🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆

🔵 #سیری_در_برنامه_ی_گلها
#گلهای_تازه
یکی از وجوه تمایزِ برنامه ی گلهای تازه
از برنامه گلهای دوره ی"داوود پیرنیا"، رغبت و گرایش بیشترِ برنامه سازان جدید، به بهره گیری از شعرِ نو در ساخت برنامه های گلها بود. یکی از این شاعران که استادِ زبان شناسی و پژوهشگر تاریخ ایران بشمار می رود، "دکتر پرویز ناتل خانلری" است. دکتر "خانلری" در شمار معدود نویسندگانِ معاصری است که فرهنگ و فرهیختگی را با هم داشت. او پایی استوار در تاریخ و فرهنگ ایران و پای دیگری در فرهنگ و ادبیات جدید اروپا داشت. پایگاه این تجددِ ادبی ـ نشریه‌ سخن ـ حدود ۳۵ سال پایگاه شاعران، نویسندگان هنرمندان و مترجمان متعددی بود. به همین جهت، دکتر "خانلری" را می‌توان «قافله‌سالار سخن» دانست. شعر «عقاب» "خانلری" یادگار سال‌های جوانی ایشان است که در قالبی کلاسیک سروده شده‌. او در جوانی شاعر بود، در میان‌سالی، ادیب و در کهنسالی استاد و صاحب‌نظر در ادبیات کلاسیک. با وجودی که شعرِ خوب می‌سرود و به فنون شعری و اوزان عروضی به‌درستی وارد بود اما خود را شاعر نمی‌دانست. تنها مجموعه شعری که از او در دست است، «ماه در مرداب» نام دارد که در سال ۱۳۴۳ انتشار یافت و بارها تجدید چاپ شد.
وی شعر «عقاب» را به «صادق هدایت» اهدا کرده ‌بود. خودِ او در این باره می‌گوید: «...بعضی اشخاص حدس‌های مختلف زده‌بودند در این باب. اما اصل مطلب این است که روزی که من این شعر را ساختم، اولین کسی که از من شنید، "صادق هدایت" بود و اینقدر ذوق کرد که گفت: «پاشو بریم بدیم یک جایی چاپ کنند. بعد با هم رفتیم اداره مجله‌ی «مهر» که گمان می‌کنم "دکتر ذبیح‌الله صفا" هم سردبیرش بود. آنجا شعر را دادیم چاپ کنند و گویا که در یکی از شماره‌هایش چاپ و منتشر شد...»
"خانلری" هنگامی که پیش از آنکه در دارالفنون به تحصیل مشغول شود، با همدرسِ خود، یعنی استاد فقید "روح اله خالقی"، موسیقی شناسِ برجسته آشنا شده، که سبب گردیده بود علاوه بر دارالفنون در مدرسه موسیقی "کلنل وزیری" نیز تحصیل نماید. این آشنایی و دوستی به جایی رسید که وی بر روی دو آهنگ از استاد "روح اله خالقی"، شعری نهاد و آنها را به ترانه تبدیل نماید. این ترانه ها بعدها با صدای زنده یادان "عبدالعلی وزیری" و "غلامحسین بنان" با عنوان «نغمه نوروزی» و «نوبهار» به اجرا درآمد.

پس از سالها، در ۱۳۵۳ خورشیدی نام زنده یاد "خانلری" همراه با ترانه ی دیگری به میان آمد. این بار استاد "جواد معروفی" از همکارانِ نزدیکِ گلهای تازه، به سراغِ مجموعه شعرِ "ماه در مرداب" آفریده ی "خانلری" رفته و بر روی غزلی از او آهنگی نهاده و آنرا برای اجرا با ارکسترِ بزرگ تنظیم کرده و به صدای گرمِ بانو "عهدیه" سپرده است. این ترانه در گلهای تازه ی شماره ۹۳ به اجرا درآمده است. "ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ" ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻭ ﺍﺭﺯﺵ ﻭﺍﻻﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮ ﻣﯽﺁﯾﺪ. ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺎﻩ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻧﯿﺰ، ﺯﯾﺮ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ." ﻣﻼﺡ " ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ، ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺭ ﺍﻧﺴﺘﯿﺘﻮﯼ ﻓﻮﻧﺘﯿﮏ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﮐﻪ ﺳﺨﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﯽ ﺍﺳﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻄﺎﺑﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ، ﻏﺰﻟﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻆ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ ﮐﻨﺴﺮﻭﺍﺗﻮﺍﺭ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻭ ﯾﮏ ﮐﭙﯽ ﺍﺯ ﻧﺖ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ. ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻩ ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ ﯾﮏ ﺁﻭﺍﺯ ﯾﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻏﺰﻟﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻮﺩﻩ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﮕﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﺁﻫﻨﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ؟

شاعر دیگری که نامش در میانِ شاعران گلهای تازه به چشم می خورد "مجدالدین میرفخرایی" با نام هنری "گلچین گیلانی" است. شاعری که با قطعه معروف بارانش، سادگی و لطافت را به شعر نو ارمغان داد و از همین روی، به شهرت رسید. وی شعرِ دیگری نیز دارد که علاوه بر سادگی، سرشار از نیروی سرخوشانه است. بهار را بهانه کرده تا می بنوشد و می را بهانه کرده تا از جام جمشید بگوید و سرمستی را مایه ی خوشبختی بداند. استاد "فرامرز پایور" بر روی این شعر آهنگی بااحساس نهاده و شادی و سرخوشی آن را دوچندان کرده است...
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#گلهای_تازه برنامه شماره ۵۰"

#بیات_اصفهان

آواز و عود: "عبدالوهاب شهیدی"
تار: "جلیل شهناز"
نی: "حسن ناهید"
تمبک: "جهانگیر ملک"
غزل ها: "سعدی شیرازی"
گوینده: "فخری نیکزاد"

چو تو آمدی مرا بس که حدیثِ خویش گفتم
چو تو ایستاده باشی، ادب آن که من بیفتم

تو اگر چنین لطیف از درِ بوستان درآیی
گُلِ سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم

چو به منتها رسد گُل برود قرارِ بلبل
همه خلق را خبر شد غمِ دل که می‌نهفتم

به امیدِ آن که جایی قدمی نهاده باشی
همه خاک‌های شیراز به دیدگان بِرُفتم

دو سه بامدادِ دیگر که نسیمِ گل برآید
بَتَر از هزاردستان بکشد فراقِ جفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی
نه چو سنگِ آستانت که به آب دیده سُفتم

نه عجب شبِ درازم که دو دیده باز باشد
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خونِ سعدی بحلند بندگانت
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

************

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

#سعدی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity