🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
سالروزدرگذشت #آلبر_کامو
(زادهٔ۷نوامبر۱۹۱۳)نویسنده، فیلسوف وروزنامهنگار فرانسوی بود
او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و خالق کتاب مشهور بیگانه و مقاله جریانسازافسانهٔ سیزیف است
#آلبر_کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تا او بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود. دروازه بان می شود. تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان و قصاب بود. آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
با « سیمون هیه » ازدواج می کند. دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد. فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
« گروه تئاتر کار » را بنیان گذاشت. به اروپای مرکزی سفر کرد. به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد و شد « گروه تئاتر اکیپ ».
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع به کار کرد و به هنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند. با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر برمیگردد.
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود. در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
کالیگولا در بیست و ششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
در بیست و دوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
انتشار سخنرانی در سوئد که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد. میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
سالمرگ #آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_روزنامه_نگار فرانسوی
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒 #فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒 #مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒 #یادداشت_ها
📚🤔
🔴#برگی_از_تقویم_تاریخ
سالروزدرگذشت #آلبر_کامو
(زادهٔ۷نوامبر۱۹۱۳)نویسنده، فیلسوف وروزنامهنگار فرانسوی بود
او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و خالق کتاب مشهور بیگانه و مقاله جریانسازافسانهٔ سیزیف است
#آلبر_کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تا او بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود. دروازه بان می شود. تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان و قصاب بود. آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
با « سیمون هیه » ازدواج می کند. دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد. فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
« گروه تئاتر کار » را بنیان گذاشت. به اروپای مرکزی سفر کرد. به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد و شد « گروه تئاتر اکیپ ».
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع به کار کرد و به هنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند. با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر برمیگردد.
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود. در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
کالیگولا در بیست و ششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
در بیست و دوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
انتشار سخنرانی در سوئد که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد. میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
سالمرگ #آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_روزنامه_نگار فرانسوی
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒 #فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒 #مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒 #یادداشت_ها
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادداشت
شمعهای این خانه
هزاران سال پیش در سالنامههای آشوری آمده است: بسیاری از جنگها برای تسلط بر منابع انرژی و نیروی کار (بردگان) رخ میدهد.
این دو دلیل هنوز هم عامل شعله کشیدن آتش جنگ است و حتا جنگهای مذهبی را هم در خدمت خود گرفته است.
میپرسید بردهداری و جنگ برای نیروی کار در عصر اینترنت؟!
جنگ برای کسب منابع انرژی و یا حداقل کسب ارزانتر آن آشکار است؛ اما بردهداری کجای این بلواست؟
همانگونه که غارت منابع انرژی به سادگی و قابل ردگیری بودنِ دوران گذشته نیست که مثلا سرزمینی را برای داشتن زمین حاصلخیز و یا دسترسی به معادن و راهها فتح کنند، سیاستمداران امروز چپاول منابع انسانی یا نیروی کار را هم در هزار لفافه پیچیدهاند و زنجیرهای نامرئی را به اختیار به گردن انسانها انداختهاند، که کمک به انسانیت تنها یکی از این لفافه هاست تا ثروت و قدرت را نصیب کسی که پشت ماجرا نشسته کند.
ایران را در جهان به رکورد داشتن در فرارمغزها میشناسند. مغزها همان نیروی کار در تمدن نوین بشری هستند، همان بازوهایی که جهان را میسازند همانگونه که روزگاری بابل را ساختند و مصر را. شاید این جمله را نپسندیدید و قصد کردید تا ادامه مطلب را نخوانید اما کمی حوصله کنید تا به داستان شمع و خانه برسیم. داشتن زندگی آرام و رفاه و البته رقم زدن روزهایی روشن برای فرزندانمان یکی از دلایل این فرار است و دلیلی بلندهمتتر خدمت به جامعه بشری و انجام کارهای بزرگ است که ذهن خلاق یک روشنفکر را با مهاجرت آشتی میدهد، تا در آن سرزمین موعود و آن قلب تپنده تمدن هم خود بزرگ شود همچون ماهی که در اقیانوس نهنگ میشود و نه در برکه، و هم جهان را روشنتر کند با نوری که در اندیشهاش دارد؛ که البته اگر اهل دیانت هم باشیم به رفتن برای یافتن روزی و علم سفارش بسیار شده و آمده است که آنجا که روزی تو میرسد وطن توست.
بی شک منافع این هجرت ملموس است و دلنشین، اما، اما جهان به آن رنگارنگی و درخشندگی که روی پرده نقرهای و صفحههای مانیتور جلوهگر است نیست و در زیر پوست دلفریب این جهان هنوز هم نژادها و اقوام درجهبندی دارند و ما بی شک برای آن دیگران، در کلاس درجه یکها نخواهیم بود و بیشک روزی به این خواهیم رسید که هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.
به خانه برگردیم؛ پس از رفتن ما اتفاقاتی خوبی برایمان رقم میخورد اما خانهمان چه شد؟ همانجا که تخت پادشاهی ما بود همانجا که حداقل ده هزار سال در آن نفس کشیدیم، همانجا که با روح و فرهنگ ما سازگار بود و مردمش عطر خوش مهرورزی داشتند، آن خانه که از آن مای درجه یک بود با تمام ثروتهای بیکرانش.
صحبتم را با مثال خانه و شمع تمام میکنم: هر مغز و هر اندیشه مانند شمعی است که نوری میتاباند بر در و دیوار خانه و شمعهای روشن و خاموش دیگر، تا خود را و خانه و داراییهایش را خوب ببینیم و بسازیمش و نقشهها بکشیم، حالا یکی یکی شمعها را از خانه بیرون میبریم و خانه کمنورتر و کمنورتر میشود و شمعهای خاموش، خاموش میمانند. نتیجه چیست؟ در تاریکی جز تاریکی نمیروید، عنکبوت تار میتند، خزه جای گل را میگیرد و جوندگان جای پرندگان را. و این خانهی تاریک راحتتر غارت میشود و راحتتر مستعمره میشود، که این آرزوی عنکبوتهای خانگی و استعمارگران بیگانه است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#یادداشت
شمعهای این خانه
هزاران سال پیش در سالنامههای آشوری آمده است: بسیاری از جنگها برای تسلط بر منابع انرژی و نیروی کار (بردگان) رخ میدهد.
این دو دلیل هنوز هم عامل شعله کشیدن آتش جنگ است و حتا جنگهای مذهبی را هم در خدمت خود گرفته است.
میپرسید بردهداری و جنگ برای نیروی کار در عصر اینترنت؟!
جنگ برای کسب منابع انرژی و یا حداقل کسب ارزانتر آن آشکار است؛ اما بردهداری کجای این بلواست؟
همانگونه که غارت منابع انرژی به سادگی و قابل ردگیری بودنِ دوران گذشته نیست که مثلا سرزمینی را برای داشتن زمین حاصلخیز و یا دسترسی به معادن و راهها فتح کنند، سیاستمداران امروز چپاول منابع انسانی یا نیروی کار را هم در هزار لفافه پیچیدهاند و زنجیرهای نامرئی را به اختیار به گردن انسانها انداختهاند، که کمک به انسانیت تنها یکی از این لفافه هاست تا ثروت و قدرت را نصیب کسی که پشت ماجرا نشسته کند.
ایران را در جهان به رکورد داشتن در فرارمغزها میشناسند. مغزها همان نیروی کار در تمدن نوین بشری هستند، همان بازوهایی که جهان را میسازند همانگونه که روزگاری بابل را ساختند و مصر را. شاید این جمله را نپسندیدید و قصد کردید تا ادامه مطلب را نخوانید اما کمی حوصله کنید تا به داستان شمع و خانه برسیم. داشتن زندگی آرام و رفاه و البته رقم زدن روزهایی روشن برای فرزندانمان یکی از دلایل این فرار است و دلیلی بلندهمتتر خدمت به جامعه بشری و انجام کارهای بزرگ است که ذهن خلاق یک روشنفکر را با مهاجرت آشتی میدهد، تا در آن سرزمین موعود و آن قلب تپنده تمدن هم خود بزرگ شود همچون ماهی که در اقیانوس نهنگ میشود و نه در برکه، و هم جهان را روشنتر کند با نوری که در اندیشهاش دارد؛ که البته اگر اهل دیانت هم باشیم به رفتن برای یافتن روزی و علم سفارش بسیار شده و آمده است که آنجا که روزی تو میرسد وطن توست.
بی شک منافع این هجرت ملموس است و دلنشین، اما، اما جهان به آن رنگارنگی و درخشندگی که روی پرده نقرهای و صفحههای مانیتور جلوهگر است نیست و در زیر پوست دلفریب این جهان هنوز هم نژادها و اقوام درجهبندی دارند و ما بی شک برای آن دیگران، در کلاس درجه یکها نخواهیم بود و بیشک روزی به این خواهیم رسید که هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.
به خانه برگردیم؛ پس از رفتن ما اتفاقاتی خوبی برایمان رقم میخورد اما خانهمان چه شد؟ همانجا که تخت پادشاهی ما بود همانجا که حداقل ده هزار سال در آن نفس کشیدیم، همانجا که با روح و فرهنگ ما سازگار بود و مردمش عطر خوش مهرورزی داشتند، آن خانه که از آن مای درجه یک بود با تمام ثروتهای بیکرانش.
صحبتم را با مثال خانه و شمع تمام میکنم: هر مغز و هر اندیشه مانند شمعی است که نوری میتاباند بر در و دیوار خانه و شمعهای روشن و خاموش دیگر، تا خود را و خانه و داراییهایش را خوب ببینیم و بسازیمش و نقشهها بکشیم، حالا یکی یکی شمعها را از خانه بیرون میبریم و خانه کمنورتر و کمنورتر میشود و شمعهای خاموش، خاموش میمانند. نتیجه چیست؟ در تاریکی جز تاریکی نمیروید، عنکبوت تار میتند، خزه جای گل را میگیرد و جوندگان جای پرندگان را. و این خانهی تاریک راحتتر غارت میشود و راحتتر مستعمره میشود، که این آرزوی عنکبوتهای خانگی و استعمارگران بیگانه است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
#یادداشت_های_یک_دوران_گمشده
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#یادداشت_های_یک_دوران_گمشده
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
چندین سال پیش ناگهان یادداشتهای کنت هاری کراف کسلر به صورت سیودو جلد دفتر چرمی کشف شد که بلافاصله بصورت کتاب درآمدو جنجال فراوان برانگیخت. این یادداشتها خیلی زود تجدید چاپ شد زیرا که حقایقی در استتار مانده و تازهای را از سالهای ۱۹۳۰- ۱۹۲۰ فاش میکرد، دههای که به دوران گمشده شهرت داشت.
در یادداشتهای کنت سرخ شاهد جریان گرفتن زمینههای قبل از به قدرت رسیدن نازیها هستیم.
این کتاب حرکت و سیر تاریخ اروپا را در نمایش زندگی روشنفکرانه این دوران تا آستانهٔ فاجعهٔ فاشیسم، ترسیم میکند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#یادداشت_های_یک_دوران_گمشده
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
چندین سال پیش ناگهان یادداشتهای کنت هاری کراف کسلر به صورت سیودو جلد دفتر چرمی کشف شد که بلافاصله بصورت کتاب درآمدو جنجال فراوان برانگیخت. این یادداشتها خیلی زود تجدید چاپ شد زیرا که حقایقی در استتار مانده و تازهای را از سالهای ۱۹۳۰- ۱۹۲۰ فاش میکرد، دههای که به دوران گمشده شهرت داشت.
در یادداشتهای کنت سرخ شاهد جریان گرفتن زمینههای قبل از به قدرت رسیدن نازیها هستیم.
این کتاب حرکت و سیر تاریخ اروپا را در نمایش زندگی روشنفکرانه این دوران تا آستانهٔ فاجعهٔ فاشیسم، ترسیم میکند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
یادداشتهای_یک_دوران_گمشده.pdf
1.3 MB
#یادداشت_های_یک_دوران_گمشده
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
کنتهاری گراف گسکر(کنت سرخ)
#ترجمه_منوچهر_صارمپور
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴#یادداشت
▪️چطور باید یاسوجیرو اوزو را شناخت؟ ایا می توان بعد از دیدن فیلم هایش دو چشمان او را برای نقد و فهم بهتر قرض گرفت؟
▪️دالان ها، راهرو ها و یا حتی فضای تنگ بین دیوارهای یک کوچه. ادمهای دنیای او را می توان در این فضاهای خالی پیدا کرد. می ایند، می روند و یا حتی می دوند. اما اوزو و دوربینش کجاست؟ بهتر که به این سوال و فیلم هایش بنگریم به یک حقیقت جالب ولی تلخ بر می خوریم. این دالان ها و راهروها همه شان در واقع باید یه ورودی و خروجی ای داشته باشند ولی چشم اوزو (تاکید بر چشم او نه دوربینش) جایی قرار دارد که انگار در پشت انها بن بستی قرار دارد. معنای وجود این بن بست چیست؟! شاید حس من اشتباه می کند. هر چه که هست، اوزو چشمانش را جایی قرار می دهد که با وجود تمام این رفت و امد ها باز این تنهایی ادمهاست که از لابه لای این راهروها خود نمایی می کند چرا که انسانها می روند و در اخر این فضاهای خالی و اجسام ایستا باقی می مانند. اوزو چه می خواهد بگوید؟ این خلاء و هیچی که در بین دو دیوار وجود دارد نشانه چیست؟
▪️#اوزو را باید زندگی کرد...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
▪️چطور باید یاسوجیرو اوزو را شناخت؟ ایا می توان بعد از دیدن فیلم هایش دو چشمان او را برای نقد و فهم بهتر قرض گرفت؟
▪️دالان ها، راهرو ها و یا حتی فضای تنگ بین دیوارهای یک کوچه. ادمهای دنیای او را می توان در این فضاهای خالی پیدا کرد. می ایند، می روند و یا حتی می دوند. اما اوزو و دوربینش کجاست؟ بهتر که به این سوال و فیلم هایش بنگریم به یک حقیقت جالب ولی تلخ بر می خوریم. این دالان ها و راهروها همه شان در واقع باید یه ورودی و خروجی ای داشته باشند ولی چشم اوزو (تاکید بر چشم او نه دوربینش) جایی قرار دارد که انگار در پشت انها بن بستی قرار دارد. معنای وجود این بن بست چیست؟! شاید حس من اشتباه می کند. هر چه که هست، اوزو چشمانش را جایی قرار می دهد که با وجود تمام این رفت و امد ها باز این تنهایی ادمهاست که از لابه لای این راهروها خود نمایی می کند چرا که انسانها می روند و در اخر این فضاهای خالی و اجسام ایستا باقی می مانند. اوزو چه می خواهد بگوید؟ این خلاء و هیچی که در بین دو دیوار وجود دارد نشانه چیست؟
▪️#اوزو را باید زندگی کرد...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#یک_عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همان گونه که هستی بپذیرد، و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز "خودت" بوده ای!
📙 #یادداشت_های_مرد_فرزانه
✍🏻 #ریچارد_باخ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📙 #یادداشت_های_مرد_فرزانه
✍🏻 #ریچارد_باخ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#یک_عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همان گونه که هستی بپذیرد، و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز "خودت" بوده ای!
📙 #یادداشت_های_مرد_فرزانه
✍🏻 #ریچارد_باخ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📙 #یادداشت_های_مرد_فرزانه
✍🏻 #ریچارد_باخ
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🔴#کتاب_ولحظه
پذیرش تفاوت های زنان و مردان کاملا
معقول است.
اینکه زنانگی برای من "خانه" است، به این
معنا نیست که من می خواهم همیشه در
خانه بمانم.
اگر من هرگز از خانه بیرون نروم راکد میشوم.
من بیش از آن انرژی، کنجکاوی و نیرو
دارم که اینقدر محدود بمانم.
در محدودیت، کل حوزه های وجودم یا
ناقص می ماند یا صدمه می بیند و اگر بخواهم نسبت به خودم مسئول باشم –
که می خواهم- باید بتوانم آمال و آرزوهای خود را دنبال کنم.
✍️ #آن_ترویت 🌟
📙 #یادداشت_های_روزانه_یک_هنرمند
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
پذیرش تفاوت های زنان و مردان کاملا
معقول است.
اینکه زنانگی برای من "خانه" است، به این
معنا نیست که من می خواهم همیشه در
خانه بمانم.
اگر من هرگز از خانه بیرون نروم راکد میشوم.
من بیش از آن انرژی، کنجکاوی و نیرو
دارم که اینقدر محدود بمانم.
در محدودیت، کل حوزه های وجودم یا
ناقص می ماند یا صدمه می بیند و اگر بخواهم نسبت به خودم مسئول باشم –
که می خواهم- باید بتوانم آمال و آرزوهای خود را دنبال کنم.
✍️ #آن_ترویت 🌟
📙 #یادداشت_های_روزانه_یک_هنرمند
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادداشت_هایی_ازسردلتنگی
بر کره زمین و در طول تاریخ بشر ، مذاهب و عقاید و خرافات بیش از وبا و طاعون و کرونا و زلزله ، موجب کشتار و اوارگی و مصیبت شده اند.
کسی که به انسانیت خدمت میکند، نیازی ندارد که به اجداد خود تفاخر نماید و نمیتواند به انها اقتدا کند.
نهایت فساد و جنایت رواج دادن مذهب در جامعه و استفاده ابزاری از مذهبیون است.
آدمی هرگز مفسد و بدکار و خبیث به دنیا نمیآید. مفسدی و بدکاری و خباثت بیماریست که توسط مجتهد و مفتی به ادمیان تلقین میشود و ادمیان تقلید میکنند.
هراسناکترین چیز برای مذهب و روحانیون دیکتاتور ، علم و منطق و عقل سلیم است.
حیوانات این امتیاز را بر ادمی دارند ، روحانی و حضرت و عظما و عالم ربانی ندارند که ارشادشان کند.
آنچه که در یک فصل از زندگی میآموزیم، از عهده یک کتابخانه بزرگ هم بر نمی اید.
آنکه انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.
آیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران عبرت گیرد؟
اختیار افکار ما نیز در دست خودمان نیست زیرا تقریبأ همیشه بیاختیار فکر و عمل میکنیم.
افرادی که بزرگترین خدمت را به علم و فرهنگ نمودهاند، نویسندگان و محققانی بودهاند که در انزوا میزیستهاند و هرگز در مباحثات دانشگاهی شرکت نکرده و حقایق صد در صد اثبات نشده را در آکادمیها ابراز نداشته اند .
ادمیانی که در راههای صاف و هموار شده راه میروند، طوری ساخته شدهاند که پیوسته در مسیر کسانی که میکوشند راه جدیدی باز کنند، سنگ میاندازند.
برای آن که بتوان خوب نوشت، باید در اندیشه آزاد بود.
در زندگی گاهی اتفاق میافتد که عقل و دل با هم اسطکاک پیدا میکنند، کسانی که از دل پیروی نمایند، همیشه از خود مسرور و مشعوفند، ولی کسانی که تبعیت عقل را ترجیح داده غالبأ از کرده خود نادمند.
عجیب اند ادمیان مذهبی که در هر مسئلهای به کمال فطانت و نهایت عقل و دقت، کوشش خویش را بکار میبرند و موشکافی میکنند، جز در مسئلهٔ مذهب خود که نه تنها پا بر روی عقل خود میگذارند، بلکه سفیه و دیوانه میشوند و چیزهایی باور میکنند که هیچ طفل نادانی باور نمیکند و حرفهایی میزنند که ابداً هیچ سفیه دیوانهای نمیزند.
برگهای کتاب به منزله بالهایی هستند که روان را به روشنایی پرواز میدهند.
پیوند عشق متعالی و انسانی (نه عشق پایه)حتی با مرگ گسیخته نمیشود، چه رسد به هجر و دوری...
#سپیده_نازنین
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#یادداشت_هایی_ازسردلتنگی
بر کره زمین و در طول تاریخ بشر ، مذاهب و عقاید و خرافات بیش از وبا و طاعون و کرونا و زلزله ، موجب کشتار و اوارگی و مصیبت شده اند.
کسی که به انسانیت خدمت میکند، نیازی ندارد که به اجداد خود تفاخر نماید و نمیتواند به انها اقتدا کند.
نهایت فساد و جنایت رواج دادن مذهب در جامعه و استفاده ابزاری از مذهبیون است.
آدمی هرگز مفسد و بدکار و خبیث به دنیا نمیآید. مفسدی و بدکاری و خباثت بیماریست که توسط مجتهد و مفتی به ادمیان تلقین میشود و ادمیان تقلید میکنند.
هراسناکترین چیز برای مذهب و روحانیون دیکتاتور ، علم و منطق و عقل سلیم است.
حیوانات این امتیاز را بر ادمی دارند ، روحانی و حضرت و عظما و عالم ربانی ندارند که ارشادشان کند.
آنچه که در یک فصل از زندگی میآموزیم، از عهده یک کتابخانه بزرگ هم بر نمی اید.
آنکه انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.
آیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران عبرت گیرد؟
اختیار افکار ما نیز در دست خودمان نیست زیرا تقریبأ همیشه بیاختیار فکر و عمل میکنیم.
افرادی که بزرگترین خدمت را به علم و فرهنگ نمودهاند، نویسندگان و محققانی بودهاند که در انزوا میزیستهاند و هرگز در مباحثات دانشگاهی شرکت نکرده و حقایق صد در صد اثبات نشده را در آکادمیها ابراز نداشته اند .
ادمیانی که در راههای صاف و هموار شده راه میروند، طوری ساخته شدهاند که پیوسته در مسیر کسانی که میکوشند راه جدیدی باز کنند، سنگ میاندازند.
برای آن که بتوان خوب نوشت، باید در اندیشه آزاد بود.
در زندگی گاهی اتفاق میافتد که عقل و دل با هم اسطکاک پیدا میکنند، کسانی که از دل پیروی نمایند، همیشه از خود مسرور و مشعوفند، ولی کسانی که تبعیت عقل را ترجیح داده غالبأ از کرده خود نادمند.
عجیب اند ادمیان مذهبی که در هر مسئلهای به کمال فطانت و نهایت عقل و دقت، کوشش خویش را بکار میبرند و موشکافی میکنند، جز در مسئلهٔ مذهب خود که نه تنها پا بر روی عقل خود میگذارند، بلکه سفیه و دیوانه میشوند و چیزهایی باور میکنند که هیچ طفل نادانی باور نمیکند و حرفهایی میزنند که ابداً هیچ سفیه دیوانهای نمیزند.
برگهای کتاب به منزله بالهایی هستند که روان را به روشنایی پرواز میدهند.
پیوند عشق متعالی و انسانی (نه عشق پایه)حتی با مرگ گسیخته نمیشود، چه رسد به هجر و دوری...
#سپیده_نازنین
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادداشت_هایی_ازسردلتنگی
تردیدها و نادانی ها به ما خیانت میکنند
تا به اصول انسانی و انسانیت یعنی آنچه كه لیاقتش را داریم نرسیم ،حتی علم هم نمی تواند رمز و راز نهایی طبیعت را حل کند. و این بدان دلیل است که ، در آخرین تحلیل ، ما خودمان بخشی از رمز و رازی هستیم که می خواهیم آن را حل کنیم.
عقل چگونه ما را راهنمایی میکند؟
به ما میگوید، هدفمان آرامش و صلح درونی است، روشی از زندگیِ فارغ از تشویش، ترس، خیانت، شر و شور زیانآور.
علم همیشه اعتقادات مذهبی و سنتهای ما را بر هم زده است و خرد به ما میآموزد که انگیزههای نخستین ما، همیشه صحیح نیستند، و اینکه اشتهای ما، اگر نتوانیم با منطق، نیازهای بیهوده نفس را از آموزه های اصیل انسانی تشخیص دهیم، ما را به بیراهه راهبر میشود.
به ما میگوید که تخیلمان را تحت نظارت بگیریم در غیر آن صورت واقعیت را کج و معوج میکند و عظمت انسان را به آدمی خائن و ژن خوکی را به شاهزادهای تبدیل میکند. به ما میگوید که مراقب انتخابهایمان باشیم، و از چیزهای رذل دوری کنیم ، و نیرویمان را در فرار از سایهٔ خود هدر ندهیم. به ما میگوید از صداقت ، درستی و اصول انسانی نهراسیم، و آنچه باید از آن بترسیم هواهای نفسانی و رذائل آدمیان است ، نه خود ادمی...
خیانت ، دزدی و دروغ جزو رذائل آدمیان است و درستی ، صداقت و شرافت جزو اصول انسانی ، اما سوال من این است . ایا ادمی را باید حذف کرد ، یا رذائل آدمی را ؟
دزدی و دروغ خیانتی است به جامعه انسانی،
به جامعه ایی که دوستش داریم!
آیا خیانت و دروغ بخشی از طبیعت ادمهاست؟
اگر هست چرا ان را نمی پذیرند و برای مخفی کردنش از نقاب یا ماسک صداقت و شرافت برای فریب استفاده میکنند ؟؟
اول بار در تراژدی های یونانی بود که شخصیت های نمایشنامه برای اجرای نقش چاره ای جز پوشیدن نقاب نداشتند.پرسونا که واژه پرسنالیتی هم ازآن اخذ شده است نوعی پنهان کردن چهره واقعی خود و تظاهر به داشتن چهره دیگری بود.
مردان نقاب زنانه به صورت می زدند تا نقش زنان را درنمایشنامه ایفا کنند.پس اولین نمود نقاب پنهان کاری است.
پنهان سازی و پوشیده نگه داشتن چهره واقعی خود تا دیگران به آن پی نبرند و این سرآغاز دوشقه شدن است.
آنچه از دل یا ذهن می گذرد الزاماً نباید برزبان آورده شود.
ذهن باید محتویات خود را دستکاری و پنهان و اگر لازم است تحریف کند.
تا بتواند در امان باشد.هراس از دیگری، احساس ناامنی، ترس از زیر سوال رفتن، وانمود کردن و در جلد دیگری رفتن را درهمه ما تشویق می کند و این بزرگترین تهدید برای شخصیت ماست.
برای تفرد و فردانیت ما ، برای اصالت مان برای انسانیت ما ،چیزی که واقعا و حقیقتا دوست داریم.
آدم اصیل آدمی است که دل و زبانش برهم منطبق باشند.
فردی که غیر مذهبی است اما خود را زیر نقاب مذهبی بودن پنهان می کند در واقع اعلام می کند که کوچکترین اعتنایی به اصالت و فردانیت خود ندارد ، او گوهر خود را ارزان می فروشد.
همه آدمها نقاب می زنند اما زمانی میرسد که وقتی میخواهند آن را از صورت خود بر دارند بخشی از پوست را هم می کند.
عطرها را تولید کردند تا بوی گند را بزدایند.ادویه ها و چاشنی ها به غذا اضافه می شوند تا طعم ناخوش آن را پنهان کنند.
و نقاب ها؟
آیا چیزی نامطبوع در وجود ماست که از آن شرم داریم و قادر به دفاع از آن نیستیم و مجبوریم نقاب برچهره بزنیم؟
یا خیر ، چیز خطرناکی که احتمالاً با برداشتن نقاب دیگران را دچار وحشت میکند؟
براستی که وحشت همان برداشتن نقاب ازچهره است.
نیچه میگوید ما به دروغ نیاز داریم تا حقیقت را کشف کنیم!!
رستانامه واژه ایست ژرف ، کلمه رستا نه به معنای آزاد بلکه به معنای آزاده است. و معنای دیگر ان رستن و رها شدن است. انسان شدن،
کسی که براصالت و فردانیت خود احترام قائل است.
حالا ایا شما میگویید آنکه نقاب می زند زود موفق می شود ؟
ایا آدمها نقاب می زنند تا زشتیها و رذائل خود را بپوشانند و در چشم دیگران انسان به نظر آیند؟
نقاب وسیله ایی است برای مکر و فریبکاری آدمها ،
اما کیست که نداند نقاب زدن حاصلی جز پاره پاره شدن قلب و چند تکه شدن شخصیت و به تاراج رفتن اصالت انسان ندارد.
نه من نقاب نمی زنم
چون نقاب یعنی خیانت به اصالتی که عاشقش هستم ، به جامعه ایی که دوستش دارم و به انسانیتی که رسالتم است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#یادداشت_هایی_ازسردلتنگی
تردیدها و نادانی ها به ما خیانت میکنند
تا به اصول انسانی و انسانیت یعنی آنچه كه لیاقتش را داریم نرسیم ،حتی علم هم نمی تواند رمز و راز نهایی طبیعت را حل کند. و این بدان دلیل است که ، در آخرین تحلیل ، ما خودمان بخشی از رمز و رازی هستیم که می خواهیم آن را حل کنیم.
عقل چگونه ما را راهنمایی میکند؟
به ما میگوید، هدفمان آرامش و صلح درونی است، روشی از زندگیِ فارغ از تشویش، ترس، خیانت، شر و شور زیانآور.
علم همیشه اعتقادات مذهبی و سنتهای ما را بر هم زده است و خرد به ما میآموزد که انگیزههای نخستین ما، همیشه صحیح نیستند، و اینکه اشتهای ما، اگر نتوانیم با منطق، نیازهای بیهوده نفس را از آموزه های اصیل انسانی تشخیص دهیم، ما را به بیراهه راهبر میشود.
به ما میگوید که تخیلمان را تحت نظارت بگیریم در غیر آن صورت واقعیت را کج و معوج میکند و عظمت انسان را به آدمی خائن و ژن خوکی را به شاهزادهای تبدیل میکند. به ما میگوید که مراقب انتخابهایمان باشیم، و از چیزهای رذل دوری کنیم ، و نیرویمان را در فرار از سایهٔ خود هدر ندهیم. به ما میگوید از صداقت ، درستی و اصول انسانی نهراسیم، و آنچه باید از آن بترسیم هواهای نفسانی و رذائل آدمیان است ، نه خود ادمی...
خیانت ، دزدی و دروغ جزو رذائل آدمیان است و درستی ، صداقت و شرافت جزو اصول انسانی ، اما سوال من این است . ایا ادمی را باید حذف کرد ، یا رذائل آدمی را ؟
دزدی و دروغ خیانتی است به جامعه انسانی،
به جامعه ایی که دوستش داریم!
آیا خیانت و دروغ بخشی از طبیعت ادمهاست؟
اگر هست چرا ان را نمی پذیرند و برای مخفی کردنش از نقاب یا ماسک صداقت و شرافت برای فریب استفاده میکنند ؟؟
اول بار در تراژدی های یونانی بود که شخصیت های نمایشنامه برای اجرای نقش چاره ای جز پوشیدن نقاب نداشتند.پرسونا که واژه پرسنالیتی هم ازآن اخذ شده است نوعی پنهان کردن چهره واقعی خود و تظاهر به داشتن چهره دیگری بود.
مردان نقاب زنانه به صورت می زدند تا نقش زنان را درنمایشنامه ایفا کنند.پس اولین نمود نقاب پنهان کاری است.
پنهان سازی و پوشیده نگه داشتن چهره واقعی خود تا دیگران به آن پی نبرند و این سرآغاز دوشقه شدن است.
آنچه از دل یا ذهن می گذرد الزاماً نباید برزبان آورده شود.
ذهن باید محتویات خود را دستکاری و پنهان و اگر لازم است تحریف کند.
تا بتواند در امان باشد.هراس از دیگری، احساس ناامنی، ترس از زیر سوال رفتن، وانمود کردن و در جلد دیگری رفتن را درهمه ما تشویق می کند و این بزرگترین تهدید برای شخصیت ماست.
برای تفرد و فردانیت ما ، برای اصالت مان برای انسانیت ما ،چیزی که واقعا و حقیقتا دوست داریم.
آدم اصیل آدمی است که دل و زبانش برهم منطبق باشند.
فردی که غیر مذهبی است اما خود را زیر نقاب مذهبی بودن پنهان می کند در واقع اعلام می کند که کوچکترین اعتنایی به اصالت و فردانیت خود ندارد ، او گوهر خود را ارزان می فروشد.
همه آدمها نقاب می زنند اما زمانی میرسد که وقتی میخواهند آن را از صورت خود بر دارند بخشی از پوست را هم می کند.
عطرها را تولید کردند تا بوی گند را بزدایند.ادویه ها و چاشنی ها به غذا اضافه می شوند تا طعم ناخوش آن را پنهان کنند.
و نقاب ها؟
آیا چیزی نامطبوع در وجود ماست که از آن شرم داریم و قادر به دفاع از آن نیستیم و مجبوریم نقاب برچهره بزنیم؟
یا خیر ، چیز خطرناکی که احتمالاً با برداشتن نقاب دیگران را دچار وحشت میکند؟
براستی که وحشت همان برداشتن نقاب ازچهره است.
نیچه میگوید ما به دروغ نیاز داریم تا حقیقت را کشف کنیم!!
رستانامه واژه ایست ژرف ، کلمه رستا نه به معنای آزاد بلکه به معنای آزاده است. و معنای دیگر ان رستن و رها شدن است. انسان شدن،
کسی که براصالت و فردانیت خود احترام قائل است.
حالا ایا شما میگویید آنکه نقاب می زند زود موفق می شود ؟
ایا آدمها نقاب می زنند تا زشتیها و رذائل خود را بپوشانند و در چشم دیگران انسان به نظر آیند؟
نقاب وسیله ایی است برای مکر و فریبکاری آدمها ،
اما کیست که نداند نقاب زدن حاصلی جز پاره پاره شدن قلب و چند تکه شدن شخصیت و به تاراج رفتن اصالت انسان ندارد.
نه من نقاب نمی زنم
چون نقاب یعنی خیانت به اصالتی که عاشقش هستم ، به جامعه ایی که دوستش دارم و به انسانیتی که رسالتم است.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#کتاب_صوتی
#یادداشت_های_یک_دیوانه_و_هفت_داستان_دیگر
#نیکولای_گوگول
این کتاب شامل هشت داستان مجزا است که با زبانی ساده و بسیار شیرین و خواندنی نگاشته شده است. داستانهای این کتاب صوتی به ترتیب عبارتاند از: ۱- یادداشتهای یک دیوانه، ۲- بلوار نیفسکی، ۳- شنل، ۴- دماغ، ۵- کالسکه، ۶- مالکین قدیمی، ۷- ماجرای نزاع ایوان ایوانوویچ و ایوان نیکیفوروویچ، ۸- ایوان فیودوروویچ اشپونکا و خالهاش.
قابل ذکر است که شخصیتهای کتاب یادداشتهای یک دیوانه از افراد معمولی و عادی جامعه انتخاب شدهاند، اما هر یک از این شخصیتها روایتگر حوادث و بحرانهای پنهانی هستند.
کتاب یادداشتهای یک دیوانه با زبانی طنزآلود، اما تلخ نوشته شده است، به گونهای که شاید در نگاه اول خواننده به مطالب کتاب لبخندی بزند، اما در نهایت این لبخند به یک حس تلخ و دردآور در ذهن خواننده ختم میشود.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
#یادداشت_های_یک_دیوانه_و_هفت_داستان_دیگر
#نیکولای_گوگول
این کتاب شامل هشت داستان مجزا است که با زبانی ساده و بسیار شیرین و خواندنی نگاشته شده است. داستانهای این کتاب صوتی به ترتیب عبارتاند از: ۱- یادداشتهای یک دیوانه، ۲- بلوار نیفسکی، ۳- شنل، ۴- دماغ، ۵- کالسکه، ۶- مالکین قدیمی، ۷- ماجرای نزاع ایوان ایوانوویچ و ایوان نیکیفوروویچ، ۸- ایوان فیودوروویچ اشپونکا و خالهاش.
قابل ذکر است که شخصیتهای کتاب یادداشتهای یک دیوانه از افراد معمولی و عادی جامعه انتخاب شدهاند، اما هر یک از این شخصیتها روایتگر حوادث و بحرانهای پنهانی هستند.
کتاب یادداشتهای یک دیوانه با زبانی طنزآلود، اما تلخ نوشته شده است، به گونهای که شاید در نگاه اول خواننده به مطالب کتاب لبخندی بزند، اما در نهایت این لبخند به یک حس تلخ و دردآور در ذهن خواننده ختم میشود.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#سالمرگ_آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_وروزنامه_نگار_فرانسوی
#زندگی_نامه
به مناسبت سالمرگ آلبر_کامو
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒#فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒#مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒#یادداشت_ها
🌸🌿
🔴#سالمرگ_آلبر_کامو
#نویسنده_فیلسوف_وروزنامه_نگار_فرانسوی
#زندگی_نامه
به مناسبت سالمرگ آلبر_کامو
1913-
آلبر کامو در هفتم نوامبر در موندوی الجزایر متولد شد. او دومین پسر لوسین کامو و کاترین اسپانیایی الاصل بود.
1914_
در یازدهم اکتبر لوسین کامو در جنگ مارن ، بعداز اینکه زخم شدیدی برداشت ، فوت کرد.بیوه ی او باالجبار به کار در خانه ی مردم تن در داد تابتواند از بچه هایش نگه داری کند.
1923-
معلم مدرسه ی او لویی ژرمن حاضر می شود به رایگان به او درس خصوصی دهد تااو بتواند در امتحانات گرفتن بورس برای تحصیل در دبیرستان و دانشگاه موفق شود. که موفق می شود.
1925-1928
به ورزش فوتبال علاقه مند می شود.دروازه بان می شود.تابستان ها برای گذران زندگی کار می کند.
1929-
شوهر خواهر کاترین کتاب خوان وقصاب بود.آدم جالبی بود که در کتابخانه اش را برای آلبر باز گذاشت.
1930-
اولین نشانه های بیماری سل باعث می شود که دیگر نتواند به فوتبال ادامه دهد.
1934-
اولین مقاله اش در مجله « جنوب » چاپ می شود.
1934-
با « سیمون هیه » ازدواج می کند.دختر جوانی از خانواده ای ثروتمند، جذاب ، نامتعادل ، و معتاد.فقط دو سال با هم زندگی می کنند.
1935-
لیسانس فلسفه گرفت و وارد حزب کمونیست شد.
1936-
« گروه تئاتر کار » رابنیان گذاشت.به اروپای مرکزی سفر کرد.به دلیل جداییش از سیمون دوران بدی را گذراند.
1937-
اولین کتابش منتشر شد. « پشت و رو ». به ایتالیا سفر کرد و به شدت مجذوب شاه کارهای نقاشی ایتالیا شد.
از حزب کمونیست بیرون آمد.از آن پس « گروه تئاتر کار » نام عوض کرد وشد « گروه تئاتر اکیپ ».
1940-
در روزنامه « پاری سوار Paris soir » شروع بکار کرد و بهنگام اشغال فرانسه در سوم دسامبر با فرانسین فور ازدواج کرد.
1941-
سفرهای بسیاری به اوران کرد در بیست و یکم فوریه « سه نوشته ی پوچ به پایان رسیدند» : کالیگولا...بیگانه ...و افسانه سیزیف.
1942-
در ماه ژوئن بیگانه و در اکتبر افسانه سیزیف منتشر می شوند.
با همسرش اختلاف پیدا می کند و همسرش به الجزایر بر می گردد.
1943-
مدتی در پاریس می ماند و با سارتر آشنا می شود.
در ماه نوامبر ویراستار « انتشارات گالیمار » می شود.
1944-
کامو عاشق « ماریا کازارس» می شود که نقش اول را در کالیگولا در تئآتر « مارتون » بازی می کند.
1945-
کالیگولا در بیست وششم سپتامبر به صحنه تئآتر می رود. دو دختر دوقلو از فرانسین فور به دنیا آمدند.
1947-
طاعون منتشر می شود که موفقیت چشمگیری پیدا می کند.
1952-
در بیست ودوم فوریه در کنار سارتر در سالن واگرام پاریس بر ضد اعدام های اسپانیا توسط فرانکو سخن رانی می کند.
1956-
با سردبیر مجله « اکسپرس» در مورد سیاست الجزایر اختلاف پیدا کرد و از آن جا بیرون آمد.
1957-
درشانزدهم اکتبر برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
1958-
انتشار سخنرانی در سوئد.که آن را به معلمش لویی ژرمن اهدا کرد.
1959-
تسخیر شدگان داستایوفسکی را برای تئآتر تنظیم کرد و آن را به روی صحنه برد.
1960-
در چهارم ژانویه ماشین « میشل گالیمار» که او را از لورمان به پاریس بر می گرداند ، از جاده منحرف شد. کامو در جا کشته شد.میشل گالیمار چند روز بعد فوت کرد.
در کیف دستی کامو دستنویس رمان « مرد اول » یافت شد ، که یک زندگینامه ناتمام بود.
این کتاب در سال 1944منتشر شد...
پایداری و شکیبائی فراموش نشود. منظور پایداری آن نیست که پشت میز مبارزات انتخاباتی همراه ابرو درهم کشیدن ها و تهدیدهاست. منظورم ایستادگی در برابر همه بادهای دریا به یاری سپیدی و شیره گیاهی است. در زمستان جهان، همین شکیبائی میوه را فراهم خواهد ساخت.
📒#فلسفه_پوچی
او از ارادهء خویش به خوشبخت شدن آگاهی یافته بود و باید گام دیگری بر میداشت. اما نمی دانست باید تسلیم زمان شود و این یعنی عالی ترین و خطرناک ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است خیلی ها حتی نمی توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند. او بر این حق پیشی گرفته بود.
📒#مرگ_خوش
همه به ما خیانت کرده اند، همه ی آنهایی که موعظه گر مقاومت بودند و همه ی آنهایی که از صلح سخن می گفتند. یکی از دیگری گوسفندتر و یکی از دیگری مقصرتر. و هرگز فرد در برابر ماشین دروغسازی این چنین تنها نبوده است. آدم می تواند حس انزجار داشته باشد و از آن چون سلاحی بهره گیرد.
📒#یادداشت_ها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
همیشه نگرش عاطفی به مسائل ناامیدکننده است، همیشه. پس باید همیشه به آن طریقی که برایمان سهل تر است زندگی کنیم.
"هیچ چیز خلاف میل و سرشتت انجام نده، اگرچه برای دیگران ناراحت کننده و تعجب انگیز باشد".
📒 #یادداشت_ها
👤 #آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
همیشه نگرش عاطفی به مسائل ناامیدکننده است، همیشه. پس باید همیشه به آن طریقی که برایمان سهل تر است زندگی کنیم.
"هیچ چیز خلاف میل و سرشتت انجام نده، اگرچه برای دیگران ناراحت کننده و تعجب انگیز باشد".
📒 #یادداشت_ها
👤 #آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
انسانها همنوع من نیستند. بلکه اشخاصی هستند که به من می نگرند و داوری ام می کنند. همنوعان من کسانی هستند که مرا بی آنکه نگاهم کنند دوست می دارند، علیرغم شکست، خیانت، یا حقارت.
مرا دوست می دارند نه آنچه را که من انجام داده ام یا ممکن است انجام دهم.
📒 #یادداشت_ها
👤 #آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
انسانها همنوع من نیستند. بلکه اشخاصی هستند که به من می نگرند و داوری ام می کنند. همنوعان من کسانی هستند که مرا بی آنکه نگاهم کنند دوست می دارند، علیرغم شکست، خیانت، یا حقارت.
مرا دوست می دارند نه آنچه را که من انجام داده ام یا ممکن است انجام دهم.
📒 #یادداشت_ها
👤 #آلبر_کامو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشت_هایی_از_کتاب_چنین_گفت_زرتشت
🖌 نوشته: فریدریش #نیچه
برگردان: داریوش #آشوری
ــ برای چیره شدن بر انسان، به حیوان بازگردید. ص۷
ــ دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرفت. ص ۹
ــ چه سود از فضیلتم كه هنوز شوریدهام نكرده است؟ ص ۹
ــ بطن هستی با انسان جز به صورت انسان سخن نمیگوید. ص ۳۸
ــ كلافی از ماران وحشی كمتر با هم در آرامشاند. ص ۴۹
ــ در كوهستان كوتاهترین راه از چكاد به چكاد است؛ اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید. ص ۵۱
ــ بیشرمانه با لذتهای گذرا زندگی میكنند و كمتر فراسوی روز غایتی دارند. ص ۵۸
ــ عشقتان به زندگی، عشق به برترین امیدتان باد و برترین امیدتان برترین اندیشة زندگی باد. ص ۶۴
ــدولت نام سردترین ِهمة هیولاهای سرد است. و نیز به سردی دروغ میگوید؛ و این دروغ از دهانش برون میخزد كه «منِ دولت، همان ملتم». ص ۶۵
ــ شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلقخواه ننشسته است. ص ۷۰
ــ عاشق، فراسوی پاداشت و كیفر، عشق میورزد. ص ۴۱۳
ــ آیا این آیندة بشر نیست كه در شما تلاش و تقلا میكند؟ ص ۴۶۲
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشت_هایی_از_کتاب_چنین_گفت_زرتشت
🖌 نوشته: فریدریش #نیچه
برگردان: داریوش #آشوری
ــ برای چیره شدن بر انسان، به حیوان بازگردید. ص۷
ــ دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرفت. ص ۹
ــ چه سود از فضیلتم كه هنوز شوریدهام نكرده است؟ ص ۹
ــ بطن هستی با انسان جز به صورت انسان سخن نمیگوید. ص ۳۸
ــ كلافی از ماران وحشی كمتر با هم در آرامشاند. ص ۴۹
ــ در كوهستان كوتاهترین راه از چكاد به چكاد است؛ اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید. ص ۵۱
ــ بیشرمانه با لذتهای گذرا زندگی میكنند و كمتر فراسوی روز غایتی دارند. ص ۵۸
ــ عشقتان به زندگی، عشق به برترین امیدتان باد و برترین امیدتان برترین اندیشة زندگی باد. ص ۶۴
ــدولت نام سردترین ِهمة هیولاهای سرد است. و نیز به سردی دروغ میگوید؛ و این دروغ از دهانش برون میخزد كه «منِ دولت، همان ملتم». ص ۶۵
ــ شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلقخواه ننشسته است. ص ۷۰
ــ عاشق، فراسوی پاداشت و كیفر، عشق میورزد. ص ۴۱۳
ــ آیا این آیندة بشر نیست كه در شما تلاش و تقلا میكند؟ ص ۴۶۲
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشت
▪️رد پای پنهان زن در طعم گیلاس
▪️نگاهی کوتاه به فیلم طعم گیلاس
▪️ساخته عباس کیارستمی
▪️#نگارنده_سارا_رادمهر
مرگ را با تار و پود خاکستری رگهایت فرا میخوانی؛ همان تار و پودهایی که از دَم پرفشار زندگی گداختهاند. آیا فرصتی دست مییازد تا با سرعتی برقآسا بر گرده زندگی بنشینی و تلاطم تیزابهای حیاتیاش را بتارانی؟! به دنبال عاملی هستی تا وجود یا میل به مرگی که وجود را فرا گرفته، قانع سازی. وجودی که به انزوا، تنهایی، تهوع و سرگیجههای ناشی از مسئولیت آزادی خویش خو گرفته است و مرگی که نیروهای مولدش را همچون سرمایهای اسیر مصرفکنندگی چرخدهندههای پوچ زندگی میداند.
چرا «میخواهم بمیرم» خود وقوع مرگی نباشد پیش از مرگی که تو انتظارش را میکشی؟ آیا شرط رسیدن به خود، گذشتن از ورایخود از مسیر خاک است یا منی که از خود میگریزد میبایستبه خویش هشدار دهد تا وجود را از زیر گامهای غولآسای فراموشی نجات دهد؟ اما چرا فراموشی در ذرات خاک، خود، بازآفرینی خویش را رقم نزند؟ آیا زمانی که خود، تحملناپذیرمیگردد، باید خویشتن را به خاک سپرد؟
چرا لذتی وصفناپذیر در پذیرندگی خاک نباشد؟ آیا کشش و جذبه به ظاهر ابدی خاک، از خودبیگانگی آرمانی را رقم میزند؟ افسونی ناپیدا باید در از خودبیگانگی مدفون وجود داشته باشد که بیخبری و ناآشنایی با آن آتش میل را دوچندان میسازد.گویی ازخودبیگانگی با دل به دریای اقتدار یکدست و تفکیکناپذیر خاک زدن، خواستار نجات خویش از سُم ضربههایفراموشیست. آیا سایه پنهان زن را در ردای خاکی مرگ میتوانیافت؟
کادرهای بستهای که در عین تلاقی با فضای تنگ و تاریک گورمیتوان آن را همزاد ورودی زهدانی دانست که مایعات رنج هستی با ضربهای جانکاه از آن نشت میکند. بیل و کلنگ قضیبگونهایکه با وجود پیوند و وابستگی عمیق خود با خاک، فاصله محتاطانهاش را با آن حفظ کرده و مقدار اندک اما کافی از خود را در زهدان خاکی فرو میکند و هر از گاهی سر بر میآورد.
همچون موجودات آبزی که جریان ناپیدایی با یله کردن آنها در آبهای کمعمق و با دست پا زدنهای ناشیانه، سر و تنشان را گهگاه در معرض نمایش میگذارند. تمام این کش و قوسها در سطح شاید زمینه ارتباط با چیزی را فراهم میکند که در آمیزش پیشین و ابتدایی، تجربه غریبی را متبلور ساخته یا نیروی نهان وانهادگی را در رگ و پی گریز از خویشتن متورم میسازد.
خاک به مثابه زن در انتهای میل به بودن آدمی آشکار میگردد و با گشودن رانها، صحنه را برای ورود بدن متشنج از نیروهای حیات به تاریکی ازلی زهدان آماده میسازد. ساختار خاک با آن سرشارگی همیشگیاش ترکیبی از منابع گیاهی، جانوری و معدنی را فراهم میآورد و پایه و اساس دیواری را بنا مینهد که ادامه هستی دیوارههای رحم را شبیهسازی مینماید.
نطفه لذتی جنونآسا و خوفناک برای آرام گرفتن در جایگاهی که در آن تیرگی و تنهایی موج میزند، چه زمان بدن آدمی را در خود فرا میگیرد؟ احساس یگانگی با قالب محدود اما بیمنتهای قطعهای از خاک که در آن پناه گرفتهای، میتواند بر خلاف تحرک بیهوده تمامی ترسها، تهدیدها و نگرانیهای حاکم بر کالبد آدمی، ملجایی برای سکونی شورانگیز فراهم کند؟
گودال در پای درخت، قرارگاه برای رویدادیست که از نظرگاه بدن عبور میکند. اندام کشیده، برآمده از خاک و قضیبوار درخت که بیضههایش در سراسر زمین گسترانده شده در فرورفتگی پیش پای خود فرود میآید. هر اندازه زبان درخت دست به طغیان و سرکشی علیه گستره امن، تاریک و تنگ دهان گودال میزند، در بازگشتی ناگزیر، فضای مرطوب و تیره فرجْگونه دهان، انعکاسی ازلی از نیروهای صامت را عرضه مینماید.
نیروهای حیات را میخواهی، نیروهایی که در جهت معکوس و بر خلاف نظم همیشگیشان عمل کنند. اینبار باید سلولهای پوستت را با بمبارانی منفجر کند. خون را از اسارت پوست، با شکافی عظیم برهاند. پوست را از آسایشگاه استخوان بگسلاند. استخوان را از نظم و نسق حاکم بر تبعیدگاه ارگانیسم نجات بخشد. آن ساعت فرا رسیده که دیوارههای رَحِمی خاک حضورشان را از طریق آزادسازی مناطق بدن از خاطرات تاریخی واقعیت وجودی اعلام کنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشت
▪️رد پای پنهان زن در طعم گیلاس
▪️نگاهی کوتاه به فیلم طعم گیلاس
▪️ساخته عباس کیارستمی
▪️#نگارنده_سارا_رادمهر
مرگ را با تار و پود خاکستری رگهایت فرا میخوانی؛ همان تار و پودهایی که از دَم پرفشار زندگی گداختهاند. آیا فرصتی دست مییازد تا با سرعتی برقآسا بر گرده زندگی بنشینی و تلاطم تیزابهای حیاتیاش را بتارانی؟! به دنبال عاملی هستی تا وجود یا میل به مرگی که وجود را فرا گرفته، قانع سازی. وجودی که به انزوا، تنهایی، تهوع و سرگیجههای ناشی از مسئولیت آزادی خویش خو گرفته است و مرگی که نیروهای مولدش را همچون سرمایهای اسیر مصرفکنندگی چرخدهندههای پوچ زندگی میداند.
چرا «میخواهم بمیرم» خود وقوع مرگی نباشد پیش از مرگی که تو انتظارش را میکشی؟ آیا شرط رسیدن به خود، گذشتن از ورایخود از مسیر خاک است یا منی که از خود میگریزد میبایستبه خویش هشدار دهد تا وجود را از زیر گامهای غولآسای فراموشی نجات دهد؟ اما چرا فراموشی در ذرات خاک، خود، بازآفرینی خویش را رقم نزند؟ آیا زمانی که خود، تحملناپذیرمیگردد، باید خویشتن را به خاک سپرد؟
چرا لذتی وصفناپذیر در پذیرندگی خاک نباشد؟ آیا کشش و جذبه به ظاهر ابدی خاک، از خودبیگانگی آرمانی را رقم میزند؟ افسونی ناپیدا باید در از خودبیگانگی مدفون وجود داشته باشد که بیخبری و ناآشنایی با آن آتش میل را دوچندان میسازد.گویی ازخودبیگانگی با دل به دریای اقتدار یکدست و تفکیکناپذیر خاک زدن، خواستار نجات خویش از سُم ضربههایفراموشیست. آیا سایه پنهان زن را در ردای خاکی مرگ میتوانیافت؟
کادرهای بستهای که در عین تلاقی با فضای تنگ و تاریک گورمیتوان آن را همزاد ورودی زهدانی دانست که مایعات رنج هستی با ضربهای جانکاه از آن نشت میکند. بیل و کلنگ قضیبگونهایکه با وجود پیوند و وابستگی عمیق خود با خاک، فاصله محتاطانهاش را با آن حفظ کرده و مقدار اندک اما کافی از خود را در زهدان خاکی فرو میکند و هر از گاهی سر بر میآورد.
همچون موجودات آبزی که جریان ناپیدایی با یله کردن آنها در آبهای کمعمق و با دست پا زدنهای ناشیانه، سر و تنشان را گهگاه در معرض نمایش میگذارند. تمام این کش و قوسها در سطح شاید زمینه ارتباط با چیزی را فراهم میکند که در آمیزش پیشین و ابتدایی، تجربه غریبی را متبلور ساخته یا نیروی نهان وانهادگی را در رگ و پی گریز از خویشتن متورم میسازد.
خاک به مثابه زن در انتهای میل به بودن آدمی آشکار میگردد و با گشودن رانها، صحنه را برای ورود بدن متشنج از نیروهای حیات به تاریکی ازلی زهدان آماده میسازد. ساختار خاک با آن سرشارگی همیشگیاش ترکیبی از منابع گیاهی، جانوری و معدنی را فراهم میآورد و پایه و اساس دیواری را بنا مینهد که ادامه هستی دیوارههای رحم را شبیهسازی مینماید.
نطفه لذتی جنونآسا و خوفناک برای آرام گرفتن در جایگاهی که در آن تیرگی و تنهایی موج میزند، چه زمان بدن آدمی را در خود فرا میگیرد؟ احساس یگانگی با قالب محدود اما بیمنتهای قطعهای از خاک که در آن پناه گرفتهای، میتواند بر خلاف تحرک بیهوده تمامی ترسها، تهدیدها و نگرانیهای حاکم بر کالبد آدمی، ملجایی برای سکونی شورانگیز فراهم کند؟
گودال در پای درخت، قرارگاه برای رویدادیست که از نظرگاه بدن عبور میکند. اندام کشیده، برآمده از خاک و قضیبوار درخت که بیضههایش در سراسر زمین گسترانده شده در فرورفتگی پیش پای خود فرود میآید. هر اندازه زبان درخت دست به طغیان و سرکشی علیه گستره امن، تاریک و تنگ دهان گودال میزند، در بازگشتی ناگزیر، فضای مرطوب و تیره فرجْگونه دهان، انعکاسی ازلی از نیروهای صامت را عرضه مینماید.
نیروهای حیات را میخواهی، نیروهایی که در جهت معکوس و بر خلاف نظم همیشگیشان عمل کنند. اینبار باید سلولهای پوستت را با بمبارانی منفجر کند. خون را از اسارت پوست، با شکافی عظیم برهاند. پوست را از آسایشگاه استخوان بگسلاند. استخوان را از نظم و نسق حاکم بر تبعیدگاه ارگانیسم نجات بخشد. آن ساعت فرا رسیده که دیوارههای رَحِمی خاک حضورشان را از طریق آزادسازی مناطق بدن از خاطرات تاریخی واقعیت وجودی اعلام کنند.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity