به یاد جاویدنام امیر جوادیفر
امیر جانم!
شانزده سال گذشت.شانزده سال از آخرین دیداری که هرگز از ذهنم پاک نشد.
ای کاش تو را در دنیایی آرامتر، در سرزمینی آزاد میدیدم؛ نه در جهنمی به نام کهریزک. جایی که صدای شکستن استخوانها در دیوارها میپیچید،
و مرگ در گوشهها کمین کرده بود. آنجا ته دنیا بود جایی که حتی خدا هم آنتن نمیداد.
امیر جانم...میدانم با چه دلی به خیابان آمدی؛ با عشقی بیپایان به مردم، برای آزادی، برای وطن...اما ضحاکان زمان رحم نکردند. وقتی برای اولین بار دیدمت، تن زخمیات از درد میلرزید. دماغت شکسته بود، دندهها خرد، گردن و فکت آسیبدیده، و یکی از چشمان زیبایت بیناییاش را از دست داده بود.
قرنیهات بیرون زده بود و در دود گازوئیل عفونت کرده بود. با آنهمه درد، هنوز بیشتر از هر چیز نگران چشمت بودی؛ نوری که برای آزادی از دست دادی.
هرگز فراموش نمیکنم وقتی با صدایی لرزان پرسیدی:نمیدونی چرا چشمم دیگه نمیبینه؟
بهسختی لب باز کردم و گفتم: نگران نباش، همهچیز درست میشه اما میدانستم و تو، گاهی از مادرت چشمانت را میخواستی.مادری که سالها پیش رفته بود، و داغش هنوز بر دلت سنگینی میکرد.
امیر جانم!
روز آخر را خوب به یاد دارم. همه در شوک بودیم که قرار است از جهنم خلاص شویم. بیشتر از همه برای تو خوشحال بودم، چون میدانستم اگر فقط یک روز بیشتر میماندی، دیگر نمیماندی.زیر سایهای پناه گرفته بودی،
اما همان سایه را هم از تو گرفتند. سرهنگ کمیجانی، تنها به جرم سایهنشینی،با پوتینهایش بر پیکرت تاخت و تو با زحمت خودت را به ما رساندی.
لحظه تلخ وداع!
ما را با دستبندهای پلاستیکی بستند و به اتوبوس زندان اوین بردند.اما تو دیگر نای نشستن نداشتی...لبهایت خشک، چشمانت بیرمق، صورتت کبود، صدایت در گلو شکسته بود.بارها التماس کردیم تا جرعهای آب به تو بدهند،اما همان را هم دریغ کردند.آرامآرام جان دادی...خون بالا آوردی، نفسهایت برید، روی زمین خوابتاندند و تلاش برای نجاتت بیثمر ماند.با لبهای تشنه، چشمانی خاموش، پیش مادرت رفتی و داغت تا همیشه بر دل ما ماند.
امیر جانم!
مرا ببخش که نتوانستم نجاتت دهم. تو رفتی؛ اما با شرافت، با عزت، با سربلندی و صدایت ماند، یادت ماند، روحت در نسلی پیچید که هنوز برای آزادی میجنگند. و من هنوز، هر روز در دل زمزمه میکنم: کاش میتوانستم رساتر، بلندتر، شفافتر، صدای تو باشم...
یاد و نامت جاودان، امیر جانم. تو نرفتهای… تو در ما ادامه داری.
✍️مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
به یاد جاویدنام امیر جوادیفر
امیر جانم!
شانزده سال گذشت.شانزده سال از آخرین دیداری که هرگز از ذهنم پاک نشد.
ای کاش تو را در دنیایی آرامتر، در سرزمینی آزاد میدیدم؛ نه در جهنمی به نام کهریزک. جایی که صدای شکستن استخوانها در دیوارها میپیچید،
و مرگ در گوشهها کمین کرده بود. آنجا ته دنیا بود جایی که حتی خدا هم آنتن نمیداد.
امیر جانم...میدانم با چه دلی به خیابان آمدی؛ با عشقی بیپایان به مردم، برای آزادی، برای وطن...اما ضحاکان زمان رحم نکردند. وقتی برای اولین بار دیدمت، تن زخمیات از درد میلرزید. دماغت شکسته بود، دندهها خرد، گردن و فکت آسیبدیده، و یکی از چشمان زیبایت بیناییاش را از دست داده بود.
قرنیهات بیرون زده بود و در دود گازوئیل عفونت کرده بود. با آنهمه درد، هنوز بیشتر از هر چیز نگران چشمت بودی؛ نوری که برای آزادی از دست دادی.
هرگز فراموش نمیکنم وقتی با صدایی لرزان پرسیدی:نمیدونی چرا چشمم دیگه نمیبینه؟
بهسختی لب باز کردم و گفتم: نگران نباش، همهچیز درست میشه اما میدانستم و تو، گاهی از مادرت چشمانت را میخواستی.مادری که سالها پیش رفته بود، و داغش هنوز بر دلت سنگینی میکرد.
امیر جانم!
روز آخر را خوب به یاد دارم. همه در شوک بودیم که قرار است از جهنم خلاص شویم. بیشتر از همه برای تو خوشحال بودم، چون میدانستم اگر فقط یک روز بیشتر میماندی، دیگر نمیماندی.زیر سایهای پناه گرفته بودی،
اما همان سایه را هم از تو گرفتند. سرهنگ کمیجانی، تنها به جرم سایهنشینی،با پوتینهایش بر پیکرت تاخت و تو با زحمت خودت را به ما رساندی.
لحظه تلخ وداع!
ما را با دستبندهای پلاستیکی بستند و به اتوبوس زندان اوین بردند.اما تو دیگر نای نشستن نداشتی...لبهایت خشک، چشمانت بیرمق، صورتت کبود، صدایت در گلو شکسته بود.بارها التماس کردیم تا جرعهای آب به تو بدهند،اما همان را هم دریغ کردند.آرامآرام جان دادی...خون بالا آوردی، نفسهایت برید، روی زمین خوابتاندند و تلاش برای نجاتت بیثمر ماند.با لبهای تشنه، چشمانی خاموش، پیش مادرت رفتی و داغت تا همیشه بر دل ما ماند.
امیر جانم!
مرا ببخش که نتوانستم نجاتت دهم. تو رفتی؛ اما با شرافت، با عزت، با سربلندی و صدایت ماند، یادت ماند، روحت در نسلی پیچید که هنوز برای آزادی میجنگند. و من هنوز، هر روز در دل زمزمه میکنم: کاش میتوانستم رساتر، بلندتر، شفافتر، صدای تو باشم...
یاد و نامت جاودان، امیر جانم. تو نرفتهای… تو در ما ادامه داری.
✍️مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔70❤6🕊3👍1
راهپیمایی اربعین؛ قدمهایتان بر خون امیر
در طول سالها بارها از مظلومیت جاویدنام امیر جوادیفر گفتهام اما این بار میخواهم داستانش را خطاب به شما بازگو کنم؛
شماهایی که هر سال با پای پیاده به کربلا میروید، به امید گرفتن حاجت.
این یادآوری برای شماست که به نیت پر کردن شکم، نمایش ریاکارانه، قدرتنمایی رژیم، پاچهخواری و خدمت به حاکمیت و باورهای هلال شیعی در این مراسم شرکت میکنید؛ البته اگر هنوز بتوان شما را ایرانی نامید.
عکسی که میبینید متعلق به امیر جوادیفر است؛ جوانی از شهر لنگرود، ایرانی اصیل.سال ۱۳۸۸ برای زندگی بهتر، آزادی وطن، کرامت انسانی و رهایی از ظلم و ستم به خیابان آمد.او نه شمشیر داشت، نه تیر و کمان، نه نیزه و نه سپر و نه مجهز به سلاح. تنها سلاحش دستان خالی و صدای آزادی خواهانهاش بود.
اما یزیدیان زمانه به رهبری خونخوار علی خامنهای در خیابان با شدیدترین خشونت به جانش افتادند؛ فک، بینی، گردن و دندههایش شکست، یکی از چشمانش به شدت آسیب دید. پیش از بهبودی او را از بیمارستان به جهنمی به نام کهریزک بردند. کسی نمیداند در مسیر چه بلایی بر سرش آوردند که حالش بدتر شد و بینایی یکی از چشمانش را از دست داد.
در کهریزک با صدایی لرزان، مادرش را صدا میزد و چشمهایش را میخواست؛ همان مادری که سالها پیش بر اثر سرطان از دنیا رفته بود. دردش روز به روز بیشتر میشد و نالههایش فضا را پر میکرد.
روز آخر پیش از انتقال ما به اوین یزید و شمر زمانه سرهنگ کمیجانی ، رئیس بازداشتگاه کهریزک به جرم آنکه امیر در سایهای روی زمین افتاده و بیجان نفس میکشید و همراه دیگران پا برهنه روی آسفالت داغ نبود، محکم با لگد پوتین بر سر و صورت و سینهاش کوبید.
وقتی ما را با اتوبوس از کهریزک به اوین بردند، هوا نزدیک به ۶۰ درجه بود؛ در دل بیابانهای سمت بهشت زهرا. امیر در آن اتوبوس سوزان به لحظه پروازش نزدیک شده بود. با التماس به مأموران امنیتی خواستیم به او آب بدهند، اما حتی یک قطره هم دریغ کردند. امیر مظلوم با لبهای خشک و ترکخورده در حالی که خون بالا میآورد در حسرت جرعهای آب به سوی مادرش پر کشید. این تراژدی تا ابد در حافظه ما زنده خواهد ماند.
حالا بروید و برای حسین و حسن گریه کنید که مظلومانه و تشنه جان دادند؛
اما به یاد داشته باشید که فرزندان همین سرزمین، برای آزادی و عدالت، شکنجه شدند، چشمانشان را گرفتند و حتی پیش از مرگ، یک قطره آب هم به آنان ندادند تا از تشنگی جان بدهند.
masoudalizadeh___✍️
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
#اربعین
@Tavaana_TavaanaTech
در طول سالها بارها از مظلومیت جاویدنام امیر جوادیفر گفتهام اما این بار میخواهم داستانش را خطاب به شما بازگو کنم؛
شماهایی که هر سال با پای پیاده به کربلا میروید، به امید گرفتن حاجت.
این یادآوری برای شماست که به نیت پر کردن شکم، نمایش ریاکارانه، قدرتنمایی رژیم، پاچهخواری و خدمت به حاکمیت و باورهای هلال شیعی در این مراسم شرکت میکنید؛ البته اگر هنوز بتوان شما را ایرانی نامید.
عکسی که میبینید متعلق به امیر جوادیفر است؛ جوانی از شهر لنگرود، ایرانی اصیل.سال ۱۳۸۸ برای زندگی بهتر، آزادی وطن، کرامت انسانی و رهایی از ظلم و ستم به خیابان آمد.او نه شمشیر داشت، نه تیر و کمان، نه نیزه و نه سپر و نه مجهز به سلاح. تنها سلاحش دستان خالی و صدای آزادی خواهانهاش بود.
اما یزیدیان زمانه به رهبری خونخوار علی خامنهای در خیابان با شدیدترین خشونت به جانش افتادند؛ فک، بینی، گردن و دندههایش شکست، یکی از چشمانش به شدت آسیب دید. پیش از بهبودی او را از بیمارستان به جهنمی به نام کهریزک بردند. کسی نمیداند در مسیر چه بلایی بر سرش آوردند که حالش بدتر شد و بینایی یکی از چشمانش را از دست داد.
در کهریزک با صدایی لرزان، مادرش را صدا میزد و چشمهایش را میخواست؛ همان مادری که سالها پیش بر اثر سرطان از دنیا رفته بود. دردش روز به روز بیشتر میشد و نالههایش فضا را پر میکرد.
روز آخر پیش از انتقال ما به اوین یزید و شمر زمانه سرهنگ کمیجانی ، رئیس بازداشتگاه کهریزک به جرم آنکه امیر در سایهای روی زمین افتاده و بیجان نفس میکشید و همراه دیگران پا برهنه روی آسفالت داغ نبود، محکم با لگد پوتین بر سر و صورت و سینهاش کوبید.
وقتی ما را با اتوبوس از کهریزک به اوین بردند، هوا نزدیک به ۶۰ درجه بود؛ در دل بیابانهای سمت بهشت زهرا. امیر در آن اتوبوس سوزان به لحظه پروازش نزدیک شده بود. با التماس به مأموران امنیتی خواستیم به او آب بدهند، اما حتی یک قطره هم دریغ کردند. امیر مظلوم با لبهای خشک و ترکخورده در حالی که خون بالا میآورد در حسرت جرعهای آب به سوی مادرش پر کشید. این تراژدی تا ابد در حافظه ما زنده خواهد ماند.
حالا بروید و برای حسین و حسن گریه کنید که مظلومانه و تشنه جان دادند؛
اما به یاد داشته باشید که فرزندان همین سرزمین، برای آزادی و عدالت، شکنجه شدند، چشمانشان را گرفتند و حتی پیش از مرگ، یک قطره آب هم به آنان ندادند تا از تشنگی جان بدهند.
masoudalizadeh___✍️
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
#اربعین
@Tavaana_TavaanaTech
💔72❤5👍1
برادران شجاع و قهرمانم، محمد جان، امیر جان و محسن جان،
چند شب پیش به خوابم آمدید، جایی پر از آرامش با لبخندی که حتی در خواب دلم را به آتش کشید. چه سرحال چه آرام و چه خندان بودید ، دیدنتان مرا بیاختیار به وجد آورد؛ انگار سالهاست با هم زندگی کردهایم.از شادی دیدارتان از خواب پریدم اما هرچه تلاش کردم دوباره شما را نبینم نشد که نشد. ای کاش در دنیایی دیگر، در زندگیای دیگر با هم روبهرو میشدیم؛ نه در جهنمی به نام کهریزک، جایی که مظلومانه بلعیده شدید.
برادران قهرمانم، چقدر زود ۱۶ سال گذشت؛
انگار همین دیروز بود که مضطرب و دلهره، دستبند به دست سوار اتوبوس شدیم و با ترس و وحشت به بیابانهای کهریزک رفتیم، بیخبر از اینکه قرار است وارد چه قتلگاهی شویم. ۱۶ سالی که برای من انگار ۱۶۰ سال گذشت؛ هر سالش پر از درد، فریاد و بعضی بیپایان.
آخرین دیدار ، آخرین درد و دل ؛
برادران شجاع و قهرمانم؛ آخرین بار که شما را دیدم مرداد ۱۳۹۰ بود در آرامگاه بهشت زهرا. شما در عمق زمین در خواب ابدی و من بالای سرتان با چشمانی پر از اشک وداع کردم. آن لحظه، سختترین لحظه زندگی من بود؛ زیرا ناخواسته محکوم به تبعید اجباری بودم؛ یا زندان، یا مرگ یا خروج غیرقانونی.
تنها جایی که آرامش مییافتم، مزار شما و همرزمانتان در بهشت زهرا بود. در آن وداع آخر به شما قول دادم: تا روزی که نفس میکشم، صدای مظلومیتتان خواهم بود.
شانزده سالی که پدر، مادر، برادر، خواهر و دوستان و آشنایان هر روز بر فراق شما اشک ریختند.مادران و پدران که قامتشان زیر بار داغ جدایی خم شد و زودتر از موعد پیر شدند.خواهران و برادرانی که آنقدر گریستند که دیگر اشکی در چشمانشان نمانده است.
برادران قهرمانم، در آن دنیا مراقب خود باشید؛
اگر بهشتی باشد، یقین دارم شما در آن آرام گرفتهاید. محمد عزیزم، دیگر رنج اضطراب و نگرانی کنکور بر شانههایت سنگینی نمیکند.
امیر نازنینم، دیگر چشمان زیبایت حسرت دیدن این دنیا را به دل ندارند.محسن صبورم، دیگر شبها بهخاطر درد و عفونت کمر، ایستاده نمیخوابی.اکنون، شما آسودهاید و ما ماندهایم با داغ نبودنتان. اما همه ما رهسپار یک راهیم؛ روزی خواهد رسید که به شما ملحق شویم.
شما هرگز فراموش نخواهید شد.عدالت دیر یا زود برپا خواهد شد؛ و هیچ قدرتی نمیتواند خون شما را پایمال کند. تا روزی که نفس میکشم نامتان را فریاد میزنم.
نوشته مسعود علیزاده
masoudalizadeh___✍️
#بازداشتگاه_کهریزک
#محسن_روح_الامینی
#محمد_کامرانی
#امیر_جوادی_فر
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
برادران شجاع و قهرمانم، محمد جان، امیر جان و محسن جان،
چند شب پیش به خوابم آمدید، جایی پر از آرامش با لبخندی که حتی در خواب دلم را به آتش کشید. چه سرحال چه آرام و چه خندان بودید ، دیدنتان مرا بیاختیار به وجد آورد؛ انگار سالهاست با هم زندگی کردهایم.از شادی دیدارتان از خواب پریدم اما هرچه تلاش کردم دوباره شما را نبینم نشد که نشد. ای کاش در دنیایی دیگر، در زندگیای دیگر با هم روبهرو میشدیم؛ نه در جهنمی به نام کهریزک، جایی که مظلومانه بلعیده شدید.
برادران قهرمانم، چقدر زود ۱۶ سال گذشت؛
انگار همین دیروز بود که مضطرب و دلهره، دستبند به دست سوار اتوبوس شدیم و با ترس و وحشت به بیابانهای کهریزک رفتیم، بیخبر از اینکه قرار است وارد چه قتلگاهی شویم. ۱۶ سالی که برای من انگار ۱۶۰ سال گذشت؛ هر سالش پر از درد، فریاد و بعضی بیپایان.
آخرین دیدار ، آخرین درد و دل ؛
برادران شجاع و قهرمانم؛ آخرین بار که شما را دیدم مرداد ۱۳۹۰ بود در آرامگاه بهشت زهرا. شما در عمق زمین در خواب ابدی و من بالای سرتان با چشمانی پر از اشک وداع کردم. آن لحظه، سختترین لحظه زندگی من بود؛ زیرا ناخواسته محکوم به تبعید اجباری بودم؛ یا زندان، یا مرگ یا خروج غیرقانونی.
تنها جایی که آرامش مییافتم، مزار شما و همرزمانتان در بهشت زهرا بود. در آن وداع آخر به شما قول دادم: تا روزی که نفس میکشم، صدای مظلومیتتان خواهم بود.
شانزده سالی که پدر، مادر، برادر، خواهر و دوستان و آشنایان هر روز بر فراق شما اشک ریختند.مادران و پدران که قامتشان زیر بار داغ جدایی خم شد و زودتر از موعد پیر شدند.خواهران و برادرانی که آنقدر گریستند که دیگر اشکی در چشمانشان نمانده است.
برادران قهرمانم، در آن دنیا مراقب خود باشید؛
اگر بهشتی باشد، یقین دارم شما در آن آرام گرفتهاید. محمد عزیزم، دیگر رنج اضطراب و نگرانی کنکور بر شانههایت سنگینی نمیکند.
امیر نازنینم، دیگر چشمان زیبایت حسرت دیدن این دنیا را به دل ندارند.محسن صبورم، دیگر شبها بهخاطر درد و عفونت کمر، ایستاده نمیخوابی.اکنون، شما آسودهاید و ما ماندهایم با داغ نبودنتان. اما همه ما رهسپار یک راهیم؛ روزی خواهد رسید که به شما ملحق شویم.
شما هرگز فراموش نخواهید شد.عدالت دیر یا زود برپا خواهد شد؛ و هیچ قدرتی نمیتواند خون شما را پایمال کند. تا روزی که نفس میکشم نامتان را فریاد میزنم.
نوشته مسعود علیزاده
masoudalizadeh___✍️
#بازداشتگاه_کهریزک
#محسن_روح_الامینی
#محمد_کامرانی
#امیر_جوادی_فر
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔28❤4
در این دو تصویر، تمام فاصلهی میان انسانیت و بیرحمی نقش بسته است. یکی جان داد تا حقیقت بماند و دیگری زنده است تا کشتار ادامه یابد.
در یک سوی تصویر، امیر جوادیفر قرار بود با نامزدش لبخند زندگی و عشق را در روز ازدواجشان تجربه کند. جوانی با چشمانی پر از امید، دلی که برای فردا میتپید و لبخندی که باید شادترین روز زندگی را رقم میزد.
یادم هست روزی پدر امیر را دیدم؛ کنار خانهای نیمهکاره که در حال ساخت بود، ایستاده بود و اشک میریخت. پرسیدم چرا میگریید؟ پاسخ داد: این خانه را پیشخرید کرده بودم برای امیر و لبخند، تا بعد از عروسیشان در همین خانه زندگی کنند. اما سرنوشت این شادی را از آنها ربود.
امیر، نه در تالار جشن بلکه در تاریکی بازداشتگاه کهریزک، مظلومانه جان سپرد؛ امیری که بینایی چشمش را از دست داده بود و با تمام وجود چشمهایش را از مادرش میخواست. زیر ضربات شکنجه، با لبانی تشنه و در حسرت جرعهای آب، تنها و بیدفاع اما وفادار به حقیقت و آزادی پر کشید و به سوی مادرش رفت.
در سوی دیگر، مردی پلید، بیرحم و آدمکش به نام علی شمخانی بر تخت دیکتاتوری تکیه زده است؛ کسی که به خاطر تار مویی از جاویدنام مهسا امینی جان او را گرفت، بیآنکه کوچکترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد.
در حصار زر و تجمل، بیآنکه کوچکترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد. مردی که در کارنامه خود پدران و مادران بیشماری را از دیدار فرزندانشان محروم کرد و دامادها و عروسهایی را که باید با شادی و لبخند زندگی کنند به کفن سپرد.
امروز او در تالارهای روشن و پر از تجمل در کنار دخترش با لباس سفید عروسی میخندد و شادی میکند؛ خندهای که سنگینترین فریادهای بیعدالتی و مظلومیت را خفه میکند، لبخندی که بر خونهای پایمالشده و اشکهای ریختهشده مهر سکوت میزند، لبخندی که نشان میدهد برای او هیچ خجالت، هیچ شرم و هیچ وجدان باقی نمانده است.
فاصله میان انسانیت و بیرحمی، میان عدالت و قدرت هرگز تا این اندازه روشن نبوده است. نمیتوانیم سکوت کنیم، نمیتوانیم چشم ببندیم. صدای مظلومان را خاموش کردن، خیانت به وجدان تاریخ است. تاریخ بیرحمی را نخواهد بخشید و ما نیز نباید بخشیم.
برگرفته از صفحه مسعود علیزاده.
masoudalizadeh___
#بازداشتگاه_کهریزک
#حنانه_کیا_عروس_ایران
#امیر_جوادی_فر
#محمد_کامرانی
#محسن_روح_الامینی
#دادخواهی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
در این دو تصویر، تمام فاصلهی میان انسانیت و بیرحمی نقش بسته است. یکی جان داد تا حقیقت بماند و دیگری زنده است تا کشتار ادامه یابد.
در یک سوی تصویر، امیر جوادیفر قرار بود با نامزدش لبخند زندگی و عشق را در روز ازدواجشان تجربه کند. جوانی با چشمانی پر از امید، دلی که برای فردا میتپید و لبخندی که باید شادترین روز زندگی را رقم میزد.
یادم هست روزی پدر امیر را دیدم؛ کنار خانهای نیمهکاره که در حال ساخت بود، ایستاده بود و اشک میریخت. پرسیدم چرا میگریید؟ پاسخ داد: این خانه را پیشخرید کرده بودم برای امیر و لبخند، تا بعد از عروسیشان در همین خانه زندگی کنند. اما سرنوشت این شادی را از آنها ربود.
امیر، نه در تالار جشن بلکه در تاریکی بازداشتگاه کهریزک، مظلومانه جان سپرد؛ امیری که بینایی چشمش را از دست داده بود و با تمام وجود چشمهایش را از مادرش میخواست. زیر ضربات شکنجه، با لبانی تشنه و در حسرت جرعهای آب، تنها و بیدفاع اما وفادار به حقیقت و آزادی پر کشید و به سوی مادرش رفت.
در سوی دیگر، مردی پلید، بیرحم و آدمکش به نام علی شمخانی بر تخت دیکتاتوری تکیه زده است؛ کسی که به خاطر تار مویی از جاویدنام مهسا امینی جان او را گرفت، بیآنکه کوچکترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد.
در حصار زر و تجمل، بیآنکه کوچکترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد. مردی که در کارنامه خود پدران و مادران بیشماری را از دیدار فرزندانشان محروم کرد و دامادها و عروسهایی را که باید با شادی و لبخند زندگی کنند به کفن سپرد.
امروز او در تالارهای روشن و پر از تجمل در کنار دخترش با لباس سفید عروسی میخندد و شادی میکند؛ خندهای که سنگینترین فریادهای بیعدالتی و مظلومیت را خفه میکند، لبخندی که بر خونهای پایمالشده و اشکهای ریختهشده مهر سکوت میزند، لبخندی که نشان میدهد برای او هیچ خجالت، هیچ شرم و هیچ وجدان باقی نمانده است.
فاصله میان انسانیت و بیرحمی، میان عدالت و قدرت هرگز تا این اندازه روشن نبوده است. نمیتوانیم سکوت کنیم، نمیتوانیم چشم ببندیم. صدای مظلومان را خاموش کردن، خیانت به وجدان تاریخ است. تاریخ بیرحمی را نخواهد بخشید و ما نیز نباید بخشیم.
برگرفته از صفحه مسعود علیزاده.
masoudalizadeh___
#بازداشتگاه_کهریزک
#حنانه_کیا_عروس_ایران
#امیر_جوادی_فر
#محمد_کامرانی
#محسن_روح_الامینی
#دادخواهی
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
💔45👍10❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد آنانی که با چشمان بسته، حقیقت را دیدند و با لبهای تشنه، فریاد آزادی شدند.
امیر جان…
این روزها دلم برایتان بیتاب است.
هر بار که میبینم چگونه میخواهند نام و یاد شما و سال خونین ۸۸ را از خاطرها پاک کنند، زخمهایم تازه میشود.
اما چطور میشود فراموشتان کرد؟
چطور میشود تصویر لبخند آرامت را در کنج آن قرنطینهی سرد، آن نگاه ساده و پر از امید و درد را از یاد برد؟
سالها گذشته، اما حضور تو، محمد و محسن هنوز در جانم زنده است.
در سکوت شبهای بیخوابی، در گوشههای تنهایی و در لحظههایی که یاد ظلم و بیعدالتی چون باری سنگین بر دلم مینشیند.
یادت هست… همان جهنم آخر دنیا را؟
وقتی با چشمانی که زیر ضرب و شتم ضالمان نابینا شده بود، با صدایی خسته و بریده پرسیدی:
چرا یکی از چشمانم دیگر نمیبیند؟
و من در دل میسوختم، میلرزیدم و پاسخی نداشتم جز سکوتی پر از بغض.
در میان آن تاریکی و فریاد، هنوز نوری در دلت میدرخشید،
از مادرت چشم هایت و آغوشش را میخواستی ،
همان آغوشی که سالها بود در آسمان منتظرت مانده بود.
و بعد… آن روز داغ و سنگین فرا رسید.
روی آسفالت سوزان افتاده بودی، خسته، بیجان، با لبهایی خشک و چشمانی که دیگر نمیدیدند.
از تشنگی میسوختی، اما لب به شکایت باز نکردی.
ما فریاد زدیم، التماس کردیم، گفتیم: جرعهای آب، فقط پیش از مرگش…
اما مأموران نشنیدند. کسی ندید. کسی رحم نکرد.
و تو آرام، بیصدا، با لبهایی تشنه و قلبی پر از ایمان، رفتی…
رفتی تا دوباره در آغوش مادرت آرام بگیری.
و پدرت…
پدری که با ایمان، تو را به قانون سپرد.
پدری که هنوز هر بار کنار مزار تو میایستد، با صدایی لرزان و دلی شکسته فریاد میزند: پسرم… منو ببخش… کاش به آنها نمیسپردمت، کاش میتوانستم نگهت دارم یا فراریت بدم، با گذاشتن وثیقه بهشون اعتماد کرد، فرزندش را با حالت وخیم تحویل داد و تنها پیکر بیجانش را باز پس گرفت و این داغ تا همیشه بر جانش ماند.
امیر جان…
تو رفتی، اما خاموش نشدی. هنوز کنار مایی
در اشک پدرت، در بغض برادرت، در نفس های لبخندت ، در نفسهای ما، در هر سحری که با نام تو آغاز میشود.
ببخش اگر نتوانستم در آن جهنم کاری کنم، اگر نتوانستم فریادتان را به اندازهی دردتان بلند کنم.
سالهاست تنها ماندهام، خسته و زخمی،
اما یاد شما و نوری که در دلتان بود، مرا زنده نگه داشت.
به خودم قول دادهام:
تا آخرین نفس، صدایتان را فریاد بزنم.
با تمام درد، با تمام عشق، با تمام ایمان.
✍️مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
امیر جان…
این روزها دلم برایتان بیتاب است.
هر بار که میبینم چگونه میخواهند نام و یاد شما و سال خونین ۸۸ را از خاطرها پاک کنند، زخمهایم تازه میشود.
اما چطور میشود فراموشتان کرد؟
چطور میشود تصویر لبخند آرامت را در کنج آن قرنطینهی سرد، آن نگاه ساده و پر از امید و درد را از یاد برد؟
سالها گذشته، اما حضور تو، محمد و محسن هنوز در جانم زنده است.
در سکوت شبهای بیخوابی، در گوشههای تنهایی و در لحظههایی که یاد ظلم و بیعدالتی چون باری سنگین بر دلم مینشیند.
یادت هست… همان جهنم آخر دنیا را؟
وقتی با چشمانی که زیر ضرب و شتم ضالمان نابینا شده بود، با صدایی خسته و بریده پرسیدی:
چرا یکی از چشمانم دیگر نمیبیند؟
و من در دل میسوختم، میلرزیدم و پاسخی نداشتم جز سکوتی پر از بغض.
در میان آن تاریکی و فریاد، هنوز نوری در دلت میدرخشید،
از مادرت چشم هایت و آغوشش را میخواستی ،
همان آغوشی که سالها بود در آسمان منتظرت مانده بود.
و بعد… آن روز داغ و سنگین فرا رسید.
روی آسفالت سوزان افتاده بودی، خسته، بیجان، با لبهایی خشک و چشمانی که دیگر نمیدیدند.
از تشنگی میسوختی، اما لب به شکایت باز نکردی.
ما فریاد زدیم، التماس کردیم، گفتیم: جرعهای آب، فقط پیش از مرگش…
اما مأموران نشنیدند. کسی ندید. کسی رحم نکرد.
و تو آرام، بیصدا، با لبهایی تشنه و قلبی پر از ایمان، رفتی…
رفتی تا دوباره در آغوش مادرت آرام بگیری.
و پدرت…
پدری که با ایمان، تو را به قانون سپرد.
پدری که هنوز هر بار کنار مزار تو میایستد، با صدایی لرزان و دلی شکسته فریاد میزند: پسرم… منو ببخش… کاش به آنها نمیسپردمت، کاش میتوانستم نگهت دارم یا فراریت بدم، با گذاشتن وثیقه بهشون اعتماد کرد، فرزندش را با حالت وخیم تحویل داد و تنها پیکر بیجانش را باز پس گرفت و این داغ تا همیشه بر جانش ماند.
امیر جان…
تو رفتی، اما خاموش نشدی. هنوز کنار مایی
در اشک پدرت، در بغض برادرت، در نفس های لبخندت ، در نفسهای ما، در هر سحری که با نام تو آغاز میشود.
ببخش اگر نتوانستم در آن جهنم کاری کنم، اگر نتوانستم فریادتان را به اندازهی دردتان بلند کنم.
سالهاست تنها ماندهام، خسته و زخمی،
اما یاد شما و نوری که در دلتان بود، مرا زنده نگه داشت.
به خودم قول دادهام:
تا آخرین نفس، صدایتان را فریاد بزنم.
با تمام درد، با تمام عشق، با تمام ایمان.
✍️مسعود علیزاده
#بازداشتگاه_کهریزک
#امیر_جوادی_فر
#یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
❤24💔14