Forwarded from Book_iran_city
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ویدئو
یک ملت
یک سرزمین
یک ایران
ما همه فرزند دلبند تُو ایم
تا جهان بر جاست، پیوند تو ایم
وارثان دانش و اندیشه ایم
بخت یارانیم کز یک ریشه ایم
غم مبادت ای شکوه بی خزان
با شکوه و فر یزدانی بمان
ای بلند اوازه مام مهربان
جاودانی، جاوانی، جاودان
بخشی از چامه بلند روز نو، نوروز نو
#هما_ارژنگی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ویدئو
یک ملت
یک سرزمین
یک ایران
ما همه فرزند دلبند تُو ایم
تا جهان بر جاست، پیوند تو ایم
وارثان دانش و اندیشه ایم
بخت یارانیم کز یک ریشه ایم
غم مبادت ای شکوه بی خزان
با شکوه و فر یزدانی بمان
ای بلند اوازه مام مهربان
جاودانی، جاوانی، جاودان
بخشی از چامه بلند روز نو، نوروز نو
#هما_ارژنگی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#هنر
#تندیس
از این بوسه عاشقانه ۲۸۰۰سال گذشته اما داغ و دلنشین از زیر خاکهای املش گیلان بیرون امده.
خلاقیت با احساس دمیده بر هنر مجسمهسازی به شکلی به این زیبایی زن و مرد نشسته بر اسب ، ۱۴۰۰سال قبل از اسلام فقط نشان از فرهنگ کهن و تمدن غنی در ایران است.
ارنست رنان مینویسد:
فرهنگ و ادب اعراب از ايرانيان جان گرفت،اگر فرهنگى را كه توسط پارسيان وارد زندگى اعراب شده از انها جدا كنيم عرب ميماند و شتر او.
My scattered writing
A LITTLE BIT OF ME
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#هنر
#تندیس
از این بوسه عاشقانه ۲۸۰۰سال گذشته اما داغ و دلنشین از زیر خاکهای املش گیلان بیرون امده.
خلاقیت با احساس دمیده بر هنر مجسمهسازی به شکلی به این زیبایی زن و مرد نشسته بر اسب ، ۱۴۰۰سال قبل از اسلام فقط نشان از فرهنگ کهن و تمدن غنی در ایران است.
ارنست رنان مینویسد:
فرهنگ و ادب اعراب از ايرانيان جان گرفت،اگر فرهنگى را كه توسط پارسيان وارد زندگى اعراب شده از انها جدا كنيم عرب ميماند و شتر او.
My scattered writing
A LITTLE BIT OF ME
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
خانم از پیرمردِ دستفروش می پرسد:
_این دستمال ها دونه ای چنده؟_
فروشنده پاسخ می دهد: _هر کدوم دو هزار تومن خانم._
خانم می گوید:
_من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم._
فروشنده پاسخ می دهد:
_اشکالی نداره خانم. با این که سودی برام نداره ولی این می تونه شروع خوبی برای من باشه چون امروز حتی یه دونه دستمال هم نفروخته ام و برای زنده ماندن به پولِ این ها نیاز دارم._
خانم، دستمال ها رو را با قیمتِ دلخواهِ خودش می خرد و با احساسِ برنده شدن، سوارِ ماشینِ شیکِ خود می شود و با دوستش به رستورانی شیک می رود.
او و دوستش آن چه را که می خواستند سفارش می دهند. آن ها فقط کمی از غذای خود را می خورند و مقدار زیادی از آن را باقی میگذارند .
صورتحساب را که ۳۵۰ هزار تومان بود ۴۰۰ هزار تومان حساب می کنند و به صاحبِ رستورانِ شیک می گویند که بقیه اش را به عنوانِ انعام نگه دارد...
این داستان ممکن است برای صاحبِ رستورانِ شیک، کاملاً عادی به نظر برسد ، اما برای پیرمردِ فروشنده بسیار ناعادلانه است...
_سوالی که مطرح می شود این است:_
*چرا همیشه هنگامِ خرید از نیازمندان، باید نشان* *دهیم که قدرت داریم؟*
*و چرا ما نسبت به کسانی که حتا نیازی به سخاوتِ ما ندارند سخاوتمند* *هستیم؟*
یک بار مطلبی را در جایی خواندم که می گفت:
پدری از افرادِ فقیر، با قیمتِ بالا، اجناس می خرید، هرچند به وسایلِ احتیاج نداشت. گاهی اوقات هزینه ی بیشتری برای آن ها پرداخت می کرد. پسرش شگفت زده از او می پرسد:
_"چرا این کار را می کنی بابا؟"_
پدر پاسخ می دهد:
*"این خیریه ای است که در عزّت پیچیده شده است، پسر."*
شما جزو افرادی هستید که برای خواندن این پیام وقت گذاشته اید و در صورتِ ارسال به سایرین، تلاشی بیشتر برای " *انسان سازی* " نموده اید...
واقعا چرا؟؟؟؟
سپاس از مهرتان.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
خانم از پیرمردِ دستفروش می پرسد:
_این دستمال ها دونه ای چنده؟_
فروشنده پاسخ می دهد: _هر کدوم دو هزار تومن خانم._
خانم می گوید:
_من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم._
فروشنده پاسخ می دهد:
_اشکالی نداره خانم. با این که سودی برام نداره ولی این می تونه شروع خوبی برای من باشه چون امروز حتی یه دونه دستمال هم نفروخته ام و برای زنده ماندن به پولِ این ها نیاز دارم._
خانم، دستمال ها رو را با قیمتِ دلخواهِ خودش می خرد و با احساسِ برنده شدن، سوارِ ماشینِ شیکِ خود می شود و با دوستش به رستورانی شیک می رود.
او و دوستش آن چه را که می خواستند سفارش می دهند. آن ها فقط کمی از غذای خود را می خورند و مقدار زیادی از آن را باقی میگذارند .
صورتحساب را که ۳۵۰ هزار تومان بود ۴۰۰ هزار تومان حساب می کنند و به صاحبِ رستورانِ شیک می گویند که بقیه اش را به عنوانِ انعام نگه دارد...
این داستان ممکن است برای صاحبِ رستورانِ شیک، کاملاً عادی به نظر برسد ، اما برای پیرمردِ فروشنده بسیار ناعادلانه است...
_سوالی که مطرح می شود این است:_
*چرا همیشه هنگامِ خرید از نیازمندان، باید نشان* *دهیم که قدرت داریم؟*
*و چرا ما نسبت به کسانی که حتا نیازی به سخاوتِ ما ندارند سخاوتمند* *هستیم؟*
یک بار مطلبی را در جایی خواندم که می گفت:
پدری از افرادِ فقیر، با قیمتِ بالا، اجناس می خرید، هرچند به وسایلِ احتیاج نداشت. گاهی اوقات هزینه ی بیشتری برای آن ها پرداخت می کرد. پسرش شگفت زده از او می پرسد:
_"چرا این کار را می کنی بابا؟"_
پدر پاسخ می دهد:
*"این خیریه ای است که در عزّت پیچیده شده است، پسر."*
شما جزو افرادی هستید که برای خواندن این پیام وقت گذاشته اید و در صورتِ ارسال به سایرین، تلاشی بیشتر برای " *انسان سازی* " نموده اید...
واقعا چرا؟؟؟؟
سپاس از مهرتان.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#سالومه
اسکار وایلد
اغواگری خود را با نقاب نمیپوشاند
بودریار
وقتی اسکار وایلد نمایشنامهی سالومه را نوشت برای خواندن آن را به سارا برنار داد که به صحنه ببرد، تمرینها انجام شد اما لرد چمبرلن با استناد به اینکه به صحنهآوردن شخصیتهای انجیل ممنوع است اجازهی نمایش را نداد و با سانسور مواجه شد.
سالومه زنی است که رقص هفت پوشش میکند، رقص او بر خون است.
سالومه شیفتهی یحیی شده است:
•یحیی بدنت به سپیدی برف کوهساران است بگذار تا بدان دست کشم."
▪️دور شو ای دختر بابل
•یحیی در جهان چیزی به سیاهی زلفان تو نیست، مرا بگذار تا به مویت دست آزم.
یحیی دهانت قرمز رنگتر از از پای کسانی است که در چرخشت پای بر انگور فشارند، بحل مرا تا بر آن بوسه زنم
▪️هرگز ای دختر بابل و سدوم. مرا خواست نگریستن بر تو نیست.
و گفتند یحیی چون مستان سخن میگوید، او سرمست از می خدا بود و سالومه سرمست از عشق وی.
سالومه با پای برهنه رقص خون را شروع کرد و از هرود که بی تاب وصال سالومه شده بود درخواست کرد:
در طشتی سیمین، سر یحیی را
•آخر لب تو را بوسیدم یحیی، از دهانت مزهای تلخ چشیدم، آیا تلخی خون بود یا تلخی عشق؟
میگویند که عشق تلخ است، چه باک، من آخر لبان تو را بوسیدم یحیی.
#نوع_فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#معرفی_کتاب
#سالومه
اسکار وایلد
اغواگری خود را با نقاب نمیپوشاند
بودریار
وقتی اسکار وایلد نمایشنامهی سالومه را نوشت برای خواندن آن را به سارا برنار داد که به صحنه ببرد، تمرینها انجام شد اما لرد چمبرلن با استناد به اینکه به صحنهآوردن شخصیتهای انجیل ممنوع است اجازهی نمایش را نداد و با سانسور مواجه شد.
سالومه زنی است که رقص هفت پوشش میکند، رقص او بر خون است.
سالومه شیفتهی یحیی شده است:
•یحیی بدنت به سپیدی برف کوهساران است بگذار تا بدان دست کشم."
▪️دور شو ای دختر بابل
•یحیی در جهان چیزی به سیاهی زلفان تو نیست، مرا بگذار تا به مویت دست آزم.
یحیی دهانت قرمز رنگتر از از پای کسانی است که در چرخشت پای بر انگور فشارند، بحل مرا تا بر آن بوسه زنم
▪️هرگز ای دختر بابل و سدوم. مرا خواست نگریستن بر تو نیست.
و گفتند یحیی چون مستان سخن میگوید، او سرمست از می خدا بود و سالومه سرمست از عشق وی.
سالومه با پای برهنه رقص خون را شروع کرد و از هرود که بی تاب وصال سالومه شده بود درخواست کرد:
در طشتی سیمین، سر یحیی را
•آخر لب تو را بوسیدم یحیی، از دهانت مزهای تلخ چشیدم، آیا تلخی خون بود یا تلخی عشق؟
میگویند که عشق تلخ است، چه باک، من آخر لبان تو را بوسیدم یحیی.
#نوع_فایل : Pdf
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
زنی
که شعاع عاشقانه هایش را
با ستاره ها تقسیم
کرده است٬
به هیچ شکلی رام نخواهد شد
مگر با بوسه ای
در دل یک شعر عاشقانه.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
زنی
که شعاع عاشقانه هایش را
با ستاره ها تقسیم
کرده است٬
به هیچ شکلی رام نخواهد شد
مگر با بوسه ای
در دل یک شعر عاشقانه.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
اگر فقط و فقط بخاطر داشتن یک چیز به آدمها غبطه بخورم، آنچیز، قطعا داشتن آزادیِ بیشتر است.
حالا اینکه در آن آزادی دارند چکار میکنند، برایم مهم نیست.
اینکه در آن آزادی، پوشش را انتخاب کردهاند یا نه مهم نیست.
اینکه در آن آزادی چه کسی را چطور دوست دارند هم مهم نیست
حتی اینکه در آن آزادی خدایی را میپرستند یا نه هم اهمیتی ندارد.
آنچه برایم جذاب و دلفریب و رشک برانگیز است تنها این است که آن فرد، فرصت بیشتری برای تحققِ "خودش" یافته است.
مگر انسان چیزی جز اختیار و اراده است؟
مگر ایمان و عبادتی که در جبر و کنترلگری از آدمی سر بزند، نزد ادیان معتبر است؟
من به انسانی که برای هر تصمیمی در زندگیاش میتواند آزادانهتر، رفتار کند و هزار و یک عامل درونی و بیرونی، خرخرهی زندگیاش را نچسبیدهاند؛
سخت غبطه میخورم.
این کنترلگرها گاهی برساختها و اوهام ذهنِ خودماناند و گاه از بیرون روی زندگی و تصمیمهایمان سایه افکندهاند.
البته که آگاهیِ بیشتر به رهاتر شدنمان کمک خواهد کرد.
و اینکه مگر چندبار فرصت زندگی به ما میدهند؟!
حقیقتا که باید گفت:
هر که را او آزادتر؛
انسانتر...
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسر_دلتنگی
اگر فقط و فقط بخاطر داشتن یک چیز به آدمها غبطه بخورم، آنچیز، قطعا داشتن آزادیِ بیشتر است.
حالا اینکه در آن آزادی دارند چکار میکنند، برایم مهم نیست.
اینکه در آن آزادی، پوشش را انتخاب کردهاند یا نه مهم نیست.
اینکه در آن آزادی چه کسی را چطور دوست دارند هم مهم نیست
حتی اینکه در آن آزادی خدایی را میپرستند یا نه هم اهمیتی ندارد.
آنچه برایم جذاب و دلفریب و رشک برانگیز است تنها این است که آن فرد، فرصت بیشتری برای تحققِ "خودش" یافته است.
مگر انسان چیزی جز اختیار و اراده است؟
مگر ایمان و عبادتی که در جبر و کنترلگری از آدمی سر بزند، نزد ادیان معتبر است؟
من به انسانی که برای هر تصمیمی در زندگیاش میتواند آزادانهتر، رفتار کند و هزار و یک عامل درونی و بیرونی، خرخرهی زندگیاش را نچسبیدهاند؛
سخت غبطه میخورم.
این کنترلگرها گاهی برساختها و اوهام ذهنِ خودماناند و گاه از بیرون روی زندگی و تصمیمهایمان سایه افکندهاند.
البته که آگاهیِ بیشتر به رهاتر شدنمان کمک خواهد کرد.
و اینکه مگر چندبار فرصت زندگی به ما میدهند؟!
حقیقتا که باید گفت:
هر که را او آزادتر؛
انسانتر...
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
دربارۀ واژههای «زن»، «بانو» و «دوشیزه»
استاد فریدون جنیدی
واژۀ «زن» زبان فارسی، در زبان پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، بهگونۀ «کن» خوانده میشد، که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی - کهنترین زبان آریاییان جهان - همچون زبان سانسکریت برگرفته شده است.
این واژه نیز از ریشۀ «کن» اوستایی که «خانه» بوده است، برآمده است، و برابر است با : دارندۀ خانه [صاحبخانه] ریشۀ «کن» اوستایی، یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد! و چنانکه از ریشۀ نخستین آن برمیآید واژۀ چندهزارسالۀ ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در ایران (و جهان) دارد، و زیباترین داستان را از کوششهای مادران برای رسیدن از آنهنگام که مردمان، همچون دیگر جانوران در رمههای بزرگ میزیستند و نرمنرم برای گریز از سرما خانهسازی را آغاز کردند، باز میگوید.
این پیداست که نخستین خانه، بر دست مادران در دل کوهها و تپهها در آغاز با پنجۀ آنان و پَسان، به یاری سنگ کنده شد، و همین واژه و کنش نیز خود نشان میدهد که «کن» یا خانه در آغاز در کوه و زمین کنده شده است، و شاید بودن خانههای نخستین؛ بس خُرد، برای پنهان کردن کودک و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته میشده و روزبهروز به گنجایش آن افزودهاند، تا دیگر فرزندان و مادران را در خود جای دهد.
«کن» با پسوند «ت» بهگونۀ «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د» بهگونههای «کند»، «کندو» به خانۀ زنبور، با فروافتادن میانوند «ن» بهگونۀ «کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد.
در آن هنگام بس دورودراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوههای درختان، در کوه و دشت و جنگل پراکنده بودند، و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادر و مادربزرگان با هم به سرمیبردند، و از آنجا که این گروه بههمپیوسته را یارای کوچهای بزرگ نبود، خانهسازی و پیشرفت آن را نیرو میبخشید و یکجانشینی و ساختن دهکدهها آغاز گردید.
پس بنگریم که گروه مردان و پسران را گاهگاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمیخاست و آنان را بهسوی خانه و کن و دهکده میکشاند و از آنجا که آرامشی که در خانهها روان بود، برایشان سخت دوستداشتنی مینمود، ریشۀ دوم «کن» که دوستداشتن باشد، پدیدار گردید، و واژۀ پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» (١) دگرگون گردید، برابر با «دوستداشتنی کوچک»؛
این بود داستان کهنترین ریشهیابی دربارۀ زن که سخن از یک زمان دراز چند دههزار سال میگوید، و این ویژگی زبانهای ایرانی است که با دستیابی به ریشههای کهن؛ ما را در شناخت واژهها به ژرفترین و دورترین زمانها رهنمون میشود.
اما با گذر روزگار و با گسترش کار جهان در زمانهای پسین و با گذر از هنگام با شکوه مادرسالاری به پدرسالاری (که به خواست خود مادران، در یکی از سختترین رویدادهای زندگی ایران رخ نمود) نرمکنرمک، و به پاس بزرگداشت پایهگذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند، از سوی مردان، پاژنامهای (لقبهای) دیگر برای زنان پدیدار گردید.
نخستین این نامها «نائیریکا» است در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان»، ریشۀ این نام واژۀ «نرَ» در اوستا که پهلوان و زورآور بوده باشد و گونۀ نرینۀ آن در نام یکی از بزرگترین پهلوانان ایران «نریمان» نیای رستم جهانپهلوان و از آنجا که در زبانهای کهن آریایی واژهها؛ دو گونۀ نرینه و مادینه، و یک گونۀ میانه بودهاند، واژۀ نر نرینه بهگونۀ «نئیری» و مادینه «نائیریکا» خوانده میشد.
این واژه در زبان پهلوی بهگونۀ «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز «نایریک» خوانده میشود.
در زبان فارسی این واژه از میان رفت، مگر آنکه همگان بارها و بارها دربارۀ زنان برجسته و بلندمنش، پاژنام «شیر زن» را شنیدهایم، که یادآور نام نائیرکای اوستایی است.
پاژنام دیگر زن در زبان فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده میشد، و در زبان کهن اوستایی خود را بهگونۀ فارسی مینمایاند «بانو». ریشۀ این واژۀ «بان» اوستایی است، برابر با فروغ و روشنایی، و از آنجا که «ن» در واژهها به «م» دگرگون میشود، «بان» اوستایی نیز به «بام» گردید، که در واژۀ آمیختۀ «بامداد»(= هنگام روشنایی) یا دهندۀ روشنایی و فروغ سپیدهدم، خویش را نگاهداشته است، و بر این بنیاد «کدبانو» «روشنایی خانه» است و اگرچه امروز کمتر کاربرد دارد، در نوشتههای تا سدۀ هشتم و نهم همهجا به همینگونه آمده است،
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
دربارۀ واژههای «زن»، «بانو» و «دوشیزه»
استاد فریدون جنیدی
واژۀ «زن» زبان فارسی، در زبان پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، بهگونۀ «کن» خوانده میشد، که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی - کهنترین زبان آریاییان جهان - همچون زبان سانسکریت برگرفته شده است.
این واژه نیز از ریشۀ «کن» اوستایی که «خانه» بوده است، برآمده است، و برابر است با : دارندۀ خانه [صاحبخانه] ریشۀ «کن» اوستایی، یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد! و چنانکه از ریشۀ نخستین آن برمیآید واژۀ چندهزارسالۀ ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در ایران (و جهان) دارد، و زیباترین داستان را از کوششهای مادران برای رسیدن از آنهنگام که مردمان، همچون دیگر جانوران در رمههای بزرگ میزیستند و نرمنرم برای گریز از سرما خانهسازی را آغاز کردند، باز میگوید.
این پیداست که نخستین خانه، بر دست مادران در دل کوهها و تپهها در آغاز با پنجۀ آنان و پَسان، به یاری سنگ کنده شد، و همین واژه و کنش نیز خود نشان میدهد که «کن» یا خانه در آغاز در کوه و زمین کنده شده است، و شاید بودن خانههای نخستین؛ بس خُرد، برای پنهان کردن کودک و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته میشده و روزبهروز به گنجایش آن افزودهاند، تا دیگر فرزندان و مادران را در خود جای دهد.
«کن» با پسوند «ت» بهگونۀ «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د» بهگونههای «کند»، «کندو» به خانۀ زنبور، با فروافتادن میانوند «ن» بهگونۀ «کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد.
در آن هنگام بس دورودراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوههای درختان، در کوه و دشت و جنگل پراکنده بودند، و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادر و مادربزرگان با هم به سرمیبردند، و از آنجا که این گروه بههمپیوسته را یارای کوچهای بزرگ نبود، خانهسازی و پیشرفت آن را نیرو میبخشید و یکجانشینی و ساختن دهکدهها آغاز گردید.
پس بنگریم که گروه مردان و پسران را گاهگاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمیخاست و آنان را بهسوی خانه و کن و دهکده میکشاند و از آنجا که آرامشی که در خانهها روان بود، برایشان سخت دوستداشتنی مینمود، ریشۀ دوم «کن» که دوستداشتن باشد، پدیدار گردید، و واژۀ پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» (١) دگرگون گردید، برابر با «دوستداشتنی کوچک»؛
این بود داستان کهنترین ریشهیابی دربارۀ زن که سخن از یک زمان دراز چند دههزار سال میگوید، و این ویژگی زبانهای ایرانی است که با دستیابی به ریشههای کهن؛ ما را در شناخت واژهها به ژرفترین و دورترین زمانها رهنمون میشود.
اما با گذر روزگار و با گسترش کار جهان در زمانهای پسین و با گذر از هنگام با شکوه مادرسالاری به پدرسالاری (که به خواست خود مادران، در یکی از سختترین رویدادهای زندگی ایران رخ نمود) نرمکنرمک، و به پاس بزرگداشت پایهگذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند، از سوی مردان، پاژنامهای (لقبهای) دیگر برای زنان پدیدار گردید.
نخستین این نامها «نائیریکا» است در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان»، ریشۀ این نام واژۀ «نرَ» در اوستا که پهلوان و زورآور بوده باشد و گونۀ نرینۀ آن در نام یکی از بزرگترین پهلوانان ایران «نریمان» نیای رستم جهانپهلوان و از آنجا که در زبانهای کهن آریایی واژهها؛ دو گونۀ نرینه و مادینه، و یک گونۀ میانه بودهاند، واژۀ نر نرینه بهگونۀ «نئیری» و مادینه «نائیریکا» خوانده میشد.
این واژه در زبان پهلوی بهگونۀ «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز «نایریک» خوانده میشود.
در زبان فارسی این واژه از میان رفت، مگر آنکه همگان بارها و بارها دربارۀ زنان برجسته و بلندمنش، پاژنام «شیر زن» را شنیدهایم، که یادآور نام نائیرکای اوستایی است.
پاژنام دیگر زن در زبان فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده میشد، و در زبان کهن اوستایی خود را بهگونۀ فارسی مینمایاند «بانو». ریشۀ این واژۀ «بان» اوستایی است، برابر با فروغ و روشنایی، و از آنجا که «ن» در واژهها به «م» دگرگون میشود، «بان» اوستایی نیز به «بام» گردید، که در واژۀ آمیختۀ «بامداد»(= هنگام روشنایی) یا دهندۀ روشنایی و فروغ سپیدهدم، خویش را نگاهداشته است، و بر این بنیاد «کدبانو» «روشنایی خانه» است و اگرچه امروز کمتر کاربرد دارد، در نوشتههای تا سدۀ هشتم و نهم همهجا به همینگونه آمده است،
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨