🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یــــــادمــــــان
۲۵ آذر ۱۳۱۹ در چنین روزی، به دستور #رضاشاه_بزرگ، نخستین بنیاد حمایت از مادران و نوزادان در ایران تأسیس شد. #رضاشاه_روحت_شاد تصویر: تهران، زایشگاه مجهز هزار تختخوابی در حال احداث
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یــــــادمــــــان
۲۵ آذر ۱۳۱۹ در چنین روزی، به دستور #رضاشاه_بزرگ، نخستین بنیاد حمایت از مادران و نوزادان در ایران تأسیس شد. #رضاشاه_روحت_شاد تصویر: تهران، زایشگاه مجهز هزار تختخوابی در حال احداث
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
دولت ها زود به زود عوض می شوند ، وعده های تو خالی میدهند ، چمدان هایشان را پر میکنند و میروند پی کارشان؛ پابرهنه ها همچنان مثل سابق اند و با دردها وگرسنگی هاشان میسازند ...
#علی_اشرف_درویشیان
سالهای ابری
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
دولت ها زود به زود عوض می شوند ، وعده های تو خالی میدهند ، چمدان هایشان را پر میکنند و میروند پی کارشان؛ پابرهنه ها همچنان مثل سابق اند و با دردها وگرسنگی هاشان میسازند ...
#علی_اشرف_درویشیان
سالهای ابری
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
بيشتر آدمها به دروغگویی معتادند و هرجا میروند، چیزی بیشتر از یک نسخه غیر اصیل از خودشان نیستند؛ موجودی زشت و منزجرکننده که حتی با «خودش» هم نفاق میکند!
#آدمها
#مصطفی_سلیمانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
بيشتر آدمها به دروغگویی معتادند و هرجا میروند، چیزی بیشتر از یک نسخه غیر اصیل از خودشان نیستند؛ موجودی زشت و منزجرکننده که حتی با «خودش» هم نفاق میکند!
#آدمها
#مصطفی_سلیمانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
کنفوسیوس خود کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت. یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان.
"زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش، بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه میخواهند."
#هنری_توماس
ماجراهای جاودان در فلسفه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
کنفوسیوس خود کمتر در پی کشف اسرار الهی بود و بیش از همه به اخلاق و رفتار مردم توجه داشت. یکی از مریدانش در این خصوص از او توضیح خواست و پاسخ شنید که به زمین نگاه کند نه به آسمان.
"زیاد در فکر عبادت خداوند که نمی دانی خواست او چیست مباش، بلکه به خدمت خلق بپرداز که می دانی مشکلاتشان چیست و چه میخواهند."
#هنری_توماس
ماجراهای جاودان در فلسفه
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
اگر ثروت روزی جنبه عمومی پیدا کند، دیگر امتیازی برای کسی به وجود نخواهد آورد. و اگر همه به طور یکسان از فراغت و آسایش خیال بهره مند شوند ، توده گسترده مردم که به دلیل فقر عقب مانده اند، خیلی زود به سواد و آگاهی میرسند و دیر یا زود متوجه می شوند که اقلیت ممتاز کار خاصی انجام نمی دهند.
وجود یك جامعه طبقاتی تنها براساس فقر و نادانی ممکن می شود. قدرت وسیله نیست ، بلکه هدف است ! هیچکس یك حکومت دیکتاتوری را برای محافظت از یك انقلاب به وجود نمی آورد، بلکه انقلاب می کند تا حکومت دیکتاتوری را به وجود آورد !
#جورج_اورول
۱۹۸۴
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
اگر ثروت روزی جنبه عمومی پیدا کند، دیگر امتیازی برای کسی به وجود نخواهد آورد. و اگر همه به طور یکسان از فراغت و آسایش خیال بهره مند شوند ، توده گسترده مردم که به دلیل فقر عقب مانده اند، خیلی زود به سواد و آگاهی میرسند و دیر یا زود متوجه می شوند که اقلیت ممتاز کار خاصی انجام نمی دهند.
وجود یك جامعه طبقاتی تنها براساس فقر و نادانی ممکن می شود. قدرت وسیله نیست ، بلکه هدف است ! هیچکس یك حکومت دیکتاتوری را برای محافظت از یك انقلاب به وجود نمی آورد، بلکه انقلاب می کند تا حکومت دیکتاتوری را به وجود آورد !
#جورج_اورول
۱۹۸۴
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
نمی شود بدون دوست داشتنِ کسی زنده ماند،
تجربهی کهنه ام را باور کنید...
#رومن_گاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
نمی شود بدون دوست داشتنِ کسی زنده ماند،
تجربهی کهنه ام را باور کنید...
#رومن_گاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
هرگز مطرود نیستم، فقط جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهاییای به سر ببرم که ساکنانش اندیشهها هستند، چون که من یک آدم بیکلهی ازلی، ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدمهایی مثل من چندان بدشان نمیآید.
📚 #تنهایی_پر_هیاهو
✍🏻 #بهو_میل_هرابال
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
هرگز مطرود نیستم، فقط جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهاییای به سر ببرم که ساکنانش اندیشهها هستند، چون که من یک آدم بیکلهی ازلی، ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدمهایی مثل من چندان بدشان نمیآید.
📚 #تنهایی_پر_هیاهو
✍🏻 #بهو_میل_هرابال
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ادبیات
#گوستاو_فلوبر
گوستاو فلوبر فرزند یک جراح ثروتمند بود و در رفاه و آرامش پرورش پیدا کرد.
او یکی از طرفداران سرسخت مکتب هنر برای هنر بود، برخی او را پدر نئورئالیسم و رمان اجتماعی میدانستند.
یک رویداد در دنیای خیال فلوبر بسیار شاخص بود، در پانزده سالگی در کنار دریا زن زیبایی را در حال شیردادن به نوزادش مشاهده کرد که تاثیر بسیار زیادی بر او گذاشت و باعث اشتغال خاطر او به زنانی شد که هم در نقش معشوق و هم در نقش مادر ظاهر میشوند و به اشکال گوناگون در پنج رمانی که نوشت جلوهگر شد.
رویداد مهم دیگر زندگی او این بود که در بیست و سه سالگی دچار حملات صرع شد و در طی آن حملات چنان حال شگفت و رویایی به او دست داد که الهامبخش آن قدیس آنتونیوس بود که بعدها یکی از رمانهایش را به نام او نوشت.
تا جایی که به ادبیات مربوط میشود دو شخصیت بارز در وجود من خانه دارند: یکی سخنوری است شیفتهی تغزل، پرواز عقابگونه، آهنگ جملات؛ دیگری شخصیتی است که پوستهی حقیقت را تا جایی که میتواند میخراشد و میتراشد تا به عمقش برسد.
کتاب قدیس آنتونیوس او قصهی این راهب معروف بود که فلوبر قصد داشت او را با سلسلهی وسوسهگران قرون و اعصار مواجه کند.
در پایان کتاب، کوهی از معلومات بود و برای اکثر خوانندگان جاذبهای نداشت.
دوستانش به او گفتند آن را در آتش بیفکن و دیگر حرفش را نزن.
فلوبر همواره احساسی شخصی نسبت به خاورمیانه داشت، خود را جزئی از دوران باستان میانگاشت که بر اثر شوخی روزگار به فرانسهی روستایی جابجا شده بود، بیهیچ فروتنی از میلش به معشوقهگرفتن کلئوپاترا و ملکهی سبا مینوشت.
مشرق زمین تجسمی از شهوانیت عرضه میداشت که با ستایش ادبی غرایب در آمیخته بود.
مشرق زمین دنیایی بود که در آن لذّات جسمانی چون درسی از حساسیت هنری و زیباشناختی بود.
زمانی که با دو کان به مصر آمده بود آنچه مایهی تفریحش شد این بود که اکثر بناهایی که به دیدنشان میرفت از فضلهی پرندگان پوشیده شده بود فلوبر در این مورد میگفت
فضلهی پرندگان اعتراض رسمی طبیعت در مصر است. طبیعت به بناهای تاریخی میگوید مرا نفی میکنید؟ تخم گلسنگ را تغذیه نمیکنید؟ پس سزاوار همین هستید.
نوشتن مادام بوواری را بر اساس اتفاقی واقعی شروع کرد، مامور بهداشت محلی به نام اوژن دولامار برای گریز از زندگی خیانتآمیز و بدهیهای زیاد با سم خودکشی کرده بود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ادبیات
#گوستاو_فلوبر
گوستاو فلوبر فرزند یک جراح ثروتمند بود و در رفاه و آرامش پرورش پیدا کرد.
او یکی از طرفداران سرسخت مکتب هنر برای هنر بود، برخی او را پدر نئورئالیسم و رمان اجتماعی میدانستند.
یک رویداد در دنیای خیال فلوبر بسیار شاخص بود، در پانزده سالگی در کنار دریا زن زیبایی را در حال شیردادن به نوزادش مشاهده کرد که تاثیر بسیار زیادی بر او گذاشت و باعث اشتغال خاطر او به زنانی شد که هم در نقش معشوق و هم در نقش مادر ظاهر میشوند و به اشکال گوناگون در پنج رمانی که نوشت جلوهگر شد.
رویداد مهم دیگر زندگی او این بود که در بیست و سه سالگی دچار حملات صرع شد و در طی آن حملات چنان حال شگفت و رویایی به او دست داد که الهامبخش آن قدیس آنتونیوس بود که بعدها یکی از رمانهایش را به نام او نوشت.
تا جایی که به ادبیات مربوط میشود دو شخصیت بارز در وجود من خانه دارند: یکی سخنوری است شیفتهی تغزل، پرواز عقابگونه، آهنگ جملات؛ دیگری شخصیتی است که پوستهی حقیقت را تا جایی که میتواند میخراشد و میتراشد تا به عمقش برسد.
کتاب قدیس آنتونیوس او قصهی این راهب معروف بود که فلوبر قصد داشت او را با سلسلهی وسوسهگران قرون و اعصار مواجه کند.
در پایان کتاب، کوهی از معلومات بود و برای اکثر خوانندگان جاذبهای نداشت.
دوستانش به او گفتند آن را در آتش بیفکن و دیگر حرفش را نزن.
فلوبر همواره احساسی شخصی نسبت به خاورمیانه داشت، خود را جزئی از دوران باستان میانگاشت که بر اثر شوخی روزگار به فرانسهی روستایی جابجا شده بود، بیهیچ فروتنی از میلش به معشوقهگرفتن کلئوپاترا و ملکهی سبا مینوشت.
مشرق زمین تجسمی از شهوانیت عرضه میداشت که با ستایش ادبی غرایب در آمیخته بود.
مشرق زمین دنیایی بود که در آن لذّات جسمانی چون درسی از حساسیت هنری و زیباشناختی بود.
زمانی که با دو کان به مصر آمده بود آنچه مایهی تفریحش شد این بود که اکثر بناهایی که به دیدنشان میرفت از فضلهی پرندگان پوشیده شده بود فلوبر در این مورد میگفت
فضلهی پرندگان اعتراض رسمی طبیعت در مصر است. طبیعت به بناهای تاریخی میگوید مرا نفی میکنید؟ تخم گلسنگ را تغذیه نمیکنید؟ پس سزاوار همین هستید.
نوشتن مادام بوواری را بر اساس اتفاقی واقعی شروع کرد، مامور بهداشت محلی به نام اوژن دولامار برای گریز از زندگی خیانتآمیز و بدهیهای زیاد با سم خودکشی کرده بود.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقاشی
▫️ادوارد مونک
▫️▫️در جستجوی زبان نو
ادوارد مونک نقاش و چاپگر نروژی نمایندهی برجستهی دوران سمبلیسم به شمار میآید.
جزییات زندگی، برخوردهایش با مکانهاو افراد مختلف و بازتاب نیازهای روحی زمانه در آثارش توضیحدهندهی این مدعی است.
دیوارنگارههای او در تالار اجتماعات دانشگاه اسلو از تصاویر عام وی به شمار میآیند.
عواملی که مونک را به قلمروی تاریکی میکشیدند عبارت بودند از: خاستگاه شمالی او، تجربیات کودکیش، و علاقهی مرسوم به مناطق برزخی روان. و این زمانی بود که نقاشان رویاها و صورتکها یعنی رُدُن و اِنسُر را آفرید؛ و ال گرکو، بلیک و فیوزلی را از نو کشف کرد.
مرگ و سرنوشت بر سالهای نخستین زندگیش سایه افکندند. در پنج سالگی مادرش را و چندی بعد خواهری را که بسیار دوست میداشت از دست داد.
مرگ حضور شوم فقر، تصویر چهرهی عبوس پدر به هنگام دعاخوانی، ابتلا به بیماری سخت، اینها همه در آثارش انعکاس یافتهاند.
در یادداشتهایش نوشته بود:
" ما باید از نقاشی فضاهای داخل خانه با مردانی که روزنامه میخوانند و زنانی که پیراهن میبافند، باز ایستیم.
ما باید انسانهایی زنده را که نفس میکشند، احساس میکنند، رنج میبرند و دوست دارند نقاشی کنیم.
من باید یک سلسله از این پردهها بکشم؛ و چیزی که در اینها باید بارز باشد چیزهای مقدس است."
مونک در سالهای پیری به مردم زحمتکش و فعالیتهای روزمرهی ایشان توجه خاصی نشان داد.
پردهی بازگشت کارگران به خانه، یکی از بهترین کارهای او در این زمینه است.
در پردهی "شب تابستانی" پیکر سپید و شکنندهی زنی را بر روی خط منحنی افق میبینیم.
این تنها شکل تابناک موجود در تابلوی مونک است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نقاشی
▫️ادوارد مونک
▫️▫️در جستجوی زبان نو
ادوارد مونک نقاش و چاپگر نروژی نمایندهی برجستهی دوران سمبلیسم به شمار میآید.
جزییات زندگی، برخوردهایش با مکانهاو افراد مختلف و بازتاب نیازهای روحی زمانه در آثارش توضیحدهندهی این مدعی است.
دیوارنگارههای او در تالار اجتماعات دانشگاه اسلو از تصاویر عام وی به شمار میآیند.
عواملی که مونک را به قلمروی تاریکی میکشیدند عبارت بودند از: خاستگاه شمالی او، تجربیات کودکیش، و علاقهی مرسوم به مناطق برزخی روان. و این زمانی بود که نقاشان رویاها و صورتکها یعنی رُدُن و اِنسُر را آفرید؛ و ال گرکو، بلیک و فیوزلی را از نو کشف کرد.
مرگ و سرنوشت بر سالهای نخستین زندگیش سایه افکندند. در پنج سالگی مادرش را و چندی بعد خواهری را که بسیار دوست میداشت از دست داد.
مرگ حضور شوم فقر، تصویر چهرهی عبوس پدر به هنگام دعاخوانی، ابتلا به بیماری سخت، اینها همه در آثارش انعکاس یافتهاند.
در یادداشتهایش نوشته بود:
" ما باید از نقاشی فضاهای داخل خانه با مردانی که روزنامه میخوانند و زنانی که پیراهن میبافند، باز ایستیم.
ما باید انسانهایی زنده را که نفس میکشند، احساس میکنند، رنج میبرند و دوست دارند نقاشی کنیم.
من باید یک سلسله از این پردهها بکشم؛ و چیزی که در اینها باید بارز باشد چیزهای مقدس است."
مونک در سالهای پیری به مردم زحمتکش و فعالیتهای روزمرهی ایشان توجه خاصی نشان داد.
پردهی بازگشت کارگران به خانه، یکی از بهترین کارهای او در این زمینه است.
در پردهی "شب تابستانی" پیکر سپید و شکنندهی زنی را بر روی خط منحنی افق میبینیم.
این تنها شکل تابناک موجود در تابلوی مونک است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
کدام رستمهای انقلاب!؟
امروز برای کاری رفته بودم بیرون از خانه. کلی بنر و تراکتهای بزرگ، بر در و دیوار و بزرگراهها زده بودند، که "رستم انقلاب" رفت!
خیلی تعجب کردم. مگر انقلاب ما رستم هم داشته!؟
خوب نگاه کردم دیدم برای سالگرد وزیری که فوت کرده، همه آن بنرها را زده و به او لقب "رستم انقلاب" را دادهاند.
دلم حسابی گرفت. آنقدری که کارم را نیمه تمام گذارده، برگشتم خانه.
میدانید چه شده بود، یاد آن بچههای گمنامی افتادم که نه رستم انقلاب بودند نه سهرابش، نه مالک اشتر بودند نه عمارش، نه ابوذر انقلاب بودند نه حبیب ابن مظاهرش...
اصلا بچه بودند، به قول دوستم، بچههایی یکبار مصرف در جبهه و انقلاب
و خدا میداند اگر امروز زنده بودند، در کدام دادگاه باید پاسخ میدادند، که چرا از انقلاب رستمها، از اختلاسها و ظلمها، دفاع نمیکنند!!
حسین وقتی وسط معرکه آزادسازی بستان، و آن آتش شدید عراق، تکهای نان رساند به من و سایر بچهها، که خیلی گرسنه هم بودیم، چقدر روحیه گرفتیم، نان را در دهانم که گذاشتم انگار از آسمان آمده باشد، چه قوتی گرفتم.
پنج دقیقه بعد حسین احتیاطی را دیدم، تیر خورده بود دقیقاً سمت چپ سرش، و خوابی عمیق رفته بود، همانجا متوجه شدم او اصلا تا به همه ما نان نداده بود، ذرهای هم از آن نخورده بوده. اندکی نان هنوز در دهانش مانده بود، نجویده.
او هیچ چیز انقلاب نبود...
اصلا بچه بود، شاید ۱۷ سالش هم نمیشد. دانشآموز چهارم ریاضی دبیرستانمان بود.
احمد مرخصی گرفت تا یکروز از خط آبادان، برود اهواز و برگردد، اخبار بمباران اهواز که میآمد نگران پدر و مادر، و برادر کوچکش شده بود.
فردایش یکی از بومیها آمد، که جنازهای در نخلستان است، ببینید از بچههای شما نیست.
با دلهره رفتیم. خودِ احمد بود، اگر چه سگهای هار جنازهاش را سالم نگذارده بودند، نخلی کنارش خونی بود، هیچوقت نفهمیدیم بعد از شهادت احمد، سگها به او حمله کرده بودند، یا وقتی ترکش خورده و هنوز زنده بوده.
احمد قنادان شهید شده بود، و هیچکس نگفت او چه چیزی از انقلاب بود. شاید اضافهای از انقلاب، اصلا ناخن انقلاب!!
ابراهیم تیر خورده بود وسط شکمش، عملیات کربلای چهار، همان عملیات فریب که به سالگردش نزدیک میشویم.
آنقدر از او خون رفته بود که دیگر رمقی برایش نمانده بود. رنگ صورتش زردِ زرد شده بود. وقتی زیر بغلش را گرفتم تا کمی از وسط معرکه بیرونش ببرم، دیدم اصلا توان راه رفتن، با کمک هم ندارد، چشمهایش وا میرفت. آنقدر ابراهیم آرام و خجالتی بود که یک کلمه نگفت لطفا مرا به عقب بفرستید. تکیهاش را داد به تپۀ خاک و اشاره کرد بروم کمک سایر بچهها.
ابراهیم صمدی لابد هیچ چیز انقلاب نبود! اگر مانده بود تازه میفهمید او اشتباهی آمده بوده جبهه.
ماشینی باری که ما اسرا را به عقب میبرد، شبانه تخلیهاش میکردند.
یکی پیاده نشد.
عراقی گفت کمکش کنم برود پایین، رفتم دیدم اصلا نفس نمیکشد.
نوجوانی بود که سرش هم باندپیچی شده بود.
هیچوقت نفهمیدیم اسمش چه بود.
به سرباز عراقی گفتم شهید شده، گفت از آن بالا بیندازمش پایین. گفتم نمیتوانم.
گفتم او شهید شده! شهید احترام دارد.
عراقی آمد بالا و انداختش پایین.
و همانجا آنقدر به سر و صورتم چوب ضخیمی را کوبید، که باورم نمیشد زنده مانده باشم، ساعتها بعد که چشمهایم را در سلولی باز میکردم.
آن نوجوان، اصلا کسی نبود! طعمهای بود برای عملیاتی فریب، در کربلای چهار.
و من که ماندم، امروز باید محاکمه شوم، که مزاحم روند انقلابم...
دست خودم نیست، دلم گرفته.
حالا انقلاب دیگر رستم دارد، عمار دارد، حبیب دارد، ابوذر دارد، مالک دارد، اصلا صاحب دارد. سردار دارد، همه هم وضعشان خیلی خوب! کسی هم گفت بالای چشمشان ابروست، حسابش با دادگاه است!
دیگر انقلاب و انقلابیها تعریف جدیدی دارند!
هر کس گفت چرا دزدی است، میشود ابنملجم انقلاب.
هر کس چاپلوسی نکرد انقلابی نیست.
هر کس گفت شهدا که نرفتند تا ظلم بماند، میشود یزید انقلاب.
هر کس گفت مردمِ مطالبهگر، فتنهگرند، میشود ستون انقلاب!
هر کس گفت این مردم، صاحب حق هستند، میشود ضد انقلاب.
برگشتهام خانه، مینویسم تا آرام شوم.
آن بچهها اگر مانده بودند...
مردم!
آن بچهها همه ناز بودند.
باور نکنید شهدا شریکان دزدان بودهاند!
مردم!
ما هم از اینکه ظلم و دزدی، تمام نمیشود غافلگیر شدهایم...
مردم!
شهدا اگر زنده مانده بودند
همهشان امروز باید محاکمه میشدند.
که چرا ضد انقلاب شدهاند!
مردم!
باور کنید امروز بیشتر رزمندگان سابق، از آنچه بر مملکت میرود، شرمندهاند.
تنها درکمان کنید!
ما رستم انقلاب نداریم
تنها شرمندگانیم
برابر مردمی خوب و ظلمدیده
✍️ #رحیم قمیشی
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
کدام رستمهای انقلاب!؟
امروز برای کاری رفته بودم بیرون از خانه. کلی بنر و تراکتهای بزرگ، بر در و دیوار و بزرگراهها زده بودند، که "رستم انقلاب" رفت!
خیلی تعجب کردم. مگر انقلاب ما رستم هم داشته!؟
خوب نگاه کردم دیدم برای سالگرد وزیری که فوت کرده، همه آن بنرها را زده و به او لقب "رستم انقلاب" را دادهاند.
دلم حسابی گرفت. آنقدری که کارم را نیمه تمام گذارده، برگشتم خانه.
میدانید چه شده بود، یاد آن بچههای گمنامی افتادم که نه رستم انقلاب بودند نه سهرابش، نه مالک اشتر بودند نه عمارش، نه ابوذر انقلاب بودند نه حبیب ابن مظاهرش...
اصلا بچه بودند، به قول دوستم، بچههایی یکبار مصرف در جبهه و انقلاب
و خدا میداند اگر امروز زنده بودند، در کدام دادگاه باید پاسخ میدادند، که چرا از انقلاب رستمها، از اختلاسها و ظلمها، دفاع نمیکنند!!
حسین وقتی وسط معرکه آزادسازی بستان، و آن آتش شدید عراق، تکهای نان رساند به من و سایر بچهها، که خیلی گرسنه هم بودیم، چقدر روحیه گرفتیم، نان را در دهانم که گذاشتم انگار از آسمان آمده باشد، چه قوتی گرفتم.
پنج دقیقه بعد حسین احتیاطی را دیدم، تیر خورده بود دقیقاً سمت چپ سرش، و خوابی عمیق رفته بود، همانجا متوجه شدم او اصلا تا به همه ما نان نداده بود، ذرهای هم از آن نخورده بوده. اندکی نان هنوز در دهانش مانده بود، نجویده.
او هیچ چیز انقلاب نبود...
اصلا بچه بود، شاید ۱۷ سالش هم نمیشد. دانشآموز چهارم ریاضی دبیرستانمان بود.
احمد مرخصی گرفت تا یکروز از خط آبادان، برود اهواز و برگردد، اخبار بمباران اهواز که میآمد نگران پدر و مادر، و برادر کوچکش شده بود.
فردایش یکی از بومیها آمد، که جنازهای در نخلستان است، ببینید از بچههای شما نیست.
با دلهره رفتیم. خودِ احمد بود، اگر چه سگهای هار جنازهاش را سالم نگذارده بودند، نخلی کنارش خونی بود، هیچوقت نفهمیدیم بعد از شهادت احمد، سگها به او حمله کرده بودند، یا وقتی ترکش خورده و هنوز زنده بوده.
احمد قنادان شهید شده بود، و هیچکس نگفت او چه چیزی از انقلاب بود. شاید اضافهای از انقلاب، اصلا ناخن انقلاب!!
ابراهیم تیر خورده بود وسط شکمش، عملیات کربلای چهار، همان عملیات فریب که به سالگردش نزدیک میشویم.
آنقدر از او خون رفته بود که دیگر رمقی برایش نمانده بود. رنگ صورتش زردِ زرد شده بود. وقتی زیر بغلش را گرفتم تا کمی از وسط معرکه بیرونش ببرم، دیدم اصلا توان راه رفتن، با کمک هم ندارد، چشمهایش وا میرفت. آنقدر ابراهیم آرام و خجالتی بود که یک کلمه نگفت لطفا مرا به عقب بفرستید. تکیهاش را داد به تپۀ خاک و اشاره کرد بروم کمک سایر بچهها.
ابراهیم صمدی لابد هیچ چیز انقلاب نبود! اگر مانده بود تازه میفهمید او اشتباهی آمده بوده جبهه.
ماشینی باری که ما اسرا را به عقب میبرد، شبانه تخلیهاش میکردند.
یکی پیاده نشد.
عراقی گفت کمکش کنم برود پایین، رفتم دیدم اصلا نفس نمیکشد.
نوجوانی بود که سرش هم باندپیچی شده بود.
هیچوقت نفهمیدیم اسمش چه بود.
به سرباز عراقی گفتم شهید شده، گفت از آن بالا بیندازمش پایین. گفتم نمیتوانم.
گفتم او شهید شده! شهید احترام دارد.
عراقی آمد بالا و انداختش پایین.
و همانجا آنقدر به سر و صورتم چوب ضخیمی را کوبید، که باورم نمیشد زنده مانده باشم، ساعتها بعد که چشمهایم را در سلولی باز میکردم.
آن نوجوان، اصلا کسی نبود! طعمهای بود برای عملیاتی فریب، در کربلای چهار.
و من که ماندم، امروز باید محاکمه شوم، که مزاحم روند انقلابم...
دست خودم نیست، دلم گرفته.
حالا انقلاب دیگر رستم دارد، عمار دارد، حبیب دارد، ابوذر دارد، مالک دارد، اصلا صاحب دارد. سردار دارد، همه هم وضعشان خیلی خوب! کسی هم گفت بالای چشمشان ابروست، حسابش با دادگاه است!
دیگر انقلاب و انقلابیها تعریف جدیدی دارند!
هر کس گفت چرا دزدی است، میشود ابنملجم انقلاب.
هر کس چاپلوسی نکرد انقلابی نیست.
هر کس گفت شهدا که نرفتند تا ظلم بماند، میشود یزید انقلاب.
هر کس گفت مردمِ مطالبهگر، فتنهگرند، میشود ستون انقلاب!
هر کس گفت این مردم، صاحب حق هستند، میشود ضد انقلاب.
برگشتهام خانه، مینویسم تا آرام شوم.
آن بچهها اگر مانده بودند...
مردم!
آن بچهها همه ناز بودند.
باور نکنید شهدا شریکان دزدان بودهاند!
مردم!
ما هم از اینکه ظلم و دزدی، تمام نمیشود غافلگیر شدهایم...
مردم!
شهدا اگر زنده مانده بودند
همهشان امروز باید محاکمه میشدند.
که چرا ضد انقلاب شدهاند!
مردم!
باور کنید امروز بیشتر رزمندگان سابق، از آنچه بر مملکت میرود، شرمندهاند.
تنها درکمان کنید!
ما رستم انقلاب نداریم
تنها شرمندگانیم
برابر مردمی خوب و ظلمدیده
✍️ #رحیم قمیشی
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity