PiranshahrRudaw
68.5K subscribers
157K photos
48.1K videos
618 files
110K links
🌐سایت:
www.piranshahrrudaw.ir

📞 ارسال خبر
👉 @piranshahradmin

🗣تبلیغات
👉 @piranshahr_ad

اینستاگرام:
http://Instagram.com/PiransharRudaw

ورزشی:
@sportrudaw

مدیر مسئول: یاسر محمدزاده اقدم

Iتابع قوانین جمهوری اسلامی ایران
Download Telegram
📒 #شعر
خطاب به پزشکان و پرستاران، طلایه داران خط مقدم مبارزه با #کرونا

در این روزهای سخت،
در اوجِ ناامیدی،
در گیرودار ناخوشی ها،
ما که در خانه عاجز مانده ایم،
از تنگیِ نفس،
به تنگ آمدیم.
بعد از خدا،
در این سرزمین،
که ستاره هایش رو به خاموشیند،
گل های باغش پژمرده اند،
شاخه های درختانش شکسته اند،
به چشمه ی اراده ی شما سیراب گشته ایم.
دل به صبوری شما داده‌ایم.
امید به مهرِ شما بسته ایم.

در این روزهای پایان سال،
به جای خریدِ تنگ و ماهی،
سبزه و سنجد،
سیر و سمنو،
تویی سالارِ قافله ی مرگِ تلخ در این شوره زار.

از میانِ دستانِ تو،
هزاران چشمه می روید.
در این بیابانِ بی باران
که
عروسِ بد یمن ِما امسال،
لباسِ سیاه به تن کرد،
از مرگِ ماهیان.

سبزه ها نمی رویند در شوره زار.
سبدها خالی از سیر.
در دست ِمردان ِشهرهای شمال.
ما
سفره ای
از
پاکیِ دستان،
قلبِ مهربان،
نگاه پر از مهر،
اراده ی محکم،
و ایمانِ شما می چینیم.

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر؛ به یاد نفس های سخت #حلبچه

آسمان زمین را به سورش نظاره بود.
زمین سبزه به اندام می کرد.
تاج شکوفه به سر اشجار می کرد.
ساقیان دسته های جام به جوانه ها آراسته بودند.
قاصدان بهاری خبر جشن زمین به سیاره ها داده بودند.
زمستان با چشمان گریان به عزا بود.
رخت بربسته،
آماده ی وداع بود.
زمین سور بهاری در سر داشت.
مردمان آن سرزمین در تکاپوی جشن نوروز هیمه
برافراشته،
مشعلی آراسته
به گرمی زمین وسبزی آن دل باخته.

هوا را نفس می کشیدند.
زمان را گذر می کردند
ناگه به گناه نکرده،
نفس در جانشان بند شد برای همیشه.
در آن خاک خون خورده
که
آسمان صاف آن
قلبش آرام می زد،
پرنده بر بامش پر می زد،
آواز عاشقانه سر می داد.
نوید زندگی دوباره می داد،
به آبی بودنش بهار را فریاد می زد.
مردانش.
به طلوع خورشید دلگرم بودند
به نو شدن روز سر خوش بودند
‌زنان
نان هایشان بود بر سینه ی داغ تنور
کودکان به خیال بازی های کودکانه
می دویدند کوچه ها را
مرگ به خانه هایشان مهمان آمد
جان در بدنشان به تنگ آمد.

گویند آواز کلاغ نحس است
گاهی آدما نحس تر از کلاغ می خوانند آواز
آن روز ،آن آواز
که
آن آسمان را تیره و تار کرد
پرنده ها را از آن دور کرد
تابلویی غمبار از تاول و اشک خلق کرد
کودکان را لابلای بازی ها میان گهواره ها خشک کرد
جهان را به غمش حیران کرد
تاریخ را به ثبت آن شرمسار کرد
سوختند نان ها بر سینه ی داغ تنور
آواز کلاغ نبود
آواز از زبان انسان بود
سفید کرد روی کلاغ ها را
که آوازشان نحس بود بر شاخسارها
آنان را به سنگی می راندیم
بالشان را می شکستیم
آوازشان را می بریدیم
ما
از آن روز
دوست تر داریم کلاغ ها را

امروز
از آن آواز ها
گلدانی کاشتند
میان شهر گذاشتند
آوازها به کاشتن گل ها زیباتر
جهان به حضور گلدانها جذابتر
و
تابوت ها کمتر

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر / بهاری که نفس ندارد

زیر این آسمان آبی،
در این روز های زیبای بهاری،
که نفس ندارد
مشتاق آواز چلچله ها بر بامِ خانه ها هستیم.
پنچره ها را بستیم.
در خانه ماندیم.
دیواری خیالی ساختیم.
در افکارمان رویا کاشتیم.

مدام در این آشفته بازار،
سرگرم به کار دنیا و رویا،
در حسرت نداشته ها،
تمام عمر همچون تشنه ای،
به دنبال چشمه ای،
در شتابیم، که بگشاییم پنچره ها را.
بشنویم آواز خوش چلچله ها را.

شاید
همین آوازها،
برده است از یادِ ما حتی خدا را.
او که به اذانش هر دم ما را صدا می کند.
بارها ما را خطاب می کند.
و گاهی گِله از اعمال ما می کند.

شما را آفریدم از مشتی خاک.
همان خاک، زیر پای همه ی ماست،
آن جسم خاکی را،
به عشق عجین کردم.
فرشته ها را آزردم.
شما را به مِهرِ خود برتر دیدم.
به بندگی کردن دعوت کردم.

مهرتان کمیاب،
بندگی تان از سرِ ریا،
عشق تان ناهموار،
خاکی بودن تان را در شعار دیدم.
در هراسم بر مسندِ من حکمرانی کنید.
به جای بندگی، خدایی کنید.

گاهی به خاری می آزمایم شما را،
تا به یاد آید آن خاک،
که ریشه در آن دارید.

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

سیزده را در خانه بِدر کنیم
سبزه ها را به غم خود سیاه پوش نکنیم

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
#شعر
🌾ما وخدا

روزگاری بود خدا به ما نزدیکتر.
زمین بود و آب.
خورشید و آسمان.
قلبی مهربان در سینه‌ها،
بیلی بر شانه‌ها.
زمین را بیل می‌زدیم به عشق و امید.
می‌سپردیم بذرها را به سینه خاک.
چشم به راه باران
نظاره بودیم آسمان را
دانه‌ها می‌روییدند به آغوش گرم باران از دلِ خاک.
می‌شنیدیم صدایش را.
می‌رقصیدیم به آوازش.
شبنم‌هایی زیبا بر گلبرگ‌های گل سرخ می‌چیدیم

شاد بودیم به گندم‌زارمان،
نی‌زارمان.
می‌شد خدا را لابلای رنگین کمان،
پشت نی‌زارها دید.
به تلاٌلوّ نور آفتاب،
که
می‌تابید بر کشتزارمان.
به رقص پروانه‌ها در میان آن‌ها.
به آسمان بود، دست‌هایمان.

خدا را بوسه می‌زدیم.
او به ما نزدیک بود.
هر روز نزدیکتر.
چون ما بودیم ساده‌تر.
خدا را بوسه می‌زدیم.
او به ما نزدیک بود.
هر روز نزدیکتر.
چون ما خودمان بودیم،
به رنگ آسمان به رنگ آب.

بشارت پرمه

.پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📚 #شعر معلم

پای تخته سیاه،
واژه‌ها چه زیبا بودند،
از زبان معلم کلاس ما.
هر کدام به وسعت دنیای نور.
به زیبایی ستاره‌های آسمان نیلگون.
آنان را معلم از سر شاخه‌ی درخت عشق چیده بود.
واژه‌ها را گاز گرفتم، وقتی نوشت روی تخته سیاه.
سخت بودند آن واژه‌ها.
دندانم از سختی واژه‌ها تَرَک خورد.
شاید از پس تَرَکِ دندانم است،
واژه‌ها جابجا می‌شوند:
بی‌مهری جای مهر،
دروغ جای صداقت،
دوری جای دوستی.

ندادند خیلی از واژه‌ها شکوفه،
که
معلم با عشق کاشته بود.

او همچنان امیدوار،
می‌خواهد بکارد.
گل‌هایی رنگین‌تر از هر رنگی،
تا بوییده شوند،
هدیه شوند،
به همان شاگرد
که
روزی پای تخته سیاه همان معلمی بود.
که
واژه‌ها را از سر درخت عشق چیده بود.
افسوس
دندانش از سختی واژه‌ها،
ترک خورده بود،
که
گاهی واژه‌ها همچنان جابجا می‌شوند.

معلم آب است،
رنگش آسمانی،
او در یک روز تمام نمی شود.
هر کس خاطره‌ای از او دارد،
هر کجا کتابی دست کودکی باشد،
یادش آنجا دوباره می شود.
روزت مبارک

🖊بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر
بعضی‌ها صاف چون آینه

بعضی‌ها یک بار می‌آیند،
می‌نشینند سال‌ها در خیال تو،
زلال مثل باران،
طراوت از چشمانشان می‌بارد.

ساده عاشق می‌شوند.
و
تو
به یادشان گل سرخ می‌چینی.
وقتی مرور می کنی آن‌ها را
می نشیند گل خنده بر لبان تو.
باز می‌شود گره از دل تنگی‌های تو.

بعضی‌ها لحن‌شان آرام،
دلنشین،
چون ترانه‌ای که با آن خاطره داری.
آنان
خودشان هستند،
رنگ نمی‌بازند،
عین آینه‌اند،
صاف.
قبل از تو،
در آینه ظاهر می‌شوند.
از مِهر به تو نمی‌گویند.
دستت را می‌گیرند.
تو را با خود به فردا می‌برند.

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر

من اگر مهر می‌دیدم
دست نوازش می کشیدند بر سرم
شاید به تمنای مهر غریبه‌ها
آشیانه‌ام را نمی کردم رها
شاید همچنان عروسک‌هایم با من بودند هم نوا

من اگر مهر می‌دیدم
هنوز لب طاقچه‌‌ی اتاقم لاک‌های رنگی می چیدم
شانه می کردم موهایم را
در میان گل های قالی به آهنگ شاد می رقصیدم
با مداد رنگی‌هایم نقاشی بابا می‌کشیدم

من اگر مهر می دیدم
ترانه‌ی عشق را در آغوش بابا می سرودم
بر آن داس که طرح از مه نو داشت در دستان بابا مهربانی می دیدم
من از آن داس بر سر سفره ی بابا نان می‌خوردم

من اگر مهر می دیدم
به تمنای مهر غریبه‌ها
آشیانه‌ام را نمی‌کردم رها
بابای من داس در دست
با درو کردن گیسوان من
مرا
در میان خون و خواب نمی کرد رها

🖊 شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
به مناسبت ۱۴ تیرماه روز قلم
📒
#شعر قلم

جان داشت درخت.
آب به پایش روان.
رمه به دامانش آرام.
چوپان به سایه‌اش نی می‌نواخت.

تبر به جانش افتاد.
زخم بر جانش نشاند.
خون بر رخسارش کشید.
زهر تبر، تیزی آن ماند بر رگ و جانش.
غم بر قامتش نشست از ناحقی خونش.
آن غم بسر آمد،
آن لحظه که زاده شد،
قلم
از آن تن بی جان.
چه زیبا!
آن جان که جان از تن بی‌جان گرفت.

نوشتم الفبا را آن لحظه که آموختم الف.
قلم را به قامت الف، استوار دیدم.
دمی او را شاد،
دمی دیگر به غمش نالان دیدم،
دمی از غم و هجران،
دمی از عشق و وصال،
دمی از شعر و ادب،
دمی از حکمت و عرفان،
دمی از هجو و سیاست،
می‌نوشت:
آن قلم که من استوار دیدم.

خدا را در وصفش به آن قسم، یاد کردم.
گر چه گاهی لرزان است،
از شکایت گریزان است،
به آن جان که از آن ریشه، در تن دارد،
همچنان سختی‌ها را به جان خریدار است.

فریادها را بر برگ‌های سبز تاریخ از قامت او می دانیم.
پیام خوش آزادی را از سیاهی چشم او می‌بینیم.
فریادهای نهان حاصل بیداد اوست بر صفحه‌ها.
آنچه نمی‌آید به زبان، اوست نقش می‌کند بر جان ها.

🖊بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒#شعر گذر زمان

زمان شتابان می‌گذرد.
در میان انبوه خفتگان،
زندگی ما سوار بر بال‌های آن.
ما در میان لحظه‌هایش رها.
نفس می‌کشیم.
نفس خواهیم کشید.
ثانیه‌هایش را،
بی آنکه،
بدانیم،
این همان امروز و فردای ما است.
و
شاید
در حسرت نفس‌های دیروز،
که بی‌جان،
گذشتند
بی آنکه،
فهمیده شوند ذره‌ای،
زمان همچنان شتابان،
و
ما در میان انبوه خفتگان،
دلخوش،
به طلوع صبحی دیگر،
لحظه‌ها را زندگی می‌کنیم،
غافل از آنکه،
لحظه‌هایمان در قفس مردابند،
از سرِ عشق به نیلوفران.

🖊بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر
کولبر، حقیقتی پنهان

آن نژاد که بر آمد از پشت کاوه.
دل به کوه داده.
رنگ از کوه گرفته.
خانه‌ای در دل کوه کنده.
نمایان است طلوع نور از آن خانه.

پرواز شاهین،
آواز تفنگ،
صدای تیر،
رگه‌هایی از خون،
کوله‌هایی از رنج،
هدیه‌ای است که کوه به ما داده.

چین‌ها،
ریسمانی بی‌انتها بر چهره‌ها.
شیار‌هایی عمیق،
نه بر دامنه‌ی کوه،
بر پنجه‌ی دستان ما.
نفس‌های ما،
در فضای سخت نا‌امیدی،
تندِتند.
فریادِ ما،
حقیقتی پنهان،
روح ما مضطرب،
به خشم کوه،
یا
که
به آواز تفنگ.
گاهی
جز سایه‌ای مبهم
یا
آلاله‌ای از خون ما،
بر دامان کوه نمانده است از ما.
ما همچنان یک حقیقت پنهان.

🖊بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
خسرو آواز ایران بمان با ما

به آهنگ آسمانِ عشق،
مستانه از چنبر برون جَستم،
زیر باران تا آسمانِ عشق رفتم.
پر گشودم عاشقانه،
رو به احساس زیبای حقیقت،
به اهنگ زیبای تو،
بال های شکسته ام به آوازِ تو،
تجربه کردند پرواز را.

خدای تو در میان شعر و غزل بود.
ربنای تو برد مرا پیش خدا.
کدام سخن شیرین تر از این،
که کند این چنین مرا مدهوش،
به آغوشِ من کشاند خدا را.

مرغ سحر که خواندی،
پی صیاد،
که آشیانه یمان را داده بود بر باد.
هم نوا با تو
به دنبالِ صیاد،
دویدیم.
تا خانه را ، آشیانه را،
بار دیگر بسازیم ز جورِ صیاد.

به آن اهنگ که دست از جان شستی برای آزادی.
در آرزوی وصال دامانش،
دویدی بپای سر در قفای آزادی.
ز اشک و آه،
دیدگان مردم را پر از خون می دیدی.
تو وعده دادی
آهن را گر آب و آتش دهی،
دشنهُ پولاد گردد.
دلخوشم به آن وعده که گفتی :
خرابی چون از حد بگذرد، آباد گردد.

به انتظار پاسخ آن پرسش،
آه باران! ای امید جان بیداران،
بر پلیدی که ما عمریست در گرداب آن غرقیم،
چیره خواهی شد ؟
همچنان به انتظار پاسخ آن پرسش،
بمان با ما،
تا
بگیریم پاسخ از تو.
باران چیره خواهد شد بر پلیدی ها؟
بمان با ما
بگیریم پاسخ از تو.
بمان با ما.

بشارت پرمه
#شعر

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر؛ من و شاپرک

شاپرک را که مهمان باغ آرزوها است،
گفتم:
تو که بال پرواز داری؛
همه جا را زیر پر داری؛
راز بی برگی ارغوان؛
داغ شقایق را می دانی؟
گلِ لبخند او شکفت.
گرم پاسخ داد:
آن رازها را طبیعت،
در نهاد ارغوان و شقایق نهاد.

گفتمش:
راز اشک،
پینه‌ی دستان پدران را می دانی؟
غم بر چهره‌اش نشست.
سرد پاسخ داد:
این رازها را،
آدم در چشمان و دستان آنان نهاد.

سخت وسنگین اوج گرفت.
آسمان صدای آهش شنید.
روح ما در اوج غم‌ها،
بر بال او پر کشید.
قطره‌ای خون از چشمان ما چکید

🖊شعر از بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر / سفری غریبانه

این روزها
تابوت‌ها
منتظرند به مرگ ما
و
ما دل خسته‌تر از هر زمان
گرفتار امواج طوفان‌ها،
دل افسرده‌ایم،
در میان رقص برگ‌های پاییزی
که از آهنگشان
فریاد مرگ می‌پیچد در شهرِ ما
و
سردی، خیمه انداخته بر تن رهگذران
و
مرگ هر دم به ما نزدیکتر.

مقصد، بی‌نشانی نیست.
هیچ نشانی، آشناتر از این نشانی نیست.
سالها به این مقصد عزیزان بدرقه کردند یاران را،
گُلی از جنس غم بر تابوت‌ها نشاندند،
آغوش غم بر تابوت‌ها کشیدند.

خوش آن لحظه که سیر از دنیا
در آغوش عزیزی،
سر بر بالین مرگ بگذاری،
چشم از دیدار آنان سیر برداری.
از این خرابه به آن نشانی که نشانش آشنا بود،
گام برداری.
خوشا آن دم رهاتر از هر لحظه
دستان مرگ را
نغمه خوانان در میان سوگ یاران سخت بفشاری.

این روزها،
چشم انتظار،
با درد جانکاه،
به استقبال این مقصد،
دور از جمع یاران،
مرگ را عقب‌تر برانیم
تا
حسرت لمس تابوت‌های عریان به دل نماند.

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
📒 #شعر نیاز

اگر کسی این روزها خدا آمد به خوابش
از جانب ما بپرسد از خدا:
خدایا هر انسان قصه‌‌‌ای دارد؟
در قصه‌اش هزاران غصه دارد؟
چه می‌شد قصه‌ها بی‌غصه بودند.
دلها به قصه‌ها شاد بودند.
خدایا می‌شود دستی کشید بر قصه‌ها؟
می‌شود جابجا کرد؟
زمستان را به رنگ بهار کرد؟
سوگ‌های پاییزی را می‌شود سور کرد؟

خدایا ما در قصه‌ها، ژولیده‌ایم.
خنده‌ها را گم کرده‌ایم.
گریه محکم می‌زند بر در.
درها را محکم بسته‌ایم.
خدایا قصه‌‌ها را دستی بکش،
گریه‌ها را معطل کن پشت در،
خنده‌ها را بر جانمان نقش کن.

خدایا آدم که تو خلق کردی به انگشت هنر،
هزاران آرزوی ناپرورده دارد.
از میان ابرهای تیره و تار،
آرزوهایش وصلند به آن ریشه‌ که حقیقت دارد.
باد می‌آید در میان شاخه‌ها زوزه کنان،
آرزوها را با خود می‌برد به آسمان.
خدایا؛
آن آرزوها که در‌ میان ابرها گم کرده‌ایم،
باز آر که به آرزو زنده‌ایم.

شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
#شعر هراسناکم من

من آرام و نرم،
چونان ابری بی باران، مسکوت،
چون اشکی گرم بر صورتی تکیده.
نه به آواز بی هنگام ِمرغ ِشب،
نه به قهر آسمان،
نه به خشم باران،
نه به سایه های سرد،
بلکه به افکاری پریشان و مضطرب،
به دل های رمیده از بی مهری دیگران،
به قلم های شکسته،
به لبخند های یخ بسته بر چهره،
به بوی برخاسته ی خاک از قدم نا اهلان،
به نگاه هایی از سر تحقیر،
به مرگِ سگان ولگرد،
به قضاوت هایی از سر عادت

به قصه های تلخ ناشنیده که کس نیست راوی‌گر آنان،
به افکاری زندانی شده،
به خشم دوباره ی تاریخ وترس از گورستان‌های لبریز از زندگان،
که
همچنان داشتند حلقه‌های عاشقانه بر سر انگشتان
در هراسم
که ربوده‌اند،خواب شبانه از چشمانم.
من افتاده در ته گودال،
دست و پا می‌زنم،
هراسان،
تا
بلکه روزنی،
راهی،
شیاری،
در پشت دیوار نا امیدی،
بشکند حصار غم آلود مرا.

🖊 شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
✍️ #شعر؛ لباس کوردی تجلی طبیعت خدایی

طبیعت سخت کوهستان
بر قامت کوردها
لباسی آزاد، کمربندی محکم نهاد

کوردها که از نسل کاوه‌ی آهنگرند،
می‌نگارند نمادش تا ابد بر جسم و جان،
می نشیند زیبا بر تن هر پیر و جوان

کوردها لباسی آزاد و رها،
به تن دارند از همه رنگ.
رنگ های زیبا در لباسشان،
سخن‌ها می‌گویند از طراوت روحشان
رهایی در لباسشان،
حکایت دارد از گام‌های آنان بر سختی زمین هایشان

کوردها که تن به کوه داده‌اند،
در دل کوه ‌دانه‌‌ها کاشته‌اند،
نان به زور بازو خورده‌اند،
سر به سنگ نهاده‌اند،
تن به خواری نداده‌اند،
رهایی ز هر بند پیشه کرده‌اند،
هنر از کوه آموخته‌اند،
لباسی رها پوشیده‌اند.

آن لباس زیبا که تو جامه‌ی چوپانی نهادی نام،
گر چه چوپان بر سر ما جای دارد،
لباس قوم آریایی است که کورد نام دارد..

🖊شعر از؛ بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
#معرفی_کتاب📚📚

#کمدی_الهی

که شامل عناوین #دوزخ، #برزخ و #بهشت می شود، روایتی بلند در قالب #شعر است که نگارش آن به قلم #دانته_آلیگری، در سال 1304 میلادی آغاز شد و تا یک سال قبل از مرگ دانته، یعنی در سال 1321 میلادی به طول انجامید.

این کتاب، به شکل گسترده به عنوان برجسته ترین اثر در ادبیات #ایتالیا شناخته می شود. #کمدی_الهی، داستان سقوط #دانته به #دوزخ به همراهی راهنمایی به نام #ویرجیل، عروج او به برزخ و ملاقاتش با معشوقه اش و در نهایت، رسیدن او به #بهشت را روایت می کند. این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات به مسائلی چون #ایمان، #آرزو و روشن ضمیری می پردازد و با ارائه ی تصاویری خیره کننده و به یاد ماندنی از دنیای بعد از مرگ، قصه ی تمثیلی شگفت آور و تکان دهنده ای از مسیر سعادتمندی بشر است.

💡#ناوەندی_ڕۆشنبیری_چراخانە
📚@chraxana
👍5👎2
#معرفی_کتاب📚📚

#کمدی_الهی

که شامل عناوین #دوزخ، #برزخ و #بهشت می شود، روایتی بلند در قالب #شعر است که نگارش آن به قلم #دانته_آلیگری، در سال 1304 میلادی آغاز شد و تا یک سال قبل از مرگ دانته، یعنی در سال 1321 میلادی به طول انجامید.

این کتاب، به شکل گسترده به عنوان برجسته ترین اثر در ادبیات #ایتالیا شناخته می شود. #کمدی_الهی، داستان سقوط #دانته به #دوزخ به همراهی راهنمایی به نام #ویرجیل، عروج او به برزخ و ملاقاتش با معشوقه اش و در نهایت، رسیدن او به #بهشت را روایت می کند. این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات به مسائلی چون #ایمان، #آرزو و روشن ضمیری می پردازد و با ارائه ی تصاویری خیره کننده و به یاد ماندنی از دنیای بعد از مرگ، قصه ی تمثیلی شگفت آور و تکان دهنده ای از مسیر سعادتمندی بشر است.

💡#ناوەندی_ڕۆشنبیری_چراخانە
📚@chraxana
👍5
#شعر_شب های_طولانی

وقتی صدای ضجه‌های سپیده در حصارِ غم آلودِ شبِ سیاه پنهان است،
وقتی آوازها اسیرِ دلتنگی‌های ناخواسته‌اند،
وقتی خورشید،
محوِ ناکامی‌های همیشگی
و
محصورِ ستاره‌های بی‌نور است،
وقتی درد‌ها را بر اندامِ من زیبا دوخته‌اند،
وقتی شعرِ من جان از واژه‌های سرد دارد،
شب طولانی است.

وقتی از ابر تا سرزمین من فرسنگ‌ها فاصله است،
خروشِ صاعقه وفریادِ رعد،
خاموش گشته‌ است.
وقتی رهایی در دالانِ افکارِ کهن پر و بالش بسته است،
وقتی خانه‌ی دوست نزدیک اما دور است،
وقتی دوزخ در میان خنده‌ها، لباسِ رنگینِ من است،
شب طولانی است،

وقتی خواب‌ها سقوط در گردابِ تباهی است،
وقتی ناامیدی رنگ از رخسارِ زیبا برده است،
وقتی دستی از پشت ، صحنه گردانِ صحنه‌های مرگ و زندگی است،
وقتی گل‌ها پژمرده‌اند و بوی باروت پر می‌کند فضا را،
وقتی از پسِ‌گره‌های فراوان،
فرصت نگریستن نیست به خود،
کاش می‌شد، رفت
مرگ را
از سرِ بقالی کوچه خرید.

بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍30👎9🔥4😢1
#شعر_شب//

مرگ آرزوها

آرزوها را که در زنجیر بودند،
به پای هر یک قفلی سنگین بسته بودند،
در خودم کشتم،
بی آنکه بدانم،
درونم سراسر گورستان می شود.

چه زخم های عمیقی،
بر جسم من ماندگار است،
از فریاد یک انسان زیر شلاق،
از غم مردمانی دنبال نان،
از خشکی دریاچه،
از غارت خاک،
از مرگ جنگل‌،
از خاموشی آواز قناری،
از سکوتِ یک شهر.

مردگانی را می‌بینم ۰
که
راه می‌روند در خیابان سراسر آشوبِ شهر،
نگاه ها با هم آشنا،
دست‌ها دور از هم،
سایه‌ها سنگین.

چراغ ها در شهرِ ما مدت هاست خاموشند
و
فریادها همچنان بی صدا.

می دانم چرا غمگینم،
می دانم چرا غرق در امواجِ سکوتم.
فانوسم را شکسته‌اند
و
من خسته از راه رفتن به تنهایی،
به دنبال خاموشی آتشی که دودش از سوختنِ جان ‌هایی است
که
از تنِ ما به یغما برده‌اند.

بشارت پرمه

پیرانشهر رووداو
🆔: @piranshahrrudaw
👍339👎4