🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴#ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﻮ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺑه ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺣﺬﻑ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺳﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ :
ﻫﺮﮔﺰﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﺳﺎﺭﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ
ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪ،
ﺍﻟﺒﺮﺯ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ
ﺣﺘﺎ ﺩﻝ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ،
ﺁﺗﺶ ﻓﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﯾﻮ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺭﺑﻨﺪ،
ﺁﺳﺎﻥ ﺭﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ
ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮ،
ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯ ﻭﺩﺍﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ،
ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻝ ﺳﭙﺎﻫﺎﻥ،
ﻧﻘﺶ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﭘﺎﺭﺱ ﺩﺭﯾﺎ،
ﻧﺎﻣﯽ ﺩﮔﺮ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ
ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺵ ﻣﺎ،
ﺗﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺎﺯﻧﯽ ﻫﺎ،
ﺑﺮ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪ
ﻧﺎﺩﺭ ﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺧﯿﺰ،
ﻣﯿﻬﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻮﺁﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﺗﻮﺳﯽ،
ﺷﻬﻨﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺍﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ،
ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺁﺭﯾﺎﯾﯽ
ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ،ﻭﻃﻦ ﻧﯿﺰ
ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴#ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﺎﻧﻮ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺑه ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ﺣﺬﻑ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺳﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ :
ﻫﺮﮔﺰﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ
ﺩﺍﺭﺍ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﺳﺎﺭﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ
ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﺎﺭﻭﻥ ﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪ،
ﺍﻟﺒﺮﺯ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ
ﺣﺘﺎ ﺩﻝ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪ،
ﺁﺗﺶ ﻓﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﯾﻮ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺭﺑﻨﺪ،
ﺁﺳﺎﻥ ﺭﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ
ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮ،
ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯ ﻭﺩﺍﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ،
ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺧﺸﮑﯿﺪ
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻝ ﺳﭙﺎﻫﺎﻥ،
ﻧﻘﺶ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﺮ ﻧﺎﻡ ﭘﺎﺭﺱ ﺩﺭﯾﺎ،
ﻧﺎﻣﯽ ﺩﮔﺮ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ
ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺵ ﻣﺎ،
ﺗﯿﺮ ﻭ ﮐﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﺎﺯﻧﯽ ﻫﺎ،
ﺑﺮ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪ
ﻧﺎﺩﺭ ﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺧﯿﺰ،
ﻣﯿﻬﻦ ﺟﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻮﺁﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﺗﻮﺳﯽ،
ﺷﻬﻨﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺍﯾﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﮐﻮﺭﻭﺵ،
ﺍﯼ ﻣﻬﺮﺁﺭﯾﺎﯾﯽ
ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ،ﻭﻃﻦ ﻧﯿﺰ
ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شعری منتشرنشده از احمد شاملو
حمّالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند.
تکبیر برادران!
همسرایان وحدت
با حنجرههای بیاعتقادی
حماسههای ایمان خواندند.
تکبیر برادران!
کودکانِ شکوفه
افسانهی دوزخ را تجربه کردند.
تکبیر برادران!
ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آوردهایم.
هیچکس برادر خطابمان نکرد.
و به تشجیعِ ما تکبیری برنیاورد.
تنهایی را تاب آوردهایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
میتپیم.
۱۳۶۳/۹/۱۲
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
🔴#شعری منتشرنشده از احمد شاملو
حمّالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند.
تکبیر برادران!
همسرایان وحدت
با حنجرههای بیاعتقادی
حماسههای ایمان خواندند.
تکبیر برادران!
کودکانِ شکوفه
افسانهی دوزخ را تجربه کردند.
تکبیر برادران!
ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آوردهایم.
هیچکس برادر خطابمان نکرد.
و به تشجیعِ ما تکبیری برنیاورد.
تنهایی را تاب آوردهایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
میتپیم.
۱۳۶۳/۹/۱۲
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شعری_نایاب_از_ویکتور_هوگو_برای_فردوسی
پیش از این
در شهر میسور با فردوسی آشنا شدم.
گوئی از سپیده بامدادان
شعله ابی گرفته بود تا از آن تاجی بسازد
و بر پیشانی خود نهد.
جلالی چون پادشاهان داشت
که گستاخی را بر آستانش راهی نیست.
دست اری قرمز و آراسته به یاقوتی درخشان بر سر داشت و با جامه ای ارغوانی ازین سوی شهر به سوی دیگر می رفت.
ده سال بعد,
او را سیاه پوش دیدم.
بدو گفتم
تو که پیش ازین بدیدارت می آمدند
تا با جامه و دستار ارغوانی از برابر خانه های ما گذرانت بینند,
تو که پیوسته پوششی گلگون داشتی, چرا اکنون این جامه سیاه را که گوئی با ظلمت رنگ کرده اند به تن داری؟
پاسخ داد آخر
اکنون فروغ من خاموش شده است ..
در این شعر ٬ شاعر سرشناس فرانسوی ویکتور_هوگو شاید مرثیه ایی برای فردوسی شاعر بزرگ ایرانی سروده است فردوسی که امید داشت اثرش شاهنامه مورد توجه و ستایش شاه قرار گیرد با بی توجهی شاه و روزگار مواجه شد و سرآخر در فقر درگذشت.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شعری_نایاب_از_ویکتور_هوگو_برای_فردوسی
پیش از این
در شهر میسور با فردوسی آشنا شدم.
گوئی از سپیده بامدادان
شعله ابی گرفته بود تا از آن تاجی بسازد
و بر پیشانی خود نهد.
جلالی چون پادشاهان داشت
که گستاخی را بر آستانش راهی نیست.
دست اری قرمز و آراسته به یاقوتی درخشان بر سر داشت و با جامه ای ارغوانی ازین سوی شهر به سوی دیگر می رفت.
ده سال بعد,
او را سیاه پوش دیدم.
بدو گفتم
تو که پیش ازین بدیدارت می آمدند
تا با جامه و دستار ارغوانی از برابر خانه های ما گذرانت بینند,
تو که پیوسته پوششی گلگون داشتی, چرا اکنون این جامه سیاه را که گوئی با ظلمت رنگ کرده اند به تن داری؟
پاسخ داد آخر
اکنون فروغ من خاموش شده است ..
در این شعر ٬ شاعر سرشناس فرانسوی ویکتور_هوگو شاید مرثیه ایی برای فردوسی شاعر بزرگ ایرانی سروده است فردوسی که امید داشت اثرش شاهنامه مورد توجه و ستایش شاه قرار گیرد با بی توجهی شاه و روزگار مواجه شد و سرآخر در فقر درگذشت.
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شعری_با_عنوان_رنگ_مرگ_سروده_شیرکو_بیکس
ای رنگ مرگ
هنگام! که می آیی، هنگامی که در آخرین سفر
چمدان پاره پاره ی قامت ام را و ....
بقچه ی گره زده ی سرم ر
همراه خود بردی !
هنگام! که در آغوش ات ریختم
هیجان ،
رنگ هایم را دربر می گیرد
رنگ هایم به تو خواهند گفت:
او زمانی...... رنگ روح بود
در کالبد شعرهایی سپید!
او زمانی رنگ خاک بود در صدای آزادی
او زمانی.......... رنگ خون بود در جسد قربانیان
او زمانی........... عطر زن بود در رنگ عشق
او زمانی تا هر آن جا که در توان داشت
خیال آینه می شد در انعکاس آفتابِ زیبایی
تا هر آن جا که در توان داشت........ شعر تازه و پرنده ی تازه و
رویای تازه برای این زبان غمگین کوردی به ارمغان می آورد!
پایین، پاهایم ،
محلی برای بازی ای
برای کودکان شهرم می شود و
از من بالا می روند و
با رنگ زیبای خنده ،.... رنگم می کنند.
عاشقان هم، بر پیراهن سفید م و بر سینه ام و
بر یقه ی ژاکتم
برای یادگار گل امضایی جا می نهند، و روی سکو هم
چند شمع را برای ام روشن می کنند...
آن بالا هم یک جفت پرنده، میان موهایم آشیانه ای
برای آواز و مهربانی این جهان
می سازند .»
ای رنگ مرگ!
چشم به راهم باش!
شاید میان تکه ابری سپید که پروانه و
نورس و شعرهای لطیف در برش گرفته اند
به تو برسم!
شاید بر پشت اسبی که دود و...
که سراب و بخار تنهایی و غربت از آن بر می خیزد.
به تو برسم!
شاید وقتی که به تو می رسم
غروب باشد و برف راه بر آمد و شد چراغ ها و
بر آمد و شد شعر ها و بر تمام موج ها و آهوها و
عاشقان ببندد و
من نیز آن وقت هم چون قاه قاه کرخ کبکی و
بق بقوی یخ زده ی کبوتری، یا بارش زخم خورده ی باران
به تو برسم!
هنگام که بیایم
خسته ی خسته...
دستی در دست آبی داشته باشم و
دستی در گردن سرخ
سر زرد بر شانه هایم باشد و، به تو برسم
قطره قطره سبز از من بچکد،و
آه ی ابریشمین در بکشم و
بعد هم همراه بادیارغوانی به تو برسم.
به همراه خودم «رنگدان » بخت یک شاعر و سرزمینی را
که به عمرت ندیده باشی، برایت خواهم آورد
من رنگی را به تو نشان خواهم داد
که تو را نیز حیران کند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#شعری_با_عنوان_رنگ_مرگ_سروده_شیرکو_بیکس
ای رنگ مرگ
هنگام! که می آیی، هنگامی که در آخرین سفر
چمدان پاره پاره ی قامت ام را و ....
بقچه ی گره زده ی سرم ر
همراه خود بردی !
هنگام! که در آغوش ات ریختم
هیجان ،
رنگ هایم را دربر می گیرد
رنگ هایم به تو خواهند گفت:
او زمانی...... رنگ روح بود
در کالبد شعرهایی سپید!
او زمانی رنگ خاک بود در صدای آزادی
او زمانی.......... رنگ خون بود در جسد قربانیان
او زمانی........... عطر زن بود در رنگ عشق
او زمانی تا هر آن جا که در توان داشت
خیال آینه می شد در انعکاس آفتابِ زیبایی
تا هر آن جا که در توان داشت........ شعر تازه و پرنده ی تازه و
رویای تازه برای این زبان غمگین کوردی به ارمغان می آورد!
پایین، پاهایم ،
محلی برای بازی ای
برای کودکان شهرم می شود و
از من بالا می روند و
با رنگ زیبای خنده ،.... رنگم می کنند.
عاشقان هم، بر پیراهن سفید م و بر سینه ام و
بر یقه ی ژاکتم
برای یادگار گل امضایی جا می نهند، و روی سکو هم
چند شمع را برای ام روشن می کنند...
آن بالا هم یک جفت پرنده، میان موهایم آشیانه ای
برای آواز و مهربانی این جهان
می سازند .»
ای رنگ مرگ!
چشم به راهم باش!
شاید میان تکه ابری سپید که پروانه و
نورس و شعرهای لطیف در برش گرفته اند
به تو برسم!
شاید بر پشت اسبی که دود و...
که سراب و بخار تنهایی و غربت از آن بر می خیزد.
به تو برسم!
شاید وقتی که به تو می رسم
غروب باشد و برف راه بر آمد و شد چراغ ها و
بر آمد و شد شعر ها و بر تمام موج ها و آهوها و
عاشقان ببندد و
من نیز آن وقت هم چون قاه قاه کرخ کبکی و
بق بقوی یخ زده ی کبوتری، یا بارش زخم خورده ی باران
به تو برسم!
هنگام که بیایم
خسته ی خسته...
دستی در دست آبی داشته باشم و
دستی در گردن سرخ
سر زرد بر شانه هایم باشد و، به تو برسم
قطره قطره سبز از من بچکد،و
آه ی ابریشمین در بکشم و
بعد هم همراه بادیارغوانی به تو برسم.
به همراه خودم «رنگدان » بخت یک شاعر و سرزمینی را
که به عمرت ندیده باشی، برایت خواهم آورد
من رنگی را به تو نشان خواهم داد
که تو را نیز حیران کند.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
پی روستایی هستم
که در آن خانهای باشد
و در آن اتاقی باشد و تختخوابی و
در آن زنی.
و در آن زن، آغوشی.
بیرون خانه، رودی تن بکشد
تا دوردستها برود، پولکنقرهای
ماهیخیز، قایقبهدوش
پابرجا و دریاجو.
به همان سیاق که تشبیه
جویای شعری است برای شبی
مردی برای معشوقهای
جوی آبی برای چوبالفی.
شب اما میبندد کتاب را.
▫️ #شعری از هرمان دکونینک
▫️ #عکس: آندره کستانتینی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
پی روستایی هستم
که در آن خانهای باشد
و در آن اتاقی باشد و تختخوابی و
در آن زنی.
و در آن زن، آغوشی.
بیرون خانه، رودی تن بکشد
تا دوردستها برود، پولکنقرهای
ماهیخیز، قایقبهدوش
پابرجا و دریاجو.
به همان سیاق که تشبیه
جویای شعری است برای شبی
مردی برای معشوقهای
جوی آبی برای چوبالفی.
شب اما میبندد کتاب را.
▫️ #شعری از هرمان دکونینک
▫️ #عکس: آندره کستانتینی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
▪️ دوشیزۀ تارانتو
سوگواری کنید، آلسیونهای¹ زیبا،
ای پرندگان سپند و دلپسندِ تتیس²،
آلسیونها به سوگ بنشینید؛
میرتو، دوشیزۀ تارانتو³،
در فرجامِ روزگارش
با کشتی به کرانههای کامارین⁴ میرفت،
آنجا که هیمن⁵، به ناز و آواز، با نیلبکها
او را به خانۀ معشوق میبُرد.
حریرِ سپید،
زر و زیوری که روزِ بزم بازوانش را میآراست،
و مُشکی که بر گیسوی زرگونش میریخت،
پای سدرها، زیر صخره پنهان بود.
تنها بر فرازِ کشتی ایستاده بود
و بر اختران باژ میخواند،
ناگهان طوفان که در بادبان میدمید
بر تنش پیچید: پریشان و دور از جاشوان
فریاد برآورد و در موجها فروافتاد.
دوشیزۀ تارانتو در آغوشِ موجها بود
و اندامِ زیبایش در خیزاب فروغلتید.
تتیس، با دیدۀ نمناک،
از چشمِ دیوهای درنده
در شکافِ صخره نهانش داشت؛
به فرمان او، نرئیدهای⁶ پریرو
از فرازِ آشیانهای خیس برخاستند،
او را به کرانه بردند
و به خدای بادها سپردند.
به فریاد، در دوردست، یاران را فراخواندند؛
پریان بیشهزار، چشمهها و کوهساران،
بر سینهها کوفتند و ماتم گرفتند
و بر مزارش به تکرار گفتند: افسوس!
افسوس! تو را به خانۀ معشوق راهی نبود،
حریرِ سپید پیکرت را نپوشاند،
زیوری بر بازوانت نپیچید
و مُشک بر گیسوانت نریخت.
پینوشتها
۱. پرندگان افسانهای که بر دریا آشیان داشتند
۲. مادرِ آخیلوس و ایزدبانوی دریای مدیترانه
۳. شهری در جنوبِ ایتالیا
۴. شهری در سیسیل
۵. ایزدِ زناشویی
۶. دختران نره، ایزدبانوان دریای مدیترانه
▫️#شعری از آندره شنیه، شاعرِ فرانسوی
برگردان به پارسی: #سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
▪️ دوشیزۀ تارانتو
سوگواری کنید، آلسیونهای¹ زیبا،
ای پرندگان سپند و دلپسندِ تتیس²،
آلسیونها به سوگ بنشینید؛
میرتو، دوشیزۀ تارانتو³،
در فرجامِ روزگارش
با کشتی به کرانههای کامارین⁴ میرفت،
آنجا که هیمن⁵، به ناز و آواز، با نیلبکها
او را به خانۀ معشوق میبُرد.
حریرِ سپید،
زر و زیوری که روزِ بزم بازوانش را میآراست،
و مُشکی که بر گیسوی زرگونش میریخت،
پای سدرها، زیر صخره پنهان بود.
تنها بر فرازِ کشتی ایستاده بود
و بر اختران باژ میخواند،
ناگهان طوفان که در بادبان میدمید
بر تنش پیچید: پریشان و دور از جاشوان
فریاد برآورد و در موجها فروافتاد.
دوشیزۀ تارانتو در آغوشِ موجها بود
و اندامِ زیبایش در خیزاب فروغلتید.
تتیس، با دیدۀ نمناک،
از چشمِ دیوهای درنده
در شکافِ صخره نهانش داشت؛
به فرمان او، نرئیدهای⁶ پریرو
از فرازِ آشیانهای خیس برخاستند،
او را به کرانه بردند
و به خدای بادها سپردند.
به فریاد، در دوردست، یاران را فراخواندند؛
پریان بیشهزار، چشمهها و کوهساران،
بر سینهها کوفتند و ماتم گرفتند
و بر مزارش به تکرار گفتند: افسوس!
افسوس! تو را به خانۀ معشوق راهی نبود،
حریرِ سپید پیکرت را نپوشاند،
زیوری بر بازوانت نپیچید
و مُشک بر گیسوانت نریخت.
پینوشتها
۱. پرندگان افسانهای که بر دریا آشیان داشتند
۲. مادرِ آخیلوس و ایزدبانوی دریای مدیترانه
۳. شهری در جنوبِ ایتالیا
۴. شهری در سیسیل
۵. ایزدِ زناشویی
۶. دختران نره، ایزدبانوان دریای مدیترانه
▫️#شعری از آندره شنیه، شاعرِ فرانسوی
برگردان به پارسی: #سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
نفسِ خشمآگینِ مرا
تُند و بریده
در آغوش میفشاری
و من احساس میکنم که رها میشوم
و عشق
مرگِ رهاییبخشِ مرا
از تمامیِ تلخیها
میآکند.
بهشتِ من جنگلِ شوکرانهاست
و شهادتِ مرا پایانی نیست.
▫️#شعری_از_احمد_شاملو
▫️ #عکس: نمایی از فیلم تئوراما ساخته پییر پائولو پازولینی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
نفسِ خشمآگینِ مرا
تُند و بریده
در آغوش میفشاری
و من احساس میکنم که رها میشوم
و عشق
مرگِ رهاییبخشِ مرا
از تمامیِ تلخیها
میآکند.
بهشتِ من جنگلِ شوکرانهاست
و شهادتِ مرا پایانی نیست.
▫️#شعری_از_احمد_شاملو
▫️ #عکس: نمایی از فیلم تئوراما ساخته پییر پائولو پازولینی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
میخواهم با تنی سبز
با آیین عناصری تازه
به مکاشفات گودالی زیر پای خورشید
رد پا بتراشم
برهوت حس
تنهایی را بی مرز جابجا میکند
مثل شن در کویر /
آینه زیبایت را تکثیر کن
اینجا زمین نجوا گرانه معنایم میکند
باد تنها فاتحه میخواند و میرود
بی آنکه سیلی به صورتم لمس کنم
تنها با ته ماندهی تقویم بهار
باران
آفتاب
صخرهها را
نفس میکشم
جاذبه هوا
حس مشترک آزادی من و توست
قرار نیست
بی تو اتفاقی بیافتد
در منتهیالیه فصلی که
به بهار ختم میشود
کافیست
انگشت بر لبانم بگذاری
زیباییات به هر طرف که بچرخد
تنهایی را به کشتن میدهد
▫️ #شعری از لیلا مینا خانی
▫️ #نقاشی: یوسیجو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
میخواهم با تنی سبز
با آیین عناصری تازه
به مکاشفات گودالی زیر پای خورشید
رد پا بتراشم
برهوت حس
تنهایی را بی مرز جابجا میکند
مثل شن در کویر /
آینه زیبایت را تکثیر کن
اینجا زمین نجوا گرانه معنایم میکند
باد تنها فاتحه میخواند و میرود
بی آنکه سیلی به صورتم لمس کنم
تنها با ته ماندهی تقویم بهار
باران
آفتاب
صخرهها را
نفس میکشم
جاذبه هوا
حس مشترک آزادی من و توست
قرار نیست
بی تو اتفاقی بیافتد
در منتهیالیه فصلی که
به بهار ختم میشود
کافیست
انگشت بر لبانم بگذاری
زیباییات به هر طرف که بچرخد
تنهایی را به کشتن میدهد
▫️ #شعری از لیلا مینا خانی
▫️ #نقاشی: یوسیجو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
با خشم و جدل زیستم.
و به هنگامی که قاضیان
اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبهی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم میکردند
و امیران
نمایشِ قدرت را
شمشیر بر گردنِ محکوم میزدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.
و به هنگامی که همگنانِ من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد،
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای.
▫️#شعری از احمد شاملو
▫️ عکس: استفان تام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
با خشم و جدل زیستم.
و به هنگامی که قاضیان
اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبهی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم میکردند
و امیران
نمایشِ قدرت را
شمشیر بر گردنِ محکوم میزدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.
و به هنگامی که همگنانِ من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد،
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای.
▫️#شعری از احمد شاملو
▫️ عکس: استفان تام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شــــعــــر_جــــهــــان
خشم سیاه اقوام
چونان نوای وحشی سازهای طوفان زمستانی است
موج سرخ نبرد، جنگل برهنهای از ستارگان.
شب با پیشانی شکسته و بازوان نقرهای
اشارتکنان به سوی سربازان محتضر میآید.
در سایۀ اهرهای پاییزی
ارواح کشتگان آه میکشند.
خارزاران برهوت شهر را در میان میگیرند.
و ماه، زنان وحشتزده را
بر پلههای خونآلود دنبال میکند.
گرگان وحشی دروازهها را شکستهاند.
▫️#شعری از گئورگ تراکل
▫️ برگردان به پارسی: مراد فرهادپور
▫️ #عکس: لئونارد میسونه (۱۹۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شــــعــــر_جــــهــــان
خشم سیاه اقوام
چونان نوای وحشی سازهای طوفان زمستانی است
موج سرخ نبرد، جنگل برهنهای از ستارگان.
شب با پیشانی شکسته و بازوان نقرهای
اشارتکنان به سوی سربازان محتضر میآید.
در سایۀ اهرهای پاییزی
ارواح کشتگان آه میکشند.
خارزاران برهوت شهر را در میان میگیرند.
و ماه، زنان وحشتزده را
بر پلههای خونآلود دنبال میکند.
گرگان وحشی دروازهها را شکستهاند.
▫️#شعری از گئورگ تراکل
▫️ برگردان به پارسی: مراد فرهادپور
▫️ #عکس: لئونارد میسونه (۱۹۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
میخواهم با تنی سبز
با آیین عناصری تازه
به مکاشفات گودالی زیر پای خورشید
رد پا بتراشم
برهوت حس
تنهایی را بی مرز جابجا میکند
مثل شن در کویر /
آینه زیبایت را تکثیر کن
اینجا زمین نجوا گرانه معنایم میکند
باد تنها فاتحه میخواند و میرود
بی آنکه سیلی به صورتم لمس کنم
تنها با ته ماندهی تقویم بهار
باران
آفتاب
صخرهها را
نفس میکشم
جاذبه هوا
حس مشترک آزادی من و توست
قرار نیست
بی تو اتفاقی بیافتد
در منتهیالیه فصلی که
به بهار ختم میشود
کافیست
انگشت بر لبانم بگذاری
زیباییات به هر طرف که بچرخد
تنهایی را به کشتن میدهد
▫️ #شعری از لیلا مینا خانی
▫️ #نقاشی: یوسیجو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
میخواهم با تنی سبز
با آیین عناصری تازه
به مکاشفات گودالی زیر پای خورشید
رد پا بتراشم
برهوت حس
تنهایی را بی مرز جابجا میکند
مثل شن در کویر /
آینه زیبایت را تکثیر کن
اینجا زمین نجوا گرانه معنایم میکند
باد تنها فاتحه میخواند و میرود
بی آنکه سیلی به صورتم لمس کنم
تنها با ته ماندهی تقویم بهار
باران
آفتاب
صخرهها را
نفس میکشم
جاذبه هوا
حس مشترک آزادی من و توست
قرار نیست
بی تو اتفاقی بیافتد
در منتهیالیه فصلی که
به بهار ختم میشود
کافیست
انگشت بر لبانم بگذاری
زیباییات به هر طرف که بچرخد
تنهایی را به کشتن میدهد
▫️ #شعری از لیلا مینا خانی
▫️ #نقاشی: یوسیجو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
با خشم و جدل زیستم.
و به هنگامی که قاضیان
اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبهی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم میکردند
و امیران
نمایشِ قدرت را
شمشیر بر گردنِ محکوم میزدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.
و به هنگامی که همگنانِ من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد،
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای.
▫️#شعری از احمد شاملو
▫️ عکس: استفان تام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
با خشم و جدل زیستم.
و به هنگامی که قاضیان
اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبهی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم میکردند
و امیران
نمایشِ قدرت را
شمشیر بر گردنِ محکوم میزدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.
و به هنگامی که همگنانِ من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد،
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای.
▫️#شعری از احمد شاملو
▫️ عکس: استفان تام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شــــعــــر_جــــهــــان
خشم سیاه اقوام
چونان نوای وحشی سازهای طوفان زمستانی است
موج سرخ نبرد، جنگل برهنهای از ستارگان.
شب با پیشانی شکسته و بازوان نقرهای
اشارتکنان به سوی سربازان محتضر میآید.
در سایۀ اهرهای پاییزی
ارواح کشتگان آه میکشند.
خارزاران برهوت شهر را در میان میگیرند.
و ماه، زنان وحشتزده را
بر پلههای خونآلود دنبال میکند.
گرگان وحشی دروازهها را شکستهاند.
▫️#شعری از گئورگ تراکل
▫️ برگردان به پارسی: مراد فرهادپور
▫️ #عکس: لئونارد میسونه (۱۹۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شــــعــــر_جــــهــــان
خشم سیاه اقوام
چونان نوای وحشی سازهای طوفان زمستانی است
موج سرخ نبرد، جنگل برهنهای از ستارگان.
شب با پیشانی شکسته و بازوان نقرهای
اشارتکنان به سوی سربازان محتضر میآید.
در سایۀ اهرهای پاییزی
ارواح کشتگان آه میکشند.
خارزاران برهوت شهر را در میان میگیرند.
و ماه، زنان وحشتزده را
بر پلههای خونآلود دنبال میکند.
گرگان وحشی دروازهها را شکستهاند.
▫️#شعری از گئورگ تراکل
▫️ برگردان به پارسی: مراد فرهادپور
▫️ #عکس: لئونارد میسونه (۱۹۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
دیگر به سلامِ هیچ خیابانی جواب نمیدهم
که به کوچه رسیدم و
بُنبست شنیدم فقط
امسال هم در خانه میمانم
و از ترسِ مرگ
که پشتِ در خوابیده
پنجره را در پرده میپیچم
پُست میکنم برای پدرم
که زیرِ سنگی تخت
خوابِ مرمر میبیند با دستخطِّ خواجهی شیراز.
این خانه خواب ندارد میدانم
این پنجره به خوابِ هیچ دیواری نمیآید
و پشتِ این در
ترسِ مرگ بیدار است
به کوچه هم نمیرسم میدانم
ای کاش از پشتِ همین پنجره
سلامِ مرا دستبهدست
به خیابان برسانید
اگر رسید شاید خداحافظ.
▫️ #شعری از فریاد شیری
▫️ #نقاشی: فردیناند هادلر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
دیگر به سلامِ هیچ خیابانی جواب نمیدهم
که به کوچه رسیدم و
بُنبست شنیدم فقط
امسال هم در خانه میمانم
و از ترسِ مرگ
که پشتِ در خوابیده
پنجره را در پرده میپیچم
پُست میکنم برای پدرم
که زیرِ سنگی تخت
خوابِ مرمر میبیند با دستخطِّ خواجهی شیراز.
این خانه خواب ندارد میدانم
این پنجره به خوابِ هیچ دیواری نمیآید
و پشتِ این در
ترسِ مرگ بیدار است
به کوچه هم نمیرسم میدانم
ای کاش از پشتِ همین پنجره
سلامِ مرا دستبهدست
به خیابان برسانید
اگر رسید شاید خداحافظ.
▫️ #شعری از فریاد شیری
▫️ #نقاشی: فردیناند هادلر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
در زدم
و در باز بود
دستهايم ادامه داشت
كه در زدم
و در خواب تو آغاز شدم
تا ببينم كه شبهايت را چه كوتاه كردهاى
بخواب
ادامهى سفر بسيار است كه بخوابى
بخواب
اى گشايشِ دستهاى تو پژمرده!
كوه ادامهى زمين است.
اى ابتداى رازِ تو باورنكردنى!
غار ادامهى زمين است.
اى فراوانىِ خندهى تو مُضَرّس!
انسان ادامهى زمين است.
و من هر چه پيش مىروم
زمين همچنان ادامه دارد.
▫️ #شعری از ابوالفضل پاشا
▫️ #نقاشی: بازمانده اثر ژاکلین اوزبرن
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی
در زدم
و در باز بود
دستهايم ادامه داشت
كه در زدم
و در خواب تو آغاز شدم
تا ببينم كه شبهايت را چه كوتاه كردهاى
بخواب
ادامهى سفر بسيار است كه بخوابى
بخواب
اى گشايشِ دستهاى تو پژمرده!
كوه ادامهى زمين است.
اى ابتداى رازِ تو باورنكردنى!
غار ادامهى زمين است.
اى فراوانىِ خندهى تو مُضَرّس!
انسان ادامهى زمين است.
و من هر چه پيش مىروم
زمين همچنان ادامه دارد.
▫️ #شعری از ابوالفضل پاشا
▫️ #نقاشی: بازمانده اثر ژاکلین اوزبرن
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
نمی خواهید بدانید ماهمه کارگریم
کارگرِ روزهایی که باید تو را
از بند رخت آویزان کنیم
کارگرِ شب های که
باید تا صبح در خانه ی دوست
نگهبانی بدهیم
نکند
همان دزدی که چمدان احساس هایمان را
برده ،هنوز هم عاشق...
کارگرِ ساعت هایی که باید منتظر تو
روبروی جهنم بایستیم
نگاه کنید
این دنیا به هیچ کداممان
سواری نمی دهد
و پنجره ای که روبه دریا باز می شود را
به دریا نمی برد
دلیل بیاورید تا در این خیابان...
ببینید چه کار کردیم
که اندوه هزار ساله یمان
روزها به دلمان می نشیند.
ماهمه کارگریم
و شب ها با بوی سیگار به خواب می رویم
و درد هایمان را
در ویترینِ مانکن هایی می گذاریم
که صدای پر زدن قناری اش
سالها پر کشیده/
از اتاقی به اتاق دیگر
از شهری به شهر دیگر.
▫️ #شعری از زینب فرجی
▪️ #عکس: دنیز سابونکو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی🎵
نمی خواهید بدانید ماهمه کارگریم
کارگرِ روزهایی که باید تو را
از بند رخت آویزان کنیم
کارگرِ شب های که
باید تا صبح در خانه ی دوست
نگهبانی بدهیم
نکند
همان دزدی که چمدان احساس هایمان را
برده ،هنوز هم عاشق...
کارگرِ ساعت هایی که باید منتظر تو
روبروی جهنم بایستیم
نگاه کنید
این دنیا به هیچ کداممان
سواری نمی دهد
و پنجره ای که روبه دریا باز می شود را
به دریا نمی برد
دلیل بیاورید تا در این خیابان...
ببینید چه کار کردیم
که اندوه هزار ساله یمان
روزها به دلمان می نشیند.
ماهمه کارگریم
و شب ها با بوی سیگار به خواب می رویم
و درد هایمان را
در ویترینِ مانکن هایی می گذاریم
که صدای پر زدن قناری اش
سالها پر کشیده/
از اتاقی به اتاق دیگر
از شهری به شهر دیگر.
▫️ #شعری از زینب فرجی
▪️ #عکس: دنیز سابونکو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎
نه حاشیهی دور صفحه
که خالیِ سفید بین کلماتِ روی کاغذ را
در نظر بگیر
یا خالیِ بین فکرها را:
لحظاتی که ذهن
موضوع فکر خود را فراهم میکند
و دهان
در انتظار پر شدن با کلمات است.
خالیِ بینِ دو عاشق را در نظر بگیر
بعد از جر و بحثی طولانی
ملحفهی سفیدِ بین آنها را
که همچون استعارهی سردیست.
حالا آن خالیِ کوچک را تصور کن
خالیِ پیش از ورود مرگ
مرگِ کلاه به دست:
این سالهای روشنِ رو به خاموشی را.
▫️ #شعری از لیندا پاستان
▫️ #برگردان به پارسی: سپیده عزیزمان
▫️ نقاشی: هاسویی کاواسه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎
نه حاشیهی دور صفحه
که خالیِ سفید بین کلماتِ روی کاغذ را
در نظر بگیر
یا خالیِ بین فکرها را:
لحظاتی که ذهن
موضوع فکر خود را فراهم میکند
و دهان
در انتظار پر شدن با کلمات است.
خالیِ بینِ دو عاشق را در نظر بگیر
بعد از جر و بحثی طولانی
ملحفهی سفیدِ بین آنها را
که همچون استعارهی سردیست.
حالا آن خالیِ کوچک را تصور کن
خالیِ پیش از ورود مرگ
مرگِ کلاه به دست:
این سالهای روشنِ رو به خاموشی را.
▫️ #شعری از لیندا پاستان
▫️ #برگردان به پارسی: سپیده عزیزمان
▫️ نقاشی: هاسویی کاواسه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity