدن. رادیکالیسم تنها هنگامیکه بر بستر آغازههای انسانی و خردمندانه استوار شود، میتواند از ارز و ارجی برخوردار گردد.
🍂 و رادیکالیسمی که به ابزاری برای «ستایش دیکتاتورها و سرکوبگران» تبدیل شود، نهتنها برای مردم و میهن سودمند نخواهد بود، بلکه همانند آتشیست که بر خرمنِ برترین ارزشهای انسانی و مردمی میافتد. هرچقدر هم که فردی خود را رادیکال و طاووسِ علیینشده بداند، اگر در مسیر کرنش در برابرِ خودکامگان و انسانبیزاران و پایمالکنندگان حقوق انسانی مردمان گام بردارد، نخواهد توانست در شمار اندیشمندان راستین و برجسته قرار گیرد؛ چرا که حقیقت، در پرتو آزادی و عدالت میدرخشد، نه در زیر سایۀ سنگین و سهمگین سرکوب!
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه در میدان راستی و دادخواهی، سوار بر سمند دلیری، در کنار آزادیخواهان بر صف ستمپیشگان بزند، ضحاک زمانه را در آغوش میکشد و بر دستان خونآلود افراسیابهای سیاوشکش، بوسه میزند. همان ضحاکی که سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و دلی بیباک، در کتاب «ضحاک ماردوش» رسوایش میکند. سیرجانی، در اوج خفقان و اختناق، رستم وار و بیهیچ هراسی، بر سپاه ستم میزد و فریاد حقیقت بر-میآورد؛ درحالیکه عبدالکریمی، برای توجیه خاموشی و بیکنشی خود، بر سر آن است که با ریا و دغا، کسانی چون سیرجانی را مقصر منش اهریمنی و سرکوبگر خامنهای بنمایاند.
🍂 عبدالکریمی نه اندیشمندی بلنداندیش است و نه پهلوانی سرفراز در میدانهای نبرد؛ او انسان ترسخوردهایست که بزرگترین هنرش توجیه جنایات و بوسیدن دستان بهخونآلودۀ مردمکشان است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۳۹)
🍂 او از تبار دَلِگان، بزدلان و سستمایگان است، نه از تبارِ پهلوان و مردانِ مرد و زنانِ زن؛ یعنی سیرجانیها و مختاریها، فاطمهسپهریها و گوهرعشقیها، که همچون کاوهها و رستمها، فرانکها و گردافریدها، پیکریافتگیِ ابدیِ شرافت و ایستادگی در برابر تباهکاری و پتیارگی هستند؛ آنانکه در سختترین روزگاران، درفش آزادگی برافراشتند و هیچگاه در برابر جانیان و جلادان سر فرود نیاوردند.
💬 #بیژن_عبدالکریمی با این سخن که:
سربسته اذعان می دارد که کسانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف، باید از پیکار با بیداد و خودکامگی دست میشستند و خاموش مینشستند. به باور او، این بزرگان نباید در برابرِ سانسور و سرکوب و تباهی ایستادگی میکردند، بلکه میبایست در برابرِ خامنهای سرِ کرنش فرو میآوردند و جنایات رژیم را با زبانِ چاپلوسی و ستایش توجیه میکردند.
🍂 به دیدۀ او، سیرجانی، نهتنها نباید به خمیر شدن کتابهایش اعتراض نمیکرد، بلکه میبایست از اینکه “رهبری فرزانه” کفرنامههای او را نابود کرده، شادمان میشد و فرمانبردارانه، ستایشنامه میسرود و خامنهای را لبیک میگفت! مختاری و پوینده نیز، از نگاه او، نباید درفشدارِ حقجویی و آزادیخواهی میبودند، بلکه میبایست قلمهای خویش را، چون دستنشاندگانی چاکرمنش و خودفروخته، در خدمت فرمانهای ضحاک ماردوش به گردش درمیآوردند؛ قلمهایی که جز برای خوشایند ستمپیشگان نمینوشتند و روح حقگویی را با دروغپردازی سودا میکردند.
🍂 اما تاریخ، دفتر توجیهات پست و فرومایه نیست. سیرجانیها و مختاریها، کاوههای زمانۀ ما بودند؛ درفشداران رادی و راستی، که جان خویش را در راه شرافت قلم فدا کردند. عبدالکریمی، با چنین سخنانی چنینتهی و بی مغز، تنها پرده از «بزدلی و فرومایگیِ» خود برمیدارد. او نهتنها شایستۀ نام بیژن نیست، بلکه در پیشگاه بزرگان، نمادی از فرومایگی، تباهی و تبهگنیست.
🍂 عبدالکریمی واژۀ “مصلحت” را بسان ابزاری فریبنده بکار میبرد تا حقیقت را در پس پردهای از توجیهات پنهان کند و چهرۀ رژیمی را که یکی از نابهنجارترین و ستیزهخوترین نظامهای تاریخ ایران است، چهرهای زیبا و خوشنما جلوه دهد. اما این “مصلحتشناسی”، در واقعیت چیزی نیست، جز نقابی مزورانه برای مشاطۀ چهره زشتِ حکومتی که موتورِ پیشران آن یک ایدئولوژیِ هستیسوز و نیستیخواه و انسان ستیز است؛ ایدئولوژیای که با هر آنچه رنگ زندگی و شادمانگی دارد، دشمنیِ بنیادی دارد. ایدئولوژی که در آن مردم و زندگیشان نه پایه که همواره آویزه است و از همین روست که این رژیم را نهتنها هیچ باوری به رفاه، بلکه آزادی، در معنای مدرن و انسانی آن، برایش “کلمۀ قبیحه” است؛ درست همانگونه که شیخ فضلالله نوری و معلم خامنهای، یعنی مصباح یزدی، آزادی را دشمن اسلام و انسان میدانستند.
🍂 عبدالکریمی با تکرار ژاژخایانۀ واژه “مصلحت”، نهتنها به جایگاهی که یک روشنفکر باید ایستادهباشد، خیانت میکند، بلکه در تلاش است تا آنانی را که در برابر استبداد، اختناق و خفقان بپا خاستند، بیخرد و زمینهساز دوری از خامنهای جلوه دهد؛ که این نیز معنایی ندارد جز اینکه او جمهوری اسلامی را یک رژیم مشروع، مردمی و عادی و بهنجار میداند.
🍂 به باور او، روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف، باید به پابوسی ضحاک زمانه میرفتند و بجای اعتراض به جنایات و خفقان، به پیشواز سرکوب و بستن دهان های خود میشتافتند. برای عبدالکریمی، اعتراض سیرجانی به خمیر شدن کتابهایش یا فریاد مختاری و پوینده در برابر سرکوب و بیداد، نه نماد شجاعت، بلکه نماد «حماقت و خطایی استراتژیک» بوده است. او سربسته اذعان میدارد که این بزرگان، باید با شور و شراری کودکانه، سر بر آستانِ رهبر فرزانه فرود میآوردند و بجای نوشتن حقیقت، آنچههایی را مینوشتند که مایۀ خرسندی ضحاک ماردوش باشد. سعیدی سیرجانی باید بجای ضحاک ماردوش، چون پایمردان دیو در بارگاه ضحاک، از ضحاک دادگر و دادمنش سخن میگفت!
اما واقعیت چیز دیگریست. روشنفکر بودن، مسئولیت دارد. مسئولیتی که عبدالکریمی بسادگی از آن میگریزد. او نهتنها دلیری ایستادن در برابر ستمورزان را ندارد، بلکه با تاختن به روشنفکران، بهویژه آنانی که جان خود را در این راه گذاشتند، میکوشد تا نگارهای نیکنما از خود در برابر اندیشههای همگانی بنگارد. او با لحنی هایدگری و ادعای اندیشمند بودن، خود را فراتر از روشنفکران زمانه جلوه میدهد، اما در عمل کاری نمیکند جز در آغوشکشیدن ضحاک و بوسهزدن بر دستان افراسیابِ روزگار.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۳۹)
🍂 او از تبار دَلِگان، بزدلان و سستمایگان است، نه از تبارِ پهلوان و مردانِ مرد و زنانِ زن؛ یعنی سیرجانیها و مختاریها، فاطمهسپهریها و گوهرعشقیها، که همچون کاوهها و رستمها، فرانکها و گردافریدها، پیکریافتگیِ ابدیِ شرافت و ایستادگی در برابر تباهکاری و پتیارگی هستند؛ آنانکه در سختترین روزگاران، درفش آزادگی برافراشتند و هیچگاه در برابر جانیان و جلادان سر فرود نیاوردند.
💬 #بیژن_عبدالکریمی با این سخن که:
“روشنفکران خود باعث شدند آقای خامنهای از آنها دور شود، وگرنه ایشان از چهرههای نزدیک به جریان روشنفکری بودند.”
سربسته اذعان می دارد که کسانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف، باید از پیکار با بیداد و خودکامگی دست میشستند و خاموش مینشستند. به باور او، این بزرگان نباید در برابرِ سانسور و سرکوب و تباهی ایستادگی میکردند، بلکه میبایست در برابرِ خامنهای سرِ کرنش فرو میآوردند و جنایات رژیم را با زبانِ چاپلوسی و ستایش توجیه میکردند.
🍂 به دیدۀ او، سیرجانی، نهتنها نباید به خمیر شدن کتابهایش اعتراض نمیکرد، بلکه میبایست از اینکه “رهبری فرزانه” کفرنامههای او را نابود کرده، شادمان میشد و فرمانبردارانه، ستایشنامه میسرود و خامنهای را لبیک میگفت! مختاری و پوینده نیز، از نگاه او، نباید درفشدارِ حقجویی و آزادیخواهی میبودند، بلکه میبایست قلمهای خویش را، چون دستنشاندگانی چاکرمنش و خودفروخته، در خدمت فرمانهای ضحاک ماردوش به گردش درمیآوردند؛ قلمهایی که جز برای خوشایند ستمپیشگان نمینوشتند و روح حقگویی را با دروغپردازی سودا میکردند.
🍂 اما تاریخ، دفتر توجیهات پست و فرومایه نیست. سیرجانیها و مختاریها، کاوههای زمانۀ ما بودند؛ درفشداران رادی و راستی، که جان خویش را در راه شرافت قلم فدا کردند. عبدالکریمی، با چنین سخنانی چنینتهی و بی مغز، تنها پرده از «بزدلی و فرومایگیِ» خود برمیدارد. او نهتنها شایستۀ نام بیژن نیست، بلکه در پیشگاه بزرگان، نمادی از فرومایگی، تباهی و تبهگنیست.
🍂 عبدالکریمی واژۀ “مصلحت” را بسان ابزاری فریبنده بکار میبرد تا حقیقت را در پس پردهای از توجیهات پنهان کند و چهرۀ رژیمی را که یکی از نابهنجارترین و ستیزهخوترین نظامهای تاریخ ایران است، چهرهای زیبا و خوشنما جلوه دهد. اما این “مصلحتشناسی”، در واقعیت چیزی نیست، جز نقابی مزورانه برای مشاطۀ چهره زشتِ حکومتی که موتورِ پیشران آن یک ایدئولوژیِ هستیسوز و نیستیخواه و انسان ستیز است؛ ایدئولوژیای که با هر آنچه رنگ زندگی و شادمانگی دارد، دشمنیِ بنیادی دارد. ایدئولوژی که در آن مردم و زندگیشان نه پایه که همواره آویزه است و از همین روست که این رژیم را نهتنها هیچ باوری به رفاه، بلکه آزادی، در معنای مدرن و انسانی آن، برایش “کلمۀ قبیحه” است؛ درست همانگونه که شیخ فضلالله نوری و معلم خامنهای، یعنی مصباح یزدی، آزادی را دشمن اسلام و انسان میدانستند.
🍂 عبدالکریمی با تکرار ژاژخایانۀ واژه “مصلحت”، نهتنها به جایگاهی که یک روشنفکر باید ایستادهباشد، خیانت میکند، بلکه در تلاش است تا آنانی را که در برابر استبداد، اختناق و خفقان بپا خاستند، بیخرد و زمینهساز دوری از خامنهای جلوه دهد؛ که این نیز معنایی ندارد جز اینکه او جمهوری اسلامی را یک رژیم مشروع، مردمی و عادی و بهنجار میداند.
🍂 به باور او، روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف، باید به پابوسی ضحاک زمانه میرفتند و بجای اعتراض به جنایات و خفقان، به پیشواز سرکوب و بستن دهان های خود میشتافتند. برای عبدالکریمی، اعتراض سیرجانی به خمیر شدن کتابهایش یا فریاد مختاری و پوینده در برابر سرکوب و بیداد، نه نماد شجاعت، بلکه نماد «حماقت و خطایی استراتژیک» بوده است. او سربسته اذعان میدارد که این بزرگان، باید با شور و شراری کودکانه، سر بر آستانِ رهبر فرزانه فرود میآوردند و بجای نوشتن حقیقت، آنچههایی را مینوشتند که مایۀ خرسندی ضحاک ماردوش باشد. سعیدی سیرجانی باید بجای ضحاک ماردوش، چون پایمردان دیو در بارگاه ضحاک، از ضحاک دادگر و دادمنش سخن میگفت!
اما واقعیت چیز دیگریست. روشنفکر بودن، مسئولیت دارد. مسئولیتی که عبدالکریمی بسادگی از آن میگریزد. او نهتنها دلیری ایستادن در برابر ستمورزان را ندارد، بلکه با تاختن به روشنفکران، بهویژه آنانی که جان خود را در این راه گذاشتند، میکوشد تا نگارهای نیکنما از خود در برابر اندیشههای همگانی بنگارد. او با لحنی هایدگری و ادعای اندیشمند بودن، خود را فراتر از روشنفکران زمانه جلوه میدهد، اما در عمل کاری نمیکند جز در آغوشکشیدن ضحاک و بوسهزدن بر دستان افراسیابِ روزگار.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۰)
🍂 رژیمی که عبدالکریمی میکوشد با ستایش از «پیپ کشیدنِ» رهبر جنایتکارش، خوشنما سازد و پذیرفتنی جلوه دهد (بویژه با ستایش از دستاوردهای نظامی و صرف داراییهای عمومی در راستای تشکیل نیروهای نیابتی)، رژیمیست که از همان آغاز، جنگی فراگیر و همهسویه علیه خداوندان رای و قلم، علیه دادگری، آزادی و راستی آغاز کردهاست. از سرکوب دانشجویان و دانشگاهها، تا تبدیل کردن ایران به بزرگترین زندان روزنامهنگاران، از شکستن قلمها و خمیر کردن کتابها، تا شکنجه و اعدام بزرگترین اندیشمندان و روشنفکران این سرزمین؛ همه و همه نشان از آن دارند که “مصلحت” در قاموس این رژیم چیزی نیست جز سرپوشی بر نابود کردن حقیقت.
🍂 عبدالکریمی، اگر بهراستی اندکی از «مسئولیت روشنفکری» آگاه بود، بهجای تاختن به بزرگانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از دلیری آنها درس میگرفت و میآموخت که روشنفکری همانا رزمیدن بر سر حقیقت است، نه «همداستانشدن با دروغ و پتیارگی و زندگیسوزی و زندگیستیزی» بهبهانۀ «جنگ با نظام سلطه»!
🍂 روشنفکری، اگر ریشه داشتهباشد، چیزی جز «ایستادگی بر سر حقیقت» نیست، حقیقتی که گاه تلخ است و پرهزینه. دلیرانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، نه بهخاطر «همداستانی با نظام سلطه»، بلکه به سبب شوریدن بر «هرگونه ستم و زندگیستیزی»، جان بر سر قلم خود نهادند. آنها به ما آموختند که روشنفکری یعنی برافروختن چراغی در تاریکی، نه «همراهی با پتیارگان» و «همدمی با تیرگیپرستان». آن هم به بهانۀ «جنگ با نظام سلطه»(!)، درحالیکه در عمل، این تنها توجیهی برای همداستانی با همان سلطهایست که داو جنگ با آن را دارند. اینان با این بهانه، نهتنها از حقیقت فاصله میگیرند، بلکه به نیرویی بدل میشوند در خدمت «پاسداری از سلطۀ موجود» . به همین دلیل است که عبدالکریمی، بسیجیان سرکوبگر و نیروهای انقلاب را بهترین آلترناتیو وضع موجود مینماید؛ همان کسانی که هرگاه فرصتی یافتهاند، نشان دادهاند که به چیزی کمتر از ریختن خون جوانان این سرزمین خرسند نیستند.
🍂 اما عبدالکریمی، که شعار “جنگ با نظام سلطه” سر میدهد، چه میکند؟ آیا او بهراستی با سلطهای که به گمانش «لیبرالیسم و سرمایهداری» نمایندگی میکنند، میجنگد؟ یا این واژههایهای و هو، نقابیست برای فروپوشاندن همدستی و همداستانیاش با پلشتی، سستمایگی و فراموشی حقیقت؟ یعنی این حقیقت که جمهوری اسلامی یک نظام سروریجو و آزادیستیز و خونریز و خونخوار است.
🍂 نقد لیبرالیسم و کاپیتالیسم، اگر از جایگاه انسانی و روشنفکرانه صورت گیرد، ستودنیست؛ اما آیا عبدالکریمی چیزی از این حقیقت درک کردهاست؟ یا نقد او بر نظام سلطه، بهانهایست برای توجیه همدستی و همداستانی با یکی از «خونخوارترین رژیمهای سلطهجوی جهان» امروز که بنیاد کارش بر زندگیستیزی و زندگیسوزی است.
🍂 فرزانگانی چون فردوسی، که نامشان بر تارک تاریخ میدرخشد به ما نشان دادهاند که پیکار با سلطه و سروریجویانِ بیدادگر، پیش و بیش از هر چیز، رزم بر سر حقیقت است.
🍂 عبدالکریمی اگر از بار سنگین مسئولیت روشنفکری آگاه بود، بهجای تاختن به روشنفکران، باید در آوردگاه آزمونِ دلیری، خود را به محک میزد. روشنفکری یعنی ایستادن در برابرِ «سلطه و دروغ»، نه سنگر گرفتن در پشتِ «شعارهای رادیکال و گریختن از نقد راستین ساختارها و نظام های گفتار توجیهکنندۀ سرکوب و شرارت». روشنفکری راستین پنهانشدن پشت واژههای پر هیاهو نیست، گذشتن از آتش سیاوش است.
🍂 روشنفکری، در حقیقت، پروازیست بی پروا به ژرفنای مغاکها؛ پروازی که هیچ پایندانی [ضمانتی] برای بازگشت سالم از آن در کار نیست. روشنفکر راستین کسیست که با درک این خطر، چراغ حقیقت برمیافروزد و از زخمهای راه نمیهراسد. سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از جمله آنانی بودند که راه این سفر را برگزیدند. آنها نشان دادند که روشنفکری تنها در میدان رزم با دروغ و زندگیستیزی معنا مییابد، نه در سکوت و سازش با سیاهی و تباهی.
🍂 اما در برابر اینان، عبدالکریمی و همپیالگان او چه میکنند؟ آنها با شعار پرهیاهوی “جنگ علیه نظام سلطه”، بظاهر نقاب شورش بر چهره زدهاند، اما در عمل، به ابزار بازتولید همان سلطهای بدل شدهاند که داو ستیهندگی با آن را دارند. عبدالکریمی بجای آنکه از دلاوری و ایستادگی بزرگانی چون مختاری و سیرجانی درس بیاموزد، تیغ نقد را متوجه روشنفکران و مردم منتقد می کند. او فراموش کردهاست که روشنفکری، پیش از هر چیز، ایستادن بر زمین حقیقت است، نه خسبیدن بر بسترِ بهانه و توجیه.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۰)
🍂 رژیمی که عبدالکریمی میکوشد با ستایش از «پیپ کشیدنِ» رهبر جنایتکارش، خوشنما سازد و پذیرفتنی جلوه دهد (بویژه با ستایش از دستاوردهای نظامی و صرف داراییهای عمومی در راستای تشکیل نیروهای نیابتی)، رژیمیست که از همان آغاز، جنگی فراگیر و همهسویه علیه خداوندان رای و قلم، علیه دادگری، آزادی و راستی آغاز کردهاست. از سرکوب دانشجویان و دانشگاهها، تا تبدیل کردن ایران به بزرگترین زندان روزنامهنگاران، از شکستن قلمها و خمیر کردن کتابها، تا شکنجه و اعدام بزرگترین اندیشمندان و روشنفکران این سرزمین؛ همه و همه نشان از آن دارند که “مصلحت” در قاموس این رژیم چیزی نیست جز سرپوشی بر نابود کردن حقیقت.
🍂 عبدالکریمی، اگر بهراستی اندکی از «مسئولیت روشنفکری» آگاه بود، بهجای تاختن به بزرگانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از دلیری آنها درس میگرفت و میآموخت که روشنفکری همانا رزمیدن بر سر حقیقت است، نه «همداستانشدن با دروغ و پتیارگی و زندگیسوزی و زندگیستیزی» بهبهانۀ «جنگ با نظام سلطه»!
🍂 روشنفکری، اگر ریشه داشتهباشد، چیزی جز «ایستادگی بر سر حقیقت» نیست، حقیقتی که گاه تلخ است و پرهزینه. دلیرانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، نه بهخاطر «همداستانی با نظام سلطه»، بلکه به سبب شوریدن بر «هرگونه ستم و زندگیستیزی»، جان بر سر قلم خود نهادند. آنها به ما آموختند که روشنفکری یعنی برافروختن چراغی در تاریکی، نه «همراهی با پتیارگان» و «همدمی با تیرگیپرستان». آن هم به بهانۀ «جنگ با نظام سلطه»(!)، درحالیکه در عمل، این تنها توجیهی برای همداستانی با همان سلطهایست که داو جنگ با آن را دارند. اینان با این بهانه، نهتنها از حقیقت فاصله میگیرند، بلکه به نیرویی بدل میشوند در خدمت «پاسداری از سلطۀ موجود» . به همین دلیل است که عبدالکریمی، بسیجیان سرکوبگر و نیروهای انقلاب را بهترین آلترناتیو وضع موجود مینماید؛ همان کسانی که هرگاه فرصتی یافتهاند، نشان دادهاند که به چیزی کمتر از ریختن خون جوانان این سرزمین خرسند نیستند.
🍂 اما عبدالکریمی، که شعار “جنگ با نظام سلطه” سر میدهد، چه میکند؟ آیا او بهراستی با سلطهای که به گمانش «لیبرالیسم و سرمایهداری» نمایندگی میکنند، میجنگد؟ یا این واژههایهای و هو، نقابیست برای فروپوشاندن همدستی و همداستانیاش با پلشتی، سستمایگی و فراموشی حقیقت؟ یعنی این حقیقت که جمهوری اسلامی یک نظام سروریجو و آزادیستیز و خونریز و خونخوار است.
🍂 نقد لیبرالیسم و کاپیتالیسم، اگر از جایگاه انسانی و روشنفکرانه صورت گیرد، ستودنیست؛ اما آیا عبدالکریمی چیزی از این حقیقت درک کردهاست؟ یا نقد او بر نظام سلطه، بهانهایست برای توجیه همدستی و همداستانی با یکی از «خونخوارترین رژیمهای سلطهجوی جهان» امروز که بنیاد کارش بر زندگیستیزی و زندگیسوزی است.
🍂 فرزانگانی چون فردوسی، که نامشان بر تارک تاریخ میدرخشد به ما نشان دادهاند که پیکار با سلطه و سروریجویانِ بیدادگر، پیش و بیش از هر چیز، رزم بر سر حقیقت است.
🍂 عبدالکریمی اگر از بار سنگین مسئولیت روشنفکری آگاه بود، بهجای تاختن به روشنفکران، باید در آوردگاه آزمونِ دلیری، خود را به محک میزد. روشنفکری یعنی ایستادن در برابرِ «سلطه و دروغ»، نه سنگر گرفتن در پشتِ «شعارهای رادیکال و گریختن از نقد راستین ساختارها و نظام های گفتار توجیهکنندۀ سرکوب و شرارت». روشنفکری راستین پنهانشدن پشت واژههای پر هیاهو نیست، گذشتن از آتش سیاوش است.
🍂 روشنفکری، در حقیقت، پروازیست بی پروا به ژرفنای مغاکها؛ پروازی که هیچ پایندانی [ضمانتی] برای بازگشت سالم از آن در کار نیست. روشنفکر راستین کسیست که با درک این خطر، چراغ حقیقت برمیافروزد و از زخمهای راه نمیهراسد. سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از جمله آنانی بودند که راه این سفر را برگزیدند. آنها نشان دادند که روشنفکری تنها در میدان رزم با دروغ و زندگیستیزی معنا مییابد، نه در سکوت و سازش با سیاهی و تباهی.
🍂 اما در برابر اینان، عبدالکریمی و همپیالگان او چه میکنند؟ آنها با شعار پرهیاهوی “جنگ علیه نظام سلطه”، بظاهر نقاب شورش بر چهره زدهاند، اما در عمل، به ابزار بازتولید همان سلطهای بدل شدهاند که داو ستیهندگی با آن را دارند. عبدالکریمی بجای آنکه از دلاوری و ایستادگی بزرگانی چون مختاری و سیرجانی درس بیاموزد، تیغ نقد را متوجه روشنفکران و مردم منتقد می کند. او فراموش کردهاست که روشنفکری، پیش از هر چیز، ایستادن بر زمین حقیقت است، نه خسبیدن بر بسترِ بهانه و توجیه.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۱)
❓او از نقد “نظام سلطه” سخن میگوید، از نقد لیبرالیسم و کاپیتالیسم. اما آیا عبدالکریمی بهراستی این نظامها را از ایستاری روشنفکرانه و انسانی نقد میکند؟ یا آنکه از مفاهیمی چون “نقد نظام سلطه” تنها بهسان ابزاری بهره میگیرد برای توجیه «سازش با نظامهایی که خود آینه تمامنمای زندگیسوزی و زندگیستیزیاند»؟
🔺نقد لیبرالیسم، اگر راستین باشد، در جهت گشودن سپهری انسانیتر و رادمنشانه تر است. اما نقدی که خود بهانهای برای همدستی با دروغ و خاموشی در برابر ستم باشد، نه نقد است و نه روشنفکری. عبدالکریمی، بهجای اینکه در برابر کاستیهای لیبرالیسم، از حقیقت دفاع کند، به پیکار با کسانی میپردازد که زندگی خود را در راه همین حقیقت نهادهاند. بدینسان، او نهتنها روشنفکر نیست، بلکه یکی از «دندانهای خونآلود همان دستگاه سلطه»ای است که از جویدن استخوانهای پریچهرگان ایرانزمین نیرو میگیرد.
🔺روشنفکری یعنی ایستادن در میدان حقیقت، هرچند که تاوانش سنگین باشد؛ و عبدالکریمی، با همۀ ادعاهای «نخبهگرایانه» و «فرهیختهنمایی»اش، همچنان از درک و پذیرش مسئولیتِ راستین روشنفکری درمانده است و مرد میدان این پیکار نیست.
🍂 رویکرد عبدالکریمی در رویارویی با حقیقت و مسئولیت اجتماعی، چیزی نیست جز چاکری در بارگاه خودکامگی، خاکپاشیدن به چهرۀ حقیقت، شبههافکنی و تلاش برای بهنجارنماییِ یک رژیم نابهنجار. همانندان او، بهجای آنکه رهرو راه آزادگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، جعفر پوینده، و دیگر دلیران این سرزمین باشند، برتر آن دانستهاند که در کنار خداوندان زر و زود بایستند و جنایات آشکار آنان را توجیه کنند.
🍂 روشنفکری، گامنهادنی سیاوشگونه، در آتش حقیقت است؛ سوختنی که تنها دلیران آن را تاب میآورند. اما عبدالکریمی، با همۀ داوهای پوچش، نه مرد این میدان است و نه سزاوار این نام. او، بهجای افروختن چراغ آگاهی، در خدمت سیاهیست و خاک بر چشم حقیقت میپاشد.
🔺رویکرد او، چیزی نیست جز خدمت به درگاه خودکامگی، زدودن مرزهای نیکی و پلیدی، و هموار-ساختن راه برای عادینمایی یک نظام بینظام و بهنجارنمایی یک نظام نابهنجار. عبدالکریمی و همپیالگان او، نه از تبارِ پهلوانان و آزادگان، بلکه از تبار ترسخوردگان همدست با بیداد و ستماند. از جرگۀ انبازشدگان در جرم خاموشی در برابر خونهایی که بر سنگفرش خیابان ریختهاند.
🍂 عبدالکریمی، در نقاب روشنفکری، نمادی از تباهی اندیشه است؛ آینهای کژتاب که حقیقت را در سیمای دروغ و دروغ را در چهره حقیقت بازمیتاباند. او گشاینده راهی به سوی روشنایی نیست، بلکه فانوس خاموش و فرسوده ای در دستان خودکامگان است که نه نوری از خود میتاباند و نه راهی به سوی آزادی میگشاید. او استمرارخواهی است که به پایایی وضعیت هولناک موجود یاری میرساند؛ دستافزار خودکامگی که هر اخگر دگرگونی را به خاموشی میکشاند.
او، با واژگانی فریبنده و چهرهای آبرومند، خطابهگوییست که با افسون واژگان، هیولای خفقان را به قامت فرشتهای رهاییبخش درمیآورد. عبدالکریمی، بهجای پذیرش رسالت سنگین روشنفکری—که چیزی جز جستجوی بیامان حقیقت و ایستادگی در برابر ستم و بیداد نیست— به طراح صحنهای بدل شدهاست که در آن، آزادیخواهان در چهرۀ بیخردانی بیمسئولیت نگاریده میشوند، و سرکوبگران، تاج افتخار و بزرگی بر سر مینهند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۱)
❓او از نقد “نظام سلطه” سخن میگوید، از نقد لیبرالیسم و کاپیتالیسم. اما آیا عبدالکریمی بهراستی این نظامها را از ایستاری روشنفکرانه و انسانی نقد میکند؟ یا آنکه از مفاهیمی چون “نقد نظام سلطه” تنها بهسان ابزاری بهره میگیرد برای توجیه «سازش با نظامهایی که خود آینه تمامنمای زندگیسوزی و زندگیستیزیاند»؟
🔺نقد لیبرالیسم، اگر راستین باشد، در جهت گشودن سپهری انسانیتر و رادمنشانه تر است. اما نقدی که خود بهانهای برای همدستی با دروغ و خاموشی در برابر ستم باشد، نه نقد است و نه روشنفکری. عبدالکریمی، بهجای اینکه در برابر کاستیهای لیبرالیسم، از حقیقت دفاع کند، به پیکار با کسانی میپردازد که زندگی خود را در راه همین حقیقت نهادهاند. بدینسان، او نهتنها روشنفکر نیست، بلکه یکی از «دندانهای خونآلود همان دستگاه سلطه»ای است که از جویدن استخوانهای پریچهرگان ایرانزمین نیرو میگیرد.
🔺روشنفکری یعنی ایستادن در میدان حقیقت، هرچند که تاوانش سنگین باشد؛ و عبدالکریمی، با همۀ ادعاهای «نخبهگرایانه» و «فرهیختهنمایی»اش، همچنان از درک و پذیرش مسئولیتِ راستین روشنفکری درمانده است و مرد میدان این پیکار نیست.
🍂 رویکرد عبدالکریمی در رویارویی با حقیقت و مسئولیت اجتماعی، چیزی نیست جز چاکری در بارگاه خودکامگی، خاکپاشیدن به چهرۀ حقیقت، شبههافکنی و تلاش برای بهنجارنماییِ یک رژیم نابهنجار. همانندان او، بهجای آنکه رهرو راه آزادگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، جعفر پوینده، و دیگر دلیران این سرزمین باشند، برتر آن دانستهاند که در کنار خداوندان زر و زود بایستند و جنایات آشکار آنان را توجیه کنند.
🍂 روشنفکری، گامنهادنی سیاوشگونه، در آتش حقیقت است؛ سوختنی که تنها دلیران آن را تاب میآورند. اما عبدالکریمی، با همۀ داوهای پوچش، نه مرد این میدان است و نه سزاوار این نام. او، بهجای افروختن چراغ آگاهی، در خدمت سیاهیست و خاک بر چشم حقیقت میپاشد.
“ایشان، به روشنفکران نزدیک بود … پیپ می کشید”
🔺رویکرد او، چیزی نیست جز خدمت به درگاه خودکامگی، زدودن مرزهای نیکی و پلیدی، و هموار-ساختن راه برای عادینمایی یک نظام بینظام و بهنجارنمایی یک نظام نابهنجار. عبدالکریمی و همپیالگان او، نه از تبارِ پهلوانان و آزادگان، بلکه از تبار ترسخوردگان همدست با بیداد و ستماند. از جرگۀ انبازشدگان در جرم خاموشی در برابر خونهایی که بر سنگفرش خیابان ریختهاند.
🍂 عبدالکریمی، در نقاب روشنفکری، نمادی از تباهی اندیشه است؛ آینهای کژتاب که حقیقت را در سیمای دروغ و دروغ را در چهره حقیقت بازمیتاباند. او گشاینده راهی به سوی روشنایی نیست، بلکه فانوس خاموش و فرسوده ای در دستان خودکامگان است که نه نوری از خود میتاباند و نه راهی به سوی آزادی میگشاید. او استمرارخواهی است که به پایایی وضعیت هولناک موجود یاری میرساند؛ دستافزار خودکامگی که هر اخگر دگرگونی را به خاموشی میکشاند.
او، با واژگانی فریبنده و چهرهای آبرومند، خطابهگوییست که با افسون واژگان، هیولای خفقان را به قامت فرشتهای رهاییبخش درمیآورد. عبدالکریمی، بهجای پذیرش رسالت سنگین روشنفکری—که چیزی جز جستجوی بیامان حقیقت و ایستادگی در برابر ستم و بیداد نیست— به طراح صحنهای بدل شدهاست که در آن، آزادیخواهان در چهرۀ بیخردانی بیمسئولیت نگاریده میشوند، و سرکوبگران، تاج افتخار و بزرگی بر سر مینهند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۲)
🍂 او، استاد «اما»های بزرگ است؛ «سپرهایی فریبنده» که «تیغ حقیقت» را کند میسازند:
این «اما»ها، زنجیرهایی آهنیناند که بر دستوپای دگرگونی افکنده شدهاند، نه از سر «دلسوزی»، که از هراسِ «رهایی از وضع موجود».
🍂 آسایشی که او میستاید، همانگونه که منتسکیو هشدار داده است، همچون «خاک مرگ» است بر سرزمینی که در چنگ خودکامگی گرفتار آمده. خاکی که نه جوانهای در خود میپرورد، نه بویی از زندگی دارد، تنها خمودگی و خاموشیای سنگین به ارمغان میآورد. چنین آسایشی، نه امید میآفریند، نه روشنایی، بلکه تاریکی را دیریازتر و زنجیرهای بیداد را درازتر و سنگینتر میسازد.
🍂 در ساحت اندیشه عبدالکریمی
🔺این وارونهنمایی حقیقت چیزی جز تلاشی برای آراستنِ چهرۀ خودکامگی و بهزنجیر کشیدنِ آزادی نیست؛ تلاشی برای دمیدن جان در کالبدی در حال مرگ که با اکسیر توجیه، توش و توانی دوباره مییابد.
در این دوران سرنوشتساز و پرآشوب از تاریخ ایران، عبدالکریمی بهجای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگرانی قرار گیرد که با ارادهای استوار در پی دگرگشت و بهبود بنیادی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی این سرزمین هستند، خود را در صف کسانی مییابد که تنها در کالبد تفکری اقتدارگرایانه، میلیتاریستی و سرکوبگرانه به پیشرفت کشور میاندیشند. در نگاه عبدالکریمی، همراستا با خودکامگان فرمانروا بر ایران
🔺این ایدهای کلیدیست که عبدالکریمی و نظام خودکامه را به یکدیگر پیوند میدهد و همان بستر ایدئولوژیکیست که جمهوری اسلامی همۀ جنایات خود علیه شهروندان دادخواه و آزادیخواه را بر بنیان آنتوجیه میکند. همبهرگی در همین اندیشه است که در پایان، زمینهساز همکاریِ عبدالکریمی با نظام و بی مسئولیتی و کرنش او در برابر کارگزاران ستم و بیداد میشود. زبان و اندیشۀ او، که میبایست چراغی در دل تیرگی تاریخی و اجتماعی مردم باشد، به ابزاری خوارشمارنده و واکنشگر تبدیل شدهاست، که نهتنها راه به سوی افقهای آزادی نمیگشاید، بلکه به استوارسازی و نیرومندسازی وضع موجود می پردازد. هر واژهای که از دهان او بیرون میآید، بهجای آنکه شراری از امید و آزادی در دل مردم برافروزد، به خوارشماری و سرزنش جنبشها و اندیشههای آزادیخواهانهای میپردازد که در پی شکستنِ زنجیرهای خودکامگی و گذار از جمهوری تباه و ناکارآمد اسلامی هستند.
🍂 عبدالکریمی، که میتوانست صدای مردم و نمایندۀ رنجها و آرزوهای آزادیخواهانۀ آنان باشد، بهجای آنکه در قامت یک “متفکر رادیکال” و پیشرو، با درکی ژرف از پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی، گام در مسیر دگرگونیهای اساسی و تغییرات بنیادین نهد، به تبلیغِ سخنانی بیاثر و سستپایه پرداخته است که نهتنها نور امید را در دل مردم فرو میکشد، بلکه آنان را به «وادادگی در برابر بیداد و ستم» سوق میدهد. خطابههای او، بهجای گشودن درهای نوین و بیدارکردن مردم از خواب خمودگی و رکود، آنان را به «پذیرش وضع موجود و تندادن به خودکامگی و نادانی» فرامیخواند. در نگاه او، هیچچیز جز «بیکنشی و وادادگی در برابر نظام فرادست» ممکن نیست و هرگونه تلاش برای دگرگونی و گذار از جمهوری اسلامی، «توهمی بیپایه» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۲)
🍂 او، استاد «اما»های بزرگ است؛ «سپرهایی فریبنده» که «تیغ حقیقت» را کند میسازند:
«اما جایگزین کجاست؟»، «اما اگر اوضاع بدتر شود چه؟»، «اما آیا این دگراندیشان همان ویرانگران ایران نیستند؟»
این «اما»ها، زنجیرهایی آهنیناند که بر دستوپای دگرگونی افکنده شدهاند، نه از سر «دلسوزی»، که از هراسِ «رهایی از وضع موجود».
🍂 آسایشی که او میستاید، همانگونه که منتسکیو هشدار داده است، همچون «خاک مرگ» است بر سرزمینی که در چنگ خودکامگی گرفتار آمده. خاکی که نه جوانهای در خود میپرورد، نه بویی از زندگی دارد، تنها خمودگی و خاموشیای سنگین به ارمغان میآورد. چنین آسایشی، نه امید میآفریند، نه روشنایی، بلکه تاریکی را دیریازتر و زنجیرهای بیداد را درازتر و سنگینتر میسازد.
🍂 در ساحت اندیشه عبدالکریمی
«بسیجیان و نیروهای وفادار به نظام و انقلاب»، “بهترین فرزندان ایران” خوانده میشوند، در حالی که هر صدای دگراندیش، بهسان بانگ نومیدانهای که به گسترش شر میانجامد، محکوم میشود.
🔺این وارونهنمایی حقیقت چیزی جز تلاشی برای آراستنِ چهرۀ خودکامگی و بهزنجیر کشیدنِ آزادی نیست؛ تلاشی برای دمیدن جان در کالبدی در حال مرگ که با اکسیر توجیه، توش و توانی دوباره مییابد.
در این دوران سرنوشتساز و پرآشوب از تاریخ ایران، عبدالکریمی بهجای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگرانی قرار گیرد که با ارادهای استوار در پی دگرگشت و بهبود بنیادی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی این سرزمین هستند، خود را در صف کسانی مییابد که تنها در کالبد تفکری اقتدارگرایانه، میلیتاریستی و سرکوبگرانه به پیشرفت کشور میاندیشند. در نگاه عبدالکریمی، همراستا با خودکامگان فرمانروا بر ایران
سوژۀ ایرانی نه «شهروندی آگاه، آفریننده و دگرگونیخواه»، بلکه «سربازی سرسپرده» است که در میدان جنگی همیشگی با “نظام سلطه” قرار دارد.
🔺این ایدهای کلیدیست که عبدالکریمی و نظام خودکامه را به یکدیگر پیوند میدهد و همان بستر ایدئولوژیکیست که جمهوری اسلامی همۀ جنایات خود علیه شهروندان دادخواه و آزادیخواه را بر بنیان آنتوجیه میکند. همبهرگی در همین اندیشه است که در پایان، زمینهساز همکاریِ عبدالکریمی با نظام و بی مسئولیتی و کرنش او در برابر کارگزاران ستم و بیداد میشود. زبان و اندیشۀ او، که میبایست چراغی در دل تیرگی تاریخی و اجتماعی مردم باشد، به ابزاری خوارشمارنده و واکنشگر تبدیل شدهاست، که نهتنها راه به سوی افقهای آزادی نمیگشاید، بلکه به استوارسازی و نیرومندسازی وضع موجود می پردازد. هر واژهای که از دهان او بیرون میآید، بهجای آنکه شراری از امید و آزادی در دل مردم برافروزد، به خوارشماری و سرزنش جنبشها و اندیشههای آزادیخواهانهای میپردازد که در پی شکستنِ زنجیرهای خودکامگی و گذار از جمهوری تباه و ناکارآمد اسلامی هستند.
🍂 عبدالکریمی، که میتوانست صدای مردم و نمایندۀ رنجها و آرزوهای آزادیخواهانۀ آنان باشد، بهجای آنکه در قامت یک “متفکر رادیکال” و پیشرو، با درکی ژرف از پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی، گام در مسیر دگرگونیهای اساسی و تغییرات بنیادین نهد، به تبلیغِ سخنانی بیاثر و سستپایه پرداخته است که نهتنها نور امید را در دل مردم فرو میکشد، بلکه آنان را به «وادادگی در برابر بیداد و ستم» سوق میدهد. خطابههای او، بهجای گشودن درهای نوین و بیدارکردن مردم از خواب خمودگی و رکود، آنان را به «پذیرش وضع موجود و تندادن به خودکامگی و نادانی» فرامیخواند. در نگاه او، هیچچیز جز «بیکنشی و وادادگی در برابر نظام فرادست» ممکن نیست و هرگونه تلاش برای دگرگونی و گذار از جمهوری اسلامی، «توهمی بیپایه» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۳)
🍂 در رویارویی با روشنفکران و کنشگران اجتماعی، عبدالکریمی نه از در جایگانه نقد دادورانه و سازنده، بلکه از جایگاهی آکنده از «ناچیزانگاری و خوارشماری و ایدئولوژیزدگی» سخن میگوید. او نهتنها هیچ تلاشی برای گشودنِ راههای نوین و به بار نشاندن آزادی و دادگری نمیکند، بلکه با همۀ نیروی خود در تلاش است که نیروهای ستیهنده با رژیم را از آرمانهای دگرگونیخواهانهی خود بازدارد و آنان را به «بیکنشی و سازشگری» فرابخواند. او با فریب و نیرنگ، میکوشد نشان دهد که تراز اندیشۀ روشنفکران و نیروهای دگرگونیخواه، در واپسین بازکاوی از گزمگان و دوستاقبانان [زندانبانان] رژیم – یعنی همان کسانی که نیروهای اصیل انقلابی مینامد – پایینتر است، کسانی که خودِ عبدالکریمی بهخوبی از تباهی و ناکارآمدی آنان باخبر است و بارها بدان اقرار کردهاست. از همین روست که میتوان نشان داد که عبدالکریمی در یک بازیِ نیرنگآمیز، به تحریف واقعیتها میپردازد و با فراپیشنهادن نگارۀ سست و شکننده از اندیشهها و نیروهای دگرگونیخواه، آنان را به توهماتی بیپایه و بی نیاد کاهش میهد.
🔺اینگونه است که عبدالکریمی به کمک نیروی اصیل انقلاب اسلامی، در تحریفِ چهرۀ کنشگران آزادیخواه میشتابد و با نگاریدن نظام گفتاری برای “تاراندن” آنان، زمینه را برای سرکوب آنها فراهم میسازد؛ چرا که پیشدرآمد هرگونه سرکوب سیاسی، همین «تاراندن و زشتسازیِ» فرهنگی و اجتماعی است. اگر عبدالکریمی روزی آزادیخواهان و دادخواهان را «توهمزده و نادان» بنمایاند، روزی دیگر، ستیزندگان با “نظام سلطه”، در فرصت مناسب، این گمراهان و از-حق-برگشتگان را در-هم-میشکنند و در این سرکوبها که به آهنگِ “خداترسی” انجام میگیرد، هم پشتوانۀ اندیشگیِ رهبریِ رهبُر راهبر آنهاست و هم اندیشههای اندیشمندی که خود را برترین و رادیکالترین اندیشمندِ حال حاضر ایرانِ ویران میشناساند!
🔺عبدالکریمی، بهجای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگران اجتماعی بایستد و در پی گشودن درهای نو به سوی آزادیهای فردی، اجتماعی و سیاسی باشد، خود را در کنار کسانی مییابد که هیچ انگیرهای برای دگرگونی و دگرگشت در ساختارهای تباه و خودکامه موجود ندارند. او با بهرهگیری از ترس و تهدید، مردم را از قدرت بزرگنماییشدۀ رژیم میترساند و همهنگام، با تحریف واقعیت، توان اجتماعی مردم را بهشیوه ای گزافگویانه و نادرست، کوچکتر از آنچه که در حقیقت هست، به تصویر میکشد.
🔺او با گونهای خشنودی که چندان هم پنهان نیست، دگرگونی و گذار از رژیم را غیرممکن میداند و بر این باور است که تنها راه گذار از وضعیت کنونی، بهبود از درون و با همکاری و همیاری نیروهاییست که خود او معترف به خودکامگی و تباهزدگی آنهاست. نیروهایی که خود او جستهگریخته تباهیها و تباهکاریها و گفتگوناپذیری آنها اشاره کردهاست.
🔺در چنین سپهری، مفهوم “مصلحت ایران” که عبدالکریمی ژاژخایانه به کار میبرد، در واقع ابزاریست برای سرپوشگذاشتن بر هواداری پیداوپنهانش از جمهوری نخبهکش و نوجوانکشِ اسلامی. مفهومی زیبا که به کمک آن بیکنشی را تقدیس و خاموشی را به فضیلت تبدیل میکند.
🔺از این رو، واژۀ «مصلحت» در خطابههای عبدالکریمی، همچون نقابیست بر چهرۀ او تا آنچه را که در رهیافت او مایۀ خشنودی خداوندان قدرت است از دیدهها نهان بدارد. چنین است که او، در چرخشی تلخ و گزنده، به «بازوی ایدئولوژیکِ» نظامی بدل میشود که با دستار و نعلین، ستم و سرکوب و پلیدی و پتیارگی را بر این سرزمین فرمانفرما کردهاست؛ نظامی که هنری ندارد جز زندگیسوزی و زندگیستیزی و آرمانهایش تنها با سوختن و بر-باد-دادن خاکستر آرزوهای مردمی به بار مینشیند که ایران را به گوررستان آرزوها تبدیل کردهاست و اگر قدرت داشتهباشد، به جای هر درخت، یک سنگ گور در این سرزمین مینشاند. نظامی که آماجگاه برترین ایدههایش، نه در آزادی و آبادانی، بلکه در گورستانها و بهشتهای زهراست؛ جایی که آرامگاه ابدیِ همۀ آرزوهاست!
🔺پیآیند این مصلحتبازی قدرتپرستانه، در برابر مصلحتگرایی مردمگرایانه، چیزی نیست جز تلاشی برای گناهکاهی از سرکوبگران و به ریشخند گرفتن رنجها و دردهای راستین مردمان.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۳)
🍂 در رویارویی با روشنفکران و کنشگران اجتماعی، عبدالکریمی نه از در جایگانه نقد دادورانه و سازنده، بلکه از جایگاهی آکنده از «ناچیزانگاری و خوارشماری و ایدئولوژیزدگی» سخن میگوید. او نهتنها هیچ تلاشی برای گشودنِ راههای نوین و به بار نشاندن آزادی و دادگری نمیکند، بلکه با همۀ نیروی خود در تلاش است که نیروهای ستیهنده با رژیم را از آرمانهای دگرگونیخواهانهی خود بازدارد و آنان را به «بیکنشی و سازشگری» فرابخواند. او با فریب و نیرنگ، میکوشد نشان دهد که تراز اندیشۀ روشنفکران و نیروهای دگرگونیخواه، در واپسین بازکاوی از گزمگان و دوستاقبانان [زندانبانان] رژیم – یعنی همان کسانی که نیروهای اصیل انقلابی مینامد – پایینتر است، کسانی که خودِ عبدالکریمی بهخوبی از تباهی و ناکارآمدی آنان باخبر است و بارها بدان اقرار کردهاست. از همین روست که میتوان نشان داد که عبدالکریمی در یک بازیِ نیرنگآمیز، به تحریف واقعیتها میپردازد و با فراپیشنهادن نگارۀ سست و شکننده از اندیشهها و نیروهای دگرگونیخواه، آنان را به توهماتی بیپایه و بی نیاد کاهش میهد.
🔺اینگونه است که عبدالکریمی به کمک نیروی اصیل انقلاب اسلامی، در تحریفِ چهرۀ کنشگران آزادیخواه میشتابد و با نگاریدن نظام گفتاری برای “تاراندن” آنان، زمینه را برای سرکوب آنها فراهم میسازد؛ چرا که پیشدرآمد هرگونه سرکوب سیاسی، همین «تاراندن و زشتسازیِ» فرهنگی و اجتماعی است. اگر عبدالکریمی روزی آزادیخواهان و دادخواهان را «توهمزده و نادان» بنمایاند، روزی دیگر، ستیزندگان با “نظام سلطه”، در فرصت مناسب، این گمراهان و از-حق-برگشتگان را در-هم-میشکنند و در این سرکوبها که به آهنگِ “خداترسی” انجام میگیرد، هم پشتوانۀ اندیشگیِ رهبریِ رهبُر راهبر آنهاست و هم اندیشههای اندیشمندی که خود را برترین و رادیکالترین اندیشمندِ حال حاضر ایرانِ ویران میشناساند!
🔺عبدالکریمی، بهجای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگران اجتماعی بایستد و در پی گشودن درهای نو به سوی آزادیهای فردی، اجتماعی و سیاسی باشد، خود را در کنار کسانی مییابد که هیچ انگیرهای برای دگرگونی و دگرگشت در ساختارهای تباه و خودکامه موجود ندارند. او با بهرهگیری از ترس و تهدید، مردم را از قدرت بزرگنماییشدۀ رژیم میترساند و همهنگام، با تحریف واقعیت، توان اجتماعی مردم را بهشیوه ای گزافگویانه و نادرست، کوچکتر از آنچه که در حقیقت هست، به تصویر میکشد.
🔺او با گونهای خشنودی که چندان هم پنهان نیست، دگرگونی و گذار از رژیم را غیرممکن میداند و بر این باور است که تنها راه گذار از وضعیت کنونی، بهبود از درون و با همکاری و همیاری نیروهاییست که خود او معترف به خودکامگی و تباهزدگی آنهاست. نیروهایی که خود او جستهگریخته تباهیها و تباهکاریها و گفتگوناپذیری آنها اشاره کردهاست.
🔺در چنین سپهری، مفهوم “مصلحت ایران” که عبدالکریمی ژاژخایانه به کار میبرد، در واقع ابزاریست برای سرپوشگذاشتن بر هواداری پیداوپنهانش از جمهوری نخبهکش و نوجوانکشِ اسلامی. مفهومی زیبا که به کمک آن بیکنشی را تقدیس و خاموشی را به فضیلت تبدیل میکند.
🔺از این رو، واژۀ «مصلحت» در خطابههای عبدالکریمی، همچون نقابیست بر چهرۀ او تا آنچه را که در رهیافت او مایۀ خشنودی خداوندان قدرت است از دیدهها نهان بدارد. چنین است که او، در چرخشی تلخ و گزنده، به «بازوی ایدئولوژیکِ» نظامی بدل میشود که با دستار و نعلین، ستم و سرکوب و پلیدی و پتیارگی را بر این سرزمین فرمانفرما کردهاست؛ نظامی که هنری ندارد جز زندگیسوزی و زندگیستیزی و آرمانهایش تنها با سوختن و بر-باد-دادن خاکستر آرزوهای مردمی به بار مینشیند که ایران را به گوررستان آرزوها تبدیل کردهاست و اگر قدرت داشتهباشد، به جای هر درخت، یک سنگ گور در این سرزمین مینشاند. نظامی که آماجگاه برترین ایدههایش، نه در آزادی و آبادانی، بلکه در گورستانها و بهشتهای زهراست؛ جایی که آرامگاه ابدیِ همۀ آرزوهاست!
🔺پیآیند این مصلحتبازی قدرتپرستانه، در برابر مصلحتگرایی مردمگرایانه، چیزی نیست جز تلاشی برای گناهکاهی از سرکوبگران و به ریشخند گرفتن رنجها و دردهای راستین مردمان.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۴)
🔻چنانکه دیدیم، عبدالکریمی برای خوشخدمتی به خداوندان قدرت، از کشتنِ ناجوانمردانه مهسا امینی چنان سخن گفت که گویی روایت وارونه و فریبکارانه جمهوری اسلامی، که دستش به خون مهساها و آرمیتاها آلوده است، از حقیقت بهرهای بیشتر دارد تا روایتِ ملت سوگوار و خشمگینی که برای پاسداشت ارج و والایی او، جان خود را فدا کردند.
🔻🔻🔻عبدالکریمی در هر تریبونی که بهدست میآورد، نهتنها جنایتهای جمهوری اسلامی را به خاموشی برگزار میکند، بلکه با زیرکی بیشرمانهای، همۀ آنها را «توجیه و عادیسازی» میکند. او در برخورد با این فجایع، بهگونهای با واژگان بازی میکند که جنایتها و پلیدی های رژیم، در مقایسه با دیگر فجایع بشریِ دیگر کوچک بنماید و در نتیجه، خُرد و بی ارج بنماید.. او دانسته و آگاهانه، کشتن مهسا امینی بهسان یک شهروند بس عادی و بیآزار و بیگناه (به دست نیروهای گشت ارشاد) را در کنارِ «کشتار مردم غزه در شرایط جنگ با اسرائیل» قرار میدهد تا با یک تیر دو نشان بزند؛ از یک سو این فاجعه را کوچک جلوه دهد، و از سوی دیگر اپوزیسیون را رسوا کند. چرا؟ چون آنان با «فلسطینیزه کردن سپهر سیاست در ایران»، که سیاست رسمی و ایرانسوز جمهوری اسلامی است، سر آشتی ندارند و این بهترین فرصت برای رسواسازیِ آنان در جهتِ پشتیبانی از سیاستهای فراگیر نظام جمهوری اسلامی است. آن هم در شرایطی که بهخوبی میداند مسئلۀ مردم ایران نه «سنگدلی نسبت به مردم غزه و فلسطین»، بلکه «ستیهندگی با این سیاست رسمی و ایرانبرانداز جمهوری اسلامی» است؛ از همین روست که در این بزنگاه حساس، درست همسو و همداستان با رژیم، اپوزیسیون را در کلیت آن، «احمق و متوهم» جلوه میدهد، که معنای آن جز این نیست که خون فرزندان شریف این سرزمین نیز بهدلیل نادانی و توهمزدگی بر زمین ریختهاست.
🔻🔻او ناگفته اذعان میدارد که عملِ جانباختگان این سرزمین (بسان بخشی از اپوزیسیون ج.ا، در معنای فراگیر آن که بیشینه ملت ایراناند) در ستیره با این رژیم و سیاستهای ایرانسوز آن، نه گونهای «مقاومت و ایستادگی» در برابر بیداد، بلکه در اصل نوعی “کودنی” و “فریبخوردگی” است؛ چون عبدالکریمی اپوزیسیون را که همۀ ما هستیم، نه بهحساب می آورد و نه دارای قدرت میداند و رهیافت فراگیر این اپوزیسیون برای گذار از نظام را گونهای "کودنی و نادانی" میداند. از همین روست که سربسته اذعان میدارد که خون دختران و پسران شریف ایران، نه در راه آزادی، بلکه در اثرِ بیخردی و ناداین بر زمین ریختهاست. آیا بیش از این میتوان یار غمخوار جمهوری اسلامی بود و مواضع تئوریک او را نیرو بخشید؟ بر بستر همین اندیشه است که عبدالکریمی بهسادگی حقیقت را مسخ می کند، و “مهسا امینی” را که نزد ملت ایران، “مهسای ما” و “مهسای ایران” است، به “دختری بهنام مهسا” فرو میکاهد و مینویسد:
🔺🔺این صدای خشدار و لحن سردِ مردیست که درد مشترک ملتی را که برای دفاع از مهسا بهپا خاستند، درک نمیکند و انگیزهای هم برای درک آن ندارد. چون او دردِ مهسا (که نمودگارِ درد یک ملت در بند است) را نمیتواند بفهمد و برایش فهمپذیر نیست که یک ملت چگونه میتواند با یک دختر همذاتپنداری کند و در زیر پرچم او علیه پلیدی، پتیارگی و ستم، همآواز، یگانه و یکپارچه شود. از همین روست که داستان درد مهسا که داستانِ درد یک ملت است، نزد او به یک قصۀ “تردیدآمیز” تبدیل میشود، و معنای سخن او چیزی جز این نیست که قصهای که یک ملت از درد خود میگوید نیز “تردیدآمیز” است.
🔺او با نوشتن جمله “البته میدانم که قصه چنین نبود”، سربسته، ملتی را که در راه دفاع از مهسا و در پیکار با کشندگان او جان فشانی کردند، محکوم میکند. با این سخن کوتاه، عبدالکریمی همدلی خود را با آدمکشان کارکشته و یک نظام سر به سر ضدمردمی و یک دستگاه دادگستری پنهانکار و دروغپرداز آشکار میسازد، و نشان میدهد با حکومتی که از یک سو دخترانِ بیگناهی مانند مهسا امینی و آرمیتا گراوند را میکشد، و از سوی دیگر خانوادهها و بازماندگان آنها را تهدید و وادار به خاموشی میکند بر سر پیوند و پیمانی نانوشتهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۴)
🔻چنانکه دیدیم، عبدالکریمی برای خوشخدمتی به خداوندان قدرت، از کشتنِ ناجوانمردانه مهسا امینی چنان سخن گفت که گویی روایت وارونه و فریبکارانه جمهوری اسلامی، که دستش به خون مهساها و آرمیتاها آلوده است، از حقیقت بهرهای بیشتر دارد تا روایتِ ملت سوگوار و خشمگینی که برای پاسداشت ارج و والایی او، جان خود را فدا کردند.
🔻🔻🔻عبدالکریمی در هر تریبونی که بهدست میآورد، نهتنها جنایتهای جمهوری اسلامی را به خاموشی برگزار میکند، بلکه با زیرکی بیشرمانهای، همۀ آنها را «توجیه و عادیسازی» میکند. او در برخورد با این فجایع، بهگونهای با واژگان بازی میکند که جنایتها و پلیدی های رژیم، در مقایسه با دیگر فجایع بشریِ دیگر کوچک بنماید و در نتیجه، خُرد و بی ارج بنماید.. او دانسته و آگاهانه، کشتن مهسا امینی بهسان یک شهروند بس عادی و بیآزار و بیگناه (به دست نیروهای گشت ارشاد) را در کنارِ «کشتار مردم غزه در شرایط جنگ با اسرائیل» قرار میدهد تا با یک تیر دو نشان بزند؛ از یک سو این فاجعه را کوچک جلوه دهد، و از سوی دیگر اپوزیسیون را رسوا کند. چرا؟ چون آنان با «فلسطینیزه کردن سپهر سیاست در ایران»، که سیاست رسمی و ایرانسوز جمهوری اسلامی است، سر آشتی ندارند و این بهترین فرصت برای رسواسازیِ آنان در جهتِ پشتیبانی از سیاستهای فراگیر نظام جمهوری اسلامی است. آن هم در شرایطی که بهخوبی میداند مسئلۀ مردم ایران نه «سنگدلی نسبت به مردم غزه و فلسطین»، بلکه «ستیهندگی با این سیاست رسمی و ایرانبرانداز جمهوری اسلامی» است؛ از همین روست که در این بزنگاه حساس، درست همسو و همداستان با رژیم، اپوزیسیون را در کلیت آن، «احمق و متوهم» جلوه میدهد، که معنای آن جز این نیست که خون فرزندان شریف این سرزمین نیز بهدلیل نادانی و توهمزدگی بر زمین ریختهاست.
🔻🔻او ناگفته اذعان میدارد که عملِ جانباختگان این سرزمین (بسان بخشی از اپوزیسیون ج.ا، در معنای فراگیر آن که بیشینه ملت ایراناند) در ستیره با این رژیم و سیاستهای ایرانسوز آن، نه گونهای «مقاومت و ایستادگی» در برابر بیداد، بلکه در اصل نوعی “کودنی” و “فریبخوردگی” است؛ چون عبدالکریمی اپوزیسیون را که همۀ ما هستیم، نه بهحساب می آورد و نه دارای قدرت میداند و رهیافت فراگیر این اپوزیسیون برای گذار از نظام را گونهای "کودنی و نادانی" میداند. از همین روست که سربسته اذعان میدارد که خون دختران و پسران شریف ایران، نه در راه آزادی، بلکه در اثرِ بیخردی و ناداین بر زمین ریختهاست. آیا بیش از این میتوان یار غمخوار جمهوری اسلامی بود و مواضع تئوریک او را نیرو بخشید؟ بر بستر همین اندیشه است که عبدالکریمی بهسادگی حقیقت را مسخ می کند، و “مهسا امینی” را که نزد ملت ایران، “مهسای ما” و “مهسای ایران” است، به “دختری بهنام مهسا” فرو میکاهد و مینویسد:
چطور ممکن است من خشونتی را که مثلا نسبت به دختری بهنام مهسا روا شد– البته میدانم که قصه چنین نبود- محکوم کنم، اما کشتهشدن چندین هزار انسان و کودک را، نسلکشی اسرائیل را نادیده بگیرم؟
🔺🔺این صدای خشدار و لحن سردِ مردیست که درد مشترک ملتی را که برای دفاع از مهسا بهپا خاستند، درک نمیکند و انگیزهای هم برای درک آن ندارد. چون او دردِ مهسا (که نمودگارِ درد یک ملت در بند است) را نمیتواند بفهمد و برایش فهمپذیر نیست که یک ملت چگونه میتواند با یک دختر همذاتپنداری کند و در زیر پرچم او علیه پلیدی، پتیارگی و ستم، همآواز، یگانه و یکپارچه شود. از همین روست که داستان درد مهسا که داستانِ درد یک ملت است، نزد او به یک قصۀ “تردیدآمیز” تبدیل میشود، و معنای سخن او چیزی جز این نیست که قصهای که یک ملت از درد خود میگوید نیز “تردیدآمیز” است.
🔺او با نوشتن جمله “البته میدانم که قصه چنین نبود”، سربسته، ملتی را که در راه دفاع از مهسا و در پیکار با کشندگان او جان فشانی کردند، محکوم میکند. با این سخن کوتاه، عبدالکریمی همدلی خود را با آدمکشان کارکشته و یک نظام سر به سر ضدمردمی و یک دستگاه دادگستری پنهانکار و دروغپرداز آشکار میسازد، و نشان میدهد با حکومتی که از یک سو دخترانِ بیگناهی مانند مهسا امینی و آرمیتا گراوند را میکشد، و از سوی دیگر خانوادهها و بازماندگان آنها را تهدید و وادار به خاموشی میکند بر سر پیوند و پیمانی نانوشتهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۵)
🍂 روشنفکر راستین، در نمونه سعیدی سیرجانی، نه تنها مشعلدار حقیقت، بلکه نمودگاه اراده انسانی در برابر زور و بیداد است. چنین روشنفکرانی سرمشقاند؛ سرمشقی از «آزادیخواهی، از زندگیپرستی و از بیدادستیزیِ بیباکانه». شهابهایی که دل شب را میشکافند، و اخترانی که آسمان انسانیت را فروزان میدارند، جانهایی آزاد و نافرمان که پهلوانانه در برابر نادانی و خودکامگی سینه سپر میکنند و گرامیدارندگان زندگی و آزادیاند در برابر مرگ پرستان و مرگستایان.
🍂 میرزا آقاخانها، کسرویها، سعیدیها، مختاریها و همه کسانی که جان بر سر آرمان آزادی و راستی نهادند، بیآنکه مرگپرست باشند یا ستاینده جانباختگی، نه جانبازندگان که سیاووشهای زمانهاند و در برابر گرویها و گرسیوزها و افراسیابهای زمانه، نه قربانیان، بلکه بنیانگذاران جهانی تازهاند؛ جهانی از جنس جان که در آن، انسان نه در سایۀ ترس، بلکه در روشنای شرافت و آزادگی زیست میکند.
🍂 آنان با نهادن جان خویش بر سر آزادی و داد، برگی بر برگهای دفتر آزادی و آزادگی افزودند و نهتنها واژۀ آزادی را بر این دفتر نقش کردند، بلکه ایرانیان را به بیداری از خواب سنگین جهل فراخواندند. مرگشان پایان نبود؛ بلکه سپیدهدمی نو بود، آغاز جنبشی برای رهایی از بندهای ستم و پیروزی بر کام دیوانگانی که هنر را خوار میدارند و جادویی را ارجمند. مرگشان نه خاموشی، بلکه فروغی بود که راه نسلهای آینده را فروزان ساخت.
🍂 سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و ارادهای نافرمان و شکستناپذیر، یکی از روشنترین چراغهای این میدان بود. راهی که او گشود، مسیری برای شکستن زنجیرهای ترس و آفرینش روشنایی برای نسلهای پسین بود.
🍂 قلم او گواه ارادهای آهنین بود؛ ارادهای که در برابر ترسآفرینان و اغوای خداوندان قدرت که: “با ما باش و بر ما مباش”، سر فرود نیاورد. او با ایستادگی و آزادگی خویش، شراری از آزادی و شرافت افروخت که همچنان بر شب تاریک و دیریاز میهن پرتو افشان است و راه ایرانیان را به سوی آزادی از ستم و بیداد روشن میسازد.
🍂 مرگ او، نه وادادگی در برابر جبر زمانه بود و نه سودای خام شهادتخواهی، بلکه چکاد آگاهی و آزادگی و زندگیخواهی بود. او واپسین دم خویش را به فروزندهترین دم زندگی خویش تبدیل کرد؛ سپنداری که با فشاندن جان خویش معنا و گرما و روشنا را به نسل های پس از خویش ارزانی داشت.
🍂 سعیدیها و مختاریها، نه ستایندگان مرگ، که سازندگان فردایی آبستن سرود ستایش زندگی بودند؛ زندگیای که با ارادهای انسانی و آفریننده، چونان فرزندی نیک پی و فرخنده از زهدان تاریک نادانی و خودکامگی سر برمیآورد.
🍂 آنان مرگ را پرتپشتر از دل دریا به بزرگترین سرود زندگی تبدیل گردند.؛ نه نمادی از پایان، که آغازی برای یک پایان؛ پایانِ سرودِ «زنده باد مرگ و مرده باد زندگی»! آنان زندگی را پاس داشتند، نه مرگ را، و هرگز با پرستندگان مرگ و سوگ همداستان نشدند. مرگشان گریزی از پلیدی و گزینشی از سر آگاهی و عشق به زندگی بود، نه سر نهادن در برابر تقدیری سیاه یا آرمانی مرگستا. آنان بذر جان خویش را بر خاک آزادی افشاندند، تا نسلهای آینده بتوانند در روشنای شرافت و آزادگی نفس بکشند.
🍂 این ایستادگی، پاسخی تراژیک به دیو تاریکی بود؛ پاسخی از جنس زندگی، از جنس امید و از جنس نور و فروغ. مرگشان، نه پرستش نیستشدگی، بلکه آفرینش جاودانگی بود؛ جاودانگیای که نه در سایه شهیدپروری، بلکه در زیر درفش انسانیت و آزادی معنا مییابد. آنان به ما آموختند که مرگ، اگر برای زندگی باشد و برای تن ندادن به پستی و پتیارگی، میتواند سازندهترین بخش زندگانی انسان باشد؛ مشعلی که راه را برای فرداهای روشنتر فروزان میدارد.
🔺ناساز با این بزرگان، آنان که به نام اندیشیدن، بر دستان آلوده بوسه میزنند و بیدادگران را ارجمند میشمارند، نه چراغداران روشنگری، که تاریکاندیشانیاند که سر بر آستان بیداد فرود آوردهاند. عبدالکریمیو همپیالگانش، نهتنها پنجه بر چهرۀ ستم نمیکشند، که همسفره با شبپرستان و همآواز و همداستان با شریعتمداری، خداوندگار کیهان ولایت فقیه، بر خوان استبداد نشستهاند. دهانشان به خایهخایی و قلمشان به زهر آلوده است و حقیقت را به بهانۀ مصلحت، به کشتارگاه قدرت بردهاند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۵)
🍂 روشنفکر راستین، در نمونه سعیدی سیرجانی، نه تنها مشعلدار حقیقت، بلکه نمودگاه اراده انسانی در برابر زور و بیداد است. چنین روشنفکرانی سرمشقاند؛ سرمشقی از «آزادیخواهی، از زندگیپرستی و از بیدادستیزیِ بیباکانه». شهابهایی که دل شب را میشکافند، و اخترانی که آسمان انسانیت را فروزان میدارند، جانهایی آزاد و نافرمان که پهلوانانه در برابر نادانی و خودکامگی سینه سپر میکنند و گرامیدارندگان زندگی و آزادیاند در برابر مرگ پرستان و مرگستایان.
🍂 میرزا آقاخانها، کسرویها، سعیدیها، مختاریها و همه کسانی که جان بر سر آرمان آزادی و راستی نهادند، بیآنکه مرگپرست باشند یا ستاینده جانباختگی، نه جانبازندگان که سیاووشهای زمانهاند و در برابر گرویها و گرسیوزها و افراسیابهای زمانه، نه قربانیان، بلکه بنیانگذاران جهانی تازهاند؛ جهانی از جنس جان که در آن، انسان نه در سایۀ ترس، بلکه در روشنای شرافت و آزادگی زیست میکند.
🍂 آنان با نهادن جان خویش بر سر آزادی و داد، برگی بر برگهای دفتر آزادی و آزادگی افزودند و نهتنها واژۀ آزادی را بر این دفتر نقش کردند، بلکه ایرانیان را به بیداری از خواب سنگین جهل فراخواندند. مرگشان پایان نبود؛ بلکه سپیدهدمی نو بود، آغاز جنبشی برای رهایی از بندهای ستم و پیروزی بر کام دیوانگانی که هنر را خوار میدارند و جادویی را ارجمند. مرگشان نه خاموشی، بلکه فروغی بود که راه نسلهای آینده را فروزان ساخت.
🍂 سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و ارادهای نافرمان و شکستناپذیر، یکی از روشنترین چراغهای این میدان بود. راهی که او گشود، مسیری برای شکستن زنجیرهای ترس و آفرینش روشنایی برای نسلهای پسین بود.
🍂 قلم او گواه ارادهای آهنین بود؛ ارادهای که در برابر ترسآفرینان و اغوای خداوندان قدرت که: “با ما باش و بر ما مباش”، سر فرود نیاورد. او با ایستادگی و آزادگی خویش، شراری از آزادی و شرافت افروخت که همچنان بر شب تاریک و دیریاز میهن پرتو افشان است و راه ایرانیان را به سوی آزادی از ستم و بیداد روشن میسازد.
🍂 مرگ او، نه وادادگی در برابر جبر زمانه بود و نه سودای خام شهادتخواهی، بلکه چکاد آگاهی و آزادگی و زندگیخواهی بود. او واپسین دم خویش را به فروزندهترین دم زندگی خویش تبدیل کرد؛ سپنداری که با فشاندن جان خویش معنا و گرما و روشنا را به نسل های پس از خویش ارزانی داشت.
🍂 سعیدیها و مختاریها، نه ستایندگان مرگ، که سازندگان فردایی آبستن سرود ستایش زندگی بودند؛ زندگیای که با ارادهای انسانی و آفریننده، چونان فرزندی نیک پی و فرخنده از زهدان تاریک نادانی و خودکامگی سر برمیآورد.
🍂 آنان مرگ را پرتپشتر از دل دریا به بزرگترین سرود زندگی تبدیل گردند.؛ نه نمادی از پایان، که آغازی برای یک پایان؛ پایانِ سرودِ «زنده باد مرگ و مرده باد زندگی»! آنان زندگی را پاس داشتند، نه مرگ را، و هرگز با پرستندگان مرگ و سوگ همداستان نشدند. مرگشان گریزی از پلیدی و گزینشی از سر آگاهی و عشق به زندگی بود، نه سر نهادن در برابر تقدیری سیاه یا آرمانی مرگستا. آنان بذر جان خویش را بر خاک آزادی افشاندند، تا نسلهای آینده بتوانند در روشنای شرافت و آزادگی نفس بکشند.
🍂 این ایستادگی، پاسخی تراژیک به دیو تاریکی بود؛ پاسخی از جنس زندگی، از جنس امید و از جنس نور و فروغ. مرگشان، نه پرستش نیستشدگی، بلکه آفرینش جاودانگی بود؛ جاودانگیای که نه در سایه شهیدپروری، بلکه در زیر درفش انسانیت و آزادی معنا مییابد. آنان به ما آموختند که مرگ، اگر برای زندگی باشد و برای تن ندادن به پستی و پتیارگی، میتواند سازندهترین بخش زندگانی انسان باشد؛ مشعلی که راه را برای فرداهای روشنتر فروزان میدارد.
🔺ناساز با این بزرگان، آنان که به نام اندیشیدن، بر دستان آلوده بوسه میزنند و بیدادگران را ارجمند میشمارند، نه چراغداران روشنگری، که تاریکاندیشانیاند که سر بر آستان بیداد فرود آوردهاند. عبدالکریمیو همپیالگانش، نهتنها پنجه بر چهرۀ ستم نمیکشند، که همسفره با شبپرستان و همآواز و همداستان با شریعتمداری، خداوندگار کیهان ولایت فقیه، بر خوان استبداد نشستهاند. دهانشان به خایهخایی و قلمشان به زهر آلوده است و حقیقت را به بهانۀ مصلحت، به کشتارگاه قدرت بردهاند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۴۶)
🔺🔺آنان نه فقط این نظام را دیواری گذارناپذیر تصویر میکنند، بلکه شرارتهایش را ستوده و جنایات هولناکش را توجیه میکنند. برای نمونه، انبازی این رژیم در آوارگی و در-به-دریِ میلیونها انسانِ سوری (اکثرا مسلمان) و حتی گورهای دستهجمعی را، نهتنها نکوهش نمیکنند، بلکه آن را حمل بر “قدرتمندی” نظام میکنند. این توجیه، چهرۀ دیگریست از همان استدلالهای زهرآگین مداحان هیتلر، که جنایات او را نه از سر شومی و ناپاک منشی، بلکه بهخاطر «قدرت نظامی و دیوانسالاریاش» توجیه میکردند. همانگونه که آنان، اردوگاههای مرگ و ویرانی اروپا را دستاورد نظمی مقتدر میخواندند، اینان نیز شرارتهای رژیم را در منطقه و ایران، زیر درفش “اقتدار ملی” خوش نما میسازند.
🔺عبدالکریمی و همپیالگانش، در این همریختی تاریخی، از همان الگوی توجیهی پیروی میکنند که تاریخ پیش از این بارها و بارها از آن پرده برداشتهاست. اینان، نهتنها کشتار بیگناهان را نادیده میگیرند، بلکه آن را همچون بهایی ناگزیر برای استواری قدرت نظامی رژیم میستایند. همانگونه که ستایشگران هیتلر، ویرانیها و خونریزیهای بیشمار او را با این بهانه که “نظم و اقتدار” اروپا را بازسازی میکند، ستودند، این گروه نیز، به همان شیوه، قربانیانِ این رژیم را فراموش کرده و قدرتمداری آن ارج می نهند.
🔺با این توجیه، عبدالکریمیها به سان همانانیاند که شعلههای آتشِ آشویتس را نشانهای از «استواری و سربلندی» دانسته و میلیونها جانِ ازدسترفته را همچون «اعدادی بیمعنا» در پای قدرت قربانی کردند. آنان که امروزه در توجیه رژیم سخن میگویند، در واقع ادامهدهندۀ همان روایتهای تاریخیاند که به بهانۀ قدرت، از رادمنشی و انسانیت چشم پوشیدند. اینان نیز، مانند ستایندگان هیتلر، نهتنها در کنارِ ستمدیدگان نیستند، بلکه در صف ستمگران ایستادهاند و شرارت را با اقتدار یکی میگیرند و جنایت را با واژه «مصلحت» زیباسازی میکنند.
🍂 با این توجیهات فریبنده و مصلحتشناسانه که همانندان عبدالکریمی در مدح و ستایش از سیاستهای قاسم سلیمانی فراپیش مینهند، میتوان آشکار ساخت که چگونه جنایت و شرارت، ردای فضیلت و اقتدار می پوشد، با واژههایی چون «اقتدار ملی» و «ضرورت استراتژیک» آراسته و توجیه میشود. به همان سان که ستایشکنندگان آتشافروز آشویتس، جنایات هولناک خود را در ردای «افزایش اقتدار و قدرت سیاسی» آراسته و تقدیس میکردند، عبدالکریمیها نیز میکوشند جنایات سپاه قدس و بسیج و کنشهای هستیسوز قاسم سلیمانیِ آدمکش را توجیه کنند. این توجیهات که تاریخ پیش از این بارها گواه آنها بوده، حقیقت را به بند تسبیح تزویر تبدیل میکنند و جنایتها را به ابزاری برای استواری و پایداری یک “نظام سلطه” تبدیل میکنند. به همان سان که مداحان هیتلر جنایات او را در راستای “اقتدار” و “نظم” توجیه میکردند، عبدالکریمیها نیز در تلاشاند تا خونریزیها و تباهکاریهای جمهوری اسلامی را در زرورقِ نیکخواهی مصلحتشناسانه پنهان کنند. در فرجام، این توجیهات همچون نقابی بر چهرۀ حقیقت است که نهتنها به مشروعیتبخشی به قدرت رژیم کمک میکند، بلکه شرارتهای آن را در کالبد ضرورتهای استراتژیک توجیه میکند.
🍂 در دنیای پر چم و خم و ناسازگون ایدئولوژیها، حقیقت گاه چنان در زرورق مصلحت و توجیهات فریبنده پیچیده میشود که حتی جنایات و خیانتها در قالب فضیلتها و ادعاهای نیکخواهانه، ستایش و آذین بندی میشود.
🍂 در چالۀ میدان اندیشه در ایران امروز، عبدالکریمی و همپیالگان او، از تبار همین «نیکخواهان ریاکار» هستند؛ آنانی که بهجای نقد سیاستهای فاجعهبار و هولناک رژیم، در تلاشی هوشمندانه برای سفیدشویی و زیبانمایی کردارهای ویرانگر شخصیتهایی چون قاسم سلیمانی، در حال مشروعیتبخشی به سیاستهایی هستند که به نابودی منابع ملی و تباهسازی ثروتهای این سرزمین انجامیده اند. آنان در واقع نقشی بیهمتا در استوارسازی جنایات جمهوری اسلامی بازی میکنند؛ سیاستهایی که خود میبایست مورد انتقاد قرار گیرند، اما در پس نقاب «نیکخواهی و مصلحتشناسی»، از آنها دفاع میشود.
🍂 قاسم سلیمانی، که امروز از سوی دستگاه تبلیغاتی رژیم بهسان “قهرمان ملی” شناسانده میشود و رژیم می کوشد که گورگاه او را به زیارتگاه راهیان (فریبخورده یا زوریِ) نور تبدیل کند، در حقیقت یکی از بزرگترین زمینهسازان نابودی سرمایههای ملی ایران بود. میلیاردها دلار از ثروتهای این کشور، که میتوانست به بهبود زیرساختها، کاهش تیرهروزی و بینوایی و توسعه اقتصادی ویژگی یابد، به پروژههایی ویرانگر چون پشتیبانی از بشار اسد و دستاندرکاری در جنگهای سوریه، عراق و یمن اختصاص دادهشد، که همه در نهایت به شکست انجامید.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۴۶)
🔺🔺آنان نه فقط این نظام را دیواری گذارناپذیر تصویر میکنند، بلکه شرارتهایش را ستوده و جنایات هولناکش را توجیه میکنند. برای نمونه، انبازی این رژیم در آوارگی و در-به-دریِ میلیونها انسانِ سوری (اکثرا مسلمان) و حتی گورهای دستهجمعی را، نهتنها نکوهش نمیکنند، بلکه آن را حمل بر “قدرتمندی” نظام میکنند. این توجیه، چهرۀ دیگریست از همان استدلالهای زهرآگین مداحان هیتلر، که جنایات او را نه از سر شومی و ناپاک منشی، بلکه بهخاطر «قدرت نظامی و دیوانسالاریاش» توجیه میکردند. همانگونه که آنان، اردوگاههای مرگ و ویرانی اروپا را دستاورد نظمی مقتدر میخواندند، اینان نیز شرارتهای رژیم را در منطقه و ایران، زیر درفش “اقتدار ملی” خوش نما میسازند.
🔺عبدالکریمی و همپیالگانش، در این همریختی تاریخی، از همان الگوی توجیهی پیروی میکنند که تاریخ پیش از این بارها و بارها از آن پرده برداشتهاست. اینان، نهتنها کشتار بیگناهان را نادیده میگیرند، بلکه آن را همچون بهایی ناگزیر برای استواری قدرت نظامی رژیم میستایند. همانگونه که ستایشگران هیتلر، ویرانیها و خونریزیهای بیشمار او را با این بهانه که “نظم و اقتدار” اروپا را بازسازی میکند، ستودند، این گروه نیز، به همان شیوه، قربانیانِ این رژیم را فراموش کرده و قدرتمداری آن ارج می نهند.
🔺با این توجیه، عبدالکریمیها به سان همانانیاند که شعلههای آتشِ آشویتس را نشانهای از «استواری و سربلندی» دانسته و میلیونها جانِ ازدسترفته را همچون «اعدادی بیمعنا» در پای قدرت قربانی کردند. آنان که امروزه در توجیه رژیم سخن میگویند، در واقع ادامهدهندۀ همان روایتهای تاریخیاند که به بهانۀ قدرت، از رادمنشی و انسانیت چشم پوشیدند. اینان نیز، مانند ستایندگان هیتلر، نهتنها در کنارِ ستمدیدگان نیستند، بلکه در صف ستمگران ایستادهاند و شرارت را با اقتدار یکی میگیرند و جنایت را با واژه «مصلحت» زیباسازی میکنند.
🍂 با این توجیهات فریبنده و مصلحتشناسانه که همانندان عبدالکریمی در مدح و ستایش از سیاستهای قاسم سلیمانی فراپیش مینهند، میتوان آشکار ساخت که چگونه جنایت و شرارت، ردای فضیلت و اقتدار می پوشد، با واژههایی چون «اقتدار ملی» و «ضرورت استراتژیک» آراسته و توجیه میشود. به همان سان که ستایشکنندگان آتشافروز آشویتس، جنایات هولناک خود را در ردای «افزایش اقتدار و قدرت سیاسی» آراسته و تقدیس میکردند، عبدالکریمیها نیز میکوشند جنایات سپاه قدس و بسیج و کنشهای هستیسوز قاسم سلیمانیِ آدمکش را توجیه کنند. این توجیهات که تاریخ پیش از این بارها گواه آنها بوده، حقیقت را به بند تسبیح تزویر تبدیل میکنند و جنایتها را به ابزاری برای استواری و پایداری یک “نظام سلطه” تبدیل میکنند. به همان سان که مداحان هیتلر جنایات او را در راستای “اقتدار” و “نظم” توجیه میکردند، عبدالکریمیها نیز در تلاشاند تا خونریزیها و تباهکاریهای جمهوری اسلامی را در زرورقِ نیکخواهی مصلحتشناسانه پنهان کنند. در فرجام، این توجیهات همچون نقابی بر چهرۀ حقیقت است که نهتنها به مشروعیتبخشی به قدرت رژیم کمک میکند، بلکه شرارتهای آن را در کالبد ضرورتهای استراتژیک توجیه میکند.
🍂 در دنیای پر چم و خم و ناسازگون ایدئولوژیها، حقیقت گاه چنان در زرورق مصلحت و توجیهات فریبنده پیچیده میشود که حتی جنایات و خیانتها در قالب فضیلتها و ادعاهای نیکخواهانه، ستایش و آذین بندی میشود.
🍂 در چالۀ میدان اندیشه در ایران امروز، عبدالکریمی و همپیالگان او، از تبار همین «نیکخواهان ریاکار» هستند؛ آنانی که بهجای نقد سیاستهای فاجعهبار و هولناک رژیم، در تلاشی هوشمندانه برای سفیدشویی و زیبانمایی کردارهای ویرانگر شخصیتهایی چون قاسم سلیمانی، در حال مشروعیتبخشی به سیاستهایی هستند که به نابودی منابع ملی و تباهسازی ثروتهای این سرزمین انجامیده اند. آنان در واقع نقشی بیهمتا در استوارسازی جنایات جمهوری اسلامی بازی میکنند؛ سیاستهایی که خود میبایست مورد انتقاد قرار گیرند، اما در پس نقاب «نیکخواهی و مصلحتشناسی»، از آنها دفاع میشود.
🍂 قاسم سلیمانی، که امروز از سوی دستگاه تبلیغاتی رژیم بهسان “قهرمان ملی” شناسانده میشود و رژیم می کوشد که گورگاه او را به زیارتگاه راهیان (فریبخورده یا زوریِ) نور تبدیل کند، در حقیقت یکی از بزرگترین زمینهسازان نابودی سرمایههای ملی ایران بود. میلیاردها دلار از ثروتهای این کشور، که میتوانست به بهبود زیرساختها، کاهش تیرهروزی و بینوایی و توسعه اقتصادی ویژگی یابد، به پروژههایی ویرانگر چون پشتیبانی از بشار اسد و دستاندرکاری در جنگهای سوریه، عراق و یمن اختصاص دادهشد، که همه در نهایت به شکست انجامید.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۷)
🍂 اما برآیند این سیاستها چه بود؟ از یک سو، سرمایۀ ملی ایران در خدمت استوارسازی دیکتاتوریای قرار گرفت که سقوط آن پرهیزناپذیر می نمود، از سوی دیگر، بحرانهای اقتصادی درونمرزی اوج گرفت و گرفتاریهای مردم ایران بهویژه در زمینههای آب، خاک، آلودگی هوا و بیکاری هیچ پاسخ درخوری دریافت نکرد.
🍂 دستاندازی و دستاندرکاری قاسم سلیمانی در سوریه به فجایعی کمپیشینه انجامید. میلیونها انسان بیگناه، از جمله زنان و کودکان، آواره شدند. زیرساختهای سرنوشتساز، از جمله شهر حلب، به ویرانه تبدیل شد. بشار اسد، که سلیمانی به دستور سرراست خامنهای تا آخرین نفس از او پشتیبانی کرد، نهتنها مشروعیتی نداشت، بلکه با سیاستهای خود سوریه را به میدان جنگی پیویته بدل کرد. اما آیا این دستاندازیها تنها برای پایاییِ رژیم اسد بودند؟ حقیقت این است که ایران با دستاندازی در سوریه نهتنها ثباتی در منطقه به بار نیاورد، بلکه زمینهساز تقویت گروههای افراطی شد که هزینههای سنگینی برای مردم ایران و منطقه در پی داشت.
🍂 و اکنون، درحالیکه بشار اسد سقوط کرده، به روسیه پناهنده شده و سخن از سرطان زن او و مسمومیت خودش در میان است، این پرسش دردناک فراروی ماست که نتیجه و دستاورد میلیاردها دلار هزینه از جیب ملت رنج زده ایران چه بودهاست؟ پاسخ عبدالکریمی و هماندیشان او، به این فاجعه همه سویه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، که هیچ دستاوردی برای مردم ایران نداشتهاست، چیست؟ آیا از دید اینان، چنین پیمانسوزی و خیانتی به مردم ایران امروز و به نسلهای آینده توجیهپذیر است؟
🍂 مردم ایران، بهویژه نسل جوان، امروز با بحرانهایی دست و پنجه نرم میکنند که ریشه در سیاستهای ویرانگر دهههای گذشته دارد. سیاستهایی که در آن، اولویت با “صدور انقلاب” و ایجاد “عمق استراتژیک” برای نظام بود، نه رفاه و پیشرفت ملت. قاسم سلیمانی نماد این رهیافت بود که منابع ملی را نه برای ملت، بلکه برای به بار نشاندن ایدئولوژی مرگپرست و سوگستای رژیم به کار میبرد. آیا اگر تنها بخشی از این سرمایهها در راستای بهبود آموزش، دانش یا چاره سازی برای بحرانهای زیستمحیطی هزینه میشد، امروز ایران وضعیت بهتری نداشت؟
🍂 اما این، تنها نقش عبدالکریمی و همپالگیهای او نیست. آنان بهجای همراهی با مردم برای پرسش از پاسخداری و مسئولیتهای رژیم، در تلاشاند تا کردارهای قاسم سلیمانی را توجیه کنند. این دفاع، در حقیقت، مشروعیتبخشی به سیاستهاییست که نهتنها سرمایههای ملی را نابود کردند، بلکه منطقه را به آتش کشیدند. این سفیدشویی، هیچچیز جز تایید خیانت به منافع ملی و همگامی، همدستی و همداستانی با جنایات رژیم نیست.
🍂 عبدالکریمی و دیگرانی چون او، در ظاهر از “ضرورت”، “امنیت” و “مصلحت” سخن میگویند. اما آیا امنیتی که بر خون بیگناهان و نابودی سرمایه های ملی استوار می شود، امنیت است؟ آیا مشروعیتبخشی به سیاستهای ویرانگر چیزی جز همراهی با ستم و خیانت و پیمانسوزی است؟
🍂 در میان همۀ نیرنگها و سازوکارهایی که نظام جمهوری اسلامی برای پایندانی پایداری خود به کار میبندد، یکی از کارآمدترینهایشان، بهرهگیری از چهرههاییست که زیر نقاب حقیقتجویی و دعوی نیکخواهی، نهتنها به پایداری وضع موجود یاری میرسانند، که با منطقی پر آب و تاب و لحنی خطابهگون، چهرۀ تاریکِ سیاستهای درونمرزی و منطقهای نظام را سفیدنمایی میکنند. اینان، همچون عبدالکریمی، از یک سو با لفاظی دربارۀ همداستانی با «سرنگونی نظام» نقش منتقدان را بازی میکنند، و از سوی دیگر، با ستایش از شخصیتهایی چون قاسم سلیمانی و سیاستهایش، به پشتیبانانی وفادار بدل میشوند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۷)
🍂 اما برآیند این سیاستها چه بود؟ از یک سو، سرمایۀ ملی ایران در خدمت استوارسازی دیکتاتوریای قرار گرفت که سقوط آن پرهیزناپذیر می نمود، از سوی دیگر، بحرانهای اقتصادی درونمرزی اوج گرفت و گرفتاریهای مردم ایران بهویژه در زمینههای آب، خاک، آلودگی هوا و بیکاری هیچ پاسخ درخوری دریافت نکرد.
🍂 دستاندازی و دستاندرکاری قاسم سلیمانی در سوریه به فجایعی کمپیشینه انجامید. میلیونها انسان بیگناه، از جمله زنان و کودکان، آواره شدند. زیرساختهای سرنوشتساز، از جمله شهر حلب، به ویرانه تبدیل شد. بشار اسد، که سلیمانی به دستور سرراست خامنهای تا آخرین نفس از او پشتیبانی کرد، نهتنها مشروعیتی نداشت، بلکه با سیاستهای خود سوریه را به میدان جنگی پیویته بدل کرد. اما آیا این دستاندازیها تنها برای پایاییِ رژیم اسد بودند؟ حقیقت این است که ایران با دستاندازی در سوریه نهتنها ثباتی در منطقه به بار نیاورد، بلکه زمینهساز تقویت گروههای افراطی شد که هزینههای سنگینی برای مردم ایران و منطقه در پی داشت.
🍂 و اکنون، درحالیکه بشار اسد سقوط کرده، به روسیه پناهنده شده و سخن از سرطان زن او و مسمومیت خودش در میان است، این پرسش دردناک فراروی ماست که نتیجه و دستاورد میلیاردها دلار هزینه از جیب ملت رنج زده ایران چه بودهاست؟ پاسخ عبدالکریمی و هماندیشان او، به این فاجعه همه سویه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، که هیچ دستاوردی برای مردم ایران نداشتهاست، چیست؟ آیا از دید اینان، چنین پیمانسوزی و خیانتی به مردم ایران امروز و به نسلهای آینده توجیهپذیر است؟
🍂 مردم ایران، بهویژه نسل جوان، امروز با بحرانهایی دست و پنجه نرم میکنند که ریشه در سیاستهای ویرانگر دهههای گذشته دارد. سیاستهایی که در آن، اولویت با “صدور انقلاب” و ایجاد “عمق استراتژیک” برای نظام بود، نه رفاه و پیشرفت ملت. قاسم سلیمانی نماد این رهیافت بود که منابع ملی را نه برای ملت، بلکه برای به بار نشاندن ایدئولوژی مرگپرست و سوگستای رژیم به کار میبرد. آیا اگر تنها بخشی از این سرمایهها در راستای بهبود آموزش، دانش یا چاره سازی برای بحرانهای زیستمحیطی هزینه میشد، امروز ایران وضعیت بهتری نداشت؟
🍂 اما این، تنها نقش عبدالکریمی و همپالگیهای او نیست. آنان بهجای همراهی با مردم برای پرسش از پاسخداری و مسئولیتهای رژیم، در تلاشاند تا کردارهای قاسم سلیمانی را توجیه کنند. این دفاع، در حقیقت، مشروعیتبخشی به سیاستهاییست که نهتنها سرمایههای ملی را نابود کردند، بلکه منطقه را به آتش کشیدند. این سفیدشویی، هیچچیز جز تایید خیانت به منافع ملی و همگامی، همدستی و همداستانی با جنایات رژیم نیست.
🍂 عبدالکریمی و دیگرانی چون او، در ظاهر از “ضرورت”، “امنیت” و “مصلحت” سخن میگویند. اما آیا امنیتی که بر خون بیگناهان و نابودی سرمایه های ملی استوار می شود، امنیت است؟ آیا مشروعیتبخشی به سیاستهای ویرانگر چیزی جز همراهی با ستم و خیانت و پیمانسوزی است؟
🍂 در میان همۀ نیرنگها و سازوکارهایی که نظام جمهوری اسلامی برای پایندانی پایداری خود به کار میبندد، یکی از کارآمدترینهایشان، بهرهگیری از چهرههاییست که زیر نقاب حقیقتجویی و دعوی نیکخواهی، نهتنها به پایداری وضع موجود یاری میرسانند، که با منطقی پر آب و تاب و لحنی خطابهگون، چهرۀ تاریکِ سیاستهای درونمرزی و منطقهای نظام را سفیدنمایی میکنند. اینان، همچون عبدالکریمی، از یک سو با لفاظی دربارۀ همداستانی با «سرنگونی نظام» نقش منتقدان را بازی میکنند، و از سوی دیگر، با ستایش از شخصیتهایی چون قاسم سلیمانی و سیاستهایش، به پشتیبانانی وفادار بدل میشوند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۸)
🍂 اما چگونه میتوان این دوگانگی و فریب را افشا کرد؟ چگونه میتوان از ورای سخنان پر از زیب و زیور و دروغین این افراد، به سودای راستین و راستای راستین تکاپویشان دست یافت؟ پاسخ ما بازبرد [واپسبردن] به سنجیداری به اسم «قاسم-تست» است؛ سنجیداری که با سادگی و بیپیرایگی، پرده از این حقیقت برمیدارد که آیا فردی بهراستی خواهان دگرگونیست، یا تنها در پوشش حقیقتجویی، ستونهای همان سازۀ پوسیده را استوارتر میکند.
🍂 قاسم-تست، بر شالودهای روشن استوار است: هر آن که داوِ حقیقتجویی و نقادی ریشهای سیاستهای نظام جمهوری اسلامی را دارد، باید توان و دلیریِ نقدِ آشکار قاسم سلیمانی را، که نماد سیاستهای ویرانگر این نظام در منطقه است – بهویژه پس از دود-شدن سرمایههای ایرانیان با فروریزی نظام اسد- داشتهباشد. هرگونه خاموشی، توجیه یا پرهیز از چنین نقدی، چیزی جز ریاکاری و نشانِ همگامی و همداستانیِ پیدا و پنهان با سیاستهای ضدملی و ویرانگر رژیم نیست. این سنجیدار بر سه آغازه بنیادین استوار شده است:
یک) سلیمانی تندیسیدگی و پیکریافتگی همهسویه سیاستهای جنگخواهانه، تنشزا و ثباتزدای جمهوری اسلامی در منطقه است. او با فرماندهی سپاه قدس، میلیاردها دلار از دارایی ملت ایران را به پای دیکتاتورهایی چون بشار اسد و گروههای شبهنظامیای چون حزبالله و حشد الشعبی ریخت. سیاستهایی که نهتنها برای ایران سود و بهرهای بهدنبال نداشتند، که آتش تندرویگری و آشفتگی را در سراسر خاورمیانه افروختهتر ساختند.
دو) هر کس که بهراستی منتقد سیاستهای ویرانگر جمهوری اسلامی باشد، نمیتواند از چهرهای چون قاسم سلیمانی، که کارگزار مزدور و نماد پایهای این سیاستهاست، دفاع کند. این دو رهیافت، با یکدیگر سازگار نیستند چون امنیت ملی با بر دادن سرمایه های ملی در سیاستهای ماجراجویانه و نیندیشیده همخوان نیست.
سه) پرهیز از نقد سلیمانی، سند همراهی با نظام است. هر کس که از نقد بیپردۀ سلیمانی بهویژه پس از شکست فاجعهبار سیاستهای متطقهای رژیم سر باز زند یا کردارهای تنشآفرین و دیکتاتورپرور او را توجیه کند، خواهناخواه، مشروعیت سیاستهای رژیم را تایید کردهاست. چنین کسی، حتی اگر در ظاهر از همدلی با سرنگونی رژیم سخن بگوید، در نهفتِ خود هیچ خواستهای برای دگرگونی ندارد.
🔺عبدالکریمی نمونۀ برجسته و بی پیرایۀ اینگونه فریبکاریست. او از یک سو، با عباراتی همچون:
خود را در صفِ منتقدان و ستیهندگان مینشاند، اما از سوی دیگر، با ستایش از قاسم سلیمانی و سیاستهای منطقهای او، نقش یک پشتیبانِ وفادار را بازی میکند.
🔺این تناقض، در ظاهر پیچیده و گنگ مینماید، اما در واقع، سازوکاری هوشمندانه برای «فریب و دستکاریِ» اندیشههای همگان است. عبدالکریمی و همپالگیهایش، درحالیکه وانمود به «حقیقتجویی و نیکخواهی» میکنند، از نقد ریشهای و بنیادی سیاستهای نظام پرهیز دارند. آنان با ستایش از خامنهای و قاسم سلیمانی و سفیدشویی کردارهای اینان، سیاستهای جمهوری اسلامی را در ردایی آراسته به مردم میفروشند.
🍂 یکی از ابزارهای پایهای این گروه، سیاست سفیدشویی و زیبانمایی است. آنان کنشهای ویرانگر سلیمانی را بهسان «ضرورت استراتژیک» یا «پاسخ به تهدیدات برونمرزی» جلوه میدهند، با چشمپوشی از اینکه: هیچیک از کردارهای خامنه ای و سلیمانی، نه تنها به مصلحت مردم ایران نبودهاست بلکه بیشترین حد تاراندهشدگی بینالمللی را برای ایران ارمغان آوردهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۸)
🍂 اما چگونه میتوان این دوگانگی و فریب را افشا کرد؟ چگونه میتوان از ورای سخنان پر از زیب و زیور و دروغین این افراد، به سودای راستین و راستای راستین تکاپویشان دست یافت؟ پاسخ ما بازبرد [واپسبردن] به سنجیداری به اسم «قاسم-تست» است؛ سنجیداری که با سادگی و بیپیرایگی، پرده از این حقیقت برمیدارد که آیا فردی بهراستی خواهان دگرگونیست، یا تنها در پوشش حقیقتجویی، ستونهای همان سازۀ پوسیده را استوارتر میکند.
🍂 قاسم-تست، بر شالودهای روشن استوار است: هر آن که داوِ حقیقتجویی و نقادی ریشهای سیاستهای نظام جمهوری اسلامی را دارد، باید توان و دلیریِ نقدِ آشکار قاسم سلیمانی را، که نماد سیاستهای ویرانگر این نظام در منطقه است – بهویژه پس از دود-شدن سرمایههای ایرانیان با فروریزی نظام اسد- داشتهباشد. هرگونه خاموشی، توجیه یا پرهیز از چنین نقدی، چیزی جز ریاکاری و نشانِ همگامی و همداستانیِ پیدا و پنهان با سیاستهای ضدملی و ویرانگر رژیم نیست. این سنجیدار بر سه آغازه بنیادین استوار شده است:
یک) سلیمانی تندیسیدگی و پیکریافتگی همهسویه سیاستهای جنگخواهانه، تنشزا و ثباتزدای جمهوری اسلامی در منطقه است. او با فرماندهی سپاه قدس، میلیاردها دلار از دارایی ملت ایران را به پای دیکتاتورهایی چون بشار اسد و گروههای شبهنظامیای چون حزبالله و حشد الشعبی ریخت. سیاستهایی که نهتنها برای ایران سود و بهرهای بهدنبال نداشتند، که آتش تندرویگری و آشفتگی را در سراسر خاورمیانه افروختهتر ساختند.
دو) هر کس که بهراستی منتقد سیاستهای ویرانگر جمهوری اسلامی باشد، نمیتواند از چهرهای چون قاسم سلیمانی، که کارگزار مزدور و نماد پایهای این سیاستهاست، دفاع کند. این دو رهیافت، با یکدیگر سازگار نیستند چون امنیت ملی با بر دادن سرمایه های ملی در سیاستهای ماجراجویانه و نیندیشیده همخوان نیست.
سه) پرهیز از نقد سلیمانی، سند همراهی با نظام است. هر کس که از نقد بیپردۀ سلیمانی بهویژه پس از شکست فاجعهبار سیاستهای متطقهای رژیم سر باز زند یا کردارهای تنشآفرین و دیکتاتورپرور او را توجیه کند، خواهناخواه، مشروعیت سیاستهای رژیم را تایید کردهاست. چنین کسی، حتی اگر در ظاهر از همدلی با سرنگونی رژیم سخن بگوید، در نهفتِ خود هیچ خواستهای برای دگرگونی ندارد.
🔺عبدالکریمی نمونۀ برجسته و بی پیرایۀ اینگونه فریبکاریست. او از یک سو، با عباراتی همچون:
«اگر آلترناتیوی وجود داشتهباشد، با سرنگونی نظام همداستانم»،
خود را در صفِ منتقدان و ستیهندگان مینشاند، اما از سوی دیگر، با ستایش از قاسم سلیمانی و سیاستهای منطقهای او، نقش یک پشتیبانِ وفادار را بازی میکند.
🔺این تناقض، در ظاهر پیچیده و گنگ مینماید، اما در واقع، سازوکاری هوشمندانه برای «فریب و دستکاریِ» اندیشههای همگان است. عبدالکریمی و همپالگیهایش، درحالیکه وانمود به «حقیقتجویی و نیکخواهی» میکنند، از نقد ریشهای و بنیادی سیاستهای نظام پرهیز دارند. آنان با ستایش از خامنهای و قاسم سلیمانی و سفیدشویی کردارهای اینان، سیاستهای جمهوری اسلامی را در ردایی آراسته به مردم میفروشند.
🍂 یکی از ابزارهای پایهای این گروه، سیاست سفیدشویی و زیبانمایی است. آنان کنشهای ویرانگر سلیمانی را بهسان «ضرورت استراتژیک» یا «پاسخ به تهدیدات برونمرزی» جلوه میدهند، با چشمپوشی از اینکه: هیچیک از کردارهای خامنه ای و سلیمانی، نه تنها به مصلحت مردم ایران نبودهاست بلکه بیشترین حد تاراندهشدگی بینالمللی را برای ایران ارمغان آوردهاست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۹)
🍂 همۀ سرمایهگذاریهای سلیمانی در سوریه، عراق، یمن و دیگر نقاط، صرفاً در راستای پیشبرد منافع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بودهاست، و دستاورد آن برای ملت ایران، چیزی جز تیره روزی و بینوایی، تحریم، و فروپاشی اقتصادی نبوده است. بیثباتی منطقه نیز از دستاوردهای سیاستهای ایران برانداز اوست: سلیمانی، نهتنها از پدیدآوردن ثبات درمانده بود، بلکه با پشتیبانی از دیکتاتورها و شبهنظامیان، آتشِ بیثباتی را در منطقه افروختهتر ساخت. این بیثباتی، حتی در تامین منافع کوتاهمدت رژیم نیز ناتوان بودهاست.
🍂 قاسم-تست، نه تنها سنجیداری برای هویداساختن دروغ های عبدالکریمی و همانندان اوست، سنجیداری است برای شفافسازی ایستار منتقدان. هر کس که از این آزمون، سربلند بیرون نیاید، سزاوار هیچ اعتمادی نیست.
🍂 در میان هزاران نقاب رنگارنگ و پردههایی که واقعیت را مخدوش می کنند و میپوشانند، عبدالکریمی و همپالگیهای او بازیگرانی را میمانند که در پس نقابِ نیکخواهی و حقیقتپویی، صحنهای از وفاداری به نظام را به نمایش گذاشتهاند. آنان نهتنها انگیزهای برای نقد سیاستهای نظام ندارند، بلکه با ژستهای فریبنده و تکیه بر توجیه آنچه قاسم سلیمانی نمایندگی میکرد، در حقیقت به استواریِ همان بنیانی کمک میکنند که داوکار ستبهندگی با آناند.
🍂 قاسم-تست، درخشش تیز و برندۀ حقیقت است که تارهای تناقض را میشکافد و ریاکاری، دورویی و نایکرنگی گفتار و کردار را آشکار میسازد. این ابزار، بهسادگی، اما بیهیچ گذشت و کوتاهآمدنی، چهرۀ ریاکاری را برهنه میکند.
🍂 عبدالکریمی و هماندیشان او، هرچند در ظاهر، شعار انتقاد از نظام را سر میدهند و خود را «رادیکالترین منتقدانِ حال حاضر ایران» جلوه میدهند، اما هیچگاه پا از دایرهای که نقد ریشهای نظام را ممکن میسازد، فراتر نمیگذارند. بهجای آنکه در پوسته بماند و به زخمهای رویهای بپردازد، قاسم-تست سرراست به قلب سیاستهای نظام جمهوری اسلامی میزند؛ سیاستهایی که در قاسم سلیمانی و کردار ویرانگر او، تمامقد به تصویر کشیده شدند.
🍂 هیچ داو حقیقتجویی و نیکخواهیای نمیتواند بدون نقد نمادهای سیاستهای نظام، یعنی خامنه ای زنده و قاسم سلیمانی مرده، ارج و ارزی داشتهباشد. این تناقض چنان روشن است که حتی خود داوکاران نیز توان انکارش را ندارند.
🔺از این رو، سنجیدار نقد قاسم سلیمانی، فراتر از ابزاری ساده، و مرزی میان حقیقت و فریب است. با این سنجیدار میتوان نقاب از چهرۀ کسانی برداشت که با ژستی نیکخواهانه و حقیقتجویانه، در حقیقت، در راستای نگهداشت و ماندگاری همان نظم کهنه گام بر میدارند. عبدالکریمی، که گاه از همدلی با سرنگونی نظام سخن میگوید، هیچ گاه در ستایش از خامنهای، قاسم سلیمانی و سیاستهای فرا-مرزی ایشان کوتاه نمی آید، نمونهای برجسته از این ریاکاری شبه مدرن است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۴۹)
🍂 همۀ سرمایهگذاریهای سلیمانی در سوریه، عراق، یمن و دیگر نقاط، صرفاً در راستای پیشبرد منافع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بودهاست، و دستاورد آن برای ملت ایران، چیزی جز تیره روزی و بینوایی، تحریم، و فروپاشی اقتصادی نبوده است. بیثباتی منطقه نیز از دستاوردهای سیاستهای ایران برانداز اوست: سلیمانی، نهتنها از پدیدآوردن ثبات درمانده بود، بلکه با پشتیبانی از دیکتاتورها و شبهنظامیان، آتشِ بیثباتی را در منطقه افروختهتر ساخت. این بیثباتی، حتی در تامین منافع کوتاهمدت رژیم نیز ناتوان بودهاست.
🍂 قاسم-تست، نه تنها سنجیداری برای هویداساختن دروغ های عبدالکریمی و همانندان اوست، سنجیداری است برای شفافسازی ایستار منتقدان. هر کس که از این آزمون، سربلند بیرون نیاید، سزاوار هیچ اعتمادی نیست.
🍂 در میان هزاران نقاب رنگارنگ و پردههایی که واقعیت را مخدوش می کنند و میپوشانند، عبدالکریمی و همپالگیهای او بازیگرانی را میمانند که در پس نقابِ نیکخواهی و حقیقتپویی، صحنهای از وفاداری به نظام را به نمایش گذاشتهاند. آنان نهتنها انگیزهای برای نقد سیاستهای نظام ندارند، بلکه با ژستهای فریبنده و تکیه بر توجیه آنچه قاسم سلیمانی نمایندگی میکرد، در حقیقت به استواریِ همان بنیانی کمک میکنند که داوکار ستبهندگی با آناند.
🍂 قاسم-تست، درخشش تیز و برندۀ حقیقت است که تارهای تناقض را میشکافد و ریاکاری، دورویی و نایکرنگی گفتار و کردار را آشکار میسازد. این ابزار، بهسادگی، اما بیهیچ گذشت و کوتاهآمدنی، چهرۀ ریاکاری را برهنه میکند.
🍂 عبدالکریمی و هماندیشان او، هرچند در ظاهر، شعار انتقاد از نظام را سر میدهند و خود را «رادیکالترین منتقدانِ حال حاضر ایران» جلوه میدهند، اما هیچگاه پا از دایرهای که نقد ریشهای نظام را ممکن میسازد، فراتر نمیگذارند. بهجای آنکه در پوسته بماند و به زخمهای رویهای بپردازد، قاسم-تست سرراست به قلب سیاستهای نظام جمهوری اسلامی میزند؛ سیاستهایی که در قاسم سلیمانی و کردار ویرانگر او، تمامقد به تصویر کشیده شدند.
🍂 هیچ داو حقیقتجویی و نیکخواهیای نمیتواند بدون نقد نمادهای سیاستهای نظام، یعنی خامنه ای زنده و قاسم سلیمانی مرده، ارج و ارزی داشتهباشد. این تناقض چنان روشن است که حتی خود داوکاران نیز توان انکارش را ندارند.
🔺از این رو، سنجیدار نقد قاسم سلیمانی، فراتر از ابزاری ساده، و مرزی میان حقیقت و فریب است. با این سنجیدار میتوان نقاب از چهرۀ کسانی برداشت که با ژستی نیکخواهانه و حقیقتجویانه، در حقیقت، در راستای نگهداشت و ماندگاری همان نظم کهنه گام بر میدارند. عبدالکریمی، که گاه از همدلی با سرنگونی نظام سخن میگوید، هیچ گاه در ستایش از خامنهای، قاسم سلیمانی و سیاستهای فرا-مرزی ایشان کوتاه نمی آید، نمونهای برجسته از این ریاکاری شبه مدرن است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۵۰)
🍂 در وضعیتی که ایدئولوژیها و تبلیغات، حقیقت را در هالهای از تیرگی میپیچند، چنین سنجیداری، همچون پرتوی برنده، تاریکی را میشکافد و واقعیت را برهنه میسازد. عبدالکریمی و همانندان او، با خاموشی یا حتی دفاع از سیاستهای تنش زا و میلیتاریستی رژیم، آشکارا نشان دادهاند که داوِ «نیکخواهی»شان چیزی جز سرپوشی بر سیاستهای آشکارا ایرانبراندازی نیست که قلبشان، برایشان میتپد.
🍂 قاسم-تست، سرانجام، فراخوانی است برای رویارویی با حقیقت بیپرده: آیا این داوکاران دگرگونی، آمادۀ نقد قاسم سلیمانی و سیاستهای او هستند یا او برای ایشان نیز چنان که نظام میخواهد از تبار مقدسان است؟ اگر آمادگی چنین نقدهایی را ندارند، آنان چیزی نیستند جز یاورانِ پنهان نظم کهنه، که حقیقتجویی تنها نقابیست بر چهرۀ آنها، برای ایستادن در ردۀ کسانی که خواهان پایداری وضع موجودند و در کردار و پندار نیز در راستای استواری این نظم کهنه گام بر میدارند و قلم میفرسایند.
🍂 قاسم-تست سنجهایست دروغسوز و ریاشکن، اما با وجود آشکاربودگیِ همهچیز، قاسمپرستانی چون بیژن عبدالکریمی چنان از گفتوگوپذیریِ این نظام دادِ سخن میدهند که گویی بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهایشان پردهای، تا واقعیت هولناک و استخوانسوز را نه درک و فهم کنند و نه ببینند و بشنوند؛ گویی از شدت خردسوختگی و شرفباختگی نمیدانند که این نظام، خاک ایران را با خون بیگناهان و آسمانش را با آه مادران داغدار سرخفام کردهاست.
🍂 گویی کورند و کرند و نمی بینند و نمیشنوند که امروز نیز چون دیروز، خانهها و خیابانها و دانشگاهها، میدان تاختوتازِ مزدوران و گزمگان و قصابان این رژیم است و روزی نیست که این “نمایندگان نعلینپوشِ الله بر زمین” با دستار و اذان، جوانی را بر دار نکشد.
🍂 رژیمی که بنیادش استوار است بر ستونهای
و هرگز چیزی جز ویرانی، رنج، و سرکوب در دفتر نیستیآفرینی خود ننگاشته است.
🍂 کارنامۀ این نظام، چونان دفتری سیاه است که هر برگ آن با اشک مادران، خون جوانان، و بغض فروخوردۀ آزادیخواهان آغشته شدهاست. آیا میتوان روزهای تاریک، اندوهبار و پر رنج و شکنج این نظام را از یاد برد؟ آیا میتوان از گفتوگو با دیو سرکوب سخن گفت، در حالی که این دد هولآفرین، حقیقت را در سیاهچال انکار به زنجیر کشیدهاست و هر ندای اعتراضی را با چکمههای خشونت لگدمال میکند؟
امروز نیز، این رژیم به سنت دیرین خویش وفادار است: سرکوب آزادی و فرونشاندن صدای اعتراض به هر بها و به هر بهانهای. اینک، در برابر جنبش ” زن، زندگی، آزادی” نیز که صدای اعتراض مردم بود پاسخی جز خشم، ترس آفرینی، هراس افکنی، و قانونسازیهای ستمکارانه ندارد؛ یعنی پاسخی به اسم لایحه حجاب، که تنها نقابی است بر چهره سیاستی که هدفش چیزی جز یکدنگی و پافشاری در برابر خواست مردم، کم کردن روی ملت و به زنجیر کشیدن روح او نیست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۵۰)
🍂 در وضعیتی که ایدئولوژیها و تبلیغات، حقیقت را در هالهای از تیرگی میپیچند، چنین سنجیداری، همچون پرتوی برنده، تاریکی را میشکافد و واقعیت را برهنه میسازد. عبدالکریمی و همانندان او، با خاموشی یا حتی دفاع از سیاستهای تنش زا و میلیتاریستی رژیم، آشکارا نشان دادهاند که داوِ «نیکخواهی»شان چیزی جز سرپوشی بر سیاستهای آشکارا ایرانبراندازی نیست که قلبشان، برایشان میتپد.
🍂 قاسم-تست، سرانجام، فراخوانی است برای رویارویی با حقیقت بیپرده: آیا این داوکاران دگرگونی، آمادۀ نقد قاسم سلیمانی و سیاستهای او هستند یا او برای ایشان نیز چنان که نظام میخواهد از تبار مقدسان است؟ اگر آمادگی چنین نقدهایی را ندارند، آنان چیزی نیستند جز یاورانِ پنهان نظم کهنه، که حقیقتجویی تنها نقابیست بر چهرۀ آنها، برای ایستادن در ردۀ کسانی که خواهان پایداری وضع موجودند و در کردار و پندار نیز در راستای استواری این نظم کهنه گام بر میدارند و قلم میفرسایند.
🍂 قاسم-تست سنجهایست دروغسوز و ریاشکن، اما با وجود آشکاربودگیِ همهچیز، قاسمپرستانی چون بیژن عبدالکریمی چنان از گفتوگوپذیریِ این نظام دادِ سخن میدهند که گویی بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهایشان پردهای، تا واقعیت هولناک و استخوانسوز را نه درک و فهم کنند و نه ببینند و بشنوند؛ گویی از شدت خردسوختگی و شرفباختگی نمیدانند که این نظام، خاک ایران را با خون بیگناهان و آسمانش را با آه مادران داغدار سرخفام کردهاست.
🍂 گویی کورند و کرند و نمی بینند و نمیشنوند که امروز نیز چون دیروز، خانهها و خیابانها و دانشگاهها، میدان تاختوتازِ مزدوران و گزمگان و قصابان این رژیم است و روزی نیست که این “نمایندگان نعلینپوشِ الله بر زمین” با دستار و اذان، جوانی را بر دار نکشد.
🍂 رژیمی که بنیادش استوار است بر ستونهای
زورگویی، ستمپیشگی، تباهی، سرکوبگری، خشونتگروی، خودکامگی، ترس آفرینی، بیدادگری، تبعیض، ویرانی، خودرایی، انحصارگرایی، نابرابری، بینوایی، آشوبزایی، ناامیدی، سنگدلی، ارجشکنی، ناخرسندی، ناامنی، بهرهکشی، شکنجه، ناپایایی، ناشایستگی، فریبکاری، بیشفافیتی، بیتوجهی به حقوق بشر، خوارانگاری، حقیقت ستیزی، سرکوبی فرهنگی، ویرانی اقتصادی، خفقان سیاسی، سانسور رسانهای، انحصار قدرت، جنگخواهی، دستهدستهسازی، دورویی، ریاکاری سیاسی، تاراج سرمایههای ملی، خیانت به مردم، اختناق اجتماعی، نابودی امیدها، ویرانسازی اخلاق عمومی، آزادیستیزی، کشتن اندیشهها، حذف دیگراناندیشان، دشمنی با آزادی بیان، پایمالکردن ارجمندی انسانی، نابودی اعتماد عمومی، چپاولگری، سیاستهای انسانستیزانه، دروغپردازی، زورآور سازی باورها، سرقت حقوق مردم، بیمسئولیتی، تباهی اجتماعی، تحریف واقعیتها، اندیشهکشی، دهشتآفرینی، تفرقهافکنی قومی، نفرتپراکنی مذهبی، ناتوانسازی ارزشهای انسانی، نوسازی نادانی، درماندگی فرهنگی، ایجاد شکاف طبقاتی، نابودی زیرساختها، بیاعتنایی به قانون، رنجافزایی، گسترش ناامنی روانی، دشمنی با حقوق زنان، سرکوب آزادیهای مدنی، تخریب محیط زیست، سوءمدیریت کلان، نادیده گرفتن دادگری اجتماعی، گسترش بیزاری و دشمنی، ویرانسازی سرمایههای ملی، هراس زایی و بیم افکنی، درگیری با آزادیهای فردی، پایمال کردن حقوق کارگران، بهرهکشی از مردم، گسترش ستم ساختاری، تاراج منابع طبیعی، پیکار با کیستی ملی، نابودی همبستگی اجتماعی، زور آوری سیاستهای بیدادگرانه، ناتوان سازی نهادهای مردمی، پشتیبانی از تباهی سیستمی، گسترش فرهنگ چاپلوسی، شایستگی ستیزی، تضعیف امید به آینده، نخبهکشی، پخمهپروری، گسترش سیاستهای تبعیضآمیز، پایمال کردن آرزوهای جوانان
و هرگز چیزی جز ویرانی، رنج، و سرکوب در دفتر نیستیآفرینی خود ننگاشته است.
🍂 کارنامۀ این نظام، چونان دفتری سیاه است که هر برگ آن با اشک مادران، خون جوانان، و بغض فروخوردۀ آزادیخواهان آغشته شدهاست. آیا میتوان روزهای تاریک، اندوهبار و پر رنج و شکنج این نظام را از یاد برد؟ آیا میتوان از گفتوگو با دیو سرکوب سخن گفت، در حالی که این دد هولآفرین، حقیقت را در سیاهچال انکار به زنجیر کشیدهاست و هر ندای اعتراضی را با چکمههای خشونت لگدمال میکند؟
امروز نیز، این رژیم به سنت دیرین خویش وفادار است: سرکوب آزادی و فرونشاندن صدای اعتراض به هر بها و به هر بهانهای. اینک، در برابر جنبش ” زن، زندگی، آزادی” نیز که صدای اعتراض مردم بود پاسخی جز خشم، ترس آفرینی، هراس افکنی، و قانونسازیهای ستمکارانه ندارد؛ یعنی پاسخی به اسم لایحه حجاب، که تنها نقابی است بر چهره سیاستی که هدفش چیزی جز یکدنگی و پافشاری در برابر خواست مردم، کم کردن روی ملت و به زنجیر کشیدن روح او نیست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۵۱)
🍂 این لایحه، که نظام آن را چونان ابزاری برای چارهسازی گرفتاریهای اجتماعی جلوه میدهد، بیش از هر چیز پرده از ژرفای خشونت و خودکامگی، خودستایی و خودرایی نظام در برابر رای مردم برمیدارد، نظامی که گفتگوپذیر است، و بنیاد کارش به گفتۀ عبدالکریمی «گشودگی به روی گفتگوگری» است، نه استوار بر زور و ترسافکنی، چرا همواره در تلاش است ارادۀ خود را بر مردمی که میخواهند سبک زندگی خویش را خود برگزینند و آزادی را چونان حقی بنیادین به آغوش کشند، زورآور سازد؟ شعار «زن، زندگی، آزادی» نماد همین خواستۀ انسانی و طبیعی است؛ خواستهای که هیچ رژیم بهنجاری در برابر آن ایستادگی نمیکند. اما نظامی که خود را در برابر این جنبش و خواست مردم ناتوان میبیند، با نقشههای پلید و مردمستیزی همچون لایحۀ حجاب میکوشد این جنبش را به کژراهه ببرد.
🍂 اما مردم بهخوبی میدانند که این ابزارها، چیزی جز بهانههایی برای دیدهبانی همگانی و چپاول و تاراج اقتصادی از جامعه نیستند؛ جامعهای که درست بهدلیل سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی در منطقه و جهان به بدترین تیرهروزیها و نگونبختیهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دچار شده است. این لایحه ایست که هر چند، میکوشند قانونیبودن آن را به اثبات برسانند، در نهفت خود چیزی نیست جز تلاشی است برای زورآور ساختن ارادۀ رژیم بر ملت و بازتولید سلطهای که هیچ نسبتی با آزادی و دادگری ندارد و اوج آفرینندگیاش در سپهر اجتماع، بنیانگذاری کلینیکهای ترک حجاب است (مایه ژرفاندیشیهای ویژه محمد دغدغوی فاضلی) و پیشکش داشتن کفن و آگهی ترحیم.
🍂 حق مردم برای تعیین سرنوشت و سبک زندگی خویش، حقی طبیعیست که در تار و پود هستیشان تنیده شدهاست؛ حقی که هیچ قدرتی، هرچند سنگدل و خودکامه، نمیتواند از آنان بگیرد. این حق، همان رویای سادۀ “یک زندگی معمولی” است؛ زندگیای که در آن انسانها بتوانند به دور از بیم و خواداشت، بیندیشند، برگزینند و سخن بگویند. اما رژیم، این خواسته انسانی را خطری بزرگ برای پایایی خود میداند. چرا که اگر مردم بتوانند خود بر زندگی خویش فرمان برانند، دیگر جایی برای چنین حاکمیت زندگیستیز و اندوهپرستی برجای نخواهد ماند.
🍂 کسانی چون عبدالکریمی که امروز از گفتوگوپذیری این رژیم سخن میگویند، و روشنفکران را سرزنش میکنند که چرا با بچههای بسیج، حزب الله، سپاه و اطلاعات برای مصلحت ایران، همدل و همسخن نمی شوند، یا شوکران نادانی و فرومایگی سرکشیدهاند یا آگاهانه اما ریاکارانه و دروغپردازانه از روشنایی حقیقت روی برگرداندهاند. آنان نمیخواهند بپذیرند که گفتوگو زمانی معنا مییابد که هر دو سو، یعنی مردم و حکومت، آماده شنیدن و دگرگون شدن باشند.
🍂 اما چگونه میتوان با نظامی که هیچ گوش شنوایی برای حقیقت ندارد و هیچ صدای اعتراضی را تاب نمیآورد، سخن گفت؟ چگونه میتوان چشمداشت گفت و گو، از رژیمی داشت که کارنامهاش، تنها آینهای از زن کشی، مردکشی، کودک کشی، نوجوانکشی، جوانکشی، پیرکشی، دانشجوکشی، روشنفکر کشی و زدارکامگیِ [نابودگری] زندگیسوزانه است؟
🍂 رژیم اسلامی، در برابر ندای آزادیخواهانۀ مردم، جز زورآور ساختنِ ارادۀ خویش و ابزارهای قانوننمای بیدادگرانه، چیزی برای فراپیش نهادن ندارد. این رژیم، حتی در برابر سادهترین و پایهایترین خواستههای انسانی، چونان حق زنان برای پوششگزینی، ابزارهایی برای سرکوب میتراشد و به نام قانون، سرکوب را تقدیس میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۵۱)
🍂 این لایحه، که نظام آن را چونان ابزاری برای چارهسازی گرفتاریهای اجتماعی جلوه میدهد، بیش از هر چیز پرده از ژرفای خشونت و خودکامگی، خودستایی و خودرایی نظام در برابر رای مردم برمیدارد، نظامی که گفتگوپذیر است، و بنیاد کارش به گفتۀ عبدالکریمی «گشودگی به روی گفتگوگری» است، نه استوار بر زور و ترسافکنی، چرا همواره در تلاش است ارادۀ خود را بر مردمی که میخواهند سبک زندگی خویش را خود برگزینند و آزادی را چونان حقی بنیادین به آغوش کشند، زورآور سازد؟ شعار «زن، زندگی، آزادی» نماد همین خواستۀ انسانی و طبیعی است؛ خواستهای که هیچ رژیم بهنجاری در برابر آن ایستادگی نمیکند. اما نظامی که خود را در برابر این جنبش و خواست مردم ناتوان میبیند، با نقشههای پلید و مردمستیزی همچون لایحۀ حجاب میکوشد این جنبش را به کژراهه ببرد.
🍂 اما مردم بهخوبی میدانند که این ابزارها، چیزی جز بهانههایی برای دیدهبانی همگانی و چپاول و تاراج اقتصادی از جامعه نیستند؛ جامعهای که درست بهدلیل سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی در منطقه و جهان به بدترین تیرهروزیها و نگونبختیهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دچار شده است. این لایحه ایست که هر چند، میکوشند قانونیبودن آن را به اثبات برسانند، در نهفت خود چیزی نیست جز تلاشی است برای زورآور ساختن ارادۀ رژیم بر ملت و بازتولید سلطهای که هیچ نسبتی با آزادی و دادگری ندارد و اوج آفرینندگیاش در سپهر اجتماع، بنیانگذاری کلینیکهای ترک حجاب است (مایه ژرفاندیشیهای ویژه محمد دغدغوی فاضلی) و پیشکش داشتن کفن و آگهی ترحیم.
🍂 حق مردم برای تعیین سرنوشت و سبک زندگی خویش، حقی طبیعیست که در تار و پود هستیشان تنیده شدهاست؛ حقی که هیچ قدرتی، هرچند سنگدل و خودکامه، نمیتواند از آنان بگیرد. این حق، همان رویای سادۀ “یک زندگی معمولی” است؛ زندگیای که در آن انسانها بتوانند به دور از بیم و خواداشت، بیندیشند، برگزینند و سخن بگویند. اما رژیم، این خواسته انسانی را خطری بزرگ برای پایایی خود میداند. چرا که اگر مردم بتوانند خود بر زندگی خویش فرمان برانند، دیگر جایی برای چنین حاکمیت زندگیستیز و اندوهپرستی برجای نخواهد ماند.
🍂 کسانی چون عبدالکریمی که امروز از گفتوگوپذیری این رژیم سخن میگویند، و روشنفکران را سرزنش میکنند که چرا با بچههای بسیج، حزب الله، سپاه و اطلاعات برای مصلحت ایران، همدل و همسخن نمی شوند، یا شوکران نادانی و فرومایگی سرکشیدهاند یا آگاهانه اما ریاکارانه و دروغپردازانه از روشنایی حقیقت روی برگرداندهاند. آنان نمیخواهند بپذیرند که گفتوگو زمانی معنا مییابد که هر دو سو، یعنی مردم و حکومت، آماده شنیدن و دگرگون شدن باشند.
🍂 اما چگونه میتوان با نظامی که هیچ گوش شنوایی برای حقیقت ندارد و هیچ صدای اعتراضی را تاب نمیآورد، سخن گفت؟ چگونه میتوان چشمداشت گفت و گو، از رژیمی داشت که کارنامهاش، تنها آینهای از زن کشی، مردکشی، کودک کشی، نوجوانکشی، جوانکشی، پیرکشی، دانشجوکشی، روشنفکر کشی و زدارکامگیِ [نابودگری] زندگیسوزانه است؟
🍂 رژیم اسلامی، در برابر ندای آزادیخواهانۀ مردم، جز زورآور ساختنِ ارادۀ خویش و ابزارهای قانوننمای بیدادگرانه، چیزی برای فراپیش نهادن ندارد. این رژیم، حتی در برابر سادهترین و پایهایترین خواستههای انسانی، چونان حق زنان برای پوششگزینی، ابزارهایی برای سرکوب میتراشد و به نام قانون، سرکوب را تقدیس میکند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin