امروز چهارم اکتبر روز جهانی معلم است
یاد و راهشان گرامی باد
چقدر می ترسیدم...
نه از درد شلاق
از اینکه در قرن بیست و یک
در قرن گفتگو
در دهکده جهانی، هنوز کسانی با شلاق
فاتحانه بر بدن انسانی رنجور
بکوبند و بخندند
می لرزیدم
... نه به خاطر ضربات مشت و لگد،
ترس ما از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود، در سرزمینی که منشور اخلاق برای دنیا می نویسد.
وحشت برم می داشت...
نه از درد شک الکتریکی،
از پزشکی که معاینه ام می کرد و
با نوک خودکارش برسرم می کوبید که:
" خفه شو." ... " خفه شو." ...
درحالی که قرنهاست که از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان
که "ذوالفقار" می نامیدند،
به گوشه ای دیگر از دنیا می رفتم
آنجا که دغدغه فکری انسان هایش
نجات سوسمار های آفریقا و مارهای استرالیاست.
آنجا که به فکر مارمولک های فلان جهنم دره
در ناکجاآباد دنیا هستند.
اما اینجا ...
اینجا ...
وای ...
وای، وای.
با هر ضربه ی"ذوالفقار" سالها به عقب برمی گشتم
به عصر "قاجاری"
به مناره ای از سر و گوش و چشم.
به دهه "هیتلر"
به عصر "تاتار" و "مغول" و "بربر"
و باز می زدند.
می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم می رسیدم.
اما باز درد تمامی نداشت ...
بیهوش می شدم و ساعتی بعد
در سلولم به دنیا می آمدم.
و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم
و شعری مرا به خود می خواند.
"تولد نوزادی را دیده ام
برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن
اولین نشانه های زندگی و زادن است".
فردا شب باز صدای درد و باز ...
یکی می زد به خاطر افکارم،
دیگری می زد به خاطر زبانم،
سومی می پنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام،
چهارمی می زد تا ببیند صدایم به کجای دنیا می رسد...
#فرزاد_کمانگر
قسمتی از شعر: شب،شلاق،شعر،شکنجه
@ettehad
یاد و راهشان گرامی باد
چقدر می ترسیدم...
نه از درد شلاق
از اینکه در قرن بیست و یک
در قرن گفتگو
در دهکده جهانی، هنوز کسانی با شلاق
فاتحانه بر بدن انسانی رنجور
بکوبند و بخندند
می لرزیدم
... نه به خاطر ضربات مشت و لگد،
ترس ما از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود، در سرزمینی که منشور اخلاق برای دنیا می نویسد.
وحشت برم می داشت...
نه از درد شک الکتریکی،
از پزشکی که معاینه ام می کرد و
با نوک خودکارش برسرم می کوبید که:
" خفه شو." ... " خفه شو." ...
درحالی که قرنهاست که از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان
که "ذوالفقار" می نامیدند،
به گوشه ای دیگر از دنیا می رفتم
آنجا که دغدغه فکری انسان هایش
نجات سوسمار های آفریقا و مارهای استرالیاست.
آنجا که به فکر مارمولک های فلان جهنم دره
در ناکجاآباد دنیا هستند.
اما اینجا ...
اینجا ...
وای ...
وای، وای.
با هر ضربه ی"ذوالفقار" سالها به عقب برمی گشتم
به عصر "قاجاری"
به مناره ای از سر و گوش و چشم.
به دهه "هیتلر"
به عصر "تاتار" و "مغول" و "بربر"
و باز می زدند.
می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم می رسیدم.
اما باز درد تمامی نداشت ...
بیهوش می شدم و ساعتی بعد
در سلولم به دنیا می آمدم.
و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم
و شعری مرا به خود می خواند.
"تولد نوزادی را دیده ام
برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن
اولین نشانه های زندگی و زادن است".
فردا شب باز صدای درد و باز ...
یکی می زد به خاطر افکارم،
دیگری می زد به خاطر زبانم،
سومی می پنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام،
چهارمی می زد تا ببیند صدایم به کجای دنیا می رسد...
#فرزاد_کمانگر
قسمتی از شعر: شب،شلاق،شعر،شکنجه
@ettehad
Forwarded from اتچ بات
🔴بخشی از نامه های #فرزاد_کمانگر معلم آزاده ی که تا پای طناب دار هنوز #درس_آزادگی و عشق و زندگی می داد...
من یک #معلم می مانم و تو یک #زندانبان
💢برای من و تو #زندان دو معنای جداگانه دارد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه ای کوچک میان آن، تو بیرون سلول، من درون سلول.
💢من معلمم…نه نه…
من دانش آموز #صمد_بهرنگی_ام، همان که #اولدوز و #کلاغها و #ماهی_سیاه_کوچولو را نوشت که #حرکت_کردن را به همه بیاموزد.
💢من محصل #خانعلی_ام، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر #تخته_سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.
💢من معلمم، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام.
💢حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، همکارانت که بوده اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده ای، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده؟ از سیاهچالهای ضحاک؟
💢مرا از #دستبند و #زنجیر و #شلاق، از چشمهای الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان.مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم میآید، آخر مادرم به من آموخته، با گامهایم با زمین سخن بگویم.
💢#قلم و #کاغذ را از من دریغ مکن، میخواهم برای کودکان سرزمینم لالائی بسرایم، سرشار از امید. میدانم به تو آموختهاند از نور، از زیباییها، از اندیشه و #اندیشیدن متنفر باشی.
💢دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد. تو با همه وجود پر از کینهات بر سر من فریاد میکشی و من باز دلم برای تو و دنیای حقیری که دورت ساختهاند، میسوزد.
💢#همکار_دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون.
💢مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر #آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟
مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما «الف» و «بای» امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
💢 نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
💢می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد «برای تو معلم آزاده»، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.
وقتی نوشته های فرزاد کمانگر را میخوانم ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود تا یادم میفتد که او می گوید " قوی باش رفیق " ...
یادتان باشد
که به شعر،
به آواز ،
به رویاهای تان
و به لیلا های تان پشت نکنید .....
🔘فرزاد کمانگر، در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹، در زندان اوین، بدون اطلاع وکیل و خانوادهاش به دارآویخته شد و مخفیانه بدون حضور خانواده در محل نامعلومی دفن شده است.
نام و یادش گرامی باد🌷🌷
🔻🔻🔻
کانال صنفی معلمان
@ettehad
من یک #معلم می مانم و تو یک #زندانبان
💢برای من و تو #زندان دو معنای جداگانه دارد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه ای کوچک میان آن، تو بیرون سلول، من درون سلول.
💢من معلمم…نه نه…
من دانش آموز #صمد_بهرنگی_ام، همان که #اولدوز و #کلاغها و #ماهی_سیاه_کوچولو را نوشت که #حرکت_کردن را به همه بیاموزد.
💢من محصل #خانعلی_ام، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر #تخته_سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.
💢من معلمم، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام.
💢حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، همکارانت که بوده اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده ای، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده؟ از سیاهچالهای ضحاک؟
💢مرا از #دستبند و #زنجیر و #شلاق، از چشمهای الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان.مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم میآید، آخر مادرم به من آموخته، با گامهایم با زمین سخن بگویم.
💢#قلم و #کاغذ را از من دریغ مکن، میخواهم برای کودکان سرزمینم لالائی بسرایم، سرشار از امید. میدانم به تو آموختهاند از نور، از زیباییها، از اندیشه و #اندیشیدن متنفر باشی.
💢دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد. تو با همه وجود پر از کینهات بر سر من فریاد میکشی و من باز دلم برای تو و دنیای حقیری که دورت ساختهاند، میسوزد.
💢#همکار_دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون.
💢مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر #آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟
مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما «الف» و «بای» امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
💢 نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
💢می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد «برای تو معلم آزاده»، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.
وقتی نوشته های فرزاد کمانگر را میخوانم ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود تا یادم میفتد که او می گوید " قوی باش رفیق " ...
یادتان باشد
که به شعر،
به آواز ،
به رویاهای تان
و به لیلا های تان پشت نکنید .....
🔘فرزاد کمانگر، در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹، در زندان اوین، بدون اطلاع وکیل و خانوادهاش به دارآویخته شد و مخفیانه بدون حضور خانواده در محل نامعلومی دفن شده است.
نام و یادش گرامی باد🌷🌷
🔻🔻🔻
کانال صنفی معلمان
@ettehad
Telegram
attach 📎
🔴۱۹ اردیبهشت دهمین سالگرد به دار آویختن معلم آزاده #فرزاد_کمانگر
🔹نامه فرزاد کمانگر معلم به اعدام محکوم شده، به دانش آموزانش :
بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد. کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد. کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم. کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید. میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید. پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید. رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان فرزاد کمانگر - زندان رجایی شهر کرج ۹/۱۲/۱۳۸۶
@ettehad
🔹نامه فرزاد کمانگر معلم به اعدام محکوم شده، به دانش آموزانش :
بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد. کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد. کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم. کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید. میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید. پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید. رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان فرزاد کمانگر - زندان رجایی شهر کرج ۹/۱۲/۱۳۸۶
@ettehad
Telegram
attach 📎
🔴 ۱۹ اردیبهشت یازدهمین سالگرد به دار آویختن معلم آزاده فرزاد کمانگر
بخشی از نامه فرزاد کمانگر معلم اعدام شده، به دانش آموزانش :
دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید. پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
متن کامل را اینجا بخوانید
@ettehad
بخشی از نامه فرزاد کمانگر معلم اعدام شده، به دانش آموزانش :
دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید. پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
متن کامل را اینجا بخوانید
@ettehad
Telegraph
۱۹ اردیبهشت یازدهمین سالگرد به دار آویختن معلم آزاده #فرزاد_کمانگر
نامه فرزاد کمانگر معلم به اعدام محکوم شده، به دانش آموزانش : بچه ها سلام، دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌀 معلم بودن، معلم ماندن
صمد بودن، صمد ماندن چون فرزاد کمانگر
#صمد_بهرنگی
#فرزاد_کمانگر
#جای_معلم_زندان_نیست
#مطالبات_فرهنگیان
#اعتراضات_سراسری_معلمان
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
صمد بودن، صمد ماندن چون فرزاد کمانگر
#صمد_بهرنگی
#فرزاد_کمانگر
#جای_معلم_زندان_نیست
#مطالبات_فرهنگیان
#اعتراضات_سراسری_معلمان
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز ۱۲ اردیبهشت روز معلم است، یاد همەی معلمین آزادیخواە را گرامی میداریم.
بە یاد معلم فداکار و سربدار #فرزاد_کمانگر
فرزاد کمانگر در سحرگاه روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
بە یاد معلم فداکار و سربدار #فرزاد_کمانگر
فرزاد کمانگر در سحرگاه روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بە یاد معلم فداکار و سربدار #فرزاد_کمانگر
فرزاد کمانگر در سحرگاه روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
فرزاد کمانگر در سحرگاه روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ به دار آویخته شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
ایستاده جان دادن
مقاوم و پرشکوه
به سان کوه
به سان شاهو
یادت گرامی
رفیق کوه و کمر
یادت گرامی
رفیق شعر و شاملو
یادت گرامی
رفیق کودکان محروم
گفته بودی
نسیم یادت را خواهد برد
از میان میلهها و بلندی حصار
حالا کودکان دیروز
زنان و مردان رنج کشیده امروز
برایت دست تکان میدهند
برای نسیمی که از لابلای بلوطهای شاهو میگذرد
وقتی میگویند
"يادى ئازيزت پيروز"
یکی از نسیم میپرسد
گور بینشانش کجاست؟
و نسیم تا اعماق قلبش نفوذ میکند
نامت جاوید
رها از بند
رفیق بیکفن فرزاد
✍ جعفر ابراهیمی
معلم زندانی و همبندی
معلم تا همیشه زنده #فرزاد_کمانگر
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
مقاوم و پرشکوه
به سان کوه
به سان شاهو
یادت گرامی
رفیق کوه و کمر
یادت گرامی
رفیق شعر و شاملو
یادت گرامی
رفیق کودکان محروم
گفته بودی
نسیم یادت را خواهد برد
از میان میلهها و بلندی حصار
حالا کودکان دیروز
زنان و مردان رنج کشیده امروز
برایت دست تکان میدهند
برای نسیمی که از لابلای بلوطهای شاهو میگذرد
وقتی میگویند
"يادى ئازيزت پيروز"
یکی از نسیم میپرسد
گور بینشانش کجاست؟
و نسیم تا اعماق قلبش نفوذ میکند
نامت جاوید
رها از بند
رفیق بیکفن فرزاد
✍ جعفر ابراهیمی
معلم زندانی و همبندی
معلم تا همیشه زنده #فرزاد_کمانگر
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
راستی تو کِی توانستی از شاعرانگی به شعر شدن گذر کنی؟
چگونه توانستی از زیستنات شعر بسازی و شاعرانه مبارزه کنی.
در روزگار عسرت و درماندگی تنها شاعراناند که میتوانند راهی به رهایی واژهگان بگشایند و چه نیکبخت سرزمینی که معلمانش جان به شاعرانگی تطهیر ساختهاند.
در این سرزمین معلمان عاشقترین واژگان به رهاییاند.
باور دارم که #فرزاد_کمانگر شوریدهترین حال به شاعرانگی بود و #عاتکه_رجبی یکی صدیقترینهای رهروی راه فرزاد شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
چگونه توانستی از زیستنات شعر بسازی و شاعرانه مبارزه کنی.
در روزگار عسرت و درماندگی تنها شاعراناند که میتوانند راهی به رهایی واژهگان بگشایند و چه نیکبخت سرزمینی که معلمانش جان به شاعرانگی تطهیر ساختهاند.
در این سرزمین معلمان عاشقترین واژگان به رهاییاند.
باور دارم که #فرزاد_کمانگر شوریدهترین حال به شاعرانگی بود و #عاتکه_رجبی یکی صدیقترینهای رهروی راه فرزاد شد.
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
مادران دادخواهِ #فرزاد_کمانگر معلم رهایی و #محسن_نیازی از جانباختگان قیام ژینا
محسن نیازی، ۲۵ ساله، روز ۲۹ آبان ۱۴۰۱ در اعتراضات دهگلان با شلیک مستقیم ماموران ضدشورش جان باخت. وی از ناحیهی کمر بهشدت زخمی شد و در بیمارستان کوثر سنندج جان سپرد.
شعار «شهید نامرن» در خاکسپاری او با حضور گستردهی مردم، سر داده شد.
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
محسن نیازی، ۲۵ ساله، روز ۲۹ آبان ۱۴۰۱ در اعتراضات دهگلان با شلیک مستقیم ماموران ضدشورش جان باخت. وی از ناحیهی کمر بهشدت زخمی شد و در بیمارستان کوثر سنندج جان سپرد.
شعار «شهید نامرن» در خاکسپاری او با حضور گستردهی مردم، سر داده شد.
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
سایت / توئیتر / اینستاگرام / یوتیوب / فیسبوک
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
#فرزاد_کمانگر، معلم آزادیخواه، روز ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ در تهران بازداشت و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ همراه با علی حیدریان، شیرین علمهولی، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان، چهار زندانی سیاسی دیگر در زندان اوین #اعدام شدند. امروز ۱۴ سال از اعدامشان گذشت و هنوز محل دفن و سرنوشت پیکرهایشان مشخص نیست.
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
🔴 #فرزاد_کمانگر معلمی که عدالت و آزادگی را به شاگردانش میآموخت در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ اعدام شد
فرزاد
سحر بود که
دیگر از صدای پای تو
در سلول تنگ هیچ اثر نبود
از نگاه پر فروغ تو
از زبان نرم وگرم
صدای بال ذهن تو هیچ طنین نبود
امروز صبح
دل خسته
تن کوفته
قلب شکسته
ریش ریش گشته
در پشت میله ها
چون از حضورپر نفوذ تو
هیچ اثر نبود
امروز صبح
در سر کلاس بچه ها ساکت
آقا معلم غایب
از لحن پر ز مهر تو
هیچ کلام نبود
امروز صبح
لخته هوا
در سینه حبس گشته
ماتم گرفته خشم
چون از آتش درون تو
در این سرای سرد
هیچ شرر نبود
امروز صبح
در میان بهت دیدگان ما
فرزاد پر گرفت و رفت
ماند غم حضور او
از رفتنش چه زود
هیچ انتظار نبود
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20
فرزاد
سحر بود که
دیگر از صدای پای تو
در سلول تنگ هیچ اثر نبود
از نگاه پر فروغ تو
از زبان نرم وگرم
صدای بال ذهن تو هیچ طنین نبود
امروز صبح
دل خسته
تن کوفته
قلب شکسته
ریش ریش گشته
در پشت میله ها
چون از حضورپر نفوذ تو
هیچ اثر نبود
امروز صبح
در سر کلاس بچه ها ساکت
آقا معلم غایب
از لحن پر ز مهر تو
هیچ کلام نبود
امروز صبح
لخته هوا
در سینه حبس گشته
ماتم گرفته خشم
چون از آتش درون تو
در این سرای سرد
هیچ شرر نبود
امروز صبح
در میان بهت دیدگان ما
فرزاد پر گرفت و رفت
ماند غم حضور او
از رفتنش چه زود
هیچ انتظار نبود
🆔
https://t.me/ettehad
✉️ 🔚 tamas
https://t.me/Ettehadyeh20