PiranshahrRudaw
68.5K subscribers
157K photos
48.1K videos
618 files
111K links
🌐سایت:
www.piranshahrrudaw.ir

📞 ارسال خبر
👉 @piranshahradmin

🗣تبلیغات
👉 @piranshahr_ad

اینستاگرام:
http://Instagram.com/PiransharRudaw

ورزشی:
@sportrudaw

مدیر مسئول: یاسر محمدزاده اقدم

Iتابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
Download Telegram
📚هر شب یک داستان

#داستان شماره ۱۰

انتقام
یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود که فلان سرهنگ‌زاده، مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی!
هارون گفت ای پسر، کَرَم آنست که عفو کنی و گر نتوانی تو نیز دشنام مادرش ده! نه چندانکه انتقام از حد درگذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبَل خصم:

نه مردست آن به نزدیک خردمند
که با پیلِ دمان پیکار جوید

بلی مرد آنکس است از روی تحقیق
که چون خشم آیدش، باطل نگوید

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚هر شب یک داستان

#داستان شماره ۱۱
مرد فقیرى بود که همسرش از ماست کره مى گرفت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت توپ های یک کیلویى در می آورد. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، بنابراین یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر شما را به عنوان وزنه قرار دادیم. مرد بقال از شرمندگی نمیدانست چه بگوید.

یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه گرفته می شود.

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #داستان_کوتاه

امروز تلویزیون یک خبر فوری و مهم تیتر زده بود،یک خبر باور نکردنی،گویا دیشب یکی از اهالی شهر توی رختخواب خودش خوابش برده بود و راس ساعت۷:۴۳دقیقه بیدارشده بود،می گویند خودش هم باورش نمیشد!
صدها نفر از خبرنگاران برای ثبت چنین لحظاتی سر و دست میشکستند،امشب یک نفر خوابیده بود و او هم از همان کسانی بود که سالها بود نخوابیده بودند،اما دلیل این پدیده هنوز معلوم نبود و کسی هم توجهی به آن نداشت اما بزرگترین سوال این بود که او چگونه خوابیده بود؛همه ی مردم او را جور دیگری می دیدند انگار انسانی دیگر از سیاره ای دیگر است.
جدا از مردم آن شهر که چند سالی بود نخوابیده بودند مردم کشورشان هم دچار چنین مرضی شده بودند اما در بعضی از مناطق گهگاهی چرتکی میزدند،همه ی شهر در هرج و مرج بود انگار بیشتر از امواج آن پدیده خوابیدن یکی از اهالی شهر برایشان تاثیر گذار تر بود چیزی که تقریبا غیر ممکن بودنش ممکن بود؛انگار قضیه جدی تر از آن بود که دیده میشد،حتی خیلی از مردم از آن شاکی بودند و کار به جایی رسیده بود که با بعضی از آنها دست به یقه میشد.
کرور کرور، خبرنگاران که با سر و رویِ به هم ریخته برای مصاحبه میرفتند پس زده میشدند چون هیچ حرفی برای گفتن نبود و خودش بیشتر از مردم دچار سردرگمی شده بود.
شب شده بود و انگار وقت خواب اما همه ی مردم کاملا بی تفاوت بودند و همگی به یک کار مشخص مشغول بودند همه چی در طول روز تقریبا آرام شده بود تا همان موقع که خمیازه زدن آن نفر شروع میشد دوباره همان غوغا برپا شد،این حکایتِ هرشب آنها بود،اما یکی از شبها انگار متفاوت تر ازشبهای قبل بود شبی که موقع خواب نه غوغایی بود نه سر و صدا و نه آدمهای متعجب ،انگار هیچ کس اعتراض نداشت ، همه ی شهر در سکوت عجیبی بود و انگار از آن حالت قبلی بیرون آمده بود؛همان شب بود که اخبار دوباره یک خبر مهم تیر زد که:اهالی آن شهری که چند وقت پیش یکی از شهروندانش به خواب رفته بود امشب در سکوت مطلق به سر میبرد و گویا به دلیل قطعی سراسری برق و خاموش شدن تلفن های همراهشان همه ی آنها دچار مرضی به نام خواب شده اند.

[داستاتی کوتاه از نادیا صالحی]

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه

پیدا شدن یک اژدها ...، کە نە، یک مار نسبتا بزرگ هم ...، کە البتە نە، پیدا شدن حتی یک بچە مار کوچک بی آزار هم در یک کارخانەی هیچ سازی پر از هیچ می تواند برای کارگرها کلی لذت و هیجان داشتە باشد

-مار ...مار !
مار حتی اگر بە اندازەی یک کرم هم باشد، باز یک مار است!
یک میم با یک الف سر بە فلک کشیدە و یک ر.

اسمی کە از ازل تا بەابد دشمن است و دشمن خواهد ماند.
کشتن این اسم لذت، غرور، شجاعت و حتی یک عمل خیرخواهانە بە حساب می آمدە، می آید.
مسئول شیفت کە اژدهای کوچولو داشت زیر کفش های صنعتی اش جان میداد، بلاخرە سلفی گرفت و بە گمانم سخت ترین سلفی عمرش بود. خیلی سخت است کە آدم در حالتی کە بیم دارد پایش را از روی کمر اژدها بردارد طوری خودش را توی کادر سلفی مچالە کند کە هم تقلای اژدها پیدا باشد هم لبخند افتخارآمیزش!

برداشتی از داستان کارخانەی هیچ سازی
محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه

❪کە چە؟❫ زدگی

درست روزی کە قرار بود بزرگترین جایزەی ادبی دنیا را تقدیمش کنند...

صبح همان روز خود دارزدە، توی یکی از اتاق های هتل پیدایش کردند
علت مرگ تنها یک چیز را نشان می داد:
او دچار ❪کەچە؟❫ زدگی شدە بود


داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه

هر کارخانەای یک باسکول دارد، باسکول
تە سالن را مخصوص وزن کردن ضایعات و یا هیچ های تازە از بار رسیدە نصب کردەاند

گاهی اوقات همین باسکول و رقم های دیجیتالی سرخ رنگ آن بە یک دستگاە سنجش زور، هیبت و مردانگی بدل می شود، مثلا کافی است کە یک پارە گوشت، چربی صد و بیست کیلویی برود روی باسکول و آنقدر آنجا بماند کە بلاخرە یکی از کارگرها از روی ضعف یا تعارف یک ماشاءاللە بگوید و او هم با گام های غرور آفرین پیادە شود

همین پارە گوشت متحرک سخنگو به واسطەی همین وزن و شکم بیرون زدەی پر ابهت، شانس این را دارد کە توی پست های مهمی چون نگهبانی، دربانی، سر کارگری و یا مسئول شیفت مشغول بە کار شود

در این بین یک مسئلە برایم روشن نیست، بە راستی رابطەی میان وزن و چشم پارە گوشت ها در چیست؟
چرا هر چقدر وزن پارە گوشت ها بیشتر باشد در عوض چشمان آنها ریزتر است؟
چرا همە چیز را، همە کس را، همەی کلمە ها را ریز می بینند؟ چرا؟

برشی از داستان کارخانەی هیچ سازی/ محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه/ ژنرال

همینکە نشست بلافاصلە بە فکر فرو رفت، از چه راهی می‌توان بە دشمنی دیرینە با جنوب خاتمە داد؟
اگر برای صلح پیش‌قدم باشد، آنگاە بە تدریج می‌تواند بە بهانەی روابط سیاسی و تجاری بە آنها نزدیک شد. لحظە‌ای را تجسم می‌کرد کە داشت رئیس جمهور دشمن را در آغوش می‌فشرد، یا حتی او را می‌بوسید.

رئیس جمهور منطقەی جنوب زنی سی و پنج سالە و بسیار زیبا بود، او سال گذشتە عنوان زیباترین دختر جهان را از آن خود کرد، از همە مهم تر، او هنوز هم مجرد ماندە بود و آرزو داشت کە با یک صلح طلب ازدواج کند...
دیگر نباید لفتش می‌داد. صلح، باید همین امروز اقدام می‌کرد.

خودش را تمیز کرد و شلوارش را بالا کشید، سیفون را زد و افکارش را آب، پایین برد.

داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه / کارخانه هیچ سازی

میدانید اگر مردم از کیفیت هیچهایمان ناراضی باشند از محصولات ما روی گردان می شوند؟
شیشەی چشم راست عینکش را با دستمال کوچک قرمز رنگی کە همیشە توی جیب سمت راست پیراهنش بود پاک کرد
-میدانید وقتی نتوانیم هیچ هایمان را بفروشیم آن وقت نمی توانیم تولید کنیم
سمت راست کە تمام شد، شیشەی سمت چپ را این بار با وسواس بیشتری پاک کرد
-می دانید اگر کارخانە بایستد آن وقت بود و نبود شما هم بە حال کارخانە هیچ فرقی نمی کند
عینک تە استکانی را بە چشم زد و بعد بە چهرەی کارگر سرپست خوابیدە خیرە شد
کارگرهای سرپست نخوابیدە هم درست بە همان حالت رئیس کە نە، اما اندکی با چشم غرە بە صورت همکارشان زل زدند
کارگر سرپست خوابیدە داشت زور میزد تا خمیازەاش را با گاز گرفتن لب پایینی اش جمع و جور کند. توی این فکر بود کە بعد از خلاس شدن از شر بازخواست ها بە دکترش زنگ بزند،
دکتر گفتە بود مسکن هایش خواب آور نیستند!

داستان های مینیمال/ افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه/ نوازنده

پسرک برای تماشاگران تعظیم کرد و سپس شروع به نواختن نمود.مردم برایش دست میزدند و عده ای هم مسخره اش می کردند.او جدی جدی مینواخت و مردم شوخی شوخی گوش میدادند.
او نیمکت پارک را سن
فرچه ی واکس را آرشه
و کفشهای مردم را ویلون خود میپنداشت.


داستان های مینیمال/ محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه
بلۆق

لە ناوەڕاستی دەریا دا لە کەشتیەکە دایانبەزاند.سوور دەیزانی ئەخنکێت،بەڵام سەرەڕای ئەمەش،سێ چرکە پێش نوقم بوون، بۆ دوایین جار هەناسەیەکی بڵیندی هەڵکێشا و سیەکانی پڕ کرد لە هەوا

چیرۆکی مینیماڵ/ محەممەد مەردانی ئەفزەل

پیرانشار ڕووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #داستان_کوتاه /کارخانه هیچ سازی

تاکنون هیچ نویسندەای غیر از خودم را ندیدە ام کە تا بە این حد مورد آزار شخصیت های داستانش قرار گرفتە باشد، زیر کفش های صنعتی شان لە شدە باشد،
شخصیت هایی کە از گوشمالی دادن نویسندە شان کیف مرگ می شوند

آنقدر گوشش را می پیچانند و می پیچانند تا بلاخرە تسلیم شود، خود را بە هوس های سادیسمی آنها می سپارد و پیش پایشان بە زانو می افتد.
این شخصیت های از قلم بە در شدە خود خالق داستان خویش اند، قبل از شخصیت پردازی آنها خود پیش قدم می شوند، دور نویسندە حلقە می زنند و او را در گردونەی خود فرو می بلعند.
آە چە دشوار است نوشتن، و چە زجرآور است پرداختن بە شخصیت هایی کە سادیسم وار بە دشنە فرو کردن بە قلب نویسندە شان عادت گرفتە اند...

داستان مینیمال/ محمد مردانی افضل

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
#معرفی_کتاب 📚📚

#مالون_می‌میرد

#پیرمردی در اتاقش روزهای آخر زندگی را پشت سر می گذارد. برایش غذا می آورند و تمیزش می کنند در حالی که او به انتظار مرگ نشسته است. پیرمرد در همین حالِ انتظار، برای گذران وقت، قصه هایی در ذهن خود می سازد و شخصیت های گوناگون و متفاوتی از قوه ی تخیل او می گذرند.

این #رمان جریان ساز با داستانی متفاوت و به یاد ماندنی، هم ردیف آثار بزرگی چون «#در_انتظار_گودو» و یا «#آخر_بازی» قرار می گیرد.

مالون می میرد به همراه دو رمان دیگری که این سه گانه را تکمیل می کنند، آغازگر دوران شکوفایی #داستان سرایی #بکت است؛ دورانی که مسائل #زبانی و استفاده از روایتی غیرسنتی، در مرکز توجه این نویسنده ی جریان ساز قرار گرفت. این کتاب را می توان نقطه ای در نظر گرفت که بکت در آن، مسیر نویسندگی خود را تغییر داد.

#ناوەندی_ڕۆشنبیری_چراخانە
@chraxane
#چراخانە_چرایەک_بۆ_ڕووناکی_کۆمەڵگا 💡
Forwarded from چراخانه
#معرفی_کتاب 📚📚
کتاب: #پدر_خوانده

رمانی نوشته‌ی #ماریو_پوزو است که نخستین بار در سال 1969 وارد بازار نشر شد. این #رمان فوق العاده جذاب و محبوب با ارائه ی تصویری درخشان و خشونت آمیز از خانواده ی #کورلئونه، راه خود را به قلب و ذهن طرفداران #داستان ها و همین طور فیلم های معمایی و جنایی باز کرد.

این داستان فراموش نشدنی درباره ی #جنایت، #فساد، #احساس و #وفاداری، همچنان به عنوان نمونه ای کامل از داستان های مربوط به دنیای مخوف و زیرزمینیِ گروه های #مافیایی، از گزند زمان در امان مانده است. حکایت حماسه گونه ی #ماریو_پوزو که در سال 1969، رتبه ی نخست پرفروش ترین های #نیویورک_تایمز را با اختلاف از آن خود کرد، به فیلمی تکرارنشدنی به کارگردانی #فرانسیس فورد کاپولا تبدیل شد که جایزه ی بهترین فیلم آکادمی #اسکار را نیز به دست آورد.

کتاب #پدرخوانده، اثری است که الگوبرداری های زیادی از آن شده اما هیچ وقت همتایی برای آن پیدا نشده است. این داستان جاودان درباره ی خانواده و جامعه، قانون و نظم، و اطاعت و سرکشی، به بهترین شکل ممکن از امیال تاریکِ نهفته در سرشت انسان ها پرده برمی دارد.

💡#ناوەندی_ڕۆشنبیری_چراخانە
📚 @chraxana
👍8🤩2👎1
#داستان_کوتاه

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟
سوال دوم: خدا چه میپوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.
اینکه :خدا چه میخورد؟ چه میپوشد؟ چه کار میکند؟

غلام گفت: هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش را میخورد.
اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ایست. جوابها را او داد.
گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

🔹 قانون زندگی، قانون باورهاست
🔹بزرگان زاده نمی‌شوند، ساخته می‌شوند

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍10810👎2🤩1
#داستان_اجتماعی

مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده...
تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.

مرد فقیرِ داستانِ ما، هیچ پولی ندارد ، هیچ آشنایی هم  برای قرض گرفتن ندارد،به سراغ داروفروش میرود و التماس می کند.

به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد.

دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود، به هیچ وجه.!

حالا مردفقیرِ ما دو راه دارد ؛ یا دارو را بدزدد و یا شاهدِ مرگ همسرش باشد
مردِفقیر ناچاراً دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ "نجات می دهد"
"پلیس شهر او را دستگیر می کند"

جان کِلبِرگ، "روانپزشک و نظریه پرداز" بزرگ قرن بیستم، باطرح این داستان از مردم خواست به دو سوال "جواب" دهند:

۱- آیا کار آن مرد‌درست بود؟
۲- آیا برای این دزدی، باید "مجازات" شود؟ چرا ؟

"داستان معروف کِلبِرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید !

وی پس از طرح آن گفت: از روی جوابی که میتوانید به این سوال بدهید من میتوانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم...

مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.

هر کس"جواب متفاوتی" می داد. حتی"سیاستمداران بزرگ دنیا" به این سوال پاسخ دادند:
- آری، باید"مجازات شود" دزدی بهرحال دزدیست !
"زیر پا گذاشتن مقررات"
به هر حال "گناه" است. فارغ از بیماری همسرش.

کار آن مرد "درست نبود" اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.

اما هنگامی که از "گاندی" این سوال را پرسیدند : "پاسخ عجیبی" داد !
گاندی گفت:
"کار آن مرد درست بوده است ونبایدمجازات شود!
پرسیدند چرا نباید مجازات شود ؟
گاندی قاطعانه گفت :
"زیرا قانون از آسمان نیامده است"
ما انسان ها "قانون" را
" نوشته ایم" تا "راحت تر" زندگی کنیم.
تا بتوانیم در "زندگی اجتماعی" کنار هم تاب بیاوریم.
اما هنگامی که قانون "منافی جان یک انسان بی گناه" باشد، دیگر قانون نیست.!
"جان انسان ها در اولویت است."
آن قانون باید عوض شود.
گاندی گفت:
انسان بر قانون مقدم است.
کِلبِرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت : بالاترین نمره ای که میتوان به یک مغز داد همین است.
قانونی که جان پناهِ درماندگان و نیازمندان نباشد همان بهتر که در کتابی بسته بماند !!!
به امید روزی که انسانیت حرف اول رادرجهان بزند. هرانسانی می تواند #آدم*باشد ولی هر آدمی نمیتواند #انسان باشد.

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍283👏337👎6👌2🔥1🕊1
#داستان_واقعی

 طوبی خانم که فوت کرد، همه  گفتند چهلم نشده حسین اقا میرود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین اقا بجای این‌کـه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا کـه داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند کـه بـه او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین اقا داد.

حسین اقا کـه برآشفت، همه  گفتند یکی دیگر کـه بیاید جای خالی زنش پر می شود. حسین اقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پر کند. توی اتاقش رفت ودر رابه هم کوبید. «همه » گفتند یک مدتی تنها باشد وادار می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد. حسین اقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت.

«همه » گفتند امسال دیگر حسین اقا زن می گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین اقا زن بگیرد، حسین اقا میگفت آن‌موقع کـه بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و بـه پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود

همه  گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش اسـت، امسال جای خالی طوبی خانم را پر میکند. حسین اقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌هاي همه  را نمی‌شنید. دیروز حسین اقا مرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد بـه کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:

هر چیز کـه مال تـو باشد خوب اسـت، حتی اگر جای خالی «تـو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست کـه با یک مشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌ وقت دل نمیشود.

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
229👍52👎4🕊4👏2
#داستان_خواندنی
#حتما_بخوایند

مادری می خواست چهار فرزند کوچکش زودتر بخوابند تا برای جشن روز عید فردا، صبح زود بیدار باشند. به ذهنش آمد که داروی سرفه و شربت به آنها بدهد تا زودتر بخوابند. آن دارو را در شیر بچه ها ریخت و به همه آنها یک استکان داد و آنها نیز آشامیدند. پدر از کار رسید و جرعه ای از شیر را نوشید که شکمش درد گرفت،یک دفعه به یاد بچه هایش افتاد. از زن پرسید آيا بچه ها هم از این شیر نوشیده اند؟؟؟ گفت: بله ، مرد فورا نزد بچه هایش رفت.... هرچه خواست بیدارشان کندولی بیدار نشدن . از بیمارستان آمبولانس خواست اما دیگر دیر شده بود

بعد از بررسی معلوم شد که با افزودن داروی سرفه به شیر، شیر به ماده ای کشنده تبدیل می شود، بعد از این جریان ناگوار تا به امروز مادر در حالتی روانی قرار دارد و دیگران برایش تاسف می خورند که با ناخواسته ،دستان مادری خودش فرزندانش را به کشتن داد

نکته خیلی مهم : از اضافه کردن هر نوع دارویی به نوشیدنیهای اطفال بپرهیزید چون برخی از آنها به سمی کشنده تبدیل میشوند. این ماجرا را به دیگران، به ویژه مادران بفرستید، .

لطفا برای عزیزانتون به #اشتراک_بزارین

🆔: @piranshahrrudaw
پیرانشهر رووداو
https://telegram.me/joinchat/CRH1TDvO_pgtEpS31yhRpw
👍62😭32😢7👎2👏1🙏1
#داستان_خواندنی
#حتما_بخوایند

مادری می خواست چهار فرزند کوچکش زودتر بخوابند تا برای جشن روز عید فردا، صبح زود بیدار باشند. به ذهنش آمد که داروی سرفه و شربت به آنها بدهد تا زودتر بخوابند. آن دارو را در شیر بچه ها ریخت و به همه آنها یک استکان داد و آنها نیز آشامیدند. پدر از کار رسید و جرعه ای از شیر را نوشید که شکمش درد گرفت،یک دفعه به یاد بچه هایش افتاد. از زن پرسید آيا بچه ها هم از این شیر نوشیده اند؟؟؟ گفت: بله ، مرد فورا نزد بچه هایش رفت.... هرچه خواست بیدارشان کندولی بیدار نشدن . از بیمارستان آمبولانس خواست اما دیگر دیر شده بود

بعد از بررسی معلوم شد که با افزودن داروی سرفه به شیر، شیر به ماده ای کشنده تبدیل می شود، بعد از این جریان ناگوار تا به امروز مادر در حالتی روانی قرار دارد و دیگران برایش تاسف می خورند که با ناخواسته ،دستان مادری خودش فرزندانش را به کشتن داد

نکته خیلی مهم : از اضافه کردن هر نوع دارویی به نوشیدنیهای اطفال بپرهیزید چون برخی از آنها به سمی کشنده تبدیل میشوند. این ماجرا را به دیگران، به ویژه مادران بفرستید، .

لطفا برای عزیزانتون به #اشتراک_بزارین

🆔: @piranshahrrudaw
پیرانشهر رووداو
https://telegram.me/joinchat/CRH1TDvO_pgtEpS31yhRpw
💔120👍49👎4😍3🕊2
📘#داستان_واقعی

🗯 یکی از استادان دانشگاهی در آفریقای جنوبی برای دانشجویان دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد مطلبی  بر سر در ورودی دانشکده نصب کرده بود با این عنوان:

🔳 برای نابودی یک ملت نیازی به بمب هسته‌ای یا موشک‌های دور برد نیست، فقط کافیست سطح و کیفیت آموزش را پایین آورد و اجازه تقلب را به دانش آموزان داد ..!

🔳 مریض؛ به‌دست پزشکی که بتواند تقلب کند خواهد مرد ..!

🔳 خانه‌ها؛ به‌دست مهندسی که موفق به تقلب شده ویران خواهند شد..!

🔳 منابع مالی؛ را به‌دست حسابداری که  موفق به تقلب شده از دست خواهیم داد..!
🔳 انسانیت؛ به‌دست عالم دینی که موفق به تقلب شده می‌میرد ..!

🔳 عدالت؛ به‌دست قاضی که موفق به تقلب شده ضایع می‌شود ..!

🔳 جهل؛ در کله فرزندانمان که موفق به تقلب شده فرو می‌رود ..!

🔳🔳 سقوط  آموزش = سقوط ملت 🔳🔳

🆔: @piranshahrrudaw
پیرانشهر رووداو
https://t.me/+O87-mN-n0JiCPBBL
👍17628😢2