سهیل عربی، عکاس، وبلاگنویس ، کنشگر مدنی و زندانی سیاسی پیشین است که طی بیش از یک دهه گذشته، به دلیل فعالیتهای انتقادی و افشاگرانه خود، بارها طعم حبس، تبعید و فشارهای امنیتی را چشیده است. او که پیش از بازداشتهای اخیر نیز سالهای متمادی از عمر خود را در زندانهای اوین و تهران بزرگ سپری کرده، همواره به عنوان صدایی رساتر از پشت میلهها برای دادخواهی شناخته شده است. وی که بهتازگی پس از تحمل دورهای جدید از حبس در زندان قزلحصار کرج آزاد شده، در نامهای تکاندهنده با عنوان «حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار»، به تشریح ابعاد هولناکی از شرایط نگهداری در سوئیت ۳۵ واحد سه این زندان پرداخته است.
سهیل در این نامه، با توصیف فضای مرگمحور حاکم بر این بند، از حضور زندانیان جوان محکوم به اعدام، محرومیتهای شدید ارتباطی از جمله ممنوعیت تماس و ملاقات، و همچنین آنچه «شکنجههای فیزیکی سیستماتیک و رفتارهای خشونتآمیز» توسط برخی مسئولان زندان خوانده، پرده برداشته است. در ادامه این نامه آمده است:
حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی
سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت، سالن ۳۵ واحد سه ندامتگاه قزلحصار» مینامد. کنارم چند جوان متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند تا عضلاتشان را برای طناب دار آماده کنند. با بغض میگویند میخواهند گردنهایشان را برای اعدام آماده کنند. اینجا بوی مرگ آنقدر سنگین است که حتی وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندهها میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بعضیها حتی هورا میکشند. اگر یکی دو روز خبری از انفجار نباشد، برخی زندانیان و حتی کارکنان زندان غمگین میشوند. اینجا ایران است؛ سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
از راهرو صدای فریاد میآید: «ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!» صداها برایم آشناست؛ حمزه و سعید. چند روز بعد میفهمم پویا قبادی و چند همبند دیگرم که در سلول کناری بودند، اعدام شدهاند. خشم و اندوه در وجودم موج میزند، اما باید پنهانش کنم؛ همسلولیهایم جواناند و از اعدام وحشت دارند.
یک غروب افسر جانشین در را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند. میگوید «بیا ببرمت جای بهتر.» فردا میفهمیم جای بهتر یعنی اعدام. نیمهشبهای زیادی هم با همین صداها بیدار میشویم؛ «بیا بیرون، کارت دارند.» میدانیم یعنی چه. عرفان قبل از رفتن با لب بیصدا میگوید: «اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید، مرا زندگی کنید.»
اینجا فقط زندان نیست؛ جایی است که پیش از اعدام، آدمها را میشکنند. صدای ضربه لوله آب به بدن زندانیها، صدای خنده نگهبانها، و جملههایی مثل «بچهها گرم کنید برای استقبال از یک معاند» بخشی از زندگی روزمره است.
۲۰ اسفند ۱۴۰۴، در شرایطی که با قطع اینترنت کارم را از دست داده بودم، برای گذران زندگی با موتور کار میکردم. حوالی عصر در پارک اوستا نشسته بودم که ناگهان دو نفر به من حمله کردند. گفتند از قرارگاه ثارالله هستند. گوشی و وسایلم را گرفتند، فحاشی کردند و مدام میپرسیدند «استارلینک و اسلحه کجاست؟» بعد از چند بازجویی و ضربوشتم، مرا با چشمبند به الف یک بردند؛ همانجایی که میگویند «اینجا اوین نیست، حقوق بشر آنتن نمیدهد.»
تمام شب را با دست و پا و چشم بسته در مینیبوس نگه داشتند. با تمسخر میگفتند آنقدر نگهت میداریم تا «به خودت بشاشی.» صبح بازجو آمد و گفت «خوش گذشت؟» گفتم «نوبت شما هم میرسد.» بازجوییها ادامه داشت: چرا اعتراض کردی، چرا به زخمیها کمک کردی. جوابم این بود که اعتراض با اغتشاش فرق دارد.
در بازپرسی، روی برگه نوشتند متهم به اجتماع و تبانی هستم. نوشتم من دادخواهم. برایم قرار بازداشت موقت با محرومیت از تماس و ملاقات صادر کردند و در نهایت مرا به قزلحصار فرستادند.
در سوئیت، سلولی کوچک با بنر «محروم از تماس و ملاقات». ابتدا با سلطانعلی و پارسا بودم. سلطانعلی پنجاه روز انفرادی را پشت سر گذاشته بود و آمدن ما را «گشایش» میدانست. بعد مهدی اضافه شد. گاهی ما را بین سلول ۳ و ۱۰ جابهجا میکردند. سال تحویل را بدون هیچ وسیلهای، فقط از صدای تبریک نگهبانها فهمیدیم. چند جوان تازهوارد که به شدت شکنجه شده بودند را آوردند؛ از ترس شوکه بودند و از تهدید به اعدام حرف میزدند.
شرایط نگهداری بسیار بد بود؛ سلولهای کوچک، جمعیت زیاد، نبود هواخوری، غذای کم و بیکیفیت، نبود امکانات بهداشتی. ده نفر در یک سلول ۱۲ متری، یک لیوان برای همه، چای در بطری پلاستیکی مچاله. بسیاری از زندانیان حتی از خانوادههایشان بیخبر بودند.
ادامه در لینک زیر:
https://tavaana.org/soheil-arabi/
#سهیل_عربی #بیانیه
@Tavaana_TavaanaTech
سهیل در این نامه، با توصیف فضای مرگمحور حاکم بر این بند، از حضور زندانیان جوان محکوم به اعدام، محرومیتهای شدید ارتباطی از جمله ممنوعیت تماس و ملاقات، و همچنین آنچه «شکنجههای فیزیکی سیستماتیک و رفتارهای خشونتآمیز» توسط برخی مسئولان زندان خوانده، پرده برداشته است. در ادامه این نامه آمده است:
حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی
سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت، سالن ۳۵ واحد سه ندامتگاه قزلحصار» مینامد. کنارم چند جوان متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند تا عضلاتشان را برای طناب دار آماده کنند. با بغض میگویند میخواهند گردنهایشان را برای اعدام آماده کنند. اینجا بوی مرگ آنقدر سنگین است که حتی وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندهها میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بعضیها حتی هورا میکشند. اگر یکی دو روز خبری از انفجار نباشد، برخی زندانیان و حتی کارکنان زندان غمگین میشوند. اینجا ایران است؛ سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
از راهرو صدای فریاد میآید: «ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!» صداها برایم آشناست؛ حمزه و سعید. چند روز بعد میفهمم پویا قبادی و چند همبند دیگرم که در سلول کناری بودند، اعدام شدهاند. خشم و اندوه در وجودم موج میزند، اما باید پنهانش کنم؛ همسلولیهایم جواناند و از اعدام وحشت دارند.
یک غروب افسر جانشین در را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند. میگوید «بیا ببرمت جای بهتر.» فردا میفهمیم جای بهتر یعنی اعدام. نیمهشبهای زیادی هم با همین صداها بیدار میشویم؛ «بیا بیرون، کارت دارند.» میدانیم یعنی چه. عرفان قبل از رفتن با لب بیصدا میگوید: «اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید، مرا زندگی کنید.»
اینجا فقط زندان نیست؛ جایی است که پیش از اعدام، آدمها را میشکنند. صدای ضربه لوله آب به بدن زندانیها، صدای خنده نگهبانها، و جملههایی مثل «بچهها گرم کنید برای استقبال از یک معاند» بخشی از زندگی روزمره است.
۲۰ اسفند ۱۴۰۴، در شرایطی که با قطع اینترنت کارم را از دست داده بودم، برای گذران زندگی با موتور کار میکردم. حوالی عصر در پارک اوستا نشسته بودم که ناگهان دو نفر به من حمله کردند. گفتند از قرارگاه ثارالله هستند. گوشی و وسایلم را گرفتند، فحاشی کردند و مدام میپرسیدند «استارلینک و اسلحه کجاست؟» بعد از چند بازجویی و ضربوشتم، مرا با چشمبند به الف یک بردند؛ همانجایی که میگویند «اینجا اوین نیست، حقوق بشر آنتن نمیدهد.»
تمام شب را با دست و پا و چشم بسته در مینیبوس نگه داشتند. با تمسخر میگفتند آنقدر نگهت میداریم تا «به خودت بشاشی.» صبح بازجو آمد و گفت «خوش گذشت؟» گفتم «نوبت شما هم میرسد.» بازجوییها ادامه داشت: چرا اعتراض کردی، چرا به زخمیها کمک کردی. جوابم این بود که اعتراض با اغتشاش فرق دارد.
در بازپرسی، روی برگه نوشتند متهم به اجتماع و تبانی هستم. نوشتم من دادخواهم. برایم قرار بازداشت موقت با محرومیت از تماس و ملاقات صادر کردند و در نهایت مرا به قزلحصار فرستادند.
در سوئیت، سلولی کوچک با بنر «محروم از تماس و ملاقات». ابتدا با سلطانعلی و پارسا بودم. سلطانعلی پنجاه روز انفرادی را پشت سر گذاشته بود و آمدن ما را «گشایش» میدانست. بعد مهدی اضافه شد. گاهی ما را بین سلول ۳ و ۱۰ جابهجا میکردند. سال تحویل را بدون هیچ وسیلهای، فقط از صدای تبریک نگهبانها فهمیدیم. چند جوان تازهوارد که به شدت شکنجه شده بودند را آوردند؛ از ترس شوکه بودند و از تهدید به اعدام حرف میزدند.
شرایط نگهداری بسیار بد بود؛ سلولهای کوچک، جمعیت زیاد، نبود هواخوری، غذای کم و بیکیفیت، نبود امکانات بهداشتی. ده نفر در یک سلول ۱۲ متری، یک لیوان برای همه، چای در بطری پلاستیکی مچاله. بسیاری از زندانیان حتی از خانوادههایشان بیخبر بودند.
ادامه در لینک زیر:
https://tavaana.org/soheil-arabi/
#سهیل_عربی #بیانیه
@Tavaana_TavaanaTech
💔15❤4
Forwarded from تواناتک Tavaanatech
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آخرین جشن تولد متین قربانی؛ جوانی که ۱۸ دی ۱۴۰۴ کشته شد
جاویدنام متین قربانی، باریستای جوان متولد ۱۳ خرداد ۱۳۸۱، سال گذشته روز تولدش را در کنار همسرش با خنده و شادی جشن گرفت؛ اما آن روز، آخرین تولدی بود که در کنار عزیزانش سپری کرد. او در جریان اعتراضات ۱۸ دی ۱۴۰۴ در کرج بر اثر شلیک مستقیم نیروهای امنیتی جان باخت.
در ویدیویی که همسرش منتشر کرده، با حسرت از آخرین تولدی میگوید که کنار هم بودند و آرزو میکند کاش میشد دوباره آن روزها تکرار شوند. او در بخشی از این ویدیو خطاب به متین میگوید:
مهسا، همسر متین قربانی، پیشتر نیز با انتشار تصویری از در آغوش گرفتن پیکر بیجان او، روایتی دردناک از فقدان مرد زندگیاش را به اشتراک گذاشته بود. حالا در سالروز تولد متین، به جای آغوشی گرم، تنها سنگ سرد مزار او را در آغوش میگیرد؛ تصویری تلخ از زندگیای که در ۱۸ دی ۱۴۰۴ ناتمام ماند.
#متین_قربانی
💸 tavaanatech
جاویدنام متین قربانی، باریستای جوان متولد ۱۳ خرداد ۱۳۸۱، سال گذشته روز تولدش را در کنار همسرش با خنده و شادی جشن گرفت؛ اما آن روز، آخرین تولدی بود که در کنار عزیزانش سپری کرد. او در جریان اعتراضات ۱۸ دی ۱۴۰۴ در کرج بر اثر شلیک مستقیم نیروهای امنیتی جان باخت.
در ویدیویی که همسرش منتشر کرده، با حسرت از آخرین تولدی میگوید که کنار هم بودند و آرزو میکند کاش میشد دوباره آن روزها تکرار شوند. او در بخشی از این ویدیو خطاب به متین میگوید:
«پارسال روز تولدت کنار هم بودیم، میخندیدیم و خوشحال بودیم؛ کاش میشد دوباره کنار هم باشیم.»
مهسا، همسر متین قربانی، پیشتر نیز با انتشار تصویری از در آغوش گرفتن پیکر بیجان او، روایتی دردناک از فقدان مرد زندگیاش را به اشتراک گذاشته بود. حالا در سالروز تولد متین، به جای آغوشی گرم، تنها سنگ سرد مزار او را در آغوش میگیرد؛ تصویری تلخ از زندگیای که در ۱۸ دی ۱۴۰۴ ناتمام ماند.
#متین_قربانی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔19❤1
Forwarded from تواناتک Tavaanatech
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جاویدنام مهنا دوکوشکانی، دختر ۱۸ ساله اهل کرمانشاه، در ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ بر اثر شلیک ماموران جمهوری اسلامی جان باخت.
مهنا ورزشکار رشته کاراته بود و در رقابتهای استانی نیز مقامهایی کسب کرده بود. او مانند بسیاری از جانباختگان اعتراضات، آرزوها، برنامهها و آیندهای پیش رو داشت؛ آیندهای که هرگز فرصت تحقق پیدا نکرد. امروز، زنده نگه داشتن نام و یاد او و دیگر جانباختگان، تلاشی برای جلوگیری از فراموش شدن روایت زندگیهایی است که ناتمام ماندند.
⚫️ درد خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند همچنان پابرجاست. جمله کوتاه و تلخی که برخی از کاربران به نقل از مادر جاویدنام مهنا دوکوشکانی بازنشر کردهاند: «ندیدم هیچجا کسی اسمی از دخترم بگه». این جمله، روایت اندوه مادری است که نمیخواهد نام و یاد فرزندش در میان انبوه خبرها و گذر زمان به فراموشی سپرده شود.
#مهنا_دوکوشکانی
💸 tavaanatech
مهنا ورزشکار رشته کاراته بود و در رقابتهای استانی نیز مقامهایی کسب کرده بود. او مانند بسیاری از جانباختگان اعتراضات، آرزوها، برنامهها و آیندهای پیش رو داشت؛ آیندهای که هرگز فرصت تحقق پیدا نکرد. امروز، زنده نگه داشتن نام و یاد او و دیگر جانباختگان، تلاشی برای جلوگیری از فراموش شدن روایت زندگیهایی است که ناتمام ماندند.
#مهنا_دوکوشکانی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔23❤3
Forwarded from گفتوشنود
دفاعیه عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، روحانی منتقد، از زندان قم: «ضحاک» خواندن رهبر، توهین نیست
از هیچیک از مواضع و فعالیتهای خود پشیمان نیستم
عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، روحانی منتقد، پژوهشگر علوم دینی و عضو هیئت علمی دانشگاه مفید، در دفاعیهای که بهتازگی از زندان ساحلی قم منتشر کرده است، ضمن رد قاطعانه اتهامات مطروحه در کیفرخواست خود، آنها را «واهی» و «بیپایه» خواند. او تاکید کرد که تمامی مواضع، سخنرانیها و فعالیتهایش، صرفا در چارچوب ادای وظایف دینی، اخلاقی و ملی بوده است. سلیمانی اردستانی با انتقاد صریح از روند بازداشت، شرایط نگهداری و نحوه تنظیم کیفرخواست، اعلام کرد که از هیچیک از دیدگاهها و اقدامات علمی و انتقادی خود پشیمان نیست و بر استمرار مسیر فکری خود تأکید ورزید.
نکته قابل تامل در پرونده سلیمانی اردستانی این است که او به عنوان یک روحانی معتقد به اسلام، تنها به دلیل نقل آرا تاریخی و پژوهشهای علمی در حوزه دین با چنین برخوردهای قهری مواجه شده است.
این روحانی منتقد که علاوه بر بازداشت و فشارهای قضایی، با درخواست خلع لباس نیز روبرو بوده، در شامگاه اول فروردین ۱۴۰۵ طی یک بازداشت همراه با خشونت، از منزل خود به بازداشتگاه منتقل شد و در حال حاضر و در نیمه خرداد ۱۴۰۵، با گذشت بیش از دو ماه، همچنان در بند و در بازداشت به سر میبرد.
توضیح: بازنشر این نامه و اطلاعات پیرامون آن، در جهت دفاع از حقوق بشر و انعکاس نقض حقوق زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی است و الزما به معنای تایید آرا و باورهای فرد نامبرده نمیباشد.
متن کامل دفاعیه را در سایت بخوانید
https://tavaana.org/soleimani-ardestani/
#آزاداندیش #عبدالرحیم_سلیمانی_اردستانی #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
از هیچیک از مواضع و فعالیتهای خود پشیمان نیستم
عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، روحانی منتقد، پژوهشگر علوم دینی و عضو هیئت علمی دانشگاه مفید، در دفاعیهای که بهتازگی از زندان ساحلی قم منتشر کرده است، ضمن رد قاطعانه اتهامات مطروحه در کیفرخواست خود، آنها را «واهی» و «بیپایه» خواند. او تاکید کرد که تمامی مواضع، سخنرانیها و فعالیتهایش، صرفا در چارچوب ادای وظایف دینی، اخلاقی و ملی بوده است. سلیمانی اردستانی با انتقاد صریح از روند بازداشت، شرایط نگهداری و نحوه تنظیم کیفرخواست، اعلام کرد که از هیچیک از دیدگاهها و اقدامات علمی و انتقادی خود پشیمان نیست و بر استمرار مسیر فکری خود تأکید ورزید.
نکته قابل تامل در پرونده سلیمانی اردستانی این است که او به عنوان یک روحانی معتقد به اسلام، تنها به دلیل نقل آرا تاریخی و پژوهشهای علمی در حوزه دین با چنین برخوردهای قهری مواجه شده است.
این روحانی منتقد که علاوه بر بازداشت و فشارهای قضایی، با درخواست خلع لباس نیز روبرو بوده، در شامگاه اول فروردین ۱۴۰۵ طی یک بازداشت همراه با خشونت، از منزل خود به بازداشتگاه منتقل شد و در حال حاضر و در نیمه خرداد ۱۴۰۵، با گذشت بیش از دو ماه، همچنان در بند و در بازداشت به سر میبرد.
توضیح: بازنشر این نامه و اطلاعات پیرامون آن، در جهت دفاع از حقوق بشر و انعکاس نقض حقوق زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی است و الزما به معنای تایید آرا و باورهای فرد نامبرده نمیباشد.
متن کامل دفاعیه را در سایت بخوانید
https://tavaana.org/soleimani-ardestani/
#آزاداندیش #عبدالرحیم_سلیمانی_اردستانی #گفتگو_توانا
@Dialogue1402
❤16👍7
هشدار سقوط اخلاقی: در مسیر مبارزه، شبیه به آنچه با آن میجنگیم نشویم
✍️سپیده حجامی
طبق عادت روزانه گوشیام را برای مرور اخبار باز کردم، تصویر #مرجان_ساتراپی بارها در صفحهام تکرار شد. در نگاه اول تصور کردم احتمالاً جایزه جدیدی کسب کرده است. راستش ابتدا توجه چندانی نکردم و کپشنها را نخواندم؛ چرا که با برخی مواضع و مسیر هنر اعتراضی او زاویه داشتم و با نگاه سیاسیاش همعقیده نبودم. اما چند صفحه پایینتر، با این تیتر درشت مواجه شدم:
«مرجان ساتراپی درگذشت».
خبر کوتاه بود و تلخ. فارغ از تمام تفاوتهای فکری و خطمشی سیاسی، برای مرجان ساتراپی به عنوان یک زنِ هنرمند و مبارز احترام قائل بودم. او را همواره در قامت انسانی میدیدم که از حق آزادی بیان برای ابراز باورهایش بهره میبرد؛ حتی اگر آن باورها با نگرش من فرسنگها فاصله داشت. چطور میتوان فراموش کرد که او به خاطر ایران و در اعتراض به سیاستهای سازشکارانه غرب، بالاترین نشان افتخار فرانسه "لژیون دونور" را رد کرد؟ او با همین یک اقدام نشان داد که فراتر از عناوین شخصی، دغدغه وطن و مردمش را دارد و همین نگاه او برای من ارزشمند و قابل احترام بود.
اما آنچه امروز فراتر از خبر درگذشت او مرا شوکه و متأثر کرد، واکنشهای بخشی از فضای سیاسی بود. عدهای بابت درگذشت او ابراز خوشحالی کردند. دردآورتر و هولناکتر این است که این افراد، از حامیان و وابستگان به بدنه عقیدتی جمهوری اسلامی نبودند؛ اینها کسانی بودند که خود را «مخالف» این حکومت میدانند، اما با باور و خواستهای متفاوت از ساتراپی. این واکنشها یک زنگ خطر جدی و بزرگ برای همه ماست. ما باید به شدت مراقب باشیم که در مسیر مبارزه با استبداد، آرامآرام شبیه به همان چیزی نشویم که با آن میجنگیم. شادی از مرگ یک انسان، آن هم صرفاً به دلیل اختلاف نظر و سلیقه سیاسی، دقیقاً همان راه، روش و منش جمهوری اسلامی و حامیان رادیکال آن است.
حکومتی که خود عصاره تمام سیاهیها و پلیدیهای این جهان است، و جامعه را با همین شیوه "حذف، کینه و شادی از نابودی دگراندیشان" مسخ و آلوده کرده است. اگر قرار باشد در فردای آزادی، با همان خشم کور و همان بیرحمی با همسنگران و مخالفان فکری خود در جبهه اپوزیسیون، یعنی کسانی که مثل ما مخالف این حکومتند اما باور سیاسی متفاوتی دارند، مواجه شویم، عملاً شکست خوردهایم.
بسیار مهم است که امروز آگاهانه، منصفانه و با پرنسیب اخلاقی قدم برداریم، مبادا روزی چشم باز کنیم و ببینیم خود به همان موجود پلیدی تبدیل شدهایم که با آن مبارزه میکنیم.
@Tavaana_TavaanaTech
✍️سپیده حجامی
طبق عادت روزانه گوشیام را برای مرور اخبار باز کردم، تصویر #مرجان_ساتراپی بارها در صفحهام تکرار شد. در نگاه اول تصور کردم احتمالاً جایزه جدیدی کسب کرده است. راستش ابتدا توجه چندانی نکردم و کپشنها را نخواندم؛ چرا که با برخی مواضع و مسیر هنر اعتراضی او زاویه داشتم و با نگاه سیاسیاش همعقیده نبودم. اما چند صفحه پایینتر، با این تیتر درشت مواجه شدم:
«مرجان ساتراپی درگذشت».
خبر کوتاه بود و تلخ. فارغ از تمام تفاوتهای فکری و خطمشی سیاسی، برای مرجان ساتراپی به عنوان یک زنِ هنرمند و مبارز احترام قائل بودم. او را همواره در قامت انسانی میدیدم که از حق آزادی بیان برای ابراز باورهایش بهره میبرد؛ حتی اگر آن باورها با نگرش من فرسنگها فاصله داشت. چطور میتوان فراموش کرد که او به خاطر ایران و در اعتراض به سیاستهای سازشکارانه غرب، بالاترین نشان افتخار فرانسه "لژیون دونور" را رد کرد؟ او با همین یک اقدام نشان داد که فراتر از عناوین شخصی، دغدغه وطن و مردمش را دارد و همین نگاه او برای من ارزشمند و قابل احترام بود.
اما آنچه امروز فراتر از خبر درگذشت او مرا شوکه و متأثر کرد، واکنشهای بخشی از فضای سیاسی بود. عدهای بابت درگذشت او ابراز خوشحالی کردند. دردآورتر و هولناکتر این است که این افراد، از حامیان و وابستگان به بدنه عقیدتی جمهوری اسلامی نبودند؛ اینها کسانی بودند که خود را «مخالف» این حکومت میدانند، اما با باور و خواستهای متفاوت از ساتراپی. این واکنشها یک زنگ خطر جدی و بزرگ برای همه ماست. ما باید به شدت مراقب باشیم که در مسیر مبارزه با استبداد، آرامآرام شبیه به همان چیزی نشویم که با آن میجنگیم. شادی از مرگ یک انسان، آن هم صرفاً به دلیل اختلاف نظر و سلیقه سیاسی، دقیقاً همان راه، روش و منش جمهوری اسلامی و حامیان رادیکال آن است.
حکومتی که خود عصاره تمام سیاهیها و پلیدیهای این جهان است، و جامعه را با همین شیوه "حذف، کینه و شادی از نابودی دگراندیشان" مسخ و آلوده کرده است. اگر قرار باشد در فردای آزادی، با همان خشم کور و همان بیرحمی با همسنگران و مخالفان فکری خود در جبهه اپوزیسیون، یعنی کسانی که مثل ما مخالف این حکومتند اما باور سیاسی متفاوتی دارند، مواجه شویم، عملاً شکست خوردهایم.
بسیار مهم است که امروز آگاهانه، منصفانه و با پرنسیب اخلاقی قدم برداریم، مبادا روزی چشم باز کنیم و ببینیم خود به همان موجود پلیدی تبدیل شدهایم که با آن مبارزه میکنیم.
@Tavaana_TavaanaTech
👍32❤9💯3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بابک صادقی محسنی عاشق طبیعت بود و مادرش در تولد او، مقداری از خاک مزار فرزندش را به طبیعت برد
بابک صادقی محسنی، متولد ۱۳۷۳ در کرج، ساکن همدان و فرزند شیرزن هاجر ملکی، در جریان خیزش مردمی روز ۱۹ دی ۱۴۰۴ در تهرانپارس، با شلیک مستقیم گلوله جنگی به سرش جان باخت.
پیکر او در تاریخ ۲۴ دیماه، تحت تدابیر شدید امنیتی و با حضور محدود خانواده و نزدیکان، به خاک سپرده شد.
مادرش، هاجر ملکی، دو روز پیش از خاکسپاری گفته بود:
«گریه نکنید، بابک قهرمانِ. با افتخار سرتون رو بالا بگیرید و بگید خودش این راه رو انتخاب کرد و رفت.»
بابک از معترضان قدیمی راه آزادی بود. هنوز بدنش از خیزش انقلاب مهسا پر از ساچمه بود و از مدتها پیش، در این مسیر ایستاده بود. آزادی برای او یک شعار نبود؛ یک انتخاب آگاهانه و یک شیوه زندگی بود.
او طبیعتگرد، کوهنورد، عاشق موسیقی و شیفته زندگی بود. مهربان، صبور، محبوب، پر از آرزو و شور زیستن. انسانی آزاده که تمام وجودش با مفهوم آزادی گره خورده بود.
بابک بر یکی از عکسهایش نوشته بود:
«خیرهام به قاصدک که پس از مرگ به راه میافتد.»
دوستان و خانوادهاش میگویند: بابک خودش گفته بود قاصدکی است که پس از کشته شدن به راه خواهد افتاد. و امروز، او تنها نیست؛
تمام جاویدنامهای ایران، قاصدکهایی هستند که پس از پرپر شدن، بذرشان در دل جامعه پخش میشود و آزادی را تکثیر میکند.
بابک صادقی محسنی رفت،
اما راه افتاد.
خواهر بابک ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«هیچ وقت مادرم رو اینجوری شکسته و گرفته ندیده بودم
همیشه پر از شور بود
حس سر زندگی داشت
هیچ وقت مادرم رو اینجوری غمگین ندیده بودم
من امروز با دیدن این تصویر از مادرم یک بار دیگه شکستم و فرو ریختم....
مامان عزیزم، بمیرم برای درد و رنج و غمی که وجودت رو گرفته
حق داری، کوچکترین فرزند و پارهی تنت رو کشتن
ته تغاری خونهت رو
همون که وقتی غر میزدیم میگفتیم چرا به ما گیر میدی ولی با بابک کاری نداری و میگفتی بابک ته تغاری خونه ست، نگاش میکردی و قند تو دلت آب میشد از قد و بالا و وجودش ❤️🩹💔
داغدار اون بچه ت شدی که جونش رو میداد که لحظه ای غم تو دل تو نشینه که آب تو دلت تکون نخوره.
همه میگن بهترین هامون رو گلچین کردن و کشتن
بی شک از خانوادهی ما بهترینمون رو گلچین کردن و کشتن
بمیرم برای دلت مامان که از خاک مزار پارهی تنت تو روز تولدش بردی و به طبیعت سپردی»
#بابک_صادقی_محسنی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴ #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
بابک صادقی محسنی، متولد ۱۳۷۳ در کرج، ساکن همدان و فرزند شیرزن هاجر ملکی، در جریان خیزش مردمی روز ۱۹ دی ۱۴۰۴ در تهرانپارس، با شلیک مستقیم گلوله جنگی به سرش جان باخت.
پیکر او در تاریخ ۲۴ دیماه، تحت تدابیر شدید امنیتی و با حضور محدود خانواده و نزدیکان، به خاک سپرده شد.
مادرش، هاجر ملکی، دو روز پیش از خاکسپاری گفته بود:
«گریه نکنید، بابک قهرمانِ. با افتخار سرتون رو بالا بگیرید و بگید خودش این راه رو انتخاب کرد و رفت.»
بابک از معترضان قدیمی راه آزادی بود. هنوز بدنش از خیزش انقلاب مهسا پر از ساچمه بود و از مدتها پیش، در این مسیر ایستاده بود. آزادی برای او یک شعار نبود؛ یک انتخاب آگاهانه و یک شیوه زندگی بود.
او طبیعتگرد، کوهنورد، عاشق موسیقی و شیفته زندگی بود. مهربان، صبور، محبوب، پر از آرزو و شور زیستن. انسانی آزاده که تمام وجودش با مفهوم آزادی گره خورده بود.
بابک بر یکی از عکسهایش نوشته بود:
«خیرهام به قاصدک که پس از مرگ به راه میافتد.»
دوستان و خانوادهاش میگویند: بابک خودش گفته بود قاصدکی است که پس از کشته شدن به راه خواهد افتاد. و امروز، او تنها نیست؛
تمام جاویدنامهای ایران، قاصدکهایی هستند که پس از پرپر شدن، بذرشان در دل جامعه پخش میشود و آزادی را تکثیر میکند.
بابک صادقی محسنی رفت،
اما راه افتاد.
خواهر بابک ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«هیچ وقت مادرم رو اینجوری شکسته و گرفته ندیده بودم
همیشه پر از شور بود
حس سر زندگی داشت
هیچ وقت مادرم رو اینجوری غمگین ندیده بودم
من امروز با دیدن این تصویر از مادرم یک بار دیگه شکستم و فرو ریختم....
مامان عزیزم، بمیرم برای درد و رنج و غمی که وجودت رو گرفته
حق داری، کوچکترین فرزند و پارهی تنت رو کشتن
ته تغاری خونهت رو
همون که وقتی غر میزدیم میگفتیم چرا به ما گیر میدی ولی با بابک کاری نداری و میگفتی بابک ته تغاری خونه ست، نگاش میکردی و قند تو دلت آب میشد از قد و بالا و وجودش ❤️🩹💔
داغدار اون بچه ت شدی که جونش رو میداد که لحظه ای غم تو دل تو نشینه که آب تو دلت تکون نخوره.
همه میگن بهترین هامون رو گلچین کردن و کشتن
بی شک از خانوادهی ما بهترینمون رو گلچین کردن و کشتن
بمیرم برای دلت مامان که از خاک مزار پارهی تنت تو روز تولدش بردی و به طبیعت سپردی»
#بابک_صادقی_محسنی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴ #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔28🕊7❤3
روایت یک شاهد از جنگ؛ وقتی مردم میان بمباران هم «همراهی با روایت حکومت» را نپذیرفتند
آرمیتا پاویر، زندانی سیاسی سابق، در رشتهتوییتی با روایت مشاهدات میدانی خود از روزهای جنگ، از شکاف میان تبلیغات رسمی و واقعیت جامعه میگوید؛ جایی که به گفته او، حتی زیر فشار بمباران و بحران معیشتی، بسیاری از مردم از همراهی با روایت حکومتی سر باز زدند.
متن نوشته خانم پاویر به شرح زیر است:
آنچه در جنگ بر ایرانیان گذشت، از کف جامعه و از زبان مردمی است که دلشان همواره سفید بوده و سیمکارتشان سیاه و ارتباطی با دنیای بیرون نداشتند.
این متن فقط مشاهدات من است از دیدهها و شنیدههایم در طول جنگ و نه صرفاً عقاید شخصی.
باز هم صبح پا شدیم، دیدیم اینترنت قطع شده و تهران را زدهاند...
کمکم صدای انفجار در اکثر شهرها شروع شد و اینبار صدای جنگندهها هم به آن اضافه شد. هر چه جلوتر میرفتیم، انگار آسمان دست آمریکا و اسرائیل بود؛ جنگندهها هر موقع از شبانهروز که اراده میکردند میآمدند، بمب میانداختند و میرفتند. بعد از رفتنشان صدای پدافند میآمد...
کمکم تجمعات خیابانی و ثبتنام «جانفداها» شروع شد؛ همان حسی که ما در دیماه به قشر خاکستری داشتیم، اینها هم داشتند. به هر کسی که همراهی نمیکرد، با خشم در تلویزیون میگفتند: هر کسی الان «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» نگوید و شبها در تجمعات حکومتی شرکت نکند، پیادهنظام دشمن و خائن به وطن است.
از آسمان بمب میبارید و از زمین فلاکت و تورم و گرانی و بیکاری و وحشت از صدای مداوم انفجار. هنوز از شوک هولناک دیماه عبور نکرده بودیم که شوک جنگ به آن اضافه شد؛ آن هم با چاشنی تلخ صدای گوشخراش بلندگوها تا پاسی از شب و سرودهای عربی و شعارهای حامیان جمهوری اسلامی و تجمعات شبانهشان.
به شخصه فکر میکردم دهها میلیون نفر از مردم، حتی اگر طرفدار جمهوری اسلامی نباشند، بهخاطر وضعیت بد معیشتی و بههمریختن زندگیشان در تجمعات شرکت کنند و بخواهند جنگ تمام شود، یا حداقل از رانت و کوپنهای شرکتکنندگان برای گذران زندگی استفاده کنند.
در دلم به مردم حق میدادم؛ شرایط بهطرز وصفناپذیری سخت بود. هر شب که موج انفجارها سهمگینتر میشد، فکر میکردم فردا که بیرون بروم، قرار است روی شیشه همه ماشینها عکس رهبر و پرچم جمهوری اسلامی را ببینم. اما باز هم این مردم نازنین و شریف، دیماه و آبان و مهر و تمام ماههای خونین را فراموش نکرده بودند.
تعدادشان از تمام تحلیلها و تصوراتی که داشتم کمتر بود؛ خیلی کمتر. حتی در محرومترین مناطق. اینترنت قطع بود و مجبور بودم برای صحتسنجی تصاویر تلویزیون، خودم بیرون بروم. تمام مناطق تبریز را میگشتم و گاهی تعداد ماشینهای عکسدار را میشمردم.
از کم بودن تعدادشان نسبت به جمعیت منطقه شگفتزده میشدم. البته روزهایی که فراخوان برای یک منطقه خاص بود، از همه نقاط شهر جمع میشدند و جمعیت زیاد به نظر میرسید، اما در تجمعات محلهمحور، با آن حجم تبلیغات، تعدادشان بسیار کم بود.
خیلی عجیب بود که در منطقهای با بیش از ده هزار نفر جمعیت، حتی با کوپن و غذا، تعداد شرکتکنندگان به صد نفر هم نمیرسید. رانندهها میگفتند تجمعات را طوری طراحی میکنند که افراد در میان جمعیت محصور شوند تا تعداد بیشتر به نظر برسد.
سعی میکردم فقط از دید خودم نگاه نکنم و آنقدر شجاعت داشته باشم که بگویم شاید اشتباه میکنم و مردم واقعاً این نظام را میخواهند. اما نه؛ هموطنان من شریفتر از تصوراتم بودند. همه در یک چیز مشترک بودند:
یادمان نمیرود چه بر ما گذشت.
یکی میگفت شیشههای خانهام شکسته، اما حاضرم بمب وسط خانهام بخورد ولی اینها بروند. یکی میگفت نکند باز هم راهی پیدا کنند و بمانند؟ دیگری میگفت چوب خدا صدا ندارد؛ با جنازه بهترین جوانان این خاک معامله کردند و حالا حتی یک تشییعجنازه معمولی برایشان به رؤیا تبدیل شده.
یکی میگفت حاضرم بمیرم ولی نسل بعد به آزادی برسد. یکی دیگر میگفت آنها به فکر خودشان هستند و قرار نیست آزادی بیاورند و خودمان باید کاری کنیم؛ اما وقتی میپرسیدی راهکار چیست، میگفتند بعد از اتفاقات دی، کاری از دست ما برنمیآید مقابل یک سیستم مسلح.
آن شبی که گفتند یا توافق میکنند یا زیرساختها را میزنند، حال همه عجیب بود؛ ترکیبی از ناراحتی و عذاب وجدان. برخی نمیخواستند جنگ بدون تغییر پایان یابد. یکی میگفت اگر آمریکا هم نتواند، دیگر هیچکس نمیتواند.
عدهای هم در تاریکترین روزها از امید به ایران آزاد میگفتند و معتقد بودند باید صبر کرد و هزینه داد. بسیاری هم باور داشتند هیچ چیز بدتر از ادامه این وضعیت نیست، حتی جنگ.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/2v3ktvjz
@Tavaana_TavaanaTech
آرمیتا پاویر، زندانی سیاسی سابق، در رشتهتوییتی با روایت مشاهدات میدانی خود از روزهای جنگ، از شکاف میان تبلیغات رسمی و واقعیت جامعه میگوید؛ جایی که به گفته او، حتی زیر فشار بمباران و بحران معیشتی، بسیاری از مردم از همراهی با روایت حکومتی سر باز زدند.
متن نوشته خانم پاویر به شرح زیر است:
آنچه در جنگ بر ایرانیان گذشت، از کف جامعه و از زبان مردمی است که دلشان همواره سفید بوده و سیمکارتشان سیاه و ارتباطی با دنیای بیرون نداشتند.
این متن فقط مشاهدات من است از دیدهها و شنیدههایم در طول جنگ و نه صرفاً عقاید شخصی.
باز هم صبح پا شدیم، دیدیم اینترنت قطع شده و تهران را زدهاند...
کمکم صدای انفجار در اکثر شهرها شروع شد و اینبار صدای جنگندهها هم به آن اضافه شد. هر چه جلوتر میرفتیم، انگار آسمان دست آمریکا و اسرائیل بود؛ جنگندهها هر موقع از شبانهروز که اراده میکردند میآمدند، بمب میانداختند و میرفتند. بعد از رفتنشان صدای پدافند میآمد...
کمکم تجمعات خیابانی و ثبتنام «جانفداها» شروع شد؛ همان حسی که ما در دیماه به قشر خاکستری داشتیم، اینها هم داشتند. به هر کسی که همراهی نمیکرد، با خشم در تلویزیون میگفتند: هر کسی الان «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» نگوید و شبها در تجمعات حکومتی شرکت نکند، پیادهنظام دشمن و خائن به وطن است.
از آسمان بمب میبارید و از زمین فلاکت و تورم و گرانی و بیکاری و وحشت از صدای مداوم انفجار. هنوز از شوک هولناک دیماه عبور نکرده بودیم که شوک جنگ به آن اضافه شد؛ آن هم با چاشنی تلخ صدای گوشخراش بلندگوها تا پاسی از شب و سرودهای عربی و شعارهای حامیان جمهوری اسلامی و تجمعات شبانهشان.
به شخصه فکر میکردم دهها میلیون نفر از مردم، حتی اگر طرفدار جمهوری اسلامی نباشند، بهخاطر وضعیت بد معیشتی و بههمریختن زندگیشان در تجمعات شرکت کنند و بخواهند جنگ تمام شود، یا حداقل از رانت و کوپنهای شرکتکنندگان برای گذران زندگی استفاده کنند.
در دلم به مردم حق میدادم؛ شرایط بهطرز وصفناپذیری سخت بود. هر شب که موج انفجارها سهمگینتر میشد، فکر میکردم فردا که بیرون بروم، قرار است روی شیشه همه ماشینها عکس رهبر و پرچم جمهوری اسلامی را ببینم. اما باز هم این مردم نازنین و شریف، دیماه و آبان و مهر و تمام ماههای خونین را فراموش نکرده بودند.
تعدادشان از تمام تحلیلها و تصوراتی که داشتم کمتر بود؛ خیلی کمتر. حتی در محرومترین مناطق. اینترنت قطع بود و مجبور بودم برای صحتسنجی تصاویر تلویزیون، خودم بیرون بروم. تمام مناطق تبریز را میگشتم و گاهی تعداد ماشینهای عکسدار را میشمردم.
از کم بودن تعدادشان نسبت به جمعیت منطقه شگفتزده میشدم. البته روزهایی که فراخوان برای یک منطقه خاص بود، از همه نقاط شهر جمع میشدند و جمعیت زیاد به نظر میرسید، اما در تجمعات محلهمحور، با آن حجم تبلیغات، تعدادشان بسیار کم بود.
خیلی عجیب بود که در منطقهای با بیش از ده هزار نفر جمعیت، حتی با کوپن و غذا، تعداد شرکتکنندگان به صد نفر هم نمیرسید. رانندهها میگفتند تجمعات را طوری طراحی میکنند که افراد در میان جمعیت محصور شوند تا تعداد بیشتر به نظر برسد.
سعی میکردم فقط از دید خودم نگاه نکنم و آنقدر شجاعت داشته باشم که بگویم شاید اشتباه میکنم و مردم واقعاً این نظام را میخواهند. اما نه؛ هموطنان من شریفتر از تصوراتم بودند. همه در یک چیز مشترک بودند:
یادمان نمیرود چه بر ما گذشت.
یکی میگفت شیشههای خانهام شکسته، اما حاضرم بمب وسط خانهام بخورد ولی اینها بروند. یکی میگفت نکند باز هم راهی پیدا کنند و بمانند؟ دیگری میگفت چوب خدا صدا ندارد؛ با جنازه بهترین جوانان این خاک معامله کردند و حالا حتی یک تشییعجنازه معمولی برایشان به رؤیا تبدیل شده.
یکی میگفت حاضرم بمیرم ولی نسل بعد به آزادی برسد. یکی دیگر میگفت آنها به فکر خودشان هستند و قرار نیست آزادی بیاورند و خودمان باید کاری کنیم؛ اما وقتی میپرسیدی راهکار چیست، میگفتند بعد از اتفاقات دی، کاری از دست ما برنمیآید مقابل یک سیستم مسلح.
آن شبی که گفتند یا توافق میکنند یا زیرساختها را میزنند، حال همه عجیب بود؛ ترکیبی از ناراحتی و عذاب وجدان. برخی نمیخواستند جنگ بدون تغییر پایان یابد. یکی میگفت اگر آمریکا هم نتواند، دیگر هیچکس نمیتواند.
عدهای هم در تاریکترین روزها از امید به ایران آزاد میگفتند و معتقد بودند باید صبر کرد و هزینه داد. بسیاری هم باور داشتند هیچ چیز بدتر از ادامه این وضعیت نیست، حتی جنگ.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/2v3ktvjz
@Tavaana_TavaanaTech
❤10👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به بهانهی سالگرد درگذشت سیما کوبان
سیما کوبان؛ سیمای زن ایرانی پس از انقلاب اسلامی
در این ویدئو کوتاه با سیما کوبان آشنا میشوید و رنجهایی که از فشارهای جمهوریاسلامی نصیبش شد. سیما کوبان، نقاش، مجسمهساز، استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، ناشر، منتقد و محقق ایرانی در ۲۴ آبانماه سال ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. کوبان ابتدا با «فریدون ناصری» رهبر و مدیر هنری ارکستر سمفونیک ایران ازدواج کرد و پس از فوت همسر اولش با محمد حسن حافظی، استاد دانشگاه ازدواج کرد که حافظی نیز بعدها در ایران درگذشت.
https://tavaana.org/sima_kuban/
#اسلایدشو #سیما_کوبان
در ویدئو به اشتباه گفته شده ۲۴ اردیبهشت تولد او بوده.
@Tavaana_TavaanaTech
سیما کوبان؛ سیمای زن ایرانی پس از انقلاب اسلامی
در این ویدئو کوتاه با سیما کوبان آشنا میشوید و رنجهایی که از فشارهای جمهوریاسلامی نصیبش شد. سیما کوبان، نقاش، مجسمهساز، استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، ناشر، منتقد و محقق ایرانی در ۲۴ آبانماه سال ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. کوبان ابتدا با «فریدون ناصری» رهبر و مدیر هنری ارکستر سمفونیک ایران ازدواج کرد و پس از فوت همسر اولش با محمد حسن حافظی، استاد دانشگاه ازدواج کرد که حافظی نیز بعدها در ایران درگذشت.
https://tavaana.org/sima_kuban/
#اسلایدشو #سیما_کوبان
در ویدئو به اشتباه گفته شده ۲۴ اردیبهشت تولد او بوده.
@Tavaana_TavaanaTech
❤12
تصاویر و روایتهای منتشرشده از بیمارستان الغدیر، بخشی از حافظه جمعی مردمیاند که در دیماه ۱۴۰۴، میان گلوله، ترس، بیخبری و قطع اینترنت، عزیزانشان را از دست دادند.
گزارشی که با پیگیری و هماهنگی فرنوش فرجی، خبرنگار ایراناینترنشنال تهیه شده، تلاش میکند نام و روایت بخشی از جانباختگان اعتراضات دیماه را از فراموشی نجات دهد؛ انسانهایی با زندگی، رویا، خانواده و آیندهای که در سرکوب جمهوری اسلامی خاموش شد.
روایت امیرحسین امامجمعه
امیرحسین امامجمعه، ۳۹ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در منطقه هفتحوض نارمک تهران هدف شلیک گلوله جنگی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
او همراه همسرش در اعتراضات حضور داشت و بنا بر روایتهای منتشرشده، در آغوش همسرش جان باخت. به گفته شاهدان عینی، تیراندازی از پشتبام یک مسجد انجام شده و گلولهای که به صورت امیرحسین اصابت کرد، مرگ او را رقم زد.
شدت جراحت به حدی بود که امکان خارج کردن گلوله از سر او فراهم نشد و خانوادهاش او را با همان گلوله در صورت به خاک سپردند.
@Tavaana_TavaanaTech
گزارشی که با پیگیری و هماهنگی فرنوش فرجی، خبرنگار ایراناینترنشنال تهیه شده، تلاش میکند نام و روایت بخشی از جانباختگان اعتراضات دیماه را از فراموشی نجات دهد؛ انسانهایی با زندگی، رویا، خانواده و آیندهای که در سرکوب جمهوری اسلامی خاموش شد.
روایت امیرحسین امامجمعه
امیرحسین امامجمعه، ۳۹ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در منطقه هفتحوض نارمک تهران هدف شلیک گلوله جنگی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
او همراه همسرش در اعتراضات حضور داشت و بنا بر روایتهای منتشرشده، در آغوش همسرش جان باخت. به گفته شاهدان عینی، تیراندازی از پشتبام یک مسجد انجام شده و گلولهای که به صورت امیرحسین اصابت کرد، مرگ او را رقم زد.
شدت جراحت به حدی بود که امکان خارج کردن گلوله از سر او فراهم نشد و خانوادهاش او را با همان گلوله در صورت به خاک سپردند.
@Tavaana_TavaanaTech
💔7
علی کمالی، از بازداشتشدگان دیماه ۱۴۰۴، توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری از بابت اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده است. این حکم در حالی صادر شده که روند صدور و اجرای احکام اعدام علیه معترضان، زندانیان سیاسی و شهروندان منتقد در سالهای اخیر با نگرانیهای گسترده نهادهای حقوق بشری همراه بوده است.
بر اساس گزارش خبرگزاری «هرانا» شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران در اواسط اردیبهشتماه ۱۴۰۵ حکم اعدام علی کمالی را صادر کرده است. این حکم هماکنون در دیوان عالی کشور در مرحله بررسی و رسیدگی قرار دارد.
علی کمالی دارای اقامت مالزی است و چند روز پس از سفر به ایران، در تاریخ ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ در تهران بازداشت شد. او از زمان بازداشت تاکنون در زندان تهران بزرگ نگهداری میشود.
تا زمان انتشار این گزارش، جزئیات بیشتری درباره روند دادرسی، مستندات پرونده و دلایل انتساب اتهام «محاربه» به این زندانی منتشر نشده است. نبود شفافیت درباره روند رسیدگی قضایی و محرومیت افکار عمومی از اطلاع از مستندات پرونده، بر نگرانیها درباره وضعیت او افزوده است.
@Tavaana_TavaanaTech
بر اساس گزارش خبرگزاری «هرانا» شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران در اواسط اردیبهشتماه ۱۴۰۵ حکم اعدام علی کمالی را صادر کرده است. این حکم هماکنون در دیوان عالی کشور در مرحله بررسی و رسیدگی قرار دارد.
علی کمالی دارای اقامت مالزی است و چند روز پس از سفر به ایران، در تاریخ ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ در تهران بازداشت شد. او از زمان بازداشت تاکنون در زندان تهران بزرگ نگهداری میشود.
تا زمان انتشار این گزارش، جزئیات بیشتری درباره روند دادرسی، مستندات پرونده و دلایل انتساب اتهام «محاربه» به این زندانی منتشر نشده است. نبود شفافیت درباره روند رسیدگی قضایی و محرومیت افکار عمومی از اطلاع از مستندات پرونده، بر نگرانیها درباره وضعیت او افزوده است.
@Tavaana_TavaanaTech
💔6🕊3❤2