آموزشکده توانا
51.1K subscribers
39.2K photos
41K videos
2.56K files
21.3K links
کانال رسمی «توانا؛ آموزشکده جامعه مدنی»
عكس،خبر و فيلم‌هاى خود را براى ما بفرستيد:
تلگرام:
t.me/Tavaana_Admin

📧 : info@tavaana.org
📧 : to@tavaana.org

tavaana.org

instagram.com/tavaana
twitter.com/Tavaana
facebook.com/tavaana
youtube.com/Tavaana2010
Download Telegram
جمهوری اسلامی همدست حماس در جنایت هفتم اکتبر و قاتل شهروندان ایران به بهانه‌های واهی

✍️شهلا شفیق، نویسنده ایرانی

شهلا شفیق، نویسنده و پژوهشگر ایرانی، در دومین سالگرد جنایت هفت اکتبر، یادداشتی به شرح زیر نوشته است:

«امروز دومین سالگرد پوگروم هفتم اکتبر است که جنگ غزه را رقم زد. و جمهوری اسلامی، که همدست حماس در این جنایت فاجعه‌بار بوده، هفته‌هاست بر تعداد اعدام شهروندان به بهانهٔ جاسوسی برای اسرائیل افزوده است.

سرگذشت یکی از قربانیان، بابک شهبازی، چهل‌و‌چهار ساله و پدر دو فرزند، به روشنی بیانگر سرشت رذیلانهٔ این سیاست است. تنها جرم بابک نوشتن نامه‌ای به ولودیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهور اوکراین، برای حمایت از مبارزهٔ مردم آن سرزمین بود که محمل بازداشتش شد. پس از آن، اعتراف‌گیری زیر فشار برای اثبات اتهام «جاسوسی».

دریغا که صدای بابک شهبازی در افشای این سناریوی دروغ، که برای دیگر متهمان نیز به کار گرفته می‌شود، به جایی نرسید. جمهوری اسلامی از این قتل‌ها هدفی دوگانه را دنبال می‌کند: از یک‌سو پوشاندن واقعیت فساد گسترده در حکومتش، که زمینهٔ نفوذ اسرائیل در دستگاه‌های اطلاعاتی را فراهم کرده است؛ و از سوی دیگر، توجیه سیاست تباهش در نابود کردن اسرائیل که به همدستی در پوگروم هفتم اکتبر انجامیده و جنگ را به درون کشور کشانده است.

حال آن‌که ملت ایران عمیقاً خواهان زندگی در صلح و آزادی است. آیا خاطرهٔ خونین قربانیان هفتم اکتبر، جنگ غزه و قتل‌های سیاسی در ایران، ما را به یادآوری نقش جمهوری اسلامی در این فجایع بی‌پایان دعوت نمی‌کند؟»


#نه_به_جمهوری_اسلامی #نه_به_اعدام #بابک_شهبازی #اسماعیل_فکری #محسن_لنگرنشین #باری_مدنی_توانا


@Tavaana_TavaanaTech
👍273
وقتی نوستالژی بوی شکنجه گرفت
✍️مسعود علیزاده

ماشین اصلاح دستی برای ما دهه شصتی‌ها یادآور روزهای کودکی است؛ روزهایی که پیش از بازگشایی مدارس، ناچار بودیم موهایمان را از ته بزنیم. آن زمان هنوز از ماشین‌های برقی خبری نبود و سلمانی‌ها با همان ماشین‌های دستی موها را می‌تراشیدند.هرگز تصور نمی‌کردم روزی همین ابزار ساده‌ کودکی، در جایی به نام کهریزک وسیله‌ای برای شکنجه‌ی انسان شود.

بارها در روایت‌هایم نوشته‌ام که در بازداشتگاه کهریزک چه بر ما و کشته‌شدگان گذشت: از عریان‌کردن در برابر یکدیگر، از شکنجه‌های گروهی، از شب‌هایی که دود گازوئیل را به قرنطینه می‌فرستادند تا نفس‌کشیدن آرزو شود؛ از کتک‌ها، تحقیرها و نعره‌هایی که در تاریکی گم می‌شدند.
اما این‌بار می‌خواهم از ماشین دستی سلمانی بنویسم ، از لحظه‌ای که نوستالژی کودکی‌ام بدل به ابزار شکنجه شد.

یک روز پیش از انتقال ما به زندان اوین، طبق معمول، با فریاد و ضرب‌وشتم ما را به حیاط داغ و روی آسفالت سوخته بردند؛ پا برهنه، در صف‌های تحقیر. در میانه‌ی شکنجه‌ی همیشگی. سرهنگ کمیجانی رئیس بازداشتگاه فریاد زد:
موهایشان را سریعآ از ته بزنید!

لحظه‌ای بعد چند ماشین اصلاح دستی آوردند؛ همان‌هایی که زمانی بوی کودکی و مدرسه می‌دادند حالا در دستان شکنجه‌گران می‌درخشیدند. تیغه‌ها کند و زنگ‌زده بودند. افسران نگهبان و چند مجرم خطرناک از جمله ممد طیفیل مأمور اجرای دستور شدند.

اما این تراشیدن اصلاح نبود؛ شکنجه بود. تیغه‌های کند، موها را نمی‌بریدند، از ریشه می‌کَندند. صدای ناله‌ی بچه‌ها با تق‌تق ماشین‌ها در هم می‌آمیخت. پوست سرمان زخم می‌شد، خون می‌آمد، اما جرأت اعتراض نبود بیرون صف، لوله و چوب در انتظارمان بود.

پیش‌تر، از ضربات قفل‌کتابیِ ممد طیفیل سرم از چند جا شکسته بود و درد را تا مغز استخوان حس می‌کردم. حالا ماشینِ دستیِ زنگ‌زده با تیغه‌های کُندش زخم‌هایم را می‌درید و موهایم را از پوست می‌کَند. فریادها از هر سو برمی‌خاست، اما گوشی نبود که بشنود.

میان آن همه درد، جوانی بود با موهای بلند. با التماس گفت:خواهش می‌کنم موهایم را از ته نزنید، یک ماه دیگر عروسی دارم.اما التماسش خریدار نداشت. موهایش را از ته با شکنجه تراشیدند و اشک تحقیرش بر آسفالت داغ چکید.

جاویدنام محسن روح‌الامینی که موهای بلندی داشت؛ وقتی نوبت به او رسید رو به شکنجه گران کرد و گفت: شاید اینجا بتوانید موهایم را بزنید، اما عقیده‌ام را هرگز نمی‌توانید بتراشید و عوض کنید.

کلامِ شجاعانه محسنِ شجاع و قهرمانم هنوز در گوشم می‌پیچد؛ جمله‌ای که با خون و شرافت ادا شد.

در میان هیاهوی جمعیت و ناله‌ها، چشمم به پسر جوانی افتاد به نام پیمان شهنایی؛ سر و صورتش غرق در خون بود. شکنجه‌گران نیروی انتظامی عمداً هنگام تراشیدن موی سرش با ماشین دستی گوشش را بریدند. خون از سر و صورتش می‌جوشید و نگاهش میان درد و خشم شعله‌ور بود، نگاهِ کسی که با وحشی‌گری مستقیم روبه‌رو شده است.

ساعت‌ها گذشت، سر همگی ما از ته تراشیده شد. پوست سرها زخمی و خونی، موهایمان کنده، و روح‌هایمان تا مغز استخوان خراشیده بود. همان ماشین دستی که روزی بوی کودکی و مدرسه می‌داد حالا در کهریزک بوی خون، تحقیر و بی‌عدالتی می‌داد.

آن روز آموختم: می‌توان بدن را شکست، اما باور را نه. می‌توان مو را برید، اما اندیشه را نه.می‌توان انسان را به خاک انداخت، اما شرف را هرگز نمی‌توان پایین کشید.

بازداشتگاه کهریزک پایانِ کودکی بود؛ جایی که نوستالژی به شکنجه بدل شد و خاطره به داغ. اما ما زنده ماندیم، زنده برای روایت، زنده برای مقاومت. تا بگوییم: حتی با کندترین تیغه‌ها و تاریک‌ترین دستان هم نمی‌توان شعله‌ی اندیشه‌ی انسان را خاموش کرد.

#بازداشتگاه_کهریزک
#محسن_روح_الامینی
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔4511🕊3👎1

در این دو تصویر، تمام فاصله‌ی میان انسانیت و بی‌رحمی نقش بسته است. یکی جان داد تا حقیقت بماند و دیگری زنده است تا کشتار ادامه یابد.

در یک سوی تصویر، امیر جوادی‌فر قرار بود با نامزدش لبخند زندگی و عشق را در روز ازدواجشان تجربه کند. جوانی با چشمانی پر از امید، دلی که برای فردا می‌تپید و لبخندی که باید شادترین روز زندگی را رقم می‌زد.

یادم هست روزی پدر امیر را دیدم؛ کنار خانه‌ای نیمه‌کاره که در حال ساخت بود، ایستاده بود و اشک می‌ریخت. پرسیدم چرا می‌گریید؟ پاسخ داد: این خانه را پیش‌خرید کرده بودم برای امیر و لبخند، تا بعد از عروسی‌شان در همین خانه زندگی کنند. اما سرنوشت این شادی را از آن‌ها ربود.

امیر، نه در تالار جشن بلکه در تاریکی بازداشتگاه کهریزک، مظلومانه جان سپرد؛ امیری که بینایی چشمش را از دست داده بود و با تمام وجود چشم‌هایش را از مادرش می‌خواست. زیر ضربات شکنجه، با لبانی تشنه و در حسرت جرعه‌ای آب، تنها و بی‌دفاع اما وفادار به حقیقت و آزادی پر کشید و به سوی مادرش رفت.

در سوی دیگر، مردی پلید، بی‌رحم و آدم‌کش به نام علی شمخانی بر تخت دیکتاتوری تکیه زده است؛ کسی که به خاطر تار مویی از جاویدنام مهسا امینی جان او را گرفت، بی‌آنکه کوچک‌ترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد.

در حصار زر و تجمل، بی‌آن‌که کوچک‌ترین شرمی از خون ریخته‌ شده بر زمین داشته باشد. مردی که در کارنامه خود پدران و مادران بی‌شماری را از دیدار فرزندانشان محروم کرد و دامادها و عروس‌هایی را که باید با شادی و لبخند زندگی کنند به کفن سپرد.

امروز او در تالارهای روشن و پر از تجمل در کنار دخترش با لباس سفید عروسی می‌خندد و شادی می‌کند؛ خنده‌ای که سنگین‌ترین فریادهای بی‌عدالتی و مظلومیت را خفه می‌کند، لبخندی که بر خون‌های پایمال‌شده و اشک‌های ریخته‌شده مهر سکوت می‌زند، لبخندی که نشان می‌دهد برای او هیچ خجالت، هیچ شرم و هیچ وجدان باقی نمانده است.

فاصله میان انسانیت و بی‌رحمی، میان عدالت و قدرت هرگز تا این اندازه روشن نبوده است. نمی‌توانیم سکوت کنیم، نمی‌توانیم چشم ببندیم. صدای مظلومان را خاموش کردن، خیانت به وجدان تاریخ است. تاریخ بی‌رحمی را نخواهد بخشید و ما نیز نباید بخشیم.

برگرفته از صفحه مسعود علیزاده.

masoudalizadeh___

#بازداشتگاه_کهریزک
#حنانه_کیا_عروس_ایران
#امیر_جوادی_فر
#محمد_کامرانی
#محسن_روح_الامینی
#دادخواهی
#یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔45👍104
محسن پریش در مشکین‌دشت بازداشت و به زندان مرکزی کرج منتقل شد

محسن پریش، شهروند اهل مشکین‌دشت کرج، امروز سه شنبه ۲۹ مهرماه توسط نیروهای امنیتی در مقابل منزل خود بازداشت و به زندان مرکزی کرج منتقل شد.

یک منبع مطلع نزدیک به خانواده وی، ضمن تایید این موضوع به هرانا گفت: «بازداشت آقای پریش، روز سه‌شنبه در مقابل منزل شخصی وی در مشکین‌دشت کرج صورت گرفت. ماموران در هنگام بازداشت، متوسل به خشونت شدند. آقای پریش پس از دستگیری به شعبه ششم بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب مشکین‌دشت کرج منتقل شد. او ساعاتی بعد، پس از تفهیم اتهام روانه زندان مرکزی کرج شد.»

پس از بازداشت این شهروند، ماموران مانع حضور خانواده وی در محل دادسرا شدند. هنگام انتقال آقای پریش به زندان، آثار جراحت از ناحیه آرنج و گردن در بدن او مشهود بوده و تلفن همراه وی نیز توسط ماموران اداره اطلاعات ضبط شده است. همچنین بازپرس پرونده آقای پریش، قرار وثیقه ۷۵۰ میلیون تومانی برای وی صادر کرده است.

اتهامت مطروحه علیه این شهروند، تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و تمرد از ماموران عنوان شده است.

محسن پریش پیش از این نیز از بابت فعالیت‌های خود سابقه بازداشت و برخوردهای قضایی را داشته است. وی از آسیب‌دیدگان اعتراضات آبان‌ماه ۹۸ است که در سال ۹۹ بازداشت شده بود. آقای پریش در یک پرونده دو بخشی از بابت اتهاماتی همچون «سب النبی، توهین به مقدسات، توهین به رهبری، تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی از طریق دعوت به تظاهرات علیه نظام»، به حبس و شلاق محکوم شده بود. وی نهایتا اواخر سال ۱۴۰۱ مشمول عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شده بود.

#محسن_پریش #یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔19🕊42
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انتظار
کاری از ماریا

به یاد تمام جان‌هایی که در راه آزادی ایران فدا شدند، به یاد تمام عزیزان زندانی سیاسی که دیوار زندان نتوانست آن‌ها را به سکوت بکشاند.


#هنر_اعتراض #مهسا_اميني #زن‌_زندگی_آزادی #مجیدرضا_رهنورد #محسن_شکاری #محمدمهدی_کرمی #محمد_حسینی #نیکا_شاکرمی #فاطمه_سپهری #رضا_محمدحسینی #ندا_آقاسلطان #نه_به_جمهوری_اسلامی #یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔19👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلعت مشکی، مادر جاویدنام محسن جعفرپناه از جان‌باختگان آبان ۹۸ ، ضمن انتشار این ویدیو نوشت:

«سال ها رنج کشیدم که گلی پروردم
باد پاییز به ناگه زد وگل پرپر شد
گل پرپر شده ام از چه برفتی ز برم
که زهجران تو هر دم دل ما مضطر شد»

محسن جعفرپناه متولد ۹ اسفند ۱۳۶۷ در تاریخ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸ کشته شد.
محسن جعفرپناه وقتی در اعتراضات آبان ۹۸ گلوله خورد ۲۹ساله بود و پدر یک فرزند.

آدرس مزار محسن:
اسلامشهر دارالسلام قطعه ۲۰ردیف ۲۱
صفحه اینستاگرام این مادر دادخواه
@madaremohsen


#محسن_جعفرپناه #آبان_۹۸ #آبان۹۸ #آبان_ادامه_دارد #آبان_خونین #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔35🕊75
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محسن پریش، زندانی سیاسی در زندان مرکزی کرج: «ما را در سالن ۱۶ زیر شدیدترین شکنجه‌های جسمی و روانی قرار می‌دهند»

محسن پریش، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی کرج، در یک پیام صوتی که از داخل زندان منتشر کرده، از ضرب‌وشتم، توهین، فحاشی، شکنجه و پرونده‌سازی‌های جدید علیه خود و دیگر زندانیان سالن ۱۶ این زندان پرده برداشته است. این فایل صوتی، حاوی شهادت او درباره برخوردهای خشونت‌آمیز مأموران قضایی و کارکنان زندان است.

او در این پیام خطاب به رئیس قوه قضائیه می‌گوید که در جلسه رسیدگی به پرونده‌اش، به‌جای بررسی اتهامات، چندین بار توسط مأموران مورد ضرب‌وجرح قرار گرفته و تا مرز خفگی فشار داده شده است. به گفته‌ی پریش، مأموران با استناد به «ارادت او به پادشاهان ایران‌زمین، به‌ویژه خاندان پهلوی» او را هدف توهین‌های رکیک و خشونت قرار داده‌اند.
محسن پریش توضیح می‌دهد که معاون دادگستری و چند تن از همکارانش در حضور یکدیگر، با الفاظ ناموسی و اهانت‌های جنسی او را تحقیر کرده‌اند. او می‌گوید که به دلیل شدت آسیب‌دیدگی ناشی از فشار بر گردن، پس از گذشت چندین هفته همچنان قادر به بلع کامل غذا نیست.

پریش مدعی است که یکی از مسئولان قضایی در پی مقاومت او در برابر تحقیر و فشار، اقدام به پرونده‌سازی جدید کرده و یک سرباز وظیفه را مجبور کرده‌ است که علیه او شکایت کند. بنا بر روایت او، مأموران سپس «یک صورتجلسه جعلی» تنظیم کرده و اتهامات جدیدی مانند «تمرد» و «توهین به مقامات» به پرونده‌ او افزوده‌اند.

او در ادامه می‌گوید پس از این ماجرا به سالن ۱۶ بند امنیتی زندان کرج منتقل شده؛ سالنی که به گفته او، زندانیان از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم‌اند. پریش از «شکنجه‌های جسمی روزانه در حیاط خلوت پشتی» این بند خبر می‌دهد و می‌گوید:

«زندانیان این سالن را بی‌وقفه زیر بدترین شکنجه‌های روحی، روانی و جسمی قرار می‌دهند و هیچ مقام قضایی یا مسئول زندان برای سرکشی به این بند مراجعه نمی‌کند.»


محسن پریش، شهروند اهل مشکین‌دشت کرج، سه‌شنبه ۲۹ مهرماه توسط نیروهای امنیتی در مقابل منزل خود بازداشت و به زندان مرکزی کرج منتقل شد.


پس از بازداشت این شهروند، ماموران مانع حضور خانواده وی در محل دادسرا شدند. هنگام انتقال آقای پریش به زندان، آثار جراحت از ناحیه آرنج و گردن در بدن او مشهود بوده و تلفن همراه وی نیز توسط ماموران اداره اطلاعات ضبط شده است. همچنین بازپرس پرونده آقای پریش، قرار وثیقه ۷۵۰ میلیون تومانی برای وی صادر کرده است.

اتهامت مطروحه علیه این شهروند، تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و تمرد از ماموران عنوان شده است.

محسن پریش پیش از این نیز از بابت فعالیت‌های خود سابقه بازداشت و برخوردهای قضایی را داشته است. وی از آسیب‌دیدگان اعتراضات آبان‌ماه ۹۸ است که در سال ۹۹ بازداشت شده بود. آقای پریش در یک پرونده دو بخشی از بابت اتهاماتی همچون «سب النبی، توهین به مقدسات، توهین به رهبری، تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی از طریق دعوت به تظاهرات علیه نظام»، به حبس و شلاق محکوم شده بود. وی نهایتا اواخر سال ۱۴۰۱ مشمول عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شده بود.

#محسن_پریش #بیانیه #یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔276🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهر دادخواه محسن جعفرپناه، در اینستاگرام خود ویدئویی از مزار برادرش منتشر کرد و نوشت:
عزیزم ۲۶ آبان که می‌رسه، انگار دوباره نفس‌هام سنگین میشه.
روزی که دنیا برام ایستاد، روزی که برادرم رو ازم گرفتند و من بعد از اون، هر سال همین موقع، دوباره فرو می‌ریزم.
شش سال گذشته… اما هیچ‌چیزی عادی نشده.
جای خالی‌اش هنوز مثل اولین روز می‌سوزه، اسمش هنوز بغض می‌کنه گلویم را، و خاطره‌هایش هنوز شب‌هام را روشن و چشم‌هام را خیس می‌کنه.
۲۶ آبان برای من فقط یک تاریخ نیست؛
زخمِ بازِ خانواده‌مه
فریادهای ناتمام
و دلی که هنوز دنبال یک “برگشتن” محال می‌گرده.
برادرم…
تو رفتی، اما ما هنوز ایستاده‌ایم؛ با داغی که خاموش نمی‌شود و یادی که هر روز بزرگ‌تر می‌شود.»

محسن جعفرپناه وقتی در اعتراضات آبان ۹۸ گلوله خورد ۲۹ساله بود و پدر یک فرزند خردسال
آدرس مزار محسن:
اسلامشهر دارالسلام قطعه ۲۰ردیف ۲۱
اکانت ایشان در اینستاگرام
@somayeh.jafarpanah

#یاری_مدنی_توانا #نه_به_جمهوری_اسلامی #دادخواهی #محسن_جعفرپناه
@Tavaana_TavaanaTech
💔24🕊5
محسن تقی‌زاده، شهروند ۶۳ ساله، با اتهامات فعالیت تبلیغی علیه نظام و توهین به رهبری بازداشت شده است

طبق گزارش دریافتی، آقای محسن تقی‌زاده متولد ۱۳۴۱، به دلیل آنچه فعالیت رسانه‌ای و مدنی اعلام شده، توسط اطلاعات نیروی انتظامی در بورس شبانه به منزلشان به طرز وحشیانه بازداشت شدند.
آقای تقی‌زاده، ساکن تهران هستند و از یکشنبه هفته گذشته که بازداشت شدند تا کنون تنها یک بار با خانواده تماس گرفتند و اطلاع دادند که در بازداشتگاه پلیس امنیت شهر ری به سر می‌برند.

خانواده ایشان تا این لحظه موفق به تأمین وثیقه نشده‌اند.
دوستان و خانواده ایشان با توجه به سن و بیماری‌هایی ایشان مبتلا هستند، نگران سلامت آقای تقی‌زاده بوده، خواستار آزادی فوری او هستند.

#محسن_تقی_زاده #یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
👍12💔94🕊2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تصاویری از مراسم سومین سالگرد جاویدنام محسن شکاری منتشر شده که نشان می‌دهد جمعی از خانواده‌های دادخواه در این مراسم شرکت داشته‌اند.
محسن شکاری، نامی است که در حافظه تاریخی ملت ایران ماندگار شد؛ نه صرفا به عنوان یک فرد، بلکه به‌مثابه نماد نسلی که آرزوی زندگی در سایه آزادی، عدالت و کرامت انسانی را داشت.
جوانی ۲۳ ساله، فعال و زحمتکش، که سوم مهر ۱۴۰۱ در خیابان ستارخان تهران، در میانه اعتراضات، برای طرح خواسته‌ای مدنی و انسانی به خیابان آمد. محسن همانند هزاران جوان ایرانی، رؤیای ایرانی آزاد، آباد و بدون تبعیض را در سر داشت.
تنها ۷۵ روز پس از بازداشت، سحرگاه ۱۷ آذر، در زندان رجایی‌شهر، در حالی به دار آویخته شد که افکار عمومی در شوک و ناباوری از سرعت صدور و اجرای حکم بود. حکومتی که تاب تحمل صدای معترض را ندارد، او را به اتهام «محاربه» به طناب دار سپرد. اما آنچه آنان پایان می‌پنداشتند، در واقع آغاز ماندگاری محسن در قلب یک ملت بود.

مادر و خواهرش، با صدایی لرزان اما راسخ، نامش را فریاد زدند: «آی محسن...»؛ و پژواک آن صدا، در قلب میلیون‌ها ایرانی نشست.

#محسن_شکاری #دادخواهی #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔511