کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
درآمدی بر شیوه‌های نقد هنری.pdf
متن سمینار «درآمدی بر شیوه‌های نقد هنری» (۳۰آذر۱۳۹۵)؛‌ محمد ضیمران

تبدیل صوت به متن: سیده‌شیرین حجازی
کوبه
Photo
سفرنامۀ تصویری یک دانشجوی مطالعات معماری ایران در مواجهه با مقبرۀ یعقوب لیث صفاری

کاری از «شهاب‌الدین تصدیقی»

@Koubeh
نقد محافظه‌کارانه

سید مجید میرنظامی

خانم مطهره دانایی‌فر در متنی با عنوان «سنجش گزاره‌های متعارف» که در وبگاه آسمانه منتشر کرده‌اند، یکی از شیوه‌های نقد گزاره‌های متعارف معماری را به زبانی ساده آموزش داده‌اند. ایشان روش نقادانهٔ مذکور را از کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» اقتباس کرده‌اند و به تأسی از نویسندهٔ کتاب، آلن دوباتن، آن را «روش سقراطی» نامیده‌اند. در این نوشته می‌خواهم با بررسی یادداشت خانم دانایی‌فر نشان دهم که نقد مد نظر ایشان نه «سقراطی»، بلکه «محافظه‌کارانه» است.

خلاصهٔ روش مد نظر خانم دانایی‌فر چنین است:
اول گزاره‌هایی را که با فهم متعارف جور در می‌آیند شناسایی می‌کنیم. ایشان گزاره‌هایی چون «معماران ایرانی در گذشته همه عارف و سالک بودند» یا «معماری ایرانی درون‌گراست» را به‌عنوان گزاره‌های متعارف برگزیده‌اند. سپس با طرح پرسش‌های مختلف سعی می‌کنیم تا کذب این گزاره‌ها را شناسایی کنیم. کذب گزاره‌ها اغلب با ذکر مثال‌های نقض معلوم می‌شود؛ مثال‌هایی که می‌تواند نشان دهد آن گزاره‌ها «یا نادرست است یا لااقل غیردقیق». برای مثال، معماری شمال ایران درون‌گرا نیست یا معماری برخی کشورهای دیگر نیز درون‌گراست یا اینکه می‌توانیم معمارانی را در تاریخ شناسایی کنیم که عارف نبودند. پس از اینکه نادقیق بودن گزاره‌ها معلوم شد، تلاش می‌کنیم که این گزاره‌ها را با «مختصری تغییر» اصلاح کنیم تا «استثنا را نیز شامل شود». مثلاً بگوییم «همهٔ آثار معماری ایران درون‌گرا نیست» یا« همهٔ معماران عارف نبودند». به‌همین سادگی.

ایراد این شیوهٔ نقد، احتیاط بیش از اندازه در برخورد با گزاره‌های متعارف است؛ نقدی زاهدانه که با ترس گام بر می‌دارد تا مبادا تنه‌اش به وضع موجود بخورد و خاطر کسی را آزرده کند. گرچه نقد ایشان ظاهراً می‌خواهد ناقص‌بودن یا کاذب‌بودن گزاره‌ها را نشان دهد، در عمل ایدهٔ اصلی مندرج در این گزاره‌ها (درون‌گرایی و عارف‌مسلکی) را همچنان محفوظ و ایمن باقی می‌گذارد؛ به‌همین دلیل آن را «محافظه‌کارانه» می‌خوانم. نقد ایشان به‌جای طرح پرسش‌ از خود مفهوم «درون‌گرایی» و «عارف مسلکی معماران»، فقط به بررسی میزان شمول این گزاره‌ها بسنده می‌کند. این کار به‌معنی مصالحه با گزاره‌های متعارف و البته در سطحی کلان‌تر مصالحه با گفتمان‌هایی است که این گزاره‌ها را تولید می‌کنند. چنین نقد «اصلاح‌گرانه‌ای» که از در آشتی با وضع موجود وارد شده است، نمی‌تواند در مبادی شک کند و بنیان باورهای متعارف را به پرسش بگیرد. نتیجهٔ چنین روشی معلوم است. نویسنده که در ابتدا قصد نقد گزاره‌های متعارف را داشت در پایان یادداشت به این نتیجه می‌رسد که «در گذشته می‌شد عارف نبود و معماری کرد.» این سخن تلویحاً به این معنی است که «همهٔ» معماران عارف نبودند و با این حکم دست کسانی را که می‌گویند «اغلب» معماران عارف بودند، همچنان باز می‌گذارد. غافل از اینکه ایراد اصلی این گزاره‌ها در کلماتی چون «همه» و «هیچ» نیست که بشود با کلماتی نظیر «معمولاً» و «اغلب» اصلاحش کرد.

سقراط بحث را به میزان عمومیت یک گزاره محدود نمی‌کرد. برای مثال، او در رسالهٔ «لاخس» بحث دربارهٔ آموزش فنون جنگی را به‌گونه‌ای پیش برد که موضوعش به‌کلی تغییر کرد و پرسش از حقیقت «شجاعت» به محور بحث تبدیل شد. البته دغدغهٔ او این نبود که «چند نفر» از آتنی‌ها شجاع هستند، بلکه می‌خواست چیستی شجاعت را معلوم کند و جالب این است که در پایان رساله، به‌جای حقیقت شجاعت، نادانی شرکت‌کنندگان در بحث مشخص شد.⬇️
⬆️آن زمان که سقراط عقاید مردم را به پرسش می‌گرفت، هنوز مفاهیمی چون ایدئولوژی و گفتمان وارد فلسفه نشده بود. امروزه به مدد نظریه‌های جدید می‌دانیم که «درون‌گرایی معماری» ایده‌ای تک‌افتاده نیست. این گزاره‌ها‌ از شبکهٔ روابط پیچیدهٔ گفتمانی منفک نیستند. نقد راستینی که قصد تغییر دانش متعارف را دارد، به نقد تک‌گزاره‌ها بسنده نمی‌کند، بلکه به‌دنبال کشف سازوکار پیدایش چنین گزاره‌هایی در گفتمان‌های معماری است. منتقد باید روشن کند که در کدام زمینهٔ تاریخی چنین گزاره‌هایی تولید و مصرف شدند و چرا مفهومی چون «درون‌گرایی» ساخته شد و چه شد که دو دال «معمار» و «عارف» دست در دست هم دادند. آیا عارف‌شدن معمار محصول گفتمان سنت‌گرایی بود؟ دوگانه‌ی درون‌گرا/برون‌گرا چرا ساخته شد و چه دلالت‌هایی دارد؟ آیا درون‌گرایی با درون‌بینی عرفانی و سیر در انفس قرابت دارد؟ پاسخ به این سؤال‌ها به‌سادگی پاسخ به پرسش‌های خانم دانایی‌فر نیست. هدف از طرح این پرسش‌ها نشان‌دادن دو شیوه‌ی متفاوت برخورد با «گزاره‌های متعارف» است. اولین شیوه با اینکه ظاهراً انتقادی به نظر می‌رسد، در نهان با گزاره‌های متعارف صلح می‌کند. اما دومین شیوه به‌جای حل مسئله، سعی می‌کند که آن را بسط دهد و بغرنج‌تر کند.

اگر نقد مد نظر خانم دانایی‌فر را سقراطی بنامیم، فقط موجب بدنامی سقراط شده‌ایم. اگر سقراط، آن خرمگس مردم آتن، می‌خواست که این‌چنین محافظه‌کارانه نقد کند هرگز به چنان سرنوشتی دچار نمی‌شد.
@Koubeh
شهر سیلی‌خورده

سیده‌شیرین حجازی

اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از كارمندان كارخانهٔ كشت و صنعت كارون تا جنگ‌زده‌ها و محروم‌ترها را اسكان دهد و برنامه‌های طراحی‌اش تغییر كند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سياه زمستان چهار زن خاكستری با موهاي رنگی و روسرهای پلنگی تخمه می‌شكستند و بچه‌هايی با لباس‌های گل‌دار نارنجي و صورتي لايه‌لايهٔ تنشان دور بزغاله‌ای بسته به ساقهٔ شمشادی تُنُک، رقص آتش می‌كردند. اگر جنگ نمی‌شد، شاید پشت‌بام‌ها خرابه نشده بود و پیاده‌راه شهرك را دیوار نزده بودند برای موتور. حتماً اگر جنگ نشده بود و كارمندهای «محترم» اداره‌جات نرفته بودند، سر ظهری زمستان مردم قیلوله می‌رفتند جای گاز موتور را گرفتن و روی تك‌انگشتان پا دم در نشستن. این جنگ اگر نبود، این جنگ‌زدگی اگر اتفاق نمی‌افتاد و این مركزگرایی ذهن دولت‌ها را پر نمی‌‌کرد، شوشتر نو از زبان پسرک موتورسوار نمی‌شنید كه می‌پرسد «از تهران آماده‌اید یا خارج؟» جنگ اگر نمی‌شد دست‌كم هشت‌سال دست مهاجران روستاها و جنگ‌زده‌ها نمی‌افتاد تا یكی ابرویی كه رویش نشسته بردارد و یكی دماغش را بِبُرد. اگر به دنبال انقلاب و جنگ، كشت‌و‌صنعت كارون منحل نمی‌شد، شهر تخلیه نمی‌شد و گرد مرده نمی‌پاشیدند، شاید در سال‌های جنگ دو برابر توانش اسكان نمی‌داد.
بی‌صاحب مانده كه مسجدِ در حال ساختش رها شده و مسجد دیگری روبرویش در «گذر مسجد» ساخته‌اند. هرچه همیشه از شوشتر نو دیده بودیم زیبا بود، عینیتش اما، ذهنیتی در شیشه ریخته‌شده است مخلوط شده با یك مشت گِل. ذهنیتش انگار دندانش شكسته و صورتش گلی شده. باید آب بست به در و دیوار، پشت‌بام‌ها را از دمپایی‌های قرمز سفید شده در معرض آفتاب خالی كرد، آجرچینی‌های ریخته را سرجایشان گذاشت، ساكنانش را متقاعد كرد كه سرامیك حمام پیشنهاد خوبی برای نما نیست، مسجد نیمه‌كاره را از پَر پرنده و آجر نیمه و خاك‌وخُل خالی كرد، و دستی كشید به سر و صورت این شهر.
شاید اوضاع بهتری داشت اگر جنگ نمی‌شد. اما آیا همه چیز با جنگ‌زدگی‌اش توجیه می‌شود؟ چه‌اندازه ایرادات امروز شهرک، متوجه ماجرای جنگ است؟ اصلا جنگ هم كه نمی‌شد، اگر دیوار نمی‌كشیدند ورودی‌ها را برای اتول‌و‌موتور، اتول‌وموتورشان را كجا می‌بردند؟ حالا مثلاً اگر جنگ نمی‌شد بندهای لباس را كجا می‌شد بست جز پشت‌بام؟ این همه یكدستی و یكنواختی، چند طبقه و بلند، مثل یك خندق خاكی، چطور كارمندهای مختلف یک اداره را راضی می‌كرد كه شخصیتی برای خانه‌شان متفاوت از همسایگانشان وجود دارد؟ جنگ نمی‌شد خانواده‌های پنج‌شش‌نفرهٔ ساكن، بالكن‌ها را نمی‌بستند تا فضایی به اتاق اضافه كرده باشند؟ جنگ اگر نمی‌شد ٦٦ درصد ساكنان شوشتر نو دیگر فكر نمی‌كردند كه حریم شخصی‌شان مخدوش است و از خارج خانه دیده می‌شوند؟ پوست شهر نم‌زده است و گریه شیار انداخته روی صورت گِلی ساختمان‌ها؛ یك‌نفر نباید صورت این شهر را بشورد؟
در سال ٩٢ ،بیش از ٧٠ درصد ساكنان كارگر بودند؛ جنگ اگر نمی‌شد كارگرهای كشت و صنعت كارون كارگر نبودند؟ چقدر شغل و سطح درآمد این دو گروه، كه با اختلاف چهاردهه از یك صنف در اینجا ساكن بودند، با یكدیگر متفاوت است كه آسیب‌های اجتماعی را از تغییر جمعیت استفاده‌كننده بدانیم؟ این كه سابقاً همگی ساكنین همكار بودند یا حداقل به یك رشته در جایی می‌رسیدند در حفظ یكدستی مساكن تاثیر دارد؟ چطور می‌توان در نظر نگرفت كه عنصر زمان است كه اين شهر را فرتوت كرده و اگر در دوران جوانی‌اش، همين ساكنينْ اینجا ‌بودند، مثل امروز شكسته و ريخته نبود؟
مشكل بتوان راضی شد كه تمام ناكامی‌های طرح آقاخان برده، از تغییرات بعد از جنگ حادث شده است. سیمای شهرک را عوض‌ كردن و دست به ابعاد بنا زدن از نیازی ناشی می‌شود كه جنگ‌زده و جنگ‌نزده نمی‌شناسد؛ پاسخگوی آنچه از چهرهٔ نقاشی‌شده‌اش توقع می‌رفته نبوده كه امروز كالبدش را تغییر داده و جای دست و سرش را عوض كرده‌اند. گیریم تعلق جنگ‌زده‌ها و مهاجران روستایی به شهرك نوساخته در كنار شهر قدیمی، كمتر از ساكنان اصلی است و اگر آن‌ها بودند حداقل جای دو پا را عوض می‌كردند، اما انگار تحت هر شرایطی کمی تغییر باید در شوشتر نو اتفاق می‌افتاد. حدود اختیارات انسان و حدود زندگی شخصی در شوشتر نو چقدر است، وقتی به‌سادگی از چند بلوك دورتر اتاق پشت تراس را می‌بینی؟ مجموعهٔ مساكنی كه برای قشر كارگر ساخته و طراحی شده است كه حتی امروزه هم غالباً تحصیلات عالیه ندارند، امكان عرض اندام و نمایش توانمندی به همسایگان را كجای طرح یكدستش نشانده است؟
⬇️
⬆️اگر شوشتر نو را در دستهٔ طرح‌های ساخته شده برای اعمال سیاست‌های دولت پهلوی دوم در زمینهٔ شهرسازی بدانیم، این شهرک، به عنوان یک نمونه برای ساخت شهرهای جدید و توسعهٔ مناطق کمتر توسعه‌یافته، تا چه اندازه توانسته رسالتی را که برعهده داشته به انجام برساند؟ اگر برای توفیق و پاسخ‌دهی چنین طرحی سلسله‌مراتب استفاده‌کنندگان و طراح را از عوامل موثر بدانیم، سیاست‌های کلان دولت‌ها کجای این مراتب می‌نشینند؟ آنچه بنا بود به توسعهٔ بخش‌های کمتر توسعه‌یافتهٔ ایران بیانجامد، امروز از کیفیت نازل تأسیسات، امنیت و منظر شهری رنج می‌برد. با اینکه در این شهر مرکز محله، مسجد و مدرسه پیش‌بینی شده است، اما مرکز محلهٔ طرح دیبا ساکت و بی‌رونق است و شیشهٔ غرفه‌های خاک‌گرفته و ویترین‌های خالی، از حجم پایین مراجعه‌کننده و کسادی کسب فروشندگان خبر می‌دهد. مسجد طراحی‌شدهٔ گروه مشاورین داز هم به اتمام نرسیده، ولی نام کوچه‌ای که زمین مسجد در آن قرار دارد باز «گذر مسجد» است.
اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمه‌تمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگ‌زدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیه‌شدهٔ کارمندان کشت‌ و‌ صنعت کارون قابل پیش‌بینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایان‌گر انطباق‌ناپذیری و غیرپاسخ‌دهی این طرح شهری است.
شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمی‌داشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازمان‌دهی این آرمان‌شهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از این‌ها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه‌ جامعه‌اش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامن‌گستر اندیشه بی‌سامان نبود، شاید این شهر سیلی‌خورده هم هذیان نداشت.

*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمان‌گیر» سیاوش کسرایی است.
@Koubeh
از خوابگاه که حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟

نیلوفر رسولی

تخت‌هایی دوطبقه که در دلِ هم وا رفته بودند؛ یک موکت رنگ‌‌و‌رو رفتۀ قهوه‌ای که حتی لکه‌های به‌جای‌مانده از چای یا قهوه هم نمی‌توانند رنگی به چهر‌ۀ آن ببخشند؛ یخچال برفک‌زدۀ امرسان که در نزدیک‌ترین مکان نسبت به در اتاق قرار دارد و تعداد سس‌ها و نان‌های کپک‌زدۀ داخل آن، از دید آن‌هایی که سلانه‌سلانه از راهرو عبور می‌کنند، به دور نیست؛ سه کمد چوبی بدون قفل که در دل دیوار جا داده شده‌اند، شوفاژی قدیمی که خانۀ عنکبوت و اشیای فراموش‌شده و گم‌شده است و در پس تمامی این‌ها، بالکنی دو متری پر از فضلۀ کبوتر و پس‌ماندۀ غذا و گوله‌های موی بانوان ساکن در اتاق طبقۀ بالا: این‌ها همگی اثاثیۀ اتاقی را تشکیل می‌دادند که چهار سال دورۀ کارشناسی، خانۀ من بود. البته این فضای دوازده متری را با سه نفر دیگر شریک بودم. درس خواندن، غذا خوردن، نشستن، راه رفتن و حتی نفس کشیدن در این فضا همواره در تماسی عجیب صمیمانه با دیگران بود، لیلا روی سجاده‌اش ناهار می‌خورد و شیما دفترهایش را در ادامۀ سجادۀ لیلا روی زمین پهن می‌کرد و فاطمه لپ‌تابش را زیر بالش می‌گذاشت و می‌خوابید و سیم لپتابش از روی دفتر و مداد و واژه‌های شیما عبور می‌کرد. خوابگاه، خانه نبود. نه برای من، نه برای لیلا و نه برای آن دختری که زباله‌های خاک‌اندازش را در بالکن ما خالی می‌کرد. خوابگاه برای هیچ‌کدام از ما خانه نبود. گویا اتاق‌های چهارنفرۀ خوابگاه از کثرت اشتراکی‌‌بودن به هیچ‌کدام از ما چهار نفر تعلق نداشتند. اما خوابگاه کجا بود و اگر برای ساکنانش نمی‌توانست جایی مانند خانه باشد، هزاران دانشجویی که در آن زندگی می‌کردند به کدامین ناکجاآباد می‌گفتند خانه؟ آیا خانه همچنان برای آن‌ها همان محلی بود که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و شاید به مدرسه رفته ‌بودند؟

لیلا در بازرگان به دنیا آمده، در تبریز بزرگ شده و در تهران به مدرسه رفته بود؛ دراین آشوب بی‌سرو‌ته دل به پسری کاکل زری بسته بود که در شیراز درس می‌خواند و اهل کرج بود. بر روی صفحۀ فیس‌بوکش چندین بار این متن را پست کرده بود که «موطن آدمی بر روی نقشه نیست، موطن آدمی در قلب کسانی است که او را دوست دارند»، چند عکس پرنده و کفتر را هم ضمیمۀ این نوشته کرده بود. بعد از این پست فیس‌بوکش از او ‌پرسیدم که موطن او کجاست، لیلا درحالی‌که دانه‌های برنج را از روی مهر و تسبیحش جمع می‌کرد، ‌گفت «اتوبوس، اتوبوس تبریز به تهران، اتوبوس تهران به شیراز، اتوبوس و ایستگاه اتوبوس، ترمینال تهران، ترمینال تبریز و ترمینال شیراز».

برخی از دانشجویان با احتساب سه دورۀ کارشناسی، ارشد و دکتری نزدیک به ده سال یا حتی بیشتر در خوابگاه زندگی می‌کنند، ده سال از اتاقی به اتاق دیگر جابه‌جا می‌شوند، با بغلی پر از کارتن و نودل و چای کیسه‌ای و کتاب‌های نخوانده، به قول فاطمه خوابگاه‌نشینان یا بچه‌خوابگاهی‌ها، طفلی‌ها. آیا خوابگاه خانۀ این‌هاست؟ این سؤال را مخصوصاً در ارتباط با زوج‌های خوابگاه‌های متأهل می‌توان پرسید. از زوج‌هایی که در اتاق‌های خوابگاه به خانۀ بخت می‌روند، زندگی زناشویی را می‌آزمایند، قهر و آشتی را چونان نمکی روی پایان‌نامه‌ها و مقاله‌های خود می‌پاشند و بعد از چندین ماه، صبح‌ها به همراه پدر و مادر، کودکی نیز تاتی‌تاتی‌کنان از آن اتاق خارج می‌شود. این اتاق برای آن‌ها خانه می‌شود؟

از دهخدا که بپرسیم خوابگاه کجاست می‌گوید محلی برای خواب، اتاقِ خواب یا تختِ خواب. گویا دهخدا هم معتقد است که در خوابگاه کاری به جز خوابیدن نمی‌توان انجام داد. البته دهخدا خبر ندارد که در خوابگاه چنان از سرو صدا و چراغِ همیشه‌روشن ملولم که تنها ساعتی چرت آسوده، آنم آرزوست. وقتی که دهخدا بگوید خوابگاه جای خواب است، پس خیالمان آسوده است که اگر تکه تخته‌ای داشته باشیم که بتوان به‌نحوی روی آن افقی شد و سقفی بالای سر، که بتوان شب را در آن به دور از گرگ و خرس‌های گرسنه و متجاوز خارج از حصار خوابگاه به سلامت سپری کرد و به اصطلاح خوابید، «در خوابگاه بودن» را با موفقیت معنا بخشیده‌ایم. شاید بتوان خوابگاه را «دانشجودانی» دانست: که منّتی عظیم بر سر ساکنان آن سنگینی می‌کند که جای خوابی به آن‌ها مرحمت شده است؛ درحالی‌که پاستا و استیک و ته‌چین، محترمانه برای خود خانه دارند، جایی مثل خانۀ پاستای ریوا، خانۀ استیک زعفرانیه یا خانۀ‌ ته‌چین عمه‌جون. ⬇️
⬆️ خوابگاه خانه‌ نیست،‌ جای قرار نیست، جای حتی چرتی خوابِ آسوده هم نیست، خوابگاه برای بسیاری از ساکنانش جای فرار است. این را مینا می‌گوید؛ مینا ساکن اتاق ۹۹ است، نزدیک‌ترین اتاق به در خروجی ساختمان. وارد اتاقش که می‌شوم چمدان‌ها از زیر تخت بیرون زده‌اند و در هر گوشه‌ای از اتاق، از زیر میز گرفته تا بالای کمد، پر از کارتن‌ است. کارتن‌های نیمه باز و چسب‌خورده با اسم صاحب آن و چند عبارت تهدیدآمیز که دست نزنید، دست نزنید، دست نزنید. مینا می‌خواهد برایم چای بریزد و استکان و چای و قند را از داخل کارتنی بیرون می‌آورد. می‌پرسم که چرا وسایلت را از کارتن خالی نمی‌کنی؟ چرا چمدان ها را به زیر تخت هل نمی‌دهی و اقلاً با یک روتختی آن‌ها را از جلوی چشمت دور نمی‌کنی؟ می‌خندد و می‌گوید:«که همین یک تخت را با کلی منّت به ما داده‌اند، دو ماه دیگر هم باید اتاقم را تحویل بدهم. حوصله داری.» اتاق از هر ایستگاه اتوبوس یا قطاری که دیده‌ام بیشتر شبیه ایستگاهی برای رفتن و نماندن است، چراکه اقلاً ایستگاه و فرودگاه‌ها را با پیش‌فرض سفر می‌شناسیم، با پیش‌فرضی که رفتن جزئی از ذات فضایی آن‌هاست؛ اما در ذهن ما انگار اتاق جایی برای ماندن است، جایی برای قرار. اما کافی‌ست تا در اتاقی را در خوابگاه بگشایید تا تصورتان از کجا بودن اتاق و محل خواب تغییر کند.

«به نظر می‌رسد دو عامل اقتصاد و امنیت به‌عنوان دخیل‌ترین عوامل انتخاب خوابگاه توسط دانشجویان برای اسکان باشد.» این را سارا می‌گوید در حالی که شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و شلغم‌هایش را در سینک آَشپزخانه می‌شوید. «در شهرهای بزرگ که اجاره‌خانه از لحاظ اقتصادی سنگین است، خوابگاه، خصوصاً خوابگاه دانشگاه‌های دولتی گزینۀ مناسبی است.» سارا شلغم‌هایش را پوست می‌گیرد و آن‌ها را در قابلمه‌ای پرتاب می‌کند، سرما خورده و با تلخی از این صحبت می‌کند که هم‌اتاقی‌هایش سرما خورده‌اند و آن‌قدر به‌قول او چرک‌وچندش هستند که او را هم بیمار کرده‌اند. سارا می‌گوید با اینکه مشکل مالی ندارد اما مادرش نمی‌تواند به او اعتماد کند و به‌نظر خانواده‌اش خوابگاه امنیت بیشتری دارد. سارا نیم‌ساعت بعد دوان‌دوان به سمت اتاق من می‌آید و در را می‌کوبد، گلودرد و تب از چهره‌اش دود شده و به آسمان رفته است، خندان می‌گوید که «نیلوفر! دعوت شدم مهمونی، بیا این شلغما مال تو». ساعت ده شب است و نیم‌ساعتی از آخرین زمانِ تعیین‌شده برای حضور در خوابگاه گذشته است. سارا چند دور، رُژ زرشکی‌اش را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب به روی لب‌هایش می‌کشد و چونان پروانه‌ای بی‌تاب از خوابگاهِ امن پر می‌زند و می‌رود.

در غیاب خانه و آن‌جایی که بتوان به آن خانه گفت سرپناه‌های ثانویه قد علم می‌کنند، انگار در چنین شرایطی خوابگاه‌نشینان جیغ‌های بلندتری برای قطعی نیم‌ساعتۀ وایرلس می‌کشند، تا وقتی که آب ساعت‌ها قطع باشد یا گربه‌ها در آشپزخانه جولان بدهند. همین‌طور تا زمانی که سرعت اینترنت به حد کمال باشد، حضور سوسک و ساس معضل چندان آزار‌دهنده‌ای نیست و به مرور زمان می‌توان به هم‌نشینی همیشگی آن‌ها در آشپزخانه و دستشویی و حتی در کمد شخصی عادت کرد. انگار تا زمانی‌که عکس‌هایمان در اینستاگرام لایک بخورند و مکالماتمان در تلگرام برقرار باشند، دلتنگ جایی به نام خانه نمی‌شویم و این سؤال را از خودمان نمی‌پرسیم که آیا این محلی که در آن زندگی می‌کنیم خانۀ ماست و اگر نیست آن خانه کجاست. شاید اگر امروز می‌توانستم از لیلا بپرسم که خانه‌اش کجاست، باید چندین بار سؤالم را تکرار می‌کردم، تا برای چند ثانیه چشم‌هایش را از موبایلش دور کند و همان‌طورکه هنوز نگاهش از گوشۀ چشم روی صفحۀ موبایل جا مانده، بگوید «ها؟ چی پرسیدی؟» دوباره سؤالم را تکرار کنم که «لیلا خانه ات کجاست؟ اتوبوس؟ ترمینال؟ تهران؟خوابگاه؟» و بعد لیلا همان‌طورکه با سر انگشتش عکس‌های اینستاگرام را نوازش می‌کند، عکس ویلایی سفید را نشان بدهد، با استخر و آبی از آسمان آبی‌تر و بعد بگوید، «نیلوفر نمی‌دونم چی داری میگی واسه خودت، اونو ولش کن، فقط بیا ببین بهناز اینا چه خونه‌ای دارن تو لواسون...»

@Koubeh
کوبه
Photo
«گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران» با همکاری «موسسهٔ انسان‌شناسی و فرهنگ» برگزار می‌کند:
درادامه‌ٔ سلسله نشست‌های تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران در روز سه‌شنبه، ۱۴ دی‌ماه از ساعت ۱۳ تا ۱۵ در نگارخانهٔ دانشکدهٔ تجسمی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر ناصر فکوهی خواهیم بود. موضوع این نشست «آسیب‌شناسی معماری معاصر ایران» است.
ناصر فکوهی ( ۱۳۳۵، تهران) انسان‌شناس، نویسنده و مترجم، دارای مدرکِ کارشناسی (۱۳۵۹) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۱) در جامعه‌شناسی و دکتری انسان‌شناسیِ سیاسی (۱۳۷۳) از دانشگاه پاریس ‌است. او دانشیار گروه انسان‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، مدیر وبگاه «انسان‌شناسی‌و‌فرهنگ» و عضو انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی و ایران‌شناسی است. فکوهی آثار متعددی در حوزه‌‌ی انسان‌شناسی ترجمه و تألیف کرده است. از مهم‌ترین تألیفات او می‌توان به کتاب‌های «تاریخ اندیشه و نظریه‌های انسان‌شناسی»، «انسان‌شناسی شهری» و «پاره‌های انسان‌شناسی» اشاره کرد.

دکتر فکوهی متن زیر را دربارهٔ این نشست برای کوبه ارسال کرده‌اند:

«آنچه امروز شهرهای ما را بیش از هر چیز متمایز می‌کند، بی‌هویتی آن‌ها یا بی‌هویت‌شدن هرچه بیشتر و هرچه شتاب‌زده‌تر شدن آن‌ها است. آیا معماران در این روند تاثیری داشته‌اند؟ آیا می‌توانند این روند را کاهش دهند یا آن را معکوس کنند؟ این سمینار به بحث دربارهٔ این پرسش اختصاص دارد.»

حضور در این نشست برای عموم دانشجویان و علاقه‌مندان آزاد است.
@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
کوچ کودکان از شهر

علی پوررجبی

در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محله‌های شهر بر گرد امامزاده‌ها شکل گرفته‌اند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزاده‌ها عبور می‌کردم، جولان کودکان هم‌سن‌و‌سالم را در جولانگاه صحن امامزاده می‌دیدم و اگر غروب‌دم به علتی از آن‌جا عبور می‌کردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را می‌دیدم. خودم که در حاشیۀ شهر در جوار امامزاده‌ای بینِ‌راهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری می‌افتاد زندگی می‌کردم، همواره حسرت بودن در آن محلۀ پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچه‌های مدرسۀ دوران کودکی‌ام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آن‌ها دارند و من ندارم، آدم‌هایی که آن‌ها می‌شناسند و من نمی‌شناسم و روزگاری که آن‌ها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدم‌ها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه می‌رفتم بی‌تردید حسرت بودن در آن‌جا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمی‌خوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کم‌کم ماشین‌ها برای میان‌بر زدن به کوچه و پس‌کوچه‌ها تغییر مسیر دادند و همۀ این کوچه‌ و پس‌کوچه‌ها بالاخره در جایی به این میدان‌های محلی و امامزاده‌ها وصل بودند و کم‌کم میدان‌های محله شد جولانگاه ماشین‌های عجول و گاز دادن آن‌ها. کودکان کم‌کم به حاشیه میدان، از آن‌جا به داخل حیاط‌ها، و از داخل حیاط‌ها به داخل آپارتمان‌ها مهاجرت کرده‌اند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!

این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمی‌بینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویس‌ها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارۀ صحن امامزادۀ کنار مدرسۀ ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشین‌های عجول باشد. شاید علتش کوچ خانواده‌ها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدان‌های محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟

آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پل‌های غول‌پیکر می‌سازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیاده‌روها هستند، می‌توان موزاییکش را عوض کرد و جدول‌هایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچه‌ها را با این حرف‌ها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار می‌آید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض می‌کنند و مردمان شهر هم بچه‌ها را می‌کنند در اتاق‌ها که مزاحم ماشین‌های عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچه‌ها ولگرد و معتاد و بدبخت و درس‌نخوان نشوند. اگر بچه‌ای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمی‌رسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان می‌برندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظب‌اند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بی‌تربیت هم هستند دوست نشود.

اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابان‌هایش باید باریک‌تر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.

@Koubeh
دامغان نگاری: بناهای تاریخی دامغان

معراج شریفی

پروژه دامغان نگاری شامل معرفی ساده میراث فرهنگی ملموس (tangible) و ناملموس (intangible) این شهر تاریخی است. هدف معرفی ساده میراث فرهنگی برای مردم است که امید است این گونه معرفی به سایر شهرها قابل انتقال باشد. ساده شدن اطلاعات برای مردم موجب افرایش آگاهی و در پی آن تقویت خواستگاه امر حفاظت از طریق ایشان است. هر چه این اطلاعات بیشتر دسته¬بندی و قابل ارائه برای مخاطبین باشد میتوان امید بیشتری به تقویت حافظه میراث فرهنگی داشت.

رویکرد انتخاب، معرفی بیشتر شهرهای مهجور مانده است. دامغان یکی از همین شهرها است که با توجه به پیشینه تاریخی، آن طورکه باید برای مردم شناخته شده نیست. میراث فرهنگی دامغان دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی را شامل می شود که هرکدام برگی مهم برای شناخت تاریخ و هویت میراث فرهنگی است. داده نگاره پیش رو با انتخاب بعضی از بناهای تاریخی دامغان در دوره اسلامی تهیه شده است و بدیهی است که تعداد بناهای تاریخی دامغان بیشتر از هشت بنای پیش رو باشد. سعی شده است با آیکون گرافی مناسب ماندگاری بیشتر تصویر بناها در ذهن میسر شود. اطلاعات هر اثر شامل پلان، قرن و دوره ساخت و شماره پرونده ثبت ملی آنان در سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی است. منابع اطلاعات و پلان¬های ارائه شده آرشیو اداره میراث فرهنگی دامغان، و همچنین کتب بناها و شهر دامغان، تالیف منصور فلامکی و گروه مولفان، و سیر تحول معماری و شهرسازی دامغان در قرو اولیه اسلامی، تالیف معصومه داوودیان هستند.

yon.ir/o3C0

—------------—
✳️↩️
@Anthropology_iran
کوبه
Photo
آخرین انقلاب، انقلاب اطلاعاتی است که نوع انباشت در آن انباشت «داده» است که باید پردازش شود. بنابراین رقابت اصلی امروز بر سر دو مسئله است: اولاً، چه‌کسی بیشترین داده را دارد؟ و ثانیاً چه‌کسی بهتر می‌تواند داده‌ها را پردازش کند؟ زمانی که به این صورت بیندیشیم، می‌بینیم که تمام روابط در حال تغییر است. شهر جدید نه در دنیای فیزیکی بلکه در دنیایی از لینک‌ها و فضای مجازی به وجود می‌آید. این شهر جایی برای خودش تعیین نمی‌کند. در این مفهوم، «جا» از بین می‌رود، نه به‌دلیل این که «جا» وجود ندارد، بلکه به‌این دلیل که «جا» دیگر قطعیتی ندارد. بنابراین معماریِ جدید باید بتواند این موقعیت را که یک موقعیت استثنایی است به زبان ساخت و کالبد تبدیل کند. در نهایت معماری جدیدی که امروز با آن سروکار داریم، معماری‌ای است که باید همه دوره‌های پیشین را در نظر بگیرد. برای مثال، باید رابطهٔ شهر و معماری با طبیعت بازگردد، زیرا گسست از طبیعت که شهر مدرن در پی آن بود با شکست مطلق مواجه شد. امروزه معماری سبز یا آلترناتیو از نگاه انسان‌شناسان به‌عنوان یک مُسکن و نه البته درمان قطعی برای شهرهای ما مناسب است، زیرا معماری سبز نمی‌تواند به‌عنوان تنها راهِ در کنار هم نگه‌داشتن افراد به صورت مسالمت‌آمیز در یک مجتمع تلقی شود.

نکتهٔ دیگری که معماری امروز باید به آن توجه کند تغییر رابطه با زمین است. سیستم‌های جدید در حال تغییر رابطه با زمین هستند. سیستم‌های صنعتی کاملاً به زمین وصل بودند، اما سیستم‌های پساصنعتی الزاماً وابسته به زمین نیستند. امروز بسیاری افراد با محل کار خود چندین کیلومتر فاصله دارند اما این فاصله از طریق سیستم مجازی حذف می‌شود. شخصی که در لندن برای مشکل یخچالش با دفتر نمایندگی تماس می‌گیرد و به اپراتوری در هند وصل می‌شود، نمونه‌ای بارز از تغییر در سبک زندگی افراد است. سبک زندگی دچار دگرگونی شده، زیرا اکثر افراد به سمت زندگی ساکن پیش می‌روند و آنچه حرکت دارد، چیزی‌ است که در صفحات وب دیده می‌شود. این امر منجر به افزایش فردیت می‌شود که تبعات زیادی دارد و مهم‌ترین آن در فضای خانگی وارد شده است، زیرا افراد دیگر ملزم به جمع‌شدن در کنار یکدیگر نیستند. هرکسی در گوشه‌ای می‌نشیند و کار خودش را انجام می‌دهد. فضا معنای خودش را از دست می‌دهد و زمانی که فضا و حس‌ها و روابط حسی از بین برود افراد دیگر دلیلی برای در کنار هم بودن ندارند. بنابراین معماری باید به این مشکلات از زبان خودش پاسخ دهد. اما معماری ایران متاسفانه معماری‌ای است که خودش را متوجه نوعی از تفکّر در فضا کرده است و کاملاً به فرم اهمیت می‌دهد؛ طرح‌هایی با فرم‌های عجیب‌وغریب که تنها بتواند خود را مطرح کنند و جایزه بگیرند اما لزوماً قابل اجرا نیستند؛ زیرا این طرح‌ها با هیچ سیستم کاربردی‌ای انطباق ندارند.

* این بریده، بخشی از مطلب «نگاه انسان‌شناسی به معماری و شهرسازی» به‌قلم دکتر ناصر فکوهی در سایت «انسان‌شناسی و فرهنگ» است که به‌مناسبت سمینار ایشان در روز سه‌شنبه ۱۴ دی در دانشگاه تهران در کوبه بازنشر شده است.

@Koubeh
@anthropology_iran
@nasserfakouhi
باز هم ما گناهکاریم؟!

فریده کلهر

«قطع درختان را قطع کنیم.» «صدای طبیعت دلنشین‌ترین موسیقی زندگیست.» «با طبیعت بد تا نکنیم.» «به فرزندانمان حفاظت از محیط‌ زیست را بیاموزیم.» این‌ها تنها تعداد اندکی از جملاتی است که اخیراً در کمپینی با عنوان «شهرتازه» از سوی شهرداری تهران به صورت آگهی محیطی اکران شد. این کمپین که هدف آن آموزش شهروندان تهرانی در جهت حفظ محیط زیست بود، قصد داشت از طریق برپایی تابلوهای گرافیکی به فرهنگ‌سازی در این خصوص بپردازد. شهرداری تهران که هنوز هیچ برنامه‌ای برای حفاظت از محیط زیست از طریق آموزش شهروندان ندارد، ترجیح می‌دهد به جای هزینه و برنامه‌ریزی بلندمدت یک نمایش بصری از تابلوهای گرافیکی بر بالای پل‌های هوایی ایجاد کند. گویی شهرداری فراموش کرده در ده سال اخیر با دادن مجوّز ساخت‌و‌سازهای بی‌رویه در مناطق شمالی شهر تهران چند ده هکتار باغ و فضاي سبز را نابود کرده است. در تمام این سال‌ها، افزایش تراکم و سطح اشغال زمینه‌ای را فراهم آورد که بساز‌بفروش‌ها ترغیب شدند بسیاری از ساختمان‌ها را بکوبند و بنایی با زیربنا و طبقات بیشتر بسازند. جان بسیاری از درختان هنگام عملیات ساختمانی گرفته شد. ضوابط به کمک ماشین‌ها آمد تا مأمنی مسقّف برایشان تدارک دیده شود. درخت‌ها قطع شدند تا در حیاط رمپ زده شود یا به بهانه تأمین راه عبور ماشین‌ها به پارکینگ، جابه‌جا و پس از مدتی خشک شدند. شهرداری برای قطع درختان عوارض تصویب کرد امّا مانند بسیاری دیگر از عوارض این هم بازدارنده نبود. پرداخت عوارض به همۀ سودی که بسازبفروش‌ها به جیب می‌زدند، می‌ارزید و نتوانست آنان را از قطع درختان منصرف کند. از طرفی دیگر ساختمان‌ها که قد کشیدند، حیاط ساختمان‌های جنوبی، فضایی محصور و زندانی میان ساختمان‌های سربه‌فلک کشیده شد. امّا چه کسی حاضر است در یک حیاط دل‌مردۀ بی‌بهره از نور و خارج از مسیر حرکت، درختی بکارد یا به باغچه رسیدگی کند؟ حالا دیگر می‌شد با ماشین وارد پارکینگ شد، با آسانسور بالا رفت و گلدان‌ها را در خانه گذاشته یا مهمان بالکن‌ها کرد و از باغچۀ شخصی خانگی خود لذّت برد.

قطع درختان در زمین که به پایان رسید جایگزین‌های جبرانی عجیب و غریبی در طرح تفصیلی شهر تهران گنجانده شد؛ بی‌خبر از آنکه باز آب به آسیاب بسازبفروش‌ها ریخته می‌شود، بی‌آنکه قانونی تشویقی برای کاشت درختان در ساختمان‌های نوساز تصویب شود و بی‌آنکه نظارتی بر حفظ درختان باقی‌مانده صورت گیرد. در برابر صدور مجوّز قتل‌عام درختان کهن‌سال، در ضوابط طرح تفصیلی آمد كه «به منظور تشويق ایجاد فضای سبز، شهرداری از ایجاد هرگونه فضای سبز بر بدنه، نما و فضاهاي بلااستفاده در ساختمان‌ها استقبال می‌کند.» بام‌ها عرصۀ کار فارغ‌التّحصیلان رشتۀ منظر دانشکده‌های معماری شد و خاطرۀ درختان خرمالو، انگور، انجیر و توت که به دست پدرانمان در حیاط خانه‌ها کاشته شده بود، به فراموشی سپرده‌شد و انواع جدیدی از گیاهان زینتی بر بام خانه‌ها سبز شد. روف‌گاردن با آلاچیق، باربیکیو و آبنما باز به کمک بسازبفروش‌ها آمد تا بر «کلاس» ساختمان بیفزایند و قیمت را بالاتر برند.

به نظر می‌آید باید کمپینی تشکیل داد و از شهرداری پرسید آیا باز هم این مردم هستند که در قطع درختان مقصّرند؟ آیا شهرداری نمی‌خواهد با تصویب قوانین تشویقی برای کاشت نهال و نظارت بر نگهداری از آن‌ها و تبدیل کاشت درخت به امری مشارکتی در عملکرد خود بازبینی کند؟ آیا زمان آن نرسیده است که با بازنگری در عملکرد خود در اجرای قوانین ساخت‌و‌ساز، قطع درختان را قطع کند؟

@koubeh