🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#میدان_ایتالیا
#آنتونیو_تابوکی
#ترجمه_سروش_حبیبی


آنتونیو تابوکی (۲۳ سپتامبر ۱۹۴۳ - ۲۵ مارس ۲۰۱۲) از نویسندگان معروف ایتالیایی است. وی استاد زبان و ادبیات پرتغالی در دانشگاه سی‌‌ینا در شهر فلورانس و مترجم آثار «فرناندو پسوآ» نویسنده شهیر پرتغالی به زبان ایتالیایی بود.
از تابوکی کتابهای زیادی به فارسی ترجمه شده است و از این‌لحاظ خوش‌اقبال است. از او یک اثر در لیست ۱۰۰۱ کتاب حضور دارد (پریرا چنین می‌گوید).

میدان ایتالیا در واقع تاریخ یک صد و اندی ساله ایتالیا منتهی به دهه‌های ۶۰ و ۷۰ قرن بیستم است. این داستان سه نسل پیاپی از یک خانواده را در بر می‌گیرد وعنوان ۳ فصل آن ، زمان‌های اول، دوم و سوم است.

میدان ایتالیا رمانی است کم حجم که با وجود گستره زمانی قابل ملاحظه و حوادث متعدد ، در تیپ سازی و شخصیت پردازی بسیار موفق است. شخصیت های اصلی این داستان عبارت اند از:

۱. پلی نیو از نسل اول که در جنگهای داخلی ایتالیا از نیرو‌های گاریبالدی است. او در نبرد یک پای خود را از دست می‌دهد. از همرزمان خود می خواهد تا او و پای بریده‌اش را به پای دیوار واتیکان ببرند : « آن وقت پای خود را از زیر پتو بیرون آورد و آن را مثل قلوه سنگی به ضرب به داخل واتیکان پرتاب کرد. بعد از آنها خواست که او رابه دکانی ببرند و آنجا کارت پستالی خرید که تصویر کلیسای سن پی‌ترو روی آن بود . پشت آن نوشت: « یک تیپای محکم به کو... پاپ نهم زدم. با سلام، قربانت: پلی نیو.» »

۲. گاریبالدو فرزند پلی نیو(فرزند سوم). او برای فرار از خدمت سربازی انگشت پای خود را با شلیک گلوله قطع می‌کند، قاتل پدر را با تیر می‌زند، سالها دوری از وطن را تحمل می کند، و سپس در شورشی که به تحریک کشیش ده برای تصاحب انبار غله ارباب می‌شود، شرکت می‌کند و ...

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#ادبیات

#معرفی_کتاب

#آبلوموف
#ایوان_گنجاروف
#ترجمه_سروش_حبیبی

___________

ایلیا ایلیچ (Ilija Iljitsch) معروف به ابلوموف، از نظر مقام اجتماعی دبیر دیوان بود. وی از از ده سال پیش به این طرف پترزبورگ را ترك نكرده بود. ابتدا، زمانی که والدینش هنوز زنده بودند، در دو اتاق زندگی می کرد و جایش بسیار تنگ بود و فقط به يك نوکر به نام زاخار که همراه او از ده آمده بود، اكتفا می کرد.
اما به هنگام مرگ پدر و مادرش خود را تنها مالك سيصد و پنجاه رعیت و ملکی واقع در استانی دور دست یافته بود.

به علت عایدی زیادی که داشت می توانست مرفه تر زندگی کند. لذا خانه ای بزرگتر اجاره کرد و آشپزی نیز به خدمت گرفت و حتی دو اسب خرید. در آن زمان هنوز جوان بود و از امروز نیرومندتر بود. طبیعی بود که می خواست به کار دیوانی بپردازد و قصدش از آمدن به پترزبورگ نیز همین بود و در این اندیشه بود که در اجتماع نقشی بر عهده گیرد و برای آینده ای دورتر در آستانه دوران سالمندی به خود نوید سعادت زناشویی میداد.

اما روزها و سالها می گذشت. کرک نوجوانی صورتش، به ریشی خشن مبدل شد. آتشی که در چشمانش می درخشید جای خود را به دو لکه تاریك داد. قامتش رو به فربهی گذاشت و گیسوانش شروع به ریختن کرد.

ناقوس سی سالگی نواخته شد. اما ابلوموف هنوز در هیچ راهی پیش نرفته بود. او همچنان در آغاز راه، در همان مرحله ده سال پیش بود. با این همه پیوسته در مرحله تصمیم گرفتن بود و خود را آماده می ساخت تا زندگی را از نو شروع کند.

او همیشه خطوط خیال انگیز آینده اش را در اندیشه طرح می کرد. اما با گذشتن هر سال طرح این خطوط را تغییر می داد و بخشی از آنها را می زدود.
زندگی در چشم او به دو نیم تقسیم میشد: نیمه اول از زحمت و ملالت تشکیل شده بود. و این دو کلمه برای او مترادف بود، و نیمه دیگر با تار و پودی از آسایش و لذات آرام بخش بافته بود. به این سبب بود که فعالیت اصلی او در مقام دبیر دیوان، او را از همان آغاز دلسرد کرد.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity