🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#تلنگر
نیمههای تابستان بود.
چند هفتهای بود که دلم خانهی پدربزرگ را میخواست.
قولش را گرفته بودم فردا خورشید که بیدار شد برویم خانهی پدربزرگ.
خورشید بیدار شد ولی خبری از رفتن نبود.
کتونیهایم را پوشیدم.
بیخبر از خانه بیرون زدم.
برای یک بچهی هفتساله دلتنگی سخت بود.
خانهی پدربزرگ چند خیابان بالاتر بود.
نشانیاش هم این بود:
یک دکهی روزنامهفروشی سر کوچه.
از شوق رسیدن به خانهی پدربزرگ تا سر خیابان را دویدم.
خسته شده بودم.
خورشید هم دِل نمیکند.
هرجا میرفتم بالای سرم بود.
ولی من فقط به شربت آلبالوهای مادربزرگ فکر میکردم.
در دنیای خودم بودم که چشمم به دکهی روزنامهفروشی افتاد.
خوشحال از اینکه کمکم داشتم میرسیدم.
رفتم داخل کوچه.
همینطور چشمم به خانهها بود که دیدم نه، نیست...
با خودم گفتم شاید جلوتر باشد... همینطور به مسیرم ادامه دادم.
خسته و ناامید شده بودم.
میدانستم مسیرم اشتباه است ولی نمیخواستم اشتباهم را قبول کنم.
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکهی روزنامهفروشی سر کوچهی پدربزرگ بوده.
تمام مسیر را برگشتم و خسته و ناراحت به خانه رفتم. به همان نقطهی شروع...
فقط خستگی به تنم ماند و به چیزی که میخواستم نرسیدم.
از آن روز سالهای زیادی میگذرد.
خانهی پدربزرگ عوض شده.
آن دکهی روزنامهفروشی هم تعطیل شده،
اما خیلی از ما هنوز مسیر اشتباه را میرویم
هنوز هم گاهی تصمیمهای اشتباه میگیریم
هنوز هم اشتباهاتمان را قبول نمیکنیم
یادمان میرود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _ تصمیم اشتباه _ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگریدم.
یادمان میرود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم و ادامه دهیم.
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمیرسی و فقط خستگیش بر تنت میماند، همین.
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است،
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست.
#حسین_حائریان
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#تلنگر
نیمههای تابستان بود.
چند هفتهای بود که دلم خانهی پدربزرگ را میخواست.
قولش را گرفته بودم فردا خورشید که بیدار شد برویم خانهی پدربزرگ.
خورشید بیدار شد ولی خبری از رفتن نبود.
کتونیهایم را پوشیدم.
بیخبر از خانه بیرون زدم.
برای یک بچهی هفتساله دلتنگی سخت بود.
خانهی پدربزرگ چند خیابان بالاتر بود.
نشانیاش هم این بود:
یک دکهی روزنامهفروشی سر کوچه.
از شوق رسیدن به خانهی پدربزرگ تا سر خیابان را دویدم.
خسته شده بودم.
خورشید هم دِل نمیکند.
هرجا میرفتم بالای سرم بود.
ولی من فقط به شربت آلبالوهای مادربزرگ فکر میکردم.
در دنیای خودم بودم که چشمم به دکهی روزنامهفروشی افتاد.
خوشحال از اینکه کمکم داشتم میرسیدم.
رفتم داخل کوچه.
همینطور چشمم به خانهها بود که دیدم نه، نیست...
با خودم گفتم شاید جلوتر باشد... همینطور به مسیرم ادامه دادم.
خسته و ناامید شده بودم.
میدانستم مسیرم اشتباه است ولی نمیخواستم اشتباهم را قبول کنم.
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکهی روزنامهفروشی سر کوچهی پدربزرگ بوده.
تمام مسیر را برگشتم و خسته و ناراحت به خانه رفتم. به همان نقطهی شروع...
فقط خستگی به تنم ماند و به چیزی که میخواستم نرسیدم.
از آن روز سالهای زیادی میگذرد.
خانهی پدربزرگ عوض شده.
آن دکهی روزنامهفروشی هم تعطیل شده،
اما خیلی از ما هنوز مسیر اشتباه را میرویم
هنوز هم گاهی تصمیمهای اشتباه میگیریم
هنوز هم اشتباهاتمان را قبول نمیکنیم
یادمان میرود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _ تصمیم اشتباه _ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگریدم.
یادمان میرود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم و ادامه دهیم.
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمیرسی و فقط خستگیش بر تنت میماند، همین.
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است،
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست.
#حسین_حائریان
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#تلنگر
خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد. تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفتمون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن... فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرقمون بود. یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم. داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود. وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم. وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش... بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ... آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش... همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد. فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدون داداشت گیرت میارم و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم پشت سرش بود. حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت اصن فکر کن من نیستم. می تونی بزنش. گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم. گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت.
دروغ چرا ترسیده بودم. زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ... من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری. همین که کنارم بود دلگرمی بود. دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه. اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم. من همون بودم که بیست سانت و بیست کیلو کمتر داشت ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم. کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمیرسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد.
فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.
👤#حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#تلنگر
خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد. تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفتمون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن... فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرقمون بود. یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم. داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود. وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم. وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش... بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ... آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش... همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد. فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدون داداشت گیرت میارم و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم پشت سرش بود. حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت اصن فکر کن من نیستم. می تونی بزنش. گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم. گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت.
دروغ چرا ترسیده بودم. زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ... من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری. همین که کنارم بود دلگرمی بود. دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه. اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم. من همون بودم که بیست سانت و بیست کیلو کمتر داشت ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم. کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمیرسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد.
فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.
👤#حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادداشت
قرار بود با سواد شویم❗️
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم !
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
✍️ #حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#یادداشت
قرار بود با سواد شویم❗️
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم !
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
✍️ #حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
قرار بود باسواد شویم...
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود باسواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تختهی سبزرنگی که میگفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که میخورد مثل پرنده که در قفسش باز میشود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود باسواد شویم...
بند دوم انگشت اشارهمان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم... گفتند از روی غلطهایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود باسواد شویم...
از شعر، از گذشتههای دور، از مناطق حاصلخیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند، تا ما همهچیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شببیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو میشدیم.
قرار بود باسواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر باسواد شدیم.
فقط میخواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود باسواد شویم...
✍🏻 #حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
قرار بود باسواد شویم...
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود باسواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تختهی سبزرنگی که میگفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که میخورد مثل پرنده که در قفسش باز میشود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود باسواد شویم...
بند دوم انگشت اشارهمان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم... گفتند از روی غلطهایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود باسواد شویم...
از شعر، از گذشتههای دور، از مناطق حاصلخیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند، تا ما همهچیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شببیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو میشدیم.
قرار بود باسواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر باسواد شدیم.
فقط میخواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود باسواد شویم...
✍🏻 #حسین_حائریان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
مادر بزرگ همیشه می گفت
عشق صف نون نیست که صبر کنی تا نوبت تو بشه
با صبر بهش نمی رسی
عشق بی هوا در خونه ت رو می زنه
اگه نشنوی یا خودت رو به خواب بزنی
یه عمر گوشت صدای در می شنوه
ولی هیچ کس پشت اون در نیست
می گفت اگه در خونه ت رو زد
و به موقع در رو باز کردی
دیگه به بعدش چی میشه فکر نکن
تعارفش کن بیاد تو قلبت
صبر نکن خودش بگه یاالله با اجازه ی صاحبخونه من بیام تو ...
زیادم ناز نکن
که اگه در رو زود باز کنم
فکر می کنه پشت در خوابیده بودم
بذار فکر کنه
بذار بفهمه قلبت تشنه ی صاحاب داشتنه
که قلب بی صاحاب کویر لوت می مونه مادر ...
بعد درباره ی نگهداری از عشق می گفت
از باغبونی که بالای سر گلی که کاشته
به انتظار میشینه تا نتیجه ش رو ببینه
میگفت هیچ عشقی تو یه شب محصول نمیده
باید صبور باشی
باید هوای گلی که کاشتی رو داشته باشی
خورشید نبود نورش باشی
اکسیژن نبود نفس بشی واسش...
آب نبود به پاش اشک بریزی
به اینجا که می رسید می گفت مادر جون
یادت باشه عشق مثل گل می مونه
نه علف هرز...
مراقب باش اسیر علف هرز نشی
مراقب باش هیچ وقت به پای یه علف هرز اشک نریزی
#حسین_حائریان
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
مادر بزرگ همیشه می گفت
عشق صف نون نیست که صبر کنی تا نوبت تو بشه
با صبر بهش نمی رسی
عشق بی هوا در خونه ت رو می زنه
اگه نشنوی یا خودت رو به خواب بزنی
یه عمر گوشت صدای در می شنوه
ولی هیچ کس پشت اون در نیست
می گفت اگه در خونه ت رو زد
و به موقع در رو باز کردی
دیگه به بعدش چی میشه فکر نکن
تعارفش کن بیاد تو قلبت
صبر نکن خودش بگه یاالله با اجازه ی صاحبخونه من بیام تو ...
زیادم ناز نکن
که اگه در رو زود باز کنم
فکر می کنه پشت در خوابیده بودم
بذار فکر کنه
بذار بفهمه قلبت تشنه ی صاحاب داشتنه
که قلب بی صاحاب کویر لوت می مونه مادر ...
بعد درباره ی نگهداری از عشق می گفت
از باغبونی که بالای سر گلی که کاشته
به انتظار میشینه تا نتیجه ش رو ببینه
میگفت هیچ عشقی تو یه شب محصول نمیده
باید صبور باشی
باید هوای گلی که کاشتی رو داشته باشی
خورشید نبود نورش باشی
اکسیژن نبود نفس بشی واسش...
آب نبود به پاش اشک بریزی
به اینجا که می رسید می گفت مادر جون
یادت باشه عشق مثل گل می مونه
نه علف هرز...
مراقب باش اسیر علف هرز نشی
مراقب باش هیچ وقت به پای یه علف هرز اشک نریزی
#حسین_حائریان
🌸🍂🌸@Bookirancity