نقدآگین
12.2K subscribers
3.89K photos
3.49K videos
93 files
9.2K links
«حقیقت، خواستار نقد است؛ نه مدح»
— بررسی پدیدارهای فرهنگی با رویکردی انتقادی

🔗 نقدآگين در پلتفرم‌ها:
t.me/Naqdagin/6435

👥 دعوت به مناظره در نقدآگین:
t.me/Naqdagin/11747

📌پیشنهاد ترجمه، مقاله، مطلب:
t.me/Naqdagin/15660

⚡️توضیح ضروری:
t.me/Naqdagin/6
Download Telegram
سُقراطُ الوِلاية
(۱/۲)
✍🏻 #مهران_الف

اکنون وقت آن است که نرم‌خویی را در غلاف نهیم
و زبان را چون تیغی شعله‌ور از نیام برکشیم.
وقت آن است که با پتکی از جنس واژگان،
استخوان‌های پوسیده این پتیاره‌های مدعی فلسفه را خرد کنیم.
این بار، بی‌دریغ، بی‌رحم، و بی‌ذره‌ای مدارا.
زبان را شمشیر می‌کنیم و جمله‌ها را پتک،
تا نقاب براندازند
تا رسوا کنند
تا پرده بدرند!
عبدالکریمی؟
نه عبدِ کریم، که عبدِ قدرت.
نه سقراط تهران، که قواد الفلاسفه‌ ولایت.
نه چراغی در تاریکی،
که فتیله‌ای نمور در فانوسی شکسته،
آویخته از تیرک پوسیده‌ ایدئولوژی.
نه ایستاده در برابر زوزه،
که خود زوزه‌ای‌ است:
هیاهویی کرکننده و تهی؛
فریادی بی‌صدا در دهان قدرت،
طنینی بی‌معنا در تالار توجیه.
سقراط؟ نه!
سقراط اگر بود، از پرسش نمی‌هراسید،
بلکه خویشتن را به کام آن می‌انداخت، همچون آهنی که خود را به آتش می‌سپارد،
تا از تَف آن، اندیشه‌ای آبداده برآید؛
و شوکران مرگ را نیز، چونان شراب حقیقت، در می‌کشید
اما نه دهان به دروغ و ریا می‌آلود،
نه سر بر آستان فرومایگان می‌سایید.
اما این یکی؟
این که پناهگاهش بیت رهبری است و قبله‌اش شیره کش خانه ولی،
فلسفه‌اش چیزی نیست مگر تفکر در خدمت توجیه!
تنها چیزی که در اسمش حقیقت دارد، همان کلمه عبد است؛
اما نه عبدِ حق،
نه عبد راستی،
عبدِ حاکم است و نوکر چماق کشان ولایت.
او آبادان را، زخم وطن را،
"فاحشه‌خانه افسران آمریکایی" می‌نامد،
و خود، وضوی فکری‌اش را از لگن بسیج و سپاه پاسداران می‌گیرد.
او مهسا را، نه دختر ایران،
که تنها "دختری به اسم مهسا" می‌خواند.
او فریاد مردم را "روایت دروغ" می‌نامد،
و سکوت خودش را حکمت!
او بسیجی را فرشته می‌بیند،
و روشنفکر را فاحشه فکری غرب.
نه از خرد بو برده،
نه از فلسفه جرعه‌ای نوشیده؛
فقط، به زبان قدرت بلغور می‌کند.
و آن شاگرد مدافعش،
که زیر سایه‌ این پیرمرد مقلد،
فریاد می‌زند: "سقراط تهران!"
آری، همان‌قدر سقراط است،
که دربان دربار، پیامبر حقیقت‌ !
او که نیهیلیسم را با مشتی چرت‌وپرت امنیتی یکی می‌داند،
که فروپاشی معنا را نمی‌فهمد،
که عمق نیستی را با هرزگی عوضی گرفته،
و بعد، برایش نسخه پاسداری می‌پیچد.
او که به جای کانت و نیچه و هگل،
برای یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، و سید مقاومت،
ستایش‌نامه‌های فلسفی می‌نویسد!
فلسفه اگر این است،
پس باید نیچه را، شوپنهاور را، کانت را،
و خود سقراط را یک‌یک از مقبره بیرون کشید و گفت:
ببخشید!
اشتباه کردید!
فلسفه یعنی همین:
توجیه اقتدار، تحقیر اعتراض، تطهیر دستگاه.
اینان نه نیهیلیسم را می‌فهمند،
نه روشنفکری را،
نه آزادی را،
نه شرف را.
اینان نان‌خور ایدئولوژی‌اند،
نه اندیشه را فهمیده‌اند،
نه آزادی را چشیده‌اند،
نه طعم شک را، نه بوی حقیقت را.
دهان‌های پرگویشان آکنده از شعار است،
مغزهایشان انباشته از دیکته‌های اطلاعات و بسیج و
و زبان‌هایشان تربیت‌شده‌ی نعلین و خطبه است؛
نه جست‌وجو، که تکرار؛
نه درنگ، که اطاعت.
و دست‌هایشان آلوده به تطهیر جنایت.
خایه‌خایان نعلین‌اند،
آویخته به خایه های چروکیده "نظام"
و نام روشنفکری را،
چون درفش دزدیده‌ای،
بر سر چاه جهل برافراشته‌اند.
الگوهایشان نه کانت است، نه هگل،
که سنوار و نصرالله و هنیه‌اند؛
مفسران نفرت،
واعظان مرگ،
خائنان به اندیشه.
و بیژن؟
بیژن را صدا می‌زنند،
نام این پهلوان بزرگ را به زبان می‌آورند،
در حالی‌که زانو زده‌اند
در صف‌های تعظیم برای نوحه‌خوانان حماس و روضه گویان حزب‌الله!
بیژن در ژرفای چاه خویش، تیزی خنجر را بر جان خویش چشید
نه زانو زد،
نه نالید؛
تحقیر را به جان خرید،
اما زبان به ستایش دژخیم نگشود؛
زنجیر را با دندان خایید،
نه برای دریوزه آزادی،
که برای یورش!
در کاخ و بارگاه افراسیاب نیز،
به‌دنبال هماورد بود،
نه به دنبال استخوانی در کاسه گدایی!
نه نان خواست،
نه نعلین بوسید-
بیژن بود،
نه طفیلی دستگاه!
و سقراط؟
آن‌که به پیشواز مرگ رفت نه به سرافکندگی،بل به سرفرازی،
که جام شوکران برای او،
شرابی بود از تاک حقیقت.
دروغ را به خویش نپذیرفت
و راستی را
تا واپسین دم
چون مشعلی در مشت نگاه داشت.
آری، سقراط اگر امروز بود
سیاووش وار، دل به دریای آتش می زد،
اما زیر عبای قدرت زانو نمی زد،
می‌سوخت
اما خاکسترش توفان می شد بر سر سفلگان و فرومایگان.
و اینان؟
فلسفه را قی می‌کنند،
در پناه نعلین، عربده‌آزاداندیشی سر می دهند
نیهیلیسم را به هرزگی تقلیل می‌دهند،
و رنج انسان را
زیر شعارهای تهی ایدئولوژیک
خفه می‌کنند.
دستاوردشان چیست؟
هیچ!
نه نانی
نه عزتی
نه حتی استخوانی.
فقط لگدی گاه‌به‌گاه
و وعده‌ای برای فردا.


(ادامه دارد)
➖➖➖

🌾 @Naqdagin
سُقراطُ الوِلاية
(۲/۲)
✍🏻 #مهران_الف

فردایی که هیچ‌گاه نمی‌آید.
این قماش شارلاتان شبه‌روشنفکر،
کتاب‌خانه را با دکان اشتباه گرفته‌اند؛
فلسفه را نه برای سلوک،
که برای ستر پلشتی خویش آویخته‌اند.
نه از شک دکارتی عبور کرده‌اند،
نه در هزارتوی نقد کانت سرگردان شده‌اند،
نه در برهوت نیچه نفس زده‌اند،
و نه در سکوت بودن هایدگر،
سکنی گزیده‌اند.

آنان که هیچ‌گاه
با زبان خویش،
و با جان خویش،
پرسشی نیافریده‌اند،
اما اکنون با واژگان بزرگ،
چون طبلِ توخالی در میدانِ قدرت،
رژه می‌روند!
در دعوت شدن های رسمی،
با لبخندی فروخورده،
از "آزادی"سخن می‌گویند،
اما تنها آزادی‌ای که می‌شناسند،
آزادی برای "بودن" در نظام است.
فلسفه را چون ابزار ترفیع نزد پیپ کشان فهمیده‌اند،
نه چون زخم بیدارباش!
نام نیچه را می‌برند،
اما نه برای نابودی بت‌ها،
که برای ساختن بتکده‌ای تازه
در سایه‌ سار ولایت.
نام هگل را بلغور می‌کنند،
نه برای دیالکتیک آزاد،
بل برای توجیه سیر تاریخی ستم
و تئوریزه کردن مشت آهنین!
مفاهیم را چون زین‌افزار می‌فروشند،
تا سواری دهند به جلادان.
هویت‌شان: «دلالی»‌ای است
میان گفتمان خفقان
و وانمود اندیشه.
و سقراط؟
آن‌که پرسش را بر نعلین ترجیح داد،
و مرگ را بر دروغ.
اگر باز می‌آمد،
نه تنها اینان را انکار می‌کرد،
که نام‌شان را از دیوارِ آکادمی می‌شُست!
و بیژن؟
بیژن اگر باز می‌گشت،
زنجیرها را پاره نمی‌کرد—
بل می‌گذاشت زنجیر بر پایش باشد،
تا در همان اسارت،
آزادتر از هزار روشنفکرِ در رکوع بدرخشد!
او، که با استخوانِ خویش
بر سنگِ چاه، اراده کوفت،
نه به امید استخوانی از سفره‌ نظام،
بل به شوقِ آوردگاه سرافرازی.
اما اینان؟
بر خاکستر سقراط
جام می‌زنند،
و در برابر مرگِ بیژن
هلهله می‌کنند.
اندیشه را به حجابِ دروغ می‌پوشانند،
و فلسفه را به کارِ « به رُخ» کشیدن می‌گمارند-
در نشست‌های بی‌هزینه،
در میزگردهای بی‌جسارت،
در رسانه‌های آغشته به بودجه،
تا با ادای نام فیلسوفان،
خویش را از توبره‌ تاریخ بالا بکشند.
و مرگ اندیشه،
از همین‌جاست:
که نام سقراط در دهان شارلاتان،
و تن‌بیژن در چاه فراموشی است.
پس بگذار آخرین کلمه
نه سوگ‌نامه باشد،
نه مویه؛
بل خروش:
که خاکستر حقیقت،
اگر بادی برخیزد،
آتش خواهد شد
در خرمن نیرنگ.

نیرنگ آنان که سقراط را چون سنگ‌قبر زینتی در میدان دانشگاه نصب کرده‌اند،
اما در کلاس‌ها، پرسش را دفن می‌کنند زیر خاکروبه‌های تکرار.
آنان که در مقدمه گفتارهایشان از شوپنهاور نام می‌برند،
اما در زندگی‌شان،
از اراده،
فقط شعار "سلام فرمانده" را فهم می کنند!
همین‌ها، که در هزارتوی معنا،
هیچ‌گاه حتی گم نیز نشده‌اند-
که اصلاً هرگز پا نگذاشته‌اند به آن.
نقل می‌کنند از فوکو،
اما نه آن‌جا که
قدرت چگونه جسم را به بند می‌کشد،
بل آن‌جا که بتوان
دیگر مخالفان را
با عباراتی پیچیده
تحقیر کرد!
نقل می‌کنند از دریدا،
اما نه برای به‌هم‌ریختن سلسله‌مراتب معنا،
بل برای بازی با واژه‌ها
در خدمت نظم حاکم.
و هر جا که حقیقت،
چون تیغی از نیام بدر می‌آید،
سر در گریبان تفسیر می‌برند؛
می‌گویند: "این نسبی است!"
می‌گویند: "این پارادایمی است!"
می‌گویند: "این خوانش توست!"
و چنین، واژگان بزرگ را
سپر دروغ‌های حقیر خویش می‌سازند.
و وای بر فلسفه،
آنگاه که از آن
اسبابِ مصونیت سیاسی ساخته شود؛
و وای بر آزادی،
آنگاه که دهان حاکم،
از آن سخن گوید!
"فلسفه، آزردن حماقت است"، دشنه‌ای‌ است در دل نظم موجود-
نه نشان افتخار بر سینه خادمان درباری.
و سقراط، آن‌گاه فیلسوف است،
که مرگ را انتخاب می‌کند،
نه سکوت را در برابر ناحق.
اما اینان؟
در برابر ریا و دروغ،
نه تنها سکوت می‌کنند،
بل آن را آراسته‌تر بیان می‌دارند،
با واژگان فخیم،
و جمله‌های مطنطن،
تا حقیقت،
نه فقط سرکوب شود،
بل گم شود در لابه‌لای اصطلاحات.
اینان، حقیقت را نمی‌جویند،
بل آن را به صلیب می‌کشند—
و سپس،
چون قدیسان دروغین،
بر کرسی فلسفه تکیه می دهند.
حقیقت را به دار می‌کشند،
با طناب تفسیرهای ایدئولوژیک،
و آنگاه،
خود را وارث سقراط می‌نامند!
اما اگر سقراطی دیگر برخیزد،
و اگر بیژنی دیگر از چاه سربرآرد،
همین‌ها،
در صف نخستِ دشمنان خواهند بود-
همین‌ها،
که اکنون به نام اندیشه نان می‌خورند،
و به نام آزادی،
قلاده بر گردن حقیقت می‌بندند.
اما تاریخ،
از آنان یاد نخواهد؛
نه چون پست و پلشت بودند،
بل چون هیچ نبودند!
پژواکشان از پچ‌پچ موش‌ها کمتر،
و اراده‌شان از سکوتِ بردگان پست‌تر.
و آن‌که باقی می‌ماند،
نه آنان‌اند،
نه دروغ‌های‌شان،
نه کرسی‌های‌شان،
که تنها آن‌ فروغی است -
که بیژن در دل چاه دید،
و سقراط در بستر مرگ نگاه داشت؛
شعله‌ای که اکنون
در واژه واژه‌ ما
نفس می‌کشد.


➖➖➖

🌾 @Naqdagin
📘آقای عبدالکریمی؛ ما خسته‌ شده‌ایم!

🍂 از شما و تفکرات قراضه‌ی شما خسته شده‌ایم.

🍂 زخمی شده‌ایم. خیلی بیشتر از زخم‌ است، اغلب جنازه شده‌ایم.

🍂 چیزی نمانده از ما و جوانی و زندگی‌ ما. شما هنوز به اندیشه‌های توده‌ای‌کمونیستی و ضدامپریالیستیِ دهه‌ی چهلی پیله کرده‌اید.

🍂 منجمد شده‌اید. کلمه‌بازی می‌کنید. چطور بگوییم که شما شکست خورده‌اید و چطور به شما نشان دهیم که شکست شما، ایرانِ امروز را خرد کرده؟ چه اتفاقی باید بیفتد تا شما بفهمید راه را غلط رفته‌اید و غلط هستید؟

🍂 جامعه‌ی فرسوده را نمی‌بینید؟ روزی دو‌سه ساعت برق نیست، نمی‌بینید؟ محرومیت‌ها را نمی‌بینید؟ حسرت آزادی را نمی‌بینید؟

🍂 به آبادان، هتل‌سازی‌ها و دیسکو و زمین تنیس و غیره می‌گویید "فاحشه‌خانه". به تجدد و آزادی و خوشی مردم و توسعه، می‌گويید "فاحشه‌خانه".

🍂 جوانی‌های از دست رفته امروز را نمی‌بینید؟ مهاجرت‌ها را نمی‌بینید؟ پیری جمعیت را نمی‌بینید؟ محصول نبرد تاریخی شما با غرب است و بهتر بگویم: نبرد شما با واقعیات.

‌
✍🏼 #معین_دهاز


📕سُقراطُ الوِلاية
📺 خودفیلسوف‌پندار ابرمغلطه‌کار
📕دیسکو و عیش‌ونوش در نظر پدیدارشناس شیعه!
📊 نظرسنجی دربارۀ ساختِ دیسکو و بار و روسپی‌خانه
📕مخالفتِ عوامانه و گله‌وار
📺 ژاپن بی‌غیرت و سربازان آمریکایی🗿
📻 عبدالکریمی و جعل تاریخ در جامۀ تفکر
📕«اصغر لجن و علی گاوکش» در دانشگاه
📕از مغاک عصر ظلمت
📕فیلسوفان آلمانی چه می‌گویند؟
📻 دلقک: زلنسکی یا عبدالکریمی؟

📺 چرا عبدالکریمی رد داده‌؟ روانکاویِ بیژن عبدالکریمی و نقد اپوزیسیون
📺 تحلیل عمیقِ فیلسوف!
📕عبدالکریمی را چه شده‌؟!
📕چپ محور مقاومتی و آرمانشهرش
📕سقوط ج.ا سقوط روسیه و چین؟!
📕وقتی فیلسوف دچار ابتذال رسانه شود
📕درک وارونۀ فیلسوف محور مقاومت از امر ملی
📕خودرادیکال‌پنداری با ذهنی بسیجی‌‌مآب!
📕باز هم روشنفکران را نمی‌بخشم!
📻 عبدالکریمی و چپ‌زدگی


.

#چپ_ایرانی #نقد_چپ #استمرار_طالبان

➖➖➖

🌾 @Naqdagin