This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علیه فراموشی؛
جاویدنام محسن جبارزاده، متاهل و ۴۱ ساله، با شلیک گلوله کشته شد.
او روز ۱۸ دی در خیابان سلسبیل تهران هدف گلوله سرکوبگران قرار گرفت و در بیمارستان مدائن جان سپرد. پزشکی قانونی در گواهی فوت او نوشته محسن «توسط اغتشاشگران از ناحیه پای چپ تیر خورده است.»
#علیه_فراموشی #محسن_جبارزاده #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
جاویدنام محسن جبارزاده، متاهل و ۴۱ ساله، با شلیک گلوله کشته شد.
او روز ۱۸ دی در خیابان سلسبیل تهران هدف گلوله سرکوبگران قرار گرفت و در بیمارستان مدائن جان سپرد. پزشکی قانونی در گواهی فوت او نوشته محسن «توسط اغتشاشگران از ناحیه پای چپ تیر خورده است.»
#علیه_فراموشی #محسن_جبارزاده #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«بعدها هرکس ناگفتههایی از دی ماه خواهد داشت. بعدهای دورتر شاید ذهنمان بیشتر یاری کند که چه شد و چه گذشت. داستان دی ماه برای من ولی هنوز در ذهن شکل نگرفته. هنوز کلمهها کنار هم جوری نمینشینند که معنای درستی بدهند. مکافاتش در حال حاضر زبان و مغزم را طوری آشفته میکند که سررشتهی شروع و پایانِ نیمهکاره ماجرا به کلی از دستم در میرود.
ولی به هر حال که باید از آن گفت و نوشت. باید. حداقل در این میان میتوانم از کلماتش یک کلاژ درهم و برهم بسازم؛ مراسم عقد- لباس سیاه- لباس سپید- صورت شکسته عمو- بلاتکلیفی- رنج- اعلامیه روی تیر چراغ برق- دیدارهای پر اشک- دسته گل سفید- خداحافظی- آشنایی- عکسهای غیر قابل باور- عشق در میان ناامیدی- قاب عکس حسین- بهشت زهرا- سیل جمعیت داغدیده- و غبار در هوا…غبار در هوا از افسریه تا بهشت زهرا…غبار سنگین و دود و کینه، معلق در هوا.
یادت جاویدان حسین عزیز. داستان تو تا همیشه شجاعت را به یادمان خواهد آورد.»
متن و ویدیو از پروین هویدا، از بستگان جاویدنام حسین هویدا
حسین هویدا، ۲۶ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات در محله افسریه تهران با اصابت گلوله جنگی از ناحیه زیر چشم چپ به شدت مجروح شد. بر اساس اطلاعات رسیده، دوستان او بلافاصله وی را به بیمارستان بعثت منتقل کردند. همزمان یکی از همراهان برای اطلاع دادن به خانواده، نزد مادر حسین رفت.
اما زمانی که خانواده و همراهان به بیمارستان بازگشتند، حسین هویدا دیگر در آنجا حضور نداشت و هیچ توضیحی درباره وضعیت یا محل انتقال او به خانواده ارائه نشد.
دو روز بعد، خانواده حسین هویدا، پیکر او را در کهریزک و در میان هزاران جسد دیگر شناسایی کردند. این در حالی است که تصویری از حسین هویدا در حالی که در بیمارستان بستری بوده، توسط کادر درمان گرفته شده و منتشر شده بود؛ تصویری که نشان میداد او زنده به بیمارستان منتقل شده و تحت مراقبت پزشکی قرار داشته است.
#حسین_هویدا #علیه_فراموشی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
ولی به هر حال که باید از آن گفت و نوشت. باید. حداقل در این میان میتوانم از کلماتش یک کلاژ درهم و برهم بسازم؛ مراسم عقد- لباس سیاه- لباس سپید- صورت شکسته عمو- بلاتکلیفی- رنج- اعلامیه روی تیر چراغ برق- دیدارهای پر اشک- دسته گل سفید- خداحافظی- آشنایی- عکسهای غیر قابل باور- عشق در میان ناامیدی- قاب عکس حسین- بهشت زهرا- سیل جمعیت داغدیده- و غبار در هوا…غبار در هوا از افسریه تا بهشت زهرا…غبار سنگین و دود و کینه، معلق در هوا.
یادت جاویدان حسین عزیز. داستان تو تا همیشه شجاعت را به یادمان خواهد آورد.»
متن و ویدیو از پروین هویدا، از بستگان جاویدنام حسین هویدا
حسین هویدا، ۲۶ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات در محله افسریه تهران با اصابت گلوله جنگی از ناحیه زیر چشم چپ به شدت مجروح شد. بر اساس اطلاعات رسیده، دوستان او بلافاصله وی را به بیمارستان بعثت منتقل کردند. همزمان یکی از همراهان برای اطلاع دادن به خانواده، نزد مادر حسین رفت.
اما زمانی که خانواده و همراهان به بیمارستان بازگشتند، حسین هویدا دیگر در آنجا حضور نداشت و هیچ توضیحی درباره وضعیت یا محل انتقال او به خانواده ارائه نشد.
دو روز بعد، خانواده حسین هویدا، پیکر او را در کهریزک و در میان هزاران جسد دیگر شناسایی کردند. این در حالی است که تصویری از حسین هویدا در حالی که در بیمارستان بستری بوده، توسط کادر درمان گرفته شده و منتشر شده بود؛ تصویری که نشان میداد او زنده به بیمارستان منتقل شده و تحت مراقبت پزشکی قرار داشته است.
#حسین_هویدا #علیه_فراموشی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
🕊13💔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علیه فراموشی؛
جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، از جانباختگان خیزش دی ماه خونین ۱۴۰۴
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، از جانباختگان خیزش دی ماه خونین ۱۴۰۴
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
💔10❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علیه فراموشی؛
جاویدنام دانیال مرادیزاده، معروف به «کمانگیر»
جاویدنام دانیال مرادیزاده، معروف به «کمانگیر»، جوانی ۲۲ ساله و نانآور خانواده، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در تهران کشته شد.
او پنجشنبه ۱۸ دیماه در منطقه نارمک، در پی شلیک مستقیم گلولههای جنگی از سوی مأموران امنیتی جمهوری اسلامی جان خود را از دست داد. بنا بر گزارشها، دانیال با اصابت سه گلوله کشته شده است.
پیکر او پس از شش روز به خانوادهاش تحویل داده شد. دانیال کابینتساز بود و سرپرستی مالی مادر و خواهرش را بر عهده داشت.
در مراسم چهلم این جوان جانباخته، مادرش بر سر مزار او در حال سوگواری، فرزندش را «همه دار و ندارم» خواند.
#دانیال_مرادی_زاده #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
علیه فراموشی؛
جاویدنام دانیال مرادیزاده، معروف به «کمانگیر»
جاویدنام دانیال مرادیزاده، معروف به «کمانگیر»، جوانی ۲۲ ساله و نانآور خانواده، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در تهران کشته شد.
او پنجشنبه ۱۸ دیماه در منطقه نارمک، در پی شلیک مستقیم گلولههای جنگی از سوی مأموران امنیتی جمهوری اسلامی جان خود را از دست داد. بنا بر گزارشها، دانیال با اصابت سه گلوله کشته شده است.
پیکر او پس از شش روز به خانوادهاش تحویل داده شد. دانیال کابینتساز بود و سرپرستی مالی مادر و خواهرش را بر عهده داشت.
در مراسم چهلم این جوان جانباخته، مادرش بر سر مزار او در حال سوگواری، فرزندش را «همه دار و ندارم» خواند.
#دانیال_مرادی_زاده #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔11❤2
«امروز روز سوگواری برای دستهای پینهبستهای است که به جای ابزار کار، طناب دار دورشان حلقه زد. یادمان نمیرود که چگونه سید محمد حسینی را در اوج تنهایی و مظلومیت، با آن چشمهای معصوم که انگار تمام غربت دنیا را در خود داشت، به مسلخ بردند. کارگری که حتی کسی را نداشت برایش وثیقه بگذارد یا پشت در زندان فریاد بزند. ما فراموش نمیکنیم جوانی به یغما رفتهی ستار بهشتی، نوید افکاری، محمدرضا اسکندری، فرزاد انصاریفر، عرفان زمانی، محمد مهدی کرمی، مجیدرضا رهنورد، آرتین رحمانی، زانیار ابوبکری، محسن محمدپور، امیرحسین خادمی و تمام آنهایی که جرمشان نان، آزادی و زندگی بود. آنها که نه تروریست بودند و نه خطرناک؛ فقط جوانانی بودند که سهمشان را از سفرهی این سرزمین میخواستند. ما نگهبانان خاطرهایم. اجازه نمیدهیم خون این جوانها در سکوت تاریخ حل شود. نام آنها شناسنامهی اعتراض ماست. یادشان جاودان، راهشان پر رهرو. »
طرح و متن از شهرزاد
#روز_کارگر #علیه_فراموشی #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم #نه_به_اعدام #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
طرح و متن از شهرزاد
#روز_کارگر #علیه_فراموشی #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم #نه_به_اعدام #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
💔18🕊2❤1
خواهر جاویدنام پرهام آقامحمدی، ضمن انتشار این تصویر از خودش در لباس فارغالتحصیلی در کنار مزار برادرش، نوشت:
«آرزوم بود تو جلسه دفاعام باشی
آرزوم بود کلاه فارغ التحصیلی رو تو روی سرم بذاری
الان آرزوم نابودی هرکسی هست که تورو از من گرفت »
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
«آرزوم بود تو جلسه دفاعام باشی
آرزوم بود کلاه فارغ التحصیلی رو تو روی سرم بذاری
الان آرزوم نابودی هرکسی هست که تورو از من گرفت »
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
❤11💔4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فرزند ایران و جان فدای میهن؛ جاویدنام محمد کامرانی
محمد کامرانی؛ نوجوانی۱۸ ساله بود…
با رویاهای ساده، و اضطراب کنکوری که فقط چند روز تا آن مانده بود.
روز ۱۸ تیر ۸۸ بازداشت شد و به بازداشتگاه کهریزک برده شد؛
جایی که جوانیاش را میان ضربهها جا گذاشت.
در همان راه تاریک، امیر جوادیفر و محسن روحالامینی رفتند…
و محمد هم در بیمارستان زیر شکنجه ها طاقت نیاورد و چشم بست؛
پدرش میگفت! همان روزی که به اوین رسید، برگه آزادیاش آماده بود.
فقط چند ساعت تا خانه فاصله داشت…
چند ساعت تا آغوش پدر و مادر و خانواده.
محمد هرگز به کنکور نرسید.
به زندگی معمولی نرسید.
به رؤیاهای هجدهسالگی نرسید.
اما او در آزمونی دیگر پذیرفته شد.
آزمون مظلومیت،
آزمون ایستادگی،
آزمون انسانیت.
شانزده سال گذشته است،
اما بعضی نگاهها فراموش نمیشوند…
بعضی نامها خاموش نمیشوند.
محمد کامرانی زنده است
در حافظه یک ملت.
قسم به خون یاران ، ایستادهایم تا پایان. ✌️✌️
روایت، گویندگی و ساخت این ویدیو:
مسعود علیزاده ، قربانی پیشین بازداشتگاه مخوف کهریزک.
masoudalizadeh___
#محمد_کامرانی
#علیه_فراموشی
#جنایات_کهریزک
@Tavaana_TavaanaTech
محمد کامرانی؛ نوجوانی۱۸ ساله بود…
با رویاهای ساده، و اضطراب کنکوری که فقط چند روز تا آن مانده بود.
روز ۱۸ تیر ۸۸ بازداشت شد و به بازداشتگاه کهریزک برده شد؛
جایی که جوانیاش را میان ضربهها جا گذاشت.
در همان راه تاریک، امیر جوادیفر و محسن روحالامینی رفتند…
و محمد هم در بیمارستان زیر شکنجه ها طاقت نیاورد و چشم بست؛
پدرش میگفت! همان روزی که به اوین رسید، برگه آزادیاش آماده بود.
فقط چند ساعت تا خانه فاصله داشت…
چند ساعت تا آغوش پدر و مادر و خانواده.
محمد هرگز به کنکور نرسید.
به زندگی معمولی نرسید.
به رؤیاهای هجدهسالگی نرسید.
اما او در آزمونی دیگر پذیرفته شد.
آزمون مظلومیت،
آزمون ایستادگی،
آزمون انسانیت.
شانزده سال گذشته است،
اما بعضی نگاهها فراموش نمیشوند…
بعضی نامها خاموش نمیشوند.
محمد کامرانی زنده است
در حافظه یک ملت.
قسم به خون یاران ، ایستادهایم تا پایان. ✌️✌️
روایت، گویندگی و ساخت این ویدیو:
مسعود علیزاده ، قربانی پیشین بازداشتگاه مخوف کهریزک.
masoudalizadeh___
#محمد_کامرانی
#علیه_فراموشی
#جنایات_کهریزک
@Tavaana_TavaanaTech
💔17🕊3❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهر جاویدنام پرهام آقامحمدی، ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«من پایاننامهام رو تقدیم کردم به
برادرم پرهام و تمام انسانهای باشرفی که در برابر سرنوشت کشورشان بیتفاوت نماندند،
برای آزادی ایستادند،
و در ۱۸و۱۹ دیماه جانشان را از دست دادند؛
به آنان که نبودنشان، مسئولیتِ ساختنِ فردایی بهتر را سنگینتر کرد.»
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
«من پایاننامهام رو تقدیم کردم به
برادرم پرهام و تمام انسانهای باشرفی که در برابر سرنوشت کشورشان بیتفاوت نماندند،
برای آزادی ایستادند،
و در ۱۸و۱۹ دیماه جانشان را از دست دادند؛
به آنان که نبودنشان، مسئولیتِ ساختنِ فردایی بهتر را سنگینتر کرد.»
پرهام آقامحمدی، شهروند ۳۲ ساله، روز ۱۹ دی در محله کاشانی تهران پس از شلیک ساچمه و گلوله جنگی از سوی نیروهای انتظامی حکومت و در پی خودداری از درمان در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، جاویدنام پرهام آقامحمدی، ۳۲ ساله، روز ۱۹ دیماه در محله کاشانی تهران هدف تیراندازی نیروهای انتظامی قرار گرفت.
این حادثه پس از متفرقشدن جمعیت رخ داده است. پرهام در حالی که با موتورسیکلت خود در یک کوچه خلوت در حال بازگشت بود، از سوی نیروهای انتظامی با یونیفرم، هدف چندین شلیک ساچمهای قرار میگیرد. در پی این شلیکها، او تعادل خود را از دست داده و از موتور سقوط میکند.
گزارشها حاکی است که پس از زمینخوردن، نیروهای انتظامی از پشت به او تیر جنگی شلیک کردهاند که به پهلویش اصابت کرده است.
بر اساس این گزارش، یک خودروی وانت پرهام آقامحمدی را در حالی که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکند، اما از ارائه خدمات درمانی به او خودداری شده و وی در نهایت بهدلیل شدت خونریزی جان خود را از دست داده است.
یادش همواره ماندگار و نامش جاوید باد
#پرهام_آقامحمدی #جنایت_علیه_بشریت #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی
@Tavaana_TavaanaTech
💔9❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جاویدنام فائزه حسیننژاد، دانشجوی ورودی ۱۴۰۲ مامایی دانشگاه آزاد مشهد، در جریان خیزش دی ماه ۱۴۰۴ به دست سرکوبگران جمهوری اسلامی کشته شد.
او ۲۳ ساله، اهل رشت و والیبالیست بود و روز ۱۹ دی ماه در مشهد با شلیک مستقیم نیروهای حکومتی مجروح و پس از انتقال بە یکی از مراکز درمانی بر اثر شدت جراحات و خونریزی شدید جان خود را از دست داد.
فائزه در حوالی چهارراه میلاد در بلوار امامت مشهد هدف تیراندازی نیروهای سرکوب قرار گرفتە و پس از مجروح شدن نیز با باتوم مورد ضربوشتم قرار گرفتە است.
دانشجویان در مراسم یادبود او شعارهایی ازجمله این گل پرپرشده هدیه به میهن شده و دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد سر دادند.
#فائزه_حسین_نژاد #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
او ۲۳ ساله، اهل رشت و والیبالیست بود و روز ۱۹ دی ماه در مشهد با شلیک مستقیم نیروهای حکومتی مجروح و پس از انتقال بە یکی از مراکز درمانی بر اثر شدت جراحات و خونریزی شدید جان خود را از دست داد.
فائزه در حوالی چهارراه میلاد در بلوار امامت مشهد هدف تیراندازی نیروهای سرکوب قرار گرفتە و پس از مجروح شدن نیز با باتوم مورد ضربوشتم قرار گرفتە است.
دانشجویان در مراسم یادبود او شعارهایی ازجمله این گل پرپرشده هدیه به میهن شده و دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد سر دادند.
#فائزه_حسین_نژاد #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔9❤1
علیه فراموشی؛
مهین مرحمتی از جانباختگان دیماه خونین؛ دانشجویی که با گلوله جنگی در تهران کشته شد و پیکرش را ۸۰۰ کیلومتر دورتر به خاک سپردند
جاویدنام مهین مرحمتی، دانشجو، روز ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات تهران، با شلیک گلوله جنگی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی جان باخت.
بر اساس گزارشهای دریافتی، مهین مرحمتی در جریان سرکوب اعتراضات مردمی در پایتخت هدف تیراندازی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
به گفته منابع نزدیک به خانواده این دانشجو، پس از کشتهشدن او، پیکرش تحت شرایطی غیرمعمول و همراه با محدودیتهای امنیتی، با قرار دادن یخ روی جسد، مسافتی حدود ۸۰۰ کیلومتر منتقل شد تا در زادگاه خانوادگیاش، روستای خرتوت در استان خراسان شمالی، به خاک سپرده شود.
#مهین_مرحمتی
#علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
مهین مرحمتی از جانباختگان دیماه خونین؛ دانشجویی که با گلوله جنگی در تهران کشته شد و پیکرش را ۸۰۰ کیلومتر دورتر به خاک سپردند
جاویدنام مهین مرحمتی، دانشجو، روز ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات تهران، با شلیک گلوله جنگی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی جان باخت.
بر اساس گزارشهای دریافتی، مهین مرحمتی در جریان سرکوب اعتراضات مردمی در پایتخت هدف تیراندازی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
به گفته منابع نزدیک به خانواده این دانشجو، پس از کشتهشدن او، پیکرش تحت شرایطی غیرمعمول و همراه با محدودیتهای امنیتی، با قرار دادن یخ روی جسد، مسافتی حدود ۸۰۰ کیلومتر منتقل شد تا در زادگاه خانوادگیاش، روستای خرتوت در استان خراسان شمالی، به خاک سپرده شود.
#مهین_مرحمتی
#علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
❤3
جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی؛ جوان معترضی که گفت «اگر برنگشتیم، فقط به یاد مردم رفتیم»
طبق اطلاعات دریافتی، جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی، جوان ۲۹ ساله ورزشکار و اهل کوهدشت لرستان، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در روز ۱۹ دی ماه در چهارراه آبرسانی فردیس کرج، هدف شلیک مستقیم نیروهای حکومتی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس این اطلاعات، گلوله جنگی شلیکشده توسط تکتیرانداز به قلب اکبر حمزه سیدحسینی اصابت کرده و از بدن او عبور کرده بود.
اکبر حمزه سیدحسینی پیشتر نیز در جریان خیزش انقلابی سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود. او و برادرش هر دو در آن اعتراضات بازداشت و پس از حدود یک سال آزاد شدند. با این حال، برادرش بعدها به دلیل فعالیت در فضای مجازی بار دیگر بازداشت و به سه سال حبس محکوم شد.
به گفته نزدیکان خانواده، اکبر پیش از حضور در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ویدیویی از خود ضبط کرده و گفته بود:
«اگر برنگشتیم، بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.»
یادآوری نام او میتواند مرهمی بر رنج پدر و مادر داغدارش باشد.
#اکبر_حمزه_سیدحسینی #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
طبق اطلاعات دریافتی، جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی، جوان ۲۹ ساله ورزشکار و اهل کوهدشت لرستان، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در روز ۱۹ دی ماه در چهارراه آبرسانی فردیس کرج، هدف شلیک مستقیم نیروهای حکومتی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس این اطلاعات، گلوله جنگی شلیکشده توسط تکتیرانداز به قلب اکبر حمزه سیدحسینی اصابت کرده و از بدن او عبور کرده بود.
اکبر حمزه سیدحسینی پیشتر نیز در جریان خیزش انقلابی سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود. او و برادرش هر دو در آن اعتراضات بازداشت و پس از حدود یک سال آزاد شدند. با این حال، برادرش بعدها به دلیل فعالیت در فضای مجازی بار دیگر بازداشت و به سه سال حبس محکوم شد.
به گفته نزدیکان خانواده، اکبر پیش از حضور در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ویدیویی از خود ضبط کرده و گفته بود:
«اگر برنگشتیم، بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.»
یادآوری نام او میتواند مرهمی بر رنج پدر و مادر داغدارش باشد.
#اکبر_حمزه_سیدحسینی #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔23❤16🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی؛ جوان معترضی که گفت «اگر برنگشتیم، فقط به یاد مردم رفتیم»
در این ویدیو اکبر حمزه سیدحسینی پیش از رفتن به خیابان برای حضور در اعتراضات میگوید:
«والا به خدا ایران رو خیلی دوست داریم
احتمال داره کشته بشیم
که ایشالا ما کشته نشیم بسیج و سپاه کشته بدن
تا ساعت ۱۰ معلوم میشه
ولی اگه دیدید برنگشتیم
بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.
به یاد مجاهد کورکور
به یاد نیکا شاکرمی
به یاد مهسا امینی ..
اسم خیلیا جا موند همه خوب بودن ...
آهنگ دایه دایه وقت جنگه رو بذار»
طبق اطلاعات دریافتی، جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی، جوان ۲۹ ساله ورزشکار و اهل کوهدشت لرستان، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در روز ۱۹ دی ماه در چهارراه آبرسانی فردیس کرج، هدف شلیک مستقیم نیروهای حکومتی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس این اطلاعات، گلوله جنگی شلیکشده توسط تکتیرانداز به قلب اکبر حمزه سیدحسینی اصابت کرده و از بدن او عبور کرده بود.
اکبر حمزه سیدحسینی پیشتر نیز در جریان خیزش انقلابی سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود. او و برادرش هر دو در آن اعتراضات بازداشت و پس از حدود یک سال آزاد شدند. با این حال، برادرش بعدها به دلیل فعالیت در فضای مجازی بار دیگر بازداشت و به سه سال حبس محکوم شد.
اکبر پیش از حضور در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ویدیویی از خود ضبط کرده و گفته بود:
«اگر برنگشتیم، بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.»
#اکبر_حمزه_سیدحسینی #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
در این ویدیو اکبر حمزه سیدحسینی پیش از رفتن به خیابان برای حضور در اعتراضات میگوید:
«والا به خدا ایران رو خیلی دوست داریم
احتمال داره کشته بشیم
که ایشالا ما کشته نشیم بسیج و سپاه کشته بدن
تا ساعت ۱۰ معلوم میشه
ولی اگه دیدید برنگشتیم
بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.
به یاد مجاهد کورکور
به یاد نیکا شاکرمی
به یاد مهسا امینی ..
اسم خیلیا جا موند همه خوب بودن ...
آهنگ دایه دایه وقت جنگه رو بذار»
طبق اطلاعات دریافتی، جاویدنام اکبر حمزه سیدحسینی، جوان ۲۹ ساله ورزشکار و اهل کوهدشت لرستان، در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در روز ۱۹ دی ماه در چهارراه آبرسانی فردیس کرج، هدف شلیک مستقیم نیروهای حکومتی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس این اطلاعات، گلوله جنگی شلیکشده توسط تکتیرانداز به قلب اکبر حمزه سیدحسینی اصابت کرده و از بدن او عبور کرده بود.
اکبر حمزه سیدحسینی پیشتر نیز در جریان خیزش انقلابی سال ۱۴۰۱ بازداشت شده بود. او و برادرش هر دو در آن اعتراضات بازداشت و پس از حدود یک سال آزاد شدند. با این حال، برادرش بعدها به دلیل فعالیت در فضای مجازی بار دیگر بازداشت و به سه سال حبس محکوم شد.
اکبر پیش از حضور در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ویدیویی از خود ضبط کرده و گفته بود:
«اگر برنگشتیم، بدونید فقط به یاد مردم رفتیم.»
#اکبر_حمزه_سیدحسینی #علیه_فراموشی #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
🕊12💔8👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چهلم جاویدنام میثم قادری؛ روایت یک عشق ناتمام
پنجشنبه ۳۰ بهمنماه، آتشگاهِ باغستانِ کرج سیاهپوش شد؛ همان خاکی که پیکر جوان ۳۰ سالهای را در آغوش گرفته که آرزوهایش هنوز تازه بود. کنار همان مزار، چهلم میثم قادری برگزار شد؛ با اشکهایی که تمامی نداشت و بغضی که در سینهها سنگینی میکرد.
میثم قادری، جوان ۳۰ ساله و اهل شاهینویلای کرج، در حالی به خاک سپرده شد و مراسم یادبودش برگزار گردید که داغ هجدهم دیماه همچنان بر دل خانواده و دوستانش تازه است؛ روزی که او برای آزادی وطن به خیابان آمد و در نهم شاهینویلا با اصابت گلولههای جنگی به گلو، مظلومانه جان باخت.
میثم تنها دقایقی پس از تیر خوردن چشم از جهان فروبست و زندگیاش در اوج جوانی و در میان آرزوهای ناتمام، خاموش شد.
میثم بعد از سالها انتظار، بالاخره دستِ دخترِ مورد علاقهاش را گرفت و پیمان عشق بست. سالها صبر، سالها امید، تا سرانجام به عقدی رسید که قرار بود آغاز خوشبختیشان باشد. اما تنها هفت ماه از آن روزهای شیرین گذشته بود که ضحاکان زمانه، با گلولهای بر گلویش، زندگیاش را مظلومانه گرفتند.
همسری که لباس سپید عروسی را در خیال میپوشید، امروز سیاهپوش کنار مزار ایستاده است؛ عشقی که تازه شکفته بود، پیش از آنکه به بهار برسد، پرپر شد. مادری که سالها چشمانتظار دامادی پسرش بود، نتوانست صدای ساز عروسیاش را بشنود؛ به جای آن، بر خاک سرد آتشگاه اشک ریخت و نام پسرش را با ناله صدا زد.
چهلم میثم، تنها گذر چهل روز از نبودنش نیست؛ چهل روز است که خانهای بیصدا مانده، چهل روز است که قلبی تازهعروس شکسته، چهل روز است که مادری قامت خم کرده است.
میثم قادری رفت، اما نامش در دلها ماند؛ یادِ جوانی که عشقش ناتمام ماند و رؤیاهایش پیش از رسیدن به بهار، در زمستان خاموش شد.
میثم جان ، بچه محل ، یادت تا همیشه در قلب ما زنده و گرامیست.💔
تهیه و تدوین ویدیو، نگارش متن و گردآوری اطلاعات توسط : مسعود علیزاده.
Masoudalizadeh___
#میثم_قادری
#عشق_ناتمام
#دی_ماه_خونین
#علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
پنجشنبه ۳۰ بهمنماه، آتشگاهِ باغستانِ کرج سیاهپوش شد؛ همان خاکی که پیکر جوان ۳۰ سالهای را در آغوش گرفته که آرزوهایش هنوز تازه بود. کنار همان مزار، چهلم میثم قادری برگزار شد؛ با اشکهایی که تمامی نداشت و بغضی که در سینهها سنگینی میکرد.
میثم قادری، جوان ۳۰ ساله و اهل شاهینویلای کرج، در حالی به خاک سپرده شد و مراسم یادبودش برگزار گردید که داغ هجدهم دیماه همچنان بر دل خانواده و دوستانش تازه است؛ روزی که او برای آزادی وطن به خیابان آمد و در نهم شاهینویلا با اصابت گلولههای جنگی به گلو، مظلومانه جان باخت.
میثم تنها دقایقی پس از تیر خوردن چشم از جهان فروبست و زندگیاش در اوج جوانی و در میان آرزوهای ناتمام، خاموش شد.
میثم بعد از سالها انتظار، بالاخره دستِ دخترِ مورد علاقهاش را گرفت و پیمان عشق بست. سالها صبر، سالها امید، تا سرانجام به عقدی رسید که قرار بود آغاز خوشبختیشان باشد. اما تنها هفت ماه از آن روزهای شیرین گذشته بود که ضحاکان زمانه، با گلولهای بر گلویش، زندگیاش را مظلومانه گرفتند.
همسری که لباس سپید عروسی را در خیال میپوشید، امروز سیاهپوش کنار مزار ایستاده است؛ عشقی که تازه شکفته بود، پیش از آنکه به بهار برسد، پرپر شد. مادری که سالها چشمانتظار دامادی پسرش بود، نتوانست صدای ساز عروسیاش را بشنود؛ به جای آن، بر خاک سرد آتشگاه اشک ریخت و نام پسرش را با ناله صدا زد.
چهلم میثم، تنها گذر چهل روز از نبودنش نیست؛ چهل روز است که خانهای بیصدا مانده، چهل روز است که قلبی تازهعروس شکسته، چهل روز است که مادری قامت خم کرده است.
میثم قادری رفت، اما نامش در دلها ماند؛ یادِ جوانی که عشقش ناتمام ماند و رؤیاهایش پیش از رسیدن به بهار، در زمستان خاموش شد.
میثم جان ، بچه محل ، یادت تا همیشه در قلب ما زنده و گرامیست.💔
تهیه و تدوین ویدیو، نگارش متن و گردآوری اطلاعات توسط : مسعود علیزاده.
Masoudalizadeh___
#میثم_قادری
#عشق_ناتمام
#دی_ماه_خونین
#علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
💔22❤3🕊2
در برابر سکوت و فراموشی، یاد حسین اخترزند را زنده نگه میداریم
سالها از خرداد پرآشوب اعتراضات سال ۱۳۸۸ گذشته است؛ از روزهایی که خیابانهای ایران بوی خون میداد و زیر سایهی التهاب، امید و هراس نفس میکشیدند. زمان گذشت اما نامهایی در غبار سالها گم شدند؛ نامهایی که هرکدام زخمی بر حافظهی یک ملتاند. یکی از این نامهای فراموششده جاویدنام حسین اخترزند است؛ جوانی شریف و زحمتکش از اصفهان که زندگیاش در سکوت گذشت و مرگش را نیز در سکوتی سنگینتر پنهان کردند.
حسین از نوجوانی بار نبودن پدر را بر دوش گرفت و همراه مادر ستون خانواده شد. کارگری آرام و بیادعا بود؛ مردی که با زحمت و تلاش خویش، آسودگی برادرانش را بر زندگی خود ترجیح داد. در اعتراضات خونین سال ۸۸ دلش با مردم بود؛ نگران فردا، آزرده از بیعدالتی، و جستجوگر کرامت سادهی انسانی.
به روایت شاهدان، عصر ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، هنگام بازگشت از کار، حسین به نزدیکی دروازه شیراز اصفهان رسید و همراه مردم در اعتراضات شرکت کرد. نیروهای بسیجی و لباسشخصی به جمعیت معترض یورش بردند. حدود پانزده نفر از ترس جان خود به پارکینگ یک ساختمان پزشکان در بنبست هاله پناه بردند. حسین نیز همراه آنان وارد شد. اما دقایقی بعد، بر بام طبقهی سوم، در محاصرهی نیروهای امنیتی گرفتار شد؛ بیسلاح، بیپناه، تنها.
شاهدان میگویند حسین بیدفاع زیر ضربات سنگین باتوم، مشت و لگد فرو افتاد؛ ضربههایی که نه قانون آن را توجیه میکند و نه وجدان آدمی. سپس او را از طبقهی سوم به پایین انداختند.
پیکر نیمهجانش با تلاش مردم به بیمارستان شریعتی رسید، اما جراحات چنان عمیق و سهمگین بود که ساعتی بعد، در برابر چشمان اشکبار مادر، خواهر و برادرانش، آخرین نفسهایش را سپرد.
اما از خود این قتل حکومتی دردناکتر، فراموشی و انکار او از سوی حاکمیت بود؛ گویی که میخواستند حسین را نه تنها از زندگی، بلکه از حافظه و یاد مردم نیز پاک کنند.
اما ما نمیگذاریم چنین شود.
یاد حسین اخترزند، یاد یک انسان تنها نیست؛ یاد همهی کسانی است که بیسلاح، بیدفاع و تنها با امید و حق انسانی خود در روبروی ضحاک ایستادند و قربانی شدند. کشته شدن هیچ انسان بیگناهی به دست مزدوران حکومتی نباید در تاریکی دفن شود.
روحش آرام، و نامش در دل ما ماندگار.
✍️مسعود علیزاده
#۲۵_خرداد_۸۸
#حسین_اخترزند
#علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
سالها از خرداد پرآشوب اعتراضات سال ۱۳۸۸ گذشته است؛ از روزهایی که خیابانهای ایران بوی خون میداد و زیر سایهی التهاب، امید و هراس نفس میکشیدند. زمان گذشت اما نامهایی در غبار سالها گم شدند؛ نامهایی که هرکدام زخمی بر حافظهی یک ملتاند. یکی از این نامهای فراموششده جاویدنام حسین اخترزند است؛ جوانی شریف و زحمتکش از اصفهان که زندگیاش در سکوت گذشت و مرگش را نیز در سکوتی سنگینتر پنهان کردند.
حسین از نوجوانی بار نبودن پدر را بر دوش گرفت و همراه مادر ستون خانواده شد. کارگری آرام و بیادعا بود؛ مردی که با زحمت و تلاش خویش، آسودگی برادرانش را بر زندگی خود ترجیح داد. در اعتراضات خونین سال ۸۸ دلش با مردم بود؛ نگران فردا، آزرده از بیعدالتی، و جستجوگر کرامت سادهی انسانی.
به روایت شاهدان، عصر ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، هنگام بازگشت از کار، حسین به نزدیکی دروازه شیراز اصفهان رسید و همراه مردم در اعتراضات شرکت کرد. نیروهای بسیجی و لباسشخصی به جمعیت معترض یورش بردند. حدود پانزده نفر از ترس جان خود به پارکینگ یک ساختمان پزشکان در بنبست هاله پناه بردند. حسین نیز همراه آنان وارد شد. اما دقایقی بعد، بر بام طبقهی سوم، در محاصرهی نیروهای امنیتی گرفتار شد؛ بیسلاح، بیپناه، تنها.
شاهدان میگویند حسین بیدفاع زیر ضربات سنگین باتوم، مشت و لگد فرو افتاد؛ ضربههایی که نه قانون آن را توجیه میکند و نه وجدان آدمی. سپس او را از طبقهی سوم به پایین انداختند.
پیکر نیمهجانش با تلاش مردم به بیمارستان شریعتی رسید، اما جراحات چنان عمیق و سهمگین بود که ساعتی بعد، در برابر چشمان اشکبار مادر، خواهر و برادرانش، آخرین نفسهایش را سپرد.
اما از خود این قتل حکومتی دردناکتر، فراموشی و انکار او از سوی حاکمیت بود؛ گویی که میخواستند حسین را نه تنها از زندگی، بلکه از حافظه و یاد مردم نیز پاک کنند.
اما ما نمیگذاریم چنین شود.
یاد حسین اخترزند، یاد یک انسان تنها نیست؛ یاد همهی کسانی است که بیسلاح، بیدفاع و تنها با امید و حق انسانی خود در روبروی ضحاک ایستادند و قربانی شدند. کشته شدن هیچ انسان بیگناهی به دست مزدوران حکومتی نباید در تاریکی دفن شود.
روحش آرام، و نامش در دل ما ماندگار.
✍️مسعود علیزاده
#۲۵_خرداد_۸۸
#حسین_اخترزند
#علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
❤28💔17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیستوهفت سال از روز ۱۸ تیر ۷۸ گذشت و پرسش همچنان پابرجاست؛ سعید کجاست؟ فریادی که از قلب مادری چشمانتظار خاموش نمیشود.
۲۷ سال انتظار… و هنوز هیچ خبری نیست. بیستوهفت سال است که مادری هر صبح با یک پرسش از خواب برمیخیزد: فرزندم کجاست؟ و هر شب با هزاران سؤال بیپاسخ، در سکوت و اضطراب به خواب میرود.
بیستوهفت سال است که نام فرزندش را صدا میزند و تنها پاسخی که میشنود، سکوتی سرد و بیرحم است.
سعید زینالی، دانشجوی ۲۳ ساله، چند روز پس از رویدادهای ۱۸ تیر ۱۳۷۸، در خانهاش بازداشت شد. گفتند: ده دقیقه کارش داریم؛ اما آن ده دقیقه به بیستوهفت سال انتظار بدل شد و سعید هرگز بازنگشت. از همان روز، زندگی خانوادهاش متوقف شد. مادر و خواهرش را به سبب پیگیری سرنوشت او بازداشت و زندانی کردند، پدرش را از کار برکنار کردند و خواهرش را در سلول انفرادی، در هراس و سکوت، رها ساختند. گویی تنها یک پیام در میان بود: فراموش کن. نپرس. دنبال نشانی نباش.
اما مگر میشود مادری پس از بیستوهفت سال انتظار، فرزندش را فراموش کند؟ و این تنها روایت سعید نیست. هنوز هم پدران و مادرانی هستند که در بیخبری از سرنوشت فرزندانشان روزگار میگذرانند؛ هر دقیقه، هر ساعت و هر روز با ترسی بیپایان. هر زنگ تلفن و هر صدای در، میتواند هم نوید امید باشد و هم آغاز کابوسی تازه.
بیایید صدای این مادران و پدران باشیم؛ صدای اکرم نقابی، صدای سعید زینالی و صدای همه فرزندانی که در تاریکی ناپدید شدند، تا شاید روزی هیچ مادری و پدری در تنهایی و بیخبری اشک نریزد و هیچ خانوادهای در سکوتِ رنج و انتظار، از هم نپاشد.
این سخنان، برگرفته از روایت اکرم نقابی، مادر سعید زینالی، است که یازده سال پیش بیان شد؛ روایتی که با گذشت سالها، همچنان بیپاسخ مانده است.
از صفحه مسعود علیزاده.
#کوی_دانشگاه_تهران
#۱۸_تیر_بی_سرانجامی
#سعید_زینالی_کجاست ؟
#علیه_فراموشی #سعید_زینالی
@Tavaana_TavaanaTech
بیستوهفت سال از روز ۱۸ تیر ۷۸ گذشت و پرسش همچنان پابرجاست؛ سعید کجاست؟ فریادی که از قلب مادری چشمانتظار خاموش نمیشود.
۲۷ سال انتظار… و هنوز هیچ خبری نیست. بیستوهفت سال است که مادری هر صبح با یک پرسش از خواب برمیخیزد: فرزندم کجاست؟ و هر شب با هزاران سؤال بیپاسخ، در سکوت و اضطراب به خواب میرود.
بیستوهفت سال است که نام فرزندش را صدا میزند و تنها پاسخی که میشنود، سکوتی سرد و بیرحم است.
سعید زینالی، دانشجوی ۲۳ ساله، چند روز پس از رویدادهای ۱۸ تیر ۱۳۷۸، در خانهاش بازداشت شد. گفتند: ده دقیقه کارش داریم؛ اما آن ده دقیقه به بیستوهفت سال انتظار بدل شد و سعید هرگز بازنگشت. از همان روز، زندگی خانوادهاش متوقف شد. مادر و خواهرش را به سبب پیگیری سرنوشت او بازداشت و زندانی کردند، پدرش را از کار برکنار کردند و خواهرش را در سلول انفرادی، در هراس و سکوت، رها ساختند. گویی تنها یک پیام در میان بود: فراموش کن. نپرس. دنبال نشانی نباش.
اما مگر میشود مادری پس از بیستوهفت سال انتظار، فرزندش را فراموش کند؟ و این تنها روایت سعید نیست. هنوز هم پدران و مادرانی هستند که در بیخبری از سرنوشت فرزندانشان روزگار میگذرانند؛ هر دقیقه، هر ساعت و هر روز با ترسی بیپایان. هر زنگ تلفن و هر صدای در، میتواند هم نوید امید باشد و هم آغاز کابوسی تازه.
بیایید صدای این مادران و پدران باشیم؛ صدای اکرم نقابی، صدای سعید زینالی و صدای همه فرزندانی که در تاریکی ناپدید شدند، تا شاید روزی هیچ مادری و پدری در تنهایی و بیخبری اشک نریزد و هیچ خانوادهای در سکوتِ رنج و انتظار، از هم نپاشد.
این سخنان، برگرفته از روایت اکرم نقابی، مادر سعید زینالی، است که یازده سال پیش بیان شد؛ روایتی که با گذشت سالها، همچنان بیپاسخ مانده است.
از صفحه مسعود علیزاده.
#کوی_دانشگاه_تهران
#۱۸_تیر_بی_سرانجامی
#سعید_زینالی_کجاست ؟
#علیه_فراموشی #سعید_زینالی
@Tavaana_TavaanaTech
💔66❤7
روایتِی از جهنم و قتلگاه انسانیت، روز بیستم تیر ماه
شب را به سختی تا صبح گذراندیم؛ نه خوابی بود و نه جایی برای نشستن. نفسکشیدن، خودِ عذاب بود و نشستن، ناممکن. اگر هم مجالی برای استراحت مییافتیم، تنها به شیوهی کتابهای چیده شده در قفسه، پهلو به پهلو؛ آنهم نه برای همه. بسیاری، ایستاده در میانِ تراکمِ تنها، خواب را به چشم میدیدند.
ساعت از ده یا یازده صبح گذشته بود. گرما در آن قرنطینهی جهنمی، چون دستی نادیدنی، گلویمان را میفشرد و نفس کشیدن را دشوارتر از همیشه میکرد. مجرمان خطرناک، نیمهبرهنه در میان جمع پرسه میزدند و نگاههای سنگین و هولناکشان پیوسته بر چهرهی نوجوانان کمسنوسال میلغزید؛ نگاههایی که از خشونت و تهدید سرشار بود و بیم تعرض را لحظهای از دلها دور نمیکرد.
در آن فضای خفقانآور در داخل دستشویی؛ پیرمردی لاغر و از پاافتاده، بیپناه در چنگال خشونت کفتارها گرفتار شده بود. مجرمان خطرناک یکی پس از دیگری، به او تجاوز میکردند و او زیر بار تحقیر و رنجی وصفناشدنی در هم میشکست و ما، خاموش و درمانده، تنها شاهدان این سقوط هولناک غیر انسانی بودیم.
ناگهان، فریادِ دژخیمان با صدای لولهها و چوبهایی که بر در میکوبیدند ، سکوتِ مرگبار را شکست: «تا سه میشماریم، باید بدوید داخل حیاط!» و ما، درهمفشرده و وحشتزده، زیر بارشِ ضربات، به بیرون رانده شدیم.
روی آسفالتِ گداختهی حیاط در گرمای سوزان، برای آمارگیری نشستیم. کفِ پاهایمان از سوزشِ داغ تاول میزد، اما سکوت، قانونِ مطلق بود؛ سکوتی که کوچکترین لغزش در آن، به قیمتِ بیهوشی زیر ضربات تمام میشد. نیمساعت در این جهنمِ سوزان گذشت تا استوار محمدیان، با چهرهای که تجسمِ تحقیر بود، رو به رویمان ایستاد: چهار دستوپا راه برید... سوار هم بشید... زود باشید!
باورکردنی نبود؛ اما اینجا کهریزک بود، جایی که باورها در آن ذبح میشدند. از نوجوان هفدهساله تا پیرمرد شصتساله، همه مجبور شدیم با تنهای برهنه و زخمخورده، بر دست و زانو، روی آسفالتِ سوزان بخزیم. من به دلیل شکستگیِ مچ پا، توانِ همراهی نداشتم.
محمدیان، با خونسردیِ یک بیمار روانی که از تماشای رنجِ ما ارضا میشد، نزدیک شد. لولهی پیویسی را بر کفِ دستانم فرود آورد؛ پنج ضربهی وحشیانه که پوست و گوشت را درید، استخوان را لرزاند و کف دستم سریعا کبود شد. نگاه شکنجه گر ، بازی با درد بود؛ بازی با روحِ ما.
شکنجه گران ما را وادار میکردند بر دوش یکدیگر سوار شویم...
شکنجه گران ما را وادار میکردند بر دوش یکدیگر سوار شویم و چهار دست و پا بر روی آسفالت داغ حرکت کنیم. در میان فریادها و نالهها، نگهبان با طرح پرسشهایی تحقیرآمیز از ما میخواست با صدای بلند پاسخ دهیم: «اینجا کجاست؟» ـ «کهریزک»، «کهریزک کجاست؟» ـ «آخر دنیا»، «آدم شدید؟» ـ «بله قربان».
پس از آن، با ضرب و شتم و استفاده از لوله و چوب بر سر، صورت و بدن، به قرنطینه بازگردانده شدیم؛ در حالی که بسیاری زخمی، بیجان و دچار عفونت بودند. حال امیر جوادیفر، که پیشتر نیز آسیب دیده بود، روزبهروز وخیمتر میشد. پس از حدود یک روز گرسنگی، غذای ناهار تنها تکهای نان کپکزده و مقداری سیبزمینی فاسد بود که با دستهای آلوده توزیع میشد. برای زنده ماندن، ناچار بودیم این شرایط را تحمل کنیم، هرچند بسیاری بر اثر درد و فشار روانی توان خوردن نداشتند. آب آشامیدنی نیز غیربهداشتی و دارای بوی نامطبوع بود و در بطریهای کثیفی که از سرویسهای بهداشتی آورده میشد، در اختیار ما قرار میگرفت.
صد و هفتاد نفر در فضایی حدود شصت متر مربع، بدون هیچ روزنهای برای تهویه، نگهداری میشدند. هر دقیقه به اندازه ساعتها میگذشت و گویی زمان در آنجا از حرکت بازایستاده بود. با فرارسیدن شب، شرایط دشوارتر شد و دستور داده شد دود موتورخانه به داخل قرنطینه هدایت شود.
دود گازوئیل فضای قرنطینه را فراگرفت و تنفس را دشوار کرد. با وجود ازدحام شدید و دراز کشیدن افراد بر کف قرنطینه، سوزش چشمها بر اثر دود ادامه داشت و از چشم بسیاری ترشح خارج میشد. در آن تاریکیِ دودآلود، میانِ تنگیِ جا و سنگینیِ هوا، با خود میاندیشیدم: «اینجا واقعاً آخر دنیاست؛ جایی که حتی نفس کشیدن، جرمیست نابخشودنی.
آن شب را با با درد و رنج و ترسی که در عمقِ استخوانهایمان ریشه دوانده بود به صبح رساندیم؛ در انتظاری تلخ برای روزهایی که هر ثانیهاش، به سالی از رنج بدل میشد.
این نوشته بخشی از خاطرات قتلگاه کهریزک است و با هدف ثبت و حفظ آن تجربهها در حافظه تاریخی نگاشته میشود. ادامه این روایت فردا ، روز بیستویکم تیرماه ارائه خواهد شد.
از صفحه مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک #دادخواهی #علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
شب را به سختی تا صبح گذراندیم؛ نه خوابی بود و نه جایی برای نشستن. نفسکشیدن، خودِ عذاب بود و نشستن، ناممکن. اگر هم مجالی برای استراحت مییافتیم، تنها به شیوهی کتابهای چیده شده در قفسه، پهلو به پهلو؛ آنهم نه برای همه. بسیاری، ایستاده در میانِ تراکمِ تنها، خواب را به چشم میدیدند.
ساعت از ده یا یازده صبح گذشته بود. گرما در آن قرنطینهی جهنمی، چون دستی نادیدنی، گلویمان را میفشرد و نفس کشیدن را دشوارتر از همیشه میکرد. مجرمان خطرناک، نیمهبرهنه در میان جمع پرسه میزدند و نگاههای سنگین و هولناکشان پیوسته بر چهرهی نوجوانان کمسنوسال میلغزید؛ نگاههایی که از خشونت و تهدید سرشار بود و بیم تعرض را لحظهای از دلها دور نمیکرد.
در آن فضای خفقانآور در داخل دستشویی؛ پیرمردی لاغر و از پاافتاده، بیپناه در چنگال خشونت کفتارها گرفتار شده بود. مجرمان خطرناک یکی پس از دیگری، به او تجاوز میکردند و او زیر بار تحقیر و رنجی وصفناشدنی در هم میشکست و ما، خاموش و درمانده، تنها شاهدان این سقوط هولناک غیر انسانی بودیم.
ناگهان، فریادِ دژخیمان با صدای لولهها و چوبهایی که بر در میکوبیدند ، سکوتِ مرگبار را شکست: «تا سه میشماریم، باید بدوید داخل حیاط!» و ما، درهمفشرده و وحشتزده، زیر بارشِ ضربات، به بیرون رانده شدیم.
روی آسفالتِ گداختهی حیاط در گرمای سوزان، برای آمارگیری نشستیم. کفِ پاهایمان از سوزشِ داغ تاول میزد، اما سکوت، قانونِ مطلق بود؛ سکوتی که کوچکترین لغزش در آن، به قیمتِ بیهوشی زیر ضربات تمام میشد. نیمساعت در این جهنمِ سوزان گذشت تا استوار محمدیان، با چهرهای که تجسمِ تحقیر بود، رو به رویمان ایستاد: چهار دستوپا راه برید... سوار هم بشید... زود باشید!
باورکردنی نبود؛ اما اینجا کهریزک بود، جایی که باورها در آن ذبح میشدند. از نوجوان هفدهساله تا پیرمرد شصتساله، همه مجبور شدیم با تنهای برهنه و زخمخورده، بر دست و زانو، روی آسفالتِ سوزان بخزیم. من به دلیل شکستگیِ مچ پا، توانِ همراهی نداشتم.
محمدیان، با خونسردیِ یک بیمار روانی که از تماشای رنجِ ما ارضا میشد، نزدیک شد. لولهی پیویسی را بر کفِ دستانم فرود آورد؛ پنج ضربهی وحشیانه که پوست و گوشت را درید، استخوان را لرزاند و کف دستم سریعا کبود شد. نگاه شکنجه گر ، بازی با درد بود؛ بازی با روحِ ما.
شکنجه گران ما را وادار میکردند بر دوش یکدیگر سوار شویم...
شکنجه گران ما را وادار میکردند بر دوش یکدیگر سوار شویم و چهار دست و پا بر روی آسفالت داغ حرکت کنیم. در میان فریادها و نالهها، نگهبان با طرح پرسشهایی تحقیرآمیز از ما میخواست با صدای بلند پاسخ دهیم: «اینجا کجاست؟» ـ «کهریزک»، «کهریزک کجاست؟» ـ «آخر دنیا»، «آدم شدید؟» ـ «بله قربان».
پس از آن، با ضرب و شتم و استفاده از لوله و چوب بر سر، صورت و بدن، به قرنطینه بازگردانده شدیم؛ در حالی که بسیاری زخمی، بیجان و دچار عفونت بودند. حال امیر جوادیفر، که پیشتر نیز آسیب دیده بود، روزبهروز وخیمتر میشد. پس از حدود یک روز گرسنگی، غذای ناهار تنها تکهای نان کپکزده و مقداری سیبزمینی فاسد بود که با دستهای آلوده توزیع میشد. برای زنده ماندن، ناچار بودیم این شرایط را تحمل کنیم، هرچند بسیاری بر اثر درد و فشار روانی توان خوردن نداشتند. آب آشامیدنی نیز غیربهداشتی و دارای بوی نامطبوع بود و در بطریهای کثیفی که از سرویسهای بهداشتی آورده میشد، در اختیار ما قرار میگرفت.
صد و هفتاد نفر در فضایی حدود شصت متر مربع، بدون هیچ روزنهای برای تهویه، نگهداری میشدند. هر دقیقه به اندازه ساعتها میگذشت و گویی زمان در آنجا از حرکت بازایستاده بود. با فرارسیدن شب، شرایط دشوارتر شد و دستور داده شد دود موتورخانه به داخل قرنطینه هدایت شود.
دود گازوئیل فضای قرنطینه را فراگرفت و تنفس را دشوار کرد. با وجود ازدحام شدید و دراز کشیدن افراد بر کف قرنطینه، سوزش چشمها بر اثر دود ادامه داشت و از چشم بسیاری ترشح خارج میشد. در آن تاریکیِ دودآلود، میانِ تنگیِ جا و سنگینیِ هوا، با خود میاندیشیدم: «اینجا واقعاً آخر دنیاست؛ جایی که حتی نفس کشیدن، جرمیست نابخشودنی.
آن شب را با با درد و رنج و ترسی که در عمقِ استخوانهایمان ریشه دوانده بود به صبح رساندیم؛ در انتظاری تلخ برای روزهایی که هر ثانیهاش، به سالی از رنج بدل میشد.
این نوشته بخشی از خاطرات قتلگاه کهریزک است و با هدف ثبت و حفظ آن تجربهها در حافظه تاریخی نگاشته میشود. ادامه این روایت فردا ، روز بیستویکم تیرماه ارائه خواهد شد.
از صفحه مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک #دادخواهی #علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
💔35❤9🕊4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادی از عرفان شکورزاده جوان نخبهای که توسط جمهوری اسلامی اعدام شد
عرفان شکورزاده، متولد ۱۳۷۶، دانشآموخته مهندسی برق دانشگاه تبریز و دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه علم و صنعت تهران بود. بر اساس سوابق علمی منتشرشده، او در حوزه نرمافزارهای تست ماهواره، کنترل و موقعیتیابی ماهواره فعالیت پژوهشی داشت و رتبه نخست مقطع کارشناسی ارشد را نیز کسب کرده بود.
طبق اطلاعات منتشرشده، او در بهمنماه ۱۴۰۳ توسط اطلاعات سپاه با اتهام «جاسوسی و همکاری با کشورهای متخاصم» بازداشت شد. منابع نزدیک به پرونده گفته بودند که عرفان شکوریزاده حدود ۹ ماه را در سلول انفرادی سپری کرده و تحت فشار و شکنجه برای اخذ اعترافات اجباری قرار داشته است.
در بخشی از نامه منتسب به او که پیش از اعدام خطاب به برادرش نوشته، آمده است:
«برادر شریف و عزیزم، سلام.
میدانم در حالی که دارم این متن را نگارش میکنم، تو از هیچ تلاشی برای نجات من فروگذار نکردهای. اگر این متن را میخوانی، احتمالا به این معنی است که من در این جهان در کنار تو نیستم. اما بدان من از تمام تلاشهای تو و پدر و مادرمان ممنونم و تمام مدت سعی کردم برای تو برادر خوبی باشم. لاجرم این اتفاق کریه و این رژیم کثیف ما را از هم جدا کرد.
میخواهم بدانی که علیرغم سختی این یک سال و نیم و با وجود شکنجهها و اعترافات اجباری، همواره به فکر تو و خانواده بودم. ولی سعی کردم در همین مدت هم خوب زندگی کنم و تا جایی که میشود مقاوم باشم.
همیشه تصورم این بود که در کنار هم خوب و طولانی زندگی خواهیم کرد و فرزندانمان کنار هم بزرگ خواهند شد. هرچند که امیدوارم فرزندان تو این راه را طی کنند.»
او در بخش دیگری از این نامه نوشته است:
«برادر عزیزم، از تو میخواهم به جای هر دویمان خوب زندگی کنی و برای پدر و مادرمان هم عرفان باشی و هم احسان. من هیچ وقت نمیخواستم تو را اذیت کنم یا پدر و مادرمان را. اما ناخواسته این اتفاق افتاد و من برای همیشه شرمنده تو خواهم ماند.
اما این بهایی بود که خانواده ما برای آزادی ایرانمان باید پرداخت میکرد و قرعه به من افتاد که این هزینه را بدهم.»
در ادامه این نامه، عرفان شکوریزاده با اشاره به امیدش برای دیدار دوباره خانوادهاش نوشته است:
«من در حین نگارش این متن هم باز سرشار از امید به زندگیم. چون پشتم به تو گرم است. برادر عزیزم، بدان برای یک بار صحبت کردن با تو حاضرم هر کاری بکنم. دلم برای صدایت و برای وجودت تنگ است و دوستت دارم.»
او همچنین در بخشی دیگر، نام افرادی را که به گفته او در روند پروندهاش نقش داشتهاند و «نهایت شقاوت را خرج کردند»، ذکر کرده و نوشته است:
«کنار پدر و مادرمان بایست و سرت را بالا بگیر و مطمئن باش برادرت تا لحظه آخر ایستاد و آنطور که تو به من آموختی سرخم نکردم و جنگیدم.»
در بخش پایانی این نامه نیز آمده است:
«در زمانی که در کشورمان دادگاه عادلانهای بود، حتماً خسارات مادی و معنوی را پیگیری کن و بعد از برداشتن مبلغی که بابت خسارات مادی به خانواده ما وارد شد، مابقی صرف ایجاد بنیاد علمی با نام خانوادگی ما در جهت رشد و کمک علمی به فرزندان این کشور شود.»
و در پایان نوشته است:
«قوی بمان و به همه بگو برادرت برای میهنمان جنگید و لاغیر.»
پیشتر نیز یادداشتی از عرفان شکورزاده منتشر شده بود که در آن نوشته بود: «من عرفان شکورزاده ۲۹ ساله، یکی از معدود به اصطلاح نخبگانی که حاضر به مهاجرت نشدم. چند ماه پیش از جنگ ۱۲ روزه، به اتهام واهی جاسوسی و همکاری با کشورهای متخاصم توسط اطلاعات سپاه بازداشت شدم و در مدت ۸ ماه و نیم شکنجه و زندان انفرادی مجبور به اعتراف اجباری شدم. نگذارید یک جان بیگناه دیگر در سکوت و بیخبری از دست برود.»
عرفان شکورزاده بامداد ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ اعدام شد.
#عرفان_شکورزاده #نه_به_اعدام #علیه_فراموشی #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
عرفان شکورزاده، متولد ۱۳۷۶، دانشآموخته مهندسی برق دانشگاه تبریز و دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه علم و صنعت تهران بود. بر اساس سوابق علمی منتشرشده، او در حوزه نرمافزارهای تست ماهواره، کنترل و موقعیتیابی ماهواره فعالیت پژوهشی داشت و رتبه نخست مقطع کارشناسی ارشد را نیز کسب کرده بود.
طبق اطلاعات منتشرشده، او در بهمنماه ۱۴۰۳ توسط اطلاعات سپاه با اتهام «جاسوسی و همکاری با کشورهای متخاصم» بازداشت شد. منابع نزدیک به پرونده گفته بودند که عرفان شکوریزاده حدود ۹ ماه را در سلول انفرادی سپری کرده و تحت فشار و شکنجه برای اخذ اعترافات اجباری قرار داشته است.
در بخشی از نامه منتسب به او که پیش از اعدام خطاب به برادرش نوشته، آمده است:
«برادر شریف و عزیزم، سلام.
میدانم در حالی که دارم این متن را نگارش میکنم، تو از هیچ تلاشی برای نجات من فروگذار نکردهای. اگر این متن را میخوانی، احتمالا به این معنی است که من در این جهان در کنار تو نیستم. اما بدان من از تمام تلاشهای تو و پدر و مادرمان ممنونم و تمام مدت سعی کردم برای تو برادر خوبی باشم. لاجرم این اتفاق کریه و این رژیم کثیف ما را از هم جدا کرد.
میخواهم بدانی که علیرغم سختی این یک سال و نیم و با وجود شکنجهها و اعترافات اجباری، همواره به فکر تو و خانواده بودم. ولی سعی کردم در همین مدت هم خوب زندگی کنم و تا جایی که میشود مقاوم باشم.
همیشه تصورم این بود که در کنار هم خوب و طولانی زندگی خواهیم کرد و فرزندانمان کنار هم بزرگ خواهند شد. هرچند که امیدوارم فرزندان تو این راه را طی کنند.»
او در بخش دیگری از این نامه نوشته است:
«برادر عزیزم، از تو میخواهم به جای هر دویمان خوب زندگی کنی و برای پدر و مادرمان هم عرفان باشی و هم احسان. من هیچ وقت نمیخواستم تو را اذیت کنم یا پدر و مادرمان را. اما ناخواسته این اتفاق افتاد و من برای همیشه شرمنده تو خواهم ماند.
اما این بهایی بود که خانواده ما برای آزادی ایرانمان باید پرداخت میکرد و قرعه به من افتاد که این هزینه را بدهم.»
در ادامه این نامه، عرفان شکوریزاده با اشاره به امیدش برای دیدار دوباره خانوادهاش نوشته است:
«من در حین نگارش این متن هم باز سرشار از امید به زندگیم. چون پشتم به تو گرم است. برادر عزیزم، بدان برای یک بار صحبت کردن با تو حاضرم هر کاری بکنم. دلم برای صدایت و برای وجودت تنگ است و دوستت دارم.»
او همچنین در بخشی دیگر، نام افرادی را که به گفته او در روند پروندهاش نقش داشتهاند و «نهایت شقاوت را خرج کردند»، ذکر کرده و نوشته است:
«کنار پدر و مادرمان بایست و سرت را بالا بگیر و مطمئن باش برادرت تا لحظه آخر ایستاد و آنطور که تو به من آموختی سرخم نکردم و جنگیدم.»
در بخش پایانی این نامه نیز آمده است:
«در زمانی که در کشورمان دادگاه عادلانهای بود، حتماً خسارات مادی و معنوی را پیگیری کن و بعد از برداشتن مبلغی که بابت خسارات مادی به خانواده ما وارد شد، مابقی صرف ایجاد بنیاد علمی با نام خانوادگی ما در جهت رشد و کمک علمی به فرزندان این کشور شود.»
و در پایان نوشته است:
«قوی بمان و به همه بگو برادرت برای میهنمان جنگید و لاغیر.»
پیشتر نیز یادداشتی از عرفان شکورزاده منتشر شده بود که در آن نوشته بود: «من عرفان شکورزاده ۲۹ ساله، یکی از معدود به اصطلاح نخبگانی که حاضر به مهاجرت نشدم. چند ماه پیش از جنگ ۱۲ روزه، به اتهام واهی جاسوسی و همکاری با کشورهای متخاصم توسط اطلاعات سپاه بازداشت شدم و در مدت ۸ ماه و نیم شکنجه و زندان انفرادی مجبور به اعتراف اجباری شدم. نگذارید یک جان بیگناه دیگر در سکوت و بیخبری از دست برود.»
عرفان شکورزاده بامداد ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ اعدام شد.
#عرفان_شکورزاده #نه_به_اعدام #علیه_فراموشی #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
💔69❤10🕊5👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«یک شمع، یک نام، یک یاد»؛ وقتی سوگواری به دادخواهی تبدیل میشود
خانوادههای دادخواه پویشی با عنوان «یک شمع، یک نام، یک یاد» آغاز کردهاند. از مردم خواستهاند شمعی به یاد یکی از جانباختگان روشن کنند، نام او را بر زبان بیاورند، درباره زندگیاش بخوانند و روایتش را با دیگران در میان بگذارند.
خواهر بابک صادقی محسنی نیز با پیوستن به این پویش نوشته است: «سهم ما شاید این باشد که نگذاریم نامشان بیصدا بماند.»
پشت این ابتکار ساده، معنایی مهم در دادخواهی نهفته است.
سرکوب فقط با کشتن و زندانیکردن پیش نمیرود. حکومتهای سرکوبگر میکوشند قربانیان را به عدد تبدیل کنند؛ نامها در انبوه خبرها گم شوند، زندگیها فراموش شوند و با گذشت زمان، روایت رسمی جای تجربه قربانیان و خانوادههایشان را بگیرد.
در برابر این فراموشی، بهیادآوردن خود یک کنش است.
در ادبیات عدالت انتقالی، یادمانسازی در کنار حقیقتیابی، دادخواهی و جبران آسیب، بخشی از فرایند مواجهه جامعه با گذشته است. عدالت فقط آن روزی آغاز نمیشود که دادگاهی تشکیل شود. بخشی از آن از همین امروز و با حفظ نامها، ثبت روایتها و ساختن حافظهای آغاز میشود که نتوان بهآسانی پاک یا تحریفش کرد.
اهمیت ابتکار خانوادههای دادخواه در همین سادگی آن است: برای مشارکت در آن به سازمان بزرگ یا امکانات ویژهای نیاز نیست. یک شمع کافی است؛ اما در کنار آن باید یک نام و یک روایت نیز زنده شود.
میتوان یکی از جانباختگان را انتخاب کرد، درباره زندگیاش از منابع معتبر خواند، تصویرش را منتشر کرد و نوشت او که بود، چه آرزوهایی داشت و چه بر او گذشت.
به این ترتیب، قربانی دیگر فقط «یکی از کشتهشدگان» نیست. دوباره صاحب نام، چهره، خانواده، زندگی و داستان میشود.
دادخواهی فقط مطالبه مجازات عاملان جنایت نیست؛ مبارزه برای حقیقت و علیه فراموشی نیز هست.
شاید به همین دلیل انتخاب «شمع» چنین معنای قدرتمندی پیدا میکند: حکومت میتواند انسانی را از زندگی محروم کند، اما نباید بتواند او را از حافظه جامعه نیز حذف کند.
هر شمع، یک نام.
هر نام، یک زندگی.
و هر روایت، بخشی از حافظهای که میتواند روزی در خدمت حقیقت، عدالت و جلوگیری از تکرار جنایت قرار گیرد.
شمعی روشن کنیم، نامی را به خاطر بسپاریم و راوی زندگی انسانی شویم که نباید به عددی در تاریخ تبدیل شود.
به این کارزار بپیوندید و ویدیوهایتان را برای ما ارسال کنید.
#دادخواهی #علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
«یک شمع، یک نام، یک یاد»؛ وقتی سوگواری به دادخواهی تبدیل میشود
خانوادههای دادخواه پویشی با عنوان «یک شمع، یک نام، یک یاد» آغاز کردهاند. از مردم خواستهاند شمعی به یاد یکی از جانباختگان روشن کنند، نام او را بر زبان بیاورند، درباره زندگیاش بخوانند و روایتش را با دیگران در میان بگذارند.
خواهر بابک صادقی محسنی نیز با پیوستن به این پویش نوشته است: «سهم ما شاید این باشد که نگذاریم نامشان بیصدا بماند.»
پشت این ابتکار ساده، معنایی مهم در دادخواهی نهفته است.
سرکوب فقط با کشتن و زندانیکردن پیش نمیرود. حکومتهای سرکوبگر میکوشند قربانیان را به عدد تبدیل کنند؛ نامها در انبوه خبرها گم شوند، زندگیها فراموش شوند و با گذشت زمان، روایت رسمی جای تجربه قربانیان و خانوادههایشان را بگیرد.
در برابر این فراموشی، بهیادآوردن خود یک کنش است.
در ادبیات عدالت انتقالی، یادمانسازی در کنار حقیقتیابی، دادخواهی و جبران آسیب، بخشی از فرایند مواجهه جامعه با گذشته است. عدالت فقط آن روزی آغاز نمیشود که دادگاهی تشکیل شود. بخشی از آن از همین امروز و با حفظ نامها، ثبت روایتها و ساختن حافظهای آغاز میشود که نتوان بهآسانی پاک یا تحریفش کرد.
اهمیت ابتکار خانوادههای دادخواه در همین سادگی آن است: برای مشارکت در آن به سازمان بزرگ یا امکانات ویژهای نیاز نیست. یک شمع کافی است؛ اما در کنار آن باید یک نام و یک روایت نیز زنده شود.
میتوان یکی از جانباختگان را انتخاب کرد، درباره زندگیاش از منابع معتبر خواند، تصویرش را منتشر کرد و نوشت او که بود، چه آرزوهایی داشت و چه بر او گذشت.
به این ترتیب، قربانی دیگر فقط «یکی از کشتهشدگان» نیست. دوباره صاحب نام، چهره، خانواده، زندگی و داستان میشود.
دادخواهی فقط مطالبه مجازات عاملان جنایت نیست؛ مبارزه برای حقیقت و علیه فراموشی نیز هست.
شاید به همین دلیل انتخاب «شمع» چنین معنای قدرتمندی پیدا میکند: حکومت میتواند انسانی را از زندگی محروم کند، اما نباید بتواند او را از حافظه جامعه نیز حذف کند.
هر شمع، یک نام.
هر نام، یک زندگی.
و هر روایت، بخشی از حافظهای که میتواند روزی در خدمت حقیقت، عدالت و جلوگیری از تکرار جنایت قرار گیرد.
شمعی روشن کنیم، نامی را به خاطر بسپاریم و راوی زندگی انسانی شویم که نباید به عددی در تاریخ تبدیل شود.
به این کارزار بپیوندید و ویدیوهایتان را برای ما ارسال کنید.
#دادخواهی #علیه_فراموشی
@Tavaana_TavaanaTech
💔21❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدانور؛ رقصی بر مرزِ رنج و استقامت
روزی نه چندان دور پاییزِ زاهدان، با بوی باروت آغاز شد و با داغی که بر پیشانی تاریخ حک شد، تا ابد ماندگار.
در تقویم رنجهای این سرزمین، مهرماه ۱۴۰۱ روزی است که آسمان سیستان و بلوچستان به خون نشست. اما در میان این همه زخم، نامی هست که با تصویری از عصیان و مظلومیت، به نماد یک بدل شد؛ خدانور لجهای.
بیستوهفتساله بود؛ از اهالی شیرآباد زاهدان، پسری بلوچ که نه کارت شناسایی و برگی هویتی در دست داشت و نه ملکی و اموالی در دنیا. او از همه ثروت این خاک، تنها قلبی تپنده داشت، روحی سرشار از شور زندگی و پاهایی که رقصیدن را ترانه آزادی میدانستند.
اما پیش از آنکه گلولههای ماموران در هشتم مهرماه به پا و پهلوی او بنشیند و در دهم مهرماه، درست در روز تولدش، جان شیرینش را به دلیل خونریزی شدید بگیرد، پیشتر از آن هم دستگاه قساوت حکومت، رنج او را روی سکوی زندان به تصویر کشیده بود؛ روزی که خدانور را بهخاطر مشاجره با فرزند یک بسیجی بازداشت و به میله پرچم بسته بودند، تصویری که قلب هر انسان آزادیخواهی را میدرد: دستانی بسته به میله پرچم، بدنی خسته از شکنجه، و نگاهی که فقر، تبعیض و ستم را به چالش میشکید.
آنجا که از فرط عطش گفت: «تشنهام»، آب را روی سکو، در چندقدمی دستان بستهاش گذاشتند و به تمسخر گفتند: «بردار بنوش!»
آن آب، تمام حقیقتی بود که حاکمیت به این سرزمین ارزانی داشت؛ تمسخر جان، تحقیر انسان، و تلاش برای شکستن غرور نسلی که سر تعظیم فرود نمیآورد.
خدانور رفت، اما رقصهایش در کوچهپسکوچههای سرزمین، پیام زنده بودنِ یک ملت شد.
امروز، در سالگرد تولد و مرگ خدانور لجهای، پسرِ بیشناسنامهای که نامش در شناسنامه مقاومت این مرزوبوم جاودانه شد، چراغ راه دادخواهی ماست.
ما فراموش نمیکنیم؛ نه گلولههای نشسته بر پهلویش را، و نه آب بازی جلادان با لبهای تشنهاش را. تا بازگشت زندگی و آزادی، نام او فریاد ماست؛ علیه فراموشی.
#خدانور_لجه_ای #خدانور #شیرآباد_زاهدان #علیه_فراموشی #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
روزی نه چندان دور پاییزِ زاهدان، با بوی باروت آغاز شد و با داغی که بر پیشانی تاریخ حک شد، تا ابد ماندگار.
در تقویم رنجهای این سرزمین، مهرماه ۱۴۰۱ روزی است که آسمان سیستان و بلوچستان به خون نشست. اما در میان این همه زخم، نامی هست که با تصویری از عصیان و مظلومیت، به نماد یک بدل شد؛ خدانور لجهای.
بیستوهفتساله بود؛ از اهالی شیرآباد زاهدان، پسری بلوچ که نه کارت شناسایی و برگی هویتی در دست داشت و نه ملکی و اموالی در دنیا. او از همه ثروت این خاک، تنها قلبی تپنده داشت، روحی سرشار از شور زندگی و پاهایی که رقصیدن را ترانه آزادی میدانستند.
اما پیش از آنکه گلولههای ماموران در هشتم مهرماه به پا و پهلوی او بنشیند و در دهم مهرماه، درست در روز تولدش، جان شیرینش را به دلیل خونریزی شدید بگیرد، پیشتر از آن هم دستگاه قساوت حکومت، رنج او را روی سکوی زندان به تصویر کشیده بود؛ روزی که خدانور را بهخاطر مشاجره با فرزند یک بسیجی بازداشت و به میله پرچم بسته بودند، تصویری که قلب هر انسان آزادیخواهی را میدرد: دستانی بسته به میله پرچم، بدنی خسته از شکنجه، و نگاهی که فقر، تبعیض و ستم را به چالش میشکید.
آنجا که از فرط عطش گفت: «تشنهام»، آب را روی سکو، در چندقدمی دستان بستهاش گذاشتند و به تمسخر گفتند: «بردار بنوش!»
آن آب، تمام حقیقتی بود که حاکمیت به این سرزمین ارزانی داشت؛ تمسخر جان، تحقیر انسان، و تلاش برای شکستن غرور نسلی که سر تعظیم فرود نمیآورد.
خدانور رفت، اما رقصهایش در کوچهپسکوچههای سرزمین، پیام زنده بودنِ یک ملت شد.
امروز، در سالگرد تولد و مرگ خدانور لجهای، پسرِ بیشناسنامهای که نامش در شناسنامه مقاومت این مرزوبوم جاودانه شد، چراغ راه دادخواهی ماست.
ما فراموش نمیکنیم؛ نه گلولههای نشسته بر پهلویش را، و نه آب بازی جلادان با لبهای تشنهاش را. تا بازگشت زندگی و آزادی، نام او فریاد ماست؛ علیه فراموشی.
#خدانور_لجه_ای #خدانور #شیرآباد_زاهدان #علیه_فراموشی #دادخواهی
@Tavaana_TavaanaTech
💔58🕊10❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهار سال پیش در همین روزها...
چهار سال پیش در همین روزها، پاییز با حرارت نفسهای نسلی گره خورده بود که دیگر هیچچیز برای از دست دادن نداشتند.
کوچهها و خیابانهای ایران سراسر فریادِ رسای دادخواهی بود؛ طنین پاییزی که بهجای برگریزان، فصل جوانه زدن شجاعت شد.
در میان دود، آتش و باران گلوله، دخترانِ شجاع این سرزمین روسریها را از سر برداشتند و با گیسوان رها در باد، بر بلندای میدانها ایستادند.
صدایی که از دل کوچهپسکوچههای شهرها برخاست، گنبدهای صلبِ استبداد را لرزاند: «جمهوری اسلامی نمیخواهیم.»
ما نه آن روزها را گم کردهایم و نه فریادهایی را که در خون و خاک غلتیدند، از یاد میبریم؛ یاد آن روزها و نام تکتک زنان و مردانی که سنگر آزادی را رها نکردند، چراغ راه روشنِ ماست.
#زن_زندگی_آزادی #علیه_فراموشی #دادخواهی #خیزش_سراسری
چهار سال پیش در همین روزها...
چهار سال پیش در همین روزها، پاییز با حرارت نفسهای نسلی گره خورده بود که دیگر هیچچیز برای از دست دادن نداشتند.
کوچهها و خیابانهای ایران سراسر فریادِ رسای دادخواهی بود؛ طنین پاییزی که بهجای برگریزان، فصل جوانه زدن شجاعت شد.
در میان دود، آتش و باران گلوله، دخترانِ شجاع این سرزمین روسریها را از سر برداشتند و با گیسوان رها در باد، بر بلندای میدانها ایستادند.
صدایی که از دل کوچهپسکوچههای شهرها برخاست، گنبدهای صلبِ استبداد را لرزاند: «جمهوری اسلامی نمیخواهیم.»
ما نه آن روزها را گم کردهایم و نه فریادهایی را که در خون و خاک غلتیدند، از یاد میبریم؛ یاد آن روزها و نام تکتک زنان و مردانی که سنگر آزادی را رها نکردند، چراغ راه روشنِ ماست.
#زن_زندگی_آزادی #علیه_فراموشی #دادخواهی #خیزش_سراسری
❤31💯12👌1💔1