«بیست و هشت کیلومتر در زل آفتاب راه رفته بودیم. جایی بود در ناکجا، دقیقتر بگویم صد و شصت و پنج کیلومتر بیشتر تا اتاوا نمانده بود. فقط یک روز توانسته بودم همراهش شوم. پاها خسته. هر کلوخهی راه چون سنگی بزرگ. شنریزهها در پا میخلیدند و تاولها را گاه که بیهوا پا بر تکهچوبی مزاحم میگذاشتی زیر انگشتانت حس میکردی و میگفتی همین حالا میترکند. انگار نه انگار سبک سفر میکنی که بطری آب در جیبت چون وزنهای فلزی سنگینی میکرد و این درد در برابر آنچه در سی و دو ماه گذشته بر همهی ما گذشته بود چیزی نبود.
وقتی جاده از صدای مهیب کامیونها خالی شد و لختی ایستاده بودیم تا نفس بگیریم پرسیدم: مهرزاد! سه سال پیش این موقع روز کجا بودی؟
گفت: پشت فرمون. حتما از آراد خواسته بودم غذا رو از فریزر دربیاره و گرم کنه تا من برسم.
بعد مدتی ساکت ماندیم. جز سکوت جاده و ما سه نفر که نمیدانستیم کنار این مرداب و نیلوفرهای غمگینش رو به آن صخره که رو به غروب دهندره میکند چه میکنیم چیزی در چشمانداز پیدا نبود.
آراد را یکتنه بزرگ کرد و به هفدهسالگی رساند تا جمهوری اسلامی با شلیک موشکها او و همسفرانش را به قتل برساند. امروز روز دهم را پشت سر گذاشت. پنجشنبه به اتاوا میرسد تا نامهاش را به نخستوزیر بدهد. برخی میپرسند چه خواهد شد؟ چه میخواهید بشود. آراد هرگز به مهرزاد برنمیگردد اما این شعله که در قبلش گُر میگیرد و آزادش نمیگذارد او را راهی این راه کرده است و به پایانش میرساند.
گفت: راه بیفتیم؟ دو کیلومتر دیگه داریم.
گفتم: بریم.
و درد همان بود که بود.»
از فیسبوک حامد اسماعیلیون
#یاری_مدنی_توانا #هواپیمای_اوکراینی #دادخواهی
#ps752justice
#fathers_of_ps752
#MarchForPS752Justice
@Tavaana_TavaanaTech
وقتی جاده از صدای مهیب کامیونها خالی شد و لختی ایستاده بودیم تا نفس بگیریم پرسیدم: مهرزاد! سه سال پیش این موقع روز کجا بودی؟
گفت: پشت فرمون. حتما از آراد خواسته بودم غذا رو از فریزر دربیاره و گرم کنه تا من برسم.
بعد مدتی ساکت ماندیم. جز سکوت جاده و ما سه نفر که نمیدانستیم کنار این مرداب و نیلوفرهای غمگینش رو به آن صخره که رو به غروب دهندره میکند چه میکنیم چیزی در چشمانداز پیدا نبود.
آراد را یکتنه بزرگ کرد و به هفدهسالگی رساند تا جمهوری اسلامی با شلیک موشکها او و همسفرانش را به قتل برساند. امروز روز دهم را پشت سر گذاشت. پنجشنبه به اتاوا میرسد تا نامهاش را به نخستوزیر بدهد. برخی میپرسند چه خواهد شد؟ چه میخواهید بشود. آراد هرگز به مهرزاد برنمیگردد اما این شعله که در قبلش گُر میگیرد و آزادش نمیگذارد او را راهی این راه کرده است و به پایانش میرساند.
گفت: راه بیفتیم؟ دو کیلومتر دیگه داریم.
گفتم: بریم.
و درد همان بود که بود.»
از فیسبوک حامد اسماعیلیون
#یاری_مدنی_توانا #هواپیمای_اوکراینی #دادخواهی
#ps752justice
#fathers_of_ps752
#MarchForPS752Justice
@Tavaana_TavaanaTech
❤53😢13👍7