📝 از دفتر خاطرات
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi