🔴#کتاب_و_لحظه
آبلوموف که عاشق لم دادن است در روستای خود صاحب زمین و ۳۰۰ رعیت است که هرساله سود حاصل از کشاورزی را دریافت میکند. او از کار دولتی خود نیز بازنشسته شده است و در خانه به سر میبرد. او در خانه است و دوست دارد همیشه هم در خانه بماند و از روی کاناپه خود تکان نخورد تا مبادا زاخار رعیت پیر خانه جایش را تمیز کند...
📕 : #آبلوموف
✍️ اثر : #ایوان_گنچارف
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
آبلوموف که عاشق لم دادن است در روستای خود صاحب زمین و ۳۰۰ رعیت است که هرساله سود حاصل از کشاورزی را دریافت میکند. او از کار دولتی خود نیز بازنشسته شده است و در خانه به سر میبرد. او در خانه است و دوست دارد همیشه هم در خانه بماند و از روی کاناپه خود تکان نخورد تا مبادا زاخار رعیت پیر خانه جایش را تمیز کند...
📕 : #آبلوموف
✍️ اثر : #ایوان_گنچارف
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#ادبیات
#معرفی_کتاب
#آبلوموف
#ایوان_گنجاروف
#ترجمه_سروش_حبیبی
___________
ایلیا ایلیچ (Ilija Iljitsch) معروف به ابلوموف، از نظر مقام اجتماعی دبیر دیوان بود. وی از از ده سال پیش به این طرف پترزبورگ را ترك نكرده بود. ابتدا، زمانی که والدینش هنوز زنده بودند، در دو اتاق زندگی می کرد و جایش بسیار تنگ بود و فقط به يك نوکر به نام زاخار که همراه او از ده آمده بود، اكتفا می کرد.
اما به هنگام مرگ پدر و مادرش خود را تنها مالك سيصد و پنجاه رعیت و ملکی واقع در استانی دور دست یافته بود.
به علت عایدی زیادی که داشت می توانست مرفه تر زندگی کند. لذا خانه ای بزرگتر اجاره کرد و آشپزی نیز به خدمت گرفت و حتی دو اسب خرید. در آن زمان هنوز جوان بود و از امروز نیرومندتر بود. طبیعی بود که می خواست به کار دیوانی بپردازد و قصدش از آمدن به پترزبورگ نیز همین بود و در این اندیشه بود که در اجتماع نقشی بر عهده گیرد و برای آینده ای دورتر در آستانه دوران سالمندی به خود نوید سعادت زناشویی میداد.
اما روزها و سالها می گذشت. کرک نوجوانی صورتش، به ریشی خشن مبدل شد. آتشی که در چشمانش می درخشید جای خود را به دو لکه تاریك داد. قامتش رو به فربهی گذاشت و گیسوانش شروع به ریختن کرد.
ناقوس سی سالگی نواخته شد. اما ابلوموف هنوز در هیچ راهی پیش نرفته بود. او همچنان در آغاز راه، در همان مرحله ده سال پیش بود. با این همه پیوسته در مرحله تصمیم گرفتن بود و خود را آماده می ساخت تا زندگی را از نو شروع کند.
او همیشه خطوط خیال انگیز آینده اش را در اندیشه طرح می کرد. اما با گذشتن هر سال طرح این خطوط را تغییر می داد و بخشی از آنها را می زدود.
زندگی در چشم او به دو نیم تقسیم میشد: نیمه اول از زحمت و ملالت تشکیل شده بود. و این دو کلمه برای او مترادف بود، و نیمه دیگر با تار و پودی از آسایش و لذات آرام بخش بافته بود. به این سبب بود که فعالیت اصلی او در مقام دبیر دیوان، او را از همان آغاز دلسرد کرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#ادبیات
#معرفی_کتاب
#آبلوموف
#ایوان_گنجاروف
#ترجمه_سروش_حبیبی
___________
ایلیا ایلیچ (Ilija Iljitsch) معروف به ابلوموف، از نظر مقام اجتماعی دبیر دیوان بود. وی از از ده سال پیش به این طرف پترزبورگ را ترك نكرده بود. ابتدا، زمانی که والدینش هنوز زنده بودند، در دو اتاق زندگی می کرد و جایش بسیار تنگ بود و فقط به يك نوکر به نام زاخار که همراه او از ده آمده بود، اكتفا می کرد.
اما به هنگام مرگ پدر و مادرش خود را تنها مالك سيصد و پنجاه رعیت و ملکی واقع در استانی دور دست یافته بود.
به علت عایدی زیادی که داشت می توانست مرفه تر زندگی کند. لذا خانه ای بزرگتر اجاره کرد و آشپزی نیز به خدمت گرفت و حتی دو اسب خرید. در آن زمان هنوز جوان بود و از امروز نیرومندتر بود. طبیعی بود که می خواست به کار دیوانی بپردازد و قصدش از آمدن به پترزبورگ نیز همین بود و در این اندیشه بود که در اجتماع نقشی بر عهده گیرد و برای آینده ای دورتر در آستانه دوران سالمندی به خود نوید سعادت زناشویی میداد.
اما روزها و سالها می گذشت. کرک نوجوانی صورتش، به ریشی خشن مبدل شد. آتشی که در چشمانش می درخشید جای خود را به دو لکه تاریك داد. قامتش رو به فربهی گذاشت و گیسوانش شروع به ریختن کرد.
ناقوس سی سالگی نواخته شد. اما ابلوموف هنوز در هیچ راهی پیش نرفته بود. او همچنان در آغاز راه، در همان مرحله ده سال پیش بود. با این همه پیوسته در مرحله تصمیم گرفتن بود و خود را آماده می ساخت تا زندگی را از نو شروع کند.
او همیشه خطوط خیال انگیز آینده اش را در اندیشه طرح می کرد. اما با گذشتن هر سال طرح این خطوط را تغییر می داد و بخشی از آنها را می زدود.
زندگی در چشم او به دو نیم تقسیم میشد: نیمه اول از زحمت و ملالت تشکیل شده بود. و این دو کلمه برای او مترادف بود، و نیمه دیگر با تار و پودی از آسایش و لذات آرام بخش بافته بود. به این سبب بود که فعالیت اصلی او در مقام دبیر دیوان، او را از همان آغاز دلسرد کرد.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
ابلوموف _ ایوان گنچاروف
@archivebooks
#نمایش_صوتی
#ابلوموف
نوشته : ایوان گنچاروف
برگردان :سروش حبیبی
راوی : #بهروز_رضوی
گوینده : #مریم_نشیبا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
#ابلوموف
نوشته : ایوان گنچاروف
برگردان :سروش حبیبی
راوی : #بهروز_رضوی
گوینده : #مریم_نشیبا
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity