خبرگر
1.92K subscribers
26K photos
19.9K videos
171 files
36.6K links
#خبرگرصدای_بیصدایان_وستمدیدگان_دادخواه
ارتباط با ادمینها(,عکس ها و ویدیوهای خود را برای انعکاس از این جا
با ما در میان بگذارید.)
@mansoor1999
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مادر #محسن_لنگرنشین زندانی سیاسی در آستانه اعدام با انتشار یک ویدئو پس از آخرین ملاقات با فرزندش ضمن استمداد از مردم برای نجات او می‌گوید: نمیدانم فرزندم فردا طلوع آفتاب را خواهد دید یا نه.

مادر این زندانی سیاسی ضمن اشاره به ناعادلانه بودن روند دادرسی و تأیید سخنان مادران دادخواه زندانیان سیاسی نسبت به روندهای ناعادلانه در صدور احکام قضایی می‌گويد: تازه خودم فهمیدم که دادگاه ناعادلانه‌ای داریم.

روز گذشته یک فایل صوتی از محسن لنگرنشین منتشر شد که او در آن از شکنجه و تهدید و اعتراف اجباری سخن می‌گفت.
محسن لنگرنشین، ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۲ بازداشت شد.
#زن_زندگی_آزادی #دادخواهی #نه_به_اعدام
😭4🤝1
خبرگر
Video
انتقال محسن لنگرنشین، زندانی سیاسی محکوم به اعدام، به مکانی نامعلوم


پدر محسن لنگرنشین این ویدیو را ساعت ۴:۳۰ صبح منتشر کرده و می‌گوید که تمام شب جلوی زندان قزل‌حصار بود، چون گفته بودند محسن بامداد امروز اعدام می‌شود. او می‌گوید که متوجه شده که پسرش را به مکانی نامعلوم انتقال داده‌اند و از وضعیت او بی‌خبر است.

محسن لنگرنشین، ۳۴ ساله، یکی از نخبگان در حیطه امنیت شبکه بود. به همین دلیل، در اواسط دهه دوم زندگی‌اش با پیشنهاد دانشگاه امام حسین، در حیطه امنیت شبکه در این دانشگاه مشغول به کار می‌شود.

بعد از مدتی کوتاه، با دیدن سرکوب مردم در دهه ۹۰، با نوشتن استعفا از کار در این دانشگاه انصراف می‌دهد و در شرکتی خصوصی، بنا بر تخصص خود، مشغول به کار می‌شود. در کنار کار در این شرکت، در گمرک تهران نیز به خرید و فروش ماشین می‌پردازد.

دستگاه امنیتی مدعی است که این فرد در ترور حسن تهرانی مقدم (که در سال ۱۳۹۰ کشته شد ـ در آن تاریخ محسن ۱۹ سال بیشتر نداشت) و همین‌طور سرهنگ پاسدار صیاد خدایی (که در سال ۱۴۰۱ کشته شد)، نقش شناسایی را بر عهده داشته است. محسن یک‌سال پیش از این تاریخ در اصفهان ساکن بوده و پرینت اس‌ام‌اس‌ها، تماس‌ها و حضور هرروزه او در محل کار، این ادعا را رد می‌کند.

محسن لنگرنشین، ۱۲ تیرماه ۱۴۰۲ بازداشت شد. او ابتدا به مدت ۲۴ ساعت به یک خانه امن وزارت اطلاعات منتقل می‌شود. در آن‌جا تا صبح روز بعد بازجویی و مورد تهدید قرار می‌گیرد تا آنچه بازجویان می‌خواهند را بنویسد.

روز بعد، او را برای تفهیم اتهام به دادسرا می‌برند. آقای لنگرنشین در دادسرا اتهامات واهی مربوط به جاسوسی برای اسرائیل را نمی‌پذیرد و پس از آن به بند امنیتی ۲۰۹ اطلاعات منتقل می‌شود و ۴۳ روز را در سلول انفرادی تحت شدیدترین شکنجه‌ها می‌گذراند.

او را تحت بازجویی‌های سنگین شبانه قرار می‌دهند. او را تهدید می‌کنند که اگر اعتراف نکند، تک‌تک اعضای خانواده‌اش ـ از جمله پدر، مادر، خواهر و نامزدش ـ را به بند ۲۰۹ منتقل می‌کنند و چنان فشاری بر آن‌ها وارد می‌کنند که اگر آن‌ها را ببیند، نشناسد.

به او اعلام کردند که خواهر و مادرش را بازداشت و به بند ۲۰۹ اطلاعات منتقل کرده‌اند و در صورتی آن‌ها را رها می‌کنند که چیزهایی را که ما می‌خواهیم، بنویسی.

با شکنجه، او را مجبور کردند که بگوید یک موتور هوندا ۱۲۵ را برده و از سرهنگ خدایی فیلم‌برداری کرده و در تعقیب او بوده است. این در حالی است که طبق استعلامی که در پرونده موجود است، نام‌برده هیچ‌وقت موتور هوندا ۱۲۵ نداشته است.

همچنین، او را به محل حادثه منتقل کردند تا آنچه بازجویان می‌خواهند را بگوید و در این حین از او فیلم‌برداری کردند.

از دیگر موارد شکنجه این بود که دست و پایش را زنجیر کردند، او را با شلاق زدند و به او اعلام کردند که اگر به مواردی که بازجوها برای اعتراف می‌خواهند، تمکین نکند، تا ساعاتی دیگر اعدام می‌شود و در صورت تمکین، حکم حبس ابد به او خواهند داد و بعد از چند سال آزاد خواهد شد.

متأسفانه، اتهاماتی را به آقای لنگرنشین منتسب کرده‌اند که ادله لازم برای اثبات آن‌ها وجود ندارد، و قاضی صلواتی (شعبه ۱۵) تنها به اعترافات اجباری تحت شکنجه در دادگاه استناد کرده و حکم اعدام برای وی صادر کرده است.

حکم او عیناً در دیوان تأیید شد.

وکلا تا به امروز سه بار درخواست اعاده دادرسی کرده‌اند که آخرین آن، هفته گذشته بود و به فاصله چند روز (شنبه) مجدداً اعاده رد شد.

یکی از اعضای خانواده او می‌گوید: «محسن از ایران خارج شده بود و اگر ذره‌ای از اتهامات انتسابی به او درست بود، هرگز به ایران بازنمی‌گشت.»
محسن  لنگرنشین قرار است سپیده‌دم چهارشنبه (فردا) اعدام شود.

#محسن_لنگرنشین #نه_به_اعدام
😢2🔥1
#گلرخ_ایرایی : برای شکستن چوبه‌های دار، صدای هم بودن کافی نیست

تو زندان سکوت معنایی نداره. همه‌جا پر از صداست اما صدایی که نمی‌شه باهاش رویا رو به تصویر کشید. برای کسی که با صدا، تصور می‌کنه و می‌تونه اون‌چه به ذهنش میاد رو بنویسه، کار سخت می‌شه. این‌جا شبا بهتر می‌شه خودکار رو برداشت و چیزی نوشت. مثلا میشه رفت تو اتاق سیگار. پایین پله‌هایی که مسدود شده و پشتِ در‌ش یه دیوار با بلوکای خاکستری و سیمان کشیدن. اونجا هم وقتی چشمات رو می‌بندی، فقط می‌تونی تو صدای تهویه‌ی صنعتی قراضه‌ای که کنارت زوزه می‌کشه غرق بشی. بیرون کشیدنِ رویا از تو صدای تهویه‌ی صنعتی _که تا قبل از این فکر می‌کردم برای مرغداری مناسبه_ کار سختیه. ولی می‌شه چشما رو بست و تصور کرد.
چند وقت پیش اعلام شده بود جمهوری اسلامی طی یک سال، حدود هزار نفر رو اعدام کرده و رکورد دو دهه‌ی گذشته‌ی خودش رو شکسته. ما رکورد زده بودیم و تونسته بودیم اون‌قدر سکوت کنیم و نگاه کنیم که همچین رتبه‌ای هولناکی رو به‌دست بیاریم.
نشسته بودم رو چارپایه‌ی چوبی و تو صدای تهویه گم شده بودم. چشمام رو بسته بودم و به سیگار پک می‌زدم. نیمه‌شب بود. شاید نزدیک به اذان صبح.
مرور این خبر و وحشتِ نزدیک شدن اذان صبح کافی بود تا صداها ...  _یعنی چند نفر رو، از کجا، برای اعدام منتقل می‌کردن؟
همین کافی بود تا صداها هجوم بیارن
صدای پوتین‌هایی که نزدیک می‌شدن
صدای کلید که تو قفل آهنی می‌چرخید
صدای باز شدن قفل
صدای کشیده و کوبیده شدن قفل کشویی
صدای چرخیدن لولای زنگ زده‌ی درِ سلول
صدای کوبیده شدن دری آهنی به دیواری سیمانی
صدای دو رگه‌ی سربازی مسخ شده: «بلند شو»
و سکوت
صدای افسرنگهبانی که با شغلش عجین شده بود: «پاشو بریم»
و باز سکوت
صدای پوتین‌های سرباز که به همراه افسرنگهبان و چند نیروی کمکی وارد سلول شدن
صدای تَن‌هایی که به هم می‌سابیدن و پیکری که برای «نیامدن» تقلا می‌کرد
صدای کوبیده شدنِ تن‌ها به در آهنی که نیمه‌باز مونده بود
صدای نفس‌های سنگینی که از سلول‌های کناری به گوش می‌رسید
صدای پوتین‌هایی که کوریدور رو به سمت درِ خروج طی می‌کردن و صدای دمپایی پلاستیکی‌ای که از لابه‌لایِ کوبش پوتین‌ها روی سرامیکِ کف راهرو به شکل فریادی کش‌دار و کر کننده در‌ اومده بود
صدای درهایی که پشت هم باز و بسته می‌شدن
صدای تقلای پیکری که حالا دیگه روی زمین کشیده می‌شد و تو صدای خواب‌آلود موذن گم می‌شد
صدای خمیازه‌ی راننده‌ی آمبولانسی که بی‌حوصله به ماشین‌اش تکیه داده بود و منتظر بود همه چی زودتر تموم بشه و بره دنبال کارش
صدای پزشکی! که گزارشی رو از وضعیت محکوم به مرگ، به مردی که کلاسوری در دست داشت اعلام می‌کرد
و صدای سقوط دانه‌های تسبیحِ «مردی که از ملزومات صحنه‌ی اعدام بود» و داشت چیزی رو زیر لب زمزمه می‌کرد
سیگار به انتها رسید. برای رها شدن از صدای تقلای پیکرِ «مردی که می‌خواست زنده بمونه»، ناخودآگاه به صدای تهویه‌ی صنعتی پناه بردم. سعی کردم دوباره بشنومش تا صداهای دیگه محو بشن.
چشمام رو باز کردم.دمپایی‌هام رو روی زمین کشیدم و به اقیانوسی که ویدا روی دیوار کشیده بود چشم دوختم.عادت داشتم وقتی این‌جا تنها می‌شدم صدای آب رو تصور کنم.اما مثل همیشه نبود. قُل‌قُل آب همه‌چیز رو تو خودش خفه کرد. مثل خفگی طناب دار دور گردنِ محکومی که ریتمِ تکون خوردنِ بدن معلق‌اش داره کندتر و کندتر می‌شه. محکومی که آخرین صداهایی که شنید، صدای باز شدن دریچه‌ی مرگ، صدای رها شدن طناب، صدای شکستن گردن و خرخر سختِ آخرین نفس‌هایی بود که تو صدای پرت شدن دمپایی روی زمینِ زیر پاش آروم گرفت.
ما مرگ رو تصور، روایت و زندگی می‌کنیم.
اما اون‌که پشت قتل‌گاه فرزندش شب رو به کور سوی امیدی انتظار می‌کشه، بیش از ما مرگ رو زندگی می‌کنه.
محسن لنگرنشین از ما خواست صداش باشیم. پدر و مادر محسن هم از ما خواستن صداشون باشیم. ما هم از همدیگه خواستیم که صداشون باشیم و در همون حال که همه از هم می‌خواستیم صدای اونا باشیم، کشتنش.
صدا قدرت عجیبی داره برای تصور رویاها و کابوس‌ها. اما برای شکستن چوبه‌های دار، صدای هم بودن کافی نیست. شاید لازم بود بعد از شنیدن صدای هم، بعد از شنیدن صدای مادر محسن، صدای مادر محمد یا صدای آقاماشالله کرمی، بند کفش‌مونو می‌بستیم و در خونه رو به هم می‌کوبیدیم و می‌رفتیم پشت در زندون. دست‌کم کسی که صدامون زده بود رو تو اون گرگ و میش مرگ‌بار تنها نذاشته بودیم و یه «نه» بلند گفته بودیم به اعدام و شده بودیم مثل «صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن» که بیشتر از اون‌که فقط یه «صدا» باشه، تداعی اراده‌ست. اراده‌ی جاری شدن.

گلرخ ایرایی
اردیبهشت ۱۴۰۴
زندان اوین

#نه_به_اعدام
#محسن_لنگرنشین
#محمد_قبادلو
#محمدمهدی_کرمی
#محمد_حسینی
و تمامی آنانی که بی حضور «ما» بر دار شدند.
👍3🤝1
🔴این چهره خندان ‎#پدرام_مدنی است.
جمهوری جنایتکار اسلامی #پدرام_مدنی را اعدام کرد
او با اتهاماتی شبیه به ‎#محسن_لنگرنشین سال ۱۳۹۹ بازداشت شده بود و در حالی اعدام شد که به گفته مادرش پرونده او پر از ایراد و ابهام بود.قضاییه جلادان از اعدام پدرام مدنی ، ۴۱ ساله پدر یک کودک، خبر داد!
رژیم جنایتکار در باتلاق بحران هایش کشتار زندانیان را راه حل خود ‌می‌داند. غافل از اینکه چوبه‌های دار عمر نظام را نشانه رفته‌اند.
حکم اعدام او سه بار در دیوان عالی کشور نقض شده بود
پدرام را از اوین به قزلحصار بردند، تا سرانجام طناب اعدام بر گردنش بیندازند.  حکومتی که همواره خانواده‌ها را با وعده‌ی دروغین عفو، یا تهدید به فشار بیشتر، به سکوت وامی‌دارد، بار دیگر ثابت کرد که سکوت، نه محافظ است و نه نجات‌بخش.  اطلاع‌رسانی تنها ابزار ما در برابر این ظلم سیستماتیک است.
کیوان مهتدی، زندانی سیاسی سابق، تصویر پدرام را تنها دقایقی پس از اعدامش منتشر کرد.  تصویری که می‌گوید: او تنها نبود، ما دیدیمش، و فراموش نخواهیم کرد. با عزمی محکم تر به جنبش ضد اعدام   تا لغو این مجازات ضدانسانی ادامه خواهیم داد. #نه_به_اعدام
1🔥1😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حسین شنبه‌زاده، زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین : «بوی رقیق آزادی ایران به مشامم می‌رسد» همزمان با سی‌وهفتمین سالروز تولدش پیامی صوتی منتشر کرده است. او در این پیام، از رنج‌های زندان، خاطرات تلخ و شیرین با هم‌بندی‌هایش، و همچنین از یاد دوستانی که اعدام شده‌اند سخن گفت.

او با زبان همیشگی طنز خود، با دوست‌داران و آشنایان سخن می‌گوید و در انتها تصنیف «گریه کن» از بنان را به یاد هم‌بندی‌هایش #محسن_لنگرنشین و #محمدامین_مهدوی_شایسته و #روزبه_وادی و سایر زندانیانی که بی‌گناه اعدام شدند، خواند...
😭1