#پاسخ_به_همراهان
🏷 تو روحانی نیستی!
🖊 تحریریه جامعهنو:
دوستی عزیز متعرض شدند که چرا جامعه نو بیشتر از لفظ «آخوند» استفاده میکند و نه لفظ عمومیتر «روحانی». نگران بود مبادا روحانیون از اینکه به آنها بگویند آخوند، برنجند و مشکلی برای جامعه نو پیش بیاید.
شاکریم که دغدغهمندِ وضعیت ما هستید. به نظر خودمان ما اساساً کمتر به این جماعت میپردازیم و البته در کاربرد اصطلاح آخوند قصد و غرضی نیست. بیشتر برای آن است که واقعگرایانهتر است و هر چیز را به جای خود مینشاند. به این دوست عرض شد مثلاً شما کجای رفتارِ جناب آقای رسایی را با روحانیت و معنویت متناسب میدانید که بتوانید کلمۀ روحانی را برایشان به کار ببرید؟ قانع شد. شاید دیگران نیز چنین چیزی بپرسند. توضیح میدهیم.
اول اینکه لفظ آخوند حقارتبار نیست. محمدکاظم خراسانی یکی از سه مرجع بزرگ پیشوای جنبش مشروطه بود که همه بیشتر او را بهعنوان آخوند خراسانی میشناسند تا آیتالله خراسانی. دیگر اینکه لفظ روحانی برای کسانی است که به دستورها و آموزههای دینی آگاهاند و مروجِ ابعاد معنوی و روحانیِ باور به خدایند و راهنمای کسانی که در حفظ رابطۀ خود با عالم معنویت مشکل دارند. در واقع بارِ لقب روحانی، تراکم معنویت و ارتباطِ ذهن و روح با عالم بالا را به ذهن متبادر میکند و کاربرد آن برای کسانی که از روحانیت فقط عبا و عمامهاش را قرض گرفتهاند (حتی در مورد برخی میشود گفت دزدیدهاند) نادرست است. اینها باند و دستۀ سیاسی دارند، بر سر قدرت و وکالت و وزارت کشمکش دارند، بهواسطۀ عبا از بانکها وامهای میلیاردیِ بدون ضامن گرفتهاند، از آنها جز کشمکش بر سر مقام حرفی شنیده نمیشود و بر سر اثباتِ اینکه کدامیک دروغگوتر و کجدستتر است (آن دو آیتالله رئیس قوه را که به هم نامه مینوشتند و یکدیگر را افشا میکردند یادتان هست؟) از هم پیشی میگیرند. چگونه میتوان موقوفهخورِ باغپرستِ ییلاقاتِ تهران را روحانی و مرتبط با عالم معنویت دانست؟ نعرهکشِ صحن مجلس چه نشانهای از لطافتِ عوالم معنوی و روحانی دارد؟
واقع آن است که تا آنجا که شبکۀ تلویزیون ایران، صحن مجلس، ساختار ادارات و دانشگاه به ما نشان میدهد، اشخاصی به مصداق روحانی دیده نمیشوند. عمامهدارانِ عباپوشِ این دستگاهِ عظیم تنها نقشی که ندارند روحانی بودن است. جایگاه و نقش و کارکرد آنها همان نقش کمیسرِ سیاسی است که حزب کمونیست شوروی یکی از آنها را در واحدهای نظامی و غیرنظامی مستقر میکرد تا بپایِ رعایت موازین کمونیستی توسط مستخدمان باشند و منتقدان استالین را معرفی کنند.
البته این کارکردها برای حکومت فایده و برای ملت هزینههای مادی و معنوی دارد. فارغ از هزینۀ مادی، هزینۀ معنویاش بسیار بالاست. انسان موجودی بسیار ظریف و آسیبپذیر است، بهویژه روحی و روانی. بسیار نیازمند انرژی گرفتن از دیگران. برای آنها که باورمندِ عالم غیباند، مرتفعترین پناه، ایمانِ آنهاست و این نیاز در طبقات فرودست بسیار بیشتر و مهمتر است. آرامشِ حاصل از ایمان نتیجۀ حس پیوستگی به عالم بالا و مقبولیت در کنار اشخاصِ مسلح به معنویت و روحانیت است. اگر این حس از بین برود، بهویژه اگر کسی که احساس روحانی و معنوی منتقل میکند دروغگو از کار دربیاید، خلأ و فقدانی در ذهنِ شخصِ وابسته ایجاد میکند که ویرانگرِ همهچیز است. آدمی از درون و اعماق قلب فرومیپاشد.
صادق هدایت قصهای دارد از معلم سادهای که در مدرسه، شیفتۀ معلمِ شیخمسلکی میشود که دائماً از تقوا، زهد، دنیاگریزی و معنویت میگوید. در اوج شیفتگیِ خالصانه، جمعهروزی بیخبر به زیارت مرادش میرود. میبیند جلوی خانه، روستاییِ نگونبختی از ستمگریِ شیخ فریاد میکند که دختر کوچکش را به کلفتیِ خانه برده و با شکم ورآمده پس فرستاده است. در داخل خانه، زنِ شیخ فریاد میکشد که شیخ بدو که گربه گوشتِ کبک را ربود، شیخ با چوب به گربه حمله میکند که گوشت از دهن او بگیرد و گرز بر سر گربه میکوبد. هنگامیکه نفسزنان به کنار معلم برمیگردد میگوید حدیث داریم که گربه اگر بیش از پنجاه شاهی زیان زد قتلش واجب است.
هدایت حکایت میکند که آن معلمِ بیچاره آن شب سَم خورد و خود را راحت کرد. جامعه با دیدنِ ناراستیِ کسانی که او را با وعدۀ زندگی روحانی و آسودگیِ معنوی، به جهنمِ فساد و دروغگویی و دینفروشی و نامردمیِ خود کشاندهاند، خودکشی نمیکند، میمیرد. مرگِ جمعیِ ما در بیاعتمادی به یکدیگر، ناتوانی از عمل جمعی، حلال دانستنِ پارۀ ناچیزی از منابع عمومی که اگر بتوانیم برمیداریم، دور شدن از لذت معرفت در رفاقت، بیمعنا دانستنِ از خود گذشتن برای خانواده، امید بستن به نجاتبخشیِ بیگانه، فقدان پایانی امیدبخش در تحصیل علم، بیهودگیِ وفاداری به کشور و توهمات دیگر است.
🆔@jameeno
🏷 تو روحانی نیستی!
🖊 تحریریه جامعهنو:
دوستی عزیز متعرض شدند که چرا جامعه نو بیشتر از لفظ «آخوند» استفاده میکند و نه لفظ عمومیتر «روحانی». نگران بود مبادا روحانیون از اینکه به آنها بگویند آخوند، برنجند و مشکلی برای جامعه نو پیش بیاید.
شاکریم که دغدغهمندِ وضعیت ما هستید. به نظر خودمان ما اساساً کمتر به این جماعت میپردازیم و البته در کاربرد اصطلاح آخوند قصد و غرضی نیست. بیشتر برای آن است که واقعگرایانهتر است و هر چیز را به جای خود مینشاند. به این دوست عرض شد مثلاً شما کجای رفتارِ جناب آقای رسایی را با روحانیت و معنویت متناسب میدانید که بتوانید کلمۀ روحانی را برایشان به کار ببرید؟ قانع شد. شاید دیگران نیز چنین چیزی بپرسند. توضیح میدهیم.
اول اینکه لفظ آخوند حقارتبار نیست. محمدکاظم خراسانی یکی از سه مرجع بزرگ پیشوای جنبش مشروطه بود که همه بیشتر او را بهعنوان آخوند خراسانی میشناسند تا آیتالله خراسانی. دیگر اینکه لفظ روحانی برای کسانی است که به دستورها و آموزههای دینی آگاهاند و مروجِ ابعاد معنوی و روحانیِ باور به خدایند و راهنمای کسانی که در حفظ رابطۀ خود با عالم معنویت مشکل دارند. در واقع بارِ لقب روحانی، تراکم معنویت و ارتباطِ ذهن و روح با عالم بالا را به ذهن متبادر میکند و کاربرد آن برای کسانی که از روحانیت فقط عبا و عمامهاش را قرض گرفتهاند (حتی در مورد برخی میشود گفت دزدیدهاند) نادرست است. اینها باند و دستۀ سیاسی دارند، بر سر قدرت و وکالت و وزارت کشمکش دارند، بهواسطۀ عبا از بانکها وامهای میلیاردیِ بدون ضامن گرفتهاند، از آنها جز کشمکش بر سر مقام حرفی شنیده نمیشود و بر سر اثباتِ اینکه کدامیک دروغگوتر و کجدستتر است (آن دو آیتالله رئیس قوه را که به هم نامه مینوشتند و یکدیگر را افشا میکردند یادتان هست؟) از هم پیشی میگیرند. چگونه میتوان موقوفهخورِ باغپرستِ ییلاقاتِ تهران را روحانی و مرتبط با عالم معنویت دانست؟ نعرهکشِ صحن مجلس چه نشانهای از لطافتِ عوالم معنوی و روحانی دارد؟
واقع آن است که تا آنجا که شبکۀ تلویزیون ایران، صحن مجلس، ساختار ادارات و دانشگاه به ما نشان میدهد، اشخاصی به مصداق روحانی دیده نمیشوند. عمامهدارانِ عباپوشِ این دستگاهِ عظیم تنها نقشی که ندارند روحانی بودن است. جایگاه و نقش و کارکرد آنها همان نقش کمیسرِ سیاسی است که حزب کمونیست شوروی یکی از آنها را در واحدهای نظامی و غیرنظامی مستقر میکرد تا بپایِ رعایت موازین کمونیستی توسط مستخدمان باشند و منتقدان استالین را معرفی کنند.
البته این کارکردها برای حکومت فایده و برای ملت هزینههای مادی و معنوی دارد. فارغ از هزینۀ مادی، هزینۀ معنویاش بسیار بالاست. انسان موجودی بسیار ظریف و آسیبپذیر است، بهویژه روحی و روانی. بسیار نیازمند انرژی گرفتن از دیگران. برای آنها که باورمندِ عالم غیباند، مرتفعترین پناه، ایمانِ آنهاست و این نیاز در طبقات فرودست بسیار بیشتر و مهمتر است. آرامشِ حاصل از ایمان نتیجۀ حس پیوستگی به عالم بالا و مقبولیت در کنار اشخاصِ مسلح به معنویت و روحانیت است. اگر این حس از بین برود، بهویژه اگر کسی که احساس روحانی و معنوی منتقل میکند دروغگو از کار دربیاید، خلأ و فقدانی در ذهنِ شخصِ وابسته ایجاد میکند که ویرانگرِ همهچیز است. آدمی از درون و اعماق قلب فرومیپاشد.
صادق هدایت قصهای دارد از معلم سادهای که در مدرسه، شیفتۀ معلمِ شیخمسلکی میشود که دائماً از تقوا، زهد، دنیاگریزی و معنویت میگوید. در اوج شیفتگیِ خالصانه، جمعهروزی بیخبر به زیارت مرادش میرود. میبیند جلوی خانه، روستاییِ نگونبختی از ستمگریِ شیخ فریاد میکند که دختر کوچکش را به کلفتیِ خانه برده و با شکم ورآمده پس فرستاده است. در داخل خانه، زنِ شیخ فریاد میکشد که شیخ بدو که گربه گوشتِ کبک را ربود، شیخ با چوب به گربه حمله میکند که گوشت از دهن او بگیرد و گرز بر سر گربه میکوبد. هنگامیکه نفسزنان به کنار معلم برمیگردد میگوید حدیث داریم که گربه اگر بیش از پنجاه شاهی زیان زد قتلش واجب است.
هدایت حکایت میکند که آن معلمِ بیچاره آن شب سَم خورد و خود را راحت کرد. جامعه با دیدنِ ناراستیِ کسانی که او را با وعدۀ زندگی روحانی و آسودگیِ معنوی، به جهنمِ فساد و دروغگویی و دینفروشی و نامردمیِ خود کشاندهاند، خودکشی نمیکند، میمیرد. مرگِ جمعیِ ما در بیاعتمادی به یکدیگر، ناتوانی از عمل جمعی، حلال دانستنِ پارۀ ناچیزی از منابع عمومی که اگر بتوانیم برمیداریم، دور شدن از لذت معرفت در رفاقت، بیمعنا دانستنِ از خود گذشتن برای خانواده، امید بستن به نجاتبخشیِ بیگانه، فقدان پایانی امیدبخش در تحصیل علم، بیهودگیِ وفاداری به کشور و توهمات دیگر است.
🆔@jameeno
👍32❤3
#الف
🏷 انفعال در آخر خط!
🖊 شورای سردبیری:
البته حرفهایمان را دربارهٔ سیاست آتی ایالاتمتحده و واکنش ایران (فاعلی و انفعالی) زدهایم، اما علت قرار گرفتن کشور در موضع انفعالی را نگفته بودیم. امروز زمان توضیح چرایی این وضعیت است.
در روابط بین کشورها چند متغیر مهم، تعیینکنندهٔ متغیرهای جزئیاند؛ اما خلاصهترین توصیفِ این متغیرهای اصلی:
نسبت قدرتِ کلِ دو کشور نسبت به یکدیگر، نسبت توان عقلانی (توان دیپلماسی) آنها، نسبت برخورداری آنها از حمایت داخلی (اعتبار نمایندگی). توصیف خلاصهٔ این متغیرها نیز چنین است:
الف: کشوری میتواند در رابطه با دیگری دستِ بالای تعیینکنندهٔ قطعیِ نتیجه داشته باشد که نسبتِ مجموع توان نظامی و اقتصادیاش به کشور دیگر حداقل چهار به یک باشد. نسبتِ توان نظامیِ ایالاتمتحده در مقایسه با ایران، هشتاد به یک (بودجهٔ نظامی ایالاتمتحده حدود ۸۲۰ و ایران۱۰/۳ میلیارد دلار است) و نسبت تولید ناخالص داخلی آنها هفتاد به یک است (حدود ۲۸۰۰۰میلیارد و ۴۰۲میلیارد). این ارقامِ سال ۲۰۲۳ است.
ب: کشوری میتواند نسبت به کشور دیگر دست برتر داشته باشد که عقلش بیشتر باشد. با فرض برابریِ قدرت کلِ دو کشور، کسی از پس دیگری برخواهد آمد که بتواند ظرفیتهای خود را با درایتِ بیشتری به کار بگیرد، استراتژیِ رویاروییِ سنجیدهتری داشته باشد، با توجه به شرایط محیطی انعطاف بیشتری داشته باشد (دیپلماسیِ قویتری داشته باشد) و در حمله و گریز، مَکرش از ایمانش فزونتر باشد. ایالاتمتحده کاملاً بر اساس عقل سلیمِ طبقهٔ حاکمهٔ آن اداره میشود، در ایران ادارهٔ کشور بر اساس توهمات هیئت حاکمه است. ایالاتمتحده ظرفیتهای خود را نه همیشه، بلکه عمدتاً در چارچوب منافعی سنجیده به کار میگیرد (مثلاً به اوکراین کمک میکند تا روسیه را ضعیف کند) ایران ظرفیتهای خود را در جایی که هیچ کمکی هرگز به امنیت و ثبات آن نخواهد کرد مصرف میکند (به زکزاکی و حماس میدهد)، ایالاتمتحده غیر از قدرت ناشی از حق وتو، با کشورها بر اساس کاری که در مجامع و درگیریهای بینالمللی برایش انجام میدهند (در قطعنامههای سازمان ملل منعکس میشود) رفتار میکند، ایران اعتراف میکند که ترکیه در سوریه خامَش کرده و یا جرئت ندارد در هنگام همنواییِ دوستانش با دشمنانش (همراهی با امارات بر سر جزایر ایرانی و یا در قطعنامههای شورای امنیت) یقهٔ آنها را بگیرد.
درک موقعیت کشور در زمینهٔ متغیر اول و عدم چالش در زمینهٔ متغیر دوم، میتوانست حاصل خردمندی ادارهکنندگانِ کشور و در درازمدت حافظ منافع ملی باشد. تصمیمگیرندگانِ کشور قدرت درک این نکتهٔ ساده را نیز نداشتند.
ج: و بالاخره، کشوری میتواند به استحکام پشت جبههاش در ورود به عرصهٔ درگیریهای جهانی اطمینان کند که حمایت داخلی کامل داشته باشد. این امر تنها در صورت مشارکت کامل اکثریت شهروندان در ادارهٔ کشور در قالب آزادی احزاب و رسانهها و انتخابات، شدنی است. این واقعیت چالشپذیر نیست که ایران اساساً فاقد شرایط یادشده است. این باید همهٔ ما را بترساند که وزیر امور خارجهٔ جدید ایالاتمتحده در برابر کمیتهٔ تعیینِ صلاحیتش برای وزیر شدن (در برابر این کمیته، باید ارزیابیهای واقعبینانه داشت تا قبول شد)، اولین جملهای که در مورد ایران میگوید این است که بین حکومت و مردم ایران فاصلهٔ زیادی است.
مجموعهٔ عوامل فوق سبب ابتلای ایران به سیاست انفعالی در برابر ایالاتمتحده است. شدت این انفعال اخیراً به خاطر برخی مسائل افزایش یافته است و هزینهٔ ایران را برای حل مسائلش و بهویژه رفع تحریمها زیاد میکند. متأسفانه اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد.
ما اصلاً موافق نیستیم که حکومت کشورمان (هر حکومتی) از این موضع وارد مذاکره با کشوری قدرتمند شود و سالهاست در چند مقطع از امکان انجام یک معامله (نه مذاکره) با ایالاتمتحده گفتیم و توصیه کردهایم. گوشِ شنوایی نبوده و فرصت آن معاملهها و تبدیل آنها به بنیان مذاکره از دست رفته است. نتیجهاش بهزودی پیش روی ماست.
نباید سراغ کم کردنِ رویِ کشورهای خیلی قدرتمند رفت. بله، ویتنام ایالاتمتحده را شکست داد، ولی در روز پیروزی، ویتنام کشوری سوخته با ناپالم بود و ایالاتمتحده فقط خراش برداشته بود. حکومت ما هم شاید روزی بتواند بگوید روی آمریکا را کم کرده، اما مسئله این است که آیا در آن روز چیزی از ایران باقی خواهد بود یا نه!
دربارهٔ اینکه چرا دستگاه راهبری ایران نمیتواند موقعیت کنونی را تغییر دهد، بعداً خواهیم نوشت.
🆔@jameeno
🏷 انفعال در آخر خط!
🖊 شورای سردبیری:
البته حرفهایمان را دربارهٔ سیاست آتی ایالاتمتحده و واکنش ایران (فاعلی و انفعالی) زدهایم، اما علت قرار گرفتن کشور در موضع انفعالی را نگفته بودیم. امروز زمان توضیح چرایی این وضعیت است.
در روابط بین کشورها چند متغیر مهم، تعیینکنندهٔ متغیرهای جزئیاند؛ اما خلاصهترین توصیفِ این متغیرهای اصلی:
نسبت قدرتِ کلِ دو کشور نسبت به یکدیگر، نسبت توان عقلانی (توان دیپلماسی) آنها، نسبت برخورداری آنها از حمایت داخلی (اعتبار نمایندگی). توصیف خلاصهٔ این متغیرها نیز چنین است:
الف: کشوری میتواند در رابطه با دیگری دستِ بالای تعیینکنندهٔ قطعیِ نتیجه داشته باشد که نسبتِ مجموع توان نظامی و اقتصادیاش به کشور دیگر حداقل چهار به یک باشد. نسبتِ توان نظامیِ ایالاتمتحده در مقایسه با ایران، هشتاد به یک (بودجهٔ نظامی ایالاتمتحده حدود ۸۲۰ و ایران۱۰/۳ میلیارد دلار است) و نسبت تولید ناخالص داخلی آنها هفتاد به یک است (حدود ۲۸۰۰۰میلیارد و ۴۰۲میلیارد). این ارقامِ سال ۲۰۲۳ است.
ب: کشوری میتواند نسبت به کشور دیگر دست برتر داشته باشد که عقلش بیشتر باشد. با فرض برابریِ قدرت کلِ دو کشور، کسی از پس دیگری برخواهد آمد که بتواند ظرفیتهای خود را با درایتِ بیشتری به کار بگیرد، استراتژیِ رویاروییِ سنجیدهتری داشته باشد، با توجه به شرایط محیطی انعطاف بیشتری داشته باشد (دیپلماسیِ قویتری داشته باشد) و در حمله و گریز، مَکرش از ایمانش فزونتر باشد. ایالاتمتحده کاملاً بر اساس عقل سلیمِ طبقهٔ حاکمهٔ آن اداره میشود، در ایران ادارهٔ کشور بر اساس توهمات هیئت حاکمه است. ایالاتمتحده ظرفیتهای خود را نه همیشه، بلکه عمدتاً در چارچوب منافعی سنجیده به کار میگیرد (مثلاً به اوکراین کمک میکند تا روسیه را ضعیف کند) ایران ظرفیتهای خود را در جایی که هیچ کمکی هرگز به امنیت و ثبات آن نخواهد کرد مصرف میکند (به زکزاکی و حماس میدهد)، ایالاتمتحده غیر از قدرت ناشی از حق وتو، با کشورها بر اساس کاری که در مجامع و درگیریهای بینالمللی برایش انجام میدهند (در قطعنامههای سازمان ملل منعکس میشود) رفتار میکند، ایران اعتراف میکند که ترکیه در سوریه خامَش کرده و یا جرئت ندارد در هنگام همنواییِ دوستانش با دشمنانش (همراهی با امارات بر سر جزایر ایرانی و یا در قطعنامههای شورای امنیت) یقهٔ آنها را بگیرد.
درک موقعیت کشور در زمینهٔ متغیر اول و عدم چالش در زمینهٔ متغیر دوم، میتوانست حاصل خردمندی ادارهکنندگانِ کشور و در درازمدت حافظ منافع ملی باشد. تصمیمگیرندگانِ کشور قدرت درک این نکتهٔ ساده را نیز نداشتند.
ج: و بالاخره، کشوری میتواند به استحکام پشت جبههاش در ورود به عرصهٔ درگیریهای جهانی اطمینان کند که حمایت داخلی کامل داشته باشد. این امر تنها در صورت مشارکت کامل اکثریت شهروندان در ادارهٔ کشور در قالب آزادی احزاب و رسانهها و انتخابات، شدنی است. این واقعیت چالشپذیر نیست که ایران اساساً فاقد شرایط یادشده است. این باید همهٔ ما را بترساند که وزیر امور خارجهٔ جدید ایالاتمتحده در برابر کمیتهٔ تعیینِ صلاحیتش برای وزیر شدن (در برابر این کمیته، باید ارزیابیهای واقعبینانه داشت تا قبول شد)، اولین جملهای که در مورد ایران میگوید این است که بین حکومت و مردم ایران فاصلهٔ زیادی است.
مجموعهٔ عوامل فوق سبب ابتلای ایران به سیاست انفعالی در برابر ایالاتمتحده است. شدت این انفعال اخیراً به خاطر برخی مسائل افزایش یافته است و هزینهٔ ایران را برای حل مسائلش و بهویژه رفع تحریمها زیاد میکند. متأسفانه اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن روبرو خواهیم شد.
ما اصلاً موافق نیستیم که حکومت کشورمان (هر حکومتی) از این موضع وارد مذاکره با کشوری قدرتمند شود و سالهاست در چند مقطع از امکان انجام یک معامله (نه مذاکره) با ایالاتمتحده گفتیم و توصیه کردهایم. گوشِ شنوایی نبوده و فرصت آن معاملهها و تبدیل آنها به بنیان مذاکره از دست رفته است. نتیجهاش بهزودی پیش روی ماست.
نباید سراغ کم کردنِ رویِ کشورهای خیلی قدرتمند رفت. بله، ویتنام ایالاتمتحده را شکست داد، ولی در روز پیروزی، ویتنام کشوری سوخته با ناپالم بود و ایالاتمتحده فقط خراش برداشته بود. حکومت ما هم شاید روزی بتواند بگوید روی آمریکا را کم کرده، اما مسئله این است که آیا در آن روز چیزی از ایران باقی خواهد بود یا نه!
دربارهٔ اینکه چرا دستگاه راهبری ایران نمیتواند موقعیت کنونی را تغییر دهد، بعداً خواهیم نوشت.
🆔@jameeno
👍48
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
درنگی بر یادداشت «فریبت میدهد» جامعهنو
🏷 روشنفکر؛ میان حکومت و مردم
🖊 آتنا میرزایی:
در خبرها آمدهبود شخصی در پاریس به گورستان پرلاشز رفته، بالای گور نویسندهی نامدار، دکتر ساعدی، عملی زشت و شرمآور مرتکبشدهاست؛ به این گناه که روزیروزگاری ایشان در زمان شاه مخالف سلطنت بودهاست.
دکتر ساعدی روشنفکری مردمی بود که با استقرار جمهوریاسلامی مجبور به ترک وطن شد و بهخاطر دوری از مام وطن، با روحیه و منشی که داشت، دقمرگ شد: مانند یک ماهی که از آب بیرونافتادهباشد؛ چون به توصیف صمد بهرنگی «چخبختیار نبودهاست» و غم سنگین وطن داشتهاست. چنین پزشک انساندوست و هنرمندی نمیباید باعث غرور و مباهات و یا دستکم مورد احترام باشد؟
گذشته از هویت فردی که چنان به ایشان جسارتکرده، کانال جامعه نو موضوع را کالبدشکافی کرده و به اعماق تاریخ و سیاست و فرهنگ و اندیشههایی رفته که از شصتسالپیش تابهحال رفتار و کردار و نگاه سیاسی ما را ساختهاست. مشکل، تعیین وظیفه برای روشنفکر است. تقلای روشنفکر چیست جز مسئولیتپذیر کردن حکومت و نه مزدور آن شدن و البته، بخشیدن آگاهی به دیگران؟ بردن حس و فکر مسئولیتپذیری به میان مردم عادی هم میتواند جزو وظایف روشفکر شمردهشود. درواقع ساختن اندیشه کار فیلسوف و عرضهی آگاهی حاصل از آن اندیشه به اجتماع وظیفهی روشنفکر است.
بنا به شواهد تاریخی چنین امری از دوران ناصرالدینشاه افتانوخیزان تا امروز ادامهداشتهاست. روشنفکران دورهی ناصری تحتتاثیر انقلاب فرانسه و اندیشههای فیلسوفان غربی کوشیدند اهمیت قانون را در حکمرانی برای دربار و مردم تشریح و روشن کنند. کتاب «یک کلمه» را میرزا یوسفخان تبریزی، وابستهی سفارت ایران در پاریس، نوشت و به همین جرم زمانیکه به ایران برگشت در زندان آنقدر کتاب را به فرق سرش کوبیدند تا کور شد و جان داد. هزینهی روشنفکری اینچنین در همهی حکومتهای بعد از دورهی ناصری تا امروز کاملا برقرار است: از روزنامهنگاران دورهی محمدعلیشاه همچون صوراسرافیل تا دکتر آرانی، فیزیکدان زمان رضاشاه و تیمورتاشِ وطندوست مخالف باجخواهی انگلیس و اخلافشان.
جدا از اینکه تصور میرود روشنفکران نسلهای گذشته را میباید در ظرف زمان خودشان سنجید و قضاوتکرد، میباید این را هم پرسید: مردم عادی هیچوقت هیچ مسئولیتی ندارند؟! کدام مسئول در طول تاریخ ایران به اشتباه خود قبل از فروپاشی اعتراف کرده یا دستکم بهانههای بیربط نیاوردهاست؟ از زمان ساسانیان تا خوارزمشاهیان بشمار تا امروز.
حکایت در باب احزاب و جریانهای اجتماعی هم بیشوکم همین است. مثلا همان حزب توده که دیر زمانی است انتساب به آن ناسزا شمردهمیشود و فراوان از خطاهایش گفته شده، آنقدری خدمت فرهنگی دارد که حتی مخالفانش قادر به انکارش نیستند. برخی معتقدند حزب توده بود که فرهنگ سیاسی را به میان مردم برد و ملیشدن نفت را نخست این حزب مطرح کرد و بزرگترین تظاهراتهای سیاسی را پیش از جنبش ملیکردن نفت برپاکرد. در دوران جمهوریاسلامی هم بعد از اعلام فتح خرمشهر از رادیو در حوالی ساعت دوی بعدازظهر حزب توده ظرف یک ساعت اعلامیه داد و خواستار اتمام جنگ و گرفتن غرامت شد ولی فردایش امامجمعهی تهران حزب سر آن اعلامیه خائن و خنجر-از-پشت-زن نامید. قضاوتش با شماست!
ولی آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
رئیسجمهوری مشهور به طرفداری از حقوقبشر در دههی نود کرهجنوبی بعد از اختلاس اطرافیان نزدیکش خودکشیکرد. در ژاپن رئیس هواپیمایی بعد از فاجعه سقوط یک هواپیما خود را کشت درحالیکه در بررسیهای بعدی معلوم شد هیچ مهندس و تکنسینی در انجام وظیفه قصور نداشته، بلکه علت حادثه ترکهایی به اندازهی مژه بر روی دم هواپیما بوده که تا آن زمان بررسی نمیشدهاند. در هندوستان گاندی وقتی از پسرش دروغ شنید، سوار خودروی او نشد و سیکیلومتر راه رفته را پیاده برگشت تا بهگفتهی خودش بیندیشد «کجای تربیت من اشتباه بوده که پسرم دروغ گفت؟»
ولی حالا اینجا عدهای توقعدارند همه عالموآدم بپذیرند تقصیر از آستین بوده و تمام جریانهای گذشته را، جز آنی که فعلا به کارشان میآید میباید دور انداخت! خب اگر ممکن است، بیندازید! ادعایتان را در عالم واقع رقمبزنید نه در دنیای بیانتهای خیالپردازی! اول جریانی عدالتپرور، میهندوست، و کارا بسازید؛ اصلاحطلبان و استمرار طلبان و باقیشان دیگر خاصیتی نخواهند داشت که بتوانند بمانند!
🆔@jameeno
درنگی بر یادداشت «فریبت میدهد» جامعهنو
🏷 روشنفکر؛ میان حکومت و مردم
🖊 آتنا میرزایی:
در خبرها آمدهبود شخصی در پاریس به گورستان پرلاشز رفته، بالای گور نویسندهی نامدار، دکتر ساعدی، عملی زشت و شرمآور مرتکبشدهاست؛ به این گناه که روزیروزگاری ایشان در زمان شاه مخالف سلطنت بودهاست.
دکتر ساعدی روشنفکری مردمی بود که با استقرار جمهوریاسلامی مجبور به ترک وطن شد و بهخاطر دوری از مام وطن، با روحیه و منشی که داشت، دقمرگ شد: مانند یک ماهی که از آب بیرونافتادهباشد؛ چون به توصیف صمد بهرنگی «چخبختیار نبودهاست» و غم سنگین وطن داشتهاست. چنین پزشک انساندوست و هنرمندی نمیباید باعث غرور و مباهات و یا دستکم مورد احترام باشد؟
گذشته از هویت فردی که چنان به ایشان جسارتکرده، کانال جامعه نو موضوع را کالبدشکافی کرده و به اعماق تاریخ و سیاست و فرهنگ و اندیشههایی رفته که از شصتسالپیش تابهحال رفتار و کردار و نگاه سیاسی ما را ساختهاست. مشکل، تعیین وظیفه برای روشنفکر است. تقلای روشنفکر چیست جز مسئولیتپذیر کردن حکومت و نه مزدور آن شدن و البته، بخشیدن آگاهی به دیگران؟ بردن حس و فکر مسئولیتپذیری به میان مردم عادی هم میتواند جزو وظایف روشفکر شمردهشود. درواقع ساختن اندیشه کار فیلسوف و عرضهی آگاهی حاصل از آن اندیشه به اجتماع وظیفهی روشنفکر است.
بنا به شواهد تاریخی چنین امری از دوران ناصرالدینشاه افتانوخیزان تا امروز ادامهداشتهاست. روشنفکران دورهی ناصری تحتتاثیر انقلاب فرانسه و اندیشههای فیلسوفان غربی کوشیدند اهمیت قانون را در حکمرانی برای دربار و مردم تشریح و روشن کنند. کتاب «یک کلمه» را میرزا یوسفخان تبریزی، وابستهی سفارت ایران در پاریس، نوشت و به همین جرم زمانیکه به ایران برگشت در زندان آنقدر کتاب را به فرق سرش کوبیدند تا کور شد و جان داد. هزینهی روشنفکری اینچنین در همهی حکومتهای بعد از دورهی ناصری تا امروز کاملا برقرار است: از روزنامهنگاران دورهی محمدعلیشاه همچون صوراسرافیل تا دکتر آرانی، فیزیکدان زمان رضاشاه و تیمورتاشِ وطندوست مخالف باجخواهی انگلیس و اخلافشان.
جدا از اینکه تصور میرود روشنفکران نسلهای گذشته را میباید در ظرف زمان خودشان سنجید و قضاوتکرد، میباید این را هم پرسید: مردم عادی هیچوقت هیچ مسئولیتی ندارند؟! کدام مسئول در طول تاریخ ایران به اشتباه خود قبل از فروپاشی اعتراف کرده یا دستکم بهانههای بیربط نیاوردهاست؟ از زمان ساسانیان تا خوارزمشاهیان بشمار تا امروز.
حکایت در باب احزاب و جریانهای اجتماعی هم بیشوکم همین است. مثلا همان حزب توده که دیر زمانی است انتساب به آن ناسزا شمردهمیشود و فراوان از خطاهایش گفته شده، آنقدری خدمت فرهنگی دارد که حتی مخالفانش قادر به انکارش نیستند. برخی معتقدند حزب توده بود که فرهنگ سیاسی را به میان مردم برد و ملیشدن نفت را نخست این حزب مطرح کرد و بزرگترین تظاهراتهای سیاسی را پیش از جنبش ملیکردن نفت برپاکرد. در دوران جمهوریاسلامی هم بعد از اعلام فتح خرمشهر از رادیو در حوالی ساعت دوی بعدازظهر حزب توده ظرف یک ساعت اعلامیه داد و خواستار اتمام جنگ و گرفتن غرامت شد ولی فردایش امامجمعهی تهران حزب سر آن اعلامیه خائن و خنجر-از-پشت-زن نامید. قضاوتش با شماست!
ولی آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
رئیسجمهوری مشهور به طرفداری از حقوقبشر در دههی نود کرهجنوبی بعد از اختلاس اطرافیان نزدیکش خودکشیکرد. در ژاپن رئیس هواپیمایی بعد از فاجعه سقوط یک هواپیما خود را کشت درحالیکه در بررسیهای بعدی معلوم شد هیچ مهندس و تکنسینی در انجام وظیفه قصور نداشته، بلکه علت حادثه ترکهایی به اندازهی مژه بر روی دم هواپیما بوده که تا آن زمان بررسی نمیشدهاند. در هندوستان گاندی وقتی از پسرش دروغ شنید، سوار خودروی او نشد و سیکیلومتر راه رفته را پیاده برگشت تا بهگفتهی خودش بیندیشد «کجای تربیت من اشتباه بوده که پسرم دروغ گفت؟»
ولی حالا اینجا عدهای توقعدارند همه عالموآدم بپذیرند تقصیر از آستین بوده و تمام جریانهای گذشته را، جز آنی که فعلا به کارشان میآید میباید دور انداخت! خب اگر ممکن است، بیندازید! ادعایتان را در عالم واقع رقمبزنید نه در دنیای بیانتهای خیالپردازی! اول جریانی عدالتپرور، میهندوست، و کارا بسازید؛ اصلاحطلبان و استمرار طلبان و باقیشان دیگر خاصیتی نخواهند داشت که بتوانند بمانند!
🆔@jameeno
👍31👎5🤔1
#الف
🏷 بر بام کوشک!
🖊 شورای سردبیری:
در تعیین فرجام نبردها، «زدن به کوه» و «گیر افتادن در قلعه» دو موقعیت متفاوت هستند. اولی میتواند منجر به تداوم نبرد با فرجامی نامعلوم و در زمانی نامحدود شود و در دومی، رسیدنِ فرجامِ مشخص صرفاً منوط به یک بازهٔ زمانی است. موقعیت کنونی کشور ما در عرصهٔ بینالمللی، دومی است. معلوم است به کجا میرسیم و یک بازهٔ زمانی محدود دارد.
روشنتر بگوییم. سرداری را در نظر بگیرید که پایگاهها و سنگرهای دفاعیِ اطراف قلعه را از دست داده و به داخل قلعه برگشته است. عاقبت او چیست؟ عواملی این عاقبت را معین میکنند. اولینِ آنها آب و غذاست: کمبودش سبب میشود اطرافیان آن را برای خود بردارند و به قلعهنشینان فرودست چیزی نرسد. دومین آن افزایش آیندهاندیشیِ نزدیکان است که نمیخواهند در سرنوشت محتوم شریک شوند. اولی زایندهٔ بیتفاوتی و دومی زایندهٔ خیانت است. دروازهٔ قلعه که فرومیریزد، فرودستان یا در کنج پنهان میشوند و یا از دشمن استقبال میکنند. نزدیکانِ خائن به دشمن میپیوندند و سردار را که دائماً به طبقات بالاتر قلعه میگریزد دنبال میکنند. پایان داستان معمولاً باید مرگی از سر ذلت یا عروجی قهرمانانه بر فراز قلعه باشد. عناصر واقعی این داستان در کل تاریخ بشر تغییر نکردهاند و پدیدآورندهٔ بخشی از ملات در پدیدار شدن بنای حکمت در حیات بشر بودهاند.
چرا راهبران مجبور میشوند به کوشک و قلعه بگریزند؟ برای پاسخ به این پرسش به هر واقعیتی چنگ بزنیم، در تحلیل نهایی به گریختنِ عقل از ذهن آنان و یا محبوس شدنِ خرد در اعماق سیاهچال ذهن آنان میرسیم. هیولای نفس، گریزانندهٔ عقل است!
موقعیت خطیر کنونی در کشور ما حاصل چنین موقعیتی است. در قلعهٔ خود گیر افتادهایم، آب و نانمان دارد ته میکشد، اعتقادی به پایان خوش نداریم و با تلقین نمیشود روی ریل مقاومت نگهمان داشت. علت صداهایی که از گوشهوکنار و اطرافیان بارگاه دربارهٔ مذاکره با آمریکا شنیده میشود همین است. برای یک سردار، شنیدن این حرف از نزدیکان که باید با محاصرهکننده مذاکره کرد، علامت آغاز روند فرار به آخرین طبقهٔ قلعه است. در این نقطه، معمولاً دیگر نمیتوان وضعیت را تغییر داد. هنگامی که فتحعلیشاه در سال ۱۸۲۶ به سلطانیه رفت، عواملی که او را وادار کردند به آخرین دفاع منجر به شکست نهایی در برابر روسیه، همه در یک جا جمع شده بودند. دربار کاملاً تقسیم شده بود به دو جناحِ موافق و مخالفِ شروع جنگ، فتوای علما برای حفظ کیان اسلام رسیده بود و خودشان هم دستهدسته به چمن سلطانیه وارد شدند، عباس میرزا هم آمد، پیمان انگلیس هم که در میانه بود. مدافعه از ایران، فقط با این شرط کوچک که ایران آغازکنندهٔ جنگ نباشد! (خیلی شبیه به بند پوشیدهٔ معاهدهٔ اخیر ایران و روسیه است که میگوید «در صورت تجاوز به هر يك از طرفها، طرف ديگر هيچ كمك نظامی يا کمک دیگری كه به تداوم تجاوز كمك كند، به متجاوز ارائه نخواهد كرد»). معلوم بود جنگ میشود و در پایان مذاکره هم میشود و فقط خداوند هنوز عهدنامهٔ ترکمنچای را در آستین حکمت خود پنهان کرده بود.
از تاریخ بیرون بیاییم؛ هر چند که حرف حساب فقط در لابهلای سطور کتاب آن پنهان است. این دعوای چنددههای ما با ایالاتمتحده (که در میانهٔ آن رفاقتهایی تاکتیکی هم در دو کشورِ دو سوی ایران وجود داشته است و اتفاقاً هر دو مورد هم مربوط به تهاجمات آمریکاست!) بهزودی پایان مییابد و مسئله فقط این است که ما دیگر نمیتوانیم پایان محتومش را تغییر دهیم. این روزها گفتنِ اینگونه حرفها از سوی منتقدان نهی شده، ظاهراً چون پیشنهاد مذاکره از سوی ابنای حکومت مجاز شده(!!) ولی بسیاری از حرفها دیگر «حاجت به بیان» هم ندارند. ما از این قلعه، فقط برای مذاکره میتوانیم بیرون برویم که معنایش را عاقلان دانند.
آیا میشود چیزهایی را نجات داد؟ پاسخ این سؤال بستگی به آن دارد که کجا ایستادهاید و میخواهید چه چیزی را حفظ کنید. آن طرف میز، اوجب واجبات حفظ همان است که این چهار دهه بوده، این طرف فقط یک واجب دارد، حفظ وحدت سرزمینی! احتمالاً با هم تعارض قطعی ندارند اما مسئله این است که حتی اگر بشود هر دو را با هم پیش برد، بر عوامل خارجی مؤثر بر آن هیچ کنترلی نیست. در گذشته (زمانی که استراتژی #خارپشت را پیشنهاد میدادیم)، توصیهٔ دائمی ما این بود که محاسبات عقلانی مبتنی بر منافع غیرایدئولوژیک در برابر جهان بیرونی اولویت یابند تا حفظ نظام همسو با منافع سرزمینی باشد، اکنون اگر چنین بگوییم توصیه به استراتژی ناممکن کردهایم. هنگامی که طرح و زور عوامل خارجی بر خرد داخلی و توان مادی آن بچربند، باید منتظر یک دگرگونی ماند و بعد دوباره حرف زد. فقط میتوان منتظر ماند!
🆔@jameeno
🏷 بر بام کوشک!
🖊 شورای سردبیری:
در تعیین فرجام نبردها، «زدن به کوه» و «گیر افتادن در قلعه» دو موقعیت متفاوت هستند. اولی میتواند منجر به تداوم نبرد با فرجامی نامعلوم و در زمانی نامحدود شود و در دومی، رسیدنِ فرجامِ مشخص صرفاً منوط به یک بازهٔ زمانی است. موقعیت کنونی کشور ما در عرصهٔ بینالمللی، دومی است. معلوم است به کجا میرسیم و یک بازهٔ زمانی محدود دارد.
روشنتر بگوییم. سرداری را در نظر بگیرید که پایگاهها و سنگرهای دفاعیِ اطراف قلعه را از دست داده و به داخل قلعه برگشته است. عاقبت او چیست؟ عواملی این عاقبت را معین میکنند. اولینِ آنها آب و غذاست: کمبودش سبب میشود اطرافیان آن را برای خود بردارند و به قلعهنشینان فرودست چیزی نرسد. دومین آن افزایش آیندهاندیشیِ نزدیکان است که نمیخواهند در سرنوشت محتوم شریک شوند. اولی زایندهٔ بیتفاوتی و دومی زایندهٔ خیانت است. دروازهٔ قلعه که فرومیریزد، فرودستان یا در کنج پنهان میشوند و یا از دشمن استقبال میکنند. نزدیکانِ خائن به دشمن میپیوندند و سردار را که دائماً به طبقات بالاتر قلعه میگریزد دنبال میکنند. پایان داستان معمولاً باید مرگی از سر ذلت یا عروجی قهرمانانه بر فراز قلعه باشد. عناصر واقعی این داستان در کل تاریخ بشر تغییر نکردهاند و پدیدآورندهٔ بخشی از ملات در پدیدار شدن بنای حکمت در حیات بشر بودهاند.
چرا راهبران مجبور میشوند به کوشک و قلعه بگریزند؟ برای پاسخ به این پرسش به هر واقعیتی چنگ بزنیم، در تحلیل نهایی به گریختنِ عقل از ذهن آنان و یا محبوس شدنِ خرد در اعماق سیاهچال ذهن آنان میرسیم. هیولای نفس، گریزانندهٔ عقل است!
موقعیت خطیر کنونی در کشور ما حاصل چنین موقعیتی است. در قلعهٔ خود گیر افتادهایم، آب و نانمان دارد ته میکشد، اعتقادی به پایان خوش نداریم و با تلقین نمیشود روی ریل مقاومت نگهمان داشت. علت صداهایی که از گوشهوکنار و اطرافیان بارگاه دربارهٔ مذاکره با آمریکا شنیده میشود همین است. برای یک سردار، شنیدن این حرف از نزدیکان که باید با محاصرهکننده مذاکره کرد، علامت آغاز روند فرار به آخرین طبقهٔ قلعه است. در این نقطه، معمولاً دیگر نمیتوان وضعیت را تغییر داد. هنگامی که فتحعلیشاه در سال ۱۸۲۶ به سلطانیه رفت، عواملی که او را وادار کردند به آخرین دفاع منجر به شکست نهایی در برابر روسیه، همه در یک جا جمع شده بودند. دربار کاملاً تقسیم شده بود به دو جناحِ موافق و مخالفِ شروع جنگ، فتوای علما برای حفظ کیان اسلام رسیده بود و خودشان هم دستهدسته به چمن سلطانیه وارد شدند، عباس میرزا هم آمد، پیمان انگلیس هم که در میانه بود. مدافعه از ایران، فقط با این شرط کوچک که ایران آغازکنندهٔ جنگ نباشد! (خیلی شبیه به بند پوشیدهٔ معاهدهٔ اخیر ایران و روسیه است که میگوید «در صورت تجاوز به هر يك از طرفها، طرف ديگر هيچ كمك نظامی يا کمک دیگری كه به تداوم تجاوز كمك كند، به متجاوز ارائه نخواهد كرد»). معلوم بود جنگ میشود و در پایان مذاکره هم میشود و فقط خداوند هنوز عهدنامهٔ ترکمنچای را در آستین حکمت خود پنهان کرده بود.
از تاریخ بیرون بیاییم؛ هر چند که حرف حساب فقط در لابهلای سطور کتاب آن پنهان است. این دعوای چنددههای ما با ایالاتمتحده (که در میانهٔ آن رفاقتهایی تاکتیکی هم در دو کشورِ دو سوی ایران وجود داشته است و اتفاقاً هر دو مورد هم مربوط به تهاجمات آمریکاست!) بهزودی پایان مییابد و مسئله فقط این است که ما دیگر نمیتوانیم پایان محتومش را تغییر دهیم. این روزها گفتنِ اینگونه حرفها از سوی منتقدان نهی شده، ظاهراً چون پیشنهاد مذاکره از سوی ابنای حکومت مجاز شده(!!) ولی بسیاری از حرفها دیگر «حاجت به بیان» هم ندارند. ما از این قلعه، فقط برای مذاکره میتوانیم بیرون برویم که معنایش را عاقلان دانند.
آیا میشود چیزهایی را نجات داد؟ پاسخ این سؤال بستگی به آن دارد که کجا ایستادهاید و میخواهید چه چیزی را حفظ کنید. آن طرف میز، اوجب واجبات حفظ همان است که این چهار دهه بوده، این طرف فقط یک واجب دارد، حفظ وحدت سرزمینی! احتمالاً با هم تعارض قطعی ندارند اما مسئله این است که حتی اگر بشود هر دو را با هم پیش برد، بر عوامل خارجی مؤثر بر آن هیچ کنترلی نیست. در گذشته (زمانی که استراتژی #خارپشت را پیشنهاد میدادیم)، توصیهٔ دائمی ما این بود که محاسبات عقلانی مبتنی بر منافع غیرایدئولوژیک در برابر جهان بیرونی اولویت یابند تا حفظ نظام همسو با منافع سرزمینی باشد، اکنون اگر چنین بگوییم توصیه به استراتژی ناممکن کردهایم. هنگامی که طرح و زور عوامل خارجی بر خرد داخلی و توان مادی آن بچربند، باید منتظر یک دگرگونی ماند و بعد دوباره حرف زد. فقط میتوان منتظر ماند!
🆔@jameeno
👍33❤3👎1
#الف
🏷 کودتا؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
نشانههای زیادی دیده میشود از امیدواری در هستهٔ مرکزی قدرت به گریز از تلهٔ کنونی، از طریق نقب مذاکره. خوشخیالیِ بیپایهای در هوا موج میزند، مانند امیدِ به محاصرهفتادهای که برای گریز از رویارویی، به تاریکی شب دل بسته است. خب بد نیست زمانی که فرماندهٔ صف مقابل از علاقهاش به حل مسئله بدون کاربرد زور سخن میگويد، برای آسوده خفتن حرفش را باور کنیم. مسئله این است که «چو فردا برآید بلند آفتاب»، همان خواهد شد که سه چهار روز پیش گفتیم:
«اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن مواجه خواهیم شد.»
و این را هم پوشیده گفتیم که «ما فقط برای مذاکره میتوانیم از این قلعه بیرون بر.»
طبیعی است که معنای این پیشبینیهای متوالی، مخالفت زیرجلکی با مذاکره با ایالاتمتحده نیست که این وصله به جامعه نو نمیچسبد؛ هشدار به حکومت است که این پایان راهت است و توقع نشستن پشت میز از جایگاه برابر نداشته باش و به جامعه القا نکن که از پزشکیان و تیمش انتظار دستاوردی چون برجام داری! به قول محمودتان، آن دستاورد را لولو برد وقتی هشت سال پیش ترامپِ عقدهای گفت بیا برای این برجام امضای مرا هم بگیر و تو منظورش را نفهمیدی و شست خود را به او نشان دادی!
البته این هم واضح است که خطمشی ما توی سر حکومت زدن به خاطر اشتباهات استراتژیکش نیست چون صرفاً خیرخواهیم و رقابتی با آن نداریم، اما از پس زدنِ لایهٔ تعارف از روی واقعیات سخت ابا نداریم. کار جهان را نفهمیده، اشتباهات بزرگ کرده، بر اشتباه خود اصرار کرده و پشت این و آن پنهان شده و حالا وقت این است که همگی پرداختِ صورتحساب را (که خیلی هم سنگین است) به عهده بگیریم. نمیشود گفت فدای سرش اما باید این عشوههای خرکیِ گماشتگان را جمع کند. اینکه در تهران به پزشکیان تکلیف کنیم برای شروع مذاکره التماس کن و در مشهد پیچ آن بلندگوی خراب را تا آخر باز کنیم، خر فرض کردنِ همهٔ این تقریباً نود میلیون نفر است.
پس از بلایای یکسال و چند ماه اخیر، حالا دیگر فصل مشترکی قوی وجود دارد. همگی میخواهیم از این وضع آچمز دربیاییم. آئین بخردانه در چنین موقعیتی، دست کشیدن از دودوزهبازی با ملت و راست گفتن به اوست. وقتی ملت را حتی در این حد لایق نمیدانید، وقتی هنوز راضی نمیشوید انواع مضایق غیرضروری را از دوشش بردارید و بلبلانتان برایش کرکری مستانهٔ پیشین را میخوانند، چه انتظار همراهی و تحمل؟ وقتی عربدهکشانِ با اصل و نسبِ شما هنوز تهدیدِ کارگزارانِ عبور از پل صراط ترامپ را به کاربرد نیروی ضد کودتا تهدید میکنند، پیِ کدام هدف هستید؟ پزشکیان و عراقچی بروند امضا کنند برگردند، بعد به جرم خیانت بگیریدشان؟ سرکنگبین شما این است؟ هنوز کار میکند؟
آینهٔ جهانبینی که هنوز از آن دست برنمیدارید، حتی خشت خام نیست، که کلوخی در حال خرد شدن است. این را دیگر خوشباورترین باورمندان هم فهمیدهاند که ما، دستهجمعی، شکست سختی خوردهایم و وقت هزیمت است. در این هنگامهٔ هزیمت، حتی اگر پردهپوشِ برخی حقایقِ از پرده برون افتادهایم، دست از آن بازی برداریم. مُجاز کردنِ رفتن ظریف به کنفرانس و تقاضای دستگیری او توسط نیروی ضد کودتا در فرودگاه، بازیِ رسوایی است! البته پزشکیان از انچه بر سرش خواهد آمد آگاه است و دست از قربانی کردنِ خودش برنمیدارد اما حواسش به این باشد که تدارکِ تشکیلاتی با عنوان ضد کودتا برای کسانی که قرار است با امضایشان احتمالِ گریزِ حکومت از محاصرۀ کنونی افزایش یابد، از همین الان شروع شده است. لااقل به این تدارک اعتراض کند.
🆔@jameeno
🏷 کودتا؟
🖊 تحریریه جامعهنو:
نشانههای زیادی دیده میشود از امیدواری در هستهٔ مرکزی قدرت به گریز از تلهٔ کنونی، از طریق نقب مذاکره. خوشخیالیِ بیپایهای در هوا موج میزند، مانند امیدِ به محاصرهفتادهای که برای گریز از رویارویی، به تاریکی شب دل بسته است. خب بد نیست زمانی که فرماندهٔ صف مقابل از علاقهاش به حل مسئله بدون کاربرد زور سخن میگويد، برای آسوده خفتن حرفش را باور کنیم. مسئله این است که «چو فردا برآید بلند آفتاب»، همان خواهد شد که سه چهار روز پیش گفتیم:
«اکنون در نقطهای هستیم که میتوانیم آن را موقعیت «ورود به اتاق مذاکره بعد از امضای نتیجهٔ مذاکره» نامید. این موقعیت زمانی رخ میدهد که یک طرف برای ورود به مذاکره، اجرای شروطی را درخواست کند و کشور دیگر به خاطر ضعف مفرط ناچار به قبول شرایط باشد. کشور ما اکنون در این موقعیت است و دیر یا زود با آن مواجه خواهیم شد.»
و این را هم پوشیده گفتیم که «ما فقط برای مذاکره میتوانیم از این قلعه بیرون بر.»
طبیعی است که معنای این پیشبینیهای متوالی، مخالفت زیرجلکی با مذاکره با ایالاتمتحده نیست که این وصله به جامعه نو نمیچسبد؛ هشدار به حکومت است که این پایان راهت است و توقع نشستن پشت میز از جایگاه برابر نداشته باش و به جامعه القا نکن که از پزشکیان و تیمش انتظار دستاوردی چون برجام داری! به قول محمودتان، آن دستاورد را لولو برد وقتی هشت سال پیش ترامپِ عقدهای گفت بیا برای این برجام امضای مرا هم بگیر و تو منظورش را نفهمیدی و شست خود را به او نشان دادی!
البته این هم واضح است که خطمشی ما توی سر حکومت زدن به خاطر اشتباهات استراتژیکش نیست چون صرفاً خیرخواهیم و رقابتی با آن نداریم، اما از پس زدنِ لایهٔ تعارف از روی واقعیات سخت ابا نداریم. کار جهان را نفهمیده، اشتباهات بزرگ کرده، بر اشتباه خود اصرار کرده و پشت این و آن پنهان شده و حالا وقت این است که همگی پرداختِ صورتحساب را (که خیلی هم سنگین است) به عهده بگیریم. نمیشود گفت فدای سرش اما باید این عشوههای خرکیِ گماشتگان را جمع کند. اینکه در تهران به پزشکیان تکلیف کنیم برای شروع مذاکره التماس کن و در مشهد پیچ آن بلندگوی خراب را تا آخر باز کنیم، خر فرض کردنِ همهٔ این تقریباً نود میلیون نفر است.
پس از بلایای یکسال و چند ماه اخیر، حالا دیگر فصل مشترکی قوی وجود دارد. همگی میخواهیم از این وضع آچمز دربیاییم. آئین بخردانه در چنین موقعیتی، دست کشیدن از دودوزهبازی با ملت و راست گفتن به اوست. وقتی ملت را حتی در این حد لایق نمیدانید، وقتی هنوز راضی نمیشوید انواع مضایق غیرضروری را از دوشش بردارید و بلبلانتان برایش کرکری مستانهٔ پیشین را میخوانند، چه انتظار همراهی و تحمل؟ وقتی عربدهکشانِ با اصل و نسبِ شما هنوز تهدیدِ کارگزارانِ عبور از پل صراط ترامپ را به کاربرد نیروی ضد کودتا تهدید میکنند، پیِ کدام هدف هستید؟ پزشکیان و عراقچی بروند امضا کنند برگردند، بعد به جرم خیانت بگیریدشان؟ سرکنگبین شما این است؟ هنوز کار میکند؟
آینهٔ جهانبینی که هنوز از آن دست برنمیدارید، حتی خشت خام نیست، که کلوخی در حال خرد شدن است. این را دیگر خوشباورترین باورمندان هم فهمیدهاند که ما، دستهجمعی، شکست سختی خوردهایم و وقت هزیمت است. در این هنگامهٔ هزیمت، حتی اگر پردهپوشِ برخی حقایقِ از پرده برون افتادهایم، دست از آن بازی برداریم. مُجاز کردنِ رفتن ظریف به کنفرانس و تقاضای دستگیری او توسط نیروی ضد کودتا در فرودگاه، بازیِ رسوایی است! البته پزشکیان از انچه بر سرش خواهد آمد آگاه است و دست از قربانی کردنِ خودش برنمیدارد اما حواسش به این باشد که تدارکِ تشکیلاتی با عنوان ضد کودتا برای کسانی که قرار است با امضایشان احتمالِ گریزِ حکومت از محاصرۀ کنونی افزایش یابد، از همین الان شروع شده است. لااقل به این تدارک اعتراض کند.
🆔@jameeno
👍42❤2🤔1
#یادداشت_مهمان
🏷 قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
🖊 امیرحسین علینقی | تحلیلگر حقوق اساسی:
مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه، با موضوع قانون اساسی و ضرورت یا عدم ضرورت فوری آن پیوند خورده است. ورود قانون اساسی به عرصه گفتگوی عمومی و تغییرطلبانه، باعث شده است تا این موضوع، از سطح مباحث حقوقی ارتفاع گرفته و جوانب دیگری را نیز دربرگیرد. با عنایت به توضیحات فوق، در این یادداشت، و در حد محدودیتهای یک یادداشت تلگرامی، تلاش میکنم تا به ابعادی از موضوع «قانون اساسی» بپردازم.
ماهیت قانون اساسی
قانون اساسی «صورتبندی حقوقی» یک «سازش» بزرگ سیاسی در «سطح ملی» است که با به خدمت گرفتن «زبان» و بر بستری از «دوام و ماندگاری» شکل میگیرد. بهعلاوه، این شاخه از حقوق (حقوق اساسی) از محدویتهایی در عرصه ضمانتاجرا رنج میبرد. این ویژگیها باعث میشوند تا در خصوص ماهیت این قانون و مشابهت آن با دیگر قوانین و انتظارتی که از یک قانون اساسی میتوان داشت، دست به عصاتر حرکت کنیم.
۱) اگر چه در ارتباط با متون حقوقی، اصل اولیه و مطلوب، همانا رسیدن به یک متن شفاف و تکمعناست، اما، واقعیت آن است که زبان (به وصف کلیاش) وحشیتر از آن است که در بند خواستهها و تمایلات معنایی ما در آید. لذا به نظر میرسد که چندان بیراه نباشد که همانند ویرجینیا وولف بر آن باشیم که گاه «کلمات ما را ناکام میکنند». (اسطوره شفافیت متن)
۲) در مقایسه با دیگر قوانین و مصوبات، قوانین اساسی متونی ماندگارترند. تلاش برای ماندگاری اما، نصنویسان را مجبور میکند تا «کلیت» بیشتری به نص خود بدهند و مثلاً به جای «شاه شجاع» از «زلف یار» صحبت کنند؛ و یا به جای محکمات از متشابهات استفاده کنند (در این زمینه خصوصاً نگاه کنید به تفسیر فخررازی از آیه ۷ سوره آلعمران). این در حالی است که «دقت» و یا «شفافیت معنایی» و یا «بیابهامی» اصولاً میانه خوبی با «دوام» ندارند. به بیان دیگر، در ارتباط با زبان، روندهای دقت و دوام همسو نیستند. در نتیجه قوانین اساسی یا مجبورند جانب «دقت» را بگیرند و از عمر یا «دوام» خود بکاهند و یا اینکه جانب «دوام» را گرفته و بخشی از شفافیت خود را فدا کنند. (دیالکتیک دقت و دوام)
۳) همچنین قانون اساسی، محصول سازشی میان مردمی متنوع در یک جامعه متکثر، در حد دولت ملی، است. اگر چنین باشد، ضرورت همنوایی و همراستایی «متن» و «زمینه» ایجاب میکند که تکثر «زمینه»، در «متن» نیز بازتاب یابد. در این صورت، هر گونه تلاش برای حذف تکثر از متن و رسیدن به شفافیت و بیابهامی و انسجام کامل قانون اساسی، ناگزیر، به حذف بخشی از جامعه از شمول قانون اساسی منتهی میشود. جدای از اینکه، آیا چنین شفافیتی میتواند از زاویه حقوقی-اخلاقی محل تایید باشد یا خیر، میتوان به تبعات سیاسی و اجتماعی بیرون راندن بخشهایی از جامعه از زیرچتر فراگیر قانون اساسی نیز اندیشید. (ماهیت سازش بنیاد قانون اساسی، دیالکتیک شفافیت و شمول و همچنین متنیت متکثر قانون اساسی)
۴) قانون اساسی و حوزه مطالعاتی مربوطهاش (حقوق اساسی) به همراه حقوق بینالملل عمومی، برخلاف دیگر شاخههای حقوق، به این علت که قدرتِ حقوقیِ تضمینگری را بالای سر خود ندارند، با محدودیتهایی در زمینه «ضمانت اجرا» مواجهاند؛ به این معنا که بازیگران قانون اساسی، اگر شرایط را مناسب ببینند، ممکن است، این متن را زیر پا گذاشته و یا آن را مصادره کرده و به راه خود روند. لذا، متاسفانه، از این قانون و حوزه پژوهشیاش نمیتوان ضمانتاجرایی را انتظار داشت که از قانون مدنی یا قانون تجارت و مجازات و قوانین گمرکی انتظار میرود. (مساله ضمانت اجرا در حقوق و قانون اساسی، بحثی مستقل و در عین حال مهم است و فرصت بیشتری برای بررسی طلب میکند.)
همه این اوصاف، محدویتهایی را بر قوانین اساسی تحمیل میکنند که، در نهایت، دست ما را از داشتن، یک متنِ بُرنده، سرراست، منسجم و بدون ابهام خالی میکند. از این زاویه، هر تحلیل و انتظاری از قانون اساسی، مستلزم عطف توجه به این محدودیتهاست.
اصلاح قانون اساسی در زمانه بحران
اکنون اما، میتوان فرض کرد که یک متن شفاف و بدون ابهام میتواند در دسترس باشد. در این حال، میتوان پرسید که آیا در شرایط نه چندان عادی موجود، میتوان یا میبایست به اصلاح قانون اساسی تن داد؟...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
🖊 امیرحسین علینقی | تحلیلگر حقوق اساسی:
مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه، با موضوع قانون اساسی و ضرورت یا عدم ضرورت فوری آن پیوند خورده است. ورود قانون اساسی به عرصه گفتگوی عمومی و تغییرطلبانه، باعث شده است تا این موضوع، از سطح مباحث حقوقی ارتفاع گرفته و جوانب دیگری را نیز دربرگیرد. با عنایت به توضیحات فوق، در این یادداشت، و در حد محدودیتهای یک یادداشت تلگرامی، تلاش میکنم تا به ابعادی از موضوع «قانون اساسی» بپردازم.
ماهیت قانون اساسی
قانون اساسی «صورتبندی حقوقی» یک «سازش» بزرگ سیاسی در «سطح ملی» است که با به خدمت گرفتن «زبان» و بر بستری از «دوام و ماندگاری» شکل میگیرد. بهعلاوه، این شاخه از حقوق (حقوق اساسی) از محدویتهایی در عرصه ضمانتاجرا رنج میبرد. این ویژگیها باعث میشوند تا در خصوص ماهیت این قانون و مشابهت آن با دیگر قوانین و انتظارتی که از یک قانون اساسی میتوان داشت، دست به عصاتر حرکت کنیم.
۱) اگر چه در ارتباط با متون حقوقی، اصل اولیه و مطلوب، همانا رسیدن به یک متن شفاف و تکمعناست، اما، واقعیت آن است که زبان (به وصف کلیاش) وحشیتر از آن است که در بند خواستهها و تمایلات معنایی ما در آید. لذا به نظر میرسد که چندان بیراه نباشد که همانند ویرجینیا وولف بر آن باشیم که گاه «کلمات ما را ناکام میکنند». (اسطوره شفافیت متن)
۲) در مقایسه با دیگر قوانین و مصوبات، قوانین اساسی متونی ماندگارترند. تلاش برای ماندگاری اما، نصنویسان را مجبور میکند تا «کلیت» بیشتری به نص خود بدهند و مثلاً به جای «شاه شجاع» از «زلف یار» صحبت کنند؛ و یا به جای محکمات از متشابهات استفاده کنند (در این زمینه خصوصاً نگاه کنید به تفسیر فخررازی از آیه ۷ سوره آلعمران). این در حالی است که «دقت» و یا «شفافیت معنایی» و یا «بیابهامی» اصولاً میانه خوبی با «دوام» ندارند. به بیان دیگر، در ارتباط با زبان، روندهای دقت و دوام همسو نیستند. در نتیجه قوانین اساسی یا مجبورند جانب «دقت» را بگیرند و از عمر یا «دوام» خود بکاهند و یا اینکه جانب «دوام» را گرفته و بخشی از شفافیت خود را فدا کنند. (دیالکتیک دقت و دوام)
۳) همچنین قانون اساسی، محصول سازشی میان مردمی متنوع در یک جامعه متکثر، در حد دولت ملی، است. اگر چنین باشد، ضرورت همنوایی و همراستایی «متن» و «زمینه» ایجاب میکند که تکثر «زمینه»، در «متن» نیز بازتاب یابد. در این صورت، هر گونه تلاش برای حذف تکثر از متن و رسیدن به شفافیت و بیابهامی و انسجام کامل قانون اساسی، ناگزیر، به حذف بخشی از جامعه از شمول قانون اساسی منتهی میشود. جدای از اینکه، آیا چنین شفافیتی میتواند از زاویه حقوقی-اخلاقی محل تایید باشد یا خیر، میتوان به تبعات سیاسی و اجتماعی بیرون راندن بخشهایی از جامعه از زیرچتر فراگیر قانون اساسی نیز اندیشید. (ماهیت سازش بنیاد قانون اساسی، دیالکتیک شفافیت و شمول و همچنین متنیت متکثر قانون اساسی)
۴) قانون اساسی و حوزه مطالعاتی مربوطهاش (حقوق اساسی) به همراه حقوق بینالملل عمومی، برخلاف دیگر شاخههای حقوق، به این علت که قدرتِ حقوقیِ تضمینگری را بالای سر خود ندارند، با محدودیتهایی در زمینه «ضمانت اجرا» مواجهاند؛ به این معنا که بازیگران قانون اساسی، اگر شرایط را مناسب ببینند، ممکن است، این متن را زیر پا گذاشته و یا آن را مصادره کرده و به راه خود روند. لذا، متاسفانه، از این قانون و حوزه پژوهشیاش نمیتوان ضمانتاجرایی را انتظار داشت که از قانون مدنی یا قانون تجارت و مجازات و قوانین گمرکی انتظار میرود. (مساله ضمانت اجرا در حقوق و قانون اساسی، بحثی مستقل و در عین حال مهم است و فرصت بیشتری برای بررسی طلب میکند.)
همه این اوصاف، محدویتهایی را بر قوانین اساسی تحمیل میکنند که، در نهایت، دست ما را از داشتن، یک متنِ بُرنده، سرراست، منسجم و بدون ابهام خالی میکند. از این زاویه، هر تحلیل و انتظاری از قانون اساسی، مستلزم عطف توجه به این محدودیتهاست.
اصلاح قانون اساسی در زمانه بحران
اکنون اما، میتوان فرض کرد که یک متن شفاف و بدون ابهام میتواند در دسترس باشد. در این حال، میتوان پرسید که آیا در شرایط نه چندان عادی موجود، میتوان یا میبایست به اصلاح قانون اساسی تن داد؟...
- ادامهی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
قانون کلنگی: جامعه کوتاهمدت و قانون اساسی
#یادداشت_مهمان مساله قانون اساسی امروزه یکی از مسائل مورد توجه جامعه ایران است و نه تنها در افق ادراک و بررسی صاحبنظران و اهل تخصص قرار دارد، بلکه به گفتگوی عمومی مردم ایران نیز راه یافته است. از اینرو، مساله تغییر در روند مدیریتی-سیاسی جامعه، خواهناخواه،…
👍9❤2
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو
🏷 لزوم توجه به واقعیتها و پرهیز از گفتاردرمانی
🖊 اسداله شمائی:
برای خدا مهم نیست که جهان در چه وضعی است. بشر باید کلاهش را محکم بچسبد و خودش به فکر خودش باشد.
بشر به تجربه این را دریافته و همین کار را هم میکند. به جای واگذاشتن به خدا و حضرت ابوالفضل اول از طریق دادگاه و پلیس و نظام قضایی میکوشد حقش را بستاند و فقط اگر نشد، به خدا و... وامیگذارد.
حکومت هم از خدا ناامید است و با سیستمهای نطارتی و تنبیهی و نهادهای مختلف میکوشد آب از آب تکان نخورد. یعنی هیچکس کارش را به خدا نسپرده است.
بشر با گوشت و پوست دریافته که دستی از غیب بیرون نمیآید و کاری نمیکند و او خودش باید با محاسبه و حساب و کتاب امورات زندگیاش را پیش ببرد. ما وقتی کسی بیاحتیاطی میکند یا از چیزی خوب مراقبت نمیکند چیزی میگوییم که معادل همان عبارت ویتگنشتاین است. مثلاً اگر بچه دوچرخهاش را بدون قفل و زنجیر کنار خیابان بگذارد و به خانه بیاید با توپ و تشر به او میگوییم «به امان خدا ول کردی اومدی خونه؟»
این یعنی همان:
حالا هم حاکمیت باید بداند که نباید امور را به امان خدا رها کند.
کمر ملت زیر تورم و تحریم خرد میشود و اگر حاکمیت بخواهد با همان فرمان سابق و خرج از دین و خداوند و غیب یعنی گزارههایی چون: «نصرت خدا نزدیک است»، «وعدهٔ خداوند در پيروزی مؤمنان تخلف ندارد»، «بهزودی به خواست خداوند منّان صحنه به سود جریان مقاومت تغییر خواهد کرد»، «با صبر و اتکال به خداوند متعال دشمن به زانو درخواهد آمد» و...
سیاست غلط گذشته را ادامه بدهد، از روز روشنتر است که قیام گرسنگان ایران را به باد خواهد داد.
آمدن پزشکیان در نگاه اکثریت جامعه و مصلحان و تحولخواهان برای این بود که آن سیاست کنار گذاشته شود.
پزشکیان آخرین فرصت نظام است.
ما رأی دهندگان به رئیسجمهور انتظار داریم او جمهور را نمایندگی کنند و رئیس جمهور باشد و بماند.
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ (الرعد:11)
🆔@jameeno
🏷 لزوم توجه به واقعیتها و پرهیز از گفتاردرمانی
🖊 اسداله شمائی:
برای خدا مهم نیست که جهان در چه وضعی است. بشر باید کلاهش را محکم بچسبد و خودش به فکر خودش باشد.
بشر به تجربه این را دریافته و همین کار را هم میکند. به جای واگذاشتن به خدا و حضرت ابوالفضل اول از طریق دادگاه و پلیس و نظام قضایی میکوشد حقش را بستاند و فقط اگر نشد، به خدا و... وامیگذارد.
حکومت هم از خدا ناامید است و با سیستمهای نطارتی و تنبیهی و نهادهای مختلف میکوشد آب از آب تکان نخورد. یعنی هیچکس کارش را به خدا نسپرده است.
بشر با گوشت و پوست دریافته که دستی از غیب بیرون نمیآید و کاری نمیکند و او خودش باید با محاسبه و حساب و کتاب امورات زندگیاش را پیش ببرد. ما وقتی کسی بیاحتیاطی میکند یا از چیزی خوب مراقبت نمیکند چیزی میگوییم که معادل همان عبارت ویتگنشتاین است. مثلاً اگر بچه دوچرخهاش را بدون قفل و زنجیر کنار خیابان بگذارد و به خانه بیاید با توپ و تشر به او میگوییم «به امان خدا ول کردی اومدی خونه؟»
این یعنی همان:
این که جهان چگونه است، برای امر برتر به کلی بیتفاوت است. خداوند خود را در درون جهان عیان نمیسازد - ویتگنشتاین / رسالهٔ منطقی-فلسفی
حالا هم حاکمیت باید بداند که نباید امور را به امان خدا رها کند.
کمر ملت زیر تورم و تحریم خرد میشود و اگر حاکمیت بخواهد با همان فرمان سابق و خرج از دین و خداوند و غیب یعنی گزارههایی چون: «نصرت خدا نزدیک است»، «وعدهٔ خداوند در پيروزی مؤمنان تخلف ندارد»، «بهزودی به خواست خداوند منّان صحنه به سود جریان مقاومت تغییر خواهد کرد»، «با صبر و اتکال به خداوند متعال دشمن به زانو درخواهد آمد» و...
سیاست غلط گذشته را ادامه بدهد، از روز روشنتر است که قیام گرسنگان ایران را به باد خواهد داد.
آمدن پزشکیان در نگاه اکثریت جامعه و مصلحان و تحولخواهان برای این بود که آن سیاست کنار گذاشته شود.
پزشکیان آخرین فرصت نظام است.
ما رأی دهندگان به رئیسجمهور انتظار داریم او جمهور را نمایندگی کنند و رئیس جمهور باشد و بماند.
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ (الرعد:11)
🆔@jameeno
👍27❤2👎2🤔1
#الف
🏷 آنچه هست
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
آینده را نمیشود پیشبینی کرد و بنا به اقتضای شرایط و پرهیز از مخاطرات، صرفاً میشود سراغ توضیحِ ایجابیِ مسائل رفت و روندها را تحلیل کرد. دیرزمانی است که اجباراً نمیتوان صریح و روشن از آیندۀ این کشور و حکومت حرف زد و باید مثال بر مثال خروار کرد تا مبادا نتیجۀ استدلالها مکدر شود. اساساً نمیشود بهراحتی گفت چون ممکن است گوینده به سیاه نمایی و خالی کردن دلها متهم میشود و لذاست که آگاهی در بند خودسانسوری، دندانش به جگر است. خب بلی اگر به این دلایل نمیتوان از آینده گفت اما با علم و اطمینان و یقین میتوان گفت که حال و گذشتۀ این کشور و حکومت چه بوده و چه هست! این نه نیازمندِ پیشبینی است و نه میشود بردش زیر سایۀ دیو سانسور و کتمان و انکارش کرد چون فاشتر از آن است که آفتاب. بلی با علم و اطمینان میتوان از آن گفت چون این دیگر آینده نیست که رویدادهایش منوط به هزار چرخِ نخوردۀ سیبِ فلک و امر ملک باشد. ما تمام آنچه را که در این چند دهه گذشته است لحظهبهلحظه زندگی کردهایم و بحرانها و مشکلات، زندگیِ مرد و زن و کوچک و بزرگمان را زیر و رو کرده است و اساساً در این زمینه اصلاً نیازی به رسانه و کار رسانهای نیست.
جامعه دهههاست که با تورم و بیکاری و به محال سپردنِ یکبهیکِ ملزوماتِ معمولیِ یک زندگیِ معمولی محشور است. آیا امروزه رفاه حتی به مخیلۀ بخش عظیمی از جامعه خطور میکند؟ همینکه ذلیلتر نشوند ممنوندارِ روزگارند. اینکه رفاه را به محال سپردهاند، پیشرفت است؟ برای اینکه بدانند رفاه به محال سپرده شده است نیازی به سر چوب کردنِ فقرِ مردم در رسانههای داخل و خارج است؟ اینکه سفرههایشان طی دهههای گذشته خالی و خالیتر شده است، پیشرفت است که لازم باشد کسی نشانشان بدهد که خودشان سر سفرهاند و دعاگوی باعثوبانیاش.
اینکه مردم امروز خدا خدا میکنند که برق نرود و گاز باشد و بحران انرژی به ملموسترین شکل ممکن گریبانگیرِ همه شده، نشانۀ پیشرفت است؟ اگر اینها پیشرفت است پس پسرفت چیست؟ اینکه خرید خانه و ماشین به محال سپرده شدهاند چه؟ اینکه همان سفرههای خالی، از گوشت و لبنیات و پروتئین خالی و خالیتر شدهاند و اساساً جامعه به چاهِ قوت لایموت پرت شده است چطور؟ یعنی اگر این خاک سیاه که دهههاست به آن نشستهایم و از آبِ دیده و عرقِ شرمِ مردم گِل شده است نشانۀ پیشرفت است، پس فلاکت و بیچارگی و پسرفت چیست؟
رودها و دریاچههای خشکشده چطور؟ آنها نیز نشانۀ پیشرفت است؟ ورشکستگیِ نظام بازنشستگی و نظام بانکی چطور؟ آن وهمیاتِ بخار شده در محور مقاومت چطور؟ حداقل آنجا که وضع پیشرفتهای فرضی و وهمی رسیده است به آنچه عیان است و حاجت به بیان ندارد. یکبهیکِ بحرانهای گوناگونِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و زیستمحیطی و داخلی و خارجی که حکومت آنها را ساخته و هیچ عزم و ارادهای نیز برای حلش ندارد و از قضا عاملِ استمرار و وخامتِ آنهاست و جامعه آنها را زندگی کرده و میکند و هزینهاش را داده است و میدهد چطور؟ نشانههای پیشرفت هستند؟
پیشرفت و توسعه، ملاکها و معیارهای روشنی دارد. از سرمایهگذاری داخلی و خارجی تا حجم تجارت خارجی و درآمد سرانه، از بهبود معیارهای رفاه مانند فقر و توزیع درآمد و اشتغال و مسکن تا کارآمدیِ حکومت و نرخ مشارکت سیاسی و کاهش فساد (اداری و مالی) و پاسخگو بودن حکومت. وضعیت کشور و حکومت در این زمینهها و سایر زمینههای مشابه و مرتبط، یعنی در واقع آنچه هست، در بارزترین و مشهودترین و مفهومترین شکل ممکن است. آنقدر بارز و مشهود و مفهوم که میشود برای تعریفِ هر ملاک و معیاری، صرفاً آن ملاک و معیار را در آینۀ آنچه هست بازتاب داد و گفت، نه چنین؛ مثلاً در تعریفِ مقولۀ کارآمدیِ حکومت گفت: نه چنین! در تعریف آزادی بیان گفت: نه چنین! در تعریف جمهوری گفت: نه چنین! در تعریف فساد و ناکارآمدی و خفقان گفت: چنین.
وقتی از آنچه هست حرف میزنیم و نه از آنچه خواهد بود (که ترسناک است و خدا، مردم و کشور را از آن حفظ کند)، داریم با علم و اطمینان و یقین از این مسائل و موارد حرف میزنیم که با هر متر و معیاری نشانههای پیشرفت نیستند. وقتی سالهای سال است که اثری از عوامل رشد و توسعه نیست (وضع شاخصها در دولت خاتمی و دو سالِ اولِ دولت روحانی قابل دفاع و امیدوارکننده بودند که البته بودند و آن امیدها، حسرتهای دیروز و امروزِ مردماند و فردای حکومت) و در عوض سالهای سال است که موانعِ رشد و توسعه برجا و پایدارند، آنچه در گذشته و حال بوده و هست چیست و آنچه در آینده خواهد بود چه خواهد بود؟ پیشرفت؟
🆔@jameeno
🏷 آنچه هست
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
آینده را نمیشود پیشبینی کرد و بنا به اقتضای شرایط و پرهیز از مخاطرات، صرفاً میشود سراغ توضیحِ ایجابیِ مسائل رفت و روندها را تحلیل کرد. دیرزمانی است که اجباراً نمیتوان صریح و روشن از آیندۀ این کشور و حکومت حرف زد و باید مثال بر مثال خروار کرد تا مبادا نتیجۀ استدلالها مکدر شود. اساساً نمیشود بهراحتی گفت چون ممکن است گوینده به سیاه نمایی و خالی کردن دلها متهم میشود و لذاست که آگاهی در بند خودسانسوری، دندانش به جگر است. خب بلی اگر به این دلایل نمیتوان از آینده گفت اما با علم و اطمینان و یقین میتوان گفت که حال و گذشتۀ این کشور و حکومت چه بوده و چه هست! این نه نیازمندِ پیشبینی است و نه میشود بردش زیر سایۀ دیو سانسور و کتمان و انکارش کرد چون فاشتر از آن است که آفتاب. بلی با علم و اطمینان میتوان از آن گفت چون این دیگر آینده نیست که رویدادهایش منوط به هزار چرخِ نخوردۀ سیبِ فلک و امر ملک باشد. ما تمام آنچه را که در این چند دهه گذشته است لحظهبهلحظه زندگی کردهایم و بحرانها و مشکلات، زندگیِ مرد و زن و کوچک و بزرگمان را زیر و رو کرده است و اساساً در این زمینه اصلاً نیازی به رسانه و کار رسانهای نیست.
جامعه دهههاست که با تورم و بیکاری و به محال سپردنِ یکبهیکِ ملزوماتِ معمولیِ یک زندگیِ معمولی محشور است. آیا امروزه رفاه حتی به مخیلۀ بخش عظیمی از جامعه خطور میکند؟ همینکه ذلیلتر نشوند ممنوندارِ روزگارند. اینکه رفاه را به محال سپردهاند، پیشرفت است؟ برای اینکه بدانند رفاه به محال سپرده شده است نیازی به سر چوب کردنِ فقرِ مردم در رسانههای داخل و خارج است؟ اینکه سفرههایشان طی دهههای گذشته خالی و خالیتر شده است، پیشرفت است که لازم باشد کسی نشانشان بدهد که خودشان سر سفرهاند و دعاگوی باعثوبانیاش.
اینکه مردم امروز خدا خدا میکنند که برق نرود و گاز باشد و بحران انرژی به ملموسترین شکل ممکن گریبانگیرِ همه شده، نشانۀ پیشرفت است؟ اگر اینها پیشرفت است پس پسرفت چیست؟ اینکه خرید خانه و ماشین به محال سپرده شدهاند چه؟ اینکه همان سفرههای خالی، از گوشت و لبنیات و پروتئین خالی و خالیتر شدهاند و اساساً جامعه به چاهِ قوت لایموت پرت شده است چطور؟ یعنی اگر این خاک سیاه که دهههاست به آن نشستهایم و از آبِ دیده و عرقِ شرمِ مردم گِل شده است نشانۀ پیشرفت است، پس فلاکت و بیچارگی و پسرفت چیست؟
رودها و دریاچههای خشکشده چطور؟ آنها نیز نشانۀ پیشرفت است؟ ورشکستگیِ نظام بازنشستگی و نظام بانکی چطور؟ آن وهمیاتِ بخار شده در محور مقاومت چطور؟ حداقل آنجا که وضع پیشرفتهای فرضی و وهمی رسیده است به آنچه عیان است و حاجت به بیان ندارد. یکبهیکِ بحرانهای گوناگونِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و زیستمحیطی و داخلی و خارجی که حکومت آنها را ساخته و هیچ عزم و ارادهای نیز برای حلش ندارد و از قضا عاملِ استمرار و وخامتِ آنهاست و جامعه آنها را زندگی کرده و میکند و هزینهاش را داده است و میدهد چطور؟ نشانههای پیشرفت هستند؟
پیشرفت و توسعه، ملاکها و معیارهای روشنی دارد. از سرمایهگذاری داخلی و خارجی تا حجم تجارت خارجی و درآمد سرانه، از بهبود معیارهای رفاه مانند فقر و توزیع درآمد و اشتغال و مسکن تا کارآمدیِ حکومت و نرخ مشارکت سیاسی و کاهش فساد (اداری و مالی) و پاسخگو بودن حکومت. وضعیت کشور و حکومت در این زمینهها و سایر زمینههای مشابه و مرتبط، یعنی در واقع آنچه هست، در بارزترین و مشهودترین و مفهومترین شکل ممکن است. آنقدر بارز و مشهود و مفهوم که میشود برای تعریفِ هر ملاک و معیاری، صرفاً آن ملاک و معیار را در آینۀ آنچه هست بازتاب داد و گفت، نه چنین؛ مثلاً در تعریفِ مقولۀ کارآمدیِ حکومت گفت: نه چنین! در تعریف آزادی بیان گفت: نه چنین! در تعریف جمهوری گفت: نه چنین! در تعریف فساد و ناکارآمدی و خفقان گفت: چنین.
وقتی از آنچه هست حرف میزنیم و نه از آنچه خواهد بود (که ترسناک است و خدا، مردم و کشور را از آن حفظ کند)، داریم با علم و اطمینان و یقین از این مسائل و موارد حرف میزنیم که با هر متر و معیاری نشانههای پیشرفت نیستند. وقتی سالهای سال است که اثری از عوامل رشد و توسعه نیست (وضع شاخصها در دولت خاتمی و دو سالِ اولِ دولت روحانی قابل دفاع و امیدوارکننده بودند که البته بودند و آن امیدها، حسرتهای دیروز و امروزِ مردماند و فردای حکومت) و در عوض سالهای سال است که موانعِ رشد و توسعه برجا و پایدارند، آنچه در گذشته و حال بوده و هست چیست و آنچه در آینده خواهد بود چه خواهد بود؟ پیشرفت؟
🆔@jameeno
👍30
#الف
🏷 در بیابان نیرنگ، واحهی روشنگری!
🖊 شورای سردبیری:
در حالی که بخش بزرگی از اطلاعات مرتبط به امنیت کشور هرروز بهعمد و یا در اثر نادانی بر سر بازار رسانهای بیرون میریزد، سیاست مربوط به مهاجران حکومت درلایهی ضخیمی از پنهانکاری دور از دسترس مانده و اطلاعات ضد و نقیض نیز احتمالا برای ایجاد اغتشاش اطلاعاتی همان پوشش پنهانکارانه بیرون دادهمیشود.
این شیوهی برخورد مقامات حکومت در موضوع افغانهای ساکن ایران بسیار آسیبزا و احمقانه است. اخیراً دوباره یک کارمند حکومت در مجلس گفته افغانها ۶۷هزار میلیارد تومان خرج روی دست ایران میگذارند. بیبیسی هم با گردآوری انواع اخبار راست و دروغ در یک گزارش، سهم خود را در ساختن آشوب خبری در این زمینه ادا کردهبود. همهی اینها دودی غلیظ است که در نهایت به چشم کشور خواهد رفت: علائمی از اینکه یک مسئلهی امنیتی واضح، عمداً و بهتدریج به یک مشکل ضدامنیتی تبدیل میشود.
مختصات مسئلهی افاغنه در ایران بسیار روشن است و ما در مطالب متعدد به آنها پرداختهایم. خلاصهی آنها به قرار زیر است:
- رقمدادن دربارهی زیان اقتصادی حضور افاغنه در ایران اشتباه است؛ چون وقتی شمار آنان مشخص نیست، بقیه محاسبات کاری سردستی و احمقانه است که اصل مشکل را از چشم دور میکند. افغانان در برابر آنچه در ایران مصرف میکنند، کار میکنند و مجموع دستمزد و ارزشافزوده کار آنها حتما از مصرفشان بالاتر است. اگر یک افغان در ایران هست ولی کار نمیکند یا از طالبان حقوق میگیرد و یا از حکومت ایران. در اولی جاسوس است و تروریست قطعا (مأمور دولت بیگانه بدون پاسپورت دیپلماتیک) و یا مزدور حکومت؛ چون حکومت ایران هیچ صنمی با شهروندان افغان نمیتواند داشتهباشد مگر استخدام آنها بهعنوان مزدور امنیتی.
- کنترل حضور افاغنه در ایران از طریق مرزبانی اشتباه است و صرفا از طریق محل کار آنها توسط سازمانهای اداری و امنیت شهری باید صورتگیرد. افغان غیرشاغل در ایران بمب ساعتی است. کارفرمایی که کارگر افغانش را پنهانمیکند مجرم امنیتی است و باید پاسخگو باشد و جرایم بسیار سنگین مالی متحملشود.
- رعایت شأن انسانی افاغنه وظیفهی مردم و حکومت ایران است. افعانی که در ایران کار میکند باید حق بیمه و مالیات بپردازد و در عوض از خدمات بهداشت و درمان و آموزش برخوردار باشد. امتناع از رعایت این حقوق و رفتار غیرمحترمانه با آنها، پائینکشیدن سطح درک و شعور انسانی ایرانیان بهطور عام است.
- افاغنهی شمال افغانستان همزبان و رابط اتصال ما با حوزهی فرهنگیمانند که تا مرزهای شمال چین و سراسر تاجیکستان ادامهدارد. درواقع آنها زمانی بخشی از ایران بزرگ بودهاند که با سیاست بریتانیا در دو قرن پیش اکنون جدا افتادهاند.
- باید حکومت را وادار کرد به صراحت بگوید که هدفش از رفتار متناقض دربارهی حضور افغانها چیست: جبران کاهش زاد و ولد؟ تشکیل گروههای جهادی برای مداخله در کشورهای دیگر؟ جلب نظر مساعد طالبان؟ تشکیل گردانهای سرکوب شورشهای داخلی؟
- از زمان روی کار آوردن طالبان به کارداری ایالاتمتحده در افغانستان مسئلهی افغانها در ایران از موضوعی اقتصادی-اجتماعی به یک مشکل امنیتی بزرگ تعییر ماهیت دادهاست. حکومت که سیاستهای امنیتساز آن در غرب آسیا بهکلی پوچ از کار درآمده و شکست خورده و هیچ توضیح قابلقبولی هم برای این شکستهای متوالی و پرهزینه ندارد، نمیتواند به تخیلات امنیتی در شرق کشور ادامهدهد. استخدام افغانان بهعنوان مداخلهگر در مسائل امنیتی کشور و حفظ سلطه برفضای داخلی، پرتابکردن نارنجک به فضای کشور است و امنیت داخلی را نیز از دو سو به ارادهی طالبان گره میزند: از یک سو مجاز کردن طالبان به کاشتن هستههای تروریستی تا اعماق شهرها و روستاهای کشور است و از سوی دیگر ایجاد امکان تحرکات جمعی در کلنیهای افغاننشین در هنگام مقتضی. انگلیسیها که استاد سیاستهای مهاجرتیاند مهاجران را در کشور خودشان کامل پخش میکنند تا روند حلشدن و جذب بدون خطر داشتهباشند و بهشدت جلوی کلنیسازی در خاک خودشان را میگیرند. نتایج سیاست یا بیسیاستی حکومت بیدانش ایران در این زمینه وحشتناک است.
- در دهههای اخیر ملت ایران به سرعت معیارهای اجتماعی خود را تغییر داده و از هنجارهای ایدئولوژیک-مذهبی حکومت فاصله گرفته است. عیار ملیگرایی (و حتی شکل افراطی شوونیستی آن) در حال جانشینی همذاتپنداریهای مذهبی در ذهن ایرانیان است. حکومت باید سیاست خود را در زمینهی اتکا به شیعهی افعان و عرب و پاکستانی تغییر دهد و یک عامل مهم تصادم خود با مردم را حذفکند.
دربارهی این موضوع قبلا هم مطالب روشنگر مشروحی داشتهایم:
🏷 و بالاخره... افغانها!
🏷 دیوار!
🏷 توطئهی افغانی!
🏷 ابربمب خوشهای را اخراج کنید!
🏷 تقاضای جامعهنو از همراهان همیشگی: افغانستان و افغانها
🆔@jameeno
🏷 در بیابان نیرنگ، واحهی روشنگری!
🖊 شورای سردبیری:
در حالی که بخش بزرگی از اطلاعات مرتبط به امنیت کشور هرروز بهعمد و یا در اثر نادانی بر سر بازار رسانهای بیرون میریزد، سیاست مربوط به مهاجران حکومت درلایهی ضخیمی از پنهانکاری دور از دسترس مانده و اطلاعات ضد و نقیض نیز احتمالا برای ایجاد اغتشاش اطلاعاتی همان پوشش پنهانکارانه بیرون دادهمیشود.
این شیوهی برخورد مقامات حکومت در موضوع افغانهای ساکن ایران بسیار آسیبزا و احمقانه است. اخیراً دوباره یک کارمند حکومت در مجلس گفته افغانها ۶۷هزار میلیارد تومان خرج روی دست ایران میگذارند. بیبیسی هم با گردآوری انواع اخبار راست و دروغ در یک گزارش، سهم خود را در ساختن آشوب خبری در این زمینه ادا کردهبود. همهی اینها دودی غلیظ است که در نهایت به چشم کشور خواهد رفت: علائمی از اینکه یک مسئلهی امنیتی واضح، عمداً و بهتدریج به یک مشکل ضدامنیتی تبدیل میشود.
مختصات مسئلهی افاغنه در ایران بسیار روشن است و ما در مطالب متعدد به آنها پرداختهایم. خلاصهی آنها به قرار زیر است:
- رقمدادن دربارهی زیان اقتصادی حضور افاغنه در ایران اشتباه است؛ چون وقتی شمار آنان مشخص نیست، بقیه محاسبات کاری سردستی و احمقانه است که اصل مشکل را از چشم دور میکند. افغانان در برابر آنچه در ایران مصرف میکنند، کار میکنند و مجموع دستمزد و ارزشافزوده کار آنها حتما از مصرفشان بالاتر است. اگر یک افغان در ایران هست ولی کار نمیکند یا از طالبان حقوق میگیرد و یا از حکومت ایران. در اولی جاسوس است و تروریست قطعا (مأمور دولت بیگانه بدون پاسپورت دیپلماتیک) و یا مزدور حکومت؛ چون حکومت ایران هیچ صنمی با شهروندان افغان نمیتواند داشتهباشد مگر استخدام آنها بهعنوان مزدور امنیتی.
- کنترل حضور افاغنه در ایران از طریق مرزبانی اشتباه است و صرفا از طریق محل کار آنها توسط سازمانهای اداری و امنیت شهری باید صورتگیرد. افغان غیرشاغل در ایران بمب ساعتی است. کارفرمایی که کارگر افغانش را پنهانمیکند مجرم امنیتی است و باید پاسخگو باشد و جرایم بسیار سنگین مالی متحملشود.
- رعایت شأن انسانی افاغنه وظیفهی مردم و حکومت ایران است. افعانی که در ایران کار میکند باید حق بیمه و مالیات بپردازد و در عوض از خدمات بهداشت و درمان و آموزش برخوردار باشد. امتناع از رعایت این حقوق و رفتار غیرمحترمانه با آنها، پائینکشیدن سطح درک و شعور انسانی ایرانیان بهطور عام است.
- افاغنهی شمال افغانستان همزبان و رابط اتصال ما با حوزهی فرهنگیمانند که تا مرزهای شمال چین و سراسر تاجیکستان ادامهدارد. درواقع آنها زمانی بخشی از ایران بزرگ بودهاند که با سیاست بریتانیا در دو قرن پیش اکنون جدا افتادهاند.
- باید حکومت را وادار کرد به صراحت بگوید که هدفش از رفتار متناقض دربارهی حضور افغانها چیست: جبران کاهش زاد و ولد؟ تشکیل گروههای جهادی برای مداخله در کشورهای دیگر؟ جلب نظر مساعد طالبان؟ تشکیل گردانهای سرکوب شورشهای داخلی؟
- از زمان روی کار آوردن طالبان به کارداری ایالاتمتحده در افغانستان مسئلهی افغانها در ایران از موضوعی اقتصادی-اجتماعی به یک مشکل امنیتی بزرگ تعییر ماهیت دادهاست. حکومت که سیاستهای امنیتساز آن در غرب آسیا بهکلی پوچ از کار درآمده و شکست خورده و هیچ توضیح قابلقبولی هم برای این شکستهای متوالی و پرهزینه ندارد، نمیتواند به تخیلات امنیتی در شرق کشور ادامهدهد. استخدام افغانان بهعنوان مداخلهگر در مسائل امنیتی کشور و حفظ سلطه برفضای داخلی، پرتابکردن نارنجک به فضای کشور است و امنیت داخلی را نیز از دو سو به ارادهی طالبان گره میزند: از یک سو مجاز کردن طالبان به کاشتن هستههای تروریستی تا اعماق شهرها و روستاهای کشور است و از سوی دیگر ایجاد امکان تحرکات جمعی در کلنیهای افغاننشین در هنگام مقتضی. انگلیسیها که استاد سیاستهای مهاجرتیاند مهاجران را در کشور خودشان کامل پخش میکنند تا روند حلشدن و جذب بدون خطر داشتهباشند و بهشدت جلوی کلنیسازی در خاک خودشان را میگیرند. نتایج سیاست یا بیسیاستی حکومت بیدانش ایران در این زمینه وحشتناک است.
- در دهههای اخیر ملت ایران به سرعت معیارهای اجتماعی خود را تغییر داده و از هنجارهای ایدئولوژیک-مذهبی حکومت فاصله گرفته است. عیار ملیگرایی (و حتی شکل افراطی شوونیستی آن) در حال جانشینی همذاتپنداریهای مذهبی در ذهن ایرانیان است. حکومت باید سیاست خود را در زمینهی اتکا به شیعهی افعان و عرب و پاکستانی تغییر دهد و یک عامل مهم تصادم خود با مردم را حذفکند.
دربارهی این موضوع قبلا هم مطالب روشنگر مشروحی داشتهایم:
🏷 و بالاخره... افغانها!
🏷 دیوار!
🏷 توطئهی افغانی!
🏷 ابربمب خوشهای را اخراج کنید!
🏷 تقاضای جامعهنو از همراهان همیشگی: افغانستان و افغانها
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
این مطلب در روز شنبه سیام تیرماه تحریر شدهاست و به علت تراکم مطالب اکنون منتشر میشود.
#الف
🏷 و بالاخره... افغانها!
🖊 شورای سردبیری:
اخیرا مخالفت با حضور افاغنه در ایران بالا گرفته و به تشنجهایی هم منجر شدهاست. گاه به نظر میرسد این حضور در حال تبدیل…
#الف
🏷 و بالاخره... افغانها!
🖊 شورای سردبیری:
اخیرا مخالفت با حضور افاغنه در ایران بالا گرفته و به تشنجهایی هم منجر شدهاست. گاه به نظر میرسد این حضور در حال تبدیل…
👍19❤1
#آخر_هفته با #بررسی_کتاب
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#آخر_هفته با کتاب
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
👍11❤1🔥1
#الف
🏷 فهرست!
🖊 شورای سردبیری:
قدیمیترین فرد پیشرو در جنبش مشروطۀ ایران میرزاملکوم خان است. اولین مطرحکنندۀ لزوم حکومت قانون، محدود کردن اختیارات تکنفره و یکی از نخستین افرادی که در قامت روزنامهنگار، ایران را در مسیر مشروطهخواهی انداخت. بزرگیاش را گفتیم، یک نقطهضعف ظاهراً کوچکش را هم بگوییم: مخارج زندگی در فرنگ! این همان است که آدمی را به روبَهمزاجی و بدتر از آن دچار میکند!
دورانی که در لندن مقام سیاسی داشت، حقهای زد و از ناصرالدینشاه برای یک فرنگی، امتیاز راهاندازی لاتاری در ایران گرفت، ولی خودش پشت آن امتیاز بود و ۲۰۰۰۰لیره کاسب شد. وقتی قرارداد به خاطر اعتراض ایرانیان در حال لغو شدن بود، فوراً امتیازنامه را در بورس لندن فروخت و ۲۰۰۰۰ لیر دیگر به جیب زد.
البته از این شارلاتانبازیهای سیاسیون ایرانیان در فرنگ کم نداریم. علت اصلی این است که زندگی خرج دارد و در مملکت غریب باید چیزی را فروخت تا قوتی به کف آید. تفاوت میرزاملکوم با شارلاتانهای امروزی این است که او از خودی و بیگانه جیببری میکرد اما مزدور نبود. تفاوت بزرگی است. جیببر روحش را میفروشد، مزدور وطنش را! تعداد شارلاتانهای کنونی با برچسبِ اپوزیسیون، در خارج از کشور خیلی زیاد است. یک کاسبی پر رونق! از بلالفروشِ زیر پل رسالت که برای پناهندگی گرفتن عکس رهبر را جلوی دوربین پاره کرده است تا دانشجوی سال اولِ بهاصطلاح پناهندۀ سیاسی و تا بهاصطلاح روزنامهنگاران و سیاستمدارانِ سابق، مشغول مزدوریاند.
این شارلاتانها خود را نماینده و سخنگوی ایرانیانِ مهاجر جا میزنند. این چشمبندی است. ایرانیانِ مهاجر جماعتی هستند مرکب از انگیزهها و سلایق گوناگون؛ ترجیحدهندگانِ زندگی در جایی با اتمسفر اجتماعی و اقتصادی و فرهنگیِ متفاوت که میتوانند علائق ملی را نیز حفظ کرده باشند. به نظر میرسد اکثر این جماعت، دلسوز و ناموافقِ وضعیت فعلی کشورند و در حال ساخت زندگیِ تازه برای خانوادۀ خود. بین آنها کارآفرینان موفق، متخصصان برجسته و خانوادههای آراسته به فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران بسیار است. این گروه از مهاجران سبب تمیز قضاوت مردمان آن مناطق و روشن کردن ذهن آنان دربارۀ تفاوتهای ایرانیان با اعراب کشورهای خرپول میشوند. آنها به شارلاتانهای سیاسی سواری نمیدهند و البته آنقدر آنها را بیمقدار میدانند که در برابر آنان برآمدی هم نمیکنند. این جماعت به خاطر نیاز به رفتوآمد به ایران نیز از اجزای اپوزیسیونِ خودخوانده دوری میکند و اعتمادی به آن ندارد.
گروه کوچکِ بداقبال و نکبتزدهای نیز هست که برای گذران مجبور است نقش اپوزیسیون را بازی کند و یا در استخدام سازمانهای آمریکایی برای روز بادا! اینها در داخل و خارجِ ایران بیش از دیگران به چشم میآیند اما کوچکترین تأثیری در تعیین آیندۀ ایران ندارند و فقط بهاشتباه به نظر میرسد که فرآوردههای تحلیلی آنها بر تصمیمسازیهای غرب در مورد ایران مؤثر است. پنتاگون، لندن و پاریس بر اساس تبلیغات در مورد ایران تصمیم نمیگیرند. نگاه آنها به درون و هستۀ مرکزی حکومت است و عیارهای ارزیابی و سنجههای خود را بهدقت پنهان میکنند. هزینه دادن برای خنثیسازی این جماعت، اتلافِ وقت و پول است و البته گهگاه از آنها بهرهبرداری امنیتی هم شده است.
حساب گروههای متشکل البته متفاوت است. تجربه نشان داده سرمایهگذاری اصلی و عمدۀ سازمانهای اطلاعاتیِ مداخلهگرِ غربی روی دارودستههای سازماندار و مسلحِ مناطق مرزی است تا در زمان مناسب و نیاز، آنها را مانند خنجری، ناگهانی و از پشت فرود آورند. وجود چند دولت در اطراف کشور که در شکستن گردنِ ایران منافع دارند، این خطر را تشدید و چندسویه میکند. از همین رو تنظیم روابط با این کشورها و قفل کردن منافع اقتصادی آنها در ایران به رفتارهای امنیتیشان، رویکردی منطقی است برای بهینه کردن امنیت سرزمینی. اقدامی که برای دور کردن گروههای مسلح در مرز با کردستان عراق انجام شد، الگوی خوبی برای کاربرد در مورد دیگر کشورهاست.
اما این امرِ آشکاری است که سرنخ این گروهها جایی فراتر از کشورهای همسایه، به پنتاگون و سیا و موساد وصل است. در ماجرای ریگی و کردهای مسلح، این واقعیت بهوضوح از پرده بیرون افتاد. تا رابطه با این کشورها تنظیم نشود، مزاحمتهای مرزی و خطرِ آن خنجر رفع نخواهد شد. شاید ایالاتمتحده از هزینۀ پروپاگاندا کم کند اما هرگز پولتوجیبیِ چماقهای واقعیاش را کم نمیکند. اهمیتِ خنثی کردن این چماقها کمتر از رفع تحریم اقتصادی نیست. میدانیم که فهرست مطالبات ایالاتمتحده از ایران بلند است و در این روزها و در مقابل آن مطالبات، نباید گنجاندن رفع مزاحمتهای امنیتیِ حاشیهای در فهرست مطالبات متقابل ایران از پنتاگون و اسرائیل فراموش شود!
🆔@jameeno
🏷 فهرست!
🖊 شورای سردبیری:
قدیمیترین فرد پیشرو در جنبش مشروطۀ ایران میرزاملکوم خان است. اولین مطرحکنندۀ لزوم حکومت قانون، محدود کردن اختیارات تکنفره و یکی از نخستین افرادی که در قامت روزنامهنگار، ایران را در مسیر مشروطهخواهی انداخت. بزرگیاش را گفتیم، یک نقطهضعف ظاهراً کوچکش را هم بگوییم: مخارج زندگی در فرنگ! این همان است که آدمی را به روبَهمزاجی و بدتر از آن دچار میکند!
دورانی که در لندن مقام سیاسی داشت، حقهای زد و از ناصرالدینشاه برای یک فرنگی، امتیاز راهاندازی لاتاری در ایران گرفت، ولی خودش پشت آن امتیاز بود و ۲۰۰۰۰لیره کاسب شد. وقتی قرارداد به خاطر اعتراض ایرانیان در حال لغو شدن بود، فوراً امتیازنامه را در بورس لندن فروخت و ۲۰۰۰۰ لیر دیگر به جیب زد.
البته از این شارلاتانبازیهای سیاسیون ایرانیان در فرنگ کم نداریم. علت اصلی این است که زندگی خرج دارد و در مملکت غریب باید چیزی را فروخت تا قوتی به کف آید. تفاوت میرزاملکوم با شارلاتانهای امروزی این است که او از خودی و بیگانه جیببری میکرد اما مزدور نبود. تفاوت بزرگی است. جیببر روحش را میفروشد، مزدور وطنش را! تعداد شارلاتانهای کنونی با برچسبِ اپوزیسیون، در خارج از کشور خیلی زیاد است. یک کاسبی پر رونق! از بلالفروشِ زیر پل رسالت که برای پناهندگی گرفتن عکس رهبر را جلوی دوربین پاره کرده است تا دانشجوی سال اولِ بهاصطلاح پناهندۀ سیاسی و تا بهاصطلاح روزنامهنگاران و سیاستمدارانِ سابق، مشغول مزدوریاند.
این شارلاتانها خود را نماینده و سخنگوی ایرانیانِ مهاجر جا میزنند. این چشمبندی است. ایرانیانِ مهاجر جماعتی هستند مرکب از انگیزهها و سلایق گوناگون؛ ترجیحدهندگانِ زندگی در جایی با اتمسفر اجتماعی و اقتصادی و فرهنگیِ متفاوت که میتوانند علائق ملی را نیز حفظ کرده باشند. به نظر میرسد اکثر این جماعت، دلسوز و ناموافقِ وضعیت فعلی کشورند و در حال ساخت زندگیِ تازه برای خانوادۀ خود. بین آنها کارآفرینان موفق، متخصصان برجسته و خانوادههای آراسته به فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران بسیار است. این گروه از مهاجران سبب تمیز قضاوت مردمان آن مناطق و روشن کردن ذهن آنان دربارۀ تفاوتهای ایرانیان با اعراب کشورهای خرپول میشوند. آنها به شارلاتانهای سیاسی سواری نمیدهند و البته آنقدر آنها را بیمقدار میدانند که در برابر آنان برآمدی هم نمیکنند. این جماعت به خاطر نیاز به رفتوآمد به ایران نیز از اجزای اپوزیسیونِ خودخوانده دوری میکند و اعتمادی به آن ندارد.
گروه کوچکِ بداقبال و نکبتزدهای نیز هست که برای گذران مجبور است نقش اپوزیسیون را بازی کند و یا در استخدام سازمانهای آمریکایی برای روز بادا! اینها در داخل و خارجِ ایران بیش از دیگران به چشم میآیند اما کوچکترین تأثیری در تعیین آیندۀ ایران ندارند و فقط بهاشتباه به نظر میرسد که فرآوردههای تحلیلی آنها بر تصمیمسازیهای غرب در مورد ایران مؤثر است. پنتاگون، لندن و پاریس بر اساس تبلیغات در مورد ایران تصمیم نمیگیرند. نگاه آنها به درون و هستۀ مرکزی حکومت است و عیارهای ارزیابی و سنجههای خود را بهدقت پنهان میکنند. هزینه دادن برای خنثیسازی این جماعت، اتلافِ وقت و پول است و البته گهگاه از آنها بهرهبرداری امنیتی هم شده است.
حساب گروههای متشکل البته متفاوت است. تجربه نشان داده سرمایهگذاری اصلی و عمدۀ سازمانهای اطلاعاتیِ مداخلهگرِ غربی روی دارودستههای سازماندار و مسلحِ مناطق مرزی است تا در زمان مناسب و نیاز، آنها را مانند خنجری، ناگهانی و از پشت فرود آورند. وجود چند دولت در اطراف کشور که در شکستن گردنِ ایران منافع دارند، این خطر را تشدید و چندسویه میکند. از همین رو تنظیم روابط با این کشورها و قفل کردن منافع اقتصادی آنها در ایران به رفتارهای امنیتیشان، رویکردی منطقی است برای بهینه کردن امنیت سرزمینی. اقدامی که برای دور کردن گروههای مسلح در مرز با کردستان عراق انجام شد، الگوی خوبی برای کاربرد در مورد دیگر کشورهاست.
اما این امرِ آشکاری است که سرنخ این گروهها جایی فراتر از کشورهای همسایه، به پنتاگون و سیا و موساد وصل است. در ماجرای ریگی و کردهای مسلح، این واقعیت بهوضوح از پرده بیرون افتاد. تا رابطه با این کشورها تنظیم نشود، مزاحمتهای مرزی و خطرِ آن خنجر رفع نخواهد شد. شاید ایالاتمتحده از هزینۀ پروپاگاندا کم کند اما هرگز پولتوجیبیِ چماقهای واقعیاش را کم نمیکند. اهمیتِ خنثی کردن این چماقها کمتر از رفع تحریم اقتصادی نیست. میدانیم که فهرست مطالبات ایالاتمتحده از ایران بلند است و در این روزها و در مقابل آن مطالبات، نباید گنجاندن رفع مزاحمتهای امنیتیِ حاشیهای در فهرست مطالبات متقابل ایران از پنتاگون و اسرائیل فراموش شود!
🆔@jameeno
👍19❤3👎1🤔1
منتشر شد
«سرویس جاسوسی انگلیس از درون»
پشت پردهٔ عملیات پنهانی اینتلیجنس سرویس در خاورمیانه
استیون داریل
ترجمهٔ محسن اشرفی
نقش بریتانیا و وابستگان داخلی آن در تحولات ایران، بهویژه در کودتای ۲۸ مرداد، همواره مورد توجه اما پوشیده در لایهٔ ضخیم پنهانکاری سازمان جاسوسی و وزارت خارجهٔ این کشور بوده است. استیون داریل در این کتاب تصویری ترسیم میکند از آنچه در مورد خاورمیانه طی نیمهٔ دوم قرن بیستم در هزارتوی سرویس جاسوسی و وزارتخارجهٔ بریتانیا گذشت. در پرتو این روایت تازه، میتوان پروندهٔ کودتا بودن ماجرای ۲۸ مرداد را بازخوانی کرد و شاید بتوان آن را برای همیشه بست: کودتا رخ داد، چون ایرانیان بر حفظ اختیار بر منابع نفتی خود اصرار ورزیدند، و بریتانیا هم برای شریک کردن آمریکا در برانداختن دولت ملی بهناچار حاضر شد سهم عمدهای از نفت ایران را به شرکتهای آمریکایی بدهد.
▫️بخشی از کتاب
🆔@jameeno
«سرویس جاسوسی انگلیس از درون»
پشت پردهٔ عملیات پنهانی اینتلیجنس سرویس در خاورمیانه
استیون داریل
ترجمهٔ محسن اشرفی
نقش بریتانیا و وابستگان داخلی آن در تحولات ایران، بهویژه در کودتای ۲۸ مرداد، همواره مورد توجه اما پوشیده در لایهٔ ضخیم پنهانکاری سازمان جاسوسی و وزارت خارجهٔ این کشور بوده است. استیون داریل در این کتاب تصویری ترسیم میکند از آنچه در مورد خاورمیانه طی نیمهٔ دوم قرن بیستم در هزارتوی سرویس جاسوسی و وزارتخارجهٔ بریتانیا گذشت. در پرتو این روایت تازه، میتوان پروندهٔ کودتا بودن ماجرای ۲۸ مرداد را بازخوانی کرد و شاید بتوان آن را برای همیشه بست: کودتا رخ داد، چون ایرانیان بر حفظ اختیار بر منابع نفتی خود اصرار ورزیدند، و بریتانیا هم برای شریک کردن آمریکا در برانداختن دولت ملی بهناچار حاضر شد سهم عمدهای از نفت ایران را به شرکتهای آمریکایی بدهد.
▫️بخشی از کتاب
🆔@jameeno
👍10❤4
#الف
🏷 وسط لحاف!
🖊تحریریه جامعهنو:
انگلیسیها خیلی ناکَس و نامرد و شارلاتان هستند، به دلایل زیاد! میخواهند همیشه برنده باشند و هیچوقت نبازند و هزینۀ اشتباهاتشان را نیز دیگران بدهند. یک نمونۀ این ناکَسی، همین انداختن هزینۀ اشتباه به دوش دیگران است. انگلیسیها برای نامیدن کسی که دیگران او را جلو میاندازند تا در بروند یا تاوان گناهشان را بدهد چندین عنوان دارند. گاهی به آن «scape goat» (بز فرار) میگویند که معنی تحتاللفظی آن قربانی است و عنوانی برگرفته از اعتقادات یهودیان است. خاخامها گناهان اشخاص را در گوش یک بز میگویند و او را در بیابان رها میکنند تا وحوش آن را همراه با گناهان گفتهشده به گوشش بخورند و رفع گناه شود. معنای سیاسی آن کسی است که مسئولیت یک اشتباه را میپذیرد تا شخص مهمی هزینۀ سیاسی ندهد؛ مثلاً در جریان حمله به عراق در دوران بوش و بلر، انگلیسیها برای جور کردن بهانۀ تهاجم، این داستان را ساختند که صدام میتواند روی انگلیس بمب شیمیایی بیندازد و برای آنکه بتوانند از زیر این دروغ در بروند، آن را از زبان یک کارشناس سلاح شیمیایی به نام دکتر دیوید کلی در گزارش آوردند و یک دستیار تونی بلر هم برای آنکه به قول خودش گزارش را سکسیتر کند، زمان شیمیایی شدن شهرهای انگلیس را از لحظۀ تصمیم صدام به پرتاب، ۴۵ دقیقه انتخاب کرد. وقتی معلوم شد صدام هیچ سلاح شیمیایی در اختیار نداشته، آن ادعا را گردن دکتر کلی انداختند و فردای آن روز او را در جنگلی نزدیک خانهاش خودکشی کردند و آن دستیار هم استعفا کرد. یک «scape goat» واقعی و عالی!
اما فقط این اصطلاح را ندارند. حداقل چهار اصطلاح دیگر هم دارند که معانی آنها چیزهایی شبیه پسر شلاقخور، نفر زمینخور، عمۀ مقصر و خر بارکش است و زمانی به کار میروند که کسی اشتباه میکند و دنبال کسی میگردد که گناه را به گردن او بیندازد. در عوض ایرانیها برای چنین شخصی فقط یک اصطلاح دارند: بلاگردان!
علت نبود یا کمبود معادلی برای بلاگردان در زبان فارسی، کمتر نامرد بودن ایرانیان است. اگر اشتباهی کنند و زیانی حاصل شود، خودشان گردن میگیرند و دنبال بلاگردان نمیگردند؛ البته حکومت چون کمتر به ایرانیها شبیه است از این روشِ گریز از مسئولیت زیاد استفاده میکند. بلاگردانِ خروجِ غارتگرانۀ ۳/۲میلیارد دلار از کشور، یک شرکت پخش چای است؛ بلاگردان قتلهای زنجیرهای سعید امامی و اشتباه درآمدن سیاست منطقهای کشور، نفوذیها!
این آخری، اوج ریاکاری و قبول نکردن مسئولیت است: انداختن تقصیر به گردن اشخاص مجهول! یک نمونۀ دنبالهدارِ دیگر برجام است که مجلسِ کشور آن را به دلیل معلوم در بیست دقیقه تصویب کرد، اما گناه مشکلاتی که در اجرای آن پیش آمد و حتی حماقت ترامپ به عهدۀ ظریف گذاشته شد و با جنجال زیاد، او بلاگردان دیگران در رفتن به مسیر سازش و برجام شد.
حالا که کلهپاچۀ انگلیسیها را بار گذاشتهایم، یک اصطلاح دیگرِ پدرسوختهبازیِ آنها را هم بگوییم بد نیست: «فرار به جلو» که کاربرد عامیانۀ آن دررفتن از پاسخگویی با مغلطه کردن و سفسطهگری پیشاپیش است! معنای اینیکی آن است که وقتی میدانیم گاف دادهایم و یکی دیگر باید برود هزینۀ آن را بپردازد، پیشاپیش فضایی میسازیم که بتوانیم آن پرداخت جریمه را حاصل نادانی، کمهوشی، کارنابلدی و حتی خیانت و ساختوپاخت و معاملۀ اشتباه او اعلام کنیم و خودمان را برهانیم. شگردی است که همۀ ما بلدیم. وقتی به عللی خودمان نزد قاضیِ راهنمایی و رانندگی نمیرویم که به مبلغ بالای جرائم رانندگی پر خطای خودمان اعتراض کنیم و همسرمان را میفرستیم، صبح به او میگوییم حواست را جمع کن و خوب حرف بزن که مبلع را کم کنی و عصرِ همان روز میگوییم اشتباه کردم تو را فرستادم. خودم رفته بودم ۹۰درصد تخفیف میگرفتم!
مثال تروتازۀ سیاسیِ آن همین برجام دوم است که گویا در پیش داریم. حتی اگر آن بالا علناً همهچیز را بنویسد و دست مذاکرهکننده بدهد، اینها که در خیابان مرده باد میگویند و اعتراض دارند به خانه فرستاده نخواهند شد. تا پایان و بعد از پایان میمانند و بلندگوهایشان کار میکند.
چرا؟ چون باید فرار به جلو کرد: آن نتیجه که به دست آید و گویا از الآن معلوم است، آشی است با یک وجب روغن، باید گردن یکی بیفتد که مسئول پدید آوردن عاقبت نیست! قربانی آن است و بلاگردان آن. باید از الآن تا پایان کار، یکسره فحشش داد که اصلاً چرا میخواهد برای مذاکره برود جلو، که بعد از برگشتن هم معلوم شود نهی شده بود و باید فحش بخورد!
نمیدانم انگلیسیها معادلی برای «وسط لحاف خوابیدن» دارند یا نه. اگر ندارند باید این حکمت را از ما یاد بگیرند، چون در آن هم فرار به جلو است و هم فرار از نتیجه!
🆔@jameeno
🏷 وسط لحاف!
🖊تحریریه جامعهنو:
انگلیسیها خیلی ناکَس و نامرد و شارلاتان هستند، به دلایل زیاد! میخواهند همیشه برنده باشند و هیچوقت نبازند و هزینۀ اشتباهاتشان را نیز دیگران بدهند. یک نمونۀ این ناکَسی، همین انداختن هزینۀ اشتباه به دوش دیگران است. انگلیسیها برای نامیدن کسی که دیگران او را جلو میاندازند تا در بروند یا تاوان گناهشان را بدهد چندین عنوان دارند. گاهی به آن «scape goat» (بز فرار) میگویند که معنی تحتاللفظی آن قربانی است و عنوانی برگرفته از اعتقادات یهودیان است. خاخامها گناهان اشخاص را در گوش یک بز میگویند و او را در بیابان رها میکنند تا وحوش آن را همراه با گناهان گفتهشده به گوشش بخورند و رفع گناه شود. معنای سیاسی آن کسی است که مسئولیت یک اشتباه را میپذیرد تا شخص مهمی هزینۀ سیاسی ندهد؛ مثلاً در جریان حمله به عراق در دوران بوش و بلر، انگلیسیها برای جور کردن بهانۀ تهاجم، این داستان را ساختند که صدام میتواند روی انگلیس بمب شیمیایی بیندازد و برای آنکه بتوانند از زیر این دروغ در بروند، آن را از زبان یک کارشناس سلاح شیمیایی به نام دکتر دیوید کلی در گزارش آوردند و یک دستیار تونی بلر هم برای آنکه به قول خودش گزارش را سکسیتر کند، زمان شیمیایی شدن شهرهای انگلیس را از لحظۀ تصمیم صدام به پرتاب، ۴۵ دقیقه انتخاب کرد. وقتی معلوم شد صدام هیچ سلاح شیمیایی در اختیار نداشته، آن ادعا را گردن دکتر کلی انداختند و فردای آن روز او را در جنگلی نزدیک خانهاش خودکشی کردند و آن دستیار هم استعفا کرد. یک «scape goat» واقعی و عالی!
اما فقط این اصطلاح را ندارند. حداقل چهار اصطلاح دیگر هم دارند که معانی آنها چیزهایی شبیه پسر شلاقخور، نفر زمینخور، عمۀ مقصر و خر بارکش است و زمانی به کار میروند که کسی اشتباه میکند و دنبال کسی میگردد که گناه را به گردن او بیندازد. در عوض ایرانیها برای چنین شخصی فقط یک اصطلاح دارند: بلاگردان!
علت نبود یا کمبود معادلی برای بلاگردان در زبان فارسی، کمتر نامرد بودن ایرانیان است. اگر اشتباهی کنند و زیانی حاصل شود، خودشان گردن میگیرند و دنبال بلاگردان نمیگردند؛ البته حکومت چون کمتر به ایرانیها شبیه است از این روشِ گریز از مسئولیت زیاد استفاده میکند. بلاگردانِ خروجِ غارتگرانۀ ۳/۲میلیارد دلار از کشور، یک شرکت پخش چای است؛ بلاگردان قتلهای زنجیرهای سعید امامی و اشتباه درآمدن سیاست منطقهای کشور، نفوذیها!
این آخری، اوج ریاکاری و قبول نکردن مسئولیت است: انداختن تقصیر به گردن اشخاص مجهول! یک نمونۀ دنبالهدارِ دیگر برجام است که مجلسِ کشور آن را به دلیل معلوم در بیست دقیقه تصویب کرد، اما گناه مشکلاتی که در اجرای آن پیش آمد و حتی حماقت ترامپ به عهدۀ ظریف گذاشته شد و با جنجال زیاد، او بلاگردان دیگران در رفتن به مسیر سازش و برجام شد.
حالا که کلهپاچۀ انگلیسیها را بار گذاشتهایم، یک اصطلاح دیگرِ پدرسوختهبازیِ آنها را هم بگوییم بد نیست: «فرار به جلو» که کاربرد عامیانۀ آن دررفتن از پاسخگویی با مغلطه کردن و سفسطهگری پیشاپیش است! معنای اینیکی آن است که وقتی میدانیم گاف دادهایم و یکی دیگر باید برود هزینۀ آن را بپردازد، پیشاپیش فضایی میسازیم که بتوانیم آن پرداخت جریمه را حاصل نادانی، کمهوشی، کارنابلدی و حتی خیانت و ساختوپاخت و معاملۀ اشتباه او اعلام کنیم و خودمان را برهانیم. شگردی است که همۀ ما بلدیم. وقتی به عللی خودمان نزد قاضیِ راهنمایی و رانندگی نمیرویم که به مبلغ بالای جرائم رانندگی پر خطای خودمان اعتراض کنیم و همسرمان را میفرستیم، صبح به او میگوییم حواست را جمع کن و خوب حرف بزن که مبلع را کم کنی و عصرِ همان روز میگوییم اشتباه کردم تو را فرستادم. خودم رفته بودم ۹۰درصد تخفیف میگرفتم!
مثال تروتازۀ سیاسیِ آن همین برجام دوم است که گویا در پیش داریم. حتی اگر آن بالا علناً همهچیز را بنویسد و دست مذاکرهکننده بدهد، اینها که در خیابان مرده باد میگویند و اعتراض دارند به خانه فرستاده نخواهند شد. تا پایان و بعد از پایان میمانند و بلندگوهایشان کار میکند.
چرا؟ چون باید فرار به جلو کرد: آن نتیجه که به دست آید و گویا از الآن معلوم است، آشی است با یک وجب روغن، باید گردن یکی بیفتد که مسئول پدید آوردن عاقبت نیست! قربانی آن است و بلاگردان آن. باید از الآن تا پایان کار، یکسره فحشش داد که اصلاً چرا میخواهد برای مذاکره برود جلو، که بعد از برگشتن هم معلوم شود نهی شده بود و باید فحش بخورد!
نمیدانم انگلیسیها معادلی برای «وسط لحاف خوابیدن» دارند یا نه. اگر ندارند باید این حکمت را از ما یاد بگیرند، چون در آن هم فرار به جلو است و هم فرار از نتیجه!
🆔@jameeno
👍36😁6❤3
#الف
🏷 سوزن بر بادکنک!
🖊 تحریریه جامعهنو:
درهمشکستن پیدرپی رؤیاها و توهمات حاکمان کشورها از اقبال مردمان آنهاست و این روزها مردم ایران در اوج فلکزدگی، با شادی و امیدواری در حال تماشای له شدن خیالات خام حکومت خود هستند. این دردناک است، اما هنگامیکه حکومتها بر پیمایش مسیرهای غیرعقلانی اصرار میورزند، افتادنشان به چاله و لبۀ پرتگاه شادی و امید میآفریند: حکومت که به اشتباهش پی ببرد، هزینههای ملی کاهش مییابند!
درهمشکستگی ذهنیات حکومت ما در عرصۀ سیاسی بهویژه در منطقه، آشکارترینِ این زمینخوردگیِ عقلیِ حکومت است، اما تصادمات دیگری هم از برخورد حکومت با واقعیت کار جهان هست که کمتر به چشم میآیند، ولی میتوانند اثر چشمگیر داشته باشند. این نوع سر به سنگ خوردنها بیشتر در حوزۀ اقتصادیاند و تازهترینِ آنها را حرفهای آقای ترامپ آشکار ساخته است. او در یک تهدید جدی و آشکار، سازمان بریکس را که در سه چهار سال اخیر تعیینکنندگیِ آن در جهان و پایان دادن به سروری آمریکا توسط آن از دهان سران سیاستِ ناخواندۀ حکومت و تبلیغاتچیهای آنها نمیافتاده، تهدید کرد اگر حرفی از کنار گذاشتن دلارِ ایالاتمتحده در معاملات داخلیِ خود بزنند با یک تعرفۀ صددرصدی در تجارت با ایالاتمتحده روبرو خواهند شد. معنی حرفش این است که اعضای بریکس نهتنها در معامله با بقیۀ جهان، بلکه حتی در معاملات بین خود نیز قادر به کنار گذاشتنِ دلار و تعریف یک واحد ارزی تازه نخواهند بود. بنابراین بریکس (باوجود اعضایی از قدرتمندان اقتصاد جهان) بهعنوان یک پیمان همکاری و اتحادیۀ تجاری فقط میتواند تسهیلگر روابط درونیِ اعضا باشد و نه چیزی بیش.
البته برای ما بهعنوان روزنامهنگار تأسفآور است که جهان هنوز از مقابله با سلطه و زورگوییِ امپریالیسمِ بزرگترین اقتصاد جهان ناتوان است. بر اساس ارزیابی مرکز بررسیهای اقتصاد بینالملل در شورای آتلانتیک، دلار هنوز در جایگاهِ ارز اولِ ذخایر جهانی است و یورو که رقیب آن است هنوز نمیتواند سلطۀ آن را به چالش بکشد. نکتۀ مهم این است که چین میتواند اقتصاد ایالاتمتحده را دچار چالش کند، اما فعلاً منافع تجاریاش اقتضا نمیکند که وارد چنین چالشهایی بشود. کشورهایی با اقتصاد ضعیف مانند ما نیز اصلاً دنبال چنین اوهامی نیستند. حسن اینکه امریکای ترامپ اعلام کرده هر کس در مسیر ایجاد ارز جدید به جای دلار برود با تعرفۀ صددرصدی در تجارت با ایالاتمتحده روبرو خواهد شد این است که تعداد شعاردهندگان ضعیفالبنیه علیه دلار را کاهش میدهد و این ممکن است در اصلاح نگرش حاکمان ایران نیز مفید و وسیلهای برای واقعبین کردن آنها باشد. توان ایران در تأثیرگذاری بر وضعیت دلار آنقدر کم است که بعید است آمریکا حتی توقف این حرفها را در شرایط معاملۀ در حال رخ دادن با ایران بگنجاند. مشاوران ترامپ بر سر باد هوا با کسی معامله نمیکنند، برخلاف حکومت ما که همیشه خریدار قولها و حرفهای بیپایه و هوایی بوده است!
البته قابلذکر است که توپِ پرِ ترامپ برای جهان نیز توان شلیک دائمی نخواهد داشت. ایجاد دیوار تعرفهای، اثرات دوسویه دارد و اثرات مخربِ درازمدتش بر اقتصاد کشوری که غیرمنطقی تعرفهها را افزایش میدهد بسیار سنگین و ماندگار است و شاید کار به جای باریک هم بکشد. بین دو جنگ جهانی، دیوارهای تعرفهایِ مرتفعتر نقش مهمی در گره زدن اقتصاد جهان داشت و در دهۀ هشتادِ قرن پیش فقط قدرت آنکتاد بود که ارتفاع دیوار تعرفهای را به نفع هر دو طرف کاهش داد و آسیبهای احتمالی را برای برخی کشورها به مسیر ملایمی برای توسعۀ اقتصادی از طریق توسعۀ تجارت سوق داد. تعرفهها همواره شمشیر دولبه بودهاند و ترکتازیهای ترامپ هم دوام چندانی نخواهند یافت مگر آنکه جهان برای یک جنگ تازه آماده شود.
حکومت ما بهناچار در کانالهای سیاست و اقتصاد به فکر اصلاح نمرۀ عینک خود افتاده و این سوای تأثیری که شاید بر سرنوشت آن داشته یا نداشته باشد، برای ایران مفید و کاهندۀ زیان خواهد بود. اگر فکر میکند مفید است که ژنرال نقدی در رودخانۀ متلاطم اقتصاد جهان به شعار دادن روی بلم شکسته ادامه دهد و کماکان جامعه را خر فرض کند. اشکالی ندارد این کار را بکند، ولی باید از بردنِ اوهام خود به میزهای مذاکره خودداری کنید. جهان ما را بهتر از خودمان میشناسد!
🆔@jameeno
🏷 سوزن بر بادکنک!
🖊 تحریریه جامعهنو:
درهمشکستن پیدرپی رؤیاها و توهمات حاکمان کشورها از اقبال مردمان آنهاست و این روزها مردم ایران در اوج فلکزدگی، با شادی و امیدواری در حال تماشای له شدن خیالات خام حکومت خود هستند. این دردناک است، اما هنگامیکه حکومتها بر پیمایش مسیرهای غیرعقلانی اصرار میورزند، افتادنشان به چاله و لبۀ پرتگاه شادی و امید میآفریند: حکومت که به اشتباهش پی ببرد، هزینههای ملی کاهش مییابند!
درهمشکستگی ذهنیات حکومت ما در عرصۀ سیاسی بهویژه در منطقه، آشکارترینِ این زمینخوردگیِ عقلیِ حکومت است، اما تصادمات دیگری هم از برخورد حکومت با واقعیت کار جهان هست که کمتر به چشم میآیند، ولی میتوانند اثر چشمگیر داشته باشند. این نوع سر به سنگ خوردنها بیشتر در حوزۀ اقتصادیاند و تازهترینِ آنها را حرفهای آقای ترامپ آشکار ساخته است. او در یک تهدید جدی و آشکار، سازمان بریکس را که در سه چهار سال اخیر تعیینکنندگیِ آن در جهان و پایان دادن به سروری آمریکا توسط آن از دهان سران سیاستِ ناخواندۀ حکومت و تبلیغاتچیهای آنها نمیافتاده، تهدید کرد اگر حرفی از کنار گذاشتن دلارِ ایالاتمتحده در معاملات داخلیِ خود بزنند با یک تعرفۀ صددرصدی در تجارت با ایالاتمتحده روبرو خواهند شد. معنی حرفش این است که اعضای بریکس نهتنها در معامله با بقیۀ جهان، بلکه حتی در معاملات بین خود نیز قادر به کنار گذاشتنِ دلار و تعریف یک واحد ارزی تازه نخواهند بود. بنابراین بریکس (باوجود اعضایی از قدرتمندان اقتصاد جهان) بهعنوان یک پیمان همکاری و اتحادیۀ تجاری فقط میتواند تسهیلگر روابط درونیِ اعضا باشد و نه چیزی بیش.
البته برای ما بهعنوان روزنامهنگار تأسفآور است که جهان هنوز از مقابله با سلطه و زورگوییِ امپریالیسمِ بزرگترین اقتصاد جهان ناتوان است. بر اساس ارزیابی مرکز بررسیهای اقتصاد بینالملل در شورای آتلانتیک، دلار هنوز در جایگاهِ ارز اولِ ذخایر جهانی است و یورو که رقیب آن است هنوز نمیتواند سلطۀ آن را به چالش بکشد. نکتۀ مهم این است که چین میتواند اقتصاد ایالاتمتحده را دچار چالش کند، اما فعلاً منافع تجاریاش اقتضا نمیکند که وارد چنین چالشهایی بشود. کشورهایی با اقتصاد ضعیف مانند ما نیز اصلاً دنبال چنین اوهامی نیستند. حسن اینکه امریکای ترامپ اعلام کرده هر کس در مسیر ایجاد ارز جدید به جای دلار برود با تعرفۀ صددرصدی در تجارت با ایالاتمتحده روبرو خواهد شد این است که تعداد شعاردهندگان ضعیفالبنیه علیه دلار را کاهش میدهد و این ممکن است در اصلاح نگرش حاکمان ایران نیز مفید و وسیلهای برای واقعبین کردن آنها باشد. توان ایران در تأثیرگذاری بر وضعیت دلار آنقدر کم است که بعید است آمریکا حتی توقف این حرفها را در شرایط معاملۀ در حال رخ دادن با ایران بگنجاند. مشاوران ترامپ بر سر باد هوا با کسی معامله نمیکنند، برخلاف حکومت ما که همیشه خریدار قولها و حرفهای بیپایه و هوایی بوده است!
البته قابلذکر است که توپِ پرِ ترامپ برای جهان نیز توان شلیک دائمی نخواهد داشت. ایجاد دیوار تعرفهای، اثرات دوسویه دارد و اثرات مخربِ درازمدتش بر اقتصاد کشوری که غیرمنطقی تعرفهها را افزایش میدهد بسیار سنگین و ماندگار است و شاید کار به جای باریک هم بکشد. بین دو جنگ جهانی، دیوارهای تعرفهایِ مرتفعتر نقش مهمی در گره زدن اقتصاد جهان داشت و در دهۀ هشتادِ قرن پیش فقط قدرت آنکتاد بود که ارتفاع دیوار تعرفهای را به نفع هر دو طرف کاهش داد و آسیبهای احتمالی را برای برخی کشورها به مسیر ملایمی برای توسعۀ اقتصادی از طریق توسعۀ تجارت سوق داد. تعرفهها همواره شمشیر دولبه بودهاند و ترکتازیهای ترامپ هم دوام چندانی نخواهند یافت مگر آنکه جهان برای یک جنگ تازه آماده شود.
حکومت ما بهناچار در کانالهای سیاست و اقتصاد به فکر اصلاح نمرۀ عینک خود افتاده و این سوای تأثیری که شاید بر سرنوشت آن داشته یا نداشته باشد، برای ایران مفید و کاهندۀ زیان خواهد بود. اگر فکر میکند مفید است که ژنرال نقدی در رودخانۀ متلاطم اقتصاد جهان به شعار دادن روی بلم شکسته ادامه دهد و کماکان جامعه را خر فرض کند. اشکالی ندارد این کار را بکند، ولی باید از بردنِ اوهام خود به میزهای مذاکره خودداری کنید. جهان ما را بهتر از خودمان میشناسد!
🆔@jameeno
👍32❤3👏2🔥1🤔1
#الف
🏷 گذر از نارضایتی
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
وقتی سیاستها و برنامههای حکومت، اقشار مختلف مردم را نادیده میگیرد و صرفاً متضمن منافع حکومت است، نارضایتی شکل میگیرد و رشد میکند. شاید مشهودترین نمود این نادیدهگیری در مسائل اقتصادی باشد اما در سالیان اخیر و به خاطر استمرار ناکارآمدیِ حکومت، نادیدهگیریِ مردم و خواست مردم و حقوق مردم در همۀ عرصهها و زمینهها اعم از اجتماعی و فرهنگی و هنری نیز مشهود و ملموس شده است. نادیدهگیری سیاسی نیز جای خود که آبشخور همۀ موارد است.
فارغ از ناکارآمدیِ حکومت، دلیلِ دیگرِ این مشهود و ملموس شدنِ نادیدهگیریها، شکلگیریِ آگاهیِ جمعی و جهان مشترک در افکار عمومی است. به لطف اینترنت و بسترِ شبکههای اجتماعی و رسانههای جمعی، مردم علاوه بر آگاهیِ بیشازپیش از ناکارآمدیِ حکومت، از نادیده گرفتنِ خودشان هم بیشتر آگاه شدهاند و فهمیدهاند که لزوماً ناکارآمدی منشأ مشکلات کشور و ملت نیست بلکه ارادهای روشن و قدرتمند در کار است که نگاه و منافعش با اقشار مختلف مردم نهفقط ناهمخوان و ناسازگار بلکه متضاد است و همین اراده در شکلگیری وضع موجود و ممانعت از تغییر، بیشترین نقش را داشته و دارد.
نادیدهگیریها و آگاهیِ مردم دربارۀ آنها، نارضایتیها را شکل دادهاند و هر چه نادیدهگیریها و آگاهیِ مردم بیشتر شدهاند، اقشار مختلف مردم نیز بیشتر از ناراضی به معترض تبدیل شدهاند. آنچه دربارۀ این روند مشهود است اینکه در سالیان اخیر نمود این اعتراضات مرحلهبهمرحله در رفتار و گفتارِ اقشار مختلفِ معترضان تندتر و صریحتر شده است. با نگاهی به اعتراضات مردم در زمینههای گوناگون، میتوان این نمودِ مرحلهبهمرحله را بیشازپیش دید و رصد کرد و فهمید که جامعه گامبهگام و موعد به موعد و نوبت به نوبت در اعتراض به حکومت تندتر و صریحتر شده است.
نحوۀ مواجهۀ حکومت با نارضایتی مردم، نقش مهمی در مسیر نارضایتیها و مرحلۀ بعدی رفتار مردم داشته و دارد. آنچه در ایران تجربه شده و میشود معمولاً بیاعتناییِ حکومت و بهمحض احساس خطر، سرکوب بوده و هست که منجر شده و میشود که نارضایتی از مرحلۀ نارضایتی عبور کند و اعتراضات مردمی به منصۀ ظهور برسند. اعتراضاتی که باز نحوۀ مواجهۀ حکومت با آنها نهتنها هر بار امید جامعه را به تغییر و پاسخگویی و چارهجویی و التفاتِ حکومت به حل بحرانها و شنیدنِ صدای مردم، ناامید کرده است بلکه موجب شده است که آگاهی و به تبع آن صراحت مردمِ معترض بیشتر شود. شاید بیراه و نادرست نباشد که دربارۀ تحقق مطالبات معترضان از عبارت «عدم تحقق حتی یک مورد» استفاده کرد که این آینۀ دق، در شکلدهی رفتار معترضان بسیار مؤثر بوده است.
شکل رفتار معترضان که دیگر معترض هم نیستند چون بهواسطۀ همان آگاهی جمعی و جهان مشترک دریافتهاند که ارادهای برای حل معضلات و بحرانها و مشکلات نیست و اگر هم ارادهای هست صرفاً معطوف به سرکوب اعتراضات است، بلی شکل رفتار معترضان طبیعتاً بنا به این دلایل و دلایلی که پیشتر ذکر شد و نیز با مشاهدۀ ادامۀ سیاستها و رویکردهای حکومت، تندتر و صریحتر شده است و خواهد شد. حکومت اگر نخواهد صدای معترضان را بشنود...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 گذر از نارضایتی
🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعهنو:
وقتی سیاستها و برنامههای حکومت، اقشار مختلف مردم را نادیده میگیرد و صرفاً متضمن منافع حکومت است، نارضایتی شکل میگیرد و رشد میکند. شاید مشهودترین نمود این نادیدهگیری در مسائل اقتصادی باشد اما در سالیان اخیر و به خاطر استمرار ناکارآمدیِ حکومت، نادیدهگیریِ مردم و خواست مردم و حقوق مردم در همۀ عرصهها و زمینهها اعم از اجتماعی و فرهنگی و هنری نیز مشهود و ملموس شده است. نادیدهگیری سیاسی نیز جای خود که آبشخور همۀ موارد است.
فارغ از ناکارآمدیِ حکومت، دلیلِ دیگرِ این مشهود و ملموس شدنِ نادیدهگیریها، شکلگیریِ آگاهیِ جمعی و جهان مشترک در افکار عمومی است. به لطف اینترنت و بسترِ شبکههای اجتماعی و رسانههای جمعی، مردم علاوه بر آگاهیِ بیشازپیش از ناکارآمدیِ حکومت، از نادیده گرفتنِ خودشان هم بیشتر آگاه شدهاند و فهمیدهاند که لزوماً ناکارآمدی منشأ مشکلات کشور و ملت نیست بلکه ارادهای روشن و قدرتمند در کار است که نگاه و منافعش با اقشار مختلف مردم نهفقط ناهمخوان و ناسازگار بلکه متضاد است و همین اراده در شکلگیری وضع موجود و ممانعت از تغییر، بیشترین نقش را داشته و دارد.
نادیدهگیریها و آگاهیِ مردم دربارۀ آنها، نارضایتیها را شکل دادهاند و هر چه نادیدهگیریها و آگاهیِ مردم بیشتر شدهاند، اقشار مختلف مردم نیز بیشتر از ناراضی به معترض تبدیل شدهاند. آنچه دربارۀ این روند مشهود است اینکه در سالیان اخیر نمود این اعتراضات مرحلهبهمرحله در رفتار و گفتارِ اقشار مختلفِ معترضان تندتر و صریحتر شده است. با نگاهی به اعتراضات مردم در زمینههای گوناگون، میتوان این نمودِ مرحلهبهمرحله را بیشازپیش دید و رصد کرد و فهمید که جامعه گامبهگام و موعد به موعد و نوبت به نوبت در اعتراض به حکومت تندتر و صریحتر شده است.
نحوۀ مواجهۀ حکومت با نارضایتی مردم، نقش مهمی در مسیر نارضایتیها و مرحلۀ بعدی رفتار مردم داشته و دارد. آنچه در ایران تجربه شده و میشود معمولاً بیاعتناییِ حکومت و بهمحض احساس خطر، سرکوب بوده و هست که منجر شده و میشود که نارضایتی از مرحلۀ نارضایتی عبور کند و اعتراضات مردمی به منصۀ ظهور برسند. اعتراضاتی که باز نحوۀ مواجهۀ حکومت با آنها نهتنها هر بار امید جامعه را به تغییر و پاسخگویی و چارهجویی و التفاتِ حکومت به حل بحرانها و شنیدنِ صدای مردم، ناامید کرده است بلکه موجب شده است که آگاهی و به تبع آن صراحت مردمِ معترض بیشتر شود. شاید بیراه و نادرست نباشد که دربارۀ تحقق مطالبات معترضان از عبارت «عدم تحقق حتی یک مورد» استفاده کرد که این آینۀ دق، در شکلدهی رفتار معترضان بسیار مؤثر بوده است.
شکل رفتار معترضان که دیگر معترض هم نیستند چون بهواسطۀ همان آگاهی جمعی و جهان مشترک دریافتهاند که ارادهای برای حل معضلات و بحرانها و مشکلات نیست و اگر هم ارادهای هست صرفاً معطوف به سرکوب اعتراضات است، بلی شکل رفتار معترضان طبیعتاً بنا به این دلایل و دلایلی که پیشتر ذکر شد و نیز با مشاهدۀ ادامۀ سیاستها و رویکردهای حکومت، تندتر و صریحتر شده است و خواهد شد. حکومت اگر نخواهد صدای معترضان را بشنود...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
گذر از نارضایتی
#الف وقتی سیاستها و برنامههای حکومت، اقشار مختلف مردم را نادیده میگیرد و صرفاً متضمن منافع حکومت است، نارضایتی شکل میگیرد و رشد میکند. شاید مشهودترین نمود این نادیدهگیری در مسائل اقتصادی باشد اما در سالیان اخیر و به خاطر استمرار ناکارآمدیِ حکومت، نادیدهگیریِ…
👍20
#الف
🏷 در اعماق!
🖊 شورای سردبیری:
در سوریه و ایالاتمتحده و ایران اتفاقاتی در حال وقوع است که فارغ از سیاست خارجی، در حال متحول کردن چهرهٔ این کشورها از درون است و آثار بلندمدتی بر اقتصاد و اجتماع این کشورها میگذارد. از تازهترین آنها شروع کنیم:
ترامپ در حال دستکاری سازوکارهای دستگاه دولتی ایالاتمتحده است. آنچه واقعاً میکند، مثل آزاد کردن هرگونه بهرهبرداری از خاک آمریکا (استخراج کن عزیزم، استخراج کن!) یا انحلال وزارت آموزشوپرورش یا حتی تصفیهٔ افبیآی در مسیر فاز جدید سلطهٔ نولیبرالی سرمایه بر ایالاتمتحده است. البته نظریهپردازان امامصادقخواندهٔ ما در جنگ قدرت خود در کشور این اصطلاح را از نظر معنا به گند کشیدهاند اما معنایش در دو کلمه، بازپسگیری حقوق عمومی از جامعه و قانونزدایی برای سرمایهداری در توسعهٔ کمی و کیفی آن است. (کاربردش در توضیح اقتصاد ایران اصلاً بیمورد بوده ولی خب..!) ترامپ مأمور زمانه است که با همین سیاست، مقررات دستوپاگیر استخراج معادن را حذف، نهاد ملی آموزشوپرورش را منحل و در قالب انتقامگیری از دشمنان شخصیاش، نهاد ملی اطلاعاتی را (که نقش مهمی در حفظ دموکراسی ایالاتمتحده داشته) تصفیه و کاملاً آلت دست شاخهٔ نولیبرالی سرمایهداری کند. درحالیکه سر همه گرم خلبازیهای اوست، چنین تحولاتی در حال وقوع است.
در سوریه یک ائتلاف بینالمللی توافق کرد تا توان مشترک خود را برای جارو کردن سوریه از بقایای بعث همراه کند، آن هم با تغییر سریع جایگاه جهانی سوریه (در سیاست و اقتصاد). تغییری آنقدر سریع که در آن برای بسیاری تبدیل فوری آدمکش مسلسل به دوش، به یک دیپلمات حرف حساب بزن پذیرفته بود. الان سوریه بهسرعت در حال تغییر بستر ملی برای جاگیری سرمایهداری جهانی در این نقطه از جهان عرب است. همهٔ اصلاحات این تروریست سابق در همین جهت است. اخراج کارکنان دولت و به نصف رساندن آن، رها کردن مشکل با اسرائیل و چسبیدن سریع به کشورهای سرمایهفرست عرب و ایالاتمتحده، پیوند با ترکیه بهعنوان بازارساز میانمدت روند تحول، در همین راستاست. از یک میلیون و سیصد هزار نفر کارکنان دولت حدود پانصد هزار نفر را با عنوان حقوقبگیر الکی و سفارشی اخراج کردهاند. بخش عمدهٔ اینها کسانیاند که رژیم سابق در جریان سرکوب داخلی از خدمات آنها استفاده کرده و بهعنوان پاداش کارمند دولت شدهاند.
در ایران هم خرابکاریهایی مشابه شده که روزی باید شرشان کنده شود. هنوز در حال ویران کردنیم. سوریه شش ماه است از این مسیر میرود، آمریکا هنوز یک ماه نیست و ایران چهل و چند سال است کج رفته. ترامپ دارد با بیل بقایای نادلخواه سرمایهداری نولیبرال را بیرون میریزد (دستش خیلی باز نیست)، جولانی با بولدوزر مسیر را صاف میکند و در ایران هنوز در حال ریختن آوار روی آواریم و معلوم نیست چه زمانی نوبت پاکسازی کف کشور از ویرانههای پدیدآمده از حکومت میرسد. کاری سخت و بسیار دردآور خواهد بود. همین روزها که برای صدمین بار در حال گفتوگو دربارهٔ شرکت تا ابد زیانده ایران خودرو هستند میتوان آینده را دید. اگر دولت که ظاهراً فقط صاحب ۵درصد از سهم ایران خودروست، مدیریت این شرکت را رها کند و سهامداران بتوانند شجاعترین آدم موجود روی کرهٔ زمین را مدیرعامل ایران خودرو کنند، او غیر از بسیاری کارها، در بدو ورود باید حداقل ۳۸هزار نفر از ۵۵هزار حقوقبگیر این شرکت را بریزد بیرون. ایران خودرو نسبت به سه برابر خودروسازان چینی و حدود پنج برابر خودروسازان کرهای پرسنل دارد که حاصل فساد ساختاری و عمیق کل دستگاه سیاسی کشور است. یک دولت آواربردار واقعی در ایران، مجبور خواهد بود تعداد زیادی از کارکنان خود را بیرون بریزد. حتی مثل ترامپ وزارتخانه منحل کند؛ مثلاً وزارت فرهنگ و ارشاد را که وزارت فساد فرهنگی است بهکلی ببندد و فقط شاخهٔ سیاستگذاری میراث و توریسم آن را نگه دارد، سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی موازی و ناکارآمد در زمینهٔ وظایف اصلی را منحل کند، از هر وزارتخانه فقط رأس سیاستگذاری آن را نگه دارد و راه را برای مشارکت مردم در امور اجتماعی باز کند تا بار دولت سبک شود. بودجهاش (مادر فساد و تورم) کوچک شود و زمینه برای اصلاحات ساختاری فراهم آید. این مسلماً دردآور و شورشخیز خواهد بود.
چرا حکومت ایران چنین اصلاحاتی نمیکند؟ مسلماً برای جلوگیری از سلطهٔ نولیبرالی نیست. هارترین و بیرحمترین نوع سرمایهداری مافیایی در ایران حاکم است و ماهیت غارتی دارد. نگه داشتن تورم در حدود ۵۰درصد، روکش تصاحب داراییهای ملی توسط گروههای مافیایی وابسته به حکومت و از طریق خلق بیضابطهٔ پول و تقسیم آن بین وابستگان است. خود حکومت این کار را میکند. این فرمول از سال ۷۱ یعنی ۳۲ سال پیش در جریان خانوادهٔ رفیقدوست و فاضل خدادا آشکار شد و هرگز در اعماق حکومت رها نشده است...
زیاد شد. دیگر نگوییم!
🆔@jameeno
🏷 در اعماق!
🖊 شورای سردبیری:
در سوریه و ایالاتمتحده و ایران اتفاقاتی در حال وقوع است که فارغ از سیاست خارجی، در حال متحول کردن چهرهٔ این کشورها از درون است و آثار بلندمدتی بر اقتصاد و اجتماع این کشورها میگذارد. از تازهترین آنها شروع کنیم:
ترامپ در حال دستکاری سازوکارهای دستگاه دولتی ایالاتمتحده است. آنچه واقعاً میکند، مثل آزاد کردن هرگونه بهرهبرداری از خاک آمریکا (استخراج کن عزیزم، استخراج کن!) یا انحلال وزارت آموزشوپرورش یا حتی تصفیهٔ افبیآی در مسیر فاز جدید سلطهٔ نولیبرالی سرمایه بر ایالاتمتحده است. البته نظریهپردازان امامصادقخواندهٔ ما در جنگ قدرت خود در کشور این اصطلاح را از نظر معنا به گند کشیدهاند اما معنایش در دو کلمه، بازپسگیری حقوق عمومی از جامعه و قانونزدایی برای سرمایهداری در توسعهٔ کمی و کیفی آن است. (کاربردش در توضیح اقتصاد ایران اصلاً بیمورد بوده ولی خب..!) ترامپ مأمور زمانه است که با همین سیاست، مقررات دستوپاگیر استخراج معادن را حذف، نهاد ملی آموزشوپرورش را منحل و در قالب انتقامگیری از دشمنان شخصیاش، نهاد ملی اطلاعاتی را (که نقش مهمی در حفظ دموکراسی ایالاتمتحده داشته) تصفیه و کاملاً آلت دست شاخهٔ نولیبرالی سرمایهداری کند. درحالیکه سر همه گرم خلبازیهای اوست، چنین تحولاتی در حال وقوع است.
در سوریه یک ائتلاف بینالمللی توافق کرد تا توان مشترک خود را برای جارو کردن سوریه از بقایای بعث همراه کند، آن هم با تغییر سریع جایگاه جهانی سوریه (در سیاست و اقتصاد). تغییری آنقدر سریع که در آن برای بسیاری تبدیل فوری آدمکش مسلسل به دوش، به یک دیپلمات حرف حساب بزن پذیرفته بود. الان سوریه بهسرعت در حال تغییر بستر ملی برای جاگیری سرمایهداری جهانی در این نقطه از جهان عرب است. همهٔ اصلاحات این تروریست سابق در همین جهت است. اخراج کارکنان دولت و به نصف رساندن آن، رها کردن مشکل با اسرائیل و چسبیدن سریع به کشورهای سرمایهفرست عرب و ایالاتمتحده، پیوند با ترکیه بهعنوان بازارساز میانمدت روند تحول، در همین راستاست. از یک میلیون و سیصد هزار نفر کارکنان دولت حدود پانصد هزار نفر را با عنوان حقوقبگیر الکی و سفارشی اخراج کردهاند. بخش عمدهٔ اینها کسانیاند که رژیم سابق در جریان سرکوب داخلی از خدمات آنها استفاده کرده و بهعنوان پاداش کارمند دولت شدهاند.
در ایران هم خرابکاریهایی مشابه شده که روزی باید شرشان کنده شود. هنوز در حال ویران کردنیم. سوریه شش ماه است از این مسیر میرود، آمریکا هنوز یک ماه نیست و ایران چهل و چند سال است کج رفته. ترامپ دارد با بیل بقایای نادلخواه سرمایهداری نولیبرال را بیرون میریزد (دستش خیلی باز نیست)، جولانی با بولدوزر مسیر را صاف میکند و در ایران هنوز در حال ریختن آوار روی آواریم و معلوم نیست چه زمانی نوبت پاکسازی کف کشور از ویرانههای پدیدآمده از حکومت میرسد. کاری سخت و بسیار دردآور خواهد بود. همین روزها که برای صدمین بار در حال گفتوگو دربارهٔ شرکت تا ابد زیانده ایران خودرو هستند میتوان آینده را دید. اگر دولت که ظاهراً فقط صاحب ۵درصد از سهم ایران خودروست، مدیریت این شرکت را رها کند و سهامداران بتوانند شجاعترین آدم موجود روی کرهٔ زمین را مدیرعامل ایران خودرو کنند، او غیر از بسیاری کارها، در بدو ورود باید حداقل ۳۸هزار نفر از ۵۵هزار حقوقبگیر این شرکت را بریزد بیرون. ایران خودرو نسبت به سه برابر خودروسازان چینی و حدود پنج برابر خودروسازان کرهای پرسنل دارد که حاصل فساد ساختاری و عمیق کل دستگاه سیاسی کشور است. یک دولت آواربردار واقعی در ایران، مجبور خواهد بود تعداد زیادی از کارکنان خود را بیرون بریزد. حتی مثل ترامپ وزارتخانه منحل کند؛ مثلاً وزارت فرهنگ و ارشاد را که وزارت فساد فرهنگی است بهکلی ببندد و فقط شاخهٔ سیاستگذاری میراث و توریسم آن را نگه دارد، سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی موازی و ناکارآمد در زمینهٔ وظایف اصلی را منحل کند، از هر وزارتخانه فقط رأس سیاستگذاری آن را نگه دارد و راه را برای مشارکت مردم در امور اجتماعی باز کند تا بار دولت سبک شود. بودجهاش (مادر فساد و تورم) کوچک شود و زمینه برای اصلاحات ساختاری فراهم آید. این مسلماً دردآور و شورشخیز خواهد بود.
چرا حکومت ایران چنین اصلاحاتی نمیکند؟ مسلماً برای جلوگیری از سلطهٔ نولیبرالی نیست. هارترین و بیرحمترین نوع سرمایهداری مافیایی در ایران حاکم است و ماهیت غارتی دارد. نگه داشتن تورم در حدود ۵۰درصد، روکش تصاحب داراییهای ملی توسط گروههای مافیایی وابسته به حکومت و از طریق خلق بیضابطهٔ پول و تقسیم آن بین وابستگان است. خود حکومت این کار را میکند. این فرمول از سال ۷۱ یعنی ۳۲ سال پیش در جریان خانوادهٔ رفیقدوست و فاضل خدادا آشکار شد و هرگز در اعماق حکومت رها نشده است...
زیاد شد. دیگر نگوییم!
🆔@jameeno
👍31😭3❤2👎1
#الف
🏷 عاقبت!
🖊 شورای سردبیری:
همراهانی از ما خواستهاند که با توجه به سخنانی که اخیرا رفته چیزی در مورد اوضاع بگوئیم و در واقع، تحلیلمان را بهروز کنیم. به باور ما آنچه که دو طرف به تازگی خطاب به یکدیگر گفتهاند رویهمرفته «تغییر» شمرده نمیشود و باعث تجدیدنظر در تحلیل نیست.
تنها حرف تازهای که میشود زد این است که توصیه کنیم با توجه به مختصات روانشناختی ترامپ و خطری که همواره در ذات یک شخص نامتعادل پنهان است، ایرانیان و بهویژه مقامات در رجزخوانیهایشان از تمسخر او بپرهیزند. هرچند او فعلا تاکتیکی حرف میزند، ولی بههرحال شخصی نامتعادل است که اگر تحریک شود درخواست تاکتیکی را به تهدید استراتژیک تبدیل میکند.
برای آن گروه از دوستان هم که میخواهند عاقبت را بدانند بازخواندن مطلب نهم دیماه (نوزدهم ژانویه)مان در شب شروع ریاستجمهوری ترامپ (الفِ «دوکلام دربارهی بعد از فردا») را پیشنهاد میکنیم. تا اینجا درست درآمده؛ ولی امیدواریم بقیهاش درست درنیاید.
الفِ «بر بام کوشک» هم به درک موقعیت جاری کمک میکند.
🆔@jameeno
🏷 عاقبت!
🖊 شورای سردبیری:
همراهانی از ما خواستهاند که با توجه به سخنانی که اخیرا رفته چیزی در مورد اوضاع بگوئیم و در واقع، تحلیلمان را بهروز کنیم. به باور ما آنچه که دو طرف به تازگی خطاب به یکدیگر گفتهاند رویهمرفته «تغییر» شمرده نمیشود و باعث تجدیدنظر در تحلیل نیست.
تنها حرف تازهای که میشود زد این است که توصیه کنیم با توجه به مختصات روانشناختی ترامپ و خطری که همواره در ذات یک شخص نامتعادل پنهان است، ایرانیان و بهویژه مقامات در رجزخوانیهایشان از تمسخر او بپرهیزند. هرچند او فعلا تاکتیکی حرف میزند، ولی بههرحال شخصی نامتعادل است که اگر تحریک شود درخواست تاکتیکی را به تهدید استراتژیک تبدیل میکند.
برای آن گروه از دوستان هم که میخواهند عاقبت را بدانند بازخواندن مطلب نهم دیماه (نوزدهم ژانویه)مان در شب شروع ریاستجمهوری ترامپ (الفِ «دوکلام دربارهی بعد از فردا») را پیشنهاد میکنیم. تا اینجا درست درآمده؛ ولی امیدواریم بقیهاش درست درنیاید.
الفِ «بر بام کوشک» هم به درک موقعیت جاری کمک میکند.
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#الف
🏷 دو کلام دربارۀ «بعد از فردا»
🖊 شورای سردبیری:
ترامپ فردا رئیسجمهور ایالاتمتحده میشود. اینها را بهعنوان محتملترین تحولات مسیر پیشِ رو از ما داشته باشید:
- برنامۀ اول ترامپ دربارۀ داخلِ ایالاتمتحده است و تغییراتی که برای ساختار و بودجۀ…
🏷 دو کلام دربارۀ «بعد از فردا»
🖊 شورای سردبیری:
ترامپ فردا رئیسجمهور ایالاتمتحده میشود. اینها را بهعنوان محتملترین تحولات مسیر پیشِ رو از ما داشته باشید:
- برنامۀ اول ترامپ دربارۀ داخلِ ایالاتمتحده است و تغییراتی که برای ساختار و بودجۀ…
👍20❤1👎1
#یادداشت_مهمان
🏷 دربارهی فراموشی یا بیتوجهی به «امر ملی»
🖊 عبدالرحمن حسنیفر | دانشیار فلسفه سیاسی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
مشکل از آنجا آغاز میشود که انگار در بررسیها، داوری ها و ارزیابیها در حوزه عمومی جامعه ایرانی و کنشگری در عرصه اجتماعی یک چیزی کم است؛ چیزی که بهخاطر فقدانش، خوب از بد و باید از نباید کمتر معلوم میشود. این خلا، لزوما به معنای فقدان وجدان عمومی یا احیانا قضاوت کلی در تاریخ نیست بلکه خلا، به چیزی برمیگردد که وجودش در حال و اکنون، یک ضرورت عینی دارد و آن وجود کاربردی و کارآمد نهادها و رویکردهایی که به «امر ملی» بپردازد. ممکن است سوال شود امر ملی به چه معنی است که خلا و فقدان آن، یک مشکل یا حتی یک بحران در حوزه عمومی محسوب میشود؟
امر ملی، یعنی نگاه و رویکردی که به تمامیت و کلیت یک موضوع از منظر منافع و مصالح ملی و عمومی با شیوه درست و بر اساس مستندات لازم و تحلیلهای مناسب میپردازد.
در گذشته تاریخی مثلا در اواخر قاجار به اقدامات محمدتقیخان پسیان در خراسان، شیخ محمد خیابانی در تبریز، جنبش میرزاکوچکخان جنگلی در گیلان و کسانی که به اولتیماتوم روسها توجه نکردند و دولت در تبعید تشکیل دادند صفت ملی میچسباندند به معنی وطندوست و وطنخواه تلقی میشد. بعداً واژه ملی، به معنی «عمومی» تلقی شد. بعدا نیز معنای «دولتی» پیدا کرد.کاری به جریانهای سیاسی ملی یا ملی-مذهبی ندارم که در دورهی پهلوی اول بهخاطر ملی کردن جریان نفت (خارج کردن دست انگلیس از حوزهی نفت ایران) و بعدش، در مقابل پهلوی دوم بهعنوان یک جریان سیاسی رقیب مطرح شد و تحلیل و ارزیابی دیگری طلب میکند اما معنای محوری مفهوم ملی، بر در نظر گرفتن مصالح و منافع عامهس مردم اشاره دارد. حتی زمانی که از «مجلس شورای ملی» اسم بردهمیشد بر این نکته تاکید داشت که «پارلمان»، برایندی از عامهی مردم ایران باید باشد.
نکتهی محوری نوشتار موجود بر این است که یک نگاه و رویکردی که فارغ از جریانات و باندهای سیاسی که محدود هستند، به تحلیل و ارزیابی عملکردها بپردازد، بهنظرمیآید در جامعهی ایرانی نه به صورت نهادی و نه در قالب یک گفتمان مطرح و قدرتمند در حوزه عمومی وجود ندارد؛ چرا که خیلی از موضوعات هست که هیچ گزارش ملی (یعنی روایتی بر مبنای مستندات و تحلیلهای واقعی و نه تحلیلهای باندی و جناحی محدود) از آنها بیرون نمیآید و این شامل موضوعات خاص و عام (هر دو) میشود. مثلاً افرادی از مقامات که پسرانشان به آن سرنوشتهای عجیب دچار شدند و خبرش هم رسانهای شد، ماجرایشان چی بود؟ یا ماجرای فلان مدیر یا بهمان مسئول چی بود؟ یا ماجرای دو خبرنگاری که در ابتدا بهعنوان جاسوس معرفی شدند ولی اخیراً هم بعد از دو سال و اندی آزاد شدند چه بود؟ یا ماجرای سعید امامی و دکتر سیدامامی و سلاطین سکه و و دلار و مسئول دفتر رییس قوهقضائیه چه بود؟ و خیلی از موضوعات دیگر که جنبه جزئی و خاص دارند. اما موضوعاتی که کلی و عام هستند و بهمراتب میتوانند اهمیتشان در حوزه امر ملی، مهم باشند، کم نیستند: مثل ماجرای قرارداد کرسنت، چای دبش، صندوقهایی که پول مردم را هاپولی کردند، یا ماجرای سال ۱۳۸۸ و احمدینژاد بهعنوان رییس دولت، ماجرای عجیب ایرانخودرو و سایپا و خیلی موضوعات عام و کلانی که جای خالی گزارش ملی در آنها به آینه مشهود است، چه بوده است؟
شایان ذکر است که البته فقدان امر ملی صرفاً فقط معطوف به اتفاقات و حوادث نیست بلکه در ارتباط با عملکرد افراد و سازمانها هم هست که عملکرد یک فرد و یک سازمان تا چه حد در راستای امر ملی هست یا نیست که بررسی و تحلیل مناسب در این رابطه نیز مستلزم بهرهگیری از سازوکارها و منطق درست در حوزه عمومی است.
فقدان گزارش ملی یعنی بیتوجهی به امر ملی. اگر امر ملی عمداً یا سهواً مورد غفلت قرار بگیرد جایگاه کارشناسی، تحلیل درست و میزان خدمتگذاری و خیانتها نیز معلوم نخواهد شد. زمانی وطندوستی یا خیانت به میهن، محرز خواهد شد که مصداقهای آن بهنحو دقیق و مستند توسط تیم کارشناسی و متعهد به ملت و میهن معلوم شود. جریانات سیاسی موجود که ذی قدرت و ثروت هستند هر دو بر رویکردهایی تاکید دارند که به نظر، امر ملی در آنها گم است و این اگر بحران نباشد، یک مشکل بزرگ است.
🆔@jameeno
🏷 دربارهی فراموشی یا بیتوجهی به «امر ملی»
🖊 عبدالرحمن حسنیفر | دانشیار فلسفه سیاسی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
مشکل از آنجا آغاز میشود که انگار در بررسیها، داوری ها و ارزیابیها در حوزه عمومی جامعه ایرانی و کنشگری در عرصه اجتماعی یک چیزی کم است؛ چیزی که بهخاطر فقدانش، خوب از بد و باید از نباید کمتر معلوم میشود. این خلا، لزوما به معنای فقدان وجدان عمومی یا احیانا قضاوت کلی در تاریخ نیست بلکه خلا، به چیزی برمیگردد که وجودش در حال و اکنون، یک ضرورت عینی دارد و آن وجود کاربردی و کارآمد نهادها و رویکردهایی که به «امر ملی» بپردازد. ممکن است سوال شود امر ملی به چه معنی است که خلا و فقدان آن، یک مشکل یا حتی یک بحران در حوزه عمومی محسوب میشود؟
امر ملی، یعنی نگاه و رویکردی که به تمامیت و کلیت یک موضوع از منظر منافع و مصالح ملی و عمومی با شیوه درست و بر اساس مستندات لازم و تحلیلهای مناسب میپردازد.
در گذشته تاریخی مثلا در اواخر قاجار به اقدامات محمدتقیخان پسیان در خراسان، شیخ محمد خیابانی در تبریز، جنبش میرزاکوچکخان جنگلی در گیلان و کسانی که به اولتیماتوم روسها توجه نکردند و دولت در تبعید تشکیل دادند صفت ملی میچسباندند به معنی وطندوست و وطنخواه تلقی میشد. بعداً واژه ملی، به معنی «عمومی» تلقی شد. بعدا نیز معنای «دولتی» پیدا کرد.کاری به جریانهای سیاسی ملی یا ملی-مذهبی ندارم که در دورهی پهلوی اول بهخاطر ملی کردن جریان نفت (خارج کردن دست انگلیس از حوزهی نفت ایران) و بعدش، در مقابل پهلوی دوم بهعنوان یک جریان سیاسی رقیب مطرح شد و تحلیل و ارزیابی دیگری طلب میکند اما معنای محوری مفهوم ملی، بر در نظر گرفتن مصالح و منافع عامهس مردم اشاره دارد. حتی زمانی که از «مجلس شورای ملی» اسم بردهمیشد بر این نکته تاکید داشت که «پارلمان»، برایندی از عامهی مردم ایران باید باشد.
نکتهی محوری نوشتار موجود بر این است که یک نگاه و رویکردی که فارغ از جریانات و باندهای سیاسی که محدود هستند، به تحلیل و ارزیابی عملکردها بپردازد، بهنظرمیآید در جامعهی ایرانی نه به صورت نهادی و نه در قالب یک گفتمان مطرح و قدرتمند در حوزه عمومی وجود ندارد؛ چرا که خیلی از موضوعات هست که هیچ گزارش ملی (یعنی روایتی بر مبنای مستندات و تحلیلهای واقعی و نه تحلیلهای باندی و جناحی محدود) از آنها بیرون نمیآید و این شامل موضوعات خاص و عام (هر دو) میشود. مثلاً افرادی از مقامات که پسرانشان به آن سرنوشتهای عجیب دچار شدند و خبرش هم رسانهای شد، ماجرایشان چی بود؟ یا ماجرای فلان مدیر یا بهمان مسئول چی بود؟ یا ماجرای دو خبرنگاری که در ابتدا بهعنوان جاسوس معرفی شدند ولی اخیراً هم بعد از دو سال و اندی آزاد شدند چه بود؟ یا ماجرای سعید امامی و دکتر سیدامامی و سلاطین سکه و و دلار و مسئول دفتر رییس قوهقضائیه چه بود؟ و خیلی از موضوعات دیگر که جنبه جزئی و خاص دارند. اما موضوعاتی که کلی و عام هستند و بهمراتب میتوانند اهمیتشان در حوزه امر ملی، مهم باشند، کم نیستند: مثل ماجرای قرارداد کرسنت، چای دبش، صندوقهایی که پول مردم را هاپولی کردند، یا ماجرای سال ۱۳۸۸ و احمدینژاد بهعنوان رییس دولت، ماجرای عجیب ایرانخودرو و سایپا و خیلی موضوعات عام و کلانی که جای خالی گزارش ملی در آنها به آینه مشهود است، چه بوده است؟
شایان ذکر است که البته فقدان امر ملی صرفاً فقط معطوف به اتفاقات و حوادث نیست بلکه در ارتباط با عملکرد افراد و سازمانها هم هست که عملکرد یک فرد و یک سازمان تا چه حد در راستای امر ملی هست یا نیست که بررسی و تحلیل مناسب در این رابطه نیز مستلزم بهرهگیری از سازوکارها و منطق درست در حوزه عمومی است.
فقدان گزارش ملی یعنی بیتوجهی به امر ملی. اگر امر ملی عمداً یا سهواً مورد غفلت قرار بگیرد جایگاه کارشناسی، تحلیل درست و میزان خدمتگذاری و خیانتها نیز معلوم نخواهد شد. زمانی وطندوستی یا خیانت به میهن، محرز خواهد شد که مصداقهای آن بهنحو دقیق و مستند توسط تیم کارشناسی و متعهد به ملت و میهن معلوم شود. جریانات سیاسی موجود که ذی قدرت و ثروت هستند هر دو بر رویکردهایی تاکید دارند که به نظر، امر ملی در آنها گم است و این اگر بحران نباشد، یک مشکل بزرگ است.
🆔@jameeno
👍19❤2🤔1
#الف
🏷 امضا!
🖊 شورای سردبیری:
تاریخ جنگ جهانی دوم، دو تصویر بسیار نمادین دارد. اولی مربوط به آغاز جنگ است. برگرداندن یک واگن راهآهن به محل اولیه در جنگل کومپین فرانسه، که دیپلماتها و ژنرالهای آلمانی اسناد تسلیم در پایان جنگ جهانی اول را در آن امضا کرده بودند. هیتلر میخواست سند تسلیم متفقین در آن امضا شود و بعد آن را منفجر کند ولی فقط توانست در آخرین روزهای جنگ آن را منفجر کند. تصویر دوم بر عرشهٔ یک ناو آمریکایی و در پایان جنگ است. نمایندهٔ پادشاهی ژاپن، سند تسلیم ژاپن را امضا میکند درحالیکه ژنرال آمریکایی بالای سرش ایستاده است. توضیح هر دو تصویر میتواند این باشد که اشتباهات استراتژیک، نتایج استراتژیک شوم به بار میآورد! آلمان میتوانست آن شکست را فراموش و به طریق دیگری جبران کند، اما نفرت سبب شد یک بار دیگر شکست بخورد و نابود شود.
در دههٔ شصتِ قرن پیشین، قدرتمندترین کشور جهان هم یک اشتباه استراتژیک کرد. فکر کرد اگر جای فرانسهٔ شکستخورده را در حفظ ویتنام بگیرد توان کافی برای حفظ آن تکه از خاک آسیا را در جریان کشمکش با کمونیزم جهانی دارد. اشتباه استراتژیکی بود که تاکتیکهای غلط از دل آن درمیآمد و به شکست استراتژیک بزرگی نیز منجر میشد. استراتژی اشتباه، شکست استراتژیک به بار میآورد.
این یکی از داوریهای اشتباه آدمی دربارهٔ نفع و زیان رفتارهایش است که میتوان اشتباه استراتژیک کرد و شکست استراتژیک نخورد. نامتناسب طلب کردن عمل و نتیجهٔ عمل، توسط آدمها و بهویژه سیاستمداران -که کارهایشان نتایج عمومی دارد- بسیار رخ میدهد هرچند آنها غالباً نتایج محتوم سياستهای خود را نامتناسب و ناعادلانه مییابند، اما نمیتوان در برابر خطاهای استراتژیک، انتظار پیامدهای استراتژیک وحشتناک نداشت.
مثال بزنیم. حاصل خطای تاکتیکی اسیر گرفتن ملوانان انگلیسی، هزینهٔ تاکتیکیِ تن دادن به اولتیمانوم بلر و قالیچه زدن زیر بغل ملوانان و رها کردنشان بود. خطای تاکتیکی معمولاً هزینهای بهاندازهٔ خودش و قابلتحمل به بار میآورد. اما خطای استراتژیک هزینههای منفی استراتژیک دارد که معمولاً بالا هستند. سرمایهگذاری روی خصومت پایانناپذیر (ملغمهٔ ایدئولوژی آخرالزمانی و تاکتیک قربانینمایی) با یک قدرت جهانی توسط حکومت ایران یک استراتژی خوشخیالانهٔ بقا بود که هنوز هم کار میکند، اما عواقب استراتژیک منفی آن (درگیرماندگی تضعیفکننده غیرقابل ختم) کاملاً آشکار شده است. این نوع استراتژیها معمولاً عواقب مرگباری دارند. بهترین مثال تاریخی آن جمهوری آلمان بعد از جنگ جهانی اول است؛ آمیزهای از خشم ناشی از احساس ستمدیدگی، جستجوی اشتباهآمیز علت شکست و این برداشت که جبران آن فقط از طریق زور و میلیتاریسم ممکن است، موجد ایدئولوژی نازیسم بود و انحراف آلمان از آنجا شروع شد. بین سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ همهٔ توان اقتصادی آلمان صرف میلیتاریزه کردن اقتصاد و تخریب ذهن مردم آلمان از طریق تزریق نفرت شد. اشتباه استراتژیک بزرگی بود که میوهاش جنگ جهانی دوم شد و اشتباه استراتژیک، ننایج استراتژیک به بار می آورد. آلمان له و دوپاره شد.
اشتباه بنیادین و استراتژیک نظامِ فعلی ما ریشهٔ چنددهساله دارد و زخم کهنهٔ قانقاریا زدهای است. نمودهای عمدهٔ آن در تعریف استراتژی امنیت ملی، نامتعادلی توسعهٔ اقتصادی با بسط میلیتاریستیک و فلج دیپلماتیک بوده است. تصویری که اکنون پیش رو داریم، آستانهٔ ظهور نتیجهٔ نهایی، یعنی شکست استراتژیک ناشی از همان اشتباه است و نمیشود کاریش کرد!
حالا مسئله و پرسش این روزها و در ذهن این و آن چنین شده است که کدام عامل سبب گام آخرِ فروریزشِ سیستم خواهد شد؟ یک جنگ با بیرون و یا یک رویارویی در درون؟...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 امضا!
🖊 شورای سردبیری:
تاریخ جنگ جهانی دوم، دو تصویر بسیار نمادین دارد. اولی مربوط به آغاز جنگ است. برگرداندن یک واگن راهآهن به محل اولیه در جنگل کومپین فرانسه، که دیپلماتها و ژنرالهای آلمانی اسناد تسلیم در پایان جنگ جهانی اول را در آن امضا کرده بودند. هیتلر میخواست سند تسلیم متفقین در آن امضا شود و بعد آن را منفجر کند ولی فقط توانست در آخرین روزهای جنگ آن را منفجر کند. تصویر دوم بر عرشهٔ یک ناو آمریکایی و در پایان جنگ است. نمایندهٔ پادشاهی ژاپن، سند تسلیم ژاپن را امضا میکند درحالیکه ژنرال آمریکایی بالای سرش ایستاده است. توضیح هر دو تصویر میتواند این باشد که اشتباهات استراتژیک، نتایج استراتژیک شوم به بار میآورد! آلمان میتوانست آن شکست را فراموش و به طریق دیگری جبران کند، اما نفرت سبب شد یک بار دیگر شکست بخورد و نابود شود.
در دههٔ شصتِ قرن پیشین، قدرتمندترین کشور جهان هم یک اشتباه استراتژیک کرد. فکر کرد اگر جای فرانسهٔ شکستخورده را در حفظ ویتنام بگیرد توان کافی برای حفظ آن تکه از خاک آسیا را در جریان کشمکش با کمونیزم جهانی دارد. اشتباه استراتژیکی بود که تاکتیکهای غلط از دل آن درمیآمد و به شکست استراتژیک بزرگی نیز منجر میشد. استراتژی اشتباه، شکست استراتژیک به بار میآورد.
این یکی از داوریهای اشتباه آدمی دربارهٔ نفع و زیان رفتارهایش است که میتوان اشتباه استراتژیک کرد و شکست استراتژیک نخورد. نامتناسب طلب کردن عمل و نتیجهٔ عمل، توسط آدمها و بهویژه سیاستمداران -که کارهایشان نتایج عمومی دارد- بسیار رخ میدهد هرچند آنها غالباً نتایج محتوم سياستهای خود را نامتناسب و ناعادلانه مییابند، اما نمیتوان در برابر خطاهای استراتژیک، انتظار پیامدهای استراتژیک وحشتناک نداشت.
مثال بزنیم. حاصل خطای تاکتیکی اسیر گرفتن ملوانان انگلیسی، هزینهٔ تاکتیکیِ تن دادن به اولتیمانوم بلر و قالیچه زدن زیر بغل ملوانان و رها کردنشان بود. خطای تاکتیکی معمولاً هزینهای بهاندازهٔ خودش و قابلتحمل به بار میآورد. اما خطای استراتژیک هزینههای منفی استراتژیک دارد که معمولاً بالا هستند. سرمایهگذاری روی خصومت پایانناپذیر (ملغمهٔ ایدئولوژی آخرالزمانی و تاکتیک قربانینمایی) با یک قدرت جهانی توسط حکومت ایران یک استراتژی خوشخیالانهٔ بقا بود که هنوز هم کار میکند، اما عواقب استراتژیک منفی آن (درگیرماندگی تضعیفکننده غیرقابل ختم) کاملاً آشکار شده است. این نوع استراتژیها معمولاً عواقب مرگباری دارند. بهترین مثال تاریخی آن جمهوری آلمان بعد از جنگ جهانی اول است؛ آمیزهای از خشم ناشی از احساس ستمدیدگی، جستجوی اشتباهآمیز علت شکست و این برداشت که جبران آن فقط از طریق زور و میلیتاریسم ممکن است، موجد ایدئولوژی نازیسم بود و انحراف آلمان از آنجا شروع شد. بین سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ همهٔ توان اقتصادی آلمان صرف میلیتاریزه کردن اقتصاد و تخریب ذهن مردم آلمان از طریق تزریق نفرت شد. اشتباه استراتژیک بزرگی بود که میوهاش جنگ جهانی دوم شد و اشتباه استراتژیک، ننایج استراتژیک به بار می آورد. آلمان له و دوپاره شد.
اشتباه بنیادین و استراتژیک نظامِ فعلی ما ریشهٔ چنددهساله دارد و زخم کهنهٔ قانقاریا زدهای است. نمودهای عمدهٔ آن در تعریف استراتژی امنیت ملی، نامتعادلی توسعهٔ اقتصادی با بسط میلیتاریستیک و فلج دیپلماتیک بوده است. تصویری که اکنون پیش رو داریم، آستانهٔ ظهور نتیجهٔ نهایی، یعنی شکست استراتژیک ناشی از همان اشتباه است و نمیشود کاریش کرد!
حالا مسئله و پرسش این روزها و در ذهن این و آن چنین شده است که کدام عامل سبب گام آخرِ فروریزشِ سیستم خواهد شد؟ یک جنگ با بیرون و یا یک رویارویی در درون؟...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
امضا!
#الف تاریخ جنگ جهانی دوم، دو تصویر بسیار نمادین دارد. اولی مربوط به آغاز جنگ است. برگرداندن یک واگن راهآهن به محل اولیه در جنگل کومپین فرانسه، که دیپلماتها و ژنرالهای آلمانی اسناد تسلیم در پایان جنگ جهانی اول را در آن امضا کرده بودند. هیتلر میخواست سند…
👍21❤1
#الف
🏷 سه شرط!
🖊 تحریریه جامعهنو:
اگر روزی در این کشور ریزش برج در تهران پانصد نفر تلفات داد و سیل سیستان را برد، زلزله قزوین را با خاک یکسانکرد و ده کارگر در اهواز و اصفهان خود را دار زدند اما شب در اخبار تلویزیون سران کشور پس از اعلام سهروز عزای عمومی سخنرانی نهی از مذاکره با فلان کشور و تهدید دشمنان زبون کردند و اخبار با نمایش یکاسلحه تازه و ساخت سانتریفوژ با هوشمصنوعی و تولید بزغالهی مصنوعی با هوش کهکشانی و کافیبودن ذخایر کشور و افتتاح صدوپنجاه پروژه و... پر شد، حیرتنکنید. دستفرمان مسلط حکومت چنین است: صاحب کشور است، به سلیقه خودش آن را ادارهمیکند و اینکه کدام مسئله مهم و کدام بیاهمیت است بسته به تشخیص اوست. براساس ظرفیت خود رفتار میکند. برای آنکه بدانید ظرفیت حکومت برای ادارهی کشور با وجود استفاده از هوشمصنوعی و هوشفضایی و دانشمندان مؤمن که همهی دستگاههای تاریخ بشر را به هزینهی کمتر ساخته و یا از نو اختراع کردهاند چقدر است، بریدهای از الفِ «بحران دستمزد» را از 12 اسفند 1397 دربارهی حداکثر انتظاراتی که میتوان از این حکومت داشت میآوریم. آنجا گفتهبودیم هر خبطی میخواهید بکنید، اما سهامکان حداقلی را از این ملت ثروتمندِ فلکزده نگیرید. آنمطلب چنین بود:
امیدواریم این دستفرمان به طریق کمهزینهای عوضشود و فرمان بدون شکستن بچرخد.
🆔@jameeno
🏷 سه شرط!
🖊 تحریریه جامعهنو:
اگر روزی در این کشور ریزش برج در تهران پانصد نفر تلفات داد و سیل سیستان را برد، زلزله قزوین را با خاک یکسانکرد و ده کارگر در اهواز و اصفهان خود را دار زدند اما شب در اخبار تلویزیون سران کشور پس از اعلام سهروز عزای عمومی سخنرانی نهی از مذاکره با فلان کشور و تهدید دشمنان زبون کردند و اخبار با نمایش یکاسلحه تازه و ساخت سانتریفوژ با هوشمصنوعی و تولید بزغالهی مصنوعی با هوش کهکشانی و کافیبودن ذخایر کشور و افتتاح صدوپنجاه پروژه و... پر شد، حیرتنکنید. دستفرمان مسلط حکومت چنین است: صاحب کشور است، به سلیقه خودش آن را ادارهمیکند و اینکه کدام مسئله مهم و کدام بیاهمیت است بسته به تشخیص اوست. براساس ظرفیت خود رفتار میکند. برای آنکه بدانید ظرفیت حکومت برای ادارهی کشور با وجود استفاده از هوشمصنوعی و هوشفضایی و دانشمندان مؤمن که همهی دستگاههای تاریخ بشر را به هزینهی کمتر ساخته و یا از نو اختراع کردهاند چقدر است، بریدهای از الفِ «بحران دستمزد» را از 12 اسفند 1397 دربارهی حداکثر انتظاراتی که میتوان از این حکومت داشت میآوریم. آنجا گفتهبودیم هر خبطی میخواهید بکنید، اما سهامکان حداقلی را از این ملت ثروتمندِ فلکزده نگیرید. آنمطلب چنین بود:
...ما راهحلی را به میان میآوریم که آن را از آینده آوردهایم! از پیشبینی نتایج سیاستهایی که حکومت در داخل و خارج بر همه تحمیل میکند. وضعیت هنوز فاجعهبار نیست اما بحران در افق آن دیدهمیشود: ناتوانی در تنظیم رابطه با جهان خارج همراه با فشار کمرشکن گردنهگیران بینالمللی، ناکارایی در تصمیمسازیهای کلان اقتصادی منجر به قفلشدن اقتصاد، فساد گسترده در دستگاههای حکومتی و کاهش ظرفیتهای اقتصاد در اثر کاهش فروش نفت و بههمخوردن سازوکار قیمتها. هیچکدام از این گرفتاریها رو به کاهش نیستند و رفتار نهادهای حکومتی در مسیر وخیمتر کردن آنهاست (مثل تعلل مجمع تشخیصمصلحت دربارهی لوایح مرتبط با مبادلات خارجی و اصرار همه به سیاستهای اشتباه ارزی). نتیجهی این وضعیت افزایش تورم، گسترش فقر و تضعیف بنیهی اقتصاد است. نتیجهی نهایی هم برگشت ملی به وضعیتی پیشاتوسعه است که فقر عمومی مشخصهی اصلی آن است. پیشنهاد ما آمادگی لاجرم برای عبور از چنین وضعیتی است. دولت باید خود را آماده انجام مکفی سهوظیفه کند: تضمین آنکه آموزش و تحصیل تعطیلنشود، اطمینانیابی از اینکه حداقلی از خدمات بهداشتی و درمانی در اختیار همه باشد و تضمین فراهمسازی حد کافی کالری در روز برای همه. این پیشنهاد البته عدهای را حیرتزده، برخی را عصبانی و گروهی را پرسشگر میکند که «چرا؟»؛ چرا به جای این پیشنهادها نمیگویید از مقدار فساد، اختلاس و بذل و بخششهای خارجی کمکنند؟ چرا دنبال کاهش حیف و میل و ریختوپاش آقازادهها نباشیم؟ چرا...حالا به جای آنکه بگوییم ما از قبل گفتهبودیم که چه چیزی در انتظار شماست، باید این را بگوییم که دیگر میباید مطمئن شد آن انتظارات حداقلی هم که گفتهبودیم بیش از ظرفیتهای دستفرمان مسلط بوده و امکان برآوردن و یا جلوگیری از بدتر شدن نیز دیگر وجود ندارد! حتی آن سهشرط حیاتی و ابتدایی هم محقق نشد و بعید هم است هر نوع مطالبه و حق دیگر مردم این کشور برآوردهبشود. میباید نگران گذار این دستفرمان از پیچ تند جانشینی هم بود.
امیدواریم این دستفرمان به طریق کمهزینهای عوضشود و فرمان بدون شکستن بچرخد.
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#الف
♦️بحران دستمزد
▫️شورای سردبیری: کشمکش تندخویانه اخیر برسر اضافه حقوق کارمندان بین مجلس و سازمان برنامه و بودجه را جامعه نو یکماه پیش در برنامه رادیویی خود مطرح کرده بود: گفتیم مصیبت تورمی امسال را که از دیماه پارسال مثل بهمن بر سر همه فروافتاد، در…
♦️بحران دستمزد
▫️شورای سردبیری: کشمکش تندخویانه اخیر برسر اضافه حقوق کارمندان بین مجلس و سازمان برنامه و بودجه را جامعه نو یکماه پیش در برنامه رادیویی خود مطرح کرده بود: گفتیم مصیبت تورمی امسال را که از دیماه پارسال مثل بهمن بر سر همه فروافتاد، در…
👍23❤2👏2