🔘 #قلمپرها (به انگلیسی: Quills) نام فیلمی زندگینامهای درام آمریکایی-بریتانیایی-آلمانی به کارگردانی فیلیپ کافمن و نویسندگیداگ رایت است که بر اساس زندگی ژان مارکی دوساد، نویسنده وفیلسوف فرانسوی در قرن هجدهم ساخته شدهاست. از بازیگران این فیلم میتوان به جفری راش در نقش دو ساد، واکین فینیکس، کیت وینسلت و مایکل کین اشاره کرد.
🔘 《تاریخ جنون》#فوکو: در این کتاب نقاشیها و کتابهای زیادی معرفی شده و از جمله کسانی که به اون پرداخته شده #مارکی_دوساد است. ژان ژاک رسو به نحو حداقلی معتقد بود که انسان درگیر قراردهایی شده است که همانند بندی بر پایش مانع آزادی وی شدهاند و در سر دیگر طیف #دوساد قرار داشت که به نحو حداکثری به این آموزه معتقد بود و سعی کرد با آثارش تا میتواند خود و جامعه را از قید این بندها آزاد کند، کسی که واژه #سادیسم هم از اسم او گرفته شده است و هنوز بعد از گذشت قرنها این مساله باقی مانده است که آیا سادیسم واقعا نوعی بیماری است و یا نتیجه به انقیاد کشیدن #دیگری توسط جامعه؟!
http://dl1.samdl.cf/Media/Movie/Q/2000/Quills%202000/Quills%20(2000)%20720p%20WEB-DL%20(SamSerial).mkv
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 《تاریخ جنون》#فوکو: در این کتاب نقاشیها و کتابهای زیادی معرفی شده و از جمله کسانی که به اون پرداخته شده #مارکی_دوساد است. ژان ژاک رسو به نحو حداقلی معتقد بود که انسان درگیر قراردهایی شده است که همانند بندی بر پایش مانع آزادی وی شدهاند و در سر دیگر طیف #دوساد قرار داشت که به نحو حداکثری به این آموزه معتقد بود و سعی کرد با آثارش تا میتواند خود و جامعه را از قید این بندها آزاد کند، کسی که واژه #سادیسم هم از اسم او گرفته شده است و هنوز بعد از گذشت قرنها این مساله باقی مانده است که آیا سادیسم واقعا نوعی بیماری است و یا نتیجه به انقیاد کشیدن #دیگری توسط جامعه؟!
http://dl1.samdl.cf/Media/Movie/Q/2000/Quills%202000/Quills%20(2000)%20720p%20WEB-DL%20(SamSerial).mkv
@PhilosophyCafe ♨️
چرا در ایران و روسیه بار روشنفکری بیشتر بر عهده ی هنرمندان به ویژه نویسندگان و شاعران است ولی در غرب(منظور واضح است)این بار بیشتر بر عهده ی فیلسوفان است؟
@koohyarr
@koohyarr
🖋 نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مرا مثل سگ کشتند و چالم کردند. شاید اصلاً آداب کفن و دفن هم نمیدانستند. نباید هم میدانستند. اگر حاج الهوردی اینجا بود، حتماً به اینها یاد میداد که چه جوری دفنم کنند. نماز هم برایم میخواند و پدر و برادرانم را آرام میکرد. یک دستش را میگذاشت پشتش و با آن یکی دستش هی به این و آن دستور میداد. میگفت: «آن قلوه سنگ را بردار. سرش را این وری بگیر، نه اول خودت بیا بیرون، بیل را بده به موسی.»... اسد هم میداد روی سنگ قبرم چند سطری از «دده قورقود» بنویسند، همان چند سطری را که روی سنگ قبر پدرش نوشته. قبل از اینکه اسمم را بنویسند توی آگهی، مینوشتند: «با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جوان ناکام...» رامین میگفت که ننویسید، ناکام. میگفت، که من ناکام نبودم. پاک آبرویم را میبرد. بعد شروع میکرد به تعریف کردن؛ از سیر تا پیاز. میگفت که دختره را از کجا پیدا کردیم، کجا بودیم، حتماً این را هم میگفت که من رفتم و آوردمش خانه. خانۀ امیر بردیم. این را هم میگفت مرتیکه، که من قبل از این که بروم دنبالش، تلفنی باهاش حرف زدم و گفتم که «من سبیل دارم، عینک دارم، موهایم بلند است و کت سورمه ای هم تنم است.» میدانم که همه چیز را میگفت، حتی میگفت که من آخر سر با یارو دعوام شد. سر پول دعوام شد. گفتم: «لودر ساعتی پنج تومان میگیرد.» او هم گفت: «بنزین گران شده است.»
📚 بخشی از داستان «مردی که گورش گم شد»، نوشتۀ حافظ خیاوی 📚
@philosophycafe
📚 بخشی از داستان «مردی که گورش گم شد»، نوشتۀ حافظ خیاوی 📚
@philosophycafe
دریـــــا:
از خودتان دربارهٔ چراییِ شیفتگی تان به هنر بپرسید. چه چیزی را ضروری پنداشتهاید که به سراغ آن آمدهاید؟ این حس چقدر قویست؟ اگر این کار ممنوع بود چه؟ اگر غیرقانونی بود و تنبیه در پی داشت چه میکردید؟ هر کار هنریای، ضرورتی را بهدنبال دارد - آن حسِ شخصی تان را بیابید. به این مسائل بیاندیشید که اگر هیچکس آثارتان را نبیند و هیچکس آن را نخواست، آنگاه تجدیدِ نظر خواهید کرد؟ وقتی به یک جوابِ حسابی رسیدید، بیخیالِ آن سؤالها، بدون هیچ شک، به راه خود ادامه دهید.
#ارنست_هاس
از خودتان دربارهٔ چراییِ شیفتگی تان به هنر بپرسید. چه چیزی را ضروری پنداشتهاید که به سراغ آن آمدهاید؟ این حس چقدر قویست؟ اگر این کار ممنوع بود چه؟ اگر غیرقانونی بود و تنبیه در پی داشت چه میکردید؟ هر کار هنریای، ضرورتی را بهدنبال دارد - آن حسِ شخصی تان را بیابید. به این مسائل بیاندیشید که اگر هیچکس آثارتان را نبیند و هیچکس آن را نخواست، آنگاه تجدیدِ نظر خواهید کرد؟ وقتی به یک جوابِ حسابی رسیدید، بیخیالِ آن سؤالها، بدون هیچ شک، به راه خود ادامه دهید.
#ارنست_هاس
Philosophy Cafe ♨️
نظرتون رو درباره این موضوع برام بنویسید در کانال قرار خواهم داد. این افکار یک دانشجوییست که تازه میخواهد وارد دنیای هنر شود. @MAcademist
متن ارسالی در بالا، در باب پاسخ به این سوژه است.
Forwarded from Art and Literature
"They have something whereof they are proud. What do they call it, that which maketh them proud? Culture, they call it; it distinguisheth them from the goatherds.
They dislike, therefore, to hear of ‘contempt’ of themselves. So I will appeal to their pride.
I will speak unto them of the most contemptible thing: that, however, is THE LAST MAN!”
— Thus Spake Zarathustra A Book for All and None
— Friedrich Nietzsche
— Thomas Common (Translator)
"اینان را چیزیست که بدان میبالند.
چه مینامند آن مایهی به خود بالیدن را؟ فرهنگ مینامندَش؛ و همان است که ایشان را از بُزچَرانان برتر مینشاند.
از این رو دوست نمیدارند که واژهی «خوار» را دربارهی خویش بشنوند.
پس من با غرورشان سخن خواهم گفت.
پس من با خوارشمردنیترین کسان با ایشان سخن خواهم گفت: و آن «واپسین انسان» است!"
— چنین گفت زرتشت؛ کتابی برای همه کس و هیچکس
— فردریش نیچه
— داریوش آشوری (مترجم)
They dislike, therefore, to hear of ‘contempt’ of themselves. So I will appeal to their pride.
I will speak unto them of the most contemptible thing: that, however, is THE LAST MAN!”
— Thus Spake Zarathustra A Book for All and None
— Friedrich Nietzsche
— Thomas Common (Translator)
"اینان را چیزیست که بدان میبالند.
چه مینامند آن مایهی به خود بالیدن را؟ فرهنگ مینامندَش؛ و همان است که ایشان را از بُزچَرانان برتر مینشاند.
از این رو دوست نمیدارند که واژهی «خوار» را دربارهی خویش بشنوند.
پس من با غرورشان سخن خواهم گفت.
پس من با خوارشمردنیترین کسان با ایشان سخن خواهم گفت: و آن «واپسین انسان» است!"
— چنین گفت زرتشت؛ کتابی برای همه کس و هیچکس
— فردریش نیچه
— داریوش آشوری (مترجم)
رنج دیوار است که ما را به سمت گزارهها میکشاند.
فیلسوفان گُلدانی بر سر طاقچه
زیبا اما آپارتمانی
فیلسوفانی بیآزار
حیواناتی خانگی
نه زهری
نه سمی
نه پاره شدن لباسی
فیلسوفانی اخته
ولی کیست که نداند در جنگل است که وحشیگری فیلسوف به اوج خود میرسد
کیست که نداند زخم جنگل خاطره بازگشت به جنگل است
و کیست که نداند ترس و لرز جنگل تاریک است که زاینده ایمان و بی ایمانی است؟
و دیوار است که همچنان ما را اهلی خود کرده است.
تا مبادا بشکند پوستین نازک هستی تخم مرغی
تا مبادا شک وارد شود از روزنه سوراخی
تا نور بزک کرده شود مهمان هر خانهای
آری رنج دیوار است که ما را به سمت گزارهها می کشاند.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
فیلسوفان گُلدانی بر سر طاقچه
زیبا اما آپارتمانی
فیلسوفانی بیآزار
حیواناتی خانگی
نه زهری
نه سمی
نه پاره شدن لباسی
فیلسوفانی اخته
ولی کیست که نداند در جنگل است که وحشیگری فیلسوف به اوج خود میرسد
کیست که نداند زخم جنگل خاطره بازگشت به جنگل است
و کیست که نداند ترس و لرز جنگل تاریک است که زاینده ایمان و بی ایمانی است؟
و دیوار است که همچنان ما را اهلی خود کرده است.
تا مبادا بشکند پوستین نازک هستی تخم مرغی
تا مبادا شک وارد شود از روزنه سوراخی
تا نور بزک کرده شود مهمان هر خانهای
آری رنج دیوار است که ما را به سمت گزارهها می کشاند.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature
"از من میپرسند تو را با قرص چکار است؟ دریغا که طعم تلخ و ناخوشایند تنی آسوده با روانی خسته آکنده از درد را نچشیدهاند. این تن بر روانم سنگینی میکند. میخواهم رها شوم اما افسوس که روانم از تنم نیز زودتر خواهد مرد، مرا جز قرص چه توان است؟"
— مازیار 🦋
"Sometimes I will be asked: “What have I to do with pills?"
Alas! They never tried unpleasant and bitter taste of tranquil in body, but with a tired soul filled with pain. It burdeneth my soul. I want to set free but alas! My soul will be dead even sooner than my body: what can I do but taking my pills?"
— Maziyar 🦋
— مازیار 🦋
"Sometimes I will be asked: “What have I to do with pills?"
Alas! They never tried unpleasant and bitter taste of tranquil in body, but with a tired soul filled with pain. It burdeneth my soul. I want to set free but alas! My soul will be dead even sooner than my body: what can I do but taking my pills?"
— Maziyar 🦋
🔘 #امید_نادری
🔘 #کوچ_کردن
۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید.
6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem.
ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما میگوید راهحل مساله زندگی در محو شدن این مساله نهفته است ولی واقعا این امر به چه معناست؟ برای این ما باید از امر #پرسیدن پرسش کنیم و ببینیم که پرسیدن یک امر چگونه ممکن است و اصولا چگونه پرسشی ممکن است، پاسخ به این امر ریشه در فهم بودن به مثابه انسان بودن است. انسان موجودی انضمامی است و آنگاه که وی را از انضمامی بودن به انتزاعی بودن بر میکشیم، در واقع او را از هرچه انسان بودنش است جدا میکنیم و اینجاست که امر بیمعنا خود را نمایان میسازد و ما را گرفتار دیواره بطری مگسگیر میکند. در اینجاست که پرسش در دام دور و یا تسلسل میافتد و تلاش بیشتر نه تنها موجب حل نمیشود و بل باعث بیشتر فرو رفتن در باتلاق جهان انتزاع میشود. اگر همانگونه که در نوشتههای پیشین بیان شد بین امر گزارهی و امر وجودی و همچنین بین جایگاه اول شخص و سوم شخص تمایزی تحلیلی قائل شویم جواب به راحتی روشن میشود. گفته شد که روابط بر دو نوع هستند، روابط گزارهای و روابط وجودی و بر مبنای این دو معناهای گزارهای و معناهای وجودی ساخته میشود. روابط گزارهای با جایگاه سوم شخص و روابط وجودی با جایگاه اول درهمتنیدگی دارند. آنگاه که شما دارای یک رابطه وجودی هستید در جایگاه اول شخص قرار دارید و پرسش در باب معنای زندگی و به زبان ویتگنشتان پرسش از مساله زندگی رخ نمیدهد ولی به محض اینکه شما از جایگاه اول شخص به جایگاه سوم شخص و از رابطه وجودی به رابطه گزارهای منتقل میشوید با تبدیل معنای وجودی به معنای گزارهای مساله زندگی و پرسش از معنای زندگی دوباره رخ مینمایاند و زندگی شما دچار بیمعنایی میشود و هرچه که تلاش کنید با انبوه گزارههای فلسفی، دینی و سایر گزارهها آن را پُر کنید دچار شکست میشوید چرا که این بیمعنایی نه از سنخ گزاره است که در پی یافتن پاسخی برای آن باشید و حتی پرسش کردن از آن هم امری روا نیست و بل کاری که شما باید انجام بدهید انتقال دوباره از جایگاه اول شخص و رابطه گزارهای به رابطه وجودی میباشد و از این روی است که ویتگنشتاین میگوید《راهحل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید》. این مسالهای نیست که حل شود و بل باید با تغییر جایگاه خود آن را منحل کرد و اگر شما خواننده عزیز پس از خواندن این متن این موضوع را دریافتید باید طبق انچه که ویتگنشتاین در بند ۶.۵۴ یعنی یک بند به آخر تراکتاتوس میگوید آن را دور بیاندازید و به جایگاه خود برگردید.
۶.۵۴ گزارههای من بدین طریق روشنگری میکنند: هرکس سخنان مرا درک کند، وقتی که آنها را به مثابه پلههایی به کار میگیرد تا از آنها بالا رود و به ورای آنها برسد، نهایتا درمییابد که این گزارهها مهملاند (او باید، به تعبیری، پس از بالا رفتن از نردبان آن را به دور افکند).
...............................................................
🔘 #پینوشت: فقرههای فارسی از کتاب ترجمه شده تراکتاتوس توسط آقای #سروش_دباغ میباشند.
@PhilosophyCafe ♨️
🔘 #کوچ_کردن
۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید.
6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem.
ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما میگوید راهحل مساله زندگی در محو شدن این مساله نهفته است ولی واقعا این امر به چه معناست؟ برای این ما باید از امر #پرسیدن پرسش کنیم و ببینیم که پرسیدن یک امر چگونه ممکن است و اصولا چگونه پرسشی ممکن است، پاسخ به این امر ریشه در فهم بودن به مثابه انسان بودن است. انسان موجودی انضمامی است و آنگاه که وی را از انضمامی بودن به انتزاعی بودن بر میکشیم، در واقع او را از هرچه انسان بودنش است جدا میکنیم و اینجاست که امر بیمعنا خود را نمایان میسازد و ما را گرفتار دیواره بطری مگسگیر میکند. در اینجاست که پرسش در دام دور و یا تسلسل میافتد و تلاش بیشتر نه تنها موجب حل نمیشود و بل باعث بیشتر فرو رفتن در باتلاق جهان انتزاع میشود. اگر همانگونه که در نوشتههای پیشین بیان شد بین امر گزارهی و امر وجودی و همچنین بین جایگاه اول شخص و سوم شخص تمایزی تحلیلی قائل شویم جواب به راحتی روشن میشود. گفته شد که روابط بر دو نوع هستند، روابط گزارهای و روابط وجودی و بر مبنای این دو معناهای گزارهای و معناهای وجودی ساخته میشود. روابط گزارهای با جایگاه سوم شخص و روابط وجودی با جایگاه اول درهمتنیدگی دارند. آنگاه که شما دارای یک رابطه وجودی هستید در جایگاه اول شخص قرار دارید و پرسش در باب معنای زندگی و به زبان ویتگنشتان پرسش از مساله زندگی رخ نمیدهد ولی به محض اینکه شما از جایگاه اول شخص به جایگاه سوم شخص و از رابطه وجودی به رابطه گزارهای منتقل میشوید با تبدیل معنای وجودی به معنای گزارهای مساله زندگی و پرسش از معنای زندگی دوباره رخ مینمایاند و زندگی شما دچار بیمعنایی میشود و هرچه که تلاش کنید با انبوه گزارههای فلسفی، دینی و سایر گزارهها آن را پُر کنید دچار شکست میشوید چرا که این بیمعنایی نه از سنخ گزاره است که در پی یافتن پاسخی برای آن باشید و حتی پرسش کردن از آن هم امری روا نیست و بل کاری که شما باید انجام بدهید انتقال دوباره از جایگاه اول شخص و رابطه گزارهای به رابطه وجودی میباشد و از این روی است که ویتگنشتاین میگوید《راهحل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید》. این مسالهای نیست که حل شود و بل باید با تغییر جایگاه خود آن را منحل کرد و اگر شما خواننده عزیز پس از خواندن این متن این موضوع را دریافتید باید طبق انچه که ویتگنشتاین در بند ۶.۵۴ یعنی یک بند به آخر تراکتاتوس میگوید آن را دور بیاندازید و به جایگاه خود برگردید.
۶.۵۴ گزارههای من بدین طریق روشنگری میکنند: هرکس سخنان مرا درک کند، وقتی که آنها را به مثابه پلههایی به کار میگیرد تا از آنها بالا رود و به ورای آنها برسد، نهایتا درمییابد که این گزارهها مهملاند (او باید، به تعبیری، پس از بالا رفتن از نردبان آن را به دور افکند).
...............................................................
🔘 #پینوشت: فقرههای فارسی از کتاب ترجمه شده تراکتاتوس توسط آقای #سروش_دباغ میباشند.
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from کافه رادیو...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Philosophy Cafe ♨️
🔘 #امید_نادری 🔘 #کوچ_کردن ۶.۵۲۱ راه حل مساله زندگی را در محو شدن این مساله میتوان دید. 6.521 The solution of the problem of life is seen in the vanishing of this problem. ویتگنشتاین در این فقره از تراکتاتوس به ما میگوید راهحل مساله زندگی در محو شدن…
A. Kashfi:
سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان
میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟ مساله وجودی در انتظار پاسخی وجودی است و نه انتزاعی، اما، مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست.
بخش اول تفسیر آقای دباغ از فقره 6.521 را شاید بتوان پذیرفت اما برای پذیرش بخش دوم به تأمل بیشتری نیاز است.
@philosophicalmeditations
سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان
میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟ مساله وجودی در انتظار پاسخی وجودی است و نه انتزاعی، اما، مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست.
بخش اول تفسیر آقای دباغ از فقره 6.521 را شاید بتوان پذیرفت اما برای پذیرش بخش دوم به تأمل بیشتری نیاز است.
@philosophicalmeditations
Philosophy Cafe ♨️
A. Kashfi: سلام آقای نادری عزیز و سپاس از یادداشتهای ارزشمندتان میتوان پذیرفت که مسالهی معنا، نه گزارهای و انتزاعی، که وجودی و انضمامی است. اما، روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می…
درود جناب دکتر کشفی عزیز. ممنونم از اینکه متن بنده رو مورد توجه خود قرار دادید. قبل از اینکه به سوال شما پاسخ دهم فقط این نکته رو ذکر کنم که این برداشت بنده از این دو فقره بوده و فقط ترجمه فقرهها از کتاب ایشون هستند و اگه مشکل و ضعفی هست از کار بنده است و نه ایشان. و اما بعد، وقتی که میپذیرید《مساله معنا، نه گزارهای و انتزاعی و بل وجودی و انضمامی است》 یعنی میپذیرید که بردن این مساله از وجود و انضمام به گزاره و انتزاع یک اشتباه سطوح است به مانند اینکه ما سرعت نور را با کیلوگرم بسنجیم که روشن است این امر حل نمیشود و بل با روشنگری منحل میشود، اما در ادامه میپرسید: 《روشن نیست چرا گذار از جایگاه سوم شخص/ امر گزارهای به جایگاه اول شخص/ امر وجودی به انحلال مسالهی معنا می انجامد؟》 در باب این سوال هم همان پاسخ قبلی را میتوان داد ولی مثالی دیگر میزنم تا امر روشنتر شود. بچهای را در نظر بگیرید که گرسنه است و مدام از مادرش غذا میخواهد، آیا مادر وی میتواند با صحبت کردن درمورد غذا او را سیر کند؟ مشخص است که چنین چیزی غیرممکن است ولی کافی است که به او غذا بدهد، به راحتی خواهید دید که مساله حل خواهد شد و دیگر بچه درخواست غذا نمیدهد و اینجاست که شما میپرسید:《مسالهی وجودی را، اصولا، "مساله ندانستن" چندان روشن نیست》. وقتی که میگوییم مسالهی وجودی، اصولا معنا نیست بدین معناست که مسالهای گزارهای نیست که بتوان آن را در دستگاه گزارهای حل کرد و بل مسالهی وجود با انقطاع رابطه وجودی رخ میدهد و حل کردن آن نه به واسطه دستگاه گزارهای و بل به واسطه دوباره متصل شدن به امر وجودی رخ میدهد. مسالهای را که باید در اینجا در نظر گرفت این است که ما نمیتوانیم یا گزارهای و یا وجودی باشیم. به عبارت دیگر وجود و گزاره صفر و یک نیستند و بل از صفر تا یک هستند و همین امر علت رخ دادن معنا و بیمعنایی است. بیمعنایی مطلق یعنی مرگ و معنای مطلق یعنی فنا که هیچ کدام تا وقتی ما در این جهان مادی زندگی میکنیم حداقل از نظر بنده قابل دستیابی نیستند و در نوسان بودن بین امر وجودی/اول شخص و امر گزارهای/سوم شخص است که زندگی ما را میسازد. اما اجازه بدهید به سندرونم آخر هفتهها برگردیم که شما در متن خود نیز بدان اشاره کردهاید. ما در طول هفته دارای روابط گوناگون با محیط و اجتماع خود هستیم ولی در آخر هفته ما دچار پرسش معنا میشویم و سوالی پرسیده میشود که از نظر بنده مشخصه قرن ماست. پرسش 《خب که چی؟ آخرش که چی؟》 این پرسش بدین علت رخ میدهد که انسانها در پایان هفته دچار انقطاع روابط میگردند و چون معنا روبنا و رابط زیربنا است، با قطع زیربنا روبنا هم فرو میریزد و آدمی دچار بحران معنا میشود. به راحتی مشخص است فردی که یک هفته در جایگاه اول شخص زیسته است با کوچ به جایگاه سوم شخص معنای وجودیش تبدیل به معنای گزارهای میشود و زندگی برای وی بیمعنا (معنای وجودی)میشود، روشن است که به این شخص هیج پاسخی نمیتوان داد چرا که هر پاسخی به نوعی مغالطه سطوح است و تنها میتوان منتظر ماند تا دوباره اول هفته آغاز شود و وی روابط خود را از سر گیرد و با این کار و اتصال دوباره مساله زندگی و پرسش از معنای زندگی منحل خواهد شد. مثال دیگری که میتوان زد مثال عاشقی است. دوستم پیش من میآید و میگوید که عاشق فلان دختر شده است، من به حرف دوستم گوش میدهم و میگویم تو دیوانهای و آن دختر به درد تو نمیخورد و این کاری بیمعنا است. در اینجا من در جایگاه سوم شخص و دوست بنده در جایگاه اول شخص قرار دارد و ما نمیتوانم به او کمک کنم چرا که هر آنچه برای او وجودی است برای من گزارهای است و حتی شده است که من خود قبلا عاشق شدهام و الان بعد گذشت سالیانی شکر میکنم که به فلان دختر نرسیدهام و خودم را سرزنش میکنم که چه کار بیمعنایی انجام داده بودم ولی حقیقت ماجرا این است که در آن موقعی که من عاشق شده بودم در جایگاه اول شخص قرار داشتم و آن عشق کاملا برایم معنا داشت و اگر آن جایگاه را حفظ کرده بودم هنوزم هم برایم معنا داشت ولی امروز چون در جایگاه سوم شخص نسبت به خودم قرار دارم و دچار انقطاع رابطه شدهان به واسطه گزاره خود پیشینیم را مورد قضاوت قرار میدهم و آن امر برایم بیمعناست. دو مثال دیگر بزنم. سالها به خودم میگفتم بالفرض وجود بهشت، بیاییم و تصور کنیم که یک سال و نه ده سال، ده سال و نه صد سال و گیرم هزاران سال من در بهشت زندگی کردم و از کل آن استفاده کردم 《خب آخرش که چی؟》 این سوال تقریبا نزدیک به دو دهه ذهن مرا درگیر خودش کرده بود تا بالاخره و حداقل به زعم خودم جوابش را در این تمایزات یافتم و آن هم اینکه ما الان در جایگاه سوم شخص و با معنای گزارهای دست به بررسی جایگاه اول شخص و معنای وجودی انسانهایی که قرار است در بهشت زیست کنند میزنیم و معلوم است که در این جایگاه اگر شخصی تا
Philosophy Cafe ♨️
درود جناب دکتر کشفی عزیز. ممنونم از اینکه متن بنده رو مورد توجه خود قرار دادید. قبل از اینکه به سوال شما پاسخ دهم فقط این نکته رو ذکر کنم که این برداشت بنده از این دو فقره بوده و فقط ترجمه فقرهها از کتاب ایشون هستند و اگه مشکل و ضعفی هست از کار بنده است…
بینهایت در بهشت زندگی کند هم از جایگاه ما بیمعناست، چرا که ما دچار انقطاع وجودی نسبت به بهشت هستیم ولی به شرط وجود بهشت به اعتقاد بنده بودن آدمی در بهشت به گونهای است که هیچگاه وارد جایگاه سوم شخص نمیشود و اتصال پیوسته است و از این رو بحران معنا نخواهیم داشت و طبق ادبیات دینی در بهشت دلزدگی وجود ندارد. اما مثال دیگر تفسیر آیهای از قران است که میگوید: اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا. در این آیه خدا از مومنانش میخواهد به حبل الله بپیونند و متفرق نشوند. از نظر بنده این پیوستن نه یک پیوستن گزارهای و بل پیوستنی وجودی است، چیزی که بیشتر مومنانی که من حداقل تا به حال در عمرم دیدهام آن را بد درک کردهاند و نه به دنبال رابطه وجودی و بل به دنبال رابطهای گزارهای بودهاند امری که به نظر بنده حداقل به نحو روزافزونی در حوزه در حال شیوع است و به همین دلیل است که بخران معنا با دین و بیدین، مومن و غیرمومن نمیشناسد و هر که دچار انقطاع وحودی بشود در آن گیر میکند. اما اینجا این پرسش ممکن است پیش بیاید آیا کسی که این مسائل را میداند فرضا خود بنده دچار بحران معنا نمیشوم؟ جواب روشن است بنده هم میشوم ولی دیگر دنبال پاسخ گزارهای نیستم و بل به دنبال بررسی روابط شکسته شده و تشکیل روابط جدید هستم تا بحران معنای خودم را فرو نشانم یعنی اتصالی وجودی. حرف در این باب زیاد است و من تقریبا بیش از یک سال است که در این باب برای خودم در حال نوشتن و اندکی تفکر هستم و تاریخ فلسفه، عرفان و سایر مسائل را هم به واسطه همین امر متفاوت میبینم و امیدوارم با نقد شما بتوانم ایرادات کار خودم رو بهتر پیدا کنم. ممنون از صبر و حوصله شما. 🌹🙏
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️