میان بوسه گریزان مباش از چنگم
به من ببخش که بیطاقتم که دلتنگم
شراب سرخی و من جام شیشهای بنگر!
که بیحضور تو از چهره میپرد رنگم
حسین دهلوی / شـــعر پارسی
به من ببخش که بیطاقتم که دلتنگم
شراب سرخی و من جام شیشهای بنگر!
که بیحضور تو از چهره میپرد رنگم
حسین دهلوی / شـــعر پارسی
❤6👍2
سد خانهی دین سوخت به هر رهگذر از تو
کافر نکند آنچه تو کردی ، حذر از تو
بی رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس
پیکان جفا چند خورم بر جگر از تو
آن کس که برآورد مرا از چو تو نخلی
یارب نخورد در چمن عمر بر از تو
ای قاصد از آن همسفر غیر خبر چیست
مشتاب که معلوم کنم یک خبر از تو
وحشی چه دهی شرح به ما حرف غم خویش
ما نیز اسیریم به سد غم بتر از تو
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
کافر نکند آنچه تو کردی ، حذر از تو
بی رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس
پیکان جفا چند خورم بر جگر از تو
آن کس که برآورد مرا از چو تو نخلی
یارب نخورد در چمن عمر بر از تو
ای قاصد از آن همسفر غیر خبر چیست
مشتاب که معلوم کنم یک خبر از تو
وحشی چه دهی شرح به ما حرف غم خویش
ما نیز اسیریم به سد غم بتر از تو
وحشی بافقی / شـــعر پارسی
👍7
عمر منی به مختصر،
چون که ز من نبود اثر
زنده نمی شدم اگر...
از دم ِ جان فزای تو
حسين منزوی / شـــعر پارسی
چون که ز من نبود اثر
زنده نمی شدم اگر...
از دم ِ جان فزای تو
حسين منزوی / شـــعر پارسی
👍5❤2
یک شهر پر از خوبان، ده باغ پر از گلها
صد جای نَهَم دیده، دلدار همان در دل
امیرخسرو دهلوی / شـــعر پارسی
صد جای نَهَم دیده، دلدار همان در دل
امیرخسرو دهلوی / شـــعر پارسی
👍7
چون کلافی گَشتهام، سر در گُم اَندر حالِ خود
هر چه میبافم، گِرِه میافکنم در فالِ خود
ندا دارابیان / شـــعر پارسی
هر چه میبافم، گِرِه میافکنم در فالِ خود
ندا دارابیان / شـــعر پارسی
👍7
👍8
👍8
❤7
با روی تو آفتاب صافی تیره است
با لعل لبت شراب صافی تیره است
تاریکی آب صافی از سیل نبود
در جنب رخ تو آب صافی تیره است
اوحدی / شـــعر پارسی
با لعل لبت شراب صافی تیره است
تاریکی آب صافی از سیل نبود
در جنب رخ تو آب صافی تیره است
اوحدی / شـــعر پارسی
❤5👍1
تارهایِ زلف را ای شوخ بر گردن مپیچ
رشته بر آن دستهیِ گل از رگ جانها ببند
تار زلفت را به صیدِ دیگری ضایع مکن
هرچه میماند ز بالِ ما به پای ما ببند
کلیم کاشانی / شـــعر پارسی
رشته بر آن دستهیِ گل از رگ جانها ببند
تار زلفت را به صیدِ دیگری ضایع مکن
هرچه میماند ز بالِ ما به پای ما ببند
کلیم کاشانی / شـــعر پارسی
👍6🔥1
❤5🔥1
آن تُرک پری چهره که دوش از بَرِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت
ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
حافظ / شـــعر پارسی
آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین
کس واقفِ ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غمِ هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت
احرام چه بندیم؟ چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم؟ چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سرِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنجِ تو ز قانونِ شفا رفت
ای دوست به پرسیدنِ حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دارِ فنا رفت
حافظ / شـــعر پارسی
🕊6❤4👍3
مـــن به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
زندگی رسم خوشایندی است
پرشی دارد اندازه عشــــــق.
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
و به بوییدن یک بوته بابونه
زندگی رسم خوشایندی است
پرشی دارد اندازه عشــــــق.
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
❤6🕊3
گر مِیفروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند
ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاوَرَد، که جهان پُربلا کند
حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان
گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند
گر رنج پیشآید و گر راحت ای حکیم
نسبت مَکُن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانهای که رَهِ عقل و فضل نیست
فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟
مطرب بساز پرده که کس بیاجل نمرد
وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند
ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند
جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسیدَمی کجاست که احیایِ ما کند؟
حافظ / شـــعر پارسی
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند
ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاوَرَد، که جهان پُربلا کند
حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان
گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند
گر رنج پیشآید و گر راحت ای حکیم
نسبت مَکُن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانهای که رَهِ عقل و فضل نیست
فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟
مطرب بساز پرده که کس بیاجل نمرد
وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند
ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند
جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسیدَمی کجاست که احیایِ ما کند؟
حافظ / شـــعر پارسی
❤9👍3🔥1
👌8❤2
👍6❤5
خورجین شخصی را دزدیدند
و اموال او که درون خورجین بود
بر باد رفت
مردمان بگفتند:
سوره یاسین بخوان که
با خواندن آن مال پیدا بشود
مالباخته بگفت:
کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود.
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
و اموال او که درون خورجین بود
بر باد رفت
مردمان بگفتند:
سوره یاسین بخوان که
با خواندن آن مال پیدا بشود
مالباخته بگفت:
کل قرآن به یکجا درون خورجینم بود.
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁17👍6👌2
فریدن فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
فردوسی / شـــعر پارسی
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
فردوسی / شـــعر پارسی
❤14👍2