🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترانه_های_غربی 🎼🇬🇧
Make it Rain - Ed Sheeran
وقتی گناهان پدرم
توی روحم رسوب کرده
و محنت مادرم
منو رها نمیکنه
میدونم که ممکنه از آسمون بلا نازل شه
تا خالصترین سلاطین رو پالوده کنه
هرچند حتا دقیقا میدونم
این بلا برام زجرآوره
خب چندان فرقی نداره دیگه
بزن بارونت رو ببار
بزن بارونت رو ببارون بر زمین خداوندا
بزن بارونت رو ببار
آه بزن بارونت رو ببار
بَذرا آب میخوان تا از زمین قد بکشن
اما همیشه گرم و گرمتر میشه
و قحطی و گرسنگی هم عمیقتر
میدونم که ممکنه اشکا از چشما سرازیر شه
اما اونا ممکنه عبث باشن
حتا دقیقا میدونم که اشکا توامان با درد میریزن
خب چندان فرقی نداره دیگه
دریاها که سرشار از آبن
تا لب ساحل میان
دقیقا مث ثروتمند بزرگی
که هرگز فقیر نمیشه
بذار ابرا با صاعقه هلهلهکنان آکنده بشن
بذار رعد و برق ریشه بدوانه
آسمون رو پرکنه
با تموم چیزی که میتونه بباره
وقتی وقتش شد که تغییری بدی
بزن بارونت رو
بزن بارونت رو ببارون
#برگردان_ستاره_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترانه_های_غربی 🎼🇬🇧
Make it Rain - Ed Sheeran
وقتی گناهان پدرم
توی روحم رسوب کرده
و محنت مادرم
منو رها نمیکنه
میدونم که ممکنه از آسمون بلا نازل شه
تا خالصترین سلاطین رو پالوده کنه
هرچند حتا دقیقا میدونم
این بلا برام زجرآوره
خب چندان فرقی نداره دیگه
بزن بارونت رو ببار
بزن بارونت رو ببارون بر زمین خداوندا
بزن بارونت رو ببار
آه بزن بارونت رو ببار
بَذرا آب میخوان تا از زمین قد بکشن
اما همیشه گرم و گرمتر میشه
و قحطی و گرسنگی هم عمیقتر
میدونم که ممکنه اشکا از چشما سرازیر شه
اما اونا ممکنه عبث باشن
حتا دقیقا میدونم که اشکا توامان با درد میریزن
خب چندان فرقی نداره دیگه
دریاها که سرشار از آبن
تا لب ساحل میان
دقیقا مث ثروتمند بزرگی
که هرگز فقیر نمیشه
بذار ابرا با صاعقه هلهلهکنان آکنده بشن
بذار رعد و برق ریشه بدوانه
آسمون رو پرکنه
با تموم چیزی که میتونه بباره
وقتی وقتش شد که تغییری بدی
بزن بارونت رو
بزن بارونت رو ببارون
#برگردان_ستاره_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
اگر قلبِ من
چشمان تو را نمی پرستید
اکنون سبز را چه کسی می فهمید؟
اگر از نرمیِ گوش هایت نمی نوشتم
اکنون گوشواره ها
از چه رو، از لاله ی گوش ها آویزان بودند؟
اگر نامت را در زمین نمی کاشتم
آنگاه هیچ باغ گل سرخی وجود می داشت؟
اگر قلبم برای تو اشک نمی ریخت
زمین هرگز چشمه و دریا و رودخانه ای نداشت؟
اگر دوستت نمی داشتم
کسی عشق را می شناخت؟
اگر ما
اگر من و تو
یک دیگر را عاشق نبودیم
چه کس می فهمید
وصال چیست
جدایی کدام است؟
#لطیف_هلمت
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
اگر قلبِ من
چشمان تو را نمی پرستید
اکنون سبز را چه کسی می فهمید؟
اگر از نرمیِ گوش هایت نمی نوشتم
اکنون گوشواره ها
از چه رو، از لاله ی گوش ها آویزان بودند؟
اگر نامت را در زمین نمی کاشتم
آنگاه هیچ باغ گل سرخی وجود می داشت؟
اگر قلبم برای تو اشک نمی ریخت
زمین هرگز چشمه و دریا و رودخانه ای نداشت؟
اگر دوستت نمی داشتم
کسی عشق را می شناخت؟
اگر ما
اگر من و تو
یک دیگر را عاشق نبودیم
چه کس می فهمید
وصال چیست
جدایی کدام است؟
#لطیف_هلمت
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#مقاله
برهنهنگاری رنسانسی: مذهبی یا اروتیک؟
#کت_پاوند
#برگردان_سپیده_عزیز
هنرمندان رنسانسی با تاکید بر برهنهنگاری در اثر تاریخ هنر غرب را دگرگون کردند. علاقه به احیای برهنهنگاری کلاسیک و تاکیدی نو بر ایمان مسیحی، هنرمندان رنسانسی را در پرداختن به تن انسانی مصممتر کرده بود. توانایی نقاشی پیکر برهنه معیار نبوغ هنری است اما تصویر کردنش، عاری از جدال نبود خاصه در هنر مذهبی.
دستهای بر این باور بودند که برهنهنگاری در خدمت تقوا و دستهای دیگر ایمان داشتند سبب تحریک شهوات و نفسانیات است. هر دو دسته هم دلایلی به زعم خود موجه داشتند. نمایش برهنهنگاری رنسانسی در رویال آکادمی لندن، چگونگی گسترش برهنهنگاری اروپا در شاخههای مذهبی و سکولار را روشن میکند. نشان میدهد که هنر برهنهنگاری رنسانسی چطور به آن موفقیت عظیم دست یافت، به آن نگرش شگفت در برهنه نگاری و تصویر جنسیت در آن زمان. برهنهنگاری درهنر مسیحی در طی قرون سیزده و چهارده برآمد.
جیل بورک سردبیر کاتالوگ نمایشگاه میگوید: موضوع نخستین برهنهنگاری، پیکر برهنهی مسیح بود. از قرن چهاردهم مردم ترجیح میدادند در هنر مسیحی سویههای همدردی و عبادت را تماشا کنند. دوست داشتند در هنر مسیحی، به طرزی عمیق با درد مسیح و قدیسان همراه شوند. نقاشان، نقاشیهایی واقعگرایانه میکشیدند از پیکر مسیح و یارانش که برای مردم محسوس بودند. نمونه تمام عیار این نگرش تابلوی آدم و حوا اثر یان وان آیک است که در سال ۱۴۳۲ تمامش کرد.
شاید نخستین نقاشیای باشد که آن همه به واقعیت نزدیک است: جزییات حیرت انگیزند. آدم با دستانی آفتاب سوخته تصویر شده و خطی پررنگ بر شکم حوا، بارداری او را فاش میکند. یان وان آیک و دیگر هنرمندان اروپای شمالی در برهنهنگاریهایشان از سنتی غنی پیچیده و بومی تغذیه میکردند که فقط مذهبی نبود بلکه درونمایه سکولار داشت. نقاشیهایی با موضوع حمام کردن، روسپی خانه و بر هر وسیله ممکن از کاغذ تا عاج. استفادهشان ار زنگ و روغن، آن ها را به منتها درجه طبیعی گرایی رسانده بود.
برگ برنده هنرمندان اروپای شمالی البته نوعی راحتی فرهنگی در مقولهی برهنگی بود. بورک معتقد است در شمال قارّه، مراسم بسیاری برهنه برگزار میشدند. درست در مقابل، ایتالیا و اسپانیا بودند که در باب برهنگی، عقایدی سفت و سختی داشتند. در مراسم عروسی، شوهر مجاز به دیدن تن برهنهی همسرش نبود. آنها همچنین معتقد بودند تن زنانه، اساساً در مرتبهی پایینتری نسبت به تن مردانه قرار میگیرد. مبنایشان ارسطو بود که اعتقاد داشت زنان به درستی در درون رحم قرار نگرفته و در نتیجه کامل شکل نگرفتهاند. از جمله به دلیل نبود گرما، اندام تناسلیشان ناقص است. با این که برهنهنگاریهای هنرمندان شمالی برای جنوبیها جذاب بود امّا در قرن پانزدهم بود که تمرکز بر بدن مردانه را انتخاب کردند. استثناهایی هم در میان بود چون: بوتیچلی.
نقاشان تحت تاثیر انسانگرایی و مجسمهسازی کلاسیک بود که آغاز به پرداخت تصاویری ایدهآل از انسان کردند. مثالش اثری است از جیبتی در کلیسای فلورانس که بسیاری آن را آغازگر هنر برهنهنگاری رنسانسی میدانند: برداشتی قهرمانانه از اسحاق با سینهای ستبر و عضلاتی برجسته ساخته شده از برنز.
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#مقاله
برهنهنگاری رنسانسی: مذهبی یا اروتیک؟
#کت_پاوند
#برگردان_سپیده_عزیز
هنرمندان رنسانسی با تاکید بر برهنهنگاری در اثر تاریخ هنر غرب را دگرگون کردند. علاقه به احیای برهنهنگاری کلاسیک و تاکیدی نو بر ایمان مسیحی، هنرمندان رنسانسی را در پرداختن به تن انسانی مصممتر کرده بود. توانایی نقاشی پیکر برهنه معیار نبوغ هنری است اما تصویر کردنش، عاری از جدال نبود خاصه در هنر مذهبی.
دستهای بر این باور بودند که برهنهنگاری در خدمت تقوا و دستهای دیگر ایمان داشتند سبب تحریک شهوات و نفسانیات است. هر دو دسته هم دلایلی به زعم خود موجه داشتند. نمایش برهنهنگاری رنسانسی در رویال آکادمی لندن، چگونگی گسترش برهنهنگاری اروپا در شاخههای مذهبی و سکولار را روشن میکند. نشان میدهد که هنر برهنهنگاری رنسانسی چطور به آن موفقیت عظیم دست یافت، به آن نگرش شگفت در برهنه نگاری و تصویر جنسیت در آن زمان. برهنهنگاری درهنر مسیحی در طی قرون سیزده و چهارده برآمد.
جیل بورک سردبیر کاتالوگ نمایشگاه میگوید: موضوع نخستین برهنهنگاری، پیکر برهنهی مسیح بود. از قرن چهاردهم مردم ترجیح میدادند در هنر مسیحی سویههای همدردی و عبادت را تماشا کنند. دوست داشتند در هنر مسیحی، به طرزی عمیق با درد مسیح و قدیسان همراه شوند. نقاشان، نقاشیهایی واقعگرایانه میکشیدند از پیکر مسیح و یارانش که برای مردم محسوس بودند. نمونه تمام عیار این نگرش تابلوی آدم و حوا اثر یان وان آیک است که در سال ۱۴۳۲ تمامش کرد.
شاید نخستین نقاشیای باشد که آن همه به واقعیت نزدیک است: جزییات حیرت انگیزند. آدم با دستانی آفتاب سوخته تصویر شده و خطی پررنگ بر شکم حوا، بارداری او را فاش میکند. یان وان آیک و دیگر هنرمندان اروپای شمالی در برهنهنگاریهایشان از سنتی غنی پیچیده و بومی تغذیه میکردند که فقط مذهبی نبود بلکه درونمایه سکولار داشت. نقاشیهایی با موضوع حمام کردن، روسپی خانه و بر هر وسیله ممکن از کاغذ تا عاج. استفادهشان ار زنگ و روغن، آن ها را به منتها درجه طبیعی گرایی رسانده بود.
برگ برنده هنرمندان اروپای شمالی البته نوعی راحتی فرهنگی در مقولهی برهنگی بود. بورک معتقد است در شمال قارّه، مراسم بسیاری برهنه برگزار میشدند. درست در مقابل، ایتالیا و اسپانیا بودند که در باب برهنگی، عقایدی سفت و سختی داشتند. در مراسم عروسی، شوهر مجاز به دیدن تن برهنهی همسرش نبود. آنها همچنین معتقد بودند تن زنانه، اساساً در مرتبهی پایینتری نسبت به تن مردانه قرار میگیرد. مبنایشان ارسطو بود که اعتقاد داشت زنان به درستی در درون رحم قرار نگرفته و در نتیجه کامل شکل نگرفتهاند. از جمله به دلیل نبود گرما، اندام تناسلیشان ناقص است. با این که برهنهنگاریهای هنرمندان شمالی برای جنوبیها جذاب بود امّا در قرن پانزدهم بود که تمرکز بر بدن مردانه را انتخاب کردند. استثناهایی هم در میان بود چون: بوتیچلی.
نقاشان تحت تاثیر انسانگرایی و مجسمهسازی کلاسیک بود که آغاز به پرداخت تصاویری ایدهآل از انسان کردند. مثالش اثری است از جیبتی در کلیسای فلورانس که بسیاری آن را آغازگر هنر برهنهنگاری رنسانسی میدانند: برداشتی قهرمانانه از اسحاق با سینهای ستبر و عضلاتی برجسته ساخته شده از برنز.
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
به نظر میرسد گیاهان با تولید آسپرین خود
در هنگام استرس، خوددرمانی میکنند!
زمانی که سردرد به سراغ ما میآید، یک مسکن میخوریم. به نظر میرسد گیاهان نیز کاری مشابه انجام میدهند! چگونه؟
یک تحقیق جدید مشخص کرده که وقتی گیاهان تحت استرس ناشی از خطرات اطراف خود هستند، قادر به تولید آسپرین در درون خود هستند.
یک مطالعه جدید نگاهی دقیقتر به این مکانیسم خاص دفاع شخصی در گیاهان و نحوه تنظیم تولید متابولیت فعال آسپرین – اسید سالیسیلیک – دارد.
قرنهاست که آسپرین یا سالیسیلیک اسید توسط انسان به عنوان درمان درد و التهاب استفاده شده. آسپرین در گیاهان، نقش اساسی در سیگنال دهی، تنظیم و دفاع از پاتوژن ایفا میکند.
آسپرین در کلروپلاستها
معمولاً در پاسخ به استرس، تولید میشود.
ویلهلمینا ون دی ون، زیستشناس گیاهی از دانشگاه کالیفرنیا، از ریورساید (UCR) میگوید: «گیاهان از مسکن برای دردها استفاده میکنند، درست مثل ما.»
برای درک بهتر زنجیره پیچیده واکنشهایی که گیاهان در شرایط استرس انجام میدهند
در مورد گیاهان، این تنشها شامل آسیب ناشی از حشرات، خشکی و گرمای بیش از حد است.
در حالی که سطوح بالای ROS در گیاهان میتواند کشنده باشد، مقادیر کمتر عملکرد ایمنی مهمی دارد.
محققان از Rockcress یا Arabidopsis به عنوان گیاه مدل برای آزمایشها استفاده کردند.
آنها میزان مولکول هشداردهنده اولیه به نام MEcPP که در باکتریها و انگلهای مالاریا نیز دیده شده، در آنها اندازه گرفتند.
به نظر میرسد که با تجمع MEcPP در گیاه، واکنش شیمیایی مقابلهای ایجاد میشود که یکی از آنها تولید اسید سالیسیلیک است.
این یافته میتواند به ما کمک کند گیاهان را طوری اصلاح کنیم تا در آینده در برابر خطرات محیطی مقاومتر باشند.
هنوز چیزهای زیادی در مورد مولکول MEcPP و عملکرد آن نمیدانیم، اما درک نحوه عملکرد این مکانیسم میتواند به دانشمندان کمک کند تا از آن مقاوم کردن گیاهان در برابر تنشها استفاده کنند.
ما میدانیم که گیاهان و همچنین حیوانات، تحت فشار فزایندهای ناشی از تغییرات اقلیمی و مشخص نیست که با بالا رفتن دمای متوسط، چند گونه میتوانند زنده بمانند.
منبع: Science Advances
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
به نظر میرسد گیاهان با تولید آسپرین خود
در هنگام استرس، خوددرمانی میکنند!
زمانی که سردرد به سراغ ما میآید، یک مسکن میخوریم. به نظر میرسد گیاهان نیز کاری مشابه انجام میدهند! چگونه؟
یک تحقیق جدید مشخص کرده که وقتی گیاهان تحت استرس ناشی از خطرات اطراف خود هستند، قادر به تولید آسپرین در درون خود هستند.
یک مطالعه جدید نگاهی دقیقتر به این مکانیسم خاص دفاع شخصی در گیاهان و نحوه تنظیم تولید متابولیت فعال آسپرین – اسید سالیسیلیک – دارد.
قرنهاست که آسپرین یا سالیسیلیک اسید توسط انسان به عنوان درمان درد و التهاب استفاده شده. آسپرین در گیاهان، نقش اساسی در سیگنال دهی، تنظیم و دفاع از پاتوژن ایفا میکند.
آسپرین در کلروپلاستها
معمولاً در پاسخ به استرس، تولید میشود.
ویلهلمینا ون دی ون، زیستشناس گیاهی از دانشگاه کالیفرنیا، از ریورساید (UCR) میگوید: «گیاهان از مسکن برای دردها استفاده میکنند، درست مثل ما.»
برای درک بهتر زنجیره پیچیده واکنشهایی که گیاهان در شرایط استرس انجام میدهند
در مورد گیاهان، این تنشها شامل آسیب ناشی از حشرات، خشکی و گرمای بیش از حد است.
در حالی که سطوح بالای ROS در گیاهان میتواند کشنده باشد، مقادیر کمتر عملکرد ایمنی مهمی دارد.
محققان از Rockcress یا Arabidopsis به عنوان گیاه مدل برای آزمایشها استفاده کردند.
آنها میزان مولکول هشداردهنده اولیه به نام MEcPP که در باکتریها و انگلهای مالاریا نیز دیده شده، در آنها اندازه گرفتند.
به نظر میرسد که با تجمع MEcPP در گیاه، واکنش شیمیایی مقابلهای ایجاد میشود که یکی از آنها تولید اسید سالیسیلیک است.
این یافته میتواند به ما کمک کند گیاهان را طوری اصلاح کنیم تا در آینده در برابر خطرات محیطی مقاومتر باشند.
هنوز چیزهای زیادی در مورد مولکول MEcPP و عملکرد آن نمیدانیم، اما درک نحوه عملکرد این مکانیسم میتواند به دانشمندان کمک کند تا از آن مقاوم کردن گیاهان در برابر تنشها استفاده کنند.
ما میدانیم که گیاهان و همچنین حیوانات، تحت فشار فزایندهای ناشی از تغییرات اقلیمی و مشخص نیست که با بالا رفتن دمای متوسط، چند گونه میتوانند زنده بمانند.
منبع: Science Advances
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستانک
داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ
"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستانک
داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ
"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
#تنفس
#جاناتان پالت _ مارتینا هالاس
Days entangled in a web of constant promises
You struggle to keep up, frustrations rise to the top
They tell you you're dispensable, a slave in their machine
روزها تنیده در وعدههای همیشگی
در استواریِ راهِ خویش میکوشی
ناامیدیها به اوج میرسند
به تو میگویند که بیمصرفی، بردهای در دستگاهشان هستی
Yet you try, you fail, endless carousel of dreams
Your soaring needs trigger their fragility
But a second-hand life is not what's meant to be
تقلا میکنی، شکست میخوری، چرخه بیپایان رویاها
خواستههایِ بیامانت، آنها را فرو میشکند
اما این زندگیِ پیزوری در شأنِ تو نیست
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
رویایِ پرواز را جان بده
هر چند دستنیافتنی، امید چون شمع همچنان شعله میکشد
تو نابودنشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
Time devours all your pride, and all that's left behind
We're all but cosmic dust, swallowed by the sun
زمان غرور و هر آنچه در پس وانهادهایم، در خود هضم میکند
ما ذرهای ناچیز چون غبار کهکشانیم که خورشید میبلعد
Their unrelenting creed feeds your humility
Still, you must try, must fail, until you're closer to your dreams
They've trimmed your wings so you don't escape their plan
It's time to lose this guilt, so resist and revive
فروتنیِ شما آنها را گستاختر میکند
هنوز باید بکوشید، باید شکست بخورید، تا زمانی که به رویاهایِ خویش دست یابید
پر و بالت را چیدهاند تا از شرشان نگریزی
وقت آن است که شرم وانهی و رستاخیز کنی
ایستادگی کن
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
رویایِ پرواز را جان بده
هر چند دستنیافتنی باشد، اما امید چون شمع شعله میکشد
تو نابود نشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
Now is the time to lose this guilt
Resist, revive
You must carry on
شرمت را فرو گذار
ایستادگی کن، برخیز
ادامه بده
Shadows of doubts
Will cripple your trials
Slurs and contempt
Will not strike you down
In darkness and light
You must carry on
Reclaiming your destiny
No masters, no gods
سایههایِ تردید
ناتوانت میکنند
توهین و تحقیر
سرکوبت نخواهند کرد
در ظلمات و نور
باید تاب بیاوری
سرنوشتت را پس بگیر
نه اربابی و نه خدایی
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
Aspire to thrive
And shed this pain that weighs you down
Become invincible, impossible
Beyond the glass is where your heart belongs
رویایِ پرواز را جان ببخش
هر چند دستنیافتنی باشد، اما امید چون شمع شعله میکشد
تو نابود نشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
رویایِ بالندگی را جان ببخش
و این دردِ جانکاه را رها کن
شکستناپذیر و ناممکن شو
قلب تو در پسِ این شکستنهاست
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
#تنفس
#جاناتان پالت _ مارتینا هالاس
Days entangled in a web of constant promises
You struggle to keep up, frustrations rise to the top
They tell you you're dispensable, a slave in their machine
روزها تنیده در وعدههای همیشگی
در استواریِ راهِ خویش میکوشی
ناامیدیها به اوج میرسند
به تو میگویند که بیمصرفی، بردهای در دستگاهشان هستی
Yet you try, you fail, endless carousel of dreams
Your soaring needs trigger their fragility
But a second-hand life is not what's meant to be
تقلا میکنی، شکست میخوری، چرخه بیپایان رویاها
خواستههایِ بیامانت، آنها را فرو میشکند
اما این زندگیِ پیزوری در شأنِ تو نیست
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
رویایِ پرواز را جان بده
هر چند دستنیافتنی، امید چون شمع همچنان شعله میکشد
تو نابودنشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
Time devours all your pride, and all that's left behind
We're all but cosmic dust, swallowed by the sun
زمان غرور و هر آنچه در پس وانهادهایم، در خود هضم میکند
ما ذرهای ناچیز چون غبار کهکشانیم که خورشید میبلعد
Their unrelenting creed feeds your humility
Still, you must try, must fail, until you're closer to your dreams
They've trimmed your wings so you don't escape their plan
It's time to lose this guilt, so resist and revive
فروتنیِ شما آنها را گستاختر میکند
هنوز باید بکوشید، باید شکست بخورید، تا زمانی که به رویاهایِ خویش دست یابید
پر و بالت را چیدهاند تا از شرشان نگریزی
وقت آن است که شرم وانهی و رستاخیز کنی
ایستادگی کن
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
رویایِ پرواز را جان بده
هر چند دستنیافتنی باشد، اما امید چون شمع شعله میکشد
تو نابود نشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
Now is the time to lose this guilt
Resist, revive
You must carry on
شرمت را فرو گذار
ایستادگی کن، برخیز
ادامه بده
Shadows of doubts
Will cripple your trials
Slurs and contempt
Will not strike you down
In darkness and light
You must carry on
Reclaiming your destiny
No masters, no gods
سایههایِ تردید
ناتوانت میکنند
توهین و تحقیر
سرکوبت نخواهند کرد
در ظلمات و نور
باید تاب بیاوری
سرنوشتت را پس بگیر
نه اربابی و نه خدایی
Aspire to fly
No matter how high, the candle still burns
You're indestructible, incredible
So break this crystal ceiling and rise above
Aspire to thrive
And shed this pain that weighs you down
Become invincible, impossible
Beyond the glass is where your heart belongs
رویایِ پرواز را جان ببخش
هر چند دستنیافتنی باشد، اما امید چون شمع شعله میکشد
تو نابود نشدنی، شگفتانگیزی
این گنبدِ مینا را بشکن و برخیز
رویایِ بالندگی را جان ببخش
و این دردِ جانکاه را رها کن
شکستناپذیر و ناممکن شو
قلب تو در پسِ این شکستنهاست
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
- زندگی ما هر روز بیشتر و بیشتر شبیه زندگی پزشکان بخش اورژانس میشود که مدام در حالت آمادهباش هستیم.
- حرف زدن دربارهی آرامش، روشی است برای حرف زدن دربارهی وضوح، عقلانیت و لذتهای پایدار.
- جوری در حال دویدن هستم که انگار هیچ فرصتی ندارم تا بایستم و ببینم واقعا به کجا دارم میروم، یا ببینم آیا واقعا خوشحال هستم یا نه. در حقیقت، دویدن دنبال رفاه و رضایت، باعث شده هیچوقت نتوانم بنشینم و از آن رفاه و رضایت لذت ببرم.
- شادی و رهایی، در رها کردن تمام داشتهها معنا پیدا میکند.
- بهشت جایی است که وقتی در آن هستید، به هیچ جای دیگر فکر نمیکنید.
- آرام و ساکت نشستن چه تحول عظیمی است.
- بعد از این که دریادار "ریچارد ای.بِرد"
حدود 5 ماه را در کلبهای در قطب جنوب در دمای منفی 56 درجه سپری کرد، به این نتیجه رسید که: 《نیمی از سردرگمی دنیا ناشی از این است که ما نمیدانیم چهقدر کم نیاز داریم.》
- هر چه اطلاعات بیشتری به سمت ما جریان پیدا کند، زمان کمتری برای پردازش آنها داریم.
- بعد از مراقبه، سطح هوشیاری کمتر از قبل نیست؛ نکته این جا است که به تهدیدها و هدفهای بالقوه به صورت "گزینشی" واکنش نشان میدهیم. این موضوع ما را قادر خواهد ساخت که خیلی از چیزهایی را که در حالت عادی به آنها توجه نشان میدادیم، نادیده بگیریم.
- نیاز به فضای خالی، یا مکثی در روند زندگی، چیزی است که همهی ما از درون احساساش کردهایم.
- برای مدتی هیچ کاری انجام ندادن، دشوارترین کار برای هر شخص است.
- هر چه بیشتر با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، ارتباط با خودمان را بیشتر از دست میدهیم.
- تنها با دوری از هیاهو و عوامل حواسپرتی است که میتوانم چیزی خارج از دامنهی شنواییام را بشنوم و به یاد بیاورم که گوش دادن روحبخشتر است از صوت دادن به افکار و تعصباتی که بیست و چهار ساعته همراهم هستند.
و تنها با سفر به ناکجا _با آرام نشستن و آرام کردن ذهن_ است که ایدههایی به ذهنم میرسند بسیار تازهتر و خلاقانهتر از افکاری که خودآگاهانه سعی در یافتنشان دارم.
- در عصر سرعت، هیچچیز نمیتواند مثل آهسته رفتن روحبخش باشد.
در عصر حواسپرتی، هیچچیز نمیتواند مثل توجه نشان دادن ارزشمند باشد.
در عصر حرکت مداوم، هیچچیز نمیتواند اضطراریتر از نشستن در سکوت و سکون باشد.
برگرفته از کتاب: هنر آرامش (ماجراجویی در سفر به ناکجا)
نویسنده: پیکو آیِر
#برگردان_سپیده_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
- زندگی ما هر روز بیشتر و بیشتر شبیه زندگی پزشکان بخش اورژانس میشود که مدام در حالت آمادهباش هستیم.
- حرف زدن دربارهی آرامش، روشی است برای حرف زدن دربارهی وضوح، عقلانیت و لذتهای پایدار.
- جوری در حال دویدن هستم که انگار هیچ فرصتی ندارم تا بایستم و ببینم واقعا به کجا دارم میروم، یا ببینم آیا واقعا خوشحال هستم یا نه. در حقیقت، دویدن دنبال رفاه و رضایت، باعث شده هیچوقت نتوانم بنشینم و از آن رفاه و رضایت لذت ببرم.
- شادی و رهایی، در رها کردن تمام داشتهها معنا پیدا میکند.
- بهشت جایی است که وقتی در آن هستید، به هیچ جای دیگر فکر نمیکنید.
- آرام و ساکت نشستن چه تحول عظیمی است.
- بعد از این که دریادار "ریچارد ای.بِرد"
حدود 5 ماه را در کلبهای در قطب جنوب در دمای منفی 56 درجه سپری کرد، به این نتیجه رسید که: 《نیمی از سردرگمی دنیا ناشی از این است که ما نمیدانیم چهقدر کم نیاز داریم.》
- هر چه اطلاعات بیشتری به سمت ما جریان پیدا کند، زمان کمتری برای پردازش آنها داریم.
- بعد از مراقبه، سطح هوشیاری کمتر از قبل نیست؛ نکته این جا است که به تهدیدها و هدفهای بالقوه به صورت "گزینشی" واکنش نشان میدهیم. این موضوع ما را قادر خواهد ساخت که خیلی از چیزهایی را که در حالت عادی به آنها توجه نشان میدادیم، نادیده بگیریم.
- نیاز به فضای خالی، یا مکثی در روند زندگی، چیزی است که همهی ما از درون احساساش کردهایم.
- برای مدتی هیچ کاری انجام ندادن، دشوارترین کار برای هر شخص است.
- هر چه بیشتر با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، ارتباط با خودمان را بیشتر از دست میدهیم.
- تنها با دوری از هیاهو و عوامل حواسپرتی است که میتوانم چیزی خارج از دامنهی شنواییام را بشنوم و به یاد بیاورم که گوش دادن روحبخشتر است از صوت دادن به افکار و تعصباتی که بیست و چهار ساعته همراهم هستند.
و تنها با سفر به ناکجا _با آرام نشستن و آرام کردن ذهن_ است که ایدههایی به ذهنم میرسند بسیار تازهتر و خلاقانهتر از افکاری که خودآگاهانه سعی در یافتنشان دارم.
- در عصر سرعت، هیچچیز نمیتواند مثل آهسته رفتن روحبخش باشد.
در عصر حواسپرتی، هیچچیز نمیتواند مثل توجه نشان دادن ارزشمند باشد.
در عصر حرکت مداوم، هیچچیز نمیتواند اضطراریتر از نشستن در سکوت و سکون باشد.
برگرفته از کتاب: هنر آرامش (ماجراجویی در سفر به ناکجا)
نویسنده: پیکو آیِر
#برگردان_سپیده_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
- زندگی ما هر روز بیشتر و بیشتر شبیه زندگی پزشکان بخش اورژانس میشود که مدام در حالت آمادهباش هستیم.
- حرف زدن دربارهی آرامش، روشی است برای حرف زدن دربارهی وضوح، عقلانیت و لذتهای پایدار.
- جوری در حال دویدن هستم که انگار هیچ فرصتی ندارم تا بایستم و ببینم واقعا به کجا دارم میروم، یا ببینم آیا واقعا خوشحال هستم یا نه. در حقیقت، دویدن دنبال رفاه و رضایت، باعث شده هیچوقت نتوانم بنشینم و از آن رفاه و رضایت لذت ببرم.
- شادی و رهایی، در رها کردن تمام داشتهها معنا پیدا میکند.
- بهشت جایی است که وقتی در آن هستید، به هیچ جای دیگر فکر نمیکنید.
- آرام و ساکت نشستن چه تحول عظیمی است.
- بعد از این که دریادار "ریچارد ای.بِرد"
حدود 5 ماه را در کلبهای در قطب جنوب در دمای منفی 56 درجه سپری کرد، به این نتیجه رسید که: 《نیمی از سردرگمی دنیا ناشی از این است که ما نمیدانیم چهقدر کم نیاز داریم.》
- هر چه اطلاعات بیشتری به سمت ما جریان پیدا کند، زمان کمتری برای پردازش آنها داریم.
- بعد از مراقبه، سطح هوشیاری کمتر از قبل نیست؛ نکته این جا است که به تهدیدها و هدفهای بالقوه به صورت "گزینشی" واکنش نشان میدهیم. این موضوع ما را قادر خواهد ساخت که خیلی از چیزهایی را که در حالت عادی به آنها توجه نشان میدادیم، نادیده بگیریم.
- نیاز به فضای خالی، یا مکثی در روند زندگی، چیزی است که همهی ما از درون احساساش کردهایم.
- برای مدتی هیچ کاری انجام ندادن، دشوارترین کار برای هر شخص است.
- هر چه بیشتر با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، ارتباط با خودمان را بیشتر از دست میدهیم.
- تنها با دوری از هیاهو و عوامل حواسپرتی است که میتوانم چیزی خارج از دامنهی شنواییام را بشنوم و به یاد بیاورم که گوش دادن روحبخشتر است از صوت دادن به افکار و تعصباتی که بیست و چهار ساعته همراهم هستند.
و تنها با سفر به ناکجا _با آرام نشستن و آرام کردن ذهن_ است که ایدههایی به ذهنم میرسند بسیار تازهتر و خلاقانهتر از افکاری که خودآگاهانه سعی در یافتنشان دارم.
- در عصر سرعت، هیچچیز نمیتواند مثل آهسته رفتن روحبخش باشد.
در عصر حواسپرتی، هیچچیز نمیتواند مثل توجه نشان دادن ارزشمند باشد.
در عصر حرکت مداوم، هیچچیز نمیتواند اضطراریتر از نشستن در سکوت و سکون باشد.
برگرفته از کتاب: هنر آرامش (ماجراجویی در سفر به ناکجا)
نویسنده: پیکو آیِر
#برگردان_سپیده_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
- زندگی ما هر روز بیشتر و بیشتر شبیه زندگی پزشکان بخش اورژانس میشود که مدام در حالت آمادهباش هستیم.
- حرف زدن دربارهی آرامش، روشی است برای حرف زدن دربارهی وضوح، عقلانیت و لذتهای پایدار.
- جوری در حال دویدن هستم که انگار هیچ فرصتی ندارم تا بایستم و ببینم واقعا به کجا دارم میروم، یا ببینم آیا واقعا خوشحال هستم یا نه. در حقیقت، دویدن دنبال رفاه و رضایت، باعث شده هیچوقت نتوانم بنشینم و از آن رفاه و رضایت لذت ببرم.
- شادی و رهایی، در رها کردن تمام داشتهها معنا پیدا میکند.
- بهشت جایی است که وقتی در آن هستید، به هیچ جای دیگر فکر نمیکنید.
- آرام و ساکت نشستن چه تحول عظیمی است.
- بعد از این که دریادار "ریچارد ای.بِرد"
حدود 5 ماه را در کلبهای در قطب جنوب در دمای منفی 56 درجه سپری کرد، به این نتیجه رسید که: 《نیمی از سردرگمی دنیا ناشی از این است که ما نمیدانیم چهقدر کم نیاز داریم.》
- هر چه اطلاعات بیشتری به سمت ما جریان پیدا کند، زمان کمتری برای پردازش آنها داریم.
- بعد از مراقبه، سطح هوشیاری کمتر از قبل نیست؛ نکته این جا است که به تهدیدها و هدفهای بالقوه به صورت "گزینشی" واکنش نشان میدهیم. این موضوع ما را قادر خواهد ساخت که خیلی از چیزهایی را که در حالت عادی به آنها توجه نشان میدادیم، نادیده بگیریم.
- نیاز به فضای خالی، یا مکثی در روند زندگی، چیزی است که همهی ما از درون احساساش کردهایم.
- برای مدتی هیچ کاری انجام ندادن، دشوارترین کار برای هر شخص است.
- هر چه بیشتر با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، ارتباط با خودمان را بیشتر از دست میدهیم.
- تنها با دوری از هیاهو و عوامل حواسپرتی است که میتوانم چیزی خارج از دامنهی شنواییام را بشنوم و به یاد بیاورم که گوش دادن روحبخشتر است از صوت دادن به افکار و تعصباتی که بیست و چهار ساعته همراهم هستند.
و تنها با سفر به ناکجا _با آرام نشستن و آرام کردن ذهن_ است که ایدههایی به ذهنم میرسند بسیار تازهتر و خلاقانهتر از افکاری که خودآگاهانه سعی در یافتنشان دارم.
- در عصر سرعت، هیچچیز نمیتواند مثل آهسته رفتن روحبخش باشد.
در عصر حواسپرتی، هیچچیز نمیتواند مثل توجه نشان دادن ارزشمند باشد.
در عصر حرکت مداوم، هیچچیز نمیتواند اضطراریتر از نشستن در سکوت و سکون باشد.
برگرفته از کتاب: هنر آرامش (ماجراجویی در سفر به ناکجا)
نویسنده: پیکو آیِر
#برگردان_سپیده_نازنین
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#عربی #مصری
▪️عنوان: #زی_الهواء (چون عشق)
▪️خواننده: #عبدالحلیم_حافظ
▪️آهنگساز: #بلیغ_حمدی
▪️سراینده: #محمد_حمزه
متن و برگردان فارسی ترانه👇👇👇
زی الهوا، یا حبیبی، زی الهوا
👈چون عشق، ای عزیزم، چون عشق
و آه من الهوى، یا حبیبی، آه من الهوى
👈و ای وای از این عشق، ای عزیزم، ای وای از این عشق
و خذتنی من إیدی، یا حبیبی، و مشینا
👈عزیزم! دستم را گرفتی و با همدیگر راهمان را طی کردیم
تحت القمر، غنینا و سهرنا و حکینا
👈زیر نور مهتاب با هم خواندیم و با هم صحبت کردیم و شبها را بیداربودیم
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها ناگهان سکوتی پدیدار گشت
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق عزیزم
و خذتنی و مشینا و الفرح یضمنا
👈تو من را با خودت بردی و با هم همراه شدیم، وقتی شادی ما را پناه داده بود
و نسینا، یا حبیبی، مین إنت و مین أنا
👈و فراموش کردیم عزیزم، که من که هستم و تو که هستی
حسیت إن هوانا حی یعیش ملیون سنه
👈احساس کردم که عشق ما ملیونها سال طول خواهد کشید
و بقیت و انت معایا الدنیا ملک إیدیه
👈وقتی تو در کنارم هستی من دارنده همه دنیا هستم
أأمر على هوایا تقول أمرک یا عینیه
👈به عشقی که در من وجود دارد فرمان بده، عشق خواهد گفت که فرمانت بر روی دو چشمانم قرار دارد
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
خایف و مشیت و أنا خایف
👈در حالیکه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود راهی شدم
إیدی فی إیدک و أنا خایف
👈دستم در دستان تو بود در حالیکه میترسیدم
خایف على فرحه قلبی
👈میترسیدم برای شادمانی که در قلبم وجود دارد
خایف على شوقی و حبی
👈میترسیدم برای شور و عشقم
و یاما قلت لک أنا و احنا فی عز الهنا
👈و بارها به تو گفتم، در حالیکه ما در اوج خوشبختیمان بودیم
قلت لک، یا حبیبی، لا أنا قد الفرحه دی
👈به تو گفتم، ای عشق من، این همه شادی برای من زیاد است
و حلاوه الفرحه دی
👈و شیرینی که در این شادی وجود دارد خارج از حد تصور من است
خایف لا فی یوم و لیله ماألاقکش بین إیدیه
👈میترسم که مبادا یک روز یا یک شب، تو را دیگر در بین دستانم نیابم
تروح و تغیب علی
👈مرا ترک کنی و از من دور بشوی
و قلت لی، یا حبیبی، ساعتها
👈و در همان وقت تو ای عشق من به من گفتی
دی دنیتی إنت اللی ملتها
👈تو آن دنیای منی که تمامی زندگیم را از آن خودت کردی
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
و خذتنی یا حبیبی و رحت طایر طایر
👈و تو من را با خودت بردی و به سوی دوردستها پرواز کردی عزیزم
و فتنی، یا حبیبی، و قلبی حایر حایر
👈و از من جدا شدی در حالیکه قلب من پریشان و سرگردان بود
و قلت لی راجع بکره أنا راجع
👈و به من گفتی که من فردا بازخواهم گشت
و فضلت مستنی بآمالی
👈و من همراه با آرزوهایم منتظر تو شدم
و مالی البیت بالورد بالشوق بالحب بالأغانی
👈و سرتاسر خانه را سرشار از گل و شور و عشق و ترانه کردم
بشمع قاید، بأحلى کلمه فوق لسانی
👈همراه با شمع و زیباترین واژهها بر روی لب هایم
کان ده حالی، یا حبیبی، لما جیت
👈این حال و روز من بود، عزیزم، هنگامی که تو برگشتی
رددنا الغنوه الحلوه سوى
👈با همدیگر ترانه شادی سرودیم
و دبنا مع نور الشمع دبنا سوى
👈و با نور شمع در هم سوختیم و ذوب شدیم
و دقنا حلاوه الحب دقناها سوى
👈و شیرینی عشق را با هم چشیدیم
و فی لحظه لقیتک، یا حبیبی، زی دوامه هوا
👈و ناگهان تو را پریشان خاطر و آشفته دیدم، ای عشق من
رمیت الورد طفیت الشمع یا حبیبی
👈گلها را به طرفی پرتاب نمودی، شمعها را خاموش کردی، ای عشق من
و الغنوه الحلوه ملاها الدمع، یا حبیبی
👈و ترانه شادی تبدیل به اشک شد، ای عزیزم
و فی عز الأمان، ضاع منی الأمان
👈و در اوج گرما و امنیت، آغوشت را گم کردم
و أتارینی ماسک الهوا فی إیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#عربی #مصری
▪️عنوان: #زی_الهواء (چون عشق)
▪️خواننده: #عبدالحلیم_حافظ
▪️آهنگساز: #بلیغ_حمدی
▪️سراینده: #محمد_حمزه
متن و برگردان فارسی ترانه👇👇👇
زی الهوا، یا حبیبی، زی الهوا
👈چون عشق، ای عزیزم، چون عشق
و آه من الهوى، یا حبیبی، آه من الهوى
👈و ای وای از این عشق، ای عزیزم، ای وای از این عشق
و خذتنی من إیدی، یا حبیبی، و مشینا
👈عزیزم! دستم را گرفتی و با همدیگر راهمان را طی کردیم
تحت القمر، غنینا و سهرنا و حکینا
👈زیر نور مهتاب با هم خواندیم و با هم صحبت کردیم و شبها را بیداربودیم
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها ناگهان سکوتی پدیدار گشت
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق عزیزم
و خذتنی و مشینا و الفرح یضمنا
👈تو من را با خودت بردی و با هم همراه شدیم، وقتی شادی ما را پناه داده بود
و نسینا، یا حبیبی، مین إنت و مین أنا
👈و فراموش کردیم عزیزم، که من که هستم و تو که هستی
حسیت إن هوانا حی یعیش ملیون سنه
👈احساس کردم که عشق ما ملیونها سال طول خواهد کشید
و بقیت و انت معایا الدنیا ملک إیدیه
👈وقتی تو در کنارم هستی من دارنده همه دنیا هستم
أأمر على هوایا تقول أمرک یا عینیه
👈به عشقی که در من وجود دارد فرمان بده، عشق خواهد گفت که فرمانت بر روی دو چشمانم قرار دارد
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
خایف و مشیت و أنا خایف
👈در حالیکه ترس سراسر وجودم را فرا گرفته بود راهی شدم
إیدی فی إیدک و أنا خایف
👈دستم در دستان تو بود در حالیکه میترسیدم
خایف على فرحه قلبی
👈میترسیدم برای شادمانی که در قلبم وجود دارد
خایف على شوقی و حبی
👈میترسیدم برای شور و عشقم
و یاما قلت لک أنا و احنا فی عز الهنا
👈و بارها به تو گفتم، در حالیکه ما در اوج خوشبختیمان بودیم
قلت لک، یا حبیبی، لا أنا قد الفرحه دی
👈به تو گفتم، ای عشق من، این همه شادی برای من زیاد است
و حلاوه الفرحه دی
👈و شیرینی که در این شادی وجود دارد خارج از حد تصور من است
خایف لا فی یوم و لیله ماألاقکش بین إیدیه
👈میترسم که مبادا یک روز یا یک شب، تو را دیگر در بین دستانم نیابم
تروح و تغیب علی
👈مرا ترک کنی و از من دور بشوی
و قلت لی، یا حبیبی، ساعتها
👈و در همان وقت تو ای عشق من به من گفتی
دی دنیتی إنت اللی ملتها
👈تو آن دنیای منی که تمامی زندگیم را از آن خودت کردی
و فی عز الکلام، سکت الکلام
👈و در اوج حرفها، سکوتی پدیدار شد
و أتارینی ماسک الهوا بإیدیه
👈و من عشق را در بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
و خذتنی یا حبیبی و رحت طایر طایر
👈و تو من را با خودت بردی و به سوی دوردستها پرواز کردی عزیزم
و فتنی، یا حبیبی، و قلبی حایر حایر
👈و از من جدا شدی در حالیکه قلب من پریشان و سرگردان بود
و قلت لی راجع بکره أنا راجع
👈و به من گفتی که من فردا بازخواهم گشت
و فضلت مستنی بآمالی
👈و من همراه با آرزوهایم منتظر تو شدم
و مالی البیت بالورد بالشوق بالحب بالأغانی
👈و سرتاسر خانه را سرشار از گل و شور و عشق و ترانه کردم
بشمع قاید، بأحلى کلمه فوق لسانی
👈همراه با شمع و زیباترین واژهها بر روی لب هایم
کان ده حالی، یا حبیبی، لما جیت
👈این حال و روز من بود، عزیزم، هنگامی که تو برگشتی
رددنا الغنوه الحلوه سوى
👈با همدیگر ترانه شادی سرودیم
و دبنا مع نور الشمع دبنا سوى
👈و با نور شمع در هم سوختیم و ذوب شدیم
و دقنا حلاوه الحب دقناها سوى
👈و شیرینی عشق را با هم چشیدیم
و فی لحظه لقیتک، یا حبیبی، زی دوامه هوا
👈و ناگهان تو را پریشان خاطر و آشفته دیدم، ای عشق من
رمیت الورد طفیت الشمع یا حبیبی
👈گلها را به طرفی پرتاب نمودی، شمعها را خاموش کردی، ای عشق من
و الغنوه الحلوه ملاها الدمع، یا حبیبی
👈و ترانه شادی تبدیل به اشک شد، ای عزیزم
و فی عز الأمان، ضاع منی الأمان
👈و در اوج گرما و امنیت، آغوشت را گم کردم
و أتارینی ماسک الهوا فی إیدیه
👈و من عشق را بین دستانم یافتم
و آه من الهوى، یا حبیبی
👈و ای وای از این عشق، عزیزم
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بهترین_موسیقیهای_جهان
#ترکی_استانبولی
▪️عنوان: #اونزیله
▪️سراینده: #آیسل_گورل
▪️آهنگساز: #اونو_تونچ
▪️هنرمندان: #گروه_کر_دانشگاه_اینونو
ترانه "اونزیله"، روایت واقعی از یک کودک همسر است...
آیسل گرل، شاعر این اثر داستان سرایش این شعر را اینگونه تعریف میکند:
"در سفر بودیم که اتوبوس خراب شد
راننده گفت در این نزدیکی یک روستا هست تا وقتی اتوبوس تعمیر بشه میتونید روستا رو بگردید...
در روستا عروسی برپا بود و اونجا بود که اونزیله رو دیدم. ده ساله می نمود. خانواده اش با شور و شعف تعریف می کردند که اونزیله رو با هشت گوسفند معامله کردن زیرا که بسیار زیباست، نرخ دختران روستا دو گوسفند هست. از سفر برگشتم و اونزیله رو نوشتم...
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بهترین_موسیقیهای_جهان
#ترکی_استانبولی
▪️عنوان: #اونزیله
▪️سراینده: #آیسل_گورل
▪️آهنگساز: #اونو_تونچ
▪️هنرمندان: #گروه_کر_دانشگاه_اینونو
ترانه "اونزیله"، روایت واقعی از یک کودک همسر است...
آیسل گرل، شاعر این اثر داستان سرایش این شعر را اینگونه تعریف میکند:
"در سفر بودیم که اتوبوس خراب شد
راننده گفت در این نزدیکی یک روستا هست تا وقتی اتوبوس تعمیر بشه میتونید روستا رو بگردید...
در روستا عروسی برپا بود و اونجا بود که اونزیله رو دیدم. ده ساله می نمود. خانواده اش با شور و شعف تعریف می کردند که اونزیله رو با هشت گوسفند معامله کردن زیرا که بسیار زیباست، نرخ دختران روستا دو گوسفند هست. از سفر برگشتم و اونزیله رو نوشتم...
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#پاپ #امریکایی
▪️Title: #Hello
▪️Artist: #Lionel_Richie
تنها نشستهام درحالیکه به تو میاندیشم
و در رویایم هزاران بار بر لبانت بوسه میزنم
بعضی وقتها میبینم که از جلو خانه من میگذری
من همانی هستم که به دنبالش میگردی؟
من این را در چشمانت میبینم
من این را در لبخندت میبینم
این را من همیشه خواستهام
و برایش آغوش گشادهام
زیرا که تو دقیقا میدانی چه باید بگویی
و میدانی چه کار باید بکنی
من نیز به تو خواهم گفت که دوستت دارم
درخشش آفتاب را در چشمانت میبینم
و بارها و بارها به تو گفتهام چقدر برایم اهمیت داری
بعضی وقتها طغیان قلبم را میبینم!
تنها میخواهم بدانی
برایم اهمیت دارد که کجا هستی
مشغول به چه کاری هستی
نکند که احساس تنهایی کنی!
یا حتی اگر عاشق شده باشی
به من که سرنخی از تو ندارم بگو چطور بر قلب خودت پیروز شدهای
ولی بگذار من سخنم را با جملهی " دوستت دارم "آغاز کنم
آیا تو در جستجوی من هستی؟
برایم اهمیت دارد که کجا هستی
مشغول به چه کاری هستی
نکند که احساس تنهایی کنی!
یا حتی اگر عاشق شده باشی
به من که سر نخی از تو ندارم بگو چطور بر قلب خودت پیروز شدهای
ولی بگذار من سخنم را با جملهی " دوستت دارم "آغاز کنم
#لاینل_بروکمن_ریچی_جونیور
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ترجمه_ترانه
#پاپ #امریکایی
▪️Title: #Hello
▪️Artist: #Lionel_Richie
تنها نشستهام درحالیکه به تو میاندیشم
و در رویایم هزاران بار بر لبانت بوسه میزنم
بعضی وقتها میبینم که از جلو خانه من میگذری
من همانی هستم که به دنبالش میگردی؟
من این را در چشمانت میبینم
من این را در لبخندت میبینم
این را من همیشه خواستهام
و برایش آغوش گشادهام
زیرا که تو دقیقا میدانی چه باید بگویی
و میدانی چه کار باید بکنی
من نیز به تو خواهم گفت که دوستت دارم
درخشش آفتاب را در چشمانت میبینم
و بارها و بارها به تو گفتهام چقدر برایم اهمیت داری
بعضی وقتها طغیان قلبم را میبینم!
تنها میخواهم بدانی
برایم اهمیت دارد که کجا هستی
مشغول به چه کاری هستی
نکند که احساس تنهایی کنی!
یا حتی اگر عاشق شده باشی
به من که سرنخی از تو ندارم بگو چطور بر قلب خودت پیروز شدهای
ولی بگذار من سخنم را با جملهی " دوستت دارم "آغاز کنم
آیا تو در جستجوی من هستی؟
برایم اهمیت دارد که کجا هستی
مشغول به چه کاری هستی
نکند که احساس تنهایی کنی!
یا حتی اگر عاشق شده باشی
به من که سر نخی از تو ندارم بگو چطور بر قلب خودت پیروز شدهای
ولی بگذار من سخنم را با جملهی " دوستت دارم "آغاز کنم
#لاینل_بروکمن_ریچی_جونیور
#برگردان:
#سپیده_نازنین
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستانک
داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ
"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#داستانک
داستان عاشقانه دختری با یک گل سرخ
"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ...!
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته ی کلمات کتاب ... بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
"دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاکِ قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت "جان " فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:
۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود:
" تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان" به دنبال دختری میگشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش در حلقههای زیبا، کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال "میس هالیس" را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ...!
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور میشد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعیِ کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید. و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم. با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم. از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت؛ از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــوســـیـــقـــی 🎶
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#پاپ
▪️Title: #Do_You_Love_Me
▪️Artist: #Sharif_Dean
متن ترانه و برگردان فارسی👇👇👇
Do you love me?
I love you more than words can say
I love you, yes I do
-مرا دوست داری؟
_بیش از آنچه کلمات قادر به بیانش باشند دوستت دارم، بله دوستت دارم
Do you need me?
I need you like a rose needs water
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years will never change these feelings
Our love grows stronger and stronger
With you, my new life seems worth living the times when you’re beside me
سالیان درازیست که این احساس میان من و تو بدون تغییر مانده و
عشق ما قویتر و قویتر شدهاست
وقتی تو در کنارم هستی زندگیم پر ارزشتر میشود.
Do you love me?
So much that I’d hurt myself
I love you, yes I do
_مرا دوست داری؟
_-گفتم که دوستت دارم ، به آن اندازه که حتی ممکن است به خودم آسیب برسانم؛
بله دوستت دارم
Do you need me?
I need you like a rose needs summer
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years have cut in you and I a love deeper and deeper
Your eyes, they give me such loving
I hope you never hurt me
سالیان درازی بر ما گذشته
و عشقمان عمیقتر شدهاست
چشمانت عشقی عظیم به من ارزانی داشتهاند
باشد که هرگز از این عشق ناامید نشوم.
Do you love me?
I said I love you more than words can say
I love you, yes I d
Do you need me?
-مرا دوست داری؟
_بیش از آنچه کلمات قادر به بیانش باشند دوستت دارم، بله دوستت دارم
I need you like a rose needs water
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years will never change these feelings
Our love grows stronger and stronger
With you, my new life seems worth living the times when you’re beside me
سالیان درازیست که این احساس میان من و تو بدون تغییر مانده و
عشق ما قویتر و قویتر شدهاست
وقتی تو در کنارم هستی زندگیم پر ارزشتر میشود.
Do you love me?
Yes I do
-مرا دوست داری؟
-بله مطمئنا دوستت دارم!
#برگردان:
#سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_مـــوســـیـــقـــی 🎶
#بهترین_موسیقیهای_جهان
#پاپ
▪️Title: #Do_You_Love_Me
▪️Artist: #Sharif_Dean
متن ترانه و برگردان فارسی👇👇👇
Do you love me?
I love you more than words can say
I love you, yes I do
-مرا دوست داری؟
_بیش از آنچه کلمات قادر به بیانش باشند دوستت دارم، بله دوستت دارم
Do you need me?
I need you like a rose needs water
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years will never change these feelings
Our love grows stronger and stronger
With you, my new life seems worth living the times when you’re beside me
سالیان درازیست که این احساس میان من و تو بدون تغییر مانده و
عشق ما قویتر و قویتر شدهاست
وقتی تو در کنارم هستی زندگیم پر ارزشتر میشود.
Do you love me?
So much that I’d hurt myself
I love you, yes I do
_مرا دوست داری؟
_-گفتم که دوستت دارم ، به آن اندازه که حتی ممکن است به خودم آسیب برسانم؛
بله دوستت دارم
Do you need me?
I need you like a rose needs summer
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years have cut in you and I a love deeper and deeper
Your eyes, they give me such loving
I hope you never hurt me
سالیان درازی بر ما گذشته
و عشقمان عمیقتر شدهاست
چشمانت عشقی عظیم به من ارزانی داشتهاند
باشد که هرگز از این عشق ناامید نشوم.
Do you love me?
I said I love you more than words can say
I love you, yes I d
Do you need me?
-مرا دوست داری؟
_بیش از آنچه کلمات قادر به بیانش باشند دوستت دارم، بله دوستت دارم
I need you like a rose needs water
I need you, yes I do
-مرا میخواهی؟
-همان اندازه که گل رز به آب نیاز دارد خواهان تو هستم
The years will never change these feelings
Our love grows stronger and stronger
With you, my new life seems worth living the times when you’re beside me
سالیان درازیست که این احساس میان من و تو بدون تغییر مانده و
عشق ما قویتر و قویتر شدهاست
وقتی تو در کنارم هستی زندگیم پر ارزشتر میشود.
Do you love me?
Yes I do
-مرا دوست داری؟
-بله مطمئنا دوستت دارم!
#برگردان:
#سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
#_نبوغ_مردم
درون انسانی معمولی،
آنقدر خیانت،
نفرت،
خشونت،
و چرندیات وجود دارد،
که هر ارتشی را برای هر زمانی تامین میکند.
بهترین قاتلان آنانند،
که برضدِ قتل موعظه میکنند.
و آنان که پر از نفرتند،
از عشق سخن میرانند.
و در نهایت، جنگافروزترینان
آنهایند که دم از صلح میزنند.
آنها که شما را به خدا سوق میدهند،
به خدا نیاز دارند.
آنها که ندای صلح سر میدهند،
در آرامش نیستند.
آنها که از عشق میگویند،
عشقی ندارند.
از واعظان بر حذر باشید.
از مدعیان دانایی بر حذر باشید.
از آنها که همیشه کتاب میخوانند بر حذر باشید.
از آنها که از فقر بیزارند
و آنهایی که به آن افتخار میکنند
بر حذر باشید.
از آنها که زود لب به تحسین میگشایند بر حذر باشید
زیرا به تحسینِ متقابل نیازمندند.
از آنها که به سرعت چیزی را مورد سرزنش قرار میدهند بر حذر باشید
زیرا آنها از ندانستههایشان میترسند.
از آنها که مدام دنبال جمع خاصی هستند بر حذر باشید
آنها در تنهایی پوچند.
از مردان و زنان معمولی
و عشقشان بر حذر باشید.
عشقشان معمولیست
و هدفی معمولی را دنبال میکند.
اما در نفرتشان نبوغی نهفته است
که میتواند شما را
و هر آدمی را بکشد.
تنهایی را نمیخواهند
تنهایی را نمیفهمند
و هرآنچه که با خلوت آنها در تضاد باشد را تخریب میکنند.
عاجز از خلق هنر،
هنر را درک نمیکنند.
حساب شکستهایشان را به پای دنیا مینویسند.
عاجز از بیمحابا عشقورزیدن،
عشق شما را ناقص میپندارند
و از شما متنفر میشوند.
نفرتشان، بینقص است،
چون الماسی درخشان
همچون یک چاقو
یک کوه
یک پلنگ
و چون شوکران.
این بهترین هنرشان است.
#چارلز_بوکفسکی
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
#_نبوغ_مردم
درون انسانی معمولی،
آنقدر خیانت،
نفرت،
خشونت،
و چرندیات وجود دارد،
که هر ارتشی را برای هر زمانی تامین میکند.
بهترین قاتلان آنانند،
که برضدِ قتل موعظه میکنند.
و آنان که پر از نفرتند،
از عشق سخن میرانند.
و در نهایت، جنگافروزترینان
آنهایند که دم از صلح میزنند.
آنها که شما را به خدا سوق میدهند،
به خدا نیاز دارند.
آنها که ندای صلح سر میدهند،
در آرامش نیستند.
آنها که از عشق میگویند،
عشقی ندارند.
از واعظان بر حذر باشید.
از مدعیان دانایی بر حذر باشید.
از آنها که همیشه کتاب میخوانند بر حذر باشید.
از آنها که از فقر بیزارند
و آنهایی که به آن افتخار میکنند
بر حذر باشید.
از آنها که زود لب به تحسین میگشایند بر حذر باشید
زیرا به تحسینِ متقابل نیازمندند.
از آنها که به سرعت چیزی را مورد سرزنش قرار میدهند بر حذر باشید
زیرا آنها از ندانستههایشان میترسند.
از آنها که مدام دنبال جمع خاصی هستند بر حذر باشید
آنها در تنهایی پوچند.
از مردان و زنان معمولی
و عشقشان بر حذر باشید.
عشقشان معمولیست
و هدفی معمولی را دنبال میکند.
اما در نفرتشان نبوغی نهفته است
که میتواند شما را
و هر آدمی را بکشد.
تنهایی را نمیخواهند
تنهایی را نمیفهمند
و هرآنچه که با خلوت آنها در تضاد باشد را تخریب میکنند.
عاجز از خلق هنر،
هنر را درک نمیکنند.
حساب شکستهایشان را به پای دنیا مینویسند.
عاجز از بیمحابا عشقورزیدن،
عشق شما را ناقص میپندارند
و از شما متنفر میشوند.
نفرتشان، بینقص است،
چون الماسی درخشان
همچون یک چاقو
یک کوه
یک پلنگ
و چون شوکران.
این بهترین هنرشان است.
#چارلز_بوکفسکی
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
Love someone that has seen your true colors and still wants to paint your future together.
کسی را دوست داشته باشید که رنگ واقعی شما را دیده است و هنوز هم می خواهد آینده خودش را با شما ترسیم کند.
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_چــــکــــامــــه🎵
Love someone that has seen your true colors and still wants to paint your future together.
کسی را دوست داشته باشید که رنگ واقعی شما را دیده است و هنوز هم می خواهد آینده خودش را با شما ترسیم کند.
#برگردان_سپیده_عزیزمان
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕
❐ #_غزل_غزلهای_سلیمان
#برگردان از : احمد شاملو
بر اساس ترجمه ی ژ. ک. ماردروس از متون سامی و چند متن مختلف دیگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕
❐ #_غزل_غزلهای_سلیمان
#برگردان از : احمد شاملو
بر اساس ترجمه ی ژ. ک. ماردروس از متون سامی و چند متن مختلف دیگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
غزل غزل هاي سليمان.pdf
393.9 KB
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕
❐ #_غزل_غزلهای_سلیمان
#برگردان از : احمد شاملو
بر اساس ترجمه ی ژ. ک. ماردروس از متون سامی و چند متن مختلف دیگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_مـــعـــرفـــی_کـــتـــاب📕
❐ #_غزل_غزلهای_سلیمان
#برگردان از : احمد شاملو
بر اساس ترجمه ی ژ. ک. ماردروس از متون سامی و چند متن مختلف دیگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎
نه حاشیهی دور صفحه
که خالیِ سفید بین کلماتِ روی کاغذ را
در نظر بگیر
یا خالیِ بین فکرها را:
لحظاتی که ذهن
موضوع فکر خود را فراهم میکند
و دهان
در انتظار پر شدن با کلمات است.
خالیِ بینِ دو عاشق را در نظر بگیر
بعد از جر و بحثی طولانی
ملحفهی سفیدِ بین آنها را
که همچون استعارهی سردیست.
حالا آن خالیِ کوچک را تصور کن
خالیِ پیش از ورود مرگ
مرگِ کلاه به دست:
این سالهای روشنِ رو به خاموشی را.
▫️ #شعری از لیندا پاستان
▫️ #برگردان به پارسی: سپیده عزیزمان
▫️ نقاشی: هاسویی کاواسه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_شــــعــــر_جــــهــــان 🌎
نه حاشیهی دور صفحه
که خالیِ سفید بین کلماتِ روی کاغذ را
در نظر بگیر
یا خالیِ بین فکرها را:
لحظاتی که ذهن
موضوع فکر خود را فراهم میکند
و دهان
در انتظار پر شدن با کلمات است.
خالیِ بینِ دو عاشق را در نظر بگیر
بعد از جر و بحثی طولانی
ملحفهی سفیدِ بین آنها را
که همچون استعارهی سردیست.
حالا آن خالیِ کوچک را تصور کن
خالیِ پیش از ورود مرگ
مرگِ کلاه به دست:
این سالهای روشنِ رو به خاموشی را.
▫️ #شعری از لیندا پاستان
▫️ #برگردان به پارسی: سپیده عزیزمان
▫️ نقاشی: هاسویی کاواسه
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
فلسفه «هارا هاچی بو»: چگونه خوردن تا ۸۰٪ ظرفیت شکم میتواند به سلامت کمک کند
غذاهای ژاپنی معمولاً سالم هستند، اما برای داشتن تغذیه سالم تنها نوع غذا مهم نیست. در بسیاری از کشورها، از جمله آمریکا، مردم با این توصیه بزرگ میشوند که «بشقاب خود را تمیز کن» یعنی هر چیزی که در هنگام غذا برایشان سرو میشود را باید تا آخر بخورند.
باقی گذاشتن غذا در بشقاب بهعنوان رفتاری ناپسند، ناسپاسی یا بیادبی تلقی میشد و این عادت بهگونهای در افراد نهادینه شده است.
اما کودکان ژاپنی با فلسفهای کاملاً متفاوت تربیت میشوند؛ به آنها یاد داده میشود که قبل از سیری کامل از خوردن دست بکشند.
این روش به نام «هارا هاچی بو» (Hara Hachi Bu) شناخته میشود که به معنای «۸۰ درصد سیری» است.
دست برداشتن از غذا خوردن زمانی که ۸۰٪ سیر شدهاید
عبارت «هارا هاچی بو» بهطور مستقیم به معنای «شکم تا ۸۰٪ پر» ترجمه میشود، و دقیقاً همان چیزی که به نظر میرسد را میگوید:
یعنی وقتی که احساس میکنید شکمتان ۸۰٪ پر شده است، خوردن را متوقف کنید. «آساکو مییاشیتا» متخصص تغذیه (RDN) که در ژاپن بزرگ شده و در نیویورک فعالیت میکند، میگوید که این عبارت از کتاب ۳۰۰ سالهای به نام «یوجوکون: درسهای زندگی از سامورایی» اثر فیلسوف و گیاهشناس ژاپنی اِکیکِن کایبارا آمده است.
این کتاب توصیه میکند که به بدن خود گوش کنید. نویسنده این کتاب تا ۸۳ سالگی زندگی کرد؛ در زمانی که امید به زندگی در ژاپن تنها ۵۰ سال بود، این سن بسیار طولانی محسوب میشد.
امروزه در اوکیناوا، در ژاپن، جایی که «هارا هاچی بو» همچنان یک فلسفه رایج است، مردم از طولانیترین عمرها در جهان برخوردارند.
اما آیا خوردن تا ۸۰٪ سیری واقعاً میتواند به افزایش طول عمر کمک کند؟
بله، این امکان وجود دارد. یکی از دلایل ممکن، محدودیت کالری است. به گفته «دان بوتنر»، پژوهشگر طول عمر، مردم اوکیناوا بهطور میانگین روزانه حدود ۱۹۰۰ کالری مصرف میکنند
. این میزان را با آمریکاییها مقایسه کنید که بهطور میانگین روزانه بیش از ۳۵۰۰ کالری مصرف میکنند. تحقیقات نشان دادهاند که محدودیت کالری در چندین گونه از حیوانات باعث افزایش طول عمر میشود و همچنین در انسانهای سالم نیز روند پیری را کند میکند. بنابراین، پر نکردن کامل معده ممکن است به افزایش طول عمر کمک کند.
تأثیر هارا هاچی بو بر تغذیه ذهنآگاهانه
یکی دیگر از مزایای خوردن تا ۸۰٪ سیری این است که شما را مجبور میکند به احساسی که در حین غذا خوردن دارید دقت کنید و این ممکن است به سلامت جسمی بهتر منجر شود.
طبق پژوهشی از دانشگاه هاروارد، خوردن بیدقت یا حواسپرت (برعکس خوردن ذهنآگاهانه) با اضطراب، پرخوری و افزایش وزن مرتبط است.
«هارا هاچی بو یک رژیم غذایی نیست، بلکه یک سبک زندگی است که میتواند به یک رویکرد پایدار برای تغذیه کمک کند»
به گفته «کوکا وب» متخصص تغذیه (RN). «این روش خوردن ذهنآگاهانه و کنترل مقدار وعده غذایی را تشویق میکند، بدون اینکه نیاز یبه شمارش دقیق کالری یا حذف گروههای غذایی خاص باشد.»
بررسیهای پژوهشی نشان داده است که تغذیه ذهنآگاهانه سرعت غذا خوردن افراد را کاهش میدهد و تشخیص افراد از زمانی که سیر شدهاند را بهبود میبخشد. همچنین، این روش میتواند به کاهش خوردن هیجانی و ولعهای غذایی کمک کند.
پرخوری نه تنها باعث افزایش وزن میشود، بلکه میتواند به هم ریختگی در تنظیم اشتها، افزایش خطر ابتلا به برخی بیماریها، مشکلات معده مانند حالت تهوع، گاز و نفخ منجر شود و حتی ممکن است عملکرد مغز را مختل کند.
اگر شما وقتی که ۸۰٪ احساس سیری دارید غذا خوردن را متوقف کنید، احتمال پرخوری بسیار کمتر میشود.
خوردن تا ۸۰٪ حس سیری مترادف با «تا زمانی که گرسنه نیستید غذا بخورید» است.
«وقتی درباره کلمه «سیری» فکر میکنیم، اغلب آن را مانند پر کردن یک فنجان یا اشغال تمام فضا میبینیم» دکتر آلبرس میگوید. «اما سیری که ما در معده خود احساس میکنیم، اغلب به معنای پرشدگی بیش از حد است. اما «رضایت» چیزی متفاوت است. رضایت به معنای برآورده کردن یک نیاز است.»
به گفته بوتنر: «بین زمانی که یک آمریکایی میگوید «من سیرم» و زمانی که یک اوکیناوایی میگوید «دیگر گرسنه نیستم» تفاوت زیادی در مقدار کالری وجود دارد.»
فلسفه «هارا هاچی بو» را امتحان کنید و ببینید چه احساسی خواهید داشت. مطمئناً به ضررتان نخواهد بود.
#برگردان_Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم
فلسفه «هارا هاچی بو»: چگونه خوردن تا ۸۰٪ ظرفیت شکم میتواند به سلامت کمک کند
غذاهای ژاپنی معمولاً سالم هستند، اما برای داشتن تغذیه سالم تنها نوع غذا مهم نیست. در بسیاری از کشورها، از جمله آمریکا، مردم با این توصیه بزرگ میشوند که «بشقاب خود را تمیز کن» یعنی هر چیزی که در هنگام غذا برایشان سرو میشود را باید تا آخر بخورند.
باقی گذاشتن غذا در بشقاب بهعنوان رفتاری ناپسند، ناسپاسی یا بیادبی تلقی میشد و این عادت بهگونهای در افراد نهادینه شده است.
اما کودکان ژاپنی با فلسفهای کاملاً متفاوت تربیت میشوند؛ به آنها یاد داده میشود که قبل از سیری کامل از خوردن دست بکشند.
این روش به نام «هارا هاچی بو» (Hara Hachi Bu) شناخته میشود که به معنای «۸۰ درصد سیری» است.
دست برداشتن از غذا خوردن زمانی که ۸۰٪ سیر شدهاید
عبارت «هارا هاچی بو» بهطور مستقیم به معنای «شکم تا ۸۰٪ پر» ترجمه میشود، و دقیقاً همان چیزی که به نظر میرسد را میگوید:
یعنی وقتی که احساس میکنید شکمتان ۸۰٪ پر شده است، خوردن را متوقف کنید. «آساکو مییاشیتا» متخصص تغذیه (RDN) که در ژاپن بزرگ شده و در نیویورک فعالیت میکند، میگوید که این عبارت از کتاب ۳۰۰ سالهای به نام «یوجوکون: درسهای زندگی از سامورایی» اثر فیلسوف و گیاهشناس ژاپنی اِکیکِن کایبارا آمده است.
این کتاب توصیه میکند که به بدن خود گوش کنید. نویسنده این کتاب تا ۸۳ سالگی زندگی کرد؛ در زمانی که امید به زندگی در ژاپن تنها ۵۰ سال بود، این سن بسیار طولانی محسوب میشد.
امروزه در اوکیناوا، در ژاپن، جایی که «هارا هاچی بو» همچنان یک فلسفه رایج است، مردم از طولانیترین عمرها در جهان برخوردارند.
اما آیا خوردن تا ۸۰٪ سیری واقعاً میتواند به افزایش طول عمر کمک کند؟
بله، این امکان وجود دارد. یکی از دلایل ممکن، محدودیت کالری است. به گفته «دان بوتنر»، پژوهشگر طول عمر، مردم اوکیناوا بهطور میانگین روزانه حدود ۱۹۰۰ کالری مصرف میکنند
. این میزان را با آمریکاییها مقایسه کنید که بهطور میانگین روزانه بیش از ۳۵۰۰ کالری مصرف میکنند. تحقیقات نشان دادهاند که محدودیت کالری در چندین گونه از حیوانات باعث افزایش طول عمر میشود و همچنین در انسانهای سالم نیز روند پیری را کند میکند. بنابراین، پر نکردن کامل معده ممکن است به افزایش طول عمر کمک کند.
تأثیر هارا هاچی بو بر تغذیه ذهنآگاهانه
یکی دیگر از مزایای خوردن تا ۸۰٪ سیری این است که شما را مجبور میکند به احساسی که در حین غذا خوردن دارید دقت کنید و این ممکن است به سلامت جسمی بهتر منجر شود.
طبق پژوهشی از دانشگاه هاروارد، خوردن بیدقت یا حواسپرت (برعکس خوردن ذهنآگاهانه) با اضطراب، پرخوری و افزایش وزن مرتبط است.
«هارا هاچی بو یک رژیم غذایی نیست، بلکه یک سبک زندگی است که میتواند به یک رویکرد پایدار برای تغذیه کمک کند»
به گفته «کوکا وب» متخصص تغذیه (RN). «این روش خوردن ذهنآگاهانه و کنترل مقدار وعده غذایی را تشویق میکند، بدون اینکه نیاز یبه شمارش دقیق کالری یا حذف گروههای غذایی خاص باشد.»
بررسیهای پژوهشی نشان داده است که تغذیه ذهنآگاهانه سرعت غذا خوردن افراد را کاهش میدهد و تشخیص افراد از زمانی که سیر شدهاند را بهبود میبخشد. همچنین، این روش میتواند به کاهش خوردن هیجانی و ولعهای غذایی کمک کند.
پرخوری نه تنها باعث افزایش وزن میشود، بلکه میتواند به هم ریختگی در تنظیم اشتها، افزایش خطر ابتلا به برخی بیماریها، مشکلات معده مانند حالت تهوع، گاز و نفخ منجر شود و حتی ممکن است عملکرد مغز را مختل کند.
اگر شما وقتی که ۸۰٪ احساس سیری دارید غذا خوردن را متوقف کنید، احتمال پرخوری بسیار کمتر میشود.
خوردن تا ۸۰٪ حس سیری مترادف با «تا زمانی که گرسنه نیستید غذا بخورید» است.
«وقتی درباره کلمه «سیری» فکر میکنیم، اغلب آن را مانند پر کردن یک فنجان یا اشغال تمام فضا میبینیم» دکتر آلبرس میگوید. «اما سیری که ما در معده خود احساس میکنیم، اغلب به معنای پرشدگی بیش از حد است. اما «رضایت» چیزی متفاوت است. رضایت به معنای برآورده کردن یک نیاز است.»
به گفته بوتنر: «بین زمانی که یک آمریکایی میگوید «من سیرم» و زمانی که یک اوکیناوایی میگوید «دیگر گرسنه نیستم» تفاوت زیادی در مقدار کالری وجود دارد.»
فلسفه «هارا هاچی بو» را امتحان کنید و ببینید چه احساسی خواهید داشت. مطمئناً به ضررتان نخواهد بود.
#برگردان_Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity