پانزده سال پیش در چنین روزی : #علیه_فراموشی
انتخابات ریاستجمهوری سال هشتاد و هشت آغاز شد، بهترین فرصتی بود که احمدینژاد برود و چون میرحسین موسوی میتوانست به وضعیت پایان دهد مثل میلیون ها نفر از او حمایت کردم. در آن زمان در یک بنگاه املاک کار میکردم، برای اینکه از میرحسین موسوی حمایت کنیم بنگاه را ستاد کردیم تا یک تو دهنی به خامنهای و مزدورانش بزنیم، روزهای خوبی بود، همه سبز بودیم و یکدست، شادی همه جا را فرا گرفته بود و مردم همه یکدست بودند تا اینکه تقلب و کودتای گستردهای در انتخابات ۱۳۸۸ شکل گرفت، همه در شوک و اندوه بودیم و از اینکه به بازی گرفته شده بودیم و تقلب بزرگی شده بود بسیار ناراحت بودم، برای اعتراض به ساختار رژیم جمهوری اسلامی در بیشتر راهپیماییها اعتراضی شرکت داشتم، راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد ، راهپیمایی ۲۸ خرداد ، راهپیمایی ۳۰ خرداد و راهپیمایی روز ۱۸ تیر، روز هجدهم تیر مثل همیشه از کرج به تهران رفتم تا برای سالگرد فاجعه کوی دانشگاه ۱۳۷۸ شرکت کنم، تعداد مردم معترض نسبت به اعترضات قبلی خیلی کم بود و تعداد یگان ویژه ، نیروی انتظامی و لباسشخصیها بسیار زیاد بودند ، چند ساعتی گذشت و اگر اشتباه نکنم حدود ساعت پنج و نیم بود که در یکی از خیابان های فرعی ولیعصر از سوی لباسشخصیها شناسایی و دستگیر شدم، زیرا آنها من را در حال شعار دادن شناسایی کرده بودند.
در همان لحظه دستیگری اول تلفن همراه منو گرفتند بعدش به با یک دستمال زرد دور چشم هایم بستند و دست هایم را از پشت با دستبند پلاستکی محکم بستند و منو انداختند داخل صندوق عقب ماشین ، خیلی ترسیده بودم که قرار است من را کجا ببرند ، بعد از گذشت ۱۵ الی ۲۰ دقیقه من را از صندوق عقب ماشین بیرون آوردند و دو نفر من را بردند داخل یک ساختمان که صدای ضرب و شتم و ضجه جوانان به گوشم میرسید و از این موضوع ترسیده بودم که قرار است چه اتفاقی برآیم بیوفتد!!!. با همان چشم بند و دستبند روی زمین نشسته بودم که چند نفر تیشرت من را بالا زدند و خال کوبی که پشت کمرم بود را دیدند و شروع به کتک زدنم کردند که این علامت چیست روی کمرت؟! حسابی منو با لوله و باتوم زدند و حالا نوبت شخصی به نام حاجی شد که با این اسم صدایش میزدند!! اول فکر کردم این شخصی که حاجی صداش میزنند آدم خوبی است ولی سخت در اشتباه بودم زیرا حاجی یک جلاد شیطان صفتی بود که هیچ بویی از انسانیت نبرده بود، شخص حاجی با صدای بلند فریاد میزد که ندا آقا سلطان را میشناسی؟؟
و چرا اونو کشتی !! خیلی خیلی ترسیده بودم یک لحظه پیش خودم فکر کردم که نکنه دارند از من فیلم برداری میکنند تا قتل ندا آقاسلطان را به گردن من بیندازند!! هر چقدر اون شخص حاجی منو کتک میزد و سرم را به دیوار میکوبید تا از من اعتراف بگیرد گفتم من اصلا شخصی به نام ندا آقاسلطان را نمیشناسم که بخواهم اونو به قتل برسونم. حاجی بالاخره خسته شد و از کتک زدن من منصرف شد. تمام بدنم از شدت شکنجه ها درد میکرد و نمیدونستم کجا هستم و قرار است چه بلایی سر من خواهد آمد. خیلی تشنه بودم و بهشون التماس میکردم بهم آب بدهند، بعد از مدتی شخصی بهم گفت سرت را بالا بیار برایت آب آوردم ، من ساده تا سرم را بالا آوردم بیشرف حرومزاده اسپره فلفلی را تو صورتم خالی کرد و هیچ وقت اون زجری را کشیدم فراموش نمیکنم، مخصوصا صدای خنده هاشون که از شکنجه های امثال من داشتند لذت میبرند.
چند ساعتی گذشت، هر کاری کردم چشم بند را پایین بیارم که کجا هستم نتوانستم، آنقدر محکم بسته بودند که سرم داشت منفجر میشد. صدای فریاد بازداشتی های دیگری را میشنیدم که داشتند التماس میکردن از شکنجه شون دست بکشند در همان لحظه شخصی با صدای بلند فریاد زد حاجی تو را خدا نکشید گناه داره ، یک دفعه متوجه شدم لوله اسلحه روی سرم است و همون شخص حاجی بلند فریاد میزد دیکتاتور کیه؟؟!! از ترس سکوت کرده بودم که قرار است در اینجا بمیریم ، بعد از چند دقیقه باز از دوباره همشون شروع به خندیدن کردند. چند ساعتی گذشت که من را سوار یک ماشین کردند، پیش خودم همش فکر میکردم الان یک جایی منو پیاده میکنند و میگن آزادی ولی اینطور نبود و همش یک رویای بچه گانه بود. من را به پلیس امنیت میدان حر بردند و چشم بند و دست بندم را باز کردند، ساعت حدود ۱۱ شب بود و از اینکه از آن جهنمی که نمیدانستم کجا بود جان سالم بدر برده بودم بسیار خوشحال بودم ، ولی جوانان زیادی را دستگیر کرده بودند که همگی در پلیس امنیت به همراه من روی زمین نشسته بودیم ، بعد از حدود یک ساعت ما را سوار ماشین ون پلیس کردند و ما را به پلیس پیشگیری میدان انقلاب انتقال دادند....
ادامه روایت مسعود علیزاده را اینجا بخوانید:
https://tinyurl.com/Kahrizak18
#جنایت_کهریزک #جنبش_سبز #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
انتخابات ریاستجمهوری سال هشتاد و هشت آغاز شد، بهترین فرصتی بود که احمدینژاد برود و چون میرحسین موسوی میتوانست به وضعیت پایان دهد مثل میلیون ها نفر از او حمایت کردم. در آن زمان در یک بنگاه املاک کار میکردم، برای اینکه از میرحسین موسوی حمایت کنیم بنگاه را ستاد کردیم تا یک تو دهنی به خامنهای و مزدورانش بزنیم، روزهای خوبی بود، همه سبز بودیم و یکدست، شادی همه جا را فرا گرفته بود و مردم همه یکدست بودند تا اینکه تقلب و کودتای گستردهای در انتخابات ۱۳۸۸ شکل گرفت، همه در شوک و اندوه بودیم و از اینکه به بازی گرفته شده بودیم و تقلب بزرگی شده بود بسیار ناراحت بودم، برای اعتراض به ساختار رژیم جمهوری اسلامی در بیشتر راهپیماییها اعتراضی شرکت داشتم، راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد ، راهپیمایی ۲۸ خرداد ، راهپیمایی ۳۰ خرداد و راهپیمایی روز ۱۸ تیر، روز هجدهم تیر مثل همیشه از کرج به تهران رفتم تا برای سالگرد فاجعه کوی دانشگاه ۱۳۷۸ شرکت کنم، تعداد مردم معترض نسبت به اعترضات قبلی خیلی کم بود و تعداد یگان ویژه ، نیروی انتظامی و لباسشخصیها بسیار زیاد بودند ، چند ساعتی گذشت و اگر اشتباه نکنم حدود ساعت پنج و نیم بود که در یکی از خیابان های فرعی ولیعصر از سوی لباسشخصیها شناسایی و دستگیر شدم، زیرا آنها من را در حال شعار دادن شناسایی کرده بودند.
در همان لحظه دستیگری اول تلفن همراه منو گرفتند بعدش به با یک دستمال زرد دور چشم هایم بستند و دست هایم را از پشت با دستبند پلاستکی محکم بستند و منو انداختند داخل صندوق عقب ماشین ، خیلی ترسیده بودم که قرار است من را کجا ببرند ، بعد از گذشت ۱۵ الی ۲۰ دقیقه من را از صندوق عقب ماشین بیرون آوردند و دو نفر من را بردند داخل یک ساختمان که صدای ضرب و شتم و ضجه جوانان به گوشم میرسید و از این موضوع ترسیده بودم که قرار است چه اتفاقی برآیم بیوفتد!!!. با همان چشم بند و دستبند روی زمین نشسته بودم که چند نفر تیشرت من را بالا زدند و خال کوبی که پشت کمرم بود را دیدند و شروع به کتک زدنم کردند که این علامت چیست روی کمرت؟! حسابی منو با لوله و باتوم زدند و حالا نوبت شخصی به نام حاجی شد که با این اسم صدایش میزدند!! اول فکر کردم این شخصی که حاجی صداش میزنند آدم خوبی است ولی سخت در اشتباه بودم زیرا حاجی یک جلاد شیطان صفتی بود که هیچ بویی از انسانیت نبرده بود، شخص حاجی با صدای بلند فریاد میزد که ندا آقا سلطان را میشناسی؟؟
و چرا اونو کشتی !! خیلی خیلی ترسیده بودم یک لحظه پیش خودم فکر کردم که نکنه دارند از من فیلم برداری میکنند تا قتل ندا آقاسلطان را به گردن من بیندازند!! هر چقدر اون شخص حاجی منو کتک میزد و سرم را به دیوار میکوبید تا از من اعتراف بگیرد گفتم من اصلا شخصی به نام ندا آقاسلطان را نمیشناسم که بخواهم اونو به قتل برسونم. حاجی بالاخره خسته شد و از کتک زدن من منصرف شد. تمام بدنم از شدت شکنجه ها درد میکرد و نمیدونستم کجا هستم و قرار است چه بلایی سر من خواهد آمد. خیلی تشنه بودم و بهشون التماس میکردم بهم آب بدهند، بعد از مدتی شخصی بهم گفت سرت را بالا بیار برایت آب آوردم ، من ساده تا سرم را بالا آوردم بیشرف حرومزاده اسپره فلفلی را تو صورتم خالی کرد و هیچ وقت اون زجری را کشیدم فراموش نمیکنم، مخصوصا صدای خنده هاشون که از شکنجه های امثال من داشتند لذت میبرند.
چند ساعتی گذشت، هر کاری کردم چشم بند را پایین بیارم که کجا هستم نتوانستم، آنقدر محکم بسته بودند که سرم داشت منفجر میشد. صدای فریاد بازداشتی های دیگری را میشنیدم که داشتند التماس میکردن از شکنجه شون دست بکشند در همان لحظه شخصی با صدای بلند فریاد زد حاجی تو را خدا نکشید گناه داره ، یک دفعه متوجه شدم لوله اسلحه روی سرم است و همون شخص حاجی بلند فریاد میزد دیکتاتور کیه؟؟!! از ترس سکوت کرده بودم که قرار است در اینجا بمیریم ، بعد از چند دقیقه باز از دوباره همشون شروع به خندیدن کردند. چند ساعتی گذشت که من را سوار یک ماشین کردند، پیش خودم همش فکر میکردم الان یک جایی منو پیاده میکنند و میگن آزادی ولی اینطور نبود و همش یک رویای بچه گانه بود. من را به پلیس امنیت میدان حر بردند و چشم بند و دست بندم را باز کردند، ساعت حدود ۱۱ شب بود و از اینکه از آن جهنمی که نمیدانستم کجا بود جان سالم بدر برده بودم بسیار خوشحال بودم ، ولی جوانان زیادی را دستگیر کرده بودند که همگی در پلیس امنیت به همراه من روی زمین نشسته بودیم ، بعد از حدود یک ساعت ما را سوار ماشین ون پلیس کردند و ما را به پلیس پیشگیری میدان انقلاب انتقال دادند....
ادامه روایت مسعود علیزاده را اینجا بخوانید:
https://tinyurl.com/Kahrizak18
#جنایت_کهریزک #جنبش_سبز #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔51👍13❤3🕊2
۱۵ سال پیش در چنین روزی، جمهوری اسلامی به سوی معترضان شلیک کرد، از روی آنها با خودروی نظامی رد شد و پاسخ مشتهای گرهکرده را با گلوله داد.
نگاهی بیندازیم به آن روزها:
تظاهرات گستردهای در روز تاسوعا (۵ دی ۱۳۸۸)، روز عاشورا (۶ دی ۱۳۸۸) و شب عاشورا (شام غریبان) در شهرهای مختلف ایران در ادامه اعتراضات به انتخابات مناقشهبرانگیز ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ برگزار شد.
درگیریهای اصلی در روز عاشورا در حد فاصل میدان انقلاب و میدان امام حسین (فوزیه سابق) صورت گرفته و پلیس با تیراندازی به سوی تظاهرکنندگان تعدادی از آنها را به قتل رساند.
احمدرضا رادان فرمانده انتظامی تهران بزرگ در تاریخ ۷ دی در تلویزیون مدعی شد که کشتهشدن دو تن از جانباختان عاشورای تهران، در اثر تصادف با خودروی ناشناس بوده، اما تصاویر ضبطشده از سوی مردم با گوشی تلفن همراه نشان میداد این خودروها متعلق به پلیس بودهاست.
اسامی بعضی از جانباختگان عاشورای ۸۸:
۱-مصطفی کریم بیگی ۲۶ ساله، اصابت گلوله
۲-امیر ارشد تاجمیر، ۲۵ ساله، علت مرگ: زیر گرفته شدن توسط خودروی نیروی انتظامی
۳-شاهرخ رحمانی، توسط ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته شد.
۴-شبنم سهرابی ۳۴ ساله، توسط ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته شد.
۵-سید علی موسوی حبیبی، ۴۲ ساله، علت مرگ اصابت گلوله
۶-شهرام فرجزاده، ۳۰ ساله، علت مرگ: زیر گرفته شدن توسط خودروی نیروی انتظامی
۷-محمدعلی راسخی نیا، ۴۰ ساله، علت مرگ اصابت ساچمه شکاری
۸-جهانبخت پازوکی، ۵۰ ساله، علت مرگ نامشخص
۹-مهدی فرهادی راد، ۳۴ ساله بر اثر اصابت دو گلوله به سر و سینه کشته شد.
دادخواهیم
#یاری_مدنی_توانا
#دادخواهی #جنبش_سبز #آبان۹۸ #خامنه_ای #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
نگاهی بیندازیم به آن روزها:
تظاهرات گستردهای در روز تاسوعا (۵ دی ۱۳۸۸)، روز عاشورا (۶ دی ۱۳۸۸) و شب عاشورا (شام غریبان) در شهرهای مختلف ایران در ادامه اعتراضات به انتخابات مناقشهبرانگیز ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ برگزار شد.
درگیریهای اصلی در روز عاشورا در حد فاصل میدان انقلاب و میدان امام حسین (فوزیه سابق) صورت گرفته و پلیس با تیراندازی به سوی تظاهرکنندگان تعدادی از آنها را به قتل رساند.
احمدرضا رادان فرمانده انتظامی تهران بزرگ در تاریخ ۷ دی در تلویزیون مدعی شد که کشتهشدن دو تن از جانباختان عاشورای تهران، در اثر تصادف با خودروی ناشناس بوده، اما تصاویر ضبطشده از سوی مردم با گوشی تلفن همراه نشان میداد این خودروها متعلق به پلیس بودهاست.
اسامی بعضی از جانباختگان عاشورای ۸۸:
۱-مصطفی کریم بیگی ۲۶ ساله، اصابت گلوله
۲-امیر ارشد تاجمیر، ۲۵ ساله، علت مرگ: زیر گرفته شدن توسط خودروی نیروی انتظامی
۳-شاهرخ رحمانی، توسط ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته شد.
۴-شبنم سهرابی ۳۴ ساله، توسط ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته شد.
۵-سید علی موسوی حبیبی، ۴۲ ساله، علت مرگ اصابت گلوله
۶-شهرام فرجزاده، ۳۰ ساله، علت مرگ: زیر گرفته شدن توسط خودروی نیروی انتظامی
۷-محمدعلی راسخی نیا، ۴۰ ساله، علت مرگ اصابت ساچمه شکاری
۸-جهانبخت پازوکی، ۵۰ ساله، علت مرگ نامشخص
۹-مهدی فرهادی راد، ۳۴ ساله بر اثر اصابت دو گلوله به سر و سینه کشته شد.
دادخواهیم
#یاری_مدنی_توانا
#دادخواهی #جنبش_سبز #آبان۹۸ #خامنه_ای #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
💔37👍2
امروز سالروز جان باختن صانع ژاله است. دانشجوی ۲۶ ساله پاوهای است در ۱۳۸۹ گلوله استبداد و ارتجاع بر سینه جوان و آزادیخواه او نشست. مجیزگویان ولایت او را «بسیجی» نامیدند و ناکسان تشییع کنندگان او شدند و همین بر مظلومیت او افزود. صانع ژاله دانشجوی رشتهٔ هنرهای نمایشی دانشگاه هنر تهران بود.
حسین شریعتمداری - سردبیر کیهان - همان موقع به یک برنامه تلویزیون جمهوری اسلامی آمد و با وقاحتی مثال زدنی صانع را جاسوس حکومت معرفی کرد و گفت: «شهید صانع از کسانی بود که به ما خبر می رساند». او با بیان اینکه صانع ژاله «بچه حزب اللهی» بود که به کیهان خبر می رساند و گفت: «اتفاقا شهید ژاله از کسانی بود که به ما خبر و اطلاعات می رساند. مثلا وی چندی پیش با جمعی نزد آقای منتظری رفته بودند که خبر این دیدار را هم به ما دادند و ما منتشر کردیم...من معتقد هستم که ایشان را شناسائی کردند و زدند چون نحوه شهادت هم همین را میگوید».
بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Sane_Jaleh
#صانع_ژاله #۲۵بهمن #یاری_مدنی_توانا #جنبش_سبز
@Tavaana_TavaanaTech
حسین شریعتمداری - سردبیر کیهان - همان موقع به یک برنامه تلویزیون جمهوری اسلامی آمد و با وقاحتی مثال زدنی صانع را جاسوس حکومت معرفی کرد و گفت: «شهید صانع از کسانی بود که به ما خبر می رساند». او با بیان اینکه صانع ژاله «بچه حزب اللهی» بود که به کیهان خبر می رساند و گفت: «اتفاقا شهید ژاله از کسانی بود که به ما خبر و اطلاعات می رساند. مثلا وی چندی پیش با جمعی نزد آقای منتظری رفته بودند که خبر این دیدار را هم به ما دادند و ما منتشر کردیم...من معتقد هستم که ایشان را شناسائی کردند و زدند چون نحوه شهادت هم همین را میگوید».
بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Sane_Jaleh
#صانع_ژاله #۲۵بهمن #یاری_مدنی_توانا #جنبش_سبز
@Tavaana_TavaanaTech
🕊24💔14👍2
بیست و هشت شهریور؛ روزی برای زنده نگهداشتن نام بهنود رمضانی ، هیچ باتومی نمیتواند یاد بهنود را خاموش کند.
امروز، ۲۸ شهریور، روزیست که میتوانست جشن تولد یک جوان پر از رویا و امید به آینده باشد؛ جوانی متولد ۱۳۷۱ که اگر زنده بود تولد ۳۳ سالگیاش را جشن میگرفت. اما این روز برای ما یادآور بهنود رمضانی است؛ پسری از قائمشهر، دانشجوی مکانیک، ساکن تهرانپارس، که در چهارشنبهسوری ۱۳۸۹، تنها به جرم نه گفتن به رژیم جمهوری اسلامی ، شاد زیستن و آزادیخواهی از ما گرفته شد.
آن شب، وقتی مادرش از او خواست به خانه بازگردد، پاسخ داد:
من که گناهی ندارم، شاد زیستن که تاوان ندارد...
اما همین شادیخواهی و آزادیخواهی، تاوانی به سنگینی جانش داشت. دقایقی بعد، موتورسواران نیروی انتظامی با باتوم و شوکر بر سر و تنش ریختند و او را بر زمین زدند. شاهدان گفتند ضربهها به قصد کشت بود. و همان شب، بهنود در بیمارستان جان سپرد.
حقیقت اما انکار شد. سردار احمد رضا رادان در مصاحبهای مدعی شد کشتهشدگان آن شب بر اثر انفجار نارنجک دستی جان باختهاند و نامی از بهنود نیاورد. سالها بعد نیز، پس از کشوقوس بسیار، دادگاه تنها سه بسیجی را بابت "قتل غیر عمد" محکوم کرد؛ حکمی که خانوادهاش آن را ناعادلانه و ساخته فشار نهادهای امنیتی دانستند.
بهنود نماد نسلیست که ایستاد، فریاد زد و جان داد تا رویای آزادی زنده بماند. حتی اگر هر سال خانوادهاش را از برگزاری مراسم یادبود محروم و تهدید کنند، صدای او در قلب مردم خاموش نخواهد شد.
امروز، در زادروزش، با دلی شکسته اما پر از افتخار میگوییم:
بهنود جان، تولدت مبارک. جای خالی تو، زخمی بر پیکر این سرزمین است، اما یاد و راهت جاویدان خواهد ماند.
تو رفتی، اما نامت چراغ راه نسلیست که هنوز برای آزادی میتپد.
یاد تو هرگز فراموش نخواهد شد.
✍️مسعود علیزاده
#بهنود_رمضانی
#جنبش_سبز_۸۸
#چهارشنبه_سوری
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
امروز، ۲۸ شهریور، روزیست که میتوانست جشن تولد یک جوان پر از رویا و امید به آینده باشد؛ جوانی متولد ۱۳۷۱ که اگر زنده بود تولد ۳۳ سالگیاش را جشن میگرفت. اما این روز برای ما یادآور بهنود رمضانی است؛ پسری از قائمشهر، دانشجوی مکانیک، ساکن تهرانپارس، که در چهارشنبهسوری ۱۳۸۹، تنها به جرم نه گفتن به رژیم جمهوری اسلامی ، شاد زیستن و آزادیخواهی از ما گرفته شد.
آن شب، وقتی مادرش از او خواست به خانه بازگردد، پاسخ داد:
من که گناهی ندارم، شاد زیستن که تاوان ندارد...
اما همین شادیخواهی و آزادیخواهی، تاوانی به سنگینی جانش داشت. دقایقی بعد، موتورسواران نیروی انتظامی با باتوم و شوکر بر سر و تنش ریختند و او را بر زمین زدند. شاهدان گفتند ضربهها به قصد کشت بود. و همان شب، بهنود در بیمارستان جان سپرد.
حقیقت اما انکار شد. سردار احمد رضا رادان در مصاحبهای مدعی شد کشتهشدگان آن شب بر اثر انفجار نارنجک دستی جان باختهاند و نامی از بهنود نیاورد. سالها بعد نیز، پس از کشوقوس بسیار، دادگاه تنها سه بسیجی را بابت "قتل غیر عمد" محکوم کرد؛ حکمی که خانوادهاش آن را ناعادلانه و ساخته فشار نهادهای امنیتی دانستند.
بهنود نماد نسلیست که ایستاد، فریاد زد و جان داد تا رویای آزادی زنده بماند. حتی اگر هر سال خانوادهاش را از برگزاری مراسم یادبود محروم و تهدید کنند، صدای او در قلب مردم خاموش نخواهد شد.
امروز، در زادروزش، با دلی شکسته اما پر از افتخار میگوییم:
بهنود جان، تولدت مبارک. جای خالی تو، زخمی بر پیکر این سرزمین است، اما یاد و راهت جاویدان خواهد ماند.
تو رفتی، اما نامت چراغ راه نسلیست که هنوز برای آزادی میتپد.
یاد تو هرگز فراموش نخواهد شد.
✍️مسعود علیزاده
#بهنود_رمضانی
#جنبش_سبز_۸۸
#چهارشنبه_سوری
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔33🕊4❤2