شب قدر
محمدکاظم کاظمی
..........................................
ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی
دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی
بندهی منتخب حضرت رحمان که نبودی
میشود حداقل بندهی یک بنده نباشی...
***
ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی میشود آیا
این قدر خشک و نصیحتگر و یکدنده نباشی؟
فکر پروندهی مایی؟ دمتان گرم، ولی ما
نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی
شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان، مهرهی بازنده نباشی
صد شب قدر دگر میرسد و میرود اما
اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی
30 تیر 93، بامداد شب قدر
محمدکاظم کاظمی
..........................................
ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی
دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی
بندهی منتخب حضرت رحمان که نبودی
میشود حداقل بندهی یک بنده نباشی...
***
ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی میشود آیا
این قدر خشک و نصیحتگر و یکدنده نباشی؟
فکر پروندهی مایی؟ دمتان گرم، ولی ما
نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی
شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان، مهرهی بازنده نباشی
صد شب قدر دگر میرسد و میرود اما
اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی
30 تیر 93، بامداد شب قدر
شطرنج (2)
محمدکاظم کاظمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پیاده میشود آن سوار میشود
صفحه چیده میشود گیر و دار میشود
این یکی به دست اسپ، آن یکی به پای فیل
لشکر پیادگان تار و مار میشود
اسپهای قهرمان جستوخیز میکنند
هر که جست وخیز کرد، ماندگار میشود
فیلهای کجروش چون پیاده میخورند،
تا ابد به نامشان افتخار میشود
قلعههای راسترو، قلعههای راستکار
ناگهان میانشان انفجار میشود
انفجار قلعهها کار یک پیاده بود
این چنین میان جنگ انتحار میشود
آن پیادهی شجاع بهترین فدایی است
لاجرم سوی بهشت رهسپار میشود
این وزیر و آن وزیر پشت میز میروند
روی میز صحنهی کارزار میشود
عاقبت به همت این وزیر و آن وزیر
صلح بین هر دو شاه برقرار میشود...
جغد جنگ میپرد، فصل سرد میرود
یک تولد دگر، نوبهار میشود
شش پیادهی سفید، شش پیادهی سیاه
قبرشان کنار هم لالهزار میشود
از همه پیادگان یک پیاده مانده است
او، ولی به جرم جنگ سنگسار میشود
مشهد، 24 بهمن 92
محمدکاظم کاظمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این پیاده میشود آن سوار میشود
صفحه چیده میشود گیر و دار میشود
این یکی به دست اسپ، آن یکی به پای فیل
لشکر پیادگان تار و مار میشود
اسپهای قهرمان جستوخیز میکنند
هر که جست وخیز کرد، ماندگار میشود
فیلهای کجروش چون پیاده میخورند،
تا ابد به نامشان افتخار میشود
قلعههای راسترو، قلعههای راستکار
ناگهان میانشان انفجار میشود
انفجار قلعهها کار یک پیاده بود
این چنین میان جنگ انتحار میشود
آن پیادهی شجاع بهترین فدایی است
لاجرم سوی بهشت رهسپار میشود
این وزیر و آن وزیر پشت میز میروند
روی میز صحنهی کارزار میشود
عاقبت به همت این وزیر و آن وزیر
صلح بین هر دو شاه برقرار میشود...
جغد جنگ میپرد، فصل سرد میرود
یک تولد دگر، نوبهار میشود
شش پیادهی سفید، شش پیادهی سیاه
قبرشان کنار هم لالهزار میشود
از همه پیادگان یک پیاده مانده است
او، ولی به جرم جنگ سنگسار میشود
مشهد، 24 بهمن 92
وطن فارسی
محمدکاظم کاظمی
تقدیم به فارسیستیزان افغانستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوابدیدی که شاخههای کهن زیر پای تو نردبان شدهاند
و سخنگستران این سامان به دکان تو ترجمان شدهاند
خواب دیدی که خطهی خورشید همه دربست، در قبالهی توست
کابل و بلخ و بامیان، با تو کابل و بلخ و بامیان شدهاند
خواب دیدی که مشت میکوبی همچنان با تمام نیرویت
ولی این را بدان که سندانها همه با مشت امتحان شدهاند
وطن فارسی نه آن قریه است که به تاراج این و آن برود
روزگاری در این وطن حتی مغولان فارسیزبان شدهاند
این وطن مرز روشنی دارد، مرز آن، واژگان «شهنامه» است
وارثان «خزانه» را چه شده است که در این خطه، مرزبان شدهاند؟
قابل ذکر نیست البته شاعران برادر ما هم
شاعر قابلی اگر شده اند، با گلستان و بوستان شدهاند
مشهد، 2 اردیبهشت 94
محمدکاظم کاظمی
تقدیم به فارسیستیزان افغانستان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوابدیدی که شاخههای کهن زیر پای تو نردبان شدهاند
و سخنگستران این سامان به دکان تو ترجمان شدهاند
خواب دیدی که خطهی خورشید همه دربست، در قبالهی توست
کابل و بلخ و بامیان، با تو کابل و بلخ و بامیان شدهاند
خواب دیدی که مشت میکوبی همچنان با تمام نیرویت
ولی این را بدان که سندانها همه با مشت امتحان شدهاند
وطن فارسی نه آن قریه است که به تاراج این و آن برود
روزگاری در این وطن حتی مغولان فارسیزبان شدهاند
این وطن مرز روشنی دارد، مرز آن، واژگان «شهنامه» است
وارثان «خزانه» را چه شده است که در این خطه، مرزبان شدهاند؟
قابل ذکر نیست البته شاعران برادر ما هم
شاعر قابلی اگر شده اند، با گلستان و بوستان شدهاند
مشهد، 2 اردیبهشت 94
❤1
شاعر
محمدکاظم کاظمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کدام کشف؟ کدامین شهود؟ کو الهام؟
بمیر شاعر بیچاره با چنین اوهام
چه شد که بعد چهل سال هم ندانستی
که چشم را به چه سازی شبیه جز بادام؟
نخوانده یک دو ورقپاره در صناعت شعر
نکرده فرق، میان جناس با ایهام
همیشه بوده به پندار، ثانی صائب
همیشه بوده به گفتار، تالی خیّام
ولی نبرده به کردار، هیچ خیر از تو
نه والدین و نه ابن سبیل و نه ایتام
نشسته بر در ارباب بیمروت دهر
که خواجه کی بدرآید، کنی به خواجه سلام
مگر به حرمت میراثداری سعدی
شوی به دفتر انبار غلّه استخدام
چه رفته است که شاگرد حضرت رحمان
هماره چشم به اِنعام دارد از اَنعام
نبوده یک دو قدم در هوای نان حلال
همیشه دربهدر یک دو جرعه آب حرام
نشستهای، که مگر از مدارج ملکوت
خدای شعر، تو را مصرعی کند اکرام
اگر نکرد، به دیوان حضرت حافظ
زنی تفأل و شعری از آن بگیری وام:
«به آب روشن می عارفی طهارت کرد»
تو نیز از سر تقلید از آن، کنی اقدام
ـ به آب روشن می میکنی طهارت اگر،
به آفتابه بریز آن شراب، نی در جام ـ
سخنورا! که به بام کلام داری راه،
همین مَثَل بشنو از حقیر و، ختم کلام
همیشه بردن اشتر به بام آسان است
و سخت آن که فرود آورندش از سر بام
12 آبان 1394
https://telegram.me/mkazemkazemi
محمدکاظم کاظمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کدام کشف؟ کدامین شهود؟ کو الهام؟
بمیر شاعر بیچاره با چنین اوهام
چه شد که بعد چهل سال هم ندانستی
که چشم را به چه سازی شبیه جز بادام؟
نخوانده یک دو ورقپاره در صناعت شعر
نکرده فرق، میان جناس با ایهام
همیشه بوده به پندار، ثانی صائب
همیشه بوده به گفتار، تالی خیّام
ولی نبرده به کردار، هیچ خیر از تو
نه والدین و نه ابن سبیل و نه ایتام
نشسته بر در ارباب بیمروت دهر
که خواجه کی بدرآید، کنی به خواجه سلام
مگر به حرمت میراثداری سعدی
شوی به دفتر انبار غلّه استخدام
چه رفته است که شاگرد حضرت رحمان
هماره چشم به اِنعام دارد از اَنعام
نبوده یک دو قدم در هوای نان حلال
همیشه دربهدر یک دو جرعه آب حرام
نشستهای، که مگر از مدارج ملکوت
خدای شعر، تو را مصرعی کند اکرام
اگر نکرد، به دیوان حضرت حافظ
زنی تفأل و شعری از آن بگیری وام:
«به آب روشن می عارفی طهارت کرد»
تو نیز از سر تقلید از آن، کنی اقدام
ـ به آب روشن می میکنی طهارت اگر،
به آفتابه بریز آن شراب، نی در جام ـ
سخنورا! که به بام کلام داری راه،
همین مَثَل بشنو از حقیر و، ختم کلام
همیشه بردن اشتر به بام آسان است
و سخت آن که فرود آورندش از سر بام
12 آبان 1394
https://telegram.me/mkazemkazemi
سنگپشت پرنده
محمدکاظم کاظمی
(برای مهاجرانِ کمبختِ کشورم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل کوچ پرندگان شده است، چه نشستی که «من دلم تنگ است»
سنگپشت پرنده باش و برو، برو آنجا که نور و آهنگ است
گفته بودی که «هر کجا برویم آسمان رنگ ثابتی دارد»
آسمان را چه میکنی جانم؟ به زمینها ببین که صد رنگ است
سنگپشت پرندهای شدهای، میپری از فراز اردوگاه
نه حواست به اخم سرباز است، نه خیالت به خشم سرهنگ است
مرزبانان گیج از حیرت چشمشان چار تا شود، چه عجب؟
آنچه نزد تو کمتر از گامی است، نزد آنان هزار فرسنگ است
با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!
چشمتان چار تا شود، بشود؛ حقتان است پایتان لنگ است»
با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!
چشمتان چار تا...» ولی افسوس زیر پای تو صخره و سنگ است
بگذرید ای پرندگان از ما، هر کجا میروید، خوش بروید
سنگپشت پرنده بودن ما در چنین وضع، مایهی ننگ است
10 آبان 94
سنگپشت: لاکپشت
https://telegram.me/mkazemkazemi
محمدکاظم کاظمی
(برای مهاجرانِ کمبختِ کشورم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل کوچ پرندگان شده است، چه نشستی که «من دلم تنگ است»
سنگپشت پرنده باش و برو، برو آنجا که نور و آهنگ است
گفته بودی که «هر کجا برویم آسمان رنگ ثابتی دارد»
آسمان را چه میکنی جانم؟ به زمینها ببین که صد رنگ است
سنگپشت پرندهای شدهای، میپری از فراز اردوگاه
نه حواست به اخم سرباز است، نه خیالت به خشم سرهنگ است
مرزبانان گیج از حیرت چشمشان چار تا شود، چه عجب؟
آنچه نزد تو کمتر از گامی است، نزد آنان هزار فرسنگ است
با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!
چشمتان چار تا شود، بشود؛ حقتان است پایتان لنگ است»
با صدای بلند داد بزن: «مرزبانان کودن و مفلوک!
چشمتان چار تا...» ولی افسوس زیر پای تو صخره و سنگ است
بگذرید ای پرندگان از ما، هر کجا میروید، خوش بروید
سنگپشت پرنده بودن ما در چنین وضع، مایهی ننگ است
10 آبان 94
سنگپشت: لاکپشت
https://telegram.me/mkazemkazemi
دو خرمنکوب
(با اشاره به وضعیت کشورم، افغانستان)
محمدکاظم کاظمی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
برادر! خار و خس بسیار شد، جاروب را بردار
سگان بسیار عوعو میکنند، آن چوب را بردار
از این شمشیرهای چوبیِ کاکا، چه میآید؟
همان تلوار لنگردار کافرکوب را بردار
در این بازار، سودای سیاستپیشگان این است:
«کتابت را بیاور شیشهی مشروب را بردار»
ولی از ما نصیحت، نبض این بازار را بشناس
کتابت را نده، اما شراب خوب را بردار
در این مصر بلا، یوسف به بنیامین چه میگوید؟
«نمیبیند، برو پیراهن یعقوب را بردار
من اینجا گوسفند فربه پَروار را بردم
تو آنجا آن بز بیچارهی مرغوب را بردار»
+++
خدایا، نان جو کافی است، ما را تیر از این گندم
بیا از روی خرمن این دو خرمنکوب را بردار
مشهد، 21 آذر 94
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:
کاکا: عمو. مجازاً یعنی بزرگ خاندان و قوم. (در اینجا به قدرتهای جهانی در افغانستان اشاره دارد.)
تلوار: نوعی شمشیر بزرگ و سنگین.
ما را تیر: ما از این چیز گذشتیم. (تیر شدن: گذشتن)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
#محمدکاظم_کاظمی
#دو_خرمنکوب
https://telegram.me/mkazemkazemi
(با اشاره به وضعیت کشورم، افغانستان)
محمدکاظم کاظمی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
برادر! خار و خس بسیار شد، جاروب را بردار
سگان بسیار عوعو میکنند، آن چوب را بردار
از این شمشیرهای چوبیِ کاکا، چه میآید؟
همان تلوار لنگردار کافرکوب را بردار
در این بازار، سودای سیاستپیشگان این است:
«کتابت را بیاور شیشهی مشروب را بردار»
ولی از ما نصیحت، نبض این بازار را بشناس
کتابت را نده، اما شراب خوب را بردار
در این مصر بلا، یوسف به بنیامین چه میگوید؟
«نمیبیند، برو پیراهن یعقوب را بردار
من اینجا گوسفند فربه پَروار را بردم
تو آنجا آن بز بیچارهی مرغوب را بردار»
+++
خدایا، نان جو کافی است، ما را تیر از این گندم
بیا از روی خرمن این دو خرمنکوب را بردار
مشهد، 21 آذر 94
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:
کاکا: عمو. مجازاً یعنی بزرگ خاندان و قوم. (در اینجا به قدرتهای جهانی در افغانستان اشاره دارد.)
تلوار: نوعی شمشیر بزرگ و سنگین.
ما را تیر: ما از این چیز گذشتیم. (تیر شدن: گذشتن)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
#محمدکاظم_کاظمی
#دو_خرمنکوب
https://telegram.me/mkazemkazemi
تصویر بالا 👆 تقدیم به عزیزانی که میگویند: «تو چرا ویراستاری میکنی؟»
شاید بگویید «خوب یک نفر دیگر این کار را بکند.»
بله، این کتاب و چند کتاب دیگر علامه سلجوقی حدود شش سال است که منتظر آن «یک نفر دیگر» بر زمین مانده است. اگر کسی توان و آمادگی آن را دارد، بسمالله.
@mkazemkazemi
شاید بگویید «خوب یک نفر دیگر این کار را بکند.»
بله، این کتاب و چند کتاب دیگر علامه سلجوقی حدود شش سال است که منتظر آن «یک نفر دیگر» بر زمین مانده است. اگر کسی توان و آمادگی آن را دارد، بسمالله.
@mkazemkazemi
امروز با بیدل
ای که در دیر غمت دمسرد پیدا کردهاند
دل نداری، ورنه از دل درد پیدا کردهاند
هیچ کس از اختراع این بساط آگاه نیست
رنگ میبازیم و یاران نرد پیدا کردهاند
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سری است
رنگ بیماران چشمت زرد پیدا کردهاند
ــــــــــــــــــــــــــــ
در بیت دوم «رنگ میبازیم» ایهام زیبایی دارد. «رنگ باختن» یعنی پژمردن و نابود شدن، ولی بیدل «باختن» آن را با بازی نرد هم ارتباط داده است. میگوید این عجب بساطی است که ما رنگ میبازیم، ولی یاران فکر میکنند نرد بازی میکنیم. در ضمن کلمهی «اختراع» در شعر بیدل معمولاًبه معنی «امر شگفت و نادر» است.
در بیت سوم هم میان رنگ زرد نرگس و رنگ زرد بیمار تناسب قائل شده است. میگوید اگر قصد نرگسستان داری، بیا و از ما خبر بگیر. البته ارتباط چشم و نرگس هم که هویداست.
@mkazemkazemi
ای که در دیر غمت دمسرد پیدا کردهاند
دل نداری، ورنه از دل درد پیدا کردهاند
هیچ کس از اختراع این بساط آگاه نیست
رنگ میبازیم و یاران نرد پیدا کردهاند
یاد ما کن گر به سیر نرگسستانت سری است
رنگ بیماران چشمت زرد پیدا کردهاند
ــــــــــــــــــــــــــــ
در بیت دوم «رنگ میبازیم» ایهام زیبایی دارد. «رنگ باختن» یعنی پژمردن و نابود شدن، ولی بیدل «باختن» آن را با بازی نرد هم ارتباط داده است. میگوید این عجب بساطی است که ما رنگ میبازیم، ولی یاران فکر میکنند نرد بازی میکنیم. در ضمن کلمهی «اختراع» در شعر بیدل معمولاًبه معنی «امر شگفت و نادر» است.
در بیت سوم هم میان رنگ زرد نرگس و رنگ زرد بیمار تناسب قائل شده است. میگوید اگر قصد نرگسستان داری، بیا و از ما خبر بگیر. البته ارتباط چشم و نرگس هم که هویداست.
@mkazemkazemi
سیب و رعیت
مشترک با سعیده موسویزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما پررنگ لیوانی و ما کمرنگ فنجانی
شما در سینی زرکوب و ما بی قند و قندانی
بله، چای توانگر با رعیت فرقها دارد
شما کلکتهی هندی و ما مخلوط ایرانی
یکی با نعش فرزند جوانش بر زمین مانده
یکی با رخش نو دنبال محبوب سمنگانی
توانگرها توانگر بوده اند از عهد نوشروان
رعیت ها رعیت بوده اند از عصر ساسانی
نچیدیم از درخت عدلتان سیبی پلاسیده
شما دارید جناتی کنار سیب لبنانی
الهی، سیب لبنانی نصیب کرم ها باشد
که کوتاه است دست ما از این اسباب شیطانی
به جای سیب، حتی قلوهسنگی نیست در دستم
که چون در تیررس باشید، بنشیند به پیشانی
***
رعیت را ولی یک راه پنهان پیش روی آمد
شبی جان کند و نقبی زد به سوی گنج سلطانی
طلوع آفتاب و لحظهی شیرین پیروزی
کلنگ او گرفت اما به یک دیوار سیمانی
***
توانگر همچنان سرگرم سیب و اسب و معشوق است
رعیت مانده با حبس ابد در بیت پایانی
14 دی 94
@mkazemkazemi
مشترک با سعیده موسویزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما پررنگ لیوانی و ما کمرنگ فنجانی
شما در سینی زرکوب و ما بی قند و قندانی
بله، چای توانگر با رعیت فرقها دارد
شما کلکتهی هندی و ما مخلوط ایرانی
یکی با نعش فرزند جوانش بر زمین مانده
یکی با رخش نو دنبال محبوب سمنگانی
توانگرها توانگر بوده اند از عهد نوشروان
رعیت ها رعیت بوده اند از عصر ساسانی
نچیدیم از درخت عدلتان سیبی پلاسیده
شما دارید جناتی کنار سیب لبنانی
الهی، سیب لبنانی نصیب کرم ها باشد
که کوتاه است دست ما از این اسباب شیطانی
به جای سیب، حتی قلوهسنگی نیست در دستم
که چون در تیررس باشید، بنشیند به پیشانی
***
رعیت را ولی یک راه پنهان پیش روی آمد
شبی جان کند و نقبی زد به سوی گنج سلطانی
طلوع آفتاب و لحظهی شیرین پیروزی
کلنگ او گرفت اما به یک دیوار سیمانی
***
توانگر همچنان سرگرم سیب و اسب و معشوق است
رعیت مانده با حبس ابد در بیت پایانی
14 دی 94
@mkazemkazemi
امروز با بیدل
چون خبیث افتاد طبع، از طعن خبثش باک نیست
خوک را حلوا کشم در پیش، تا ملزم کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصراع اول این بیت در دیوان چاپ کابل به صورت «چون خبیث افتاد طبع از طینت ناپاک او» آمده است که معنایش سالها برایم مبهم بود.
اخیراً و در دیوان بیدل نسخه رامپور، دیدم که این مصراع به شکل حاضر است و به این صورت، معنای بیت روشن میشود.
×××××××××
«ملزم ساختن» یعنی «شکست دادن حریف در بحث». شاعر میگوید وقتی طرف مقابل خبیث باشد، از این که به خاطر خبث او طعنهاش دهیم باکی ندارد و نمیشود با این کار بر او غالب شد. ولی با مهربانی میشود او را ملزم ساخت. مثل این که جلو خوک، به جای غذای کثیفی که به آن عادت دارد، حلوا بگذاریم.
@mkazemkazemi
چون خبیث افتاد طبع، از طعن خبثش باک نیست
خوک را حلوا کشم در پیش، تا ملزم کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصراع اول این بیت در دیوان چاپ کابل به صورت «چون خبیث افتاد طبع از طینت ناپاک او» آمده است که معنایش سالها برایم مبهم بود.
اخیراً و در دیوان بیدل نسخه رامپور، دیدم که این مصراع به شکل حاضر است و به این صورت، معنای بیت روشن میشود.
×××××××××
«ملزم ساختن» یعنی «شکست دادن حریف در بحث». شاعر میگوید وقتی طرف مقابل خبیث باشد، از این که به خاطر خبث او طعنهاش دهیم باکی ندارد و نمیشود با این کار بر او غالب شد. ولی با مهربانی میشود او را ملزم ساخت. مثل این که جلو خوک، به جای غذای کثیفی که به آن عادت دارد، حلوا بگذاریم.
@mkazemkazemi
امروز با بیدل
اینجا جواب نامهی عاشق تغافل است
بیهوده انتظار خبر میکشیم ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«تغافل» یعنی همان «کممحلی» به زبان رایج امروز. میگوید گاهی همین جواب ندادن معشوق، بهترین جواب است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیدل در بیتی دیگر هم این معنی را بهترین شکل گفته است.
بیدماغی، مژدهی پیغام محبوبم بس است
قاصد، آواز دریدنهای مکتوبم بس است
خیلی زیباست. میگوید همین که نامه تو را پاره میکند، برایت دیگر کافی است. منتظر قاصدی دیگر نباش.
@mkazemkazemi
اینجا جواب نامهی عاشق تغافل است
بیهوده انتظار خبر میکشیم ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«تغافل» یعنی همان «کممحلی» به زبان رایج امروز. میگوید گاهی همین جواب ندادن معشوق، بهترین جواب است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیدل در بیتی دیگر هم این معنی را بهترین شکل گفته است.
بیدماغی، مژدهی پیغام محبوبم بس است
قاصد، آواز دریدنهای مکتوبم بس است
خیلی زیباست. میگوید همین که نامه تو را پاره میکند، برایت دیگر کافی است. منتظر قاصدی دیگر نباش.
@mkazemkazemi
امروز با بیدل
حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد
ریخت اشکی بر زمین، دیگر نمیدانم چه شد
از شکست دل نه تنها آب و رنگ عیش ریخت،
نالهای هم داشت این ساغر، نمیدانم چه شد
دوش در طوفان نومیدی تلاطم کرد آه
کشتی دل بود بیلنگر، نمیدانم چه شد
@mkazemkazemi
حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد
ریخت اشکی بر زمین، دیگر نمیدانم چه شد
از شکست دل نه تنها آب و رنگ عیش ریخت،
نالهای هم داشت این ساغر، نمیدانم چه شد
دوش در طوفان نومیدی تلاطم کرد آه
کشتی دل بود بیلنگر، نمیدانم چه شد
@mkazemkazemi
امروز با بیدل
از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیاد خوش دارد به فریادم
خبر از خود ندارم لیک در دشت تمنایت
دل گمگشتهای دارم که از من میدهد یادم
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
@mkazemkazemi
از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیاد خوش دارد به فریادم
خبر از خود ندارم لیک در دشت تمنایت
دل گمگشتهای دارم که از من میدهد یادم
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
@mkazemkazemi