ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم
گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم
شهریار / شـــعر پارسی
عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم
گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم
شهریار / شـــعر پارسی
❤17👍2👏1
پرسید که چونی ز غم و دردِ جدایی؟
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
بیم است چو شرحِ غمِ عشقِ تو نویسم
کآتش به قلم درفتد از سوزِ درونم
سعدی / شـــعر پارسی
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
بیم است چو شرحِ غمِ عشقِ تو نویسم
کآتش به قلم درفتد از سوزِ درونم
سعدی / شـــعر پارسی
🕊9❤2👍2
دل دگر با که سپارم؟ که تو در جانِ منی
جان دگر با که فشانم؟ که تو جانانِ منی
هنری نیست جز اینم، ز چه پنهان سازم؟
گو همه خلق بدانند تو جانان منی
گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است؟
تو بدین طلعتِ افروخته برهان منی
نشاط اصفهانی / شـــعر پارسی
جان دگر با که فشانم؟ که تو جانانِ منی
هنری نیست جز اینم، ز چه پنهان سازم؟
گو همه خلق بدانند تو جانان منی
گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است؟
تو بدین طلعتِ افروخته برهان منی
نشاط اصفهانی / شـــعر پارسی
❤7👍1
👍7❤3
داد دهی ســـاغر و پیمــــانه را
مایه دهی مجلس ومیخانه را
مست کنی نرگس مخمــور را
پیش کشی آن بــت دردانه را
جز ز خداوندی تــو، کی رسد
صبر وقرار این دل دیوانه را
مولانا / شـــعر پارسی
مایه دهی مجلس ومیخانه را
مست کنی نرگس مخمــور را
پیش کشی آن بــت دردانه را
جز ز خداوندی تــو، کی رسد
صبر وقرار این دل دیوانه را
مولانا / شـــعر پارسی
👍6🔥3❤1
عشقی که ز من دود برآورد این است
خون میخورم و به عشق درخورد این است
اندیشهٔ آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمیرسد درد این است
خاقانی / شـــعر پارسی
خون میخورم و به عشق درخورد این است
اندیشهٔ آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمیرسد درد این است
خاقانی / شـــعر پارسی
👍6👏1
از آتش دل گدازه می گیرد عشق
وز حادثه رنگ تازه می گیرد عشق
این مستی و تردستی و گستاخی را
گویا ز شما اجازه میگیرد عــشــق
قیصر امینپور / شـــعر پارسی
وز حادثه رنگ تازه می گیرد عشق
این مستی و تردستی و گستاخی را
گویا ز شما اجازه میگیرد عــشــق
قیصر امینپور / شـــعر پارسی
👍6❤4
نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست
شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست
حسین منزوی / شـــعر پارسی
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست
شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست
حسین منزوی / شـــعر پارسی
👍8❤3
دلبـــرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سـروران، بر در سـودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلـقی اندر طلـبت غـرقه دریای غـــمند
سعدی / شـــعر پارسی
سـروران، بر در سـودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلـقی اندر طلـبت غـرقه دریای غـــمند
سعدی / شـــعر پارسی
❤5👍5
من شبگرد غزل سوخته از خود نالم
که دلم در قفس خاطره ها زنجیر است
من و اینکوچهی بن بست، تورا کم داریم
ترسم آنلحظه بیائیکهجوانت، پیراست
شهریار / شـــعر پارسی
که دلم در قفس خاطره ها زنجیر است
من و اینکوچهی بن بست، تورا کم داریم
ترسم آنلحظه بیائیکهجوانت، پیراست
شهریار / شـــعر پارسی
❤8🔥3👍1
در ظاهر اگر دست نظر کوتاه است
دل را همه جا یاد تو خضر راه است
از روز و شبم وصل تو خاطر خواه است
خورشید گواه است و سحر آگاه است
خاقانی / شـــعر پارسی
دل را همه جا یاد تو خضر راه است
از روز و شبم وصل تو خاطر خواه است
خورشید گواه است و سحر آگاه است
خاقانی / شـــعر پارسی
❤7👍2🔥1
بدیدم طاق ابرویت دلم شد مبتلای تو
به شوخی میبرد دل را تو دانی وخدای تو
اگر مطلب تو را این است که من در حسرتت مُردم
مرا صد جان اگر باشد همه سازم فدای تو
جامی / شـــعر پارسی
به شوخی میبرد دل را تو دانی وخدای تو
اگر مطلب تو را این است که من در حسرتت مُردم
مرا صد جان اگر باشد همه سازم فدای تو
جامی / شـــعر پارسی
👍10❤1🔥1
جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیست
سوگند خورَم من ، که بجای تو کَسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسَم نیست
در عشق نمیدانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسَم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگدلی جانا، جای نفسم نیست
سنایی / شـــعر پارسی
سوگند خورَم من ، که بجای تو کَسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسَم نیست
در عشق نمیدانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسَم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگدلی جانا، جای نفسم نیست
سنایی / شـــعر پارسی
👍5❤2
👍8🔥1
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
مولانا / شـــعر پارسی
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
مولانا / شـــعر پارسی
❤7👍1👏1
بستگی در کار هر کس هست، بگشاید به صبر
یک کلید است و هزاران قفل از آن وا میشود!
کلیم کاشانی / شـــعر پارسی
یک کلید است و هزاران قفل از آن وا میشود!
کلیم کاشانی / شـــعر پارسی
❤6👍4👌1
خوش دولتی است با دوست، شـامـی سَحَـر نمودن
بـا شیشههایِ پُـر مِـی، در خـانـههایِ خالـی
نـوعی خبـوشانی / شـــعر پارسی
بـا شیشههایِ پُـر مِـی، در خـانـههایِ خالـی
نـوعی خبـوشانی / شـــعر پارسی
👍5❤4🔥1👏1
❤8👍1🔥1
👍8🔥1