شعر پارسی
56.1K subscribers
761 photos
80 videos
2.95K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
صدا، صدا، صدا،
تنها صداست که می‌ماند...!

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
👍7
‌در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت

مولانا / شـــعر پارسی
👍61
‌منِ خسته ،
چون ندارم نفسی قرار بی تو...
به کدام دل صبوری کنم
ای نگار بی تو...؟!

سعدی / شـــعر پارسی
👍32😁2
‌گر مرا ترک کنی
من زِ غمت می سوزم ،
آسمان را به زمين
جان خودت می دوزم،
گر مرا ترک کنی
ترک نفس خواهم کرد،
بی وجود تو بدان
خانه قفس خواهم کرد...

شهریار / شـــعر پارسی
🔥7😭53👍1
در آغوشِ
این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایه‌ی حیات
من است...

فریدون مشیری / شـــعر پارسی
👍6
ای که گفتی:
«جان بده تا باشدت آرام جان»
جان به غم‌هایش سپردم، نیست آرامم هنوز

حافظ / شـــعر پارسی
4👍2
حماسه در شعر مولانا
#رضا_براهنی
طلا در مس
ص۱۷۵و ۱۷۶


این سخن که فقط يك نوع شعر حماسی وجود دارد و آن شعری است که از پهلوان‌ها و قهرمان‌ها و حوادث پهلوانی در آن سخن گویند سخت بی‌معنی به نظر می‌آید؛ چرا که بعضی از شاعران هرگز سخن از پهلوان و قهرمان نمی‌دانند ولی شعرشان حماسی است.

شعر حماسی گاهی شعری است در جهت انبساطی حتی به تعبیری که عرفا از این کلمه می‌کنند. برداشت حماسی در شعر برداشت پرشور و جذبه و رقص‌انگیزی است در میان اشیا. شعر حماسی یعنی حلولی انبساطی و پر نیرو در موجودیت اشیا، طوری که همه چیز چهره بالنده و با نشاط یابد. اگر «فردوسی» در شکل ظاهری شعرش و در انتخاب مضامین، شاعری حماسی است مولوی از نظر معنوی و شکل باطنی و برداشت ذهنی، شاعر حماسی دیگری است.

گرچه فردوسی از نظر برداشت در همان مضامین خودش روح کاملاً حماسی نشان می‌دهد، ولی مولوی از نظر رفتاری که با اشیا می‌کند در قطبی دیگر نوعی خصوصیت حماسی را روشن می‌دارد. مثلا مولوی در برابر حافظ، که اغلب شاعری تغزلی است، روحی حماسی دارد. عشق مولوی در انتها ممکن است همان عشق حافظ باشد ولی راهی که او برای ارائه عشق بر می‌گزیند، راهی دیگر است. عشق در مولوی وجود دارد ولی عشقی است انبساطی و شور‌انگیز و خلاق که همه چیز را از برابر خود می‌روبد و می‌برد و در معشوق با معبود مستحیل می‌کند.

عشقِ مولوی عشقی حماسی است چرا که بعضی شاعران روحاً حماسی هستند و تمام قدرت آفرینش خود را در کلام حماسی خود نشان می‌دهند. نمونه کاملش در شرق مولوی است و در غرب سن ژون پرس.

مولوی و سن ژون پرس به هر چه دست می‌زنند، طلای شعر می‌شود. انتخاب واژه و شیء به آن معنی که برای شاعران دیگر مطرح است برای این دو هیچ اهمیتی ندارد. تمام اشیا ناگهان اسم پیدا می‌کنند و به صورت شعر در می‌آیند. این دو شاعر ارواح بزرگی دارند و هر دو آفرینندگان بزرگ هستند. قدرت تخیلشان بد و خوب در طبیعت ماده و طبیعت آدمی نمی‌شناسد. سن ژون پرس اغلب اوقات و مولوی در همه حال به گرد خویش می‌چرخند و هر چه بر زبان می‌آورند شعر است و قدرت واقعی همین است.



کانال ادبی ویر


@vir486
👍6🔥1
دیگر منتظر کسی نیستم هر که آمد...
ستاره از رویاهایم دزدید هرکه آمد...
سفیدی از کبوترانم چید هرکه آمد...
لبخند از لبانم برید دیگر منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته ام...

رسول یونان / شـــعر پارسی
👍4
نه دلی ماند و نه دینی ز پیِ غارت عشق
آه ازین فتنه که برخاست ، امان ای ساقی...

هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
4👍2
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

مولانا / شـــعر پارسی
5👍5
‌خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایقِ دیدار تو نیست ...!

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
3👍1
‌‌خوابِ شبم ربوده‌ای، مونسِ من تو بوده‌ای
دردْ توام نموده‌ای، غیرِ تو نیست سودِ من

مولانا / شـــعر پارسی
7
‌تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?!
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

علی صفری / شـــعر پارسی
🔥10👍4
‌زندگی
لبخندی‌ است که نشسته
به لبان من و تو...!

سهراب سپهری / شـــعر پارسی
7👍1
اسرار غمش گفتم در سینه نگه دارم
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها

مولانا / شـــعر پارسی
👍62
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دیگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
👍7
من ز فکر تو حتی به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته ی ...

سعدی / شـــعر پارسی
7👍2
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

محمدعلی بهمنی / شـــعر پارسی
3👍2
شه نوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار ؟
من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟

تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند،
تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار..؟

شهریار / شـــعر پارسی
6👍2
ای که همه نگاهِ من، خورده گره به روی تو
تا نرود نفس زِ تن، پا نکشم زِ کوی تو ...!

حسین منزوی / شـــعر پارسی
13👍1