افسانهی تامارا
«تامارا» دختر زیبای کشیشی است ارمنی که در جزیره ایی نزدیک شهر «وان» با پدر در کلیسایی زندگی میکند و از زیبایی بی نظیرش، پسران جزیره در حسرت یک نگاه اش و او به اتفاق، دلباخته ی پسرکی چوپان و دور.....
تامارا هر نیمه شب به نشانه و اشاراتی _ سوسوی فانوس یا شعله ی آتشی _ افروخته بر فراز صخره یا بلندایی به انتظار مینشیند و پسرک هر نیمه شب از آن سوی جزیره شناکنان به سوی تامارا شتابان...
تا اینکه کشیش پدرمتوجه میشود و برای ممانعت از دیدارهای شبانه این دو، دخترک را با معجونی به خواب عمیق وامیدارد و خود به بلندایی در جزیره میرود و به رسم و نشانه ی معهود آن دو دلداده، فانوسی بر می افروزد و پسرک را به سوی اشارت فرا میخواند. پدر از دور نظاره میکند و هر آن گاه که پسرک به نزدیکای خشکی می رسد، فانوس را بر بلندای دورتری میبرد و پسرک باز برای رسیدن به اشارت شنا میکند....
اکنون پسرک در میانه ی امواج، از پای افتاده و بی رمق نام دلداده اش را تکرار میکند: «آه تامارا.....آه تامارا!!»و نهایتا در موجی بلند محو و ناپدید میشود. تامارا که با این فریادهای منعکس در باد و موج از خواب برخاسته، شاهد آخرین خیزش موج و ناپدیدی پسرک است و بی توقف خود را به آب پرتاب میکند
و قرن هاست که پژواک صدای پسرک،هر شب در جزیره می پیچد.
جزیره ای که نامش «آه تامارا»/ «آکدامارا»/ «آکدامار» Akdamar است.
#موسیقی_ترکی
«تامارا - یوجِل آرْزِن»
از دختران موطلایی وان،گواش و دیگور¹ شنیدم این حکایت را
تامارا!
تو را نه زبانی ماند و
نه انجیر و انار و نازی
چه بسیار تلاش و مغلوبیِ عشق
چه بسیار در آستانه ی انتحار
می ارزد که
تو طرد دین ات شوی
و من رنجش مولایم
میارزد که
به روزنه ای حتی
به سوی ات بشتابم
بگذار مرا بکشند
و نابوده ام بدانند
بگذار نام ات را فراموش کنند
و پنهان...
تامارا!
عشق جزیره ای است در نهایت...
عشق در جزیره ای است
***
ماه در چرخش شبانه اش
سرخ فام همچون خون
ابر در گذر از فرازم
میپوشاندم همچو تور
در کویر عشق هستم
و در برکه ی غم
تو در راهم جرقه ی نوری باش
ای تامارا!
نمیتوانم لمس ات کنم
که ممنوعه ای بر من
راه رسیدن به تو پر مشقت است
و پر فریب
تو نان و قوت منی
و نهایت راه من
جرقه ی نوری باش به راهم
تامارا....
عشق جزیره ای است
عشق در جزیره است و تمامی اینها افسانه ی ماست ای تامارا!
همچو پوست سخت عقربی است
عشق ات بر دوش
همچو خنجری سیاه
همچو تفنگ دشمنی در انتظار
همگان بدانند
اینگونه سرشت و
اینگونه جان ستاندنی است
حکم عشق تو
به حسرتی پرتاب ام کن
و به برکه ای دفن ام کن
بر فرزندان ات نام و
خشم هزار ساله ام را بیاموز
تا بدانند
این گونه سرشت و
اینگونه جان ستاندنی است
حکم عشق تو
تامارا!
1_از شهرهای استان وان ترکیه/آناتولی شرقی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
«تامارا» دختر زیبای کشیشی است ارمنی که در جزیره ایی نزدیک شهر «وان» با پدر در کلیسایی زندگی میکند و از زیبایی بی نظیرش، پسران جزیره در حسرت یک نگاه اش و او به اتفاق، دلباخته ی پسرکی چوپان و دور.....
تامارا هر نیمه شب به نشانه و اشاراتی _ سوسوی فانوس یا شعله ی آتشی _ افروخته بر فراز صخره یا بلندایی به انتظار مینشیند و پسرک هر نیمه شب از آن سوی جزیره شناکنان به سوی تامارا شتابان...
تا اینکه کشیش پدرمتوجه میشود و برای ممانعت از دیدارهای شبانه این دو، دخترک را با معجونی به خواب عمیق وامیدارد و خود به بلندایی در جزیره میرود و به رسم و نشانه ی معهود آن دو دلداده، فانوسی بر می افروزد و پسرک را به سوی اشارت فرا میخواند. پدر از دور نظاره میکند و هر آن گاه که پسرک به نزدیکای خشکی می رسد، فانوس را بر بلندای دورتری میبرد و پسرک باز برای رسیدن به اشارت شنا میکند....
اکنون پسرک در میانه ی امواج، از پای افتاده و بی رمق نام دلداده اش را تکرار میکند: «آه تامارا.....آه تامارا!!»و نهایتا در موجی بلند محو و ناپدید میشود. تامارا که با این فریادهای منعکس در باد و موج از خواب برخاسته، شاهد آخرین خیزش موج و ناپدیدی پسرک است و بی توقف خود را به آب پرتاب میکند
و قرن هاست که پژواک صدای پسرک،هر شب در جزیره می پیچد.
جزیره ای که نامش «آه تامارا»/ «آکدامارا»/ «آکدامار» Akdamar است.
#موسیقی_ترکی
«تامارا - یوجِل آرْزِن»
از دختران موطلایی وان،گواش و دیگور¹ شنیدم این حکایت را
تامارا!
تو را نه زبانی ماند و
نه انجیر و انار و نازی
چه بسیار تلاش و مغلوبیِ عشق
چه بسیار در آستانه ی انتحار
می ارزد که
تو طرد دین ات شوی
و من رنجش مولایم
میارزد که
به روزنه ای حتی
به سوی ات بشتابم
بگذار مرا بکشند
و نابوده ام بدانند
بگذار نام ات را فراموش کنند
و پنهان...
تامارا!
عشق جزیره ای است در نهایت...
عشق در جزیره ای است
***
ماه در چرخش شبانه اش
سرخ فام همچون خون
ابر در گذر از فرازم
میپوشاندم همچو تور
در کویر عشق هستم
و در برکه ی غم
تو در راهم جرقه ی نوری باش
ای تامارا!
نمیتوانم لمس ات کنم
که ممنوعه ای بر من
راه رسیدن به تو پر مشقت است
و پر فریب
تو نان و قوت منی
و نهایت راه من
جرقه ی نوری باش به راهم
تامارا....
عشق جزیره ای است
عشق در جزیره است و تمامی اینها افسانه ی ماست ای تامارا!
همچو پوست سخت عقربی است
عشق ات بر دوش
همچو خنجری سیاه
همچو تفنگ دشمنی در انتظار
همگان بدانند
اینگونه سرشت و
اینگونه جان ستاندنی است
حکم عشق تو
به حسرتی پرتاب ام کن
و به برکه ای دفن ام کن
بر فرزندان ات نام و
خشم هزار ساله ام را بیاموز
تا بدانند
این گونه سرشت و
اینگونه جان ستاندنی است
حکم عشق تو
تامارا!
1_از شهرهای استان وان ترکیه/آناتولی شرقی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 #موسیقی_ترکی
#bariş_manço
«باریش مانچو» ترانهسُرا، خواننده، آهنگساز اهل ترکیه است. کسی که از او به عنوان یکی از بنیانگذاران موسیقی راک کشورش یاد میشود.
هر چند باریش مانچو تهیه کننده، مجری، نویسنده و سفیر فرهنگی نیز بود اما فعالیتش در حوزه موسیقی، صدای او را به خارج از مرزهای ترکیه رسانید. خلق بیش از دویست ترانه حاصل فعالیت موسیقایی او در سالیان مختلف میباشد که مورد توجه هنرمندهای کشورهای دیگر نیز قرار گرفته و آثار او بارها به زبانهای مختلف بازخوانی شده اند.
وی در آثارش از داستانهای بومی بهره برده است، در ترانه «بنویس رفیق من» نیز به یکی از این داستانها اشاره میکند.
در بخشی از ترانه میشنویم: «محمت آقای چکمه زرد خلاصه روزی حسابش را پس میدهد» که در داستانی که این هنرمند از آن بهره برده، محمت آقا کنایه از افرادی ست که هویتشان نامشخص و نامعلوم است و به وفور بین ما یافت می شوند .
در سال ١٩٩٩ باریش مانچو ۵۶ ساله بود که صدایش برای همیشه خاموش شد.
_
«رفیق....بنویس!»
رفیق... بنویس!
که:
نمی شه آدم باشی و
قشنگیا رو دوست نداشته باشی
که
مرد باشی
و جواب سلام ندی
که
سروته همه چی چند متر کفنه
که
گذر بیهوده ی عمر
زندگی نیست...
بنویس!
روی تخته سیاه
و دفتر دستکات که
محمت آقا با اون چکمه ی زردش
بالاخره یه روزگاری
میاد واسه حساب کتاب!
*
بنویس... رفیق!
که
عسل و خامه ی فقرا با تو
که
شال ابریشمی غربتیها با تو
که
زیر بال و پر یتیما رو بگیری
که
کسی وقت مردن
مال و منالی با خودش نبرده...
بنویس!
یه بار دیگه
روی تخت سیاه
و دفتر دستکات که
شاید روزگاری
محمت آقا با اون چکمه ی زردش
بیاد واسه حساب کتاب...
*
بنویس....رفیق!
که
«باریش» خودش به حرفاش
عمل میکنه؟
که
حرف مفت خریدار داره؟
که
کی راست کی دروغ
قروقاطیه تو این دنیا
که
مگه میشه به زور
هم چیزی رو عوض کرد؟
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 #موسیقی_ترکی
#bariş_manço
«باریش مانچو» ترانهسُرا، خواننده، آهنگساز اهل ترکیه است. کسی که از او به عنوان یکی از بنیانگذاران موسیقی راک کشورش یاد میشود.
هر چند باریش مانچو تهیه کننده، مجری، نویسنده و سفیر فرهنگی نیز بود اما فعالیتش در حوزه موسیقی، صدای او را به خارج از مرزهای ترکیه رسانید. خلق بیش از دویست ترانه حاصل فعالیت موسیقایی او در سالیان مختلف میباشد که مورد توجه هنرمندهای کشورهای دیگر نیز قرار گرفته و آثار او بارها به زبانهای مختلف بازخوانی شده اند.
وی در آثارش از داستانهای بومی بهره برده است، در ترانه «بنویس رفیق من» نیز به یکی از این داستانها اشاره میکند.
در بخشی از ترانه میشنویم: «محمت آقای چکمه زرد خلاصه روزی حسابش را پس میدهد» که در داستانی که این هنرمند از آن بهره برده، محمت آقا کنایه از افرادی ست که هویتشان نامشخص و نامعلوم است و به وفور بین ما یافت می شوند .
در سال ١٩٩٩ باریش مانچو ۵۶ ساله بود که صدایش برای همیشه خاموش شد.
_
«رفیق....بنویس!»
رفیق... بنویس!
که:
نمی شه آدم باشی و
قشنگیا رو دوست نداشته باشی
که
مرد باشی
و جواب سلام ندی
که
سروته همه چی چند متر کفنه
که
گذر بیهوده ی عمر
زندگی نیست...
بنویس!
روی تخته سیاه
و دفتر دستکات که
محمت آقا با اون چکمه ی زردش
بالاخره یه روزگاری
میاد واسه حساب کتاب!
*
بنویس... رفیق!
که
عسل و خامه ی فقرا با تو
که
شال ابریشمی غربتیها با تو
که
زیر بال و پر یتیما رو بگیری
که
کسی وقت مردن
مال و منالی با خودش نبرده...
بنویس!
یه بار دیگه
روی تخت سیاه
و دفتر دستکات که
شاید روزگاری
محمت آقا با اون چکمه ی زردش
بیاد واسه حساب کتاب...
*
بنویس....رفیق!
که
«باریش» خودش به حرفاش
عمل میکنه؟
که
حرف مفت خریدار داره؟
که
کی راست کی دروغ
قروقاطیه تو این دنیا
که
مگه میشه به زور
هم چیزی رو عوض کرد؟
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
#احمد_کایا
#ahmet_kaya
#موسیقی_ترکی
#احمد_کایا
«کمی هم تو اشک بریز»
انتهای هر غروب
همیشه همین گونه است
با دردی همراه...
همسر به راه خانه
و پرنده به آشیانه اش...
دست کم تو بمان
بمان که
از درون دردمند و زخمی ام...
**
شوربخت ترین این رهگذران ام
و
هر چه بیشتر زیسته ام
تنهاتر...
ای کاش کمی هم تو میگریستی
ای کاش...
حتی به هنگام مرگ هم
در حسرت ات بوده ام و
ای کاش تنها تو درک اش میکردی...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
#احمد_کایا
#ahmet_kaya
#موسیقی_ترکی
#احمد_کایا
«کمی هم تو اشک بریز»
انتهای هر غروب
همیشه همین گونه است
با دردی همراه...
همسر به راه خانه
و پرنده به آشیانه اش...
دست کم تو بمان
بمان که
از درون دردمند و زخمی ام...
**
شوربخت ترین این رهگذران ام
و
هر چه بیشتر زیسته ام
تنهاتر...
ای کاش کمی هم تو میگریستی
ای کاش...
حتی به هنگام مرگ هم
در حسرت ات بوده ام و
ای کاش تنها تو درک اش میکردی...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# 🎼🇹🇷
#موسیقی_ترکی
Murat Göğebakan
«مراد گویه باکان» زاده ی آدانای ترکیه در ١٩۶٨ و خواننده ی محبوب سبک راک، گیتاریست و ترانه سُرایی مسلط. او با صدای منحصر به فرد، رسا و پر طنین اش در برابر دوستداران و طرفدارانش کنسرت های بسیاری اجرا کرد.
کارنامه ی هنری اش نشان از همکاری مستمر در تنظیم آهنگ و سرودن ترانه های متعدد برای بزرگانی چون «فردی تیفور»،«باریش مانچو»،«جم کاراجا»و... دارد. نام وی در کنار باریش مانچو و جم کاراجا به عنوان محبوب ترین های راک ترکیه می درخشد. دریغا که بیماری اش در سال ٢٠١۴ لذت شنیدن صدایی متفاوت و مسلط را از طرفدارانش سلب کرد.
--------------------------------------
«انشالله! »
حیف شد رفتی
و عشقمون رو در بهترین نقطه اش
رها کردی
حیف که خیلی دوستت داشتم
اما زندگی ام رو در بهترین نقطه اش نابود کردی....
دروغ می گفتی
و من باور می کردم.
تو منو دوست نداشتی
من هم به جز تو رو...
ظلم و جفا آغاز و پایان نداره
تو هم هر بلایی سرم آوردی
به چیزی اعتقاد نداری
که اینطوری رها می کنی و می ری ؟
امروز شاید این طوری باشه
فردا اما
نمی دونی چی پیش میاد
فکر نکن رها شدی
که روزی تو هم عاشق میشی....
انشاالله!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📚🤔
🔴# 🎼🇹🇷
#موسیقی_ترکی
Murat Göğebakan
«مراد گویه باکان» زاده ی آدانای ترکیه در ١٩۶٨ و خواننده ی محبوب سبک راک، گیتاریست و ترانه سُرایی مسلط. او با صدای منحصر به فرد، رسا و پر طنین اش در برابر دوستداران و طرفدارانش کنسرت های بسیاری اجرا کرد.
کارنامه ی هنری اش نشان از همکاری مستمر در تنظیم آهنگ و سرودن ترانه های متعدد برای بزرگانی چون «فردی تیفور»،«باریش مانچو»،«جم کاراجا»و... دارد. نام وی در کنار باریش مانچو و جم کاراجا به عنوان محبوب ترین های راک ترکیه می درخشد. دریغا که بیماری اش در سال ٢٠١۴ لذت شنیدن صدایی متفاوت و مسلط را از طرفدارانش سلب کرد.
--------------------------------------
«انشالله! »
حیف شد رفتی
و عشقمون رو در بهترین نقطه اش
رها کردی
حیف که خیلی دوستت داشتم
اما زندگی ام رو در بهترین نقطه اش نابود کردی....
دروغ می گفتی
و من باور می کردم.
تو منو دوست نداشتی
من هم به جز تو رو...
ظلم و جفا آغاز و پایان نداره
تو هم هر بلایی سرم آوردی
به چیزی اعتقاد نداری
که اینطوری رها می کنی و می ری ؟
امروز شاید این طوری باشه
فردا اما
نمی دونی چی پیش میاد
فکر نکن رها شدی
که روزی تو هم عاشق میشی....
انشاالله!
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ترکی
#احمد_کایا
#شعر_علی_چنار
آه عمیقی کشیدی و
درونم سوخت
چشمانم از چشمانت رهایی نتواند
به رویاهایم می آیی و می روی
دستانم اما به دستانت نمی رسند
در گذرگاه قطارها
ریل ها تا به کجا میروند
تا ماه.....تا آب......تا یار
آنچه بر سر من رفته اما
آدمی را می آکند از سرطان....
آه عمیقی کشیدی و
درونم تاب حسرت ات نتواند
به آرزوهایم می آیی و میگذری
بر زانوانت اما آرمیدن نتوانم
در غربت
راه ها تا به کجا کشیده می شوند
تا کوه....صخره ....عشق .... یار
آنچه بر سر من رفته اما
انسان را می آکند از سرطان....
آه عمیقی کشیدی و
عمرم به جوانی ات نمی رسد
به آخرین نفس هایم می آیی و میگذری
چشمانم اما به دستانت باریدن نتواند
بر چوبه های دار
ریسمانها تا به کجا بلندتر میشوند
تا جان....خون.... پایان.....یار
آنچه بر سر من رفته اما
آدمی را می آکند از سرطان....
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ترکی
#احمد_کایا
#شعر_علی_چنار
آه عمیقی کشیدی و
درونم سوخت
چشمانم از چشمانت رهایی نتواند
به رویاهایم می آیی و می روی
دستانم اما به دستانت نمی رسند
در گذرگاه قطارها
ریل ها تا به کجا میروند
تا ماه.....تا آب......تا یار
آنچه بر سر من رفته اما
آدمی را می آکند از سرطان....
آه عمیقی کشیدی و
درونم تاب حسرت ات نتواند
به آرزوهایم می آیی و میگذری
بر زانوانت اما آرمیدن نتوانم
در غربت
راه ها تا به کجا کشیده می شوند
تا کوه....صخره ....عشق .... یار
آنچه بر سر من رفته اما
انسان را می آکند از سرطان....
آه عمیقی کشیدی و
عمرم به جوانی ات نمی رسد
به آخرین نفس هایم می آیی و میگذری
چشمانم اما به دستانت باریدن نتواند
بر چوبه های دار
ریسمانها تا به کجا بلندتر میشوند
تا جان....خون.... پایان.....یار
آنچه بر سر من رفته اما
آدمی را می آکند از سرطان....
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
Audio
🔴#موسیقی_ترکی
«ماجرا»
کودک بودم، بسیار کودک بودم،
قلّاب را به دریا انداختم؛
ماهی ها هجوم آوردند؛
دریا را دیدم.
بادبادکی ساختم، با تور و رشته نخ هایش؛
دُمش به رنگِ رنگین کمان؛
رهایش کردم به آسمان؛
آسمان را دیدم.
بزرگ شدم، بیکار ماندم، گرسنه ماندم؛
باید پول در می آوردم؛
داخلِ جمعِ آدم ها شدم،
آدم ها را دیدم.
نه از یار می گذرم، نه از جان؛
نه از رویاها، نه از آسمان اما...
آن آخرین چیزی را که دیده ام، رهایم نمی کند،
غمِ نان رهایم نمی کند.
می گویم پس این بود،
ماجرایِ شاعرِ بیچاره.
شاعر: #اورهان_ولی_کانیک
ترانه: #احمد_کایا
از کتاب: #ترانه_پشت_بام_ها_و_دودکش_ها
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
«ماجرا»
کودک بودم، بسیار کودک بودم،
قلّاب را به دریا انداختم؛
ماهی ها هجوم آوردند؛
دریا را دیدم.
بادبادکی ساختم، با تور و رشته نخ هایش؛
دُمش به رنگِ رنگین کمان؛
رهایش کردم به آسمان؛
آسمان را دیدم.
بزرگ شدم، بیکار ماندم، گرسنه ماندم؛
باید پول در می آوردم؛
داخلِ جمعِ آدم ها شدم،
آدم ها را دیدم.
نه از یار می گذرم، نه از جان؛
نه از رویاها، نه از آسمان اما...
آن آخرین چیزی را که دیده ام، رهایم نمی کند،
غمِ نان رهایم نمی کند.
می گویم پس این بود،
ماجرایِ شاعرِ بیچاره.
شاعر: #اورهان_ولی_کانیک
ترانه: #احمد_کایا
از کتاب: #ترانه_پشت_بام_ها_و_دودکش_ها
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#موسیقی_ترکی
ترانه «kerkuk zındanı» سروده ی fahrettın ergeç است که به دلیل فعالیت سیاسی اش در انجمن «برادری ترکمن ها» در دوره ی ریاست جمهوری صدام مورد غضب قرار گرفت و در سال ١٩٨۶ مجبور به کوچ به ترکیه شد. این ترانه به رنج ترکمن های عراق در آن دوران سیاه اشاره دارد:
«زندان کرکوک»
مرا به زندان کرکوک و
به خیل مظلومان افزودند...
جای جای بدنم را به آتش گداختند
ای مادر....
بی جرم و گناه مرا سوزاندند...
برای مادران کوچ نشین ترکمن
نه سرپناهی ماند
و نه خانه ای....
فریاد مظلومانه ام
به آسمان خواهد رسید
و البته
روزگاران خوش را خواهیم دید
#ترجمه_فرشته_عزیز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#موسیقی_ترکی
ترانه «kerkuk zındanı» سروده ی fahrettın ergeç است که به دلیل فعالیت سیاسی اش در انجمن «برادری ترکمن ها» در دوره ی ریاست جمهوری صدام مورد غضب قرار گرفت و در سال ١٩٨۶ مجبور به کوچ به ترکیه شد. این ترانه به رنج ترکمن های عراق در آن دوران سیاه اشاره دارد:
«زندان کرکوک»
مرا به زندان کرکوک و
به خیل مظلومان افزودند...
جای جای بدنم را به آتش گداختند
ای مادر....
بی جرم و گناه مرا سوزاندند...
برای مادران کوچ نشین ترکمن
نه سرپناهی ماند
و نه خانه ای....
فریاد مظلومانه ام
به آسمان خواهد رسید
و البته
روزگاران خوش را خواهیم دید
#ترجمه_فرشته_عزیز
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#موسیقی_ترکی
#زولفو_لیوانلی
Zülfü lıvanelı
زاده ی سال ١٩۴۶ و از آن دست هنرمندانی ست که ذهن خلاق اش را در ژانرهای مختلف سنجیده و در هر کدام نیز به غایت آثاری قابل اعتنا و مهم خلق کرده است. از نویسندگی تا موسیقی و سیاست. اهالی ترکیه او را بیشتر با شعرها و ترانه هایش می شناسند و دیگران اما با رمان های فاخرش.
مجموعه داستانها و رمان های او به بیش از چهل زبان ترجمه شده است و نوشته های او گه گاه موجب بازداشت های مکرر (سال ١٩٧١) و نهایتا مهاجرت اش در سال ١٩٧٢ شده است.
در قلمرو موسیقی، بیش از سیصد ترانه خلق کرده و آثار مشترکی با
mikis theodorakis
maria farantouri
manos hatzidakis
دارد.
برخی آثار وی را بزرگانی همچون joan baez نیز بازخوانی کرده اند.
در قلمرو سینما و در دوره ی خود، مشهورترین موسیقی متن را برای فیلم «yol_راه» اثر فراموش ناشدنی فیلمساز برجسته ی ترک_کرد
«yilmaz guney»
ساخته و با سینماگران و روشنفکرانی همچون
Elia kazan
arthur miller
همکاری طولانی داشته است.
و نهایتا در قلمرو ادبیات نام او در کنار نویسندگانی همچون
yaşar kemal
orhan pamuk
میدرخشد.
از کتاب های ترجمه شده ی او به فارسی میتوان به :«چراغهای روشن شهر بزرگ»، «یک گربه،یک مرد،یک مرگ»، و «خانه ی لیلا» به کوشش و قلم مسلط و توانای« محمد امین سیفی اعلا» اشاره کرد
لیوانلی پس از سالها تبعید ،اکنون در ترکیه زندگی میکند.
برگردان اشعار و ترانه های او به اعتبار زبان ویژه و مضامین بدیع اش نه چندان ساده و در دسترس است.
با این وصف برگردان ترانه ی «sevda degil»تقدیم دوستدارانش. (به همراه نسخه ی اجرا شده ی دخترش Aylin livaneli که خود از خوانندگان مطرح ترکیه ی معاصر است)
از سپیده دمی تا سپیده دمی
از غروبی تا غروبی
چگونه میتوان گذر کرد
بدون هر بار سلامی دوباره
ای باران تکیده
ای باد فرتوت
ای بید مجنون خمیده!
این چه غریب سودایی است در من
ای موج خسته
خمیده آهن!
این چه گونه توهم زیبایی است
درب های ات بسته
و پنجره ات تیره....
این چه غریب مناظری است در من
ای بید مجنون خمیده
ای باران تکیده
ای باد فرتوت.....!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#موسیقی_ترکی
#زولفو_لیوانلی
Zülfü lıvanelı
زاده ی سال ١٩۴۶ و از آن دست هنرمندانی ست که ذهن خلاق اش را در ژانرهای مختلف سنجیده و در هر کدام نیز به غایت آثاری قابل اعتنا و مهم خلق کرده است. از نویسندگی تا موسیقی و سیاست. اهالی ترکیه او را بیشتر با شعرها و ترانه هایش می شناسند و دیگران اما با رمان های فاخرش.
مجموعه داستانها و رمان های او به بیش از چهل زبان ترجمه شده است و نوشته های او گه گاه موجب بازداشت های مکرر (سال ١٩٧١) و نهایتا مهاجرت اش در سال ١٩٧٢ شده است.
در قلمرو موسیقی، بیش از سیصد ترانه خلق کرده و آثار مشترکی با
mikis theodorakis
maria farantouri
manos hatzidakis
دارد.
برخی آثار وی را بزرگانی همچون joan baez نیز بازخوانی کرده اند.
در قلمرو سینما و در دوره ی خود، مشهورترین موسیقی متن را برای فیلم «yol_راه» اثر فراموش ناشدنی فیلمساز برجسته ی ترک_کرد
«yilmaz guney»
ساخته و با سینماگران و روشنفکرانی همچون
Elia kazan
arthur miller
همکاری طولانی داشته است.
و نهایتا در قلمرو ادبیات نام او در کنار نویسندگانی همچون
yaşar kemal
orhan pamuk
میدرخشد.
از کتاب های ترجمه شده ی او به فارسی میتوان به :«چراغهای روشن شهر بزرگ»، «یک گربه،یک مرد،یک مرگ»، و «خانه ی لیلا» به کوشش و قلم مسلط و توانای« محمد امین سیفی اعلا» اشاره کرد
لیوانلی پس از سالها تبعید ،اکنون در ترکیه زندگی میکند.
برگردان اشعار و ترانه های او به اعتبار زبان ویژه و مضامین بدیع اش نه چندان ساده و در دسترس است.
با این وصف برگردان ترانه ی «sevda degil»تقدیم دوستدارانش. (به همراه نسخه ی اجرا شده ی دخترش Aylin livaneli که خود از خوانندگان مطرح ترکیه ی معاصر است)
از سپیده دمی تا سپیده دمی
از غروبی تا غروبی
چگونه میتوان گذر کرد
بدون هر بار سلامی دوباره
ای باران تکیده
ای باد فرتوت
ای بید مجنون خمیده!
این چه غریب سودایی است در من
ای موج خسته
خمیده آهن!
این چه گونه توهم زیبایی است
درب های ات بسته
و پنجره ات تیره....
این چه غریب مناظری است در من
ای بید مجنون خمیده
ای باران تکیده
ای باد فرتوت.....!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#موسیقی_ترکی 🎼
#موسیقی_اعتراضی
«سه نفر بودیم»
سه نفر؛ «بدیرهان» ، «نازلی جان» و من
سه تن، سه دهان، سه قسم خورده فشنگ
اسم مان چو بلا حک شده بر سنگ ها و کوه ها
وَبال سنگین بر گرده ها و تفنگی به بغل
دست به ماشه،گوش بر علف
و پشتمان امانت بر خاک
زَهرِ هَرز علفان گرمای دستمان
میکشیدیم به آغوش
هم را....زیر بالا پوشِ آسمان
دریا بس دور اوفتاده
و زخم میزد تنهایی...
شب هنگام در کنار پرتگاه ها
صدای دور روباهان
بر چهره مان، بر نانمان، بر شعرمان
میسابید و میگذشت...
سینهاش را آویشن میمالید نازلی جان
ما در خفا مینگریستیم اش
و دلهامان کوچ میکرد به دیارمان
در نغمه های نی چوپانی گم کردیم اش شاید
با کرم های شب تاب یکی شد؛ درخشید و فروخفت
پروانه ای نحیف اما مرده جا گذاشته بینمان؛
چو فشنگ، چو مین و بمب آتش به جان...
ااای نازلی جان، آهوی سرزمین های وحشی
نازلی جان طوفان ها شانه کشیده مو هایش
چگونه رفتی..... این گونه به سرزمین ستاره ها
اااای نازلی جان... ای زخم خورده جان
نازلی جان گل خُنُک سردگاهان
نازلی جان جنونانه پر ز هیجان
در دلم پروانه ای از جنس عشق
نازلی جان، آخ نازلی جان...
دیگر همچون قشونی شکست خورده
بی صاحب
گذشتیم و رفتیم
با پیرهن و قلبی تکه تکه...
باقی حس مرگ
باقی سکوت کور
گذشتیم و رفتیم
جای خالی نازلی جان بینمان...
از پشت بدیرهان را
شکافتند در روزنی
دریده؛ آنهمه محاصره ها که رهایی یافته از بندشان....
همچون تفنگی لغزان از شانه
لرزید و افتاد؛ دو دست به بغل
مرگ همچو علوفه ای گزنده گرداگردش پیچیده
هیاتش چون بیدی افتاده بود در تابش ماه
خمیده، با یک قطره اشک مژه گانش را لمس کردم
به آن هنگام که قلب میرایم میشکافت سینه ام...
گویی که یک شوخی...
گویی که کمی دیگر بیدار؛
سیگاری میپیچید در آتش غلتان
حال آنکه
مرگ صادق بود به قرارش...
آخ
او هم همچو نازلی جان دیگر هرگز نمی بود به پیش ام.
ااای بدیرهان؛ هیولای شب های تیره
و رنجان
اااای بدیرهان؛ بلای کمین های نامردان
تو هم مگر تمام شدنی بودی
ای بدیرهان قبرش لانه ی عقابان
بدیرهان، فراریِ کوه های کبود
بدیرهان، شاهین چشم آبی
در کمر چاقوی شب های آرام
بدیرهان آخ بدیرهان...
ما سه نفر
سه گلبرگ انتحار
بدیرهان، نازلی جان و من
«صبحی»
Bedirhan:بدیرهان
Nazlican:نازلی جان
Suphi: صبحی
ترانه سرا: #یوسف_هایال_اوغلو
خواننده: #احمد_کایا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#موسیقی_ترکی 🎼
#موسیقی_اعتراضی
«سه نفر بودیم»
سه نفر؛ «بدیرهان» ، «نازلی جان» و من
سه تن، سه دهان، سه قسم خورده فشنگ
اسم مان چو بلا حک شده بر سنگ ها و کوه ها
وَبال سنگین بر گرده ها و تفنگی به بغل
دست به ماشه،گوش بر علف
و پشتمان امانت بر خاک
زَهرِ هَرز علفان گرمای دستمان
میکشیدیم به آغوش
هم را....زیر بالا پوشِ آسمان
دریا بس دور اوفتاده
و زخم میزد تنهایی...
شب هنگام در کنار پرتگاه ها
صدای دور روباهان
بر چهره مان، بر نانمان، بر شعرمان
میسابید و میگذشت...
سینهاش را آویشن میمالید نازلی جان
ما در خفا مینگریستیم اش
و دلهامان کوچ میکرد به دیارمان
در نغمه های نی چوپانی گم کردیم اش شاید
با کرم های شب تاب یکی شد؛ درخشید و فروخفت
پروانه ای نحیف اما مرده جا گذاشته بینمان؛
چو فشنگ، چو مین و بمب آتش به جان...
ااای نازلی جان، آهوی سرزمین های وحشی
نازلی جان طوفان ها شانه کشیده مو هایش
چگونه رفتی..... این گونه به سرزمین ستاره ها
اااای نازلی جان... ای زخم خورده جان
نازلی جان گل خُنُک سردگاهان
نازلی جان جنونانه پر ز هیجان
در دلم پروانه ای از جنس عشق
نازلی جان، آخ نازلی جان...
دیگر همچون قشونی شکست خورده
بی صاحب
گذشتیم و رفتیم
با پیرهن و قلبی تکه تکه...
باقی حس مرگ
باقی سکوت کور
گذشتیم و رفتیم
جای خالی نازلی جان بینمان...
از پشت بدیرهان را
شکافتند در روزنی
دریده؛ آنهمه محاصره ها که رهایی یافته از بندشان....
همچون تفنگی لغزان از شانه
لرزید و افتاد؛ دو دست به بغل
مرگ همچو علوفه ای گزنده گرداگردش پیچیده
هیاتش چون بیدی افتاده بود در تابش ماه
خمیده، با یک قطره اشک مژه گانش را لمس کردم
به آن هنگام که قلب میرایم میشکافت سینه ام...
گویی که یک شوخی...
گویی که کمی دیگر بیدار؛
سیگاری میپیچید در آتش غلتان
حال آنکه
مرگ صادق بود به قرارش...
آخ
او هم همچو نازلی جان دیگر هرگز نمی بود به پیش ام.
ااای بدیرهان؛ هیولای شب های تیره
و رنجان
اااای بدیرهان؛ بلای کمین های نامردان
تو هم مگر تمام شدنی بودی
ای بدیرهان قبرش لانه ی عقابان
بدیرهان، فراریِ کوه های کبود
بدیرهان، شاهین چشم آبی
در کمر چاقوی شب های آرام
بدیرهان آخ بدیرهان...
ما سه نفر
سه گلبرگ انتحار
بدیرهان، نازلی جان و من
«صبحی»
Bedirhan:بدیرهان
Nazlican:نازلی جان
Suphi: صبحی
ترانه سرا: #یوسف_هایال_اوغلو
خواننده: #احمد_کایا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity