شعر پارسی
50.4K subscribers
874 photos
101 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
گاهگاهی که دلم می‌گیرد
پیش خود می‌گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می‌آرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت...
سال‌ها هست که از دیده‌ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز...

حمید مصدق /
شـــعر پارسی
126
اینجا جواب نامه‌ی عاشق تغافل است
بیهوده انتظار خبر‌ می‌کشیم ما...

بیدل دهلوی /
شـــعر پارسی
11
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
17👌2😁1
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم
روز خود با شب غم دست‌ در آغوش کنیم

دوش، شب در خمِ گیسوش به‌پایان آمد
امشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیم

شهریار /
شـــعر پارسی
15
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زنده‌ام می‌کند آخر خبر خنده تو


حسین صیامی / شـــعر پارسی
17😁4👍3🔥1
هرکس هوس سخن‌فروشی داند
من بنده‌ی آنم که خموشی داند

مولانا /
شـــعر پارسی
27👍1
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردایِ دگر

عماد ‌خراسانی
/ شـــعر پارسی
🔥104
سرآشپز: حواست به کار نیست، تو عاشقی، یه عاشق غمگین

سابرینا: از کجا معلومه؟

سرآشپز: یه خانم عاشقِ شاد غذا رو میسوزونه، یه عاشق غمگین یادش میره اجاق رو روشن کنه

سابرینا
32😭5🕊3👍1😁1
آن یکی خر دﺍشت، پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر رﺍ در ربود!

کوزه بودش، آﺏ می‌‌نامد به دست
آب رﺍ چون یافت، خوﺩ کوزه شکست!

مولانا /
شـــعر پارسی
14👌5👍1
این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد
وقتی که چشم‌های تو، فرمان ایست داد

بوی کدام برگِ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه، دست به غارت که می‌گشاد

شیرازه‌ی امید،‌ که از هم گسسته شد
یک برگ نیم‌سوز به دست من اوفتاد

نامت سیاه مشقِ ورق پاره‌ی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد!

تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامه‌های کاغذی‌ام آوری به یاد

در بی‌نهایت است که شاید به هم رسند
یک روز این دو خط موازی در امتداد

تا خویش را دوباره ببینم، هر آینه
چشم تو باد و آينه‌ی دیگرم مباد

بر جای جای دشنه‌ی او بوسه می‌دهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخم‌ها نداد

غمگین در آستانه‌ی کولاك مانده‌ام
تا کی بدل به نعره شود مویه‌های باد

حسین منزوى / شـــعر پارسی
10
یا دست رفاقت نده و دست نگهدار
یا تا تهِ خط، حرمت این دست، نگهدار

علیرضا قنبری /
شـــعر پارسی
17👏4🔥1😁1🕊1
نسیمِ زلفِ جانان کو که چون برگِ خزان‌دیده
به پایِ سروِ خود دارم هوای جان‌فشانی را

شهریار /
شـــعر پارسی
3
شوره‌زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق
حنظل افلاک را چون نار خندان کرد عشق

خاک را چون مرغ عیسی شهپر پرواز داد
آسیای چرخ را بی آب، گردان کرد عشق

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
10😁1
می‌شوم بیدار و می‌بینم کنارم نیستی
حسرتت سر می‌گذارد بی تو بر بالینِ من

حسین ‌منزوی /
شـــعر پارسی
8
آمدنِ بهار و از رفتنِ دی
اوراقِ وجودِ ما همی گردد طِی

مِی خور، مَخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش مِی

خیام /
شـــعر پارسی
10
نور دو دیده منی دور مشو ز چشمِ من
شعله سینه منی کم مکن از شرارِ من

یارِ من و حریفِ‌ من،خوبِ من و لطیفِ من
چستِ‌ من و ظریفِ‌ من، باغِ‌ من و بهارِ من

مولانا / شـــعر پارسی
10
تا هم‌قدم شدیم، خیابان تمام شد
آوازِ عاشقانه‌ی باران تمام شد

در شهر‌، ردّ گم شدنت را قدم زدم
در جستجوی عطر تو تهران تمام شد

وقتی به ما رسید، خدا انقلاب کرد
دوران حکم‌رانی شیطان تمام شد

در انتظارِ گرمی پیراهنِ تنت
آنقدر یخ زدم که زمستان تمام شد

تا خواستم فرار کنم از خیالِ تو
سلّولِ انفرادی زندان تمام شد

تا حافظ از تفأّلِ زیبایی تو گفت
فالِ وصالِ فال‌فروشان تمام شد

وارونه شد جهانِ پریشانِ دیشبم
تا هم‌قدم شدیم، خیابان شروع شد ...

رضا قاسمی / شـــعر پارسی
17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قول بده که خواهی آمد، اما هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود.
دیگر نمی‌توانم اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم.
من خو کرده‌ام به این انتظار،
به این پرسه زدن‌ها در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی‌
من چشم به راه چه کسی بمانم؟


رسول یونان / شـــعر پارسی
10😁5😭4🔥1
خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان به نرمی می‌خزيد
روی کاشی‌های ايوان دست نور
سايه‌هامان را شتابان می‌کشيد

موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حرير ابرها
پرده‌ای نيلوفری افکنده بود

دوستت دارم خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب‌های من
ليک گویی در سکوت نيم‌روز
گم شد از بی‌حاصلی آوای من

ناله کردم: آفتاب... ای آفتاب
بر گل خشکيده‌ای ديگر متاب
تشنه‌لب بوديم و او ما را فريفت
در کوير زندگانی چون سراب

در خطوط چهره‌اش ناگه خزيد
سايه‌های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او

آه... کاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می‌شديم
کاش با خورشيد می‌آميختيم
کاش همرنگ افق‌ها می‌شديم.

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
12
آن‌قدر در برابر باد ایستاده‌ام
کز نسج‌هایم
بوی ز هم گسستن خاک و گیاه می‌آید.

محمد مختاری /
شـــعر پارسی
15