This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسبه لاهیجان در حالی در دومین روز اعتصابات سراسری به اعتصاب ادامه دادند که روز گذشته دست کم ۳۷ واحد صنفی به علت همراهی با خیزش سراسری مردم ایران علیه نظام جمهوری اسلامی، پلمپ شدهاند.
عصر روز گذشته افرادی از دادستانی لاهیجان با همراهی "مقدم" رئیس اداره اصناف این شهرستان، نسبت به پلمپ برخی مغازههایی که با اعتصاب سراسری مردم ایران همراهی کرده بودند، اقدام کردند.
این اقدام در حالی صورت گرفته است که مطابق بند ب ماده ۲۸ قانون نظام صنفی کشور، پلمپ واحد صنفی تنها در صورت تعطیلی غیر موجه بیش از ۱۵ روز، آنهم در صورتی که به تشخیص هیات عالی نظارت این تعطیلی موجب عسر و حرج مصرف کننده گردد، (مانند نانوایی ها) مجاز است.
لازم به یادآوری است که مطابق تبصره ۲ ماده ۲۸، هر فرد صنفی که واحد کسب وی بدون دلیل قانونی توسط مراجع ذیربط پلمپ میشود، میتواند به کمیسیون نظارت و مراجع قضایی شکایت کند و بر اساس تبصره ۳ همان ماده، جبران خسارات وارد شده بر واحد صنفی در اثر پلمپ غیر موجه، بر عهده دستور دهنده خواهد بود.
#لاهبجان #مهسا_امینی #انقلاب_۱۴۰۱ #اعتصابات_سراسری #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
عصر روز گذشته افرادی از دادستانی لاهیجان با همراهی "مقدم" رئیس اداره اصناف این شهرستان، نسبت به پلمپ برخی مغازههایی که با اعتصاب سراسری مردم ایران همراهی کرده بودند، اقدام کردند.
این اقدام در حالی صورت گرفته است که مطابق بند ب ماده ۲۸ قانون نظام صنفی کشور، پلمپ واحد صنفی تنها در صورت تعطیلی غیر موجه بیش از ۱۵ روز، آنهم در صورتی که به تشخیص هیات عالی نظارت این تعطیلی موجب عسر و حرج مصرف کننده گردد، (مانند نانوایی ها) مجاز است.
لازم به یادآوری است که مطابق تبصره ۲ ماده ۲۸، هر فرد صنفی که واحد کسب وی بدون دلیل قانونی توسط مراجع ذیربط پلمپ میشود، میتواند به کمیسیون نظارت و مراجع قضایی شکایت کند و بر اساس تبصره ۳ همان ماده، جبران خسارات وارد شده بر واحد صنفی در اثر پلمپ غیر موجه، بر عهده دستور دهنده خواهد بود.
#لاهبجان #مهسا_امینی #انقلاب_۱۴۰۱ #اعتصابات_سراسری #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
👍92🔥4❤2
دو روز جهنمی در سردخانه؛
روایت مادر لاهیجانی از جستوجوی دختر ۱۶ سالهاش میان اجساد
روحالله رحیمپور با انتشار این روایت تکاندهنده، پرده از یکی از هولناکترین تجربههای انسانی در روزهای سرکوب برداشت؛ روایت مادری که برای یافتن دختر ۱۶ سالهاش، ناچار شد میان انبوه اجساد در سردخانه لاهیجان جستوجو کند. گزارشی از دو روز سرگشتگی، وحشت و فروپاشی روحی در شهری که به صحنه مرگ و اضطراب بدل شده بود، و در عین حال، داستان معجزهای که با بازگشت زندهی یک دختر نوجوان، مادر را دوباره به زندگی بازگرداند.
۱۸ دی، لاهیجان…
این روایت یک مادر ۴۸ ساله است؛ روایت دو روز سرگشتگی در خیابانهای لاهیجان برای یافتن دختر شانزدهسالهاش.
(مادر و دختر، خوشبختانه از نظر جسمی سالماند، اما بعید است این زخم عمیق روانی، هیچگاه از حافظه و جانشان پاک شود.)
عصر پنجشنبه ۱۸ دی، دختر نوجوان با اجازهٔ مادر، برای بستنی خوردن و همراهی با دوستش از خانه خارج میشود. چند ساعت بعد، همهچیز تغییر میکند. کشور در التهاب فرو میرود و خیابانهای لاهیجان، جایی که همیشه بوی چای و باران میداد، ناگهان از فریاد مردم و شلیکهای پیدرپی مأموران پر میشود. بوی اشکآور و باروت، جای عطر بوتههای چای را میگیرد.
دل مادر آشوب است. ساعتها میگذرد و خبری از دخترش و دوست او نمیشود. تماسها بیپاسخ میماند. خانوادهٔ آن دختر هم درماندهاند؛ هیچکدام از دو نوجوان به خانه برنگشتهاند. شب سرد زمستانی آغاز میشود؛ شبی که نه تلفن کار میکند و نه اینترنت. فقط خدا میداند این مادر چه کشیده است.
صبح زود، بیقرار و بیخواب، به امید پیدا کردن نشانی از دخترش راه میافتد. خانهٔ اقوام، کلانتریها، بیمارستانها. در نهایت، خسته و بیپناه، مسیرش به پزشکی قانونی لاهیجان میرسد. آنجا، بیهیچ مقدمهای، او را به سردخانه هدایت میکنند؛ جایی که باید میان اجساد، دنبال فرزندش بگردد.
فاجعه درست همینجا بر سرش آوار میشود. با انبوه پیکرهای بیجان شهروندان لاهیجانی روبهرو میشود؛ مردان و زنانی که بدون لباس، بدون کفن و حتی بدون کاور، روی هم انباشته شدهاند. خودش اینطور میگوید: «برای پیدا کردن دخترم، جسدها را ورق میزدم…»
اجساد آنقدر روی هم تلانبار شدهاند که ناچار است یکییکی کنار بزند، نگاه کند، جستوجو کند؛ درست مثل ورق زدن برگهای یک دفتر. میان آن همه پیکر، نشانی از دخترش پیدا نمیکند، اما آنچه میبیند، جانش را میگیرد. به دست بعضی از اجساد، هنوز لوله و کیسهٔ سِرُم وصل است. نمیداند اینها را از تخت بیمارستان ربودهاند یا همانجا تیر خلاص زدهاند.
مادر لاهیجانی با چنان وضعیت دهشتناکی روبرو شده که میگوید؛ «جنازههای کاورداری که در فیلمها و عکسها میبینید، در برابر صحنهای که من دیدم هیچ و ناچیز است…»
مادر، آواره و درمانده، دوباره شهر را زیر پا میگذارد. نه غذایی میخورد، نه آبی مینوشد، نه خوابی به چشمش میآید. هیچ قراری ندارد. نمیداند دختر شانزدهسالهاش زنده است یا نه. فقط میداند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.
روز دوم اما، بزرگترین معجزهٔ زندگیاش رخ میدهد. خودش میگوید: «خدا دخترم را دوباره به من داد و من دوباره متولد شدم…»
ماجرا اینگونه بوده است: همان شب اول، وقتی شهر به آشوب کشیده میشود و شلیکها آغاز میگردد، دختر و دوستش در ازدحام و هرجومرج خیابان گرفتار میشوند. چند نفر از مردم، برای نجات جان این دو نوجوان، آنها را به پارکینگ ساختمانی در مرکز شهر هدایت میکنند و با اصرار از آنها میخواهند تا آرام شدن اوضاع، همانجا بمانند و بیرون نیایند.
دو دختر، ترسیده و مستأصل، دو روز کامل در آن پارکینگ پنهان میشوند. نه جرأت خروج دارند و نه راهی برای خبر دادن. تا اینکه در روز دوم، با فروکش کردن نسبی بحران، از مخفیگاه بیرون میآیند و به خانه بازمیگردند.
و مادری که دو روز، مرگ را با چشم خود دیده بود، فرزندش را زنده در آغوش میگیرد…
تصویر: در جریان خیزش ۱۴۰۴، زنی در سردخانه کهریزک در تهران به دنبال پیکر کشتهشدهای میگردد.
#لاهبجان #جنایت_علیه_بشریت #نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
روایت مادر لاهیجانی از جستوجوی دختر ۱۶ سالهاش میان اجساد
روحالله رحیمپور با انتشار این روایت تکاندهنده، پرده از یکی از هولناکترین تجربههای انسانی در روزهای سرکوب برداشت؛ روایت مادری که برای یافتن دختر ۱۶ سالهاش، ناچار شد میان انبوه اجساد در سردخانه لاهیجان جستوجو کند. گزارشی از دو روز سرگشتگی، وحشت و فروپاشی روحی در شهری که به صحنه مرگ و اضطراب بدل شده بود، و در عین حال، داستان معجزهای که با بازگشت زندهی یک دختر نوجوان، مادر را دوباره به زندگی بازگرداند.
۱۸ دی، لاهیجان…
این روایت یک مادر ۴۸ ساله است؛ روایت دو روز سرگشتگی در خیابانهای لاهیجان برای یافتن دختر شانزدهسالهاش.
(مادر و دختر، خوشبختانه از نظر جسمی سالماند، اما بعید است این زخم عمیق روانی، هیچگاه از حافظه و جانشان پاک شود.)
عصر پنجشنبه ۱۸ دی، دختر نوجوان با اجازهٔ مادر، برای بستنی خوردن و همراهی با دوستش از خانه خارج میشود. چند ساعت بعد، همهچیز تغییر میکند. کشور در التهاب فرو میرود و خیابانهای لاهیجان، جایی که همیشه بوی چای و باران میداد، ناگهان از فریاد مردم و شلیکهای پیدرپی مأموران پر میشود. بوی اشکآور و باروت، جای عطر بوتههای چای را میگیرد.
دل مادر آشوب است. ساعتها میگذرد و خبری از دخترش و دوست او نمیشود. تماسها بیپاسخ میماند. خانوادهٔ آن دختر هم درماندهاند؛ هیچکدام از دو نوجوان به خانه برنگشتهاند. شب سرد زمستانی آغاز میشود؛ شبی که نه تلفن کار میکند و نه اینترنت. فقط خدا میداند این مادر چه کشیده است.
صبح زود، بیقرار و بیخواب، به امید پیدا کردن نشانی از دخترش راه میافتد. خانهٔ اقوام، کلانتریها، بیمارستانها. در نهایت، خسته و بیپناه، مسیرش به پزشکی قانونی لاهیجان میرسد. آنجا، بیهیچ مقدمهای، او را به سردخانه هدایت میکنند؛ جایی که باید میان اجساد، دنبال فرزندش بگردد.
فاجعه درست همینجا بر سرش آوار میشود. با انبوه پیکرهای بیجان شهروندان لاهیجانی روبهرو میشود؛ مردان و زنانی که بدون لباس، بدون کفن و حتی بدون کاور، روی هم انباشته شدهاند. خودش اینطور میگوید: «برای پیدا کردن دخترم، جسدها را ورق میزدم…»
اجساد آنقدر روی هم تلانبار شدهاند که ناچار است یکییکی کنار بزند، نگاه کند، جستوجو کند؛ درست مثل ورق زدن برگهای یک دفتر. میان آن همه پیکر، نشانی از دخترش پیدا نمیکند، اما آنچه میبیند، جانش را میگیرد. به دست بعضی از اجساد، هنوز لوله و کیسهٔ سِرُم وصل است. نمیداند اینها را از تخت بیمارستان ربودهاند یا همانجا تیر خلاص زدهاند.
مادر لاهیجانی با چنان وضعیت دهشتناکی روبرو شده که میگوید؛ «جنازههای کاورداری که در فیلمها و عکسها میبینید، در برابر صحنهای که من دیدم هیچ و ناچیز است…»
مادر، آواره و درمانده، دوباره شهر را زیر پا میگذارد. نه غذایی میخورد، نه آبی مینوشد، نه خوابی به چشمش میآید. هیچ قراری ندارد. نمیداند دختر شانزدهسالهاش زنده است یا نه. فقط میداند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.
روز دوم اما، بزرگترین معجزهٔ زندگیاش رخ میدهد. خودش میگوید: «خدا دخترم را دوباره به من داد و من دوباره متولد شدم…»
ماجرا اینگونه بوده است: همان شب اول، وقتی شهر به آشوب کشیده میشود و شلیکها آغاز میگردد، دختر و دوستش در ازدحام و هرجومرج خیابان گرفتار میشوند. چند نفر از مردم، برای نجات جان این دو نوجوان، آنها را به پارکینگ ساختمانی در مرکز شهر هدایت میکنند و با اصرار از آنها میخواهند تا آرام شدن اوضاع، همانجا بمانند و بیرون نیایند.
دو دختر، ترسیده و مستأصل، دو روز کامل در آن پارکینگ پنهان میشوند. نه جرأت خروج دارند و نه راهی برای خبر دادن. تا اینکه در روز دوم، با فروکش کردن نسبی بحران، از مخفیگاه بیرون میآیند و به خانه بازمیگردند.
و مادری که دو روز، مرگ را با چشم خود دیده بود، فرزندش را زنده در آغوش میگیرد…
تصویر: در جریان خیزش ۱۴۰۴، زنی در سردخانه کهریزک در تهران به دنبال پیکر کشتهشدهای میگردد.
#لاهبجان #جنایت_علیه_بشریت #نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
❤21💔6