کارنیل
12K subscribers
7.65K photos
1.13K videos
262 files
2.22K links
مشاوره و کوچینگ توسعه فردی
مشاوره و کوچینگ سازمانی(ویژه مدیران)



@Rezamahmoudi07
Download Telegram
آیا ما مهارت‌های قرن ۲۱ را بیش از حد پیچیده کرده‌ایم؟

گستردگی اصطلاحات، تعاریف و ابزارهای سنجش مهارت‌ها، موجب سردرگمی در استخدام، آموزش و توسعه نیروی انسانی شده است.
یک مطالعه جدید با رویکردی سه‌مرحله‌ای – مرور نظام‌مند ادبیات، تحلیل معنایی نهفته (LSA)، و تحلیل خوشه‌ای سلسله‌مراتبی – تلاش کرده است میزان هم‌پوشانی معنایی و #روانسنجی مهارت‌های قرن ۲۱ را اندازه‌گیری کند.

یافته‌های اصلی این پژوهش:
پژوهشگران برای تنها ۴۰ مهارت، با ۴۴۶ تعریف متفاوت و ۴۵۷ ابزار سنجش گوناگون مواجه شدند که نشان‌دهنده آشفتگی در این حوزه است.
مغالطه جنگل (Jangle Fallacy): تحلیل‌ها همپوشانی بسیار بالایی را میان مهارت‌ها نشان داد. این یعنی بسیاری از مهارت‌هایی که نام‌های جداگانه دارند (مثل «کار تیمی-teamwork-» و «همکاری-collaboration-»)، در واقع یک چیز را می‌سنجند و ابزارهای اندازه‌گیری یکسانی دارند.
خوشه‌بندی مفاهیم: مهارت‌هایی نظیر رهبری، ارتباطات و آگاهی موقعیتی، همگی در یک خوشه واحد (مهارت‌های بین‌فردی) قرار می‌گیرند و مرزهای معنایی نزدیکی دارند.
در مقابل، برخی مهارت‌ها مثل تفکر محاسباتی (Computational Thinking)، مدیریت زمان (Time Management)، فراشناخت (Metacognition)، تحمل ابهام (Uncertainty Tolerance) و تفکر سیستمی (Systems Thinking) از نظر معنایی نسبت به بسیاری از دیگر مهارت‌ها متمایز بودند و این بر منحصربه‌فرد بودن آن‌ها تأکید می‌کند.


لینک مقاله اصلی

@karnil
4
ابرکارمند (Superworker) در عصر هوش مصنوعی

حسین حسینی پناه

در دنیایی که هوش مصنوعی (AI) با سرعتی خیره‌کننده در حال دگرگون کردن مشاغل و صنایع است، مرز میان توانایی‌های انسان و ماشین روزبه‌روز کمرنگ‌تر می‌شود. در دل این تحول، مفهومی نو در عرصه‌ی مدیریت منابع انسانی پدیدار شده است؛ مفهومی که آینده‌ی کار را بازتعریف می‌کند: ابرکارمند (Superworker).
ابرکارمند کسی است که به‌جای نادیده گرفتن هوش مصنوعی، آن را به‌عنوان دستیار هوشمند خود می‌پذیرد و از آن برای تقویت توانمندی‌های انسانی بهره می‌گیرد.
در عصری که هر کارمند می‌تواند در کنار خود یک دستیار مبتنی بر هوش مصنوعی داشته باشد، ابرکارمند کسی است که می‌داند چگونه از این فناوری به‌صورت هدفمند، خلاقانه و استراتژیک استفاده کند تا:
ـ ارزشی افزون‌تر برای سازمان بیافریند،
ـ تصمیم‌های دقیق‌تر و سریع‌تری بگیرد،
ـ و زمان خود را صرف کارهایی کند که اثرگذاری بیشتری دارند.

ابرکارمند در واقع کسی است که با تکیه بر هوش مصنوعی، برای خود «مغز دوم» ساخته است؛ مغزی که وظایف تکراری و زمان‌بر را انجام می‌دهد تا او بتواند بر تفکر، نوآوری و تصمیم‌سازی تمرکز کند.
به بیان دیگر، ابرکارمند با ترکیب هوشمندانه‌ی مهارت‌های انسانی (خلاقیت، همدلی، تفکر انتقادی) و قدرت هوش مصنوعی، به سطوح جدیدی از بهره‌وری و خلق ارزش دست می‌یابد.

اگر در گذشته، بهره‌وری به معنای «انجام کار بیشتر در زمان کمتر» بود، امروزه بهره‌وری یعنی «خودکارسازی کارهای تکراری» برای آزادسازی ظرفیت ذهنی انسان جهت انجام کارهای عمیق‌تر.
ابرکارمند بر «خلق ارزش» تمرکز دارد، نه صرفاً «انجام وظیفه».

ویژگی‌های ابرکارمندان

ذهنیت یادگیرنده: ابرکارمند همواره در حال یادگیری و آزمودن روش‌های نو برای بهبود عملکرد خود است.
تفکر داده‌محور: تصمیم‌هایش بر پایه‌ی تحلیل و شواهد است، نه صرفاً احساس یا عادت.
خلاقیت در حل مسئله: از فناوری برای گشودن مسیرهای جدید و نوآورانه استفاده می‌کند.
چابکی ذهنی: به‌سرعت با تغییرات محیط کار سازگار می‌شود و از فرصت‌ها بهره می‌گیرد.
خودمدیریتی بالا: زمان، تمرکز و انرژی خود را به‌شکلی هدفمند هدایت می‌کند.

نقش سازمان‌ها در پرورش ابرکارمندان

تحول به‌سوی ابرکارمندی تنها مسئولیت افراد نیست؛ بلکه تغییری راهبردی در سطح سازمان است. برای پرورش ابرکارمندان، سازمان‌ها باید:
تعریف مشاغل و مدل‌های کاری را بازطراحی کنند تا تعامل انسان و فناوری به‌شکلی هوشمند و سازنده انجام گیرد.
یادگیری مداوم را به بخش جدایی‌ناپذیر فرهنگ سازمانی تبدیل کنند.
توسعه‌ی مهارت‌های دیجیتال، تحلیلی و سیستمی را در مسیر رشد کارکنان بگنجانند.
سیستم‌های #منابع_انسانی را بازآفرینی کنند تا از انسان‌ها به‌عنوان شرکای استراتژیک در مسیر تحول دیجیتال حمایت نمایند.

در عصر #هوش_مصنوعی، برنده‌ی واقعی نه فناوری، بلکه انسانی است که می‌آموزد چگونه از آن به بهترین شکل استفاده کن.
@karnil
👍32
چهار مسیر پیش روی سازمان‌ها در عصر هوش مصنوعی

هوش مصنوعی دیگر یک واژه تخصصی در دنیای فناوری نیست؛ بلکه یک نیروی دگرگون‌کننده است که در حال بازتعریف نحوه کار، رقابت و رشد سازمان‌هاست. اما همه شرکت‌ها به یک شکل از این فناوری استقبال نمی‌کنند.
سوال کلیدی این نیست که «آیا» از هوش مصنوعی استفاده کنیم، بلکه این است که «چگونه» آن را در سازمان خود بکار بگیریم.
ماتریس نشان داده شده در تصویر پیوست، که بر اساس تحلیل‌های گروه مشاوران بوستون (BCG) شکل گرفته، چهار رویکرد یا «کهن‌الگو» متمایز را نشان می‌دهد که سازمان‌ها در استفاده از هوش مصنوعی در پیش می‌گیرند.
این چارچوب بر اساس دو محور کلیدی تعریف می‌شود:
تمرکز استراتژیک (محور عمودی): آیا سازمان می‌خواهد از هوش مصنوعی برای بهتر و سریع‌تر انجام دادن کارهای فعلی استفاده کند یا می‌خواهد با آن کارهای کاملاً جدیدی انجام دهد؟
فلسفه استعداد (محور افقی): آیا سازمان می‌خواهد ساختار و نقش‌های فعلی کارمندان را حفظ کند یا آماده است که تیم‌ها و شغل‌ها را برای هماهنگی با هوش مصنوعی از نو تعریف کند؟

پاسخ به این دو سؤال، سازمان را در یکی از چهار مسیر زیر قرار می‌دهد:

مسیر اول: مقیاس‌پذیر (The Scaler)
در این مسیر، هوش مصنوعی مانند یک «ابزار کمکی پرقدرت» به کارمندان داده می‌شود. هدف این نیست که ساختار سازمان تغییر کند، بلکه این است که تیم فعلی بتواند کارها را سریع‌تر و با کیفیت بیشتری انجام دهد.
مثال: یک تیم بازاریابی را در نظر بگیرید که به جای صرف چند روز برای تحلیل داده‌های مشتریان، با کمک هوش مصنوعی این کار را در چند دقیقه انجام می‌دهد. نقش تحلیل‌گر سر جایش است، اما ابزارش بسیار قوی‌تر شده.
مسیر دوم: آینده‌ساز (The Horizon Builder)
در این مسیر، به هوش مصنوعی به چشم یک آزمایشگاه نوآوری نگاه می‌شود. بدون اینکه کل سازمان درگیر تغییرات بزرگ شود، از آن برای تست ایده‌های جدید، ساخت محصولات نوآورانه و ورود به بازارهای تازه استفاده می‌شود.

مثال: یک شرکت تولیدی را تصور کنید که خط تولید اصلی خود را دست‌نخورده نگه می‌دارد، اما یک تیم کوچک و جداگانه را مأمور می‌کند تا با استفاده از هوش مصنوعی، یک محصول هوشمند کاملاً جدید طراحی کند
.

مسیر سوم: ساده‌ساز (The Streamliner)
در این مسیر، از هوش مصنوعی برای ساده‌سازی و چابک‌سازی سازمان استفاده می‌شود. کارهایی که قبلاً توسط چند نفر انجام می‌شد، حالا با کمک هوش مصنوعی توسط یک نفر انجام می‌شود. این کار باعث حذف بروکراسی، کاهش هزینه‌ها و افزایش سرعت می‌شود


.
مثال: به جای داشتن نقش‌های جداگانه برای «نویسنده محتوا»، «طراح گرافیک» و «کارشناس شبکه‌های اجتماعی»، یک «متخصص بازاریابی دیجیتال» استخدام می‌شود که با کمک ابزارهای هوش مصنوعی، تمام این کارها را به تنهایی انجام می‌ده
د
.

مسیر چهارم: بازآفرین (The Reinventor)
این جسورانه‌ترین مسیر است. در اینجا، سازمان قدیمی بهبود نمی‌یابد، بلکه کاملاً بازآفرینی شده و یک سازمان کاملاً جدید بر پایه همکاری انسان و هوش مصنوعی ساخته می‌شود. هوش مصنوعی دیگر یک ابزار نیست، بلکه بخشی از ت
یم
ا
ست.
مثال: به جای یک شرکت تبلیغاتی سنتی، یک آژانس خلاقیت ساخته می‌شود که در آن استراتژیست‌ها، هنرمندان و هوش مصنوعی در کنار هم برای خلق کمپین‌های تبلیغاتی کار می‌کنند. شغل‌های جدیدی مثل «متخصص بهینه‌سازی دستورات هوش مصنوعی (Prompt Engineer)» در این سازمان تعریف م


@karnil
1
نگاه ماست که ظرفیت‌مان را تعیین می‌کند.


کسی که می‌گوید «من همه‌چیز را می‌دانم» در واقع فرصت یادگیری را از خودش می‌گیرد؛
اما کسی که می‌پرسد «چه چیز دیگری می‌توانم یاد بگیرم؟» همیشه در مسیر رشد، پیشرفت و تحول باقی می‌ماند.



@karnil
19👍1👌1
آینده جهان نه تنها در میدان‌های نبرد، بلکه در آزمایشگاه‌های داروسازی و کدهای برنامه‌نویسی نوشته می‌شود؛ جایی که نوآوری خاموش، مرزهای قدرت را پرسر و صداتر از هر سلاحی جابه‌جا می‌کند."


مجله اکونومیست 29 نوامبر 2025
( 8 آذر ماه 1404 )

The Economist
November 29th 2025

@karnil
9
#OKR

تمرکز رادیکال!

در متدولوژی OKR، کلید دستیابی به نتایج چشمگیر، «تمرکز رادیکال» است؛ به این معنی که در هر فصل، شجاعتِ «نه» گفتن به انبوهی از ایده‌های خوب را داشته باشید تا بتوانید تمام انرژی و منابع خود را تنها بر روی حیاتی‌ترین هدف متمرکز کنید.

@karnil
8👌3
#OKR


«مالکیت مشترک، یعنی عدم پاسخگویی؛ برای تضمین اجرا، هر نتیجه کلیدی (KR) را تنها به یک فرد مشخص بسپارید.»

@karnil
👍3
Chelleh Neshin
Mohammad Motamedi
🗣 Mohammad Motamedi
🎵 Chelleh Neshin
#MohammadMotamedi

برگشته ام از شبای بی تو
دیدن ندارد دنیای بی تو
چرا پایان ندارد این تشنگی ها
بگو باران ببارد صحرا به صحرا
صحرا به صحرا

به عشق تو اشک بی اختیارم
سرا پا جنون سر به صحرا گذارم
که یه چله در هوایت ببارم

به عشق تو اشک بی اختیارم
سرا پا جنون سر به صحرا گذارم
که یه چله در هوایت ببارم

همه عشقی عقل سرخی تو
همه شوقم موج آبم من
توهم آغازی و هم پایان
همیشه در نیمه راهم من

به عشق تو اشک بی اختیارم
سرا پا جنون سر به صحرا گذارم
که یه چله در هوایت ببارم

به عشق تو اشک بی اختیارم
سرا پا جنون سر به صحرا گذارم
که یه چله در هوایت ببارم



@karnil
4🤔2😍2
مقاله‌ای که در مجلهٔ Journal of Experimental Psychology: Learning, Memory, and Cognition منتشر شده، بررسی کرده که یک رفتار بسیار ساده—راه رفتن—چطور بر انواع مختلف تفکر اثر می‌گذارد. پژوهشگران در چهار آزمایش کنترل‌شده، خلاقیت و حل مسئله را در شرایط مختلف سنجیدند: نشستن، راه رفتن در فضای بسته، راه رفتن در فضای باز، و حرکت بدون راه رفتن.
نکتهٔ مهم این پژوهش این است که تمرکز آن نه بر ورزش، آمادگی جسمانی یا تمرین بلندمدت، بلکه بر این بود که حرکت ملایم و روزمره چگونه حالت شناختی لحظه‌ای مغز را تغییر می‌دهد.
یافتهٔ کلیدی مطالعه، انتخاب‌گر بودن اثر راه رفتن است. راه رفتن باعث «باهوش‌تر شدن کلی» مغز نشد. حتی در برخی تکالیف حل مسئلهٔ محدود و ساختارمند، عملکرد کمی افت کرد.
اما در مقابل، تفکر واگرا—توانایی مغز برای تولید ایده‌های جدید، منعطف و خلاق—به‌طور قابل‌اعتماد افزایش یافت.
این یعنی حرکت بدن، مغز را از حالت کنترل سخت‌گیرانه و خطی خارج می‌کند و آن را به سمت پردازش تداعی‌محور می‌برد؛ حالتی که ارتباط نزدیکی با خلاقیت و بینش دارد. پژوهشگران معتقدند این تغییر احتمالاً ناشی از تنظیم متفاوت دسترسی به حافظه و کاهش مهار شناختی است، نه انگیزه، نه منظرهٔ اطراف، و نه میزان تلاش.
اهمیت این یافته فراتر از خلاقیت است. زندگی مدرن بر نشستن طولانی‌مدت بنا شده، اما این پژوهش نشان می‌دهد انعطاف‌پذیری ذهنی ممکن است به شکستن سکون فیزیکی وابسته باشد.
خلاقیت، ایده‌پردازی و لحظات «آها» فقط در مغز اتفاق نمی‌افتند؛ آن‌ها حاصل همکاری سیستم مغز–بدن هستند.
طراحی کار، یادگیری و زندگی روزمره بدون در نظر گرفتن حرکت، ممکن است بی‌سر و صدا کیفیت تفکر ما را محدود کند.
منبع:
Give Your Ideas Some Legs: The Positive Effect of Walking on Creative Thinking
Journal of Experimental Psychology: Learning, Memory, and Cognition
DOI: 10.1037/a0036577

@karnil
5
👍3
👍3
یک مطالعهٔ طولی، گروهی از زنان سالم را به‌مدت ده سال دنبال کرد تا بررسی کند آمادگی جسمانی—به‌ویژه قدرت عضلات پا—چه ارتباطی با پیری شناختی و ساختار مغز دارد. پژوهشگران با اندازه‌گیری توان پا در میانسالی و ارزیابی دوبارهٔ عملکرد شناختی و آناتومی مغز سال‌ها بعد، توانستند بررسی کنند آیا عملکرد عضلانی می‌تواند روند پیری مغز را در طول زمان پیش‌بینی کند یا نه؛ آن هم در حالی که عوامل سبک زندگی، وضعیت سلامت و حتی ژنتیک به‌دقت کنترل شده بودند.
نکتهٔ چشمگیر این مطالعه، چیزهایی بود که نتوانستند این رابطه را توضیح دهند. ارتباط بین قدرت پا و سلامت مغز حتی پس از در نظر گرفتن سلامت قلبی–عروقی، ناتوانی جسمی، طول تلومرها، سطح تحصیلات و حتی ژنتیک مشترک همچنان پابرجا ماند. تصویربرداری مغزی در سال‌های بعد نشان داد زنانی که قدرت پای بالاتری داشتند، حجم مادهٔ خاکستری بیشتری و بطن‌های مغزی کوچک‌تری داشتند—شاخص‌هایی که معمولاً با آتروفی کندتر مغز همراه‌اند.
این یافته‌ها نشان می‌دهد که قدرت اندام تحتانی فقط نشانهٔ «تناسب اندام عمومی» نیست، بلکه می‌تواند یک شاخص بلندمدت از تاب‌آوری مغز باشد. پیام گسترده‌تر مطالعه روشن است: مغز در خلأ پیر نمی‌شود. سیستم‌هایی که با حرکت، سرعت و تولید نیرو درگیرند، به‌طور زیستی با حفظ ساختار مغز در طول زمان گره خورده‌اند. حفظ سلامت مغز ممکن است کمتر به عادت‌های صرفاً شناختی وابسته باشد و بیشتر به نگه‌داشت توان‌های فیزیکی‌ای مربوط شود که با افزایش سن، بی‌سروصدا تحلیل می‌روند.
منبع:
Kicking Back Cognitive Ageing: Leg Power Predicts Cognitive Ageing after Ten Years in Older Female Twins
Gerontology — DOI: 10.1159/000441029

@ karnil
8👍1
در سال ۲۰۱۴، گروهی از روان‌شناسان در دانشگاه واترلو به نکته‌ای تأمل‌برانگیز رسیدند:
همان افرادی که برای دیگران توصیه‌هایی سنجیده، آرام و دقیق ارائه می‌دهند، وقتی پای زندگی خودشان به میان می‌آید، دچار آشفتگی و واکنش‌های هیجانی می‌شوند.

این افراد تازه‌کار نبودند؛
مشاور، درمانگر، مدیر ارشد و بنیان‌گذار بودند—کسانی که دیگران برای شفافیت فکرشان در شرایط فشار به آن‌ها اعتماد می‌کنند.

برای مثال، یکی از مدیران حاضر در پژوهش توانسته بود بخش‌های بزرگی از یک سازمان را بازسازی کند؛
اما وقتی از او خواسته شد درباره تصمیم شغلی خودش فکر کند، ذهنش درگیر عجله، تردید و خودقضاوت‌گری شد.

پژوهشگران این پدیده را «پارادوکس سلیمان» نام‌گذاری کردند؛
ایده‌ای که نشان می‌دهد انسان‌ها در حل مسائل دیگران خردمندتر از حل مسائل شخصی خود عمل می‌کنند.

مسئله، کمبود هوش یا توانایی نیست؛
مسئله «فاصله روانی» است.

وقتی موضوع به خود ما مربوط می‌شود: دستگاه عصبی حالت هشدار می‌گیرد،
احساس تهدید فعال می‌شود،
هویت درگیر می‌شود،
و ذهن، دید خود را محدود می‌کند.

اما وقتی به مشکل دیگری نگاه می‌کنیم: این فاصله باعث می‌شود قضاوت ما آرام‌تر، گسترده‌تر و منطقی‌تر باشد.

نکته مهم اینجاست:
ذهن همان است، فقط زاویه نگاه تغییر می‌کند.

بخش جالب پژوهش این بود که راه‌حل پیچیده‌ای لازم نبود.
وقتی افراد درباره خودشان به صورت سوم‌شخص فکر کردند—انگار که به یک دوست مشاوره می‌دهند—کیفیت تصمیم‌گیری‌شان بلافاصله بهتر شد.

@karnil
11
کارنیل
در سال ۲۰۱۴، گروهی از روان‌شناسان در دانشگاه واترلو به نکته‌ای تأمل‌برانگیز رسیدند: همان افرادی که برای دیگران توصیه‌هایی سنجیده، آرام و دقیق ارائه می‌دهند، وقتی پای زندگی خودشان به میان می‌آید، دچار آشفتگی و واکنش‌های هیجانی می‌شوند. این افراد تازه‌کار نبودند؛…
این پژوهش یعنی

همه ما به فیدبک نیاز داریم. حتی اگر فکر میکنیم خیلی می فهمیم!!



انتقاد سازنده برای ما طلا هست باید هیچ گاردی نداشته باشیم، چون داشتن گارد باعث میشه ذهن قفل باشه و هیچ چیز دریافت نکنه

@karnil
11👍2
👍7
👍12