🔴#حکایت_دل

یادمان باشد...
به اندازه شعور و ظرفیت آدمها
باید
تو ظرفشون عشق ریخت...

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#حکایت_دل

به فرزندانتان بیاموزید زن ، دوست است وطن است زندگی است ...

✍️ #نزار_قبانی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#حکایت_دل

گاهی باید رفت ...
باید نسخه ی فاصله گرفتن را برایِ خود پیچید ...
باید از تمامِ بی مهری و بی انصافی های دنیا دور شد ...
باید جوری رفت ؛
که هیچکس نفهمد ...
کاش جایِ ساکتی برایِ تبعید شدن بود ...
این روزها ، شعور و احساسم درد می کند ،
هیچ جوره تابِ ماندنم نیست ...
خسته ام ؛
از تمامِ دنیا ...
از نقاب ها و موجوداتِ کوکی و آهنیِ این بازیِ تکراری ...
از چشم هایِ بیدار و اندیشه هایِ خوابیده ...
حالِ من خوب نیست ...
می خوابم ...
اگر خدا را این حوالی دیدید
بیدارم کنید ...
سرم برایِ مناظره با او
بدجور درد می کند

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#حکایت_دل

گوشه ی پاک شما کجاست ؟

هر آدمی یک گوشه پاک میخواهد. جایی که وقتی همه جا را ناپاکی گرفت به آن گوشه پاک پناه ببرد.جایی که وقتی همه جا آلوده شد، آنجا تمیز باشد.جایی که وقتی همه آب ها آلوده شد،آنجا یک لیوان آب پاکیزه پیدا شود، جایی که وقتی همه جا بوی تعفن گرفت آنجا بوی یاس بیاید، جایی که وقتی همه جا را غبار گرفت،آنجا همه چیز بدرخشد.
گوشه پاک هر کس دریایی است که روحش را می شوید، آفتابی است که یخ روحش را آب می کند، نسیم خنکی است که بر تنش می وزد و دلش را آرام می کند.
گوشه پاک گاهی آدمی است که دست از تعلق شسته. آدم بدون چشمداشتی که گاهی پشت میزی کتاب می خواند، گاهی سر سجاده ای نماز. گوشه پاک گاهی مادر مجردی است که برای بچه هایش از جان مایه می گذارد، گاهی معلمی که دلش برای دانش آموزانش می تپد. گوشه پاک گاهی پدربزرگت است، گاهی رفیق دوران کودکی ات. گوشه پاک گاهی معلم دوران کودکیت است، گاهی خویشاوندی که سالی یکبار می بینیش. گوشه پاک گاهی همسایه مهربانت است، گاهی پیرمرد نانوایی که نان به دستت می دهد.
گوشه پاک هر جا که هست، پناهگاه روزهای تیره است.گوشه پاک آخرین پناهگاه دنیاست.
@Bookirancity
🔴#حکایت_دل

چوب و هیزم
در برابر طلا هیچ ارزشی ندارد.

اما هنگام غرق شدن
نجات جان ما به همان تکه
چوب بی ارزش وابسته است

و آنجا حاضریم طلاهایمان را به دریا
بریزیم اما آن تکه چوب را دو دستی
می چسبیم و به طلاهایمان توجهی هم نمیکنیم.

هیچوقت دوستان خود را از دست
ندهید حتی اگر شده مانند تکه چوبی باشند.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#حکایت_دل

اگرمی خواهی انسان بزرگی باشی
بایدیادبگیری

با دیگران بخند نه به دیگران
دیگران را همانگونه که هستند بپذیر

برای رسیدن به آرامش باید دری آهنی
بر روی گذشته وآینده دیگران کشید
وتنها به زمان حال اندیشید

اگر می بینی کسی به روی تو لبخند
نمی زند علت را در لبان فرو بسته ی
خود جستجو کن

همواره دیگران را تشویق کن
خطاهایشان را کوچک وکاری را که
می خواهند انجام دهند آسان نشان بده

هنر گوش دادن را فرا بگیر فرصتها
گاهی به آهستگی در می زنند

تونبایدونمی توانی
دیگران را قضاوت کنی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🔴#بخوانیم

#حکایت

"ابن هرمه" شاعر مدح سرای حجازی به نزد منصور، خلیفه عباسی آمد، منصور وی را عزیز داشت و تکریم کرد و پرسید؛ چیزی از من بخواه! ابن هرمه گفت: به کارگزارت در مدینه بنویس که هر گاه مرا مست گرفتند، مرا شلاق نزنند!

منصور گفت: باید حد جاری شود، راهی نیست، چیز دیگری بخواه و اصرار کرد. اما ابن هرمه بیشتر اصرار کرد!
سرانجام منصور گفت به کارگزار مدینه بنویسند: هر گاه "ابن هرمه" را مست نزد تو آورند وی را هشتاد تازیانه بزنید و آورنده اش را صد تازیانه!!

از آن پس ابن هرمه مست در کوچه ها میرفت و کسی از ترس شلاق خوردن معترضش نمیشد...!

این حکایت ما رو یاد چی میندازه؟
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#حکایت

کلاغی آواز کبک را شنید و بر دلش نشست.
او تصمیم گرفت که آواز کبک را بیاموزد و از این طریق با کبک ها دوستی گزیند و همنشین آنها شود.
کلاغ بسی کوشید اما به جایی نرسید.
سرانجام ناامید شد و خواست به رفتار خویش باز گردد، اما نتوانست.
زیرا آواز خود را نیز فراموش کرده بود و دیگر زبان کلاغ ها را نمی دانست.
بنابرین از اینجا مانده و از آنجا رانده شد.

به جای اینکه از زندگی دیگران تقلید کنی، بهترین خودت باش...

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#حکایت


یک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار!
تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای.
از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی.
اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو می دهم.
اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه ات بنشینم به تو می دهم.
پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:
پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد.
پرنده بر سر بام نشست…
گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور.
برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست.
ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود.
و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می شدی.
مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله اش بلند شد.
پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟
یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟
پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.
ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟
مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟
پند گفتن با نادان خواب آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره زار است...!

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#حکایت

شاعرى نزد سردسته دزدها رفت و اشعاری در ستایش او سرود. او دستور داد تا لباس شاعر را از تنش بيرون آورند و او را برهنه از ده بيرون كنند. بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه از ده در حال خارج شدن بود که در اين ميان سگهاى ده به دنبال او مى رفتند. خواست سنگى از زمين بردارد و آنها را از خود دور کند اما آن سنگ بر اثر يخ زدگى از زمين كنده نمى شد. در حالی که از جدا نشدن سنگ عاجز شده بود گفت: اين مردم چقدر حرامزاده هستند كه سگ را براى آزار مردم رها كرده اند و سنگ را در زمين بسته اند. امير دزدها از دريچه اتاقش سخن شاعر را شنيد و از شدت خنده گفت: اى حكيم از من چيزى بخواه تا به تو بدهم. شاعر گفت: من لباس خودم را مى خواهم.

"رضينا من نوالك بالرحيل" (۱)

اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان

دل امير دزدها به حال شاعر بينوا سوخت، لباس او را به او باز گردانيد به علاوه روپوش پوستينى با چند درهم به او بخشيد.

۱_از عطاى تو به همين خشنوديم كه ما را براى كوچ كردن از اينجا آزاد بگذارى.

#گلستان_سعدی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#حکایت

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت:
اي فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌هاي سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشيد و به هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد.

اگر كسی با شما سخن گويد كه پدر شما را در خواب ديدم قليه حلوا مي‌خواهد، هرگز به مكر آن فريب نخوريد كه آن من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.

اگر من خود نيز به خواب شما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه آن را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه آن را شيطان به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.

#عبیدزاکانی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت_خواندنی

میگویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی میکرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت:می خواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم.شاید شاه در عوض چیزی شایسته شان ومقام خودش به من ببخشد و من آن را بفروشم و با پول آن زندگیمان عوض شود

همسرش که چغندر دوست داشت، گفت: برای پادشاه چغندر ببر! اما مرد که پیاز دوست داشت،مخالفت کرد وگفت:نه!پیاز بهتر است خاصیتش هم بیشتر است. بااین انگیزه کیسه ای پیاز دستچین کرد و برای پادشاه برد.

از بد حادثه،آن روز از روز های بد اخلاقی پادشاه بود و اصلا حوصله چیزی را نداشت. وقتی به او گفتند که مرد فقیری برایش یک کیسه پیاز هدیه آورده، عصبانی شد ودستور داد پیاز ها را یکی یکی بر سر مرد بیچاره بکوبند. مرد فقیر در زیر ضربات پی در پی پیازهایی که بر سرش می خورد، با صدای بلند میگفت:«چغندر تا پیاز، شکر خدا!!»

پادشاه که صدای مرد فقیر را می شنید ، تعجب کرد و جلو آمد و پرسید: این حرف چیست که مرتب فریاد می کنی؟ مرد فقیر با ناله گفت:شکر می کنم که به حرف همسرم اعتنا نکردم وچغندر با خود نیاوردم وگرنه الان دیگر زنده نبودم!

شاه از این حرف مرد خندید وکیسه ای زر به او بخشید تا زندگیش را سرو سامان دهد! واز آن پس عبارت پیاز تا چغندر شکر خدا در هنگامی که فردی به گرفتاری دچار شود که ممکن بود بدتر از آن هم باشد به کار میرود.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#حکایت

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم

#حکایت_ضرب_المثل_پند

«اكبر لقا» ملقب به «اكبر جقه»، يكي از خوانندگان پيشكسوت موسيقي اصفهان كه سابقه همكاري با استاداني چون فرامرز پايور و جليل شهناز را نيز در كارنامة خود داشت، دربارة ترانه «زهره» گفته است:«من هيچ وقت نفهميدم راز زهره چيست، ولي هر وقت كه در تنهايي داريوش رفيعي بودم و از او خواستم زهره را براي من بخواند، مي‌خواند و اشكش سرازير مي‌شد. چند بار از او پرسيدم اين «زهره» كيست كه اين‌گونه تو را به زانو درآورده، آن هم تويي كه اين همه خواهان و خاطرخواه‌ داري؟ داريوش فقط نگاهي مي‌كرد و مي‌گفت: بگذريم اكبر... و بعد به نقطه‌اي خيره مي‌شد...»
اكبر لقا كه 15 مرداد سال 91 بر اثر بيماري سرطان حنجره در منزلش در اصفهان درگذشت، از جمله دوستان صميمي داريوش رفيعي و كارمند شهرداري اصفهان بود كه سال 1370 بازنشست شد و ترانه‌ها و آوازهاي او همزمان با صداي داريوش رفيعي در اوايل دهة 30 از راديو ايران پخش مي‌شد و به همين دليل به «بلبل اصفهان» شهرت يافته بود و مي‌گفت:«ما مرديم و نفهميديم «زهره» داريوش رفيعي كي بود؟!»
«صمد پيوند» خوانندة شيرازي كه همزمان با اوج گرفتن شهرت داريوش رفيعي در شيراز در سال 1330 با خواندن ترانه‌اي به نام «دلم گرفته» از ساخته‌هاي يك آهنگساز محلي به نام ايرج رحيم‌پور به يك شهرت نسبي محلي رسيده بود، از دوستان و دوستداران داريوش رفيعي در آن سالها بود.
او كه روز دوازدهم ارديبهشت سال 89 در منزل مسكوني‌اش در تقاطع خيابان آزادي ـ بهبودي تهران درگذشت؛ در يكي از مصاحبه‌هايش در دهة 40 ردپايي از «زهره» را به خبرنگار نشريه «تهران‌مصور» در آن روزها داده و گفته بود:
«به نظرم مي‌آيد كه زهره همان دختري است (زني‌ است) كه در شيراز داريوش به او دل باخت، ولي هرگز به او دست نيافت و هر چه هم تلاش كرد، نتوانست در سفرهاي 1330 به بعدش به شيراز، او را ملاقات يا پيدا كند و فقط گويا يكي دو بار با او ملاقات كرده بود و بعد از مدتي از مرگ او خبردار شده است.»
استاد غلامعلي باشوكي، نوازندة چيره‌دست و يولنسل نيز از كساني بود كه با روحيات خصوصي داريوش رفيعي آشنا بود و در پاسخ اين سئوال خبرنگار كه از «زهره» چه مي‌دانيد؟ گفته است:
هيچ چيز نمي‌دانم، زيرا اين سئوالي بود كه هر كس از داريوش رفيعي مي‌پرسيد، پاسخي نمي‌گرفت و اصولاً بعضي وقت‌ها از اين سئوال كلافه و ناراحت هم مي‌شد و با عصبانيت مي‌گفت: «بابا جون، اين اسم يه دختره... اسم يه زنه... اصلاً اسم يه سياره است؛ مگه ما حق نداريم راجع به يك سياره ترانه بخوانيم؟»
و بدين وصف، تا آخرين لحظة زندگي خود حاضر نمي‌شود راز ترانه «زهرة» خود را فاش كند تا آن كه در آخرين دقايقي كه او را از منزلش به سوي بيمارستان هزارتختخوابي منتقل مي‌كنند، در گوش پروين غفاري كه در واپسين روزهاي بيماري‌اش در كنارش بود و از او پرستاري مي‌كرد گفت: اگر بعد از مرگم زني به نام «زهره» سراغم را گرفت، به او بگوييد مرا حلال كند!
پروين غفاري كه در جريان تمام دوستداران و هواداران او و نوع ارتباط آنها با داريوش قرار داشت، اين بار غافلگير مي‌شود و از او مي‌پرسد: «زهره» ديگر كيست؟... و داريوش با همان حال زار به او مي‌گويد، همان كه عشقش مرا به اين روز انداخت!...
پروين غفاري توضيح بيشتري از او مي‌خواهد، اما گويا درد ناشي از بيماري كزاز به داريوش اجازة حرف زدن نمي‌دهد.
پروين باز هم از او مي‌خواهد بگويد «زهره» كيست و موضوع چيست؟ اما داريوش رفيعي با ايما و اشاره به او مي‌فهماند كه او زني‌ است در شيراز كه دوستش مي‌داشته و به او گفته‌اندكه مرده است؛ ولي من باور ندارم او مرده باشد. او زنده است و اگر سراغ مرا گرفت، به او بگوييد تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم... منتظرت بودم...
و درد بيشتر امان نمي‌دهد كه حرفي در اين باره بزند. بعد از مرگ داريوش رفيعي، خانم پروين غفاري مدت ها منتظر مي‌ماند و به مادر داريوش رفيعي سفارش مي‌كند كه اگر سر و كله زني به نام زهره پيدا شد، با تلفن منزل او تماس بگيرد.
چهار سال بعد از مرگ داريوش رفيعي، زني به منزل پروين غفاري زنگ مي‌زند و خود را «زهره» معرفي مي‌كند و از او مي‌خواهد بداند كه داريوش براي او چه باقي گذاشته است؟
پروين غفاري به او مي‌گويد كه در آخرين دقايق زندگي‌اش سفارش كرد به شما بگويم كه تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم و حلالش كنيد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم

#حکایت📖

شبی #خیام با دوستان خود در فروغ مهتاب کنار جویی نشسته بود و مست شراب و سماع بودند.
ناگهان بادی وزیدن گرفت، شمع را کُشت و سَبو را ریخت و فرو شکست؛ خیام که از این واقعه خشم آلود شده بود، بر سبیل عتاب، رباعی ذیل را خطاب به خداوند که بزم عیش او را برهم زده بود سرود:

اِبریقِ(پیک شراب) مِیِ مَرا شکستی، ربی
بر من درِ عیش را ببستی، ربی
بر خاک بریختی می ناب مرا
خاکم به دهن، مگر تو مستی، ربی؟!

خیام تازه از گفتن این عبارات کفرآمیز فارغ گشته بود که در آیینه نگریست و چهره و نفس خود را سیاه دید؛ ناگهان به خود آمد و فریاد برآورد:
ناکرده گُنه در این جهان کیست بگو؟!
آنکس که گُنه نکرد، چون زیست بگو؟!
من بد کُنم و تو بد مکافات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟!🥂

منبع:
دفتر ایام ؛ #عبدالحسین_زرین_کوب ص 257

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity