جامعه نو
4.93K subscribers
989 photos
33 videos
17 files
770 links
رسانه روزنامه‌نگاران مستقل

تماس با ما: @jameeno_pr
Download Telegram
#گفتگو

روایت عضو شورای سردبیری روزنامه‌ی جامعه‌فردا از روزنامه‌نگاری در دی96:

🏷 انعکاس اعتراض ضدحکومت عبور از خط قرمز است؛ ما این خطر را کردیم

* شورش دی96 بُعدی کنایی به سرنوشت روزنامه‌ی «جامعه‌فردا» داد. روزنامه‌ای که با گفتمان «صلح دوفاکتوی ملی» آغاز کرده بود، قربانی جنگ دوفاکتوی غیرملی شد! چرا انتشار «جامعه‌فردا» در آن‌مقطع متوقف شد؟
باور غالب میان اعضای تحریریه این بود که مدیریتی که تا روز آخر جای کم‌کردن از فشارِ روی تحریریه خودش را با آن طرف کرده‌بود، عاقبت زد زیر میز و ما هم نجابت به‌خرج‌دادیم، فقط کُتمان را برداشتیم و رفتیم. ولی بعد، از گوشه‌وکنار در گوشمان پچ‌پچ‌کردند که «توقیف نرم» شدید و سر آخر مصاحبه‌ی مدیرمسئول را دیدیم که درحالی‌که روزنامه حتی در اغلب شهرها و برخی مناطق تهران هم توزیع نمی‌شد و استعداد جذب آگهی‌اش افزایشی نداشت، ناکامی را در «گیشه» دلیل تعطیل‌کردن روزنامه اعلام کرده‌بود. بالاخره دلیل چه بود؟
در مورد توقف انتشار البته چیزهایی وضوح دارد. هیچ آدم عاقلی در چنان لحظه‌ای انتشار روزنامه‌ی خود را متوقف‌نمی‌کند. آن زمان، یعنی در اوج جنبش اجتماعی دی‌ماه96، جامعه‌فردا تنها روزنامه‌ی جدی عرصه بود و شاخک‌های امنیتی را به‌شدت حساس‌کرده‌بود. برآورد شورای سردبیری این بود که از جنبه‌ی منافع صاحب‌امتیازْ انتشار روزنامه می‌بایست متوقف می‌شد تا امتیازش حفظ‌شود. برای توقف ناگهانی انتشار یک روزنامه هم بهترین بهانه ناتوانی در ادامه‌ی پرداخت صورت‌حساب‌هاست. مسئله‌ی اصلی، البته چیز دیگری بود.


* پس مسئله «ناکامی در گیشه» نبود!
بله. رفت‌وآمد ما به نهادهای ناظر بر امنیت از همان روز دوم شروع‌شد. مدیرمسئول را فراخواندند و پرسیدند «برای چه با این تیم کار می‌کنی؟!» پس از آن هم این احضارها ادامه‌پیداکرد و البته صاحب‌امتیاز پایمردی می‌کرد و در رفتارش ترسی از احضار نشان‌نمی‌داد.
در نقطه‌ی اوج جنبش سراسری دی96 لحظه‌ی انتخاب فرارسید. صاحب‌امتیاز تلفن‌کرد که دیگر نمی‌تواند هزینه‌ها را بدهد؛ آن هم درحالی‌که دو روز پیش از آن توانسته‌بودیم از یکی از دوستان اصلاح‌طلب در بخش‌خصوصی موافقت برای پرداخت هزینه‌ی چاپ و کاغد بگیریم و خیال صاحب‌امتیاز را برای بیش از نیمی از هزینه‌هایش راحت‌کنیم.
ولی شورای سردبیری با درک علت اصلی این تصمیم کار را متوقف‌کرد؛ واضح‌بود علت واقعی این است که به او تلفن‌کرده و یا احضارش‌کرده‌بودند که یا «متوقف می‌کنی و امتیاز انتشار را حفظ‌می‌کنی و یا حکم توقیف را برایتان می‌فرستیم». این پدیده را ما قبلا بسیار دیده‌بودیم. مخترعش هم قاضی مرتضوی بود. برای ساعت 8 صبح احضارمی‌کرد، می‌گفت «تحت‌فشارم که روزنامه را توقیف‌کنم و تو را به زندان بفرستم، پیشنهادم این است که خودت فعلا متوقف‌کنی تا بعد دوباره شروع‌کنی» و یک‌لنگه‌پا نگه‌می‌داشت تا شخص خسته‌شود. هشت‌بار تجربه‌ی شهیدشدن روزنامه را به‌خاطر تن‌ندادن به این فریب داشتیم؛ دوستان ما هیچ‌وقت زیر بار نرفته‌بودند و او در پایان وقت اداری مدیرمسئول را مرخص و حکمِ توقیفِ آماده را هم به دفتر روزنامه فکس‌می‌کرد.
درباره‌ی جامعه‌فردا البته ما تصمیم‌گرفتیم علتی را که مدیرمسئول اعلام‌کرد بپذیریم، متوقف‌کنیم و به رویش نیاوریم؛ چون حق او بود که چنین تصمیمی بگیرد و این ویژگی و عرف ناشی از ماهیت کار ماست. صاحب‌امتیازْ یک روزنامه‌ی شهرستانی را که حاصل زحمات سال‌های دراز خود و خانواده‌اش بود سراسری کرده‌بود و حق داشت آن را حفظ‌کند و به بادندهد. تجربه‌ی کار روزنامه سراسری و ملی را نداشت؛ هرچند پیش از انتشار دوبار به او هشدار دادیم که زمین تهران، زمین شهرستان نیست و مسیر روزنامه‌ی جدی سراسری پر از مین است.


* در دوره‌ی انتشار روزنامه، جز پرداختن به اعتراضات در اواخر کار روزنامه، دیگر چه موضوعاتی منجر به تذکر و احضار شدند؟
دو مورد نصیحت کلی کرده‌بودند. در یک مورد گفته‌بودند مطلب اول شما احساس مخالفت با برنامه‌ی موشکی را پدید می‌آورد (دقیقا با همین عبارت) و مواظب باشید. مجبورمان کردند توضیح‌دهیم قصد بدی نداشته‌ایم. بعد به‌خاطر مطرح‌شدن رابطه‌ی میدان و دیپلماسی و طرح نادرستی ورود نظامیان به عرصه‌ی دیپلماتیک بود. در آن دوران هنوز کشمکش میدان و دیپلماسی در حد ظریف-سلیمانی رو نشده و طرح آن جرم و گناه تلقی نشده‌بود. کارشناس‌های اطلاعات هم نصیحت به مطرح‌نکردنش کرده‌بودند. یک مورد هم مربوط می‌شد به یک افشاگری درباره‌ی یک معامله‌ی خارجی: اسم رشوه‌بگیران از معامله را برده‌بودیم و جالب آن‌که آن‌ها هم شکایت به اداره‌ی اطلاعات برده‌بودند! در حد گوش‌کشیدن برخوردکردند.


- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍191
#یادداشت_مهمان

🏷 خوانش تمرکزگرا از قانون اساسی و «ناترازی» در استراتژی ملی کشور

🖊 امیرحسین علینقی | تحلیل‌گر حقوق اساسی
دکتر مسعود نیلی در یادداشتی تحت عنوان «خطر سرمازدگی حکمرانان» که در کانال تلگرامی ایشان منتشر شده، از نگراني‌هایش نسبت آينده ایران گفته است. مطالعه چندباره یادداشت ایشان، که گویای گذار از «نگرانی» به «بحران» است، ضروری است. در این یادداشت اما، سعی می‌کنم تا با تمرکز بر جمع‌بندی ایشان، به بخش ناگفته‌ای از این وضعیت بحرانی بپردازم. گذار از این بحران، نیازمند تمرکز بر متغیرهای موثر است تا امکان گذار دیرپا از شرایط بحرانی جاری میسر باشد.

اگر چه این توافق عمومی با دکتر نیلی وجود دارد که در شرایط جاری، استراتژی کلان کشور (شامل توجه هم‌زمان به تمامی زیربخش‌های این استراتژی) در هیچ مرکز و مرجعی تصدی نمی‌شود؛ با این حال، این قضاوت ایشان که «نظام سازمانی حکمرانی در کشور ما به‌گونه‌ای است که مرکز و نهادی برای بررسی یکجای همۀ این مسائل در آن پیش‌بینی نشده است.»، را می‌توان مورد بررسی قرار داد.

به واقع، ساختار رسمی و حقوقی ایران، به مانند بسیاری دیگر از کشورهای عالم، بر مبنای توزیع قدرت میان برخی مقام‌ها و نهادها پایه‌ریزی شده است و به مانند همان کشورها، می‌توان انتظار داشت که رویکردهای «بخشی»، در نهایت، در مراجعی فرابخشی مانند رهبری، ریاست جمهوری، هیات وزیران و پارلمان، به دیدگاههایی «ملی» ترجمه شوند. به بیان دیگر، از این مراجع انتظار می‌رود تا گفتمان حاکم بر زبان و گفتار و رفتارشان، گفتمانی ملی و غیربخشی باشد.

در توزیع قدرت در ساختار حقوق اساسی ایران، اگر چه، مناسب‌تر بود تا به جای توزیع قدرت بر اساس برش امنیتی (اصل۱۱۰)/غیرامنیتی از برش دیگری در درون قوه مجریه کشور استفاده می‌شد(1)، اما به نظر می‌رسد که وفاداری به همین الگوی تقسیم قدرت نیز می‌توانست، و می‌تواند، کارایی به مراتب بهتری از شرایط جاری داشته باشد. شوربختانه این شیوه تقسیم قدرت، به عللی، عملاً باعث شده است تا سایش‌های ناشی از رقابت میان مقام‌ها و نهادهای حاکم، که بخشی از واقعیت سیاست، از جمله در نظام‌های دموکراتیک است، تبدیل به منازعه‌ای میان «امنیت» و «توسعه» شود. آشکار است که انرژی نهفته در گفتمان امنیت، قوی‌تر از توسعه‌ای است که هیچگاه «نقد» نبوده است. مضاف بر اینکه، در طول سال‌ها نیز تلاش شده است تا با وام گرفتن از دین و مذهب، ستون‌های این گفتمان امنیتیِ بخشی، تقویت شود. به هر رو، برای حاکم شدن رویکرد فراگیر و غیربخشی به استراتژی ملی کشور، نیازمند نهاد و مقام جدیدی نیستیم؛ تنها کافی است که مقام‌ها و نهادهای فرابخشی، در چارچوب ماهیت فرابخشی خود عمل کنند. مضاف بر اینکه، هیچ تضمینی وجود ندارد، تا هر نهاد و مقام جدید نیز، خود، به بخشی از چرخه معیوبِ بخشی‌نگری تبدیل نشود. لذا، به نظر می‌رسد که راهبرد لازم برای گذار از این وضعیت، نه ایجاد مراکز و نهادهای جدید، بلکه تلاش جهت تغییر نگاه بخشی مراجع یاد شده است.

در عمل و برخلاف انتظار، استراتژی ملی ایران (که پس از هر انتخابات می‌باید در تعامل میان قوه مجریه و پارلمان و از مجرای انتخاب رئیس‌جمهور و رای اعتماد به وزیرانی با برنامه‌ها و اهداف مشخص، تعیین و اجرا گردد) به استراتژی امنیتی تقلیل یافته و با تضعیف پارلمان (از طریق تشکیل نهادهای قانون‌گذار جدید و توسعه اختیارات شورای عالی امنیت ملی که همگی با پس‌زمینه رویکرد امنیتی فعالیت می‌کنند) و قوه مجریه (مداخله در انتخاب وزیران و امور اجرایی کشور و همچنین مداخله نظامیان در بسیاری از امور مدنی)، نگاه فراگیر مدیریتی کشور از پارلمان و قوه مجریه منفک شده و امر توسعه در کشور، عملاً، به محاق رفته است. جدای از نشانه‌های بسیار، تنها یک مثال دم‌دستی و ساده، عمق به اغما رفتن روند توسعه در کشور را عیان می‌کند؛ آنجا که برای سال‌ها از منابع محدود صندوق «توسعه» کشور، ارقام خیره‌کننده‌ای در اختیار نظامیان و ساختار «غیرتوسعه‌ای» حکمرانی قرار گرفته است...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍101👎1🙏1
‌نشر نی برگزار می‌کند:
خوانش انتقادی شاهنامهٔ فردوسی
دکتر محمد دهقانی
حضوری و آنلاین

زمان: سه‌شنبه‌ها، ساعت ۱۷:۳۰ تا ۱۹:۳۰
مدت دوره: ۸ جلسه
شروع دوره: ۲ بهمن‌ماه
مهلت ثبت نام: تا ۲۹ دی‌ماه
هزینهٔ دوره: یک میلیون تومان
مکان: خیابان فاطمی، خیابان رهی معیری، بعد از تقاطع فکوری، ساختمان نشر نی، پلاک ۲۰، طبقهٔ پنجم

برای ثبت‌نام: @nashreney_pr

اطلاعات بیشتر در: @neypub
👍9
#الف

🏷 تنگنا!

🖊شورای سردبیری:
اوضاع سیاسی پیرامون به طریقی تحول یافته است که به نظر می‌رسد ایالات‌متحده و اسرائیل آنچه را در سر دارند، بی‌توجه به آنچه حکومت کشور ما در سر دارد، اجرا کنند و دیگر در روندِ پیش‌رو، نوع واکنش ما اهمیتی ندارد. به‌عبارت‌دیگر، محتوای سیاست ایران و ازجمله پذیرش احتمالیِ این خواستۀ دائمیِ برخی حاشیه‌نشینانِ سیاست برای «مذاکره»، حتی اگر اکسیر شفابخشی بود، دیگر به کار نمی‌آید وگرنه مدت‌هاست که «اظهار آمادگی» تبدیل به حرف علنیِ وزیر امور خارجه شده است، با کمترین تأثیر البته!
انگار، دیر شده است!

از این دیرشدگی‌ها، در تاریخمان کم نداریم: رضاشاه بر سیاست نسنجیدۀ خود پافشاری کرد و زمانه را تشخیص نداد تا متفقینِ روس و انگلیس بر دروازۀ کشور ایستادند و بعد هم به‌غلط تصمیم به مقاومت گرفت. کافی بود یک هفته زودتر تغییر موضع بدهد، جبهه عوض کند و با متفقین از در اتحاد درآید؛ البته باز هم از شمال و جنوب می‌آمدند اما نه در قامت اشغالگرِ یک کشور شکست‌خورده! تغییر سیاست تصمیمی دیرهنگام بود که افاقه نکرد!

در موردی دیگر، هنگامی‌که روس‌ها تفلیس را در اوایل قرن نوزدهم تسخیر کردند و به‌تدریج شهرهای دیگرِ گرجستان و قفقاز را گرفتند، چهار سال طول کشید تا فتحعلیشاه قاجار، عباس میرزا را به مقابلۀ آن‌ها بفرستد. روس‌ها به حوالی ارس رسیده بودند که او تکانی به خودش داد. برای نجات گرجستان دیگر دیر شده بود.

برگردیم به زمان حال. در این موقعیت از تاریخ کشور، خوش نیست که دنبال مقصر بگردیم و سرکوفت نثار کنیم، درست‌تر آن است که موقعیت را بازشناسیم و برای آنچه ممکن است از آن حاصل بیاید، نگاهی به شرایط کنونی بیندازیم. تا ماهی دیگر، احتمال تغییر وضعیت در ایالات‌متحده قوی است. قطار سیاست آمریکا عوض می‌شود و اوضاع فرق می‌کند. رانندۀ این قطار ترامپ است که زیاد خودنمایی دارد ولی سوزنبانش پنتاگون است که ریل را عوض می‌کند و قطار سیاست خارجی ایالات‌متحده را تغییر مسیر می‌دهد یا نمی‌دهد. با آگاهی به این، ببینیم چه در پیش است.

نظر ناظران این است که در ابتدا آقای ترامپ به ایران پیشنهاد مذاکره خواهد داد و در صورت امتناع ایران شاید خود ترامپ سراغ نقشه‌های پنتاگون را بگیرد. معمولاً آنچه از این پیش‌بینی و ارزیابی درمی‌آید، پیشنهاد «مذاکره» به حکومت است که البته کیفیات آن روشن نیست. اگر واقع‌بینانه نگاه کنیم، آن مذاکره روندی است که در طول آن، بخش‌های متواتری از یک صورتحساب بزرگ در برابر ایران قرار می‌گیرد. احتمالاً اصل صورتحساب (که در حد برجام است) برای ایران قابل‌مذاکره می‌بود، اگر هزینۀ دیرکرد به آن نمی‌خورد. این هزینۀ دیرکرد مانند دو برابر شدن جرائم رانندگی پس از چند ماه است و در این مورد، جرائم و دیرکردها مربوط به یک سال و سه ماه گذشته است. در یک چانه‌زنیِ فرضی اگر تحولاتِ فلسطین و لبنان و سوریه نبود، ایران برای جابجا کردن مواضع طرف خود اهرم‌هایی می‌داشت. ما سال‌ها پیش گفتیم اگر چیز قابل معامله‌ای در سوریه هست، الآن وقت فروشش به آمریکاست. کسی گوش نداد و شرایط فرق کرد: ترکیه آن را لای نان گذاشت و بلعید. دیر شد!

حالا به همان نقطه رسیده‌ایم که در ابتدای مطلب آمد: چون چیز قابل معامله‌ای در میان نیست، پس امکان دیپلماسی از جایگاه برابر وجود ندارد؛ یعنی ابتکار عملی در کار نیست و ما در موضع انفعالی هستیم. معنای نهایی آن نیز این است که پنتاگون و اسرائیل برای آنچه خواهند کرد، سدی تحت عنوان «فرصت دادن به دیپلماسی» مقابلشان ندارند و برای رفتن به فاز بعدیِ رویارویی نیازی ندارند که بدانند ایران چه خواهد کرد. این یک وضعیت آچمز کامل است. آن‌قدر کامل که برخی در ایران تنها راه بیرون آمدن از آن را دستیابی به بمب اتم و رو کردن آن یافته‌اند. در مورد امکانش البته چشم‌بسته نمی‌توان حرفی زد.

با این اوصاف، به نظر می‌رسد در لایه‌های درونی نظام، فقط دو گرایش برای مواجهه با آینده باقی مانده است. یک گرایش بر اصرار برای ورود به یک گفت‌وگوی فیصله‌بخش متمرکز است که همراه است با نمایش عملیاتیِ دارایی‌های خارجیِ قابل‌چانه‌زنی بر سر ارزش آن‌ها (که ارزش بازار آن‌ها با توجه به تحولات لبنان و سوریه و آشکار شدن توان واقعی کشور کاهش یافته است) و البته هماورد بیرونی خود را دربارۀ آن به نشنیدن میزند و گرایش دیگر، متمایل به پر کردن دست با یک اهرم هسته‌ای و بعد نشستن سر میز مذاکره است. طبیعی می‌نماید که به عللی، این دومی گرایش ضعیفی باشد.
می‌شود پیش‌بینی کرد باز دیر شده است و خواهد شد و تا تحرک بارزی از آن‌سو انجام نشود، کشور امکان حرکت بعدی را نخواهد یافت. باید دعا کنیم تا پیش از قرار گرفتن ترامپ در جایگاه ریاست جمهوری ایالات‌متحده اتفاق نامناسبی نیفتد و اگر رسیدیم، آن صورتحساب خیلی غیرقابل‌پذیرش از کار درنیاید.

🆔@jameeno
👍29👎1😁1
#الف‌

🏷 حرف شیک نزن، منحل کن!

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
۱۵ هزار معلمی که نتوانسته بودند صلاحیت‌های لازم را کسب کنند، حال، اما در عرض مدتی کوتاه، حداقل نیمی از آنها گزینش شدند، آن هم بدون هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای!
...صحبت از یک یا دو معلم نیست، حتی ۱۰ نفر یا ۲۰ نفر هم نه! صحبت از ۷ هزار معلمی است که در گزینش رد شده‌بودند، اما یک مرتبه در دولت چهاردهم، همه‌شان تأیید شدند! معلمانی که وظیفه تعلیم و تربیت آینده‌سازان این مرز و بوم را بر عهده دارند و باید با حساسیت و دقت بالایی به این شغل وارد شوند، اما معلوم نیست چه اتفاقی افتاده که آقایان تصمیم گرفتند، کلاس‌های درس را به معلمان رد شده، بسپارند.

این بخشی از اعتراض روزنامۀ نهادی نظامی است که در عرصۀ سیاست یکه‌تازی می‌کند: کشور را دچار مصیبت‌های کنونی کرده‌اند و نگرانند درس‌خوانده‌هایی معلم شوند که به دلیل علاقه و یا نیاز به شغل، حاضر به استخدام در شغلی شده‌اند که در جمهوری دینی از کم‌قدرترین مشاغل است. این پانزده هزار نفر ردشده در تشکیلات مخوف و انگیزیسیونیِ گزینش حکومت، احتمالاً نمی‌دانسته‌اند کفن چندتکه است و نماز غفیله را چگونه می‌خوانند و یا صادقانه گفته‌اند پشت سر امام جمعۀ موقوفه‌خورِ دروغگو نماز نمی‌خوانند. شاید طوری حرف زده‌اند که معلوم شده است به فسادِ سیستماتیکی که سراپای حکومت را پوشانده آگاهند و از این قبیل. رفتنِ چنین اشخاصی به کلاس درسِ دانش‌آموزان، برای یک حکومتِ پر از اشخاص کم‌مایه و بی‌حاصل و زیان‌بخش، خطرناک است!

تجربه نشان داده است که تخصصِ این تشکیلات، تفتیش عقاید است و مجهز است به شامۀ تشخیص بَبو از نخبه و فرصت‌طلب از صادق. در تمام بیش از چهار دهۀ اخیر اشخاص نخبه و صادقِ نامقبول از نگاه ایدئولوژیک حکومت را پس زده است که مبادا دیوار فضای آکواریومیِ طراحی‌شده‌شان برای مدارس کشور ترک بردارد.

دیدار هفتۀ پیش تشکیلات گزینشِ کشور با پزشکیان هم دیدار نامعمولی بود. یادمان نمی‌آید سال‌های پیش چنین جلسه‌ای با حضور فراری‌دهنده‌های استعدادهای کشور برگزار شده باشد. احتمالاً بابت همین یک کارِ درستِ پزشکیان دربارۀ آن هفت هزار نفر است. از محتوای جلسه‌شان هم خبری جز حرف‌های پزشکیان و معاونش بیرون نیامد. او گفت: «یک آدمی هیچ تجربه‌ای ندارد اما ناگهان مدیرکل سازمانی می‌شود چون حزب‌اللهی است. حزب‌اللهی باید بدون تجربه و امتحان بالا بیاید؟ می‌شود مسئولیت را به کسی سپرد که تجربه و علم ندارد؟ آیا خیانتی بالاتر از این هست؟»
همچنین گفت که خودش هم در گزینش رد شده است و یکی دو جملۀ شیک دیگر گفت که حالا بعد از چهل سال خرابکاریِ گزینش در دستگاه‌های اداری کشور، فقط به درد تیتر می‌خورند. آسیبی که این دستگاه‌های تصفیه‌کنندۀ اشخاصی با فکرِ باز و آزاده و صادق به مجموعۀ نیروی انسانی کشور زده‌اند با این حرف‌های شیک رفع نمی‌شود. وجود چنین سازمانی که مسئول سنجش ایمان افراد و وفاداری‌شان به حکومت است، زائد و عقلاً ناصواب است. جامعه را به ریاکاری، دروغگویی، تظاهر و پدرسوختگی می‌کشاند و خصلت زشت ظاهرسازی را توسعه می‌دهد. پزشکیان اگر می‌خواهد کار درست بکند، به جای حرف‌های شیک، لایحۀ انحلال این سازمان را به مجلس ببرد. برایش دلیل داریم:

این تشکیلات فاقد تواناییِ سنجشِ میزان تخصص افراد است. نه می‌توانند سواد پزشک و مهندس و پرستار و معلم را بسنجند و نه از کدهای اخلاقیِ هر شغل آگاهند. آن‌ها فقط ایمان و تشرع را می‌سنجند که سنجشِ این دو به دلایل واضح ناممکن است. تخصص و منش و اخلاقِ یک داوطلبِ آموزگاری را مدیران و دبیرانِ باتجربه باید بسنجند و در سایر رشته‌های شغلیِ نیز همین‌طور.

معاون اجرایی رئیس‌جمهور هم گفت: «برخی مواقع در گزینش از افراد سؤالاتِ نادرستی می‌شود؛ مثلاً پرسیدند که اگر ظهر عاشورا و ماه رمضان تداخل کنند چه باید کرد!؟ یا از متقاضیِ خدمات خواسته‌اند اسامی وزیران را بگوید! امام خمینی (ره) سال ۱۳۶۱ در زمینۀ گزینش می‌فرماید تجسس در احوال شخصی غیرمفسدین مطلقاً ممنوع است و سؤال از افراد مبنی بر این که چه گناهی کرده‌اید اشتباه و مخالف آموزه‌های اسلامی است».
این نمونه‌ها از زبان گزینش‌شدگانِ معتمدِ همین نهادِ گزینشگر نشان می‌دهد آن بساط هنوز ادامه دارد. حکومت جمهوری اسلامی در جریان بازبینیِ بنیادی و اجباریِ سیاست‌های اجتماعی و خارجی و اداریِ خود است. این تشکیلات نیز دیگر زائد و نامربوط شده است. پزشکیان آن را منحل کند و کارمندانش را به سازمان بهزیستی بفرستد که نیازمند نیروی انسانی است تا در آنجا بفهمند حاصل ۴۵سال کارشان چه فاجعۀ بزرگی در کشور پدید آورده است: مدیرانی نادان و نابلد، متظاهر، رفیق‌باز، فاسد، آسیب زا و جامعه‌ای فقیر، مریض، بی‌پناه، مجبور به دروغگویی و طبق برآوردهای انتخاباتی، بالای ۸۵درصدشان مخالف سرسخت حکومت!

🆔@jameeno
👍336
#الف

🏷 گسل و گسست!

🖊 شورای سردبیری:
برای آن‌ها که تحولات درونیِ نظام را بر اساس باطن رخدادها پیگیری می‌کنند تا برای بیرون آمدن از انسداد سیاسیِ فعلی، مجرایی مفید برای تحقق منافع ملی بیابند، می‌توان از ورود نظام به یک فاز تکاملی نشانه‌هایی داد و از آن حکم مفیدی درآورد: سیستم در سیاست خارجی با بحران انسدادی روبروست، وجوه عیان این بحران خیلی نظرگیر است (سوریه، لبنان، عراق)، انعکاس آن در بدنه بسیار منفی است و در ترکیب با ناکامی‌های سیستم از تأمین کامل نیازهای مادیِ بدنه، رسیده است به یک خطِ شکستگیِ واضح بین رأس و بدنه. این شکستگی که آن را «گسل بدنه ـ رأس» می‌نامیم، درنهایت وضعیتی شبیه لق شدنِ سر چکش از دسته است: دیگر نمی‌توانی آن را بالا بیاوری و محکم بکوبی!

حکومت در برابر خوردن به درهای بسته و صخره و چاله، برای برون‌رفت کارهایی می‌کند (از توسل به مازوت‌سوزی تا بهبود رابطه با عربستان و از رضایت به رئیس‌جمهورِ اصلاح‌طلب تا جیره‌بندی نان). برخی تغییر خط‌مشی‌های حکومت عمر درازی ندارند و به‌وضوح متعلق به چهارماهۀ اخیرند (مثل لغو احکام اخراج از دانشگاه ، تعویق فشار حجاب اجباری، یا شروع به باز کردن گره اینترنت و یا کأن‌لم‌یکن کردنِ حجمی از احکام دستگاه گزینش) و برخی دیگر ریشه در تجدید محاسبات در سیاست منطقه‌ای، حزب‌الله و خوف از انتخابات ایالات‌متحده دارند ولی به‌هرحال، اثر عینیِ نتایج آن‌ها بر گسل رأس ـ بدنه مشهود است: بعد از ماجرای سوریه حس فریب‌خوردگی در عناصر پایین بسیار فراگیر شد. به‌طوری‌که کانال‌های فراوانِ اقتدارگرایان، امکان نظردهیِ اعضا را بستند و سپس با اِعمال کنترل‌های شدید برگرداندند. کانال سپاه قدس با ۳۳۵هزار عضو که هر روز حجم عظیمی از اظهارنظرِ رجزخوانانۀ مؤمنان را بیرون می‌داد، یک‌باره دچار خوانندگانی بی‌روحیه، ناامید و خشمگین شد و به‌ناچار امکان نظردهی را به‌شدت محدود کرد. به نظر می‌رسید اشخاص به‌یک‌باره دچار تحول فکری و باز شدنِ چشم و گوش شده‌اند. احتمال دارد آن نهی از تزریقِ ناامیدی و له شدنِ مرتکبان، مخاطبِ زیادی نیز بین عناصر و تیپ‌هایی داشته باشد که مؤمن به سیاست حکومت بوده‌اند. توضیحِ تعدد جلسات سخنرانیِ امیدبخش نیز به همین سان است.

این وضعیت ذهنی و روانی بدنه، در کنار جنگ قدرتِ یک شاخۀ نظام که حاضر به پذیرش حذف خود در انتخابات ریاست جمهوری و اصلاح سیاست‌های نظام نشد و سوداهای بالاتر از ریاست جمهوری هم نشان می‌دهد، به‌احتمال‌زیاد منجر به افزایش فعالیت گسل و به‌نوعی ترک برداشتن و پالایش خواهد شد. اگرنه فروریزش، که باید منتظرِ ریزشِ محسوسی بود که البته سیستم می‌تواند مدیریتش کند: چنانچه کسی نتواند خود را با سیاستِ در حالِ زایشِ حکومت در منطقه و نسبت به ایالات‌متحده انطباق دهد، باید برود.

نکته اینجاست که این ترک‌خوردگی، ربطی به سایر نیروهای اجتماعی ندارد. به بازنشستگان و پرستاران و معلمان و کارگران که حق خود را فریاد می‌زنند ربطی ندارد. خوشبختانه حکومت آن‌قدر عقل دارد که این دو اقلیمِ سیاسیِ ماهیتاً متفاوت و ناهمسو را تشخیص بدهد و از تداخل‌های احتمالی دستپاچه نشود؛ اما به نظر می‌رسد در تصفیۀ صفوف خود ملاحظه‌ای ندارد و این قبلاً هم رخ داده است (لاریجانی اسم آن را خالص‌سازی گذاشت).

به اصلاح‌طلبان هم ربطی ندارد و گمان می‌رود عاقل‌اند و خود را از درگیریِ درون‌خانوادگیِ اقتدارگرایان دور نگه می‌دارند. در این میان آن‌ها چه باید بکنند؟ می‌توانیم فهرست مختصری بدهیم:
- دفاع از گام‌های درست حکومت در برابر مرتجعین و اقتدارگرایان متعصب را به خود حکومت واگذارند.
- خود را از جنگِ قدرت در صفوف اقتدارگرایان کاملاً کنار بکشند. در مسئلۀ جانشینی خواهان تعیین تکلیف جانشین در زمان حیات رهبر و با نظر خودش باشند.
- حداکثرِ تلاش و آگاهی‌بخشی را به کار بگیرند تا تحرکات خیابانیِ اقشار برای بیان مطالبات به هیچ خشونتی آلوده نشود و فقط گسترده‌تر شود. (مهم‌ترین مطالبات مردمی فعلاً بهبود معیشت و اصلاح حقوق، توجه به حقوق و شأن ایرانیان و ضدیت با فساد و اخراج عناصر بیگانه است)
- مذاکره با ایالات‌متحده نیاز حکومت است نه اصلاح‌طلبان. از خواندنِ هر روز و هر ساعت و هر کجایِ شعرِ لزوم مذاکره با ایالات‌متحده دست بردارند.
- تشت شکست‌خوردگیِ سیاست منطقه‌ای از بام سوریه افتاد و باید پرونده‌اش را بست (حکومت هنوز حرف میزند ولی آن را بسته است). لازم نیست این ناکامیِ پر هزینه را هر روز بر سر حکومت بزنیم. حرفِ سازنده باید زد.
- بزرگ‌ترین و بیشترین وظیفۀ نیروهای ملیِ اصلاح‌طلب، توزیع و تحلیلِ اطلاعاتِ دقیق دربارۀ وضعیت اقتصادی، اجتماعی و بین‌المللیِ کشور در سطح وسیع، ارائۀ طرح‌ها و پیشنهادهای منطقی و نیز دعوت مردم به اتحاد ملی است. پزشکیان را در تقاضای هرروزۀ وحدت ملی برای عبور از مشکلات نباید تنها گذاشت.

🆔@jameeno
👍313👎2👏1
#الف

🏷 هیزم برای پختن سر سگ!

🖊 شورای سردبیری:
به‌زودی آقای پزشکیان عازم روسیه می‌شود تا یک پیمان جامع با روسیه امضا کند. حرف آن از مدت‌ها پیش زده می‌شود و ایران پیشنهاد کرده بود این پیمان در حاشیه سفر حدود دو ماه پیش رئیس‌جمهور به روسیه برای شرکت در یک کنفرانس بین‌المللی امضا شود که روس‌ها نپذیرفتند. حالا در آستانۀ افتادن ردای ریاست جمهوری آمریکا به دوش ترامپ، امضای این پیمان معنای خاصی پیدا می‌کند و هدف پوشیده‌ای دارد که خوب است کل حاکمیت به آن توجه کند وگرنه نیک میدانیم پزشکیان و خط‌مشی او در ترسیم خطوط این پیمان هیچ نقشی نداشته و ندارد. این پیمان محصول دورۀ رئیس‌جمهور قبلی و نگاه خاص روس‌ها به ایران در دوران اوست: دوران گنده‌لات و نوچه!

درنگ پوتین در امضای این پیمان احتمالاً برای تجدیدنظر در شرایط مندرج در ملحقات و ضمائم این پیمان است که ما نه از آن‌ها خبر داشتیم و نه خبر خواهیم شد.حتی می‌توانیم ادعا کنیم در همین هفتۀ اخیر هم با توجه به اینکه روسیه مستعمرۀ خود در سوریه را از دست داده است احتمالاً در مفاد این پیمان تجدیدنظر کرده‌اند چون دو معاون وزارت خارجۀ روسیه در روزهای اخیر در همین رابطه به ایران سفر کردند.

حالا که بی‌خبریم، اجازه بدهید کمی گمانه‌زنی کنیم. بنیان این پیمان بر همکاری دفاعی خواهد بود، هرچند شامل ابعاد اقتصادی نیز خواهد شد. البته قرار است ابعاد همکاریِ دفاعی پنهان باشد اما به دلایلی آن را برای ایالات‌متحده رو خواهند کرد: یک نقطۀ قوت روسیه در معاملۀ بعدی‌اش با آمریکای ترامپ خواهد بود!

همه می‌دانند روسیه در باتلاق اوکراین گیر کرده‌ است و ترامپ وسیلۀ بیرون آمدن او خواهد بود. با تضعیف فوری ناتو (صرفاً به خاطر حضور ترامپ)، کاهش حمایت از اوکراین و اجبار یک معاملۀ بزرگِ زمین در برابر پایان جنگ که اموری گریزناپذیرند، پای ایران به‌عنوان بخشی از ثمن معامله به میان کشیده خواهد شد: روسیه در برابر دریافت بخشی از خاک اوکراین و خروج آبرومندانه از بن‌بست جنگ، هزینه‌ای می‌دهد. بخشی از آن، کوچ اجباری از ساحل سوریه است و بخشی از آن باید ایران باشد. بنابراین برای پوتین صرف می‌کند که پیمان دفاعی با ایران را تا حد ممکن چرب‌وچیلی و سنگین کند تا ارزش معاملاتی آن را بالا ببرد: بتواند در برابر رها کردن ایران در برابر گرگ اسرائیل و شیر پنتاگون امتیاز بیشتری بگیرد! حکومت ایران باید این را فراموش نکند که هرقدر در رفاقت با روسیه بیشتر احساس امنیت بکند، به همان نسبت هنگام نقض پیمان ضربۀ سنگین‌تری خواهد خورد. این قانون ابدی سیاست در دنیاست که از اعماق تاریخ به ما رسیده است و کشفیاتی تازه نیست.
روسیه یک قدرت اتمیِ در حال اضمحلال است. سهم روسیۀ بزرگ در جی‌دی‌پی جهان حدود ۳/۹درصد است (در برابر ۱۹درصد چین و ۱۲/۷درصد ایالات‌متحده) و ازنظر بزرگی اقتصاد حتی بین ده کشور اول جهان نیست. اتکای به آن از هیچ جنبه‌ای و به‌ویژه از جنبۀ سیاست بین‌الملل درست نیست. هم‌اکنون در حال چانه‌زنی با آمریکا، اسرائیل و ترکیه است که آیا اجازه می‌دهند در بندر طرطوسِ سوریه بماند یا نه. تنها کاری که توانست در تحول مسئله‌دارِ سوریه برای متحد خود اسد بکند، این بود که او را از سوریه ببرد و پناهندگی بدهد.

شکی نیست که کشور باید با روسیه روابط خوبی برقرار کند، در مورد تحولات در شرف وقوع در مرزهای شمالی و غربیِ کشور آن را کنار خود نگه دارد و روابط اقتصادی‌اش را نیز با این همسایۀ بزرگ توسعه دهد، اما روسیه در مورد استراتژی امنیت ملی کشور و دیپلماسی کلانِ بین‌الملل قابل‌اتکا نیست (به یاد بیاورید موضعش را در مورد جزایر ایران) و هرقدر بیشتر به آن اتکا شود ضربۀ خیانتش بزرگ‌تر خواهد بود.
یک استراتژی سنجیده برای ایران که اخیراً استراتژی امنیت دفاعی آن دود شده است، تنظیم فاصله با قدرت‌های دارای قدرت مانور بالاست. علت ضرورت اتخاذ این استراتژی، وخامت اوضاع منطقه به‌ویژه در رابطه با همسایگانِ بلافصل است (در درجۀ اول با افغانستان، ترکیه و آذربایجان). معنای این تنظیم، حداقل در دو مورد فوری، تغییر سیاست و شیوۀ حرف زدن در غرب کشور (از مرز عراق تا ساحل مدیترانه) و فاصله گرفتن از جنگ اوکراین است که سر سگ در آن می‌جوشد و هیچ ارتباطی با ما نداشته و ندارد. این فاصله‌گیری باید در پیمانی که پزشکیان امضا خواهد کرد تضمین می‌شد. آیا کسی پیشاپیش به آن اندیشیده است؟

🆔@jameeno
👍233
#الف

🏷 تصمیم جدی، تغییر معنادار

🖊 علی هاشمی | تحریریه جامعه‌نو
فارغ از اینکه مسائل و مشکلاتِ حل‌نشدۀ کشور، مدت‌هاست که از مرحلۀ مسئله و مشکل عبور کرده‌اند و به مرحلۀ بحران رسیده‌اند و در مرحلۀ بحران نیز به همان دلایلی که حل‌نشده مانده بودند، نادیده گرفته شدند و در اولویت قرار نگرفتند (همین دو خط خلاصۀ این چند دهه است) و حالا نیز برای حل بسیاری از آن بحران‌ها (حتی اگر اراده‌ای برای حلشان باشد) خیلی دیر شده است و تقریباً حلشان ناممکن شده است، بلی فارغ از این مسئله و روند که ملتی را به خاک سیاه نشانده است، اهمیت تصمیمات در میزان ایجاد تغییر است.
در هر دولت و حکومتی، اتخاذ سیاست و خط‌مشی بر مبنای ارزش‌هاست. این ارزش‌ها هستند که سیاست‌ها و اهداف را تعیین می‌کنند و روند و روش اجرای سیاست‌ها و رسیدن به اهداف را مشخص می‌کنند. اگر مسائل و مشکلات حل نشوند و این حل‌ناشدگی آن‌قدر مشمول زمان شود که مشکلات بدل به بحران شوند، می‌شود خیلی شسته‌ورفته و سرراست نتیجه گرفت که اساساً ارزش‌ها و سیاست‌ها و خط‌مشی‌ها در مسیر دیگری بوده‌اند که اجرایشان منجر به حل مسائل و بحران‌ها نشده است. این توضیحِ مختصر نیز نمایی گویا و ساده از این چند دهه است.
اخیراً حکومت در بعضی موارد تصمیماتی گرفته است و می‌خواهد بعضی روندها را تغییر دهد اما پر واضح است که حتی رادیکال‌ترین تصمیمات و تغییرات (ازنظر حکومت) نیز برای ایجاد تغییر و حل بعضی بحران‌ها، فایدۀ چندانی نخواهند داشت و در اذهان و افکار عمومی نیز چیزی را نسبت به ماهیت و نگرش حکومت تغییر نمی‌دهند.
سال‌ها و دهه‌هاست که حکومت باوجود علم و آگاهی به وجود مسائل و مشکلات جدیِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و آموزشی و بهداشتی و درمانی و زیست‌محیطی و در یک کلام باوجود آگاهی به همۀ آنچه کشور و مردم، طی این دهه‌ها با آن مواجه و دست‌به‌گریبان بوده‌اند، مسائل و مشکلات را نادیده گرفت و به جایش چیزهایی را دیده گرفت که امروز دیگر دیده نمی‌شوند. این نادیده‌گیری منجر به همان چیزی شده است که به آن اذعان شد و در یک کلام اینکه، دیر است. نه که نشود و محال باشد بلکه مسئله این است که حکومت درحالی‌که رو به اغمای محض است، می‌خواهد با تجویز آسپرین از ورطۀ اغما نجات یابد که خب شدنی نیست و اساساً درحالی‌که حکومت اغلب بحران‌ها را انکار می‌کند، چطور ممکن است که حلشان کند. گام اول پذیرش است که خب این حکومت و پذیرشِ واقعیت، شده‌اند جن و بسم‌الله!
ازآنجاکه اهمیت تصمیمات در میزان ایجاد تغییر است و با توجه به اینکه دیگر فرصت چندانی برای حل بحران‌های داخلی و خارجی نیست، مثلاً تصمیمات اخیر ازجمله رفعِ فیلترِ دو برنامۀ واتس‌اپ و گوگل پلی که دولت با هدف عودتِ آزادی‌های سلب‌شدۀ شهروندان پیگیرِ آن بود و حاکمیت به هر دلیلی که خودش می‌داند به آن تن داد، بلی این تصمیمِ اخیر، فاقد اثربخشی و ناتوان از ایجاد تغییر است و لذاست که نه شهروندان احساس می‌کنند که آزادی‌های سلب‌شدۀ آن‌ها رفع توقیف شده‌اند و نه در واقع اصلاً این کار به معنای رفع فیلترینگ است. می‌گویند مراحلی دیگر دارد و سایر برنامه‌ها نیز رفع فیلتر خواهند شد؛ البته که بعید است اما حتی همین امر محال نیز در صورت وقوع، ایجاد تغییر نمی‌کند چون این کار در نظر حکومت و جامعه معنای یکسانی ندارد. حکومت آن را عقب‌نشینی و امتیازدهی می‌داند و از سر جامعه نیز زیادتر و یحتمل و به‌محض تجدید قوا، درِ فیلترینگ را بر پاشنۀ سابق خواهد چرخاند و در نظر جامعه نیز این رفع فیلتر‌ها شبحی از آزادی‌اند زیرا در این زمینه آزادیِ واقعی، آزادیِ خودِ اینترنت است و نه برنامه‌های شبکه‌های اجتماعی و یا چند سایت و مواردی از این قبیل.
مثالِ این دیرشدگی و فقدان اثربخشی و ناتوانی از ایجاد تغییرِ معنادار در عرصۀ تصمیمات مرتبط با حوزۀ خارجی نیز تصمیم به بررسی مجدد لوایح FATF در مجمع تشخیص مصلحت است. این تصمیم اگرچه تصمیم خوبی است اما خب در شرایط فعلی و درحالی‌که بحران‌های اقتصادیِ دولت و حکومت در مخاطره‌آمیزترین حد خود هستند، تصویب لوایح منجر به تغییر معنادار نخواهد شد زیرا در صورت تصویب و رسیدن به مرحلۀ اجرا نیز (محالی محال‌تر از همان رفع فیلترینگ)، تازه می‌رویم به فهرست خاکستری و سال‌ها طول می‌کشد تا مجاریِ مسدودِ ارتباط با بانک‌های خارجی باز شوند و اگر چنین شود تازه شاید برسیم به فهرست سفید و بعد تازه می‌رسیم به سد تحریم‌ها.
در چنین نمایی است که بعضی تصمیماتِ اخیر حکومت...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍131
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#در_کرانه_روز

🏷 الهام علی‌اف هم به موضع طلبکاری رفت!

فقط الهام علی‌اف برای حکومت ایران تعیین‌تکلیف نکرده‌بود که او هم کرد. در مصاحبه‌ای گفته‌است می‌داند چه کسی این ملا را منصوب‌کرده و ایران «باید» به‌خاطر کاری که امام‌جمعه اردبیل کرده از آذربایجان عذربخواهد و امام‌جمعه را برکنارکند.
ما نمی‌دانیم واکنش حکومت در برابر این تعیین‌تکلیف چه خواهدبود، اما آشکار است او خود را در موقعیت تعیین تکلیف برای ایران قرار داده‌است و این مسئله‌ای است که می‌باید در شورای عالی امنیت ملی به آن توجه‌شود. البته اگر کسی بتواند پایان این روند را پیش‌بینی‌کند.

در عالم سیاست این «باید» یک مرحله از تهدید و دو مرحله از اولتیماتوم پائین‌تر است. اهمیتی ندارد که این کار علی‌اف حکومت و اجزای آن را بی‌حیثیت‌تر از اینی می‌کند که استند؛ مهم فرجامی است که حرف‌زدن او با حکومت از موضع بالا، در درازمدت برای ملت پدیدمی‌آورد.

یک واقعیت دیگر سیاست بین‌الملل هم این است که هیچ‌کس بی مقدمه به دیگری سیلی محکم نمی‌زند، بلکه زمینه‌چینی‌اش از همین گله‌گذاری‌ها، درخواست‌ها و «باید»ها شروع‌می‌شود.

🆔@jameeno
👍20👎3
#آخر_هفته با کتاب

نسخه‌ی پی‌دی‌اف رمان «گروگان»؛ هدیه‌ی جامعه‌نو به همراهانش
🏷 روایت زندگی‌های به‌گروگان‌گرفته‌شده‌ی ایرانیان

🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعه‌نو داریم: نسخه‌ی پی‌دی‌اف رمان «گروگان» نوشته‌ی معتمد ماه‌بخشان که با اجازه‌ی ناشرش، نشر مهری، اینجا به رایگان منتشر می‌شود.
«گروگان» که نویسنده‌اش می‌گوید «داستانی است درباره‌ی سرشت عشق و انگاره‌ی وطن در سرزمین سوخته»، همچون رمان پیشین ماه‌بخشان یعنی «سقوط»، متمرکز است بر مسائل امروز ایران: «روایت زندگی‌های به‌گروگان‌گرفته‌شده‌ی آدم‌ها»؛ در فضای واقعی و با آدم‌های واقعی و بر بستر ماجراهای واقعی.
این تأکید ما بر «واقعی»بودن اجزای رمان بی‌راه نیست. برخلاف معمول که رمان‌نویسان هرگونه انطباق شخصیت‌های داستان را با اشخاص واقعی منکر می‌شوند و اتفاقی می‌خوانند، ماه‌بخشان همچنان که در ابتدای کتاب آورده، اصرار دارد: «هیچ یک از انطباق‌ها و شباهت‌های شخصیت‌ها، سازمان‌ها‌، تشکیلات، سیاست‌ها، و مکان‌های توصیف شده در این داستان با اشخاص و خانواده‌ها و خاندان‌ها، سازمان‌ها، تشکیلات، سیاست‌ها و مکان‌های واقعی، اتفاقی و از روی تصادف نیست»!
اهمیت این واقعی‌بودن و تصادفی‌نبودن انطباق‌ها و شباهت‌ها بیشتر هم می‌شود وقتی به یاد می‌آوریم کتاب در بیرون از ایران و در لندن منتشرشده و منزه مانده از احتیاط‌ها و ملاحظات اجتناب‌ناپذیری که منجر به نیم‌گفتن و پوشیده‌گفتن و پیچیده یا مبهم‌گفتن و حتی نگفتن می‌شود. همین هم داستان چهار ایرانیِ «گروگان» را به یک پرونده‌ی واقعی درباره مسائل ایران امروز بدل‌می‌کند: تصویری شفاف، صریح و بی‌سانسور از اجتماع امروز ایران؛ زن‌بودن، ایرانی‌بودن و مسلمان‌بودن در ایرانِ جمهوری‌اسلامی، گروگان‌گرفتن دوتابعیتی‌ها، نفوذ اسرائیل، زندگی دوجنسیتی‌ها در اجتماع و... البته مسئله‌ی بمب‌اتمی!
پیشتر هم در کانال از این رمان گفته‌بودیم. پس برای بیشتر دانستن از جوهر رمان می‌توانید مثلا گفتگوهای عاطفه یعقوبی و فربد جولایی را با معتمد ماه‌بخشان در کانال بجویید و بخوانید تا بیشتر و بهتر دستتان بیاید در این داستان چه می‌گذرد.
خواندن «گروگان» پیشنهاد ما به شماست. خاصه که اگر «سقوط» را خوانده‌اید و پسندیده‌اید، احتمالا «گروگان» را بیشتر هم خواهید پسندید.
در به‌اشتراک‌گذاشتن فایل کتاب با دیگران آزادید!

🆔@jameeno
👍9
گروگان - معتمد ماه‌بخشان.pdf
1.9 MB
گروگان
نویسنده: معتمد ماه‌بخشان
چاپ اول: تابستان ۱۴۰۳، نشر مهری

🆔@jameeno
👍9
#گزارش_موقعیت

🏷 گرگ در پوست روباه
سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران کجاست و چه می‌کند؟

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
- سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ... که وظایف و اهداف قشنگ قشنگش، شامل حال همۀ شهروندان چهارساله تا صدساله (مسلمان و غیرمسلمان و دیگر ادیان الهی) است آن می‌کند که باید بکند یا نه؛ اینجا هم اسیر مدیران عشقی و جوانان جهادی است؟!
فهم این دلالت کار دشواری نیست. کسی که شش هفت واحد مدیریت، حسابداری و روابط عمومی خوانده باشد می‌تواند تأثیر حداکثری در میدان فعالیت این سازمان داشته باشد.
هیچ‌یک از رؤسای این سازمان ـ از آغاز فعالیت تا حالا ـ از بین هنرمندان، فرهنگیان، اندیشمندان، اهالی نقد و نظر، صاحب‌نظران و صاحبان تجربه در این امور و حتی تحصیل‌کردگان حوزه‌های مرتبط نبوده و نیستند. [1] دورۀ مدیریت زم را دورۀ طلایی سازمان می‌شناسند. [2]
بد نیست نظری به گزارش‌های دیدار اعضای شورای شهر از این سازمان بیندازید. قوم‌وخویش‌بازی، رفیق نوازی و به نان و نوا رساندن ارادت‌پیشگان و... چنته‌هایی هستند که مدیران و رؤسای این سازمان از آن‌ها بیرون کشیده می‌شوند.
می‌گویند داماد آقای زاکانی (حسین حیدری) در یک طبقه از سازمان فرهنگی و هنری نشسته و در بسیاری از امور اجرایی، مالی و غیرمالی امرونهی می‌فرماید.[3]
بخشی از کارکرد رئیس فعلی سازمان، آقای مهرداد باقری را مرور بفرمایید:
1- بی‌توجهی به بدنۀ کارشناسی و تخصصی سازمان در حوزه‌های فرهنگی و هنری و به حاشیه راندن کارکنان متخصص (از 1400 کارمند رسمی سازمان، هفت‌صد نفر در رشته‌های فرهنگی و هنری مدرک کارشناسی ارشد دارند که در حال حاضر بدون هر نوع سمت و پُست مرتبط، حاشیه‌نشین شده‌اند). در ادوار پیشین ریاست این سازمان، خفیف شمردن و تحقیر کردن ادیب و هنرمند و اهل انتقاد عرف ریاست و مدیران میانی بود. از سال 1388 به این‌طرف را مرور بفرمایید. روانشناسان به این وضع می‌گویند شکنجۀ سفید. آری! شکنجۀ سفید! بدنۀ کارشناسی این سازمان، توسط رؤسا و بعدش، معاونان و دستیارانِ صندلی‌دوست و مقام‌پرستِ آن‌ها، به شکنجۀ حاد سفید دچارند! می‌توانید با خُرده وجدان و شرافت کاری و عاطفه و انسانیت، این موضوع را دنبال کنید.
2- جذب فله‌ای نیروهای جوان بی‌تجربه و غیرمتخصص و مستقر کردن آن‌ها در پست‌های تخصصی. نمونه‌اش معاونت‌های فرهنگی و هنری و روابط عمومی. جالب اینکه همۀ این نیروهای جذب‌شده ذیل عنوان مدیر و معاون و مشاور، فاقد تخصص و تحصیلاتی مرتبط با اهداف و وظایف تصریح‌شده در اساسنامه سازمان‌اند. مفهوم واسپاری، جوان‌گرایی، انقلابی گری و نگرش جهادی این است؟ برخی از این مدیران منسوب، حقوق و مزایای فول مدیریتی می‌گیرند و هیچ‌گاه در محل خدمت خود در سازمان حاضر نیستند و کارهای معاونت هنری، روابط عمومی و بخشی از معاونت فرهنگی و هنری نیز کلاً متوقف مانده است.
3- چارت و ساختار مصوب سازمان (طی ده ماه گذشته) توسط مدیران نوآمده متلاشی شده است. بگذریم که یک جریان از مدیران دورۀ مرحوم هم، به سازمان پمپاژ شد. معاونت هنری سازمان، فرهنگی، برنامه‌وبودجه و روابط عمومی و... به بهانۀ تغییر چارت و ساختار مدیریت‌ها درهم‌ریخته شده‌اند. این درهم‌ریزی شامل حال خودی‌ها نمی‌شود. نوعی بازی روانی با چاشنی شکنجۀ سفید به سازمان تحمیل شده است که نیازمند کارشناسی است. از سوی دیگر، مدیرانی از بیرون سازمان برای این معاونت‌ها جذب شده‌اند. نمونه‌اش جوانی خوش‌صدا و خوش‌حرکات و شیرین تلاش که هفت یا هشت ماه پیش به مدیریت موسیقی ارشاد رفته است و هم از ارشاد حقوق و مزایا می‌گیرد و هم از سازمان فرهنگی و هنری و همچنان، در این برج و بارو، جایی و جایگاهی و سینه‌چاکانی دارد. این شخص الآن هم برای بازگشت به صندلی قبلی خود در سازمان فرهنگی و هنری چه‌ها که نمی‌کند!
4- معاونت منابع انسانی شهرداری تهران، به دنبال همسان‌سازی حقوق و مزایای مصوب، کارکنان سازمان فرهنگی و هنری را نیز مشمول همسان‌سازی دانسته است و مطابق قانون مصوب خود، پرداخت‌ها و یارانه‌های کارگری و کارمندی را پرداخت می‌کنند؛ اما با کمال تأسف مدیران فعلی سازمان، سرخود و بی‌هیچ منطق و معیار قانونی، از تمام کارمندان سی ساعت اضافه‌کاری از 120 ساعت را کسر می‌کنند و به همه، نود ساعت پرداخت می‌کنند. توجه داشته باشید که پرداخت اضافه‌کار به کارمندان، برای جبران کمی از فشار گرانی و دیگر فشارها روی قشر زحمتکش است. کدام مرجع حقوقی و اداری و قانونی به مدیران جوان انقلابی اجازه داده است تا چنین تبعیض آشکار و ظالمانه‌ای روا دارند؟ سیاهۀ پرداخت این سازمان به مدیران مدعی فسادستیزی را طلب کنید تا بهتر مشاهده بفرمایید چه خبر است!
حاصل مدیریت جهادی و انقلابی و فسادستیز و عدالت‌گستر بر سازمان فرهنگی و هنری را در این عنوان‌ها مرور کنید...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍121👎1
#الف

🏷 سقوط در خلأ
قسمت اول: خلأ


🖊 شورای سردبیری:
اگر نظام جمهوری اسلامی از اوضاع پیچیدۀ کنونیِ منطقه جان به در ببرد و ترکشِ جان‌ستانی نخورد، لاجرم دچار تحولاتی خواهد شد که نه به‌اجبار بلکه از سر نیاز است. آنچه در یک سال و چند ماه اخیر رخ داد، از نقشه‌های دورودرازِ قدرت‌های برتر و نیز بالاتر بودنِ دست آن‌ها در قمارهای منطقه‌ای خبر داد و به طریقی به سود ایرانیان بود. سیلی‌های محکمی بودند که به ما نشان دادند کلاً بر یک استراتژیِ غلط و نازا سوار بوده‌ایم، بیهوده توان فرسوده‌ایم، دوست نیافته و دشمن زیاد کرده‌ایم، پول‌هایمان را دور ریخته‌ایم و دهان مردمی که این را غلط می‌شمردند با ساچمه پر کرده‌ایم. برای یک ملتِ به چاه افتاده و یک حکومتِ به خطا رفته، این عین پیشرفت و باز شدن چشم است. حکومت فهمید سیاستش در کشورهای منطقه غلط بوده است و به نیابتی و دارودستۀ منطقه‌ای و حفاظت از رژیم‌های دیکتاتوری پوشالی نیازی ندارد و برخوردش با آن‌ها که می‌گفتند نه غزه، نه لبنان، اشتباه و نابودگرِ اعتبار داخلی‌اش بوده است. همچنان است فهم شکست سیاست حجاب زورکی، بستن دروازۀ اینترنت، تبلیغات ۲۴ ساعته و...! حکومت همۀ این‌ها را فهمیده است و هزینۀ اشتباهاتش را پیش چشم دارد.
به همین دلیل است که میگوییم اگر جان به در ببرد با چهره‌ای متفاوت روبرو خواهیم بود. اگرنه اصلاحات که حداقل یک پوست‌اندازی در کار خواهد بود، همچنان که جامعه نیز یک پوست‌اندازی شناختی خواهد داشت. امروز می‌خواهیم دربارۀ وضعیت محتملی حرف بزنیم که انتظارمان برای پوست‌اندازی حکومت درست از کار درنیاید: دربارۀ وضعیت قطعی ناشی از یک سقوط محتمل!

جامعۀ ما هرچند در برابر فلاکتِ تدریجیِ رو به افزایشِ زندگیِ مادیِ خود تاب‌آوری بالایی دارد، اما ازنظر تواناییِ واکنشِ بهینه به موقعیت‌های عطف و تغییرات بنیادی و ناگهانی، بسیار فقیر است. به عبارت واضح‌تر، اگر تغییر یک‌باره‌ای رخ دهد، جامعه در واکنش به آن سردرگم و لاجرم دچار آشفتگی عمل است. مثلاً فرض کنید (فقط فرض کنید) ایالات‌متحده به جای افزایش محاصرۀ اقتصادی (که احتمالش بیشتر است) کاری را که در عراق کرد در ایران هم بکند، یا خلیفۀ عثمانی تصمیم بگیرد راه پیوند خود به جمهوری آذربایجان را از طریق خاک ایران تعریض کند. واکنش جامعۀ ما در برابر آن و لزوم دفاع از خاک ایران چه خواهد بود؟ واکنشی یکدست و قوی است؟ بعید به نظر می‌رسد!

یا فرض کنید بر سر مسئلۀ جانشینی درگیری عمیقی پیش آید و رشتۀ ضخیمی که نظم اجتماعی را به وجود یک نفر پیوند زده است از هم بگسلد و چند شق و راه پیش پای ما بگذارد. در آن حالت چه خواهیم کرد؟ آیا چندپاره نمی‌شویم و هر یک به طریقی نمی‌رویم که از دل آن آشوبی درازمدت درمی‌آید؟ بعید است چنین نشود!

اگر پاسختان به این پرسش‌ها نگران‌کننده از کار درآمده است، بیایید دنبال علتش بگردیم. این موقعیت آشوب‌زا علل مختلفی دارد که بنیان همۀ آن‌ها توسعه‌نایافتگیِ فرهنگی و سیاسی است و اهم آن‌ها، بی‌سوادی، غلبۀ تبلیغ بر آگاهی‌بخشی، سرکوب‌شدگیِ عقولِ مستقل و خارج از دایرۀ حکمرانی و شکل‌نگرفتنِ روحیۀ اجماع‌گرایی در برابر خودمحوری است. در جامعۀ ما احساس بیش از فهم میدان‌دار است، دائم از درون و بیرون زیر بمبارانِ تبلیغاتِ پرفریب است، حکومت عناصر اجماع‌ساز را دشمن می‌پندارد و به‌تبع آن هرکسی را که پرسش‌های عقلانی داشته باشد «خنثی‌سازی» می‌کند. این کارها را در چنان حدی از وضوح و بی‌باکی می‌کند که گاه عناصر ساده‌اش در حالت هیجان‌زده از باقی‌گذاشتن سرزمین سوخته برای مخالفان خود خبر می‌دهند. به‌واقع چنین چیزی رخ خواهدداد. باقی‌ماندنِ زمین سوخته می‌تواند عمدی نباشد و پیامدِ حماقت‌های کهنه و نو باشد.
خنثی‌سازیِ صاحبانِ پرسش‌های عقلانی، بخش مهمی از فعالیت نظام‌های مستبد و درعین‌حال بی‌خرد است. هم‌اکنون عقول مستقل و منفصلِ ملت یا در کنجی در داخل و خارج از ایران زبان در کام کشیده‌اند و در هیاهوی تبلیغاتیِ حکومت و دشمنانش در داخل و خارج کسی صدای آن‌ها را نمی‌شنود، یا در زندانند، یا در حصر، یا ممنوع‌التحرک و ملاقات. به لطف فضای مجازی بلندگو زیاد است و از عارف و عامی، سلبریتی و گمنام، آخوند و دانشگاهی، همه در حال حرف زدن‌اند اما دریغ از یک نهاد اجتماعی که صاحبان اندکی عقل، مقداری وطن‌خواهی و پیمانه‌ای جمع‌گرایی را زیر سقف خود گرد آورد و اندکی اجماع بر سر مسائل کشور و راه‌حل آن مسائل را بِزاید. «عقلای حکومت» که هرچند ماه یک‌بار توده‌ای بی‌شکل و فریادکش را به تأیید وضع حاضر به خیابان می‌آورند، به‌دقت مواظب‌اند چنین چیزی رخ ندهد.

می‌شود پیش‌بینی کرد با چنین وضعی از فقدان نهادهای اجتماعی اجماع ساز، با این فقر حزبی و افلاس سازمان‌یابیِ ایرانیان، ما در نقطۀ عطف و سرنوشت امکان یکی‌شدنِ نسبیِ ملی، واکنش مناسب در برابر وضعیت و درنتیجه چشم‌اندازی از «بعد از واقعه» نداریم.
👍40👎4
#الف

🏷 سقوط در خلأ
قسمت دوم: سقوط


🖊 شورای سردبیری:
با این اوصاف، حالا داریم آماده می‌شویم به یک خلأ سیاسی پرتاب شویم. قوانین فیزیک میگویند در خلأ سرعت حد وجود ندارد و سرعت سقوط هرلحظه بیشتر می‌شود. اصلی که اتفاقاً در دنیای سیاست هم هست: وقتی مانعی برای مقاومت وجود ندارد، سرعت سقوط دائماً بیشتر می‌شود. به خاطر همان خلأ سیاسیِ پیش‌گفته، مثلاً در همان مثال‌های تجاوزگری ایالات‌متحده یا خلیفۀ عثمانی، نفرت یا نارضایتیِ بخش عظیمی از مردم از وضعیت حاضر، سبب برکنار ماندنِ آن‌ها تا حد تسلیم‌طلبی می‌شود. این در حالی است که باز هم اتفاقاً در هر دو مورد فقط کل مردم به‌عنوان یک ملت می‌توانند از موقعیت مرگ و زندگی و کاهش آسیب آن عبور کنند. مردمان یک جامعه می‌توانند از حکومت دلگیر باشند، ناراضی باشند، آن را ناکارآمد بدانند ولی در برابر بیگانه در کنار آن حکومت از کشورشان دفاع کنند. جمهوری اسلامی در چهار دهۀ اخیر این حس را نابود کرده است. حکومتِ متعادل هم می‌تواند یک حزب قوی و بزرگ را به‌عنوان اپوزیسیون در برابر داشته باشد ولی مطمئن باشد همان اپوزیسیون را هنگام تهاجم خارجی در کنار خود می‌بیند. کشورها این‌گونه پابرجا می‌مانند. ایران از این ظرفیت هم خالی است.

سیستم کنونی ما اپوزیسیون ندارد، فقط دشمن دارد و از جمع دشمنان یک سیستم، اپوزیسیون درست نمی‌شود بلکه نیروهای گریز از مرکز حاصل می‌آید که از استبداد و ضلالتِ کنونی، خطر بزرگ‌تری است. ملتی متحد و یگانه زیر یوغ یک مستبد، بهتر از ملتی منفصل و کشوری ازهم‌پاشیده است! سیستم آن‌قدر اپوزیسیون‌زدایی شده است که سران سه قوۀ اصلی‌اش نیز اپوزیسیون‌نمایی می‌کنند و حتی بالاتر: (پیام اخیر به صداوسیما را به خاطر بیاورید!)

به دلایلی، ملاتِ در دسترس برای پیوستگیِ ایرانیان در فقدان نظام حاضر، یک ملی‌گراییِ آمیخته با شووینیسم و بی‌سامان است که خود گمراهه‌ای تازه خواهد بود. علت سلطۀ آن، سلطۀ جهان‌بینیِ معوج و آسیب‌زای فقاهتی در دهه‌های اخیر است که نفرتی عمیق برای فرار از دامن آن به «هرچه غیر آن» به رگ و پیِ بدنۀ جامعه تزریق کرده است. بدیل این سیستم، لاجرم همان ملی‌گراییِ آمیخته با مشخصه‌های شوونیستی و حتی آمیخته با زمینه‌های فاشیستی است که نشانه‌های آن را بسیار می‌بینیم. به عبارت صریح‌تر، محتمل‌ترین پرکنندۀ خلأ حاصل از فروریزشِ سیستم کنونی، همین هیولایی است که توصیف کردیم. بسترِ جاری شدنِ سیلاب این ملی‌گراییِ آمیخته با شوونیسم نیز وحشی و سنگلاخ است. معنی این حرف، ویرانگر بودنِ آن ملاتِ گل‌آلوده است؛ آلتی پر فریب برای سلطۀ نوعی دیکتاتوری نظامی در پایان یک دورۀ ریزش و گریز از مرکز از هر سو! طرفه آنکه این نتیجۀ بد، بهترین احتمال برای حفظ یکپارچگی کشور در برابر احتمالات بدتر است.

چاره‌جوییِ چندانی نمی‌توان کرد و آشکار است نمی‌توان نظام جانشین عاقل (اپوزیسیون به‌الذات) آفرید و مثل مجسمه تراش داد زیرا نظامِ جانشین باید منطبق بر نیاز تکاملی، برآمده از دل ملت و بالیده در زمان و پخته در بستر عملِ سیاسی باشد و نه خلق‌الساعه و برآمده از خلأ.
با این حساب، حرف حاشیه‌نشینانی چون جامعه نو، می‌تواند ضمن انذارِ مدام به سیستمِ کنونی برای رفتار خردمندانه، صرفاً این توصیه به آگاهان و فعالان باشد که توسعه و توزیعِ آگاهیِ تاریخی و سیاسی و به‌ویژه اندیشه به مجموعه‌ای از مبانیِ حداقلیِ وحدتِ عملِ خردمندانه برای ارائه به جامعه، تنها و ضروری‌ترین کاری است که اکنون می‌توان کرد. شاید وحدت‌نظر دربارۀ عاقبت یک سقوط بتواند وحدتی برای جلوگیری از سقوط آزاد کشور در خلأ گریزناپذیرِ پیشِ رو به بار بیاورد.
حرف در این زمینه بسیار است. وامی‌گذاریم به موقعیتی دیگر.

🆔@jameeno
👍315👎1
#الف

🏷 برای آرش!

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
آقای «آرش» در کامنت‌شان بر الف دو قسمتی «سقوط در خلأ» نوشته‌اند:
...شما بیا بگو اگه سقوط آزاد کنیم ال می‌شه بل می‌شه. من بلد نیستم مثل شما پیچیده حرف بزنم ولی یک‌چیزی رو خوب می‌دونم: من نمی‌خوام برای زندگی کردن بجنگم؛ نه زندگی آن‌چنانی، برای یه زندگی عادی. من حق زندگی دارم بدون دغدغۀ مالی. حالا شما اینو ببر توی فرمول‌هات و یه راهکار به حکومت یا هر کی دیگه بده چون می‌دونم درد مشترک همۀ ماست. خواستین دیکتاتور بیارید، هر کی می‌خواد باشه؛ نان مردم رو فقط بدید
روزنامه‌نگاری کار بسیار مشکلی است. غیر از چاهِ روزنامه‌نویسیِ مزدوری که به‌محض نافذ بودن پیش پای آدمی دهان می‌گشاید و مرگبار و له‌کنندۀ آبرو و شخصیت است، صخرۀ خطای شناختی نیز همواره کنار پای روزنامه‌نگار است و سقوطش محتمل. افتادن از این‌یکی دردناک‌تر است حتی اگر فقط منجر به زخمی شدنِ اعتبار و رنجوریِ روح در خلوت شود. رنجِ کشاندن مردمان به چالۀ خطا، بسی دردآورتر از بخشیدنِ عطای این شغل به لقایش و رفتن به دنبال کار خود و گرفتن سر خویش است!

مستقل و متعهد بودن صفات بنیادین کسی است که برای انجام صحیح این حرفه اراده دارد و البته صرفاً به سنجاق کردن این صفات به قبای جریده‌نگاری و انداختن آن بر دوش نیست. باید آن را به پیشانی وجدان خود بچسبانی که کسی آن را نمی‌بیند و باید آن را در عمل نشان دهی که «در ادعا اثبات نیست»؛ باید «مار» را بنویسی و نه آنکه تصویرش را بکشی!

غرض از ورود به این بحث، تعریف از خود نزد مخاطبان باوفا نیست که عادت قلم‌زنان طمع‌کار و کاسب است. هم اعتراف است و اعتذار و هم جسارتاً اندکی توضیح واضحات دربارۀ کیفیات آنچه روزنامه‌نگاری متعهد می‌خوانیم. دائماً باید آمادۀ عذرخواهی بود چراکه باید باور داشت خطای شناختیِ یادشده، از رگ گردن به روزنامه‌نگار نزدیک‌تر است. به‌عبارتی‌دیگر کسی که وضعیت سیاسی کشور را با همۀ پنهان‌کاری‌ها، دروغ‌گویی‌ها و پدرسوختگی‌های سیاستمدارانِ حاکم، برای دیگران شرح و تفسیر می‌کند، همواره در معرض خطا در شناخت ماهیت از روی ظواهرِ سیاست است و فریب خوردن از سیاست‌بازانِ مسلح به تشکیلات تبلیغاتی و ظاهرسازی‌های باورپذیر، بسیار محتمل. سیاستِ یک سیستم مسلط و تمامت خواه و مستبد، کوه یخ است و 90درصد آن پنهان از چشم. پس نمی‌توان ادعا کرد هوشمندیِ روزنامه‌نگار در تشخیص ماهیت و نتیجه و فرجامِ آنچه در واقع هست، همیشه قرینِ کامیابی است. بله، بسیار امکان دارد دچار خطای شناختی شویم و خواننده را به تاریکی و چالۀ خطا بکشانیم. خدا ما را ببخشد اگر چنین خطایی بکنیم و همراهان هم عذر ما را بپذیرند.

و اما بعد، وقتی در موقعیتی قرار می‌گیری که دیگر روزنامه‌ای نداری که نگران سهمیۀ کاغذش و یا قطع کمک نقدی وزارت ارشاد به آن باشی، نانت را از این حرفه نمی‌خوری و یا اسنپ هستی یا بازنشسته یا آشپز و شاگرد لوله‌کش و... و تنها چیزی که از رسوم روزنامه‌نگاریِ متعهد برایت مانده است احضارِ نوبتی اعضای گروهت به ادارۀ اطلاعات برای حساب پس دادن است (و رسماً به همراهان اطلاع می‌دهیم دچار آن هستیم ولی عادت به اعلانِ دائم آن نداریم)، حرفی برای اعتذار از خطای غیرشناختی نمی‌ماند. خطایی اگر دیدید، حاصل کم‌هوشیِ ماست و نه فرومایگی!

وضعیت بسیار محتملی که از آن خوف داریم و بسیار از آن می‌نویسیم و خوانندگان را می‌رنجانیم، حاصل شناخت تاریخی و تجربۀ طولانی ماست. حتی خوانندگانی که از ما انتقاد می‌کنند باور دارند که آنچه میگوییم درست است، اما بی‌فایده؛ زیرا این حکومت کشور را از فراز صخره به زیر انداخته است و داریم سقوط می‌کنیم. فرق ما با آرش‌های عزیزی که تفاوتی در فرجام کارِ سقوط نمی‌بینند، این است که ما در حال سقوط و پیمودن فاصلۀ فراز صخره و اعماق دره، به این می‌اندیشیم که اگر با پا فرود بیاییم کمتر آسیب می‌بینیم یا با مخ؟ شاید عبث باشد، اما اتفاقاً برای این است که می‌خواهیم پس از تلاشی و از میان خاکستر، آرش‌ها باز بتوانند بر پای بایستند و «زندگی کنند»؛ «نه زندگی آن‌چنانی... یه زندگی عادی».

چشم آرش جان. ما این را می‌بریم به فرمول‌هایمان؛ قبلاً برده‌ایم. نتایجی که با سپید کردن مو و به داوریِ وجدان گرفته‌ایم چنین‌اند که دیکتاتوری که گفته‌ای «هر که می‌خواد باشه»، حتماً می‌آید (شاید بسیار بدتر از این‌یکی) و تو رنجی بسیار بیش از این‌که می‌بَری خواهی بُرد. فرمول‌های ما این را می‌گوید و لابد باور می‌کنی که جامعه نو شما را نصیحت نمی‌کند که همین یکی را بچسب.
شش سال پیش با پیش‌بینی وضع فعلی، نوشتیم دیگر توقعی از این حکومت نیست، ویران کرده است‌ و اگر قرار نیست این کشور دچار فروپاشیِ ماندگار شود، فقط ۱۲۰۰کالری نان، بهداشت و آموزشِ کودکان را تعطیل نکند، چون در مسیرِ تعطیلِ این سه قلم نیز هست. گوش نداد... و به اینجا رسیدیم که فقط خواستن نان مانده است!

🆔@jameeno
👍332👎1
#معرفی_کتاب

در دست انتشار
«‌سرویس جاسوسی انگلیس از درون»
پشت پردهٔ عملیات پنهانی اینتلیجنس سرویس در خاورمیانه
استیون داریل
ترجمهٔ محسن اشرفی


نقش بریتانیا و وابستگان داخلی آن در تحولات ایران، به‌ویژه در کودتای ۲۸ مرداد، همواره مورد توجه اما پوشیده در لایهٔ ضخیم پنهان‌کاری سازمان جاسوسی و وزارت خارجهٔ این کشور بوده است. استیون داریل در این کتاب تصویری ترسیم می‌کند از آنچه در مورد خاورمیانه طی نیمهٔ دوم قرن بیستم در هزارتوی سرویس جاسوسی و وزارت‌خارجهٔ بریتانیا گذشت. در پرتو این روایت تازه، می‌توان پروندهٔ کودتا بودن ماجرای ۲۸ مرداد را بازخوانی کرد و شاید بتوان آن را برای همیشه بست: کودتا رخ داد، چون ایرانیان بر حفظ اختیار بر منابع نفتی خود اصرار ورزیدند، و بریتانیا هم برای شریک کردن آمریکا در برانداختن دولت ملی به‌ناچار حاضر شد سهم عمده‌ای از نفت ایران را به شرکت‌های آمریکایی بدهد.

اطلاعات بیشتر در: @neypub
👍13👎1
#الف

🏷 «فریبت می‌دهد»

🖊 شورای سردبیری:
یک زمانی در میانه‌های دهه‌ی‌چهل شمسی ژست غالب در محافل و گعده‌های اهل‌فکر ابراز انزجار و اعلام برائت از حزب توده بوده؛ با ترجیع‌بند «فریبمان دادند»! این ترجیع‌بند در دهه‌های پسین در مورد قبیله‌های دیگر هم تکرار شد و تا اصلاح‌طلبان هم رسید. هرگز معلوممان نشد استخدام چنین جمله‌ای واقعا نکوهش فاعلش بوده یا اعتراف گوینده به کم‌هوشی و بلاهت و حماقت خودش.
حالا هم که تالان‌تالان است از-گور-درآمده‌هایی هوا را خوش دیده‌اند برای شخم‌زدن استخوان مردگان. لابد دیده یا شنیده‌اید که یک نفر رفته و محتویاتش را بر گور ساعدی خالی‌کرده. غم‌انگیز است؛ نه چون خیلی اهانت شمرده‌اندش؛ چون بی‌خود و بی‌فایده است؛ با این‌که آن میزان را هم از زحمت بر خودش حمل‌کرده. کاری افشاگرانه است هم: می‌کوشد به مقلوبش توهین‌کند؛ چون شهامتش را ندارد و نمی‌تواند برای محبوبش، مثلا پرویز ثابتی، هورا بکشد و تکریمش‌کند؛ به‌دلیلی بر همه معلوم: کردند و بد شد!
مسئله ولی جای دیگری است: با گاوآهن سراغ گور روشنفکران مُرده رفتن، جای با قلم و کاغذ سراغ نوشته‌هایشان رفتن، تکرار یک خطاست و عزمِ زدنِ یک دور باطل دیگر.

اجتماع ما یک کار را خیلی‌خوب می‌کند: گیرآوردن یک ضحاک و متمرکز دیدن هرچه شر در او و فریفتن خودش به منشاء-و-مرجع-هرچه-شر بودن آن و باور به درآمدن فرشته از پسِ بیرون‌رفتنش و همچنین، جورکردن یک بزغاله‌ی قربانیِ گناه برای رد مظالم و سر بریدنش به امید بخشوده‌شدن خطاها و حماقت‌هایش و شسته‌شدن عرق شرمش با خونِ قربان و بعد البته، سبک‌بار تکرارکردن همان خطاها!
درست‌ترش: قاطبه‌ی اجتماع ما گناهش را گردن نمی‌گیرد و مسئولیت شرّی را که موجبش‌شده، یا همراهش شده و یا مانعش نشده، نمی‌پذیرد؛ به خیسی میان رختخواب زل‌می‌زند و دنبال گردن دیگری می‌گردد.
مثلا آنچه روشنفکرانِ اکثراً چپ‌گرای پیش از انقلاب57 را برکشید جز یک دموکراسی غیررسمی و دوفاکتو نبود: آن‌ها انتخاب خود اجتماعی بودند که رفت پای منبرشان نشست و کتاب‌ها و جرایدشان را خرید و وقتی پهلَوی زندانشان‌کرد معظم‌ترشان شمرد و راه‌داد آماس‌کنند و خلاصه، «حرفشان را خواند» و هرچند بی‌صندوق، رأیش را به آنان سپرد. آن‌که دست‌هایش را دور دهان آن‌ها گرفت تا صدایشان بلندتر شنیده‌شود جز خودِ خودِ اجتماع نبود.
در حالی که بهشان محکوم هم نبود. روشنفکران آزادی‌خواهِ ضدِ وضعیتِ وقتْ ولی ضد-عمل-انقلابی همچون بیضایی و پیشداد و ملک و [مولود] خانلری هم بودند؛ حکیمان مصلحی چون ناتل‌خانلری و یارشاطر هم بودند. در همان مجموعه کتاب کانون پرورش فکری که «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی و «آرش کمانگیر» کسرایی چاپ‌شد، «حقیقت و مرد دانا»ی بیضایی هم چاپ‌شد که ضدِ فکرِ انقلاب سیاسی بود. ولی اجتماع کدام را برای خواندن برگزید؟ انتخابْ چپ‌ها بودند. اجتماع آن‌ها و هر آنچه را که عقل آن‌ها می‌توانست بهش قد بدهد برگزید؛ شنید و باورکرد و به خودش پذیراند شر بیرون از خودش و جز خودش است و با انقلاب هم ورخواهدافتاد. پس حالا چه بزغاله‌ی قربانیِ گناهی بهتر از روشنفکران پیش از انقلاب برای قِسم نه‌چندان کوچکِ پشیمان‌شده‌ی اجتماع؟

این صدقه ولی بلایی را دفع نخواهدکرد. سلطنت‌طلب‌ها و چپ‌ستیزها حتی اگر سر گور ساعدی مستراح عمومی مجانی هم بسازند...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍7👏7🤔3👎2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🏷 تمایل اکثریت، مصلحت اقلیت!

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
به دلایلی معلوم و متناسب با رخدادهای چند ماه گذشته و چشم‌انداز آینده، این روزها بیانات یکی از آقایان روحانیِ دستگاه تبلیغات حکومت، در معرض تیربارِ رسانه‌های مجازی قرار گرفته است. مضمونی کلی و متناسب دارد: «رهبرِ کشور باید بر اساس مصلحت اکثریت عمل کند نه تمایل اکثریت»! ناگفته پیداست که مراد از اکثریت در اینجا، اکثریت مردم است. باوجوداینکه آخوندِ یادشده در زمرۀ مبلغان وضع حاضر است، اما خوانشِ معکوسِ مقصود او نیز ممکن است و آن اینکه رهبر کشور بر اساس تمایل اکثریت عمل می‌کند و نه مصلحت آنان! چرا می‌شود چنین برداشتی کرد؟ واضح است! کنار گذاشتن دست‌پختِ کارمندان مجلسیِ حکومت برای حجاب اجباری که عنوان قانون گرفته بود، طبق تمایل اکثریت انجام شد. طبق نظرسنجی حدود ۷۷درصد مردم معتقدند که به حجاب زنانِ دیگران کاری ندارند. پس حکومت نه بر اساس آنچه مصلحت می‌بیند بلکه براساس تمایل اکثریت تصمیم گرفته است و تمایل یا مصلحت موردنظر خود را مسکوت گذاشته است؛ بنابراین آن حکم پشت بلندگوی جناب آخوند...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍18🔥1😁1
#الف

🏷 متن یا خوانش؟ ماشین یا راننده؟ مسئله کدام است؟

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
حدود یک‌ماه پیش، در «الفِ الف‌ها» و در مطلب کوتاهی با عنوان «جامعه‌نو چه گفته است در این هفت سال؟» نوشتیم که:
[یکی از دو مسئله‌ی کهنه و کلی و اساسی در ایران] ناشی از مبنای اشتباه ترکیب قدرت در قانون‌اساسی است که امروز، عواقب جدی آن عبارت‌اند از تضعیف انسجام ملی، تخریب ساختار دولت و کارکرد آن و تبخیر امید و اعتماد عمومی.

این‌نکته دقت آقای امیرحسین علینقی، تحلیل‌گر حقوق و قانون‌اساسی، را برانگیخته بود و ایشان در درنگی بر حساس‌ترین نقطه‌ی موضوع تذکری را برای ما نوشتند که متن کاملش را در instant view برای شما آورده‌ایم. بعدتر نیز در بسطِ قائم بر مصداق عقیده‌شان مطلب «خوانش تمرکزگرا از قانون‌اساسی و ناترازی در استراتژی ملی کشور» را برای انتشار در اختیار جامعه‌نو گذاشتند که در کانال و در دسترس شماست.
به برداشت ما این همراه فاضل جامعه‌نو بر این باورند که تکلیف موضوع قدرت در قانون‌اساسی فعلی مشخص و بی‌ابهام است و سرمنشاء قدرت مرکب آنجا نیست و قدرت به صورت واحدی منسجم در نص تثبیت‌شده‌است. اکنون امکان یک گفتگوی عمومی مفید در این باب هست و فرصتی است برای توضیح بیشتر آن‌چه «اشتباه ترکیب قدرت در قانون‌اساسی» می‌دانیم.

به ارزیابی ما نص قانون‌اساسی چند مشکل دارد که مهم‌ترینش «قابلیت تفسیر براساس موضع ایمانی مفسر (و نه دانش حقوقی او)» و همچنین «تأویل‌پذیری بی‌مرز از دو سو (یکی به رأی عام و دیگری به‌اراده‌ی خاص)» است. اما این در واقع نقطه‌ضعف و شکست آن به‌عنوان یک متن حقوقی است. این نکته مهم و یک مشکل نهادی اضافی در قانون‌اساسی ما است: نص آن برای «پوشاندن» یک ماهیت شکل‌گرفته که اساساً با آزادی طبیعی بشر به عنوان نخستین حق اجتماعی در تعارض است.
در زمان شکل‌گیری قانون‌اساسی، حتی قانون سال58 که عناصر استبدادزا به‌شکل بارز در آن جاسازی نشده‌بود، یک مشکل بنیادین وجود داشت: تعبیه مرجعیت به‌عنوان اساس! تعارض درونی‌اش این است که بر کارکرد مرجعیت نمی‌توان محدودیت عرفی گذاشت. استخراج حکم به‌عنوان یک محصول مرجعیت، حتی به احکام بنیادین دینی و حتی به کتب معتبر غیرقرآنی استوار و تثبیت و تحدید نمی‌شود و از یک آزادی‌ بی‌مرز برخوردار است. مرجع مجتهد می‌تواند حکم به تعطیل نماز بدهد که ستون دین است. پس بدا به حال امور عرفی و توافقاتی از قبیل قرارداد اجتماعی بین شهروندان و حکومت.

در سال58 این درونمایه در جوف قانون‌اساسی پنهان‌شد و بعد درسال67 درجریان بازنگری قانون‌اساسی حجابش پس‌زده‌شد. با افزایش خصلت استبدادی حکومت، تفسیرها و تعبیرهای شورای‌نگهبان هم بر آن افزوده‌شد و نتیجه‌اش شد شیوه‌ی فاجعه حکمرانی کنونی که آقای علینقی هم در قالب مخملین «در-حال-مصادره-بودن قانون‌اساسی به مرور ایام» بر آن تاکید کرده‌اند. این یک امر حادث اتفاقی نیست؛ طبع تغییرناپذیر و ماهیت قانون‌اساسی فعلی است. نمی‌توان با آن و نص‌اش کنار آمد.
همچنین در این مورد امر «تدریج» نمی‌تواند در نفی و اثبات و یا ارزش‌گذاری تحول و غایت آن موثر باشد. اتفاقا در موضوع ساختار حقوقی و ماشین قدرتِ تعبیه‌شده در این قانون، روند متمرکزشدن قدرت تنها موردی است که کمابیش براساس نص عمل‌شده‌است و تغییر تدریجی در آن رخ نداده (همه‌ی لایه‌های پیاز از یک جنس‌اند؛ صرفا اندازه‌شان فرق دارد!). اینکه حکمران ذره‌ذره از آن ماشین تعبیه‌شده استفاده‌کرده و استبداد را به مراحل متکاملی رسانده‌است، درواقع استخراج ظرفیت‌های نهفته‌ی آن متن بوده و نه خوانش معوج به مرور ایام. این ماشین طوری ساخته‌شده که یک صندلی بیشتر ندارد، ولی جعبه دنده دارد: از سال67 این ماشین با دنده‌یک راه‌افتاد و بعد دنده عوض‌کرد تا به اینجا رسید. رسیدن از دنده‌یک به دنده‌چهار تدریج زمانی دارد، اما ماهیت کارکرد «ماشین» را تغییر نمی‌دهد!
البته به‌نظرمی‌رسد اگر سلیقه‌ی متفاوتی با «خوانش» متفاوت بر این ماشین می‌نشست، ممکن بود دنده‌ی نهایی حرکتش روی دنده‌های میانی بماند و بتوان در سایه‌اش وضعیت قابل‌تحملی دید که به چپ‌شدن ماشین ختم‌نمی‌شود؛ ولی این احتمال هم در شرایطی که در متن قانون‌اساسی امکان تمرکز شدید قدرت تا حد خودرأیی و استبداد موجود است، بعید بود برآورده‌شود؛ چون قدرت میلی طبیعی به تمرکز دارد.

در طیف گرایش‌های اصلاح‌طلبانه یک گرایش هم هست که ما منتسب به آنیم: میل و مطالبه‌ی گذار داوطلبانه حکومت به مسیری با شیب و پیچ کمتر در اثر فشارهای عظیم ناشی از تراکم غیرمسئولانه قدرت آن که اصلاح قانون‌اساسی را نیز بالضروره با خود می‌آورد تا اشتباه در ترکیب قدرت در آن را رفع‌کند.

🆔@jameeno
👍192
#آخر_هفته با داستان

🏷 «معتکف کوی دوست‌‌!»

🖊 تحریریه جامعه‌نو:
در روزهای منتهی به آخر هفته‌ای که گذشت تلویزیون داخلی پیوسته از مراسم اعتکاف حکومتی گزارش‌داد. اگر آن گزارش‌ها را دیدید یا شنیدید، این را هم کنارش بدانید که فقط یک فقره از نتایج سرفصل «بررسی و تحلیل وضعیت دین‌داری در ایران» در موج چهارم پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان که پارسال منتشر شد، می‌گوید با جهشی بیش از دو برابر نسبت به پیمایش پیشین در سال94، 73درصد از مردم معتقدند امور دینی می‌باید از سیاست جدا باشد. البته که بنابر همین پیمایش تقیدها و اعتقادهای دینی اجتماع همچنان پابرجایند، ولی در تحولی شتابان در سنجش با دوره‌ی پیشین قاطبه‌ی پاسخ‌دهندگان گفته‌اند کاری با هرکس که پایبند به آن شعائر نیست، ندارند.
اینجا حرف ما از شکاف میان حکومت و اجتماع نیست - این مسئله دیگر بدیهی‌تر از آنی است که محتاج اشاره باشد. حرف از یک شکست دیگر است: شکست حکومتی که حتی گردن گرفت همچون دکان‌های «تشریفات» که در ازای مزد عزا و عروسی مردم را سامان می‌دهند، عهده‌دار سور و سات و مجلس گرم‌کن آئین‌های مذهبی اجتماع هم بشود، ولی غالب اجتماعش ترجیح می‌دهد سجاده‌اش را گوشه‌ی خانه‌ی خودش پهن کند.

این‌که این وضعیت دقیقا نشانی است از گرایش به سکولاریسم سیاسی است یا که پیوریتانیسمی دینی و پشمینه-به-سر-کشیدنی در واکنش به رنج‌آور شدن زندگی اجتماعی (همچون چند دوره از تاریخ که یکی‌اش هم ختم به حمله‌ی مغول‌ها بود)، باشد برای تحلیل‌های خبره‌ها و دانشگاهی‌ها. ما فعلا برای ساختن فرصت درنگ بر این موضوع، در instant view تکه‌ای را از رمان «گروگان» برایتان می‌آوریم که همین کار اعتکاف را بهانه‌ای برای اندیشیدن در چیستیِ اجتماعی و سیاسی دین کرده‌است.
نویسنده‌ی «گروگان» در رمان پیشینش، «سقوط»، در جایی که یکی از شخصیت‌های اصلی خاطرات خانوادگی‌اش را در ذهن دوره می‌کند، نوشته بود:
مادرش گفته‌بود بدبختی خانواده‌ی ما از وقتی شروع شد که دین را وسیله‌ی دعوا بر سر حکومت کردند. دین مال ارتباط با خداست! مرتضی آن را درست یافته‌بود. دین برای مومنان بستر ارتباط با خداست؛ بین آفریننده و مخلوق. اگر بخواهیم آن را وسیله حکومت و ابزار قدرت کنیم، باید به ایدئولوژی تبدیل شود. باید به حقیقت نابی تبدیل‌شود که همه قدرت درک آن را ندارند و باید به داننده آن حقیقت ایمان بیاورند و به اراده‌اش دیگری را بکشند. برادرانش به دو قطب، دو مرشد و راهنما که در راس هرم تشکیلالت ساخته‌شده از ایدئولوژی نشسته بودند ایمان آورده و در تقابل خونین آن‌ها یکدیگر را کشته‌بودند.


نسخه‌ی کامل پی‌دی‌اف گروگان را هفته‌ی پیش در کانال منتشر کردیم و در دسترستان است. برای خواندن بخش برگزیده‌ی این هفته اینجا را لمس کنید.

🆔@jameeno
👍81👎1