دربارهٔ کتاب «تاریخ باغ و باغسازی در ایران: تحلیل و بازخوانی باغ و باغسازی بهروایت متون و اسناد تاریخی»
غلامرضا جمالالدین
سالیان درازی است که تحقیقات قابلتوجهی در زمینهٔ باغ و باغسازی ایران و مطالعهٔ این پدیده در برهههای مختلف تاریخی منتشر میشود. این پژوهشها چه در قالب کتاب و مقاله و چه در قالب کنفرانس و همایش، همگی به نحوی در جستجوی شناخت یا بازآفرینی باغهای این سرزمین هستند. بااینحال، در بسیاری از این پژوهشها، تکرار ملالآور یافتههای برخی محققان در قالب و سخنی نو و درواقع، یافته و نظریه سایر محققان را بدون هیچ تأمل و تحلیلی بر سر زبان آوردن، و ترویج آن در کتب و مجلات گوناگون، سبب عدم شکلگیری تصویر صحیح و روشنی از باغ شده است. در یکسو، گروهی از محققان و پژوهشگران به تکرار بیبنیاد نظریههای تکراری و کسلآور «باغ ایرانی» مشغول هستند، و در یکسوی دیگر از داستان، گروهی در پی گریز از واقعیتهای تاریخی باغ، صرفاً در پی عرش را به فرش بافتن یا قائل به حقیقتهای جاودان و بیزمان شدن برای باغ هستند. بیشتر یافتهها و نتایج منتشرشده در باب سنت باغ و باغسازی از گونهٔ سخن «انشایی» بوده است، یعنی سخن از باغ آنگونه که باید باشد نه آنگونه که واقعاً در تاریخ بوده و هست. بنابراین در بیشتر این پژوهشها، از دیدگاهها، عقاید، آرزوها و خیالات نویسندگان در باب باغ سخن رفته است نه از خود چیستی واقعی باغ و جریان حقیقی آن در طول تاریخ. ازاینرو، تکرار خام و کلی در باب بسیاری از مفاهیم باغ و قرار نگرفتن اعتقادات رایج از مبانی باغسازی در بوته نقد، نوعی قطعیت و قداست علمی برای باغ و باغسازی به وجود آورده است. این کتاب در پی بازشناسی و بازخوانی مجدد سیمای باغهای اسلامی ایران است، به امید آنکه توانسته باشد گام و تلنگری کوچک در مسیر پژوهش باغ باشد. در این پژوهش، برخلاف سنت رایج، از واژهٔ «روضه» برای فصلبندی اصلی و از واژهٔ «چمن» برای عناوین فرعی فصول کتاب استفاده شده است. این نوع نامگذاری برای فصول یک کتاب که به باغ اختصاص دارد آنچنان بیمعنی به نظر نمیرسد. در این نامگذاری، نظر به دو کتاب «ارشادالزراعه» ابونصر هروی و کتاب «روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات» نوشتهٔ معینالدین محمد زمچی اسفزاری بوده است. این پژوهش در ۱۸ روضه و ۱۴۸ چمن، به جنبههای گوناگون باغ و باغسازی میپردازد.
*متن بالا بخشی از مقدمهٔ کتاب است.
مشخصات نشر: جمالالدین، غلامرضا. ۱۳۹۶. تاریخ باغ و باغسازی در ایران: تحلیل و بازخوانی باغ و باغسازی بهروایت متون و اسناد تاریخی. تهران: روزنه.
http://koubeh.com/p9/
@Koubeh
غلامرضا جمالالدین
سالیان درازی است که تحقیقات قابلتوجهی در زمینهٔ باغ و باغسازی ایران و مطالعهٔ این پدیده در برهههای مختلف تاریخی منتشر میشود. این پژوهشها چه در قالب کتاب و مقاله و چه در قالب کنفرانس و همایش، همگی به نحوی در جستجوی شناخت یا بازآفرینی باغهای این سرزمین هستند. بااینحال، در بسیاری از این پژوهشها، تکرار ملالآور یافتههای برخی محققان در قالب و سخنی نو و درواقع، یافته و نظریه سایر محققان را بدون هیچ تأمل و تحلیلی بر سر زبان آوردن، و ترویج آن در کتب و مجلات گوناگون، سبب عدم شکلگیری تصویر صحیح و روشنی از باغ شده است. در یکسو، گروهی از محققان و پژوهشگران به تکرار بیبنیاد نظریههای تکراری و کسلآور «باغ ایرانی» مشغول هستند، و در یکسوی دیگر از داستان، گروهی در پی گریز از واقعیتهای تاریخی باغ، صرفاً در پی عرش را به فرش بافتن یا قائل به حقیقتهای جاودان و بیزمان شدن برای باغ هستند. بیشتر یافتهها و نتایج منتشرشده در باب سنت باغ و باغسازی از گونهٔ سخن «انشایی» بوده است، یعنی سخن از باغ آنگونه که باید باشد نه آنگونه که واقعاً در تاریخ بوده و هست. بنابراین در بیشتر این پژوهشها، از دیدگاهها، عقاید، آرزوها و خیالات نویسندگان در باب باغ سخن رفته است نه از خود چیستی واقعی باغ و جریان حقیقی آن در طول تاریخ. ازاینرو، تکرار خام و کلی در باب بسیاری از مفاهیم باغ و قرار نگرفتن اعتقادات رایج از مبانی باغسازی در بوته نقد، نوعی قطعیت و قداست علمی برای باغ و باغسازی به وجود آورده است. این کتاب در پی بازشناسی و بازخوانی مجدد سیمای باغهای اسلامی ایران است، به امید آنکه توانسته باشد گام و تلنگری کوچک در مسیر پژوهش باغ باشد. در این پژوهش، برخلاف سنت رایج، از واژهٔ «روضه» برای فصلبندی اصلی و از واژهٔ «چمن» برای عناوین فرعی فصول کتاب استفاده شده است. این نوع نامگذاری برای فصول یک کتاب که به باغ اختصاص دارد آنچنان بیمعنی به نظر نمیرسد. در این نامگذاری، نظر به دو کتاب «ارشادالزراعه» ابونصر هروی و کتاب «روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات» نوشتهٔ معینالدین محمد زمچی اسفزاری بوده است. این پژوهش در ۱۸ روضه و ۱۴۸ چمن، به جنبههای گوناگون باغ و باغسازی میپردازد.
*متن بالا بخشی از مقدمهٔ کتاب است.
مشخصات نشر: جمالالدین، غلامرضا. ۱۳۹۶. تاریخ باغ و باغسازی در ایران: تحلیل و بازخوانی باغ و باغسازی بهروایت متون و اسناد تاریخی. تهران: روزنه.
http://koubeh.com/p9/
@Koubeh
وضعیت قرمز
فریده کلهر
زنی در حالی که کالسکهٔ بچهاش را حرکت میدهد در حال قدم زدن است. انوار خورشید از میان چند تکه ابر سفید خودشان را روی سطح ساختمان منعکس میکنند. آبیِ درخشندۀ آسمان خیرهکننده است. ساختمان آتشنشانی در مرکز تصویر قرار گرفته و ترکیب رنگ قرمز و خاکستری جذابیت خاصی به آن بخشیده است. درختانی سرسبز نیز به ردیف در پیادهرو، جلوی ساختمان خودنمایی میکنند. خیابان خلوت است و فقط چند ماشین لوکس در حال ترددند...
میان افسون تخیل این رندر زیبا صدای آژیر ماشین آتشنشانی وسط چهارراه پرتابم میکند؛ درست روبروی ایستگاه و میان ازدحام چهارراه «پارکوی». پرسوناژهای خارجی به نسخههای وطنی تبدیل میشوند که بیتوجه به خطکشی و عبور ماشینها در حال گذر از خیاباناند. ماشین آتشنشانی در ترافیک چهارراه میان انبوه ماشینهای به هم گرهخورده گیر افتاده است. منظرۀ ایستگاه آتشنشانی با آن نمای قرمز و خاکستری مثل یک قوطی بزرگ، کاملاً تصادفی کنار ایستگاه بیآرتی نشسته؛ مثل یک اسباببازی رنگی که کودکی پس از بازی آن را گوشهای انداخته باشد. بین ساختمان، پیادهرو و اتوبوسها مرز و حائلی نمیتوان قائل شد. بیشتر از اینها لباسی قرمز از کامپوزیت که بر قامت ناساز بنا نشسته توی ذوق میزند. آفتاب داغ تابستان هُرم خودش را روی آسفالت پهن میکند و از درختهای سرسبز پُستپروداکشن نشانی نیست. جای آب باران روی کامپوزیت نما مانده و از آن جذابیت رندری خبری نیست. بنای ایستگاه تجسد یکی از همان ترکیبهای حجمی اسکیسهای دانشکده است. کامپوزیت نما بر روی بدنۀ ساختمان پشت ایستگاه هم امتداد یافته و دور پنجرهها را هم قاب گرفته است. این، تمام تلاش طراح برای ایجاد پیوند میان ساختمان ایستگاه با بافت شهری است.
تعداد زیادی از ایستگاههای آتشنشانی در چند سال اخیر با طرحهایی مشابه این ساخته شدهاند، با ترکیبی از کامپوزیت به رنگهای خاکستری، قرمز و زرد که غلبۀ رنگ قرمز را در آنها به خوبی میتوان حس کرد. حتی در ایستگاههایی که از سنگ برای نمای آنها استفاده شده نیز، قرمزِ آن کار شده است. با وجود اینکه زمان زیادی از ورود کامپوزیت نما نمیگذرد و با دارا بودن رنگهای متنوع، از همان ابتدا رنگ خاکستری آن بیش از سایر رنگها مورد توجه قرار گرفت و به کار رفت؛ به این صورت که زمینه خاکستری کار میشد و رنگهای دیگر مثل قرمز به صورت محدود در ترکیب با خاکستری در سردر بانکها یا بدنۀ ساختمانهای اداری و تجاری به کار میرفت. به نظر کامپوزیت به مذاق طراحان آتشنشانیها هم خوش آمده و قرمز آن را با رنگ لباسها و ماشینهای آتشنشانی در تناسب دیدهاند. البته جستجویی ساده در اینترنت نشان میدهد ایدههای آنطرفآبی نیز به کمک طراحان آمده که استفادۀ کم و محدود رنگ قرمز در سایر نماهای کامپوزیت به استفادۀ گسترده و پوشاندن کامل یک بدنه با آن در آتشنشانیها تبدیل شده است.
نمیدانم آیا این را باید به پای جسارت طراحان ایستگاههای آتشنشانی در شهری که خاکستری رنگ زمینه و غالب آن است گذاشت یا بیسلیقگی و نداشتن حس زیباییشناسی؟ شاید هم جذابیت رنگ قرمز در رندرها باعث شده طراحان فراموش کنند رنگ قرمز لباسها و ماشین آتشنشانی کارکرد هشداردهنده دارد. هر چه که هست خیلی با فضای آشفتهای که از پارکوی در ذهن دارم در تضاد نیست. این هم یکی از هزاران قطعهای است که پازل وضعیت قرمز فضاهای شهری ما را تکمیل میکند.
#آتشنشانی #کامپوزیت #قرمز
http://koubeh.com/p10/
@Koubeh
فریده کلهر
زنی در حالی که کالسکهٔ بچهاش را حرکت میدهد در حال قدم زدن است. انوار خورشید از میان چند تکه ابر سفید خودشان را روی سطح ساختمان منعکس میکنند. آبیِ درخشندۀ آسمان خیرهکننده است. ساختمان آتشنشانی در مرکز تصویر قرار گرفته و ترکیب رنگ قرمز و خاکستری جذابیت خاصی به آن بخشیده است. درختانی سرسبز نیز به ردیف در پیادهرو، جلوی ساختمان خودنمایی میکنند. خیابان خلوت است و فقط چند ماشین لوکس در حال ترددند...
میان افسون تخیل این رندر زیبا صدای آژیر ماشین آتشنشانی وسط چهارراه پرتابم میکند؛ درست روبروی ایستگاه و میان ازدحام چهارراه «پارکوی». پرسوناژهای خارجی به نسخههای وطنی تبدیل میشوند که بیتوجه به خطکشی و عبور ماشینها در حال گذر از خیاباناند. ماشین آتشنشانی در ترافیک چهارراه میان انبوه ماشینهای به هم گرهخورده گیر افتاده است. منظرۀ ایستگاه آتشنشانی با آن نمای قرمز و خاکستری مثل یک قوطی بزرگ، کاملاً تصادفی کنار ایستگاه بیآرتی نشسته؛ مثل یک اسباببازی رنگی که کودکی پس از بازی آن را گوشهای انداخته باشد. بین ساختمان، پیادهرو و اتوبوسها مرز و حائلی نمیتوان قائل شد. بیشتر از اینها لباسی قرمز از کامپوزیت که بر قامت ناساز بنا نشسته توی ذوق میزند. آفتاب داغ تابستان هُرم خودش را روی آسفالت پهن میکند و از درختهای سرسبز پُستپروداکشن نشانی نیست. جای آب باران روی کامپوزیت نما مانده و از آن جذابیت رندری خبری نیست. بنای ایستگاه تجسد یکی از همان ترکیبهای حجمی اسکیسهای دانشکده است. کامپوزیت نما بر روی بدنۀ ساختمان پشت ایستگاه هم امتداد یافته و دور پنجرهها را هم قاب گرفته است. این، تمام تلاش طراح برای ایجاد پیوند میان ساختمان ایستگاه با بافت شهری است.
تعداد زیادی از ایستگاههای آتشنشانی در چند سال اخیر با طرحهایی مشابه این ساخته شدهاند، با ترکیبی از کامپوزیت به رنگهای خاکستری، قرمز و زرد که غلبۀ رنگ قرمز را در آنها به خوبی میتوان حس کرد. حتی در ایستگاههایی که از سنگ برای نمای آنها استفاده شده نیز، قرمزِ آن کار شده است. با وجود اینکه زمان زیادی از ورود کامپوزیت نما نمیگذرد و با دارا بودن رنگهای متنوع، از همان ابتدا رنگ خاکستری آن بیش از سایر رنگها مورد توجه قرار گرفت و به کار رفت؛ به این صورت که زمینه خاکستری کار میشد و رنگهای دیگر مثل قرمز به صورت محدود در ترکیب با خاکستری در سردر بانکها یا بدنۀ ساختمانهای اداری و تجاری به کار میرفت. به نظر کامپوزیت به مذاق طراحان آتشنشانیها هم خوش آمده و قرمز آن را با رنگ لباسها و ماشینهای آتشنشانی در تناسب دیدهاند. البته جستجویی ساده در اینترنت نشان میدهد ایدههای آنطرفآبی نیز به کمک طراحان آمده که استفادۀ کم و محدود رنگ قرمز در سایر نماهای کامپوزیت به استفادۀ گسترده و پوشاندن کامل یک بدنه با آن در آتشنشانیها تبدیل شده است.
نمیدانم آیا این را باید به پای جسارت طراحان ایستگاههای آتشنشانی در شهری که خاکستری رنگ زمینه و غالب آن است گذاشت یا بیسلیقگی و نداشتن حس زیباییشناسی؟ شاید هم جذابیت رنگ قرمز در رندرها باعث شده طراحان فراموش کنند رنگ قرمز لباسها و ماشین آتشنشانی کارکرد هشداردهنده دارد. هر چه که هست خیلی با فضای آشفتهای که از پارکوی در ذهن دارم در تضاد نیست. این هم یکی از هزاران قطعهای است که پازل وضعیت قرمز فضاهای شهری ما را تکمیل میکند.
#آتشنشانی #کامپوزیت #قرمز
http://koubeh.com/p10/
@Koubeh
کوبه
وضعیت قرمز
وضعیت قرمز فریده کلهر زنی در حالی که کالسکهٔ بچهاش را حرکت میدهد در حال قدم زدن است. انوار خورشید از میان چند تکه ابر سفید خودشان را روی سطح ساختمان منعکس میکنند. آبیِ درخشندۀ آسمان خیرهکننده است. ساختمان آتشنشانی در مرکز تصویر قرار گرفته و ترکیب رنگ…
موصل از دست تاریخ خود آزاد شد
سعید خاقانی
موصل آزاد شد، اما چگونه این تن پارهپارهشده به زندگی ادامه دهد؟ امروز رابطۀ این تنِ بیجان با تاریخ از دریچۀ خرابه برای آنچه که هست، نه-بودن برای آنچه که دیگر نیست اما فقدانش هست، و درد، یعنی خاطرۀ تلخی که فراموشی میطلبد، برقرار است. موضعی رنجآور است، جایی بین خواستِ ماندن و نگهداشتن، و فراموشی و گذرکردن. تصور کنید شما شهردار موصل شدهاید و پول منحیثلایحتسبی، همچون پول نفت یا امثال آن از طریق وزارت مندرآوردی «احیای تاریخ و فرهنگ موصل» به دست شما رسیده است و سکان هدایت این سفینۀ شکسته در دست شما افتاده است. چه میکنید؟ اجازه دهید تصویری از این کشتی شکسته داشته باشیم: این موزۀ موصل است، یعنی موزۀ موصل بود! (تصویر شمارۀ یک) آن یکی هم شهر موصل است (تصویر شمارۀ دو). شاید مثل طبس، شهری که بود، باید از موصل شهری که بود صحبت کنیم. آیا موضعها و فلسفههای رایج تاریخ معماری و مرمت به درد این خرابشده می خورند؟ خیلی از نظریات ما بر بستری پیشفرض (taken for granted) ایستادهاند، مثل ورزشکاری که بازیاش منوط به سلامتی تن است، پایه که رفت قامت نظریات هم پا در هوا میمانند. با این مردهریگ چه باید کرد؟
موصل الان با فقدان روبهرو است: چیزها و مکانهایی که بودند و حالا نیستند و اگر هم هستند، تن زخمیشان بیشتر یادآور درد است تا تاریخ بزرگشان. لطفاً نگویید که موصلیها با دردهای بزرگتری طرفند و آجر و سنگ غم اولشان نیست؛ پرداختن به شهر و معماری برای موصلیها اگر نه مرهم و التیام اما دریچۀ روبهرو شدن با دردهایشان است. آیا میتوان با این فقدان همچون سطح صفر (Grand Zero) نیویورک برخورد کرد، جایی که نگاهداشت نیستی، معنایی از آگاهی و همدلی بسازد وقتی پُرکردن دروغینش نمیتوانست، درحالیکه فوارهای بر جای خالی آن، نمادِ جوششِ زندگی شود و کنارش برج سرکشتری بهجای گاوصندوقهای نقرهای برجهای قبلی سَر بَر کند تا بر ادامۀ زندگی – یا بهتر است بگوییم ادامۀ زندگی سرمایهداری – تأکید کند؟ شاید برای یک بنا بشود، برای یک شهر چه؟ بارگاه یونس نبی، همچون فرشتۀ برکت و نگهبان شهر، بالای تپهای سایه بر سر موصل انداخته و یادگاری نو از باغهای معلق باستان بود (تصویر شمارۀ سه). بالای سر موصل ایستاده بود، همچون قلب مقدس پاریس، اما قلب موصل از جا کنده شد و حالا خالیاش هست. اینجا نیستی هم هست، آنجاست، مثل گلدانی قدیمی که میشکند و جای خالیاش در قاب خالی دکور خانه میماند. جای خالی بودای بامیان همیشه بالای دشتها و درههای زیردست، و بالاتر از آن در زمینۀ هویت و ذهنیت افغانها میماند. با نبودهای موصل چه باید کرد؟ مسجد نوری که دیگر نیست، عبادتگاه ایزدیها، کاخ نمرود. همه نیستند. شاید موصل یک سیاست یکدست نطلبد، یک جا را باید بازسازی کرد، یک جا جایش را خالی کرد و یک جا هم باید دستنزده نگاه داشت. با قلب و دست و تن که نبایست به یک شکل برخورد کرد.
آیا بایست تکهپارهها را جمع کرد و این خوردهها را بهعنوان باقیماندۀ تاریخ نگاه داشت؟ صدالبته که این کار شدنی است، اما این کار چقدر به درد موصلیها و عراقیها میخورد، اگر امروز بتوان حوزهای معنایی به اسم «ملیت» برای عراق تصور کرد؟ موصل امروز چگونه با این تروما روبهرو شود؟ چقدر خود داستان این تخریبها میبایست در تاریخ جدید موصل بماند؟ در بازسازی گنبد رایشتاگ آلمان، حتی یادگاریهای سربازان روسی در فتح برلین بر دیوارۀ ساختمان نگاه داشته شد تا تاریخ، هرچند تلخ برای گذر از آن بماند. تاریخهای فراموششده و پاکشده تکرار میشوند. چه روایتی و ساختی میتواند بستر ادامۀ زندگی موصل شود؟ اینجا معماری و شهر با موضعی روانکاوانه روبهرو است. ⬇️
سعید خاقانی
موصل آزاد شد، اما چگونه این تن پارهپارهشده به زندگی ادامه دهد؟ امروز رابطۀ این تنِ بیجان با تاریخ از دریچۀ خرابه برای آنچه که هست، نه-بودن برای آنچه که دیگر نیست اما فقدانش هست، و درد، یعنی خاطرۀ تلخی که فراموشی میطلبد، برقرار است. موضعی رنجآور است، جایی بین خواستِ ماندن و نگهداشتن، و فراموشی و گذرکردن. تصور کنید شما شهردار موصل شدهاید و پول منحیثلایحتسبی، همچون پول نفت یا امثال آن از طریق وزارت مندرآوردی «احیای تاریخ و فرهنگ موصل» به دست شما رسیده است و سکان هدایت این سفینۀ شکسته در دست شما افتاده است. چه میکنید؟ اجازه دهید تصویری از این کشتی شکسته داشته باشیم: این موزۀ موصل است، یعنی موزۀ موصل بود! (تصویر شمارۀ یک) آن یکی هم شهر موصل است (تصویر شمارۀ دو). شاید مثل طبس، شهری که بود، باید از موصل شهری که بود صحبت کنیم. آیا موضعها و فلسفههای رایج تاریخ معماری و مرمت به درد این خرابشده می خورند؟ خیلی از نظریات ما بر بستری پیشفرض (taken for granted) ایستادهاند، مثل ورزشکاری که بازیاش منوط به سلامتی تن است، پایه که رفت قامت نظریات هم پا در هوا میمانند. با این مردهریگ چه باید کرد؟
موصل الان با فقدان روبهرو است: چیزها و مکانهایی که بودند و حالا نیستند و اگر هم هستند، تن زخمیشان بیشتر یادآور درد است تا تاریخ بزرگشان. لطفاً نگویید که موصلیها با دردهای بزرگتری طرفند و آجر و سنگ غم اولشان نیست؛ پرداختن به شهر و معماری برای موصلیها اگر نه مرهم و التیام اما دریچۀ روبهرو شدن با دردهایشان است. آیا میتوان با این فقدان همچون سطح صفر (Grand Zero) نیویورک برخورد کرد، جایی که نگاهداشت نیستی، معنایی از آگاهی و همدلی بسازد وقتی پُرکردن دروغینش نمیتوانست، درحالیکه فوارهای بر جای خالی آن، نمادِ جوششِ زندگی شود و کنارش برج سرکشتری بهجای گاوصندوقهای نقرهای برجهای قبلی سَر بَر کند تا بر ادامۀ زندگی – یا بهتر است بگوییم ادامۀ زندگی سرمایهداری – تأکید کند؟ شاید برای یک بنا بشود، برای یک شهر چه؟ بارگاه یونس نبی، همچون فرشتۀ برکت و نگهبان شهر، بالای تپهای سایه بر سر موصل انداخته و یادگاری نو از باغهای معلق باستان بود (تصویر شمارۀ سه). بالای سر موصل ایستاده بود، همچون قلب مقدس پاریس، اما قلب موصل از جا کنده شد و حالا خالیاش هست. اینجا نیستی هم هست، آنجاست، مثل گلدانی قدیمی که میشکند و جای خالیاش در قاب خالی دکور خانه میماند. جای خالی بودای بامیان همیشه بالای دشتها و درههای زیردست، و بالاتر از آن در زمینۀ هویت و ذهنیت افغانها میماند. با نبودهای موصل چه باید کرد؟ مسجد نوری که دیگر نیست، عبادتگاه ایزدیها، کاخ نمرود. همه نیستند. شاید موصل یک سیاست یکدست نطلبد، یک جا را باید بازسازی کرد، یک جا جایش را خالی کرد و یک جا هم باید دستنزده نگاه داشت. با قلب و دست و تن که نبایست به یک شکل برخورد کرد.
آیا بایست تکهپارهها را جمع کرد و این خوردهها را بهعنوان باقیماندۀ تاریخ نگاه داشت؟ صدالبته که این کار شدنی است، اما این کار چقدر به درد موصلیها و عراقیها میخورد، اگر امروز بتوان حوزهای معنایی به اسم «ملیت» برای عراق تصور کرد؟ موصل امروز چگونه با این تروما روبهرو شود؟ چقدر خود داستان این تخریبها میبایست در تاریخ جدید موصل بماند؟ در بازسازی گنبد رایشتاگ آلمان، حتی یادگاریهای سربازان روسی در فتح برلین بر دیوارۀ ساختمان نگاه داشته شد تا تاریخ، هرچند تلخ برای گذر از آن بماند. تاریخهای فراموششده و پاکشده تکرار میشوند. چه روایتی و ساختی میتواند بستر ادامۀ زندگی موصل شود؟ اینجا معماری و شهر با موضعی روانکاوانه روبهرو است. ⬇️
⬆️ بیایید پرسشی کلیدیتر بپرسیم: آیا اصلاً باید به فکر بازسازی موصل بود؟ آیا خاورمیانه زیر بار تاریخ خود هلاک نشده و این بههمریختگیها، از سرِ بازی روزگار یا هر چیز دیگر، فرصتی برای حیات بیرون از این بار نیست؟ آیا این مصداق تخریب خلاقانه است؟ آیا موصل به پایان تاریخ خود رسید و این پایان، نوید بهسرانجامرسیدن است تا بیدغدغۀ جریان تاریخ، با خاطری رها در منتهیشدنش زندگی کند؟ آیا همچون پلاسکو میتوان گفت یکی بهترش را میسازیم، گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است و آن را فرصتی برای احیا ببینیم؟ طنزپردازی انگلیسی از جداییطلبان ایرلندی تشکر میکرد که بعد از انفجار مرکز تجاری منچستر، یکی بهتر از قبلی گیرشان آمد. پدر پیری زمینگیر شده است، بچه ها در عین احترام، از ته دل منتظر مرگش هستند تا زندگی خود را شروع کنند. آیا پس از یک سوگواری، موصلِ رها از بار تاریخ نمیتواند آزادانهتر زندگی کند؟ آیا این نوید خوبی برای کل خاورمیانه نیست تا دست از خود بردارد و دست از سرش بردارند تا در کوچکیاش، بدون بار تاریخ زندگی آرامی بگذراند؟ آیا بهتر نیست موصل را صاف کرد تا این تاریخِ پر از درد از آگاهی جمعی حذف شود و سنگاپور و دبی دیگری اینجا ساخت؟ مگر نه اینکه از چشم مادرمرده ای، هرچه را که او به یاد مادر میاندازد دور میکنند تا او بتواند به حال برگردد و به زندگیاش ادامه دهد؟ با تاریخِ درد نبایست همین کار را کرد؟ آیا باید همچون شهرهای جدیدی که کنار شهرهای زلزلهزده سر بر میکنند، اصلاً از خاک موصل قدیم رفت و جایی دیگر موصلِ نو ساخت؟ آیا الان موصل بهترین موزۀ جنگ دنیا در قیاس با موزههای دروغین شجاعت و درد که اینجا و آنجا برپا می شود، نیست؟ موصل جدیدی کنارش بسازید، دیواری دور موصل قدیم بکشید، بلیت بفروشید تا توریستها اینجا را هم پر کنند. مراقب باید بود، چندی که میگذرد، عدهای عروسکهای مضحک داعشی میپوشند تا توریستها با آنها عکس یادگاری بگیرند، عجب طنز تلخی میشود! دردها شاید بخشیده شوند، اما فراموش نمیشوند. دور نیست روزی که یکی از همین جوانهایی که درون عروسک داعشیهاست، ناگاه یاد خانومان و رفتگان میافتد، در میان لودگیهایش اشک و گریه امانش را میبرد، قهقهۀ توریستها نفرتش را بر میانگیزد، تفنگی دست میگیرد و آنها را به تیر میبندد. این میتوانست صحنۀ یک فیلم برای موصل پس از جنگ باشد، کابوسی که اگر حل نشود سر بر میکند. آیا باید همچون هیروشیما، یادمانی که در خود موزهای دارد در پیش میدان بزرگی بسازی و هر سال، در روز آزادیاش جمع شوی و گُل نثارش کنی، تا بعد بتوانی به زندگی روزانهات برگردی؟ شاید این برای ازمابهتران باشد، تاریخ خاورمیانه آنقدر تاریخ پُردردی است که از این مصیبتها کم ندارد و بههمینخاطر، بلد است چگونه از کنارش گذر کند. شاید! همین برای استیصال نوشتن در مورد موصل کافی است که جز پرسش نمیتوان مطرح کرد، هر جوابی دردناک خواهد بود.
دهر عجب بازیگردانی است. موصل اگر در این خرابشده نبود، شاید شهری میشد پر از توریست و کافه و بازار، اما تقدیرش خرابی بود. این موصل ۱۹۳۲ است (تصویر شمارۀ چهار). میتوانست بهتر از هر شهر اروپایی، الان شهر عشاق، شهر باستان یا شهری با هر برچسب توریستی دیگر شود و آرام و زیبا و پرغرور از تاریخش، با تراسهایی چوبی رو به دجله باز شود و قایقها و قهقههها آهنگ لالایی شبهایش شود. بازی دهر است دیگر، یکی ایاصوفیه میشود و بر مرکز تاریخ میایستد، یکی هم ایوان مدائن باشکوه میشود که از تاریخ میماند و تنها از دریچۀ خرابیاش آیینۀ عبرت میگردد.
البته فکر نکنیم که مسئلۀ موصل فقط مسئلۀ چگونگی بازسازی آن است. تاریخهایشان چگونه باید از این وضعیت یاد کنند، چگونه به خاطر بیاورند یا فراموش کنند؟ در کتابهای درسی چگونه باید این مصیبت را روایت کرد؟ آیا ساختن سریال تاریخی در موصل کار درستی است؟ ⬇️
دهر عجب بازیگردانی است. موصل اگر در این خرابشده نبود، شاید شهری میشد پر از توریست و کافه و بازار، اما تقدیرش خرابی بود. این موصل ۱۹۳۲ است (تصویر شمارۀ چهار). میتوانست بهتر از هر شهر اروپایی، الان شهر عشاق، شهر باستان یا شهری با هر برچسب توریستی دیگر شود و آرام و زیبا و پرغرور از تاریخش، با تراسهایی چوبی رو به دجله باز شود و قایقها و قهقههها آهنگ لالایی شبهایش شود. بازی دهر است دیگر، یکی ایاصوفیه میشود و بر مرکز تاریخ میایستد، یکی هم ایوان مدائن باشکوه میشود که از تاریخ میماند و تنها از دریچۀ خرابیاش آیینۀ عبرت میگردد.
البته فکر نکنیم که مسئلۀ موصل فقط مسئلۀ چگونگی بازسازی آن است. تاریخهایشان چگونه باید از این وضعیت یاد کنند، چگونه به خاطر بیاورند یا فراموش کنند؟ در کتابهای درسی چگونه باید این مصیبت را روایت کرد؟ آیا ساختن سریال تاریخی در موصل کار درستی است؟ ⬇️
⬆️ و در آخر اینکه نبایست فراموش کرد که ما در این خطه از دنیا قبلاً در مقیاس کوچکتری با مدلی از موصل روبهرو شده بودیم. تخریب، همزاد مدرنیتۀ خاورمیانهای بوده است. آیا دمشق پیش از جنگ، از دریچۀ مدل اینوَرِآبی مدرنیزاسیون، خراب نشده بود؟ در این چند دهۀ زندگی من هم اصفهانِ آشنای من نیز پیش چشمانم گم شد، کوچهها، خانهها، دوچرخهها... . راستی، زبانم لال، چه میشد اگر نقشِجهان از صورت جهان اصفهانیها زدوده می شد، حتی دست فکر هم به قامت این فکر سیاه قد نمیدهد! آیا من میتوانستم با فقدان این نقش از جهان روبهرو شوم؟ اصفهان بدون نقشِجهان چه جور اصفهانی است؟ به دوستی گفتم، آنقدر راحت گفت: همانطورکه مغولها آمدند و رفتند و ما ماندیم، اصفهان نیز خاکی سر خودش میکرد. راستی نیشابور بعد از حملۀ مغول چه کرد؟ و در آخر کار بیایید مرثیهای برای موصل بگوییم. گوته در شعری در مورد آمریکا گفته بود: خوش به حالت آمریکا، تو مثل ما قلعههای قدیمی نداری (۱)، ما هم با خندهای همراه با اشک چشمی به موصل میگوییم: خوش به حالت، از دست تاریخ بزرگت خلاص شدی، موصل تو از دست خود آزاد شدی!
(۱) America, you've got it better
By Johann Wolfgang von Goethe
America, you've got it better
Than our old continent. Exult!
You have no decaying castles
And no basalt.
Your heart is not troubled,
In lively pursuits,
By useless old remembrance
And empty disputes.
So use the present day with luck!
And when your child a poem writes,
Protect him, with his skill and pluck,
From tales of bandits, ghosts and knights.
http://koubeh.com/s10/
@Koubeh
(۱) America, you've got it better
By Johann Wolfgang von Goethe
America, you've got it better
Than our old continent. Exult!
You have no decaying castles
And no basalt.
Your heart is not troubled,
In lively pursuits,
By useless old remembrance
And empty disputes.
So use the present day with luck!
And when your child a poem writes,
Protect him, with his skill and pluck,
From tales of bandits, ghosts and knights.
http://koubeh.com/s10/
@Koubeh
کوبه
موصل از دست تاریخ خود آزاد شد سعید خاقانی موصل آزاد شد، اما چگونه این تن پارهپارهشده به زندگی ادامه دهد؟ امروز رابطۀ این تنِ بیجان با تاریخ از دریچۀ خرابه برای آنچه که هست، نه-بودن برای آنچه که دیگر نیست اما فقدانش هست، و درد، یعنی خاطرۀ تلخی که فراموشی…
تصویر شمارۀ سه: بارگاه یونس نبی در موصل
رندرهای ام.وی.آر.دی.وی دربارۀ معماری به ما چه میگویند؟
نویسنده: مارک مینکیان
مترجم: علی جاودانی
چکیده: مصورسازیهای دیجیتال و جاروجنجالهای تبلیغاتی توخالی، وجوه زشت معماری و توسعۀ شهری را پنهان میکنند؛ و رسانه خریدار اینها است. طرح پیشنهادی اخیر ام.وی.آر.دی.وی به نام رَوِل پلازا در آمستردام، مثال خوبی است از این پدیده.
در آیندهای نهچندان دور، در آمستردام ساختمانی ساخته خواهد شد که طراحیاش را شرکت مشهور ام.وی.آر.دی.وی به انجام رسانده است؛ کوهپارهای قابلِسکونت، پوشیده از سبزه. البته به شرطی که قرار باشد تصویر خلقشده با کامپیوتر را که طراحان ارائه کردهاند باور کنیم. هرچند درواقع، هیچ ساختمانی هرگز عین رندرهایش نخواهد بود. راست آن است که ساختمان مصور، یک نشانگان است. نشانگانی که بهخوبی نشان میدهد رسانه چگونه ساختمانها را با عناصر بصری واهی و نوشتههای نامربوط بازنمایی میکند. ارباب جراید هیچ نمیکنند جز پخشکردن قاقالیلیهای بصریای که دستپخت حیلهگرترین بازیگران عرصۀ برنامهریزی شهری و معماری است.
به تازگیِ نابِ یک معماری منحصربهفرد خیره شوید. برای آنکه این فانتزی درجهیک، از ریخت نیفتد، تأثیرات اجتماعی، تکاپوهای سیاسی و مسائل درونی معماری و تولید فضایی همگی به سهولت تمام از تصویر، قلم گرفته شدهاند.
بگذارید از مطالعهای موردی بیاغازیم. شهر آمستردام بسازوبفروشی به نام املاک و مستغلات اُ.وی.جی و شرکت معماری ام.وی.آر.دی.وی را برای بر پا کردن ساختمانی جدید در آخرین منطقۀ تجاری نوظهور شهر به نام زوداس انتخاب کرد. مجموعۀ پیشنهادی، رَوِل پلازا، شامل آمیزهای از واحدهای مسکونی، دفاتر و تسهیلات گوناگون است که در سه برج پخشاند و سر آخر به تراسهایی بزرگ منتهی میشوند. جنگلی عمودی زینتبخش این صخره است و قرار است ساختمان تا حد زیادی «به روی عموم گشوده باشد»؛ چنانکه مدیرعامل اُ.وی.جی میگوید، «فضای عمومی بهراستی به درون و بر روی ساختمان امتداد مییابد.»
رندر در برابر واقعیت
بگذارید بر رندری که ارائه شده، این قطعۀ مفصل و پرتبوتاب خیال، نگاهی دقیقتر بیندازیم. شما هر روز بارش نور اینچنینی را شاهد نیستید. نه؟ مسلماً نه. چراکه اینها تفسیر دیجیتالی بلندپروازیهای معمارند و بس. صخرۀ الماسی ما به شکلی شگفتانگیز شفاف به نظر میرسد؛ اما در واقعیت، شیشه خاصیت انعکاسی دارد و درنتیجه ساختمان ما سرآخر بیشتر هیبت یک قلوهسنگ آینهای را خواهد داشت. کاهشهای اجتنابناپذیر بودجۀ درنظرگرفتهشده برای مصالح و برنامه نیز چندان به نفع محصول نهایی نخواهد بود. بهعلاوه باید بر اینکه آن همه فضا، درون و بر روی ساختمان، در عمل بر روی عموم مردم گشوده خواهد بود به دیدۀ تردید نگریست. بااینحال، این واقعیت که بالکنیهایی که در تصویر میبینید هیچ نردهای ندارند، خود کیفیتی است شورانگیز...
🔸🔸 ادامۀ این نوشتار را در سایت کوبه بخوانید:
🔸🔸 http://koubeh.com/aj1
.
.
نویسنده: مارک مینکیان
مترجم: علی جاودانی
چکیده: مصورسازیهای دیجیتال و جاروجنجالهای تبلیغاتی توخالی، وجوه زشت معماری و توسعۀ شهری را پنهان میکنند؛ و رسانه خریدار اینها است. طرح پیشنهادی اخیر ام.وی.آر.دی.وی به نام رَوِل پلازا در آمستردام، مثال خوبی است از این پدیده.
در آیندهای نهچندان دور، در آمستردام ساختمانی ساخته خواهد شد که طراحیاش را شرکت مشهور ام.وی.آر.دی.وی به انجام رسانده است؛ کوهپارهای قابلِسکونت، پوشیده از سبزه. البته به شرطی که قرار باشد تصویر خلقشده با کامپیوتر را که طراحان ارائه کردهاند باور کنیم. هرچند درواقع، هیچ ساختمانی هرگز عین رندرهایش نخواهد بود. راست آن است که ساختمان مصور، یک نشانگان است. نشانگانی که بهخوبی نشان میدهد رسانه چگونه ساختمانها را با عناصر بصری واهی و نوشتههای نامربوط بازنمایی میکند. ارباب جراید هیچ نمیکنند جز پخشکردن قاقالیلیهای بصریای که دستپخت حیلهگرترین بازیگران عرصۀ برنامهریزی شهری و معماری است.
به تازگیِ نابِ یک معماری منحصربهفرد خیره شوید. برای آنکه این فانتزی درجهیک، از ریخت نیفتد، تأثیرات اجتماعی، تکاپوهای سیاسی و مسائل درونی معماری و تولید فضایی همگی به سهولت تمام از تصویر، قلم گرفته شدهاند.
بگذارید از مطالعهای موردی بیاغازیم. شهر آمستردام بسازوبفروشی به نام املاک و مستغلات اُ.وی.جی و شرکت معماری ام.وی.آر.دی.وی را برای بر پا کردن ساختمانی جدید در آخرین منطقۀ تجاری نوظهور شهر به نام زوداس انتخاب کرد. مجموعۀ پیشنهادی، رَوِل پلازا، شامل آمیزهای از واحدهای مسکونی، دفاتر و تسهیلات گوناگون است که در سه برج پخشاند و سر آخر به تراسهایی بزرگ منتهی میشوند. جنگلی عمودی زینتبخش این صخره است و قرار است ساختمان تا حد زیادی «به روی عموم گشوده باشد»؛ چنانکه مدیرعامل اُ.وی.جی میگوید، «فضای عمومی بهراستی به درون و بر روی ساختمان امتداد مییابد.»
رندر در برابر واقعیت
بگذارید بر رندری که ارائه شده، این قطعۀ مفصل و پرتبوتاب خیال، نگاهی دقیقتر بیندازیم. شما هر روز بارش نور اینچنینی را شاهد نیستید. نه؟ مسلماً نه. چراکه اینها تفسیر دیجیتالی بلندپروازیهای معمارند و بس. صخرۀ الماسی ما به شکلی شگفتانگیز شفاف به نظر میرسد؛ اما در واقعیت، شیشه خاصیت انعکاسی دارد و درنتیجه ساختمان ما سرآخر بیشتر هیبت یک قلوهسنگ آینهای را خواهد داشت. کاهشهای اجتنابناپذیر بودجۀ درنظرگرفتهشده برای مصالح و برنامه نیز چندان به نفع محصول نهایی نخواهد بود. بهعلاوه باید بر اینکه آن همه فضا، درون و بر روی ساختمان، در عمل بر روی عموم مردم گشوده خواهد بود به دیدۀ تردید نگریست. بااینحال، این واقعیت که بالکنیهایی که در تصویر میبینید هیچ نردهای ندارند، خود کیفیتی است شورانگیز...
🔸🔸 ادامۀ این نوشتار را در سایت کوبه بخوانید:
🔸🔸 http://koubeh.com/aj1
.
.
کوبه
رندرهای ام.وی.آر.دی.وی دربارۀ معماری به ما چه میگویند؟ نویسنده: مارک مینکیان مترجم: علی جاودانی چکیده: مصورسازیهای دیجیتال و جاروجنجالهای تبلیغاتی توخالی، وجوه زشت معماری و توسعۀ شهری را پنهان میکنند؛ و رسانه خریدار اینها است. طرح پیشنهادی اخیر ام.وی.آر.دی.وی…
نوشتار «رندرهای ام.وی.آر.دی.وی دربارۀ معماری به ما چه میگویند؟»، نوشتۀ مارک مینکیان و ترجمۀ علی جاودانی، را در سایت کوبه بخوانید:
http://koubeh.com/aj1
.
http://koubeh.com/aj1
.
معماری ازدسترفته
مصطفا مرادیان
تنها یک سفر به هر نقط از خاک ایران که روزگاری در آن آب و زندگی جاری بوده کافی است تا آگاه شویم که معماری از دست رفته است. معماری با آب و طبیعت و زندگی بشر آغاز میشود و با تاریخ و تکامل به پایان میرسد. در بهار ٩٦ برای یک پروژۀ دانشگاهی بههمراه دوستانم به شرق فارس سفر کردیم و از بناهایی مثل مسجد جامع نیریز، مسجد جامع روستای دهمورد، مسجد جامع استهبان (که با وجود ثبت ملی، سالهاست دار فانی را وداع گفته و بنایی فشل و بیهویت را بر خاک خود حمل میکند)، مسجد ولیعصر استهبان (سرگذشتی مشابه مسجد جامع همین شهر دارد)، مسجد سنگی ایج، مسجد سنگی داراب، مسجد جامع داراب، مسجد جامع جهرم، مسجد و مدرسۀ خان جهرم و مسجد جامع فسا بازدید کردیم. در این سفر بنا به نوع نگاه و هدفمان تمامی این مساجد را آنگونه که باید، مطالعه و بررسی کردیم. نکتۀ جالب در همۀ این بناها این بود که در یک وجه با هم اشتراک داشتند و آن اشتراک چیزی جز آوارگی و سرگردانی سیمهای روکار برق، پنکههای سقفی، پوستر و بروشور بر در و دیوار و گچبری و آهکبریها نبود؛ چنانکه نگاه بیننده را پیش از رسیدن به فرم بنا به زنجیر میکشد و گویی تلاش دارد بگوید من مردم ایرانم.
در شهر فسا حدود دو ساعت طول کشید تا بالاخره توانستیم دکهای در کنار خیابان پیدا کنیم که در آن فردی عبوس و نگران مشغول بازی با موبایلش بود. این دکه و فرد، ادارۀ میراث فرهنگی فسا و کارمندش بودند. از کارمند اداره جویای سایر مساجد قدیمی شهرستان فسا شدیم که در ابتدا از مسجد جامع فسا صحبت کرد و پس از آن دربارۀ مساجد جامع روستای کوشک قاضی و فدشکویه این چنین سخن گفت: «این دو مسجد هم هستند اما چیز خاصی ندارند [!] و بعید میدانم به درد شما بخورند اما گویا قدیمیاند.»
بیتأمل به این دو روستا سر زدیم. دهیار روستا هم آمد و استقبال کرد. پس از مشاهدۀ این دو مسجد و بررسی آنها در قالب مطالعۀ تطبیقی با مسجد جامع فسا و روستای دهمورد، میتوان قدمت آنها را به دوران ناصری نسبت داد. از اهالی روستا جویا شدیم که این بنا مربوط به چه زمانیست؟ مسنترین اعضای روستا آن را به پدران خود نسبت میدادند و پس از آن میگفتند که: «این مسجد متروکه شده و تو رو خدا بگویید بیاییند و مسجد ما را نو کنند [!]».
«مسجد ما را نو کنند» از آن حرفهای است که حکم تیشهای تیز بر پیکر معماری کهن این فرهنگِ یتیم را دارد که چراییاش را نه تنها از مسئولان و معلمان باید جویا شد، بلکه باید یقۀ مردم را محکم گرفت و پرسید «چرا با خودتان چنین می کنید؟!»
بهراستی چه چیز معماری بومی ما را میتواند زنده نگاه دارد و این حداقل اکسیژن هوای آلوده را به ریههای ازدسترفتهاش برساند؟!
با خود چه کردیم که صدها دانشکدۀ معماری در سراسر کشور نمی تواند به معماران جوان بیاموزد که بناها جان ما هستند و اگر از دست بروند چیزی جز تل خاک از آنها به جای نخواهد ماند.
بخش مهمتر و دردناکتر این سفر آن لحظهای بود که کارمند میراث فسا به ما گفت که بارها به میراث استان نامه نوشتهایم که این دو مسجد را ثبت ملی کنند و آنها پاسخ دادهاند که بودجۀ این کار را نداریم! و بهتر است به دهیاری بگویید خودشان نقشه و گزارشی تهیه کنند و برای ما بفرستند!
بهراستی، به کجا چنین شتابان؟ به نیستی و زباله و آشفتگی؟ یا بهسوی ازدستدادن هرآنچه داریم یا داشتهایم؟ یا اینکه تلاش داریم به شگفتیهای منارهای زرد و بدقوارۀ صنعتی خیره شویم؟
اصلاً شاید پیش میرویم که آغازی نو بسازیم! آغازی که با آشفتگی و بیهویتی شروع میشود.
با این حال خیلی دیر است که بگوییم با همدلی معماری را نجات دهیم چراکه معماری بومی دهههاست از دست رفته و جایش را به آشفتهبازاری داده است که هر برآمدگی شهری و روستایی آن، مصداق خوبی برای آرامگاهش است.
@Koubeh
عکاس عکسهایی که در ادامه همرسانی میشود، مصطفا مرادیان است.
http://koubeh.com/p11
مصطفا مرادیان
تنها یک سفر به هر نقط از خاک ایران که روزگاری در آن آب و زندگی جاری بوده کافی است تا آگاه شویم که معماری از دست رفته است. معماری با آب و طبیعت و زندگی بشر آغاز میشود و با تاریخ و تکامل به پایان میرسد. در بهار ٩٦ برای یک پروژۀ دانشگاهی بههمراه دوستانم به شرق فارس سفر کردیم و از بناهایی مثل مسجد جامع نیریز، مسجد جامع روستای دهمورد، مسجد جامع استهبان (که با وجود ثبت ملی، سالهاست دار فانی را وداع گفته و بنایی فشل و بیهویت را بر خاک خود حمل میکند)، مسجد ولیعصر استهبان (سرگذشتی مشابه مسجد جامع همین شهر دارد)، مسجد سنگی ایج، مسجد سنگی داراب، مسجد جامع داراب، مسجد جامع جهرم، مسجد و مدرسۀ خان جهرم و مسجد جامع فسا بازدید کردیم. در این سفر بنا به نوع نگاه و هدفمان تمامی این مساجد را آنگونه که باید، مطالعه و بررسی کردیم. نکتۀ جالب در همۀ این بناها این بود که در یک وجه با هم اشتراک داشتند و آن اشتراک چیزی جز آوارگی و سرگردانی سیمهای روکار برق، پنکههای سقفی، پوستر و بروشور بر در و دیوار و گچبری و آهکبریها نبود؛ چنانکه نگاه بیننده را پیش از رسیدن به فرم بنا به زنجیر میکشد و گویی تلاش دارد بگوید من مردم ایرانم.
در شهر فسا حدود دو ساعت طول کشید تا بالاخره توانستیم دکهای در کنار خیابان پیدا کنیم که در آن فردی عبوس و نگران مشغول بازی با موبایلش بود. این دکه و فرد، ادارۀ میراث فرهنگی فسا و کارمندش بودند. از کارمند اداره جویای سایر مساجد قدیمی شهرستان فسا شدیم که در ابتدا از مسجد جامع فسا صحبت کرد و پس از آن دربارۀ مساجد جامع روستای کوشک قاضی و فدشکویه این چنین سخن گفت: «این دو مسجد هم هستند اما چیز خاصی ندارند [!] و بعید میدانم به درد شما بخورند اما گویا قدیمیاند.»
بیتأمل به این دو روستا سر زدیم. دهیار روستا هم آمد و استقبال کرد. پس از مشاهدۀ این دو مسجد و بررسی آنها در قالب مطالعۀ تطبیقی با مسجد جامع فسا و روستای دهمورد، میتوان قدمت آنها را به دوران ناصری نسبت داد. از اهالی روستا جویا شدیم که این بنا مربوط به چه زمانیست؟ مسنترین اعضای روستا آن را به پدران خود نسبت میدادند و پس از آن میگفتند که: «این مسجد متروکه شده و تو رو خدا بگویید بیاییند و مسجد ما را نو کنند [!]».
«مسجد ما را نو کنند» از آن حرفهای است که حکم تیشهای تیز بر پیکر معماری کهن این فرهنگِ یتیم را دارد که چراییاش را نه تنها از مسئولان و معلمان باید جویا شد، بلکه باید یقۀ مردم را محکم گرفت و پرسید «چرا با خودتان چنین می کنید؟!»
بهراستی چه چیز معماری بومی ما را میتواند زنده نگاه دارد و این حداقل اکسیژن هوای آلوده را به ریههای ازدسترفتهاش برساند؟!
با خود چه کردیم که صدها دانشکدۀ معماری در سراسر کشور نمی تواند به معماران جوان بیاموزد که بناها جان ما هستند و اگر از دست بروند چیزی جز تل خاک از آنها به جای نخواهد ماند.
بخش مهمتر و دردناکتر این سفر آن لحظهای بود که کارمند میراث فسا به ما گفت که بارها به میراث استان نامه نوشتهایم که این دو مسجد را ثبت ملی کنند و آنها پاسخ دادهاند که بودجۀ این کار را نداریم! و بهتر است به دهیاری بگویید خودشان نقشه و گزارشی تهیه کنند و برای ما بفرستند!
بهراستی، به کجا چنین شتابان؟ به نیستی و زباله و آشفتگی؟ یا بهسوی ازدستدادن هرآنچه داریم یا داشتهایم؟ یا اینکه تلاش داریم به شگفتیهای منارهای زرد و بدقوارۀ صنعتی خیره شویم؟
اصلاً شاید پیش میرویم که آغازی نو بسازیم! آغازی که با آشفتگی و بیهویتی شروع میشود.
با این حال خیلی دیر است که بگوییم با همدلی معماری را نجات دهیم چراکه معماری بومی دهههاست از دست رفته و جایش را به آشفتهبازاری داده است که هر برآمدگی شهری و روستایی آن، مصداق خوبی برای آرامگاهش است.
@Koubeh
عکاس عکسهایی که در ادامه همرسانی میشود، مصطفا مرادیان است.
http://koubeh.com/p11