#استاد_حبیب_سماعی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #موسیقی_ایرانی
#استاد_حبیب_سماعی

استاد فقید "روح الله خالقی" از نخستین دیدارش با "سماع حضور"، بزرگترین استادِ سنتورِ دوره قاجار و فرزندش "حبیب سماعی"، که بعدها جانشینِ خلف پدر گردید، یاد می کند و اینکه او تنها نوازنده ای بود که به گفته وی، سنتورش اثری از سازِ استاد را داشت. شادروان "حبیب سماعی" به زودی به شبه اسطوره ای در جامعه موسیقی سنتی ایران تبدیل شده بود که نام و و یادِ او در هاله ای از غرابت و اعجاب قرار گرفت:
«سماع حضور مثل کسی که حالت جذبه یافته باشد... حوله ای روی سنتور کشید و شروع به نواختن کرد. هنوز چند مضرابی بیشتر نزده بود که به پسر خردسالش اشاره کرد تا ضرب را بردارد و با او همراهی کند. حبیب کوچک تنبک را به بغل گرفت و نرم نرمک با انگشتان ظریف خود بنواخت. دیگر صدایی جز ضربات مضراب استاد و پشتیبانی ضرب شنیده نمی شد. ... نفس ها حبس و چشم ها به دست های استاد خیره شده بود. مضراب ها به سرعت بر سیم ها می خورد و به قدری زیر دست استاد، مرتب و شمرده و متوالی بود که جز خطی که بر سیم های سنتور عمود بود چیزی در هوا دیده نمی شد.»
"حبیب" در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران به دنیا آمد و پدرش، "سماع حضور"، از همان خردسالی آموزش او را به عهده گرفت تا جایی که سازِ او در سیزده سالگی باعث شگفتی شنوندگان می شد.
حبیب مدت کوتاهی را نیز در مدرسه ی موسیقی "علینقی وزیری" گذرانید. چیزهایی فراگرفت ولی چندی بعد آنها را رها کرد و حتی نُت نویسی و نُت خوانی را به کناری نهاد. چندی بعد، "سماع حضور" با خانواده به مشهد کوچ کرد و طبعاً حبیب را نیز با خود برد.
چیزی نگذشت که سازِ جادویی اش در میانِ مردم مشهد ولوله انداخت، "حبیب" ولی در درون ناآرام بود و روی یک خط حرکت نمی کرد. به زودی شیفته «نظام» شد و به خدمت ارتش درآمد. با آنکه خیری از نظام ندید و همگان همچنان او را به سازش می شناختند، تا پایانِ عمرِ کوتاهِ خود، در لباسِ نظام باقی ماند.
درونِ ناآرام و ذاتِ نابردبار حبیب، سخت به زیانش تمام می شد. اگر چند تن از دوستانش نبودند و هدایتش نمی کردند، با تمام احساس و مهارتی که در نواختن داشت، آن گونه که باید گُل نمی کرد. پس از آنکه معلمِ بزرگِ موسیقی سنتی و دوست نزدیکِ حبیب، استاد "ابوالحسن صبا"، به تهران بازگشت، کلاسی برایش ترتیب داد تا شاگردانی را بپروراند ولی او دل و دماغِ این کار را نداشت، اهلِ نواختن بود، نه آموختن. چند تن از شاگردانش (مرتضی عبدالرسولی، قبادِ ظفر، نورعلی برومند) که سماجت و بردباری بیشتری داشتند، توانستند از محضرش فيضی ببرند و به جایی برسند.
"خالقی" در تفاوت میان "صبا" و "سماعی" می گوید که اولى هرچه داشت و می دانست، نوشت و چاپ کرد و به همه آموخت، ولی دومی اصلاً با نوشتن آهنگ هایش مخالف بود. «بعدها هم کاری کرد که اثری از پنجه و مضرابش باقی نماند.» دوست دیگرش، خواننده خوش صدا ولی رنجور آن سال ها، "پروانه" بود که آنچه از "سماعی" باقی مانده با صدای او ضبط شده است. می گویند عشقِ آتشینی به "پروانه" داشته و همین عشق، سوز و حالی دیگر به نواخته های او داده است. "خالقی" از پنج صفحه ی به جا مانده از "پروانه" و "حبیب" یاد می کند که هنوز پس از دهه ها که از عمرشان می گذرد، سخت تاثیرگذار است. مرگ نابهنگام و جانگدازِ "پروانه" بازارِ این صفحات را گرم تر کرد.
در سال ۱۳۱۹ خورشیدی که نخستین فرستنده رادیویی در تهران آغار به کار کرد، "سماعی" نیز جزو نخستین هنرمندانی بود که صدای سازش در سراسرِ ایران طنین انداخت و شهرتش فراگیرتر شد. یک سال بعد که "خالقی" به معاونت اداره موسیقی برگزیده شد، به "سماعی" پیشنهاد کرد که از نظام به وزارت فرهنگ منتقل شود و کلاسی برای سنتور دایر کند. "سماعی" در آغاز پذیرفت و کلاس را به راه انداخت ولی زمان کوتاهی نگذشته، پشیمان شد و دوباره به وزارت جنگ برگشت تا لباس نظام بپوشد.
یکی دو سال بعد، مرگِ نابهنگام کودک خردسالی که از دومین ازدواج خود داشت، داغ ماتم را نیز بر نابردباری ها و ناآرامی های "سماعی" افزود. مرگ فرزند، پس از مرگِ "پروانه"، او را از راه سلامت بازگردانید. شب زنده داری و باده پیمایی های مستمر خیلی زود، او را از پای درآورد. می گویند شب ها آینه ای جلوی خود می گذاشت و با خود دردِ دل می کرده است. "خالقی" نیز می گوید: «مزاجِ او روز به روز ضعیف تر می شد، چنان که بیش از چند کیلو پوست و استخوان نداشت.» او در بهمن ماه سال ۱۳۲۴ به ذات الریه گرفتار شد و به بستر بیماری افتاد. یکی از پزشکان گفته بود: «سماعی یک عضو سالم در بدن ندارد و تا آنجا که ممکن بوده در حق خود دشمنی کرده است.»
شادروان "حبیب سماعی"، که اهل فن از لطف و استعداد و ذوق و مهارت و تبحر و زیبایی او یاد کرده اند، عاقبت در بیستم تیر ماه سال ۱۳۲۵ چشم از جهان فروپوشید. روحش شاد و یادش گرامی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

#ارتباط_با_ما
#گروه_شهر_کتاب
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ایرانی 🎼

#استاد_حبیب_سماعی

استاد فقید "روح الله خالقی" از نخستین دیدارش با "سماع حضور"، بزرگترین استادِ سنتورِ دوره قاجار و فرزندش "حبیب سماعی"، که بعدها جانشینِ خلف پدر گردید، یاد می کند و اینکه او تنها نوازنده ای بود که به گفته وی، سنتورش اثری از سازِ استاد را داشت. شادروان "حبیب سماعی" به زودی به شبه اسطوره ای در جامعه موسیقی سنتی ایران تبدیل شده بود که نام و و یادِ او در هاله ای از غرابت و اعجاب قرار گرفت:

«سماع حضور مثل کسی که حالت جذبه یافته باشد... حوله ای روی سنتور کشید و شروع به نواختن کرد. هنوز چند مضرابی بیشتر نزده بود که به پسر خردسالش اشاره کرد تا ضرب را بردارد و با او همراهی کند. حبیب کوچک تنبک را به بغل گرفت و نرم نرمک با انگشتان ظریف خود بنواخت. دیگر صدایی جز ضربات مضراب استاد و پشتیبانی ضرب شنیده نمی شد. ... نفس ها حبس و چشم ها به دست های استاد خیره شده بود. مضراب ها به سرعت بر سیم ها می خورد و به قدری زیر دست استاد، مرتب و شمرده و متوالی بود که جز خطی که بر سیم های سنتور عمود بود چیزی در هوا دیده نمی شد.»

"حبیب" در سال ۱۲۹۰ خورشیدی در تهران به دنیا آمد و پدرش، "سماع حضور"، از همان خردسالی آموزش او را به عهده گرفت تا جایی که سازِ او در سیزده سالگی باعث شگفتی شنوندگان می شد.
حبیب مدت کوتاهی را نیز در مدرسه ی موسیقی "علینقی وزیری" گذرانید. چیزهایی فراگرفت ولی چندی بعد آنها را رها کرد و حتی نُت نویسی و نُت خوانی را به کناری نهاد. چندی بعد، "سماع حضور" با خانواده به مشهد کوچ کرد و طبعاً حبیب را نیز با خود برد.

چیزی نگذشت که سازِ جادویی اش در میانِ مردم مشهد ولوله انداخت، "حبیب" ولی در درون ناآرام بود و روی یک خط حرکت نمی کرد. به زودی شیفته «نظام» شد و به خدمت ارتش درآمد. با آنکه خیری از نظام ندید و همگان همچنان او را به سازش می شناختند، تا پایانِ عمرِ کوتاهِ خود، در لباسِ نظام باقی ماند.

درونِ ناآرام و ذاتِ نابردبار حبیب، سخت به زیانش تمام می شد. اگر چند تن از دوستانش نبودند و هدایتش نمی کردند، با تمام احساس و مهارتی که در نواختن داشت، آن گونه که باید گُل نمی کرد. پس از آنکه معلمِ بزرگِ موسیقی سنتی و دوست نزدیکِ حبیب، استاد "ابوالحسن صبا"، به تهران بازگشت، کلاسی برایش ترتیب داد تا شاگردانی را بپروراند ولی او دل و دماغِ این کار را نداشت، اهلِ نواختن بود، نه آموختن. چند تن از شاگردانش (مرتضی عبدالرسولی، قبادِ ظفر، نورعلی برومند) که سماجت و بردباری بیشتری داشتند، توانستند از محضرش فيضی ببرند و به جایی برسند.

"خالقی" در تفاوت میان "صبا" و "سماعی" می گوید که اولى هرچه داشت و می دانست، نوشت و چاپ کرد و به همه آموخت، ولی دومی اصلاً با نوشتن آهنگ هایش مخالف بود. «بعدها هم کاری کرد که اثری از پنجه و مضرابش باقی نماند.» دوست دیگرش، خواننده خوش صدا ولی رنجور آن سال ها، "پروانه" بود که آنچه از "سماعی" باقی مانده با صدای او ضبط شده است. می گویند عشقِ آتشینی به "پروانه" داشته و همین عشق، سوز و حالی دیگر به نواخته های او داده است. "خالقی" از پنج صفحه ی به جا مانده از "پروانه" و "حبیب" یاد می کند که هنوز پس از دهه ها که از عمرشان می گذرد، سخت تاثیرگذار است. مرگ نابهنگام و جانگدازِ "پروانه" بازارِ این صفحات را گرم تر کرد.

در سال ۱۳۱۹ خورشیدی که نخستین فرستنده رادیویی در تهران آغار به کار کرد، "سماعی" نیز جزو نخستین هنرمندانی بود که صدای سازش در سراسرِ ایران طنین انداخت و شهرتش فراگیرتر شد. یک سال بعد که "خالقی" به معاونت اداره موسیقی برگزیده شد، به "سماعی" پیشنهاد کرد که از نظام به وزارت فرهنگ منتقل شود و کلاسی برای سنتور دایر کند. "سماعی" در آغاز پذیرفت و کلاس را به راه انداخت ولی زمان کوتاهی نگذشته، پشیمان شد و دوباره به وزارت جنگ برگشت تا لباس نظام بپوشد.

یکی دو سال بعد، مرگِ نابهنگام کودک خردسالی که از دومین ازدواج خود داشت، داغ ماتم را نیز بر نابردباری ها و ناآرامی های "سماعی" افزود. مرگ فرزند، پس از مرگِ "پروانه"، او را از راه سلامت بازگردانید. شب زنده داری و باده پیمایی های مستمر خیلی زود، او را از پای درآورد. می گویند شب ها آینه ای جلوی خود می گذاشت و با خود دردِ دل می کرده است. "خالقی" نیز می گوید: «مزاجِ او روز به روز ضعیف تر می شد، چنان که بیش از چند کیلو پوست و استخوان نداشت.» او در بهمن ماه سال ۱۳۲۴ به ذات الریه گرفتار شد و به بستر بیماری افتاد. یکی از پزشکان گفته بود: «سماعی یک عضو سالم در بدن ندارد و تا آنجا که ممکن بوده در حق خود دشمنی کرده است.»

شادروان "حبیب سماعی"، که اهل فن از لطف و استعداد و ذوق و مهارت و تبحر و زیبایی او یاد کرده اند، عاقبت در بیستم تیر ماه سال ۱۳۲۵ چشم از جهان فروپوشید. روحش شاد و یادش گرامی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity