شبکه ایرانیاران (مؤسس ویکتوریا آزاد)
4.31K subscribers
11.5K photos
17.4K videos
48 files
4.98K links
کانال رسمی تلگرامی شبکه ایرانیاران
https://t.me/iranyarannetwork1398

توییتر؛ victoriaazad24@

📲فیلم، صدا، عکس، خبر و پیام‌ خود را بفرستید: 📩 T.me/vicazad98

تفاهم‌نامه: fa.petitions.net/iranyarannetwork
وبسایت ویکتوریا آزاد
https://victoriaazad.com/
Download Telegram
💠یادداشت گلرخ ایرایی از زندان اوین برای عباس دریس

یک‌بار جنگ زدگی کافی‌ست تا کل زندگی انسان تباه شود و خواب‌هایش بوی باروت بگیرد. آثار جنگ هنوز در شهرهای مرزی باقی‌ست و پیکر مردمان آن نواحی هنوز از ترکش‌های جنگ تیر می‌کشد. برای برخی‌مان شاید همین جنگ خاطره‌ای باشد از روایت‌هایی که شنیده‌ایم یا آنچه در قاب تصویری دیده‌ بودیم. عباس دریس مردی که جنگ کودکی‌اش را تباه کرده بود، از پشت دیوارهای زندان شاهد تباه شدن کودکی فرزندانش است. عباس با لبخندی بر لب، با رنجی بر پیشانی و شرافتی در نگاه.
جرم #عباس_دریس این است که شاهد جنایات رژیم در ماهشهر بود.
جنایاتی که عاملان و آمرانش ترفیع می‌گیرند و شاهدانش حکم مرگ.
اندوه این سال‌های مادر عباس، مرگ هولناک همسرش، تلخیِ بی‌مادریِ فرزندانش و حالا قریب‌الوقوع بودن اجرای حکمش.
کشتن عباس دریس قتل حکومتی‌ست و جنایتی دیگر بر جنایات پیشین رژیم خواهد بود.

#گلرخ_ایرایی
زندان اوین
تیر ۱۴۰۲

💎 @iranyarannetwork1389
💠 نامه گلرخ ایرایی از داخل زندان: برای شکستن چوبه‌های دار، صدای هم بودن کافی نیست

متن نامه به شرح زیر است:
تو زندان سکوت معنایی نداره. همه جا پر از صداست اما صدایی که نمیشه باهاش رویا رو به تصویر کشید. برای کسی که با صدا، تصور می‌کنه و می‌تونه اونچه به ذهنش میاد رو بنویسه، کار سخت می‌شه. این‌جا شبا بهتر می‌شه خودکار رو برداشت و چیزی نوشت. مثلاً میشه رفت تو اتاق سیگار.

پایین پله‌هایی که مسدود شده و پشتِ درش یه دیوار با بلوک‌های خاکستری و سیمان کشیدن. اونجا هم وقتی چشمات رو می‌بندی، فقط می‌تونی تو صدای تهویه‌ی صنعتی قراضه‌ای که کنار زوزه می‌کشه غرق بشی. بیرون کشیدن رویا از تو صدای تهویه‌ی صنعتی -که تا قبل از این فکر می‌کردم برای مرغداری مناسبه- کار سختیه. ولی میشه چشما رو بست و تصور کرد.

چند وقت پیش اعلام شده بود جمهوری اسلامی طی یک سال، حدود ۱۰۰۰ نفرو اعدام کرده و رکورد دو دهه‌ی گذشته‌ی خودش رو شکسته. ما رکورد زده بودیم و تونسته بودیم اونقدر سکوت کنیم و نگاه کنیم ه همچین رتبه‌ای هولناک رو به دست بیاریم. نشسته بودم رو چهارپایه چوبی و تو صدای تهویه گم شده بودم.

چشمام رو بسته بودم و به سیگار پک می‌زدم. نیمه شب بود. شاید نزدیک به اذان صبح. مرور این خبر وحشتِ نزدیک شدن اذان صبح کافی بود تا صداها -یعنی چند نفر رو از کجا برای اعدام منتقل می‌کردن؟- همین کافی بود تا صداها هجوم بیارن.

صدای پوتین‌هایی که نزدیک می‌شدن. صدای کلید که تو قفل آهنی می‌چرخید. صدای باز شدن قفل. صدای کشیده و کوبیده شدن قفل کشویی. صدای چرخیدن لولای زنگ زده درِ سلول. «بلند شو» و سکوت... صدای افضل نگهبانی که با شغلش عجین شده بود: «پاشو بریم» و با سکوت... صدای پوتین‌های سرباز که به همراه افسر نگهبان و چند نیروی کمکی وارد سلول شدن.

صدای تَن‌هایی که به هم می‌سابیدن و پیکری که برای «نیامدن» تقلا می‌کرد. صدای کوبیده شدنِ آن‌ها به در آهنی که نیمه‌باز مونده بود. صدای نفس‌های سنگینی که از سلول‌های کناری به گوش می‌رسید.

صدای پوتین‌هایی که کوریدور رو به سمت درِ خروج طی می‌کردن و صدای دمپایی پلاستیکی‌ای که از لابه‌لایِ کوبش پوتین‌های روی سرامیک کف راهرو به شکل فریادی کش‌دار و کر کننده در پیکری که حالا دیگه روی زمین کشیده می‌شد و توی صدای ‌ خواب آلوده موذن گم می‌شد.

صدای خمیازه‌ی راننده‌ی آمبولانسی که بی‌حوصله به ماشین‌اش تکیه داده بود و منتظر بود هرچه زودتر تموم بشه و بره دنبال کارش. صدای پزشکی! که گزارشی را از وضعیت محکوم به مرگ، به مردی که کلاسوری در دست داشت اعلام می‌کرد. و صدای سقوط دانه‌های تسبیحِ «مردی که از ملزومات صحنه‌ی اعدام بود» و داشت چیزی رو زیر لب زمزمه می‌کرد.

سیگار به انتها رسید. برای رها شدن از صدای تقلای پیکرِ «مردی که می‌خواست زنده بمونه»، ناخودآگاه به صدای تهویه صنعتی پناه بردم. سعی کردم دوباره بشنومش تا صداهای دیگه محو بشن.
چشمام رو باز کردم.
دمپایی‌هام رو روی زمین کشیدم و به اقیانوسی که ویدا روی دیوار کشیده بود چشم دوختم.
عادت داشتم وقتی اینجا تنها می‌شدم صدای آب رو تصور کنم.

اما مثل همیشه نبود. قُل‌قُل آب همه چیز رو تو خودش خفه کرد. مثل خفگی طناب دار دور گردن محکومی که ریتم تکون خوردنِ بدن معلق‌اش داره کندتر کندتر می‌شه. محکومی که آخرین صداهایی که شنید، صدای شکستن گردن و خرخر سختِ آخرین نفس‌هایی بود که توی صدای پرت شدن دمپایی روی زمینِ زیر پاش آروم گرفت.

ما مرگ رو تصور، روایت و زندگی می‌کنیم.
اما اون‌که پشت قتلگاه فرزندش شب رو به کور سوی امیدی انتظار می‌کشه، بیش از ما مرگ رو زندگی می‌کنه.

محسن لنگرنشین از ما خواست صدایش باشیم. پدر و مادر محسن هم از ما خواستن صداشون باشیم. ما هم از همدیگه خواستیم که صداشون باشیم و در همون حال که همه از هم می‌خواستیم صدای اونا باشیم، کشتنش.

صدا قدرت عجیبی داره برا تصور رویاها و کابوس‌ها. اما برای شکستن چوبه‌های دار، صدای هم بودن کافی نیست.

شاید لازم بود بعد از شنیدن صدای هم، بعد از شنیدن صدای مادر محسن، صدای مادر محمد یا صدای آقا ماشاللهِ کرمی، بند کفش‌مونو می‌بستیم در خونه رو به هم می‌کوبیدیم، می‌رفتیم پشت در زندون.

دست کم کسی که صدامون زده بود رو تو اون گرگ و میش مرگبار تنها نذاشته بودیم و یه «نه» بلند گفته بودیم به اعدام و شده بودیم مثل «صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن» که بیشتر از اونکه فقط یه «صدا» باشه، تداعی ِ اراده‌ست. اراده‌ی جاری شدن.

#گلرخ_ایرایی
اردیبهشت ۱۴۰۴
#زندان_اوین

💎 @iranyarannetwork1398