آموزشکده توانا
51.1K subscribers
39.2K photos
41K videos
2.56K files
21.3K links
کانال رسمی «توانا؛ آموزشکده جامعه مدنی»
عكس،خبر و فيلم‌هاى خود را براى ما بفرستيد:
تلگرام:
t.me/Tavaana_Admin

📧 : info@tavaana.org
📧 : to@tavaana.org

tavaana.org

instagram.com/tavaana
twitter.com/Tavaana
facebook.com/tavaana
youtube.com/Tavaana2010
Download Telegram

برادران شجاع و قهرمانم، محمد جان، امیر جان و محسن جان،

چند شب پیش به خوابم آمدید، جایی پر از آرامش با لبخندی که حتی در خواب دلم را به آتش کشید. چه سرحال چه آرام و چه خندان بودید ، دیدنتان مرا بی‌اختیار به وجد آورد؛ انگار سال‌هاست با هم زندگی کرده‌ایم.از شادی دیدارتان از خواب پریدم اما هرچه تلاش کردم دوباره شما را نبینم نشد که نشد. ای کاش در دنیایی دیگر، در زندگی‌ای دیگر با هم روبه‌رو می‌شدیم؛ نه در جهنمی به نام کهریزک، جایی که مظلومانه بلعیده شدید.

برادران قهرمانم، چقدر زود ۱۶ سال گذشت؛

انگار همین دیروز بود که مضطرب و دلهره‌، دستبند به دست سوار اتوبوس شدیم و با ترس و وحشت به بیابان‌های کهریزک رفتیم، بی‌خبر از اینکه قرار است وارد چه قتل‌گاهی شویم. ۱۶ سالی که برای من انگار ۱۶۰ سال گذشت؛ هر سالش پر از درد، فریاد و بعضی بی‌پایان.

آخرین دیدار ، آخرین درد و دل ؛

برادران شجاع و قهرمانم؛ آخرین بار که شما را دیدم مرداد ۱۳۹۰ بود در آرامگاه بهشت زهرا. شما در عمق زمین در خواب ابدی و من بالای سرتان با چشمانی پر از اشک وداع کردم. آن لحظه، سخت‌ترین لحظه زندگی من بود؛ زیرا ناخواسته محکوم به تبعید اجباری بودم؛ یا زندان، یا مرگ یا خروج غیرقانونی.

تنها جایی که آرامش می‌یافتم، مزار شما و همرزمانتان در بهشت زهرا بود. در آن وداع آخر به شما قول دادم: تا روزی که نفس می‌کشم، صدای مظلومیتتان خواهم بود.

شانزده سالی که پدر، مادر، برادر، خواهر و دوستان و آشنایان هر روز بر فراق شما اشک ریختند.مادران و پدران که قامتشان زیر بار داغ جدایی خم شد و زودتر از موعد پیر شدند.خواهران و برادرانی که آن‌قدر گریستند که دیگر اشکی در چشمانشان نمانده است.

برادران قهرمانم، در آن دنیا مراقب خود باشید؛

اگر بهشتی باشد، یقین دارم شما در آن آرام گرفته‌اید. محمد عزیزم، دیگر رنج اضطراب و نگرانی کنکور بر شانه‌هایت سنگینی نمی‌کند.
امیر نازنینم، دیگر چشمان زیبایت حسرت دیدن این دنیا را به دل ندارند.محسن صبورم، دیگر شب‌ها به‌خاطر درد و عفونت کمر، ایستاده نمی‌خوابی.اکنون، شما آسوده‌اید و ما مانده‌ایم با داغ نبودنتان. اما همه ما رهسپار یک راهیم؛ روزی خواهد رسید که به شما ملحق شویم.

شما هرگز فراموش نخواهید شد.عدالت دیر یا زود برپا خواهد شد؛ و هیچ قدرتی نمی‌تواند خون شما را پایمال کند. تا روزی که نفس میکشم نامتان را فریاد میزنم.


نوشته مسعود علیزاده
masoudalizadeh___✍️

#بازداشتگاه_کهریزک
#محسن_روح_الامینی
#محمد_کامرانی
#امیر_جوادی_فر
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔284
وقتی نوستالژی بوی شکنجه گرفت
✍️مسعود علیزاده

ماشین اصلاح دستی برای ما دهه شصتی‌ها یادآور روزهای کودکی است؛ روزهایی که پیش از بازگشایی مدارس، ناچار بودیم موهایمان را از ته بزنیم. آن زمان هنوز از ماشین‌های برقی خبری نبود و سلمانی‌ها با همان ماشین‌های دستی موها را می‌تراشیدند.هرگز تصور نمی‌کردم روزی همین ابزار ساده‌ کودکی، در جایی به نام کهریزک وسیله‌ای برای شکنجه‌ی انسان شود.

بارها در روایت‌هایم نوشته‌ام که در بازداشتگاه کهریزک چه بر ما و کشته‌شدگان گذشت: از عریان‌کردن در برابر یکدیگر، از شکنجه‌های گروهی، از شب‌هایی که دود گازوئیل را به قرنطینه می‌فرستادند تا نفس‌کشیدن آرزو شود؛ از کتک‌ها، تحقیرها و نعره‌هایی که در تاریکی گم می‌شدند.
اما این‌بار می‌خواهم از ماشین دستی سلمانی بنویسم ، از لحظه‌ای که نوستالژی کودکی‌ام بدل به ابزار شکنجه شد.

یک روز پیش از انتقال ما به زندان اوین، طبق معمول، با فریاد و ضرب‌وشتم ما را به حیاط داغ و روی آسفالت سوخته بردند؛ پا برهنه، در صف‌های تحقیر. در میانه‌ی شکنجه‌ی همیشگی. سرهنگ کمیجانی رئیس بازداشتگاه فریاد زد:
موهایشان را سریعآ از ته بزنید!

لحظه‌ای بعد چند ماشین اصلاح دستی آوردند؛ همان‌هایی که زمانی بوی کودکی و مدرسه می‌دادند حالا در دستان شکنجه‌گران می‌درخشیدند. تیغه‌ها کند و زنگ‌زده بودند. افسران نگهبان و چند مجرم خطرناک از جمله ممد طیفیل مأمور اجرای دستور شدند.

اما این تراشیدن اصلاح نبود؛ شکنجه بود. تیغه‌های کند، موها را نمی‌بریدند، از ریشه می‌کَندند. صدای ناله‌ی بچه‌ها با تق‌تق ماشین‌ها در هم می‌آمیخت. پوست سرمان زخم می‌شد، خون می‌آمد، اما جرأت اعتراض نبود بیرون صف، لوله و چوب در انتظارمان بود.

پیش‌تر، از ضربات قفل‌کتابیِ ممد طیفیل سرم از چند جا شکسته بود و درد را تا مغز استخوان حس می‌کردم. حالا ماشینِ دستیِ زنگ‌زده با تیغه‌های کُندش زخم‌هایم را می‌درید و موهایم را از پوست می‌کَند. فریادها از هر سو برمی‌خاست، اما گوشی نبود که بشنود.

میان آن همه درد، جوانی بود با موهای بلند. با التماس گفت:خواهش می‌کنم موهایم را از ته نزنید، یک ماه دیگر عروسی دارم.اما التماسش خریدار نداشت. موهایش را از ته با شکنجه تراشیدند و اشک تحقیرش بر آسفالت داغ چکید.

جاویدنام محسن روحالامینی که موهای بلندی داشت؛ وقتی نوبت به او رسید رو به شکنجه گران کرد و گفت: شاید اینجا بتوانید موهایم را بزنید، اما عقیده‌ام را هرگز نمی‌توانید بتراشید و عوض کنید.

کلامِ شجاعانه محسنِ شجاع و قهرمانم هنوز در گوشم می‌پیچد؛ جمله‌ای که با خون و شرافت ادا شد.

در میان هیاهوی جمعیت و ناله‌ها، چشمم به پسر جوانی افتاد به نام پیمان شهنایی؛ سر و صورتش غرق در خون بود. شکنجه‌گران نیروی انتظامی عمداً هنگام تراشیدن موی سرش با ماشین دستی گوشش را بریدند. خون از سر و صورتش می‌جوشید و نگاهش میان درد و خشم شعله‌ور بود، نگاهِ کسی که با وحشی‌گری مستقیم روبه‌رو شده است.

ساعت‌ها گذشت، سر همگی ما از ته تراشیده شد. پوست سرها زخمی و خونی، موهایمان کنده، و روح‌هایمان تا مغز استخوان خراشیده بود. همان ماشین دستی که روزی بوی کودکی و مدرسه می‌داد حالا در کهریزک بوی خون، تحقیر و بی‌عدالتی می‌داد.

آن روز آموختم: می‌توان بدن را شکست، اما باور را نه. می‌توان مو را برید، اما اندیشه را نه.می‌توان انسان را به خاک انداخت، اما شرف را هرگز نمی‌توان پایین کشید.

بازداشتگاه کهریزک پایانِ کودکی بود؛ جایی که نوستالژی به شکنجه بدل شد و خاطره به داغ. اما ما زنده ماندیم، زنده برای روایت، زنده برای مقاومت. تا بگوییم: حتی با کندترین تیغه‌ها و تاریک‌ترین دستان هم نمی‌توان شعله‌ی اندیشه‌ی انسان را خاموش کرد.

#بازداشتگاه_کهریزک
#محسن_روح_الامینی
#علیه_فراموشی
#یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔4511🕊3👎1

در این دو تصویر، تمام فاصله‌ی میان انسانیت و بی‌رحمی نقش بسته است. یکی جان داد تا حقیقت بماند و دیگری زنده است تا کشتار ادامه یابد.

در یک سوی تصویر، امیر جوادی‌فر قرار بود با نامزدش لبخند زندگی و عشق را در روز ازدواجشان تجربه کند. جوانی با چشمانی پر از امید، دلی که برای فردا می‌تپید و لبخندی که باید شادترین روز زندگی را رقم می‌زد.

یادم هست روزی پدر امیر را دیدم؛ کنار خانه‌ای نیمه‌کاره که در حال ساخت بود، ایستاده بود و اشک می‌ریخت. پرسیدم چرا می‌گریید؟ پاسخ داد: این خانه را پیش‌خرید کرده بودم برای امیر و لبخند، تا بعد از عروسی‌شان در همین خانه زندگی کنند. اما سرنوشت این شادی را از آن‌ها ربود.

امیر، نه در تالار جشن بلکه در تاریکی بازداشتگاه کهریزک، مظلومانه جان سپرد؛ امیری که بینایی چشمش را از دست داده بود و با تمام وجود چشم‌هایش را از مادرش می‌خواست. زیر ضربات شکنجه، با لبانی تشنه و در حسرت جرعه‌ای آب، تنها و بی‌دفاع اما وفادار به حقیقت و آزادی پر کشید و به سوی مادرش رفت.

در سوی دیگر، مردی پلید، بی‌رحم و آدم‌کش به نام علی شمخانی بر تخت دیکتاتوری تکیه زده است؛ کسی که به خاطر تار مویی از جاویدنام مهسا امینی جان او را گرفت، بی‌آنکه کوچک‌ترین شرمی از خون ریخته شده بر زمین داشته باشد.

در حصار زر و تجمل، بی‌آن‌که کوچک‌ترین شرمی از خون ریخته‌ شده بر زمین داشته باشد. مردی که در کارنامه خود پدران و مادران بی‌شماری را از دیدار فرزندانشان محروم کرد و دامادها و عروس‌هایی را که باید با شادی و لبخند زندگی کنند به کفن سپرد.

امروز او در تالارهای روشن و پر از تجمل در کنار دخترش با لباس سفید عروسی می‌خندد و شادی می‌کند؛ خنده‌ای که سنگین‌ترین فریادهای بی‌عدالتی و مظلومیت را خفه می‌کند، لبخندی که بر خون‌های پایمال‌شده و اشک‌های ریخته‌شده مهر سکوت می‌زند، لبخندی که نشان می‌دهد برای او هیچ خجالت، هیچ شرم و هیچ وجدان باقی نمانده است.

فاصله میان انسانیت و بی‌رحمی، میان عدالت و قدرت هرگز تا این اندازه روشن نبوده است. نمی‌توانیم سکوت کنیم، نمی‌توانیم چشم ببندیم. صدای مظلومان را خاموش کردن، خیانت به وجدان تاریخ است. تاریخ بی‌رحمی را نخواهد بخشید و ما نیز نباید بخشیم.

برگرفته از صفحه مسعود علیزاده.

masoudalizadeh___

#بازداشتگاه_کهریزک
#حنانه_کیا_عروس_ایران
#امیر_جوادی_فر
#محمد_کامرانی
#محسن_روح_الامینی
#دادخواهی
#یاری_مدنی_توانا

@Tavaana_TavaanaTech
💔45👍104