🔴 افغانستان و نام مردم آن
🔹 محمدکاظم کاظمی
نمیتوان انکار کرد که بخشی از احساس یا تصویر ذهنیای که از پدیدهها داریم، به نامشان ارتباط مییابد. این که نام یک پدیده تا چه حد با ماهیت آن سازگار است، موضوعی است مهم و قابل تأمل.
هم بدین دلیل است که نهادن نامهای نیکو بر اشخاص و یادکردن آنها با نامی که خود میپسندند، از وظایف اجتماعی انسانهاست و از جمله آداب معاشرت دانسته میشود.
مسلماً وقتی پای یک قوم، طایفه یا ملت به میان میآید، قضیه حساسیت بیشتری مییابد، بهویژه اگر آن قوم، طایفه یا ملت با ما پیوندی دینی، زبانی، تاریخی و فرهنگی داشته باشد و ما را نیازمند مراوده و ارتباط دایمی بسازد.
با این وصف هیچ بیجا نیست اگر ما مردم افغانستان از همزبانان ایرانی خویش انتظار داشته باشیم که نام کشور و مردم ما را با دقت و درستی به کار برند. این انتظاری است که تا کنون به تمام و کمال برآورده نشده است و بسیاری از مردم افغانستان از این که در گفتارهای روزانهی مردم و حتی گاه رسانههای ایران، با عبارت «افاغنه» یاد میشوند، ناخشنود هستند.
واقعیت امر هم این است که کاربرد عبارتهایی همچون «افاغنه» و «افغانی» و در شکل محاورهایاش «افغونی»، خالی از بار تحقیر و تخفیف هم نبوده است. به همین سبب هرگاه نیمه ناخوشایند حضور مردم افغانستان در ایران مورد نظر بوده است، کاربرد این کلمات بیشتر شده است.
اما به راستی نام درست این کشور و این ملت چیست؟ و مردم ایران، به ویژه رسانهها که وظیفه حساستری در این امور دارند، باید چه نامهایی را به کار برند؟
🚫
«افاغنه» موهنترین نامی است که میتوان به مردم افغانستان داد، به ویژه با توجه به سابقهی تاریخی این نام در قضایای حملهی هوتکیان به اصفهان و براندازی سلطنت صفوی. به همین دلیل، این نام حتی اگر با نیت تحقیر و توهین هم به کار نرفته، همواره این اثر را داشته است.
اما «افغانی» ضمن این که خالی از تحقیر نیست، از نظر دستوری هم ایراد دارد، چون «ی» نسبت را نمیتوان به قوم اضافه کرد و از آن، گروهی از مردم را در نظر داشت. در این مورد استاد ابوالحسن نجفی در کتاب ارزشمند «غلط ننویسیم» میگوید: «اهل کشور افغانستان را باید افغان بنامیم و نه افغانی، چنان که اهل کشور ترکیه و استان کردستان را ترک و کرد مینامیم و نه ترکی و کردی.»(۱) کلمهی «افغانی» در واقع واحد پول افغانستان است.
✅
پس نام درست برای ملت افغانستان چیست؟ قانون اساسی افغانستان کلمهی «افغان» را پیشنهاد میکند: (بر هر فردی از افراد ملت افغانستان کلمهی افغان اطلاق میگردد.»(۲) پس در مراجع رسمی، دیپلماتیک و رسانهای، کاربرد کلمهی «افغان» برای اتباع این کشور بلامانع است.
ولی نباید از نظر دور داشت که در نظر گروه وسیعی از مردم افغانستان، کاربرد «افغان» هم خالی از اشکال نیست، چون نام قوم «افغان» (پشتون) را تداعی میکند که فقط یکی از اقوام این کشور است و انتساب همه مردم افغانستان به این قوم، خالی از اشکال نیست. مثل این که همه مردم هندوستان را «هندو» بنامیم.
اگر از این زاویه بنگریم، کاربرد کلمهی «افغانستانی» برای مردم افغانستان مناسبتر به نظر میرسد، هرچند از نظر حاکمیت کنونی این کشور، «افغانستانی» نامیدن مردم افغانستان، اعتراضی غیرمستقیم به قوانین رسمی و عرف دیپلماتیک کنونی به حساب میآید، چون قوهی حاکمهی افغانستان بر آن است که همه مردم این کشور، حتی از اقوام گوناگون، «افغان» به حساب میآیند.
✳️
با آنچه گفته شد، از مردم و رسانههای کشور همزبان ایران انتظار میرود که مردم کشور افغانستان را «افغانستانی» یا «افغان» بنامند و این را در خاطر داشته باشند که نامی که بر یک پدیده میگذاریم، در تصویری که از آن پدیده در ذهن ما نقش میبندد، نقشی اساسی دارد.
پینوشتها
۱. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، چاپ دهم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ذیل «افغان / افغانی».
۲. قانون اساسی افغانستان، بند چهارم.
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
www.mkkazemi.com
@mkazemkazemi
🔹 محمدکاظم کاظمی
نمیتوان انکار کرد که بخشی از احساس یا تصویر ذهنیای که از پدیدهها داریم، به نامشان ارتباط مییابد. این که نام یک پدیده تا چه حد با ماهیت آن سازگار است، موضوعی است مهم و قابل تأمل.
هم بدین دلیل است که نهادن نامهای نیکو بر اشخاص و یادکردن آنها با نامی که خود میپسندند، از وظایف اجتماعی انسانهاست و از جمله آداب معاشرت دانسته میشود.
مسلماً وقتی پای یک قوم، طایفه یا ملت به میان میآید، قضیه حساسیت بیشتری مییابد، بهویژه اگر آن قوم، طایفه یا ملت با ما پیوندی دینی، زبانی، تاریخی و فرهنگی داشته باشد و ما را نیازمند مراوده و ارتباط دایمی بسازد.
با این وصف هیچ بیجا نیست اگر ما مردم افغانستان از همزبانان ایرانی خویش انتظار داشته باشیم که نام کشور و مردم ما را با دقت و درستی به کار برند. این انتظاری است که تا کنون به تمام و کمال برآورده نشده است و بسیاری از مردم افغانستان از این که در گفتارهای روزانهی مردم و حتی گاه رسانههای ایران، با عبارت «افاغنه» یاد میشوند، ناخشنود هستند.
واقعیت امر هم این است که کاربرد عبارتهایی همچون «افاغنه» و «افغانی» و در شکل محاورهایاش «افغونی»، خالی از بار تحقیر و تخفیف هم نبوده است. به همین سبب هرگاه نیمه ناخوشایند حضور مردم افغانستان در ایران مورد نظر بوده است، کاربرد این کلمات بیشتر شده است.
اما به راستی نام درست این کشور و این ملت چیست؟ و مردم ایران، به ویژه رسانهها که وظیفه حساستری در این امور دارند، باید چه نامهایی را به کار برند؟
🚫
«افاغنه» موهنترین نامی است که میتوان به مردم افغانستان داد، به ویژه با توجه به سابقهی تاریخی این نام در قضایای حملهی هوتکیان به اصفهان و براندازی سلطنت صفوی. به همین دلیل، این نام حتی اگر با نیت تحقیر و توهین هم به کار نرفته، همواره این اثر را داشته است.
اما «افغانی» ضمن این که خالی از تحقیر نیست، از نظر دستوری هم ایراد دارد، چون «ی» نسبت را نمیتوان به قوم اضافه کرد و از آن، گروهی از مردم را در نظر داشت. در این مورد استاد ابوالحسن نجفی در کتاب ارزشمند «غلط ننویسیم» میگوید: «اهل کشور افغانستان را باید افغان بنامیم و نه افغانی، چنان که اهل کشور ترکیه و استان کردستان را ترک و کرد مینامیم و نه ترکی و کردی.»(۱) کلمهی «افغانی» در واقع واحد پول افغانستان است.
✅
پس نام درست برای ملت افغانستان چیست؟ قانون اساسی افغانستان کلمهی «افغان» را پیشنهاد میکند: (بر هر فردی از افراد ملت افغانستان کلمهی افغان اطلاق میگردد.»(۲) پس در مراجع رسمی، دیپلماتیک و رسانهای، کاربرد کلمهی «افغان» برای اتباع این کشور بلامانع است.
ولی نباید از نظر دور داشت که در نظر گروه وسیعی از مردم افغانستان، کاربرد «افغان» هم خالی از اشکال نیست، چون نام قوم «افغان» (پشتون) را تداعی میکند که فقط یکی از اقوام این کشور است و انتساب همه مردم افغانستان به این قوم، خالی از اشکال نیست. مثل این که همه مردم هندوستان را «هندو» بنامیم.
اگر از این زاویه بنگریم، کاربرد کلمهی «افغانستانی» برای مردم افغانستان مناسبتر به نظر میرسد، هرچند از نظر حاکمیت کنونی این کشور، «افغانستانی» نامیدن مردم افغانستان، اعتراضی غیرمستقیم به قوانین رسمی و عرف دیپلماتیک کنونی به حساب میآید، چون قوهی حاکمهی افغانستان بر آن است که همه مردم این کشور، حتی از اقوام گوناگون، «افغان» به حساب میآیند.
✳️
با آنچه گفته شد، از مردم و رسانههای کشور همزبان ایران انتظار میرود که مردم کشور افغانستان را «افغانستانی» یا «افغان» بنامند و این را در خاطر داشته باشند که نامی که بر یک پدیده میگذاریم، در تصویری که از آن پدیده در ذهن ما نقش میبندد، نقشی اساسی دارد.
پینوشتها
۱. ابوالحسن نجفی، غلط ننویسیم، چاپ دهم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ذیل «افغان / افغانی».
۲. قانون اساسی افغانستان، بند چهارم.
منتشر شده در سایت محمدکاظم کاظمی
www.mkkazemi.com
@mkazemkazemi
👍1
🔴 آنجا که از معلم میخواهند که دوچرخه بخرد
گر ... هزار دشمن دارد
بر تن ز دعای خیر جوشن دارد
از حق طلبم که جد پاکش او را
از هر خطری که هست، ایمن دارد
🔹
این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درستتر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.
شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند میخواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا بدین عقیده ندارد که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.
البته بحث توسل به بزرگان دین و درخواست از آنان برای واسطه شدن نزد خدا، بحثی دیگر است. من در اینجا به آن نمیپردازم. ولی اینجا گویا برعکس است. گویا شاعر از خدا میخواهد که واسطه شود تا بزرگان دین حاجت دهند.
من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار میبینم این باور و این نگرش را که گویا ائمۀ دین خودشان شفا میدهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب میکنند، خودشان گرهها و مشکلات آدمها را حل میکنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمهخدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.
بهراستی بزرگان دین برای شفادادن و گرهگشایی و معجزه و کرامت خلق شدهاند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنویای که خدا از او انتظار دارد دست یابد؟ گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا میخواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانشآموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری میکنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.
@mkazemkazemi
گر ... هزار دشمن دارد
بر تن ز دعای خیر جوشن دارد
از حق طلبم که جد پاکش او را
از هر خطری که هست، ایمن دارد
🔹
این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درستتر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.
شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند میخواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا بدین عقیده ندارد که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.
البته بحث توسل به بزرگان دین و درخواست از آنان برای واسطه شدن نزد خدا، بحثی دیگر است. من در اینجا به آن نمیپردازم. ولی اینجا گویا برعکس است. گویا شاعر از خدا میخواهد که واسطه شود تا بزرگان دین حاجت دهند.
من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار میبینم این باور و این نگرش را که گویا ائمۀ دین خودشان شفا میدهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب میکنند، خودشان گرهها و مشکلات آدمها را حل میکنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمهخدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.
بهراستی بزرگان دین برای شفادادن و گرهگشایی و معجزه و کرامت خلق شدهاند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنویای که خدا از او انتظار دارد دست یابد؟ گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا میخواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانشآموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری میکنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.
@mkazemkazemi
غفار یعقوبی و مهاجرتی دیگر. در سایت محمدکاظم کاظمی.
http://www.mkkazemi.com/1395/04/21/ghaffar/
http://www.mkkazemi.com/1395/04/21/ghaffar/
🔴 بوق شیطان و ستون شیطان
شادروان استاد مرتضی مطهری در یکی از کتابهایش (به گمانم اسلام و مقتضیات زمان) حکایت جالبی را از مرحوم فلسفی خطیب معروف آورده است که من اکنون نقل به مضمون میکنم. استاد مطهری میگوید:
آقای فلسفی میگفت که بلندگو را در مجالس دینی من رواج دادم. قبل از من خطیبها از آن پرهیز داشتند. در جایی سخنرانی داشتم. قبل از من خطیبی دیگر بر منبر رفت. آن خطیب گفت: «این بوق شیطان را ببرید» و بلندگو را بردند. ولی صدای سخنرانی آن خطیب بر اثر ازدحام جمعیت به کسی نرسید. وقتی نوبت سخنرانی من رسید، گفتم «آن بوق شیطان را بیاورید.»
شاید برای ما که اکنون بیش از نیم قرن با آن زمان فاصله داریم، بسیار عجیب به نظر آید و حتی باورنکردنی باشد که کسی بلندگو را بوق شیطان بداند. ولی شاید نیم قرن بعد یا حتی زودتر، چیزهای دیگری هم عجیب به نظر آید، از جمله همین عکس. این عکس 👇 مربوط به نمایشگاه رسانههای دیجیتال است که در آن، به ستونی به نام یوتیوب که نماد شیطان دانسته شده است، سنگ میزنند. محوکردن چهرهها کار من است. اگر خواستید، اصل عکس را با ذرهبین شیطان یعنی گوگل بیابید.
@mkazemkazemi
شادروان استاد مرتضی مطهری در یکی از کتابهایش (به گمانم اسلام و مقتضیات زمان) حکایت جالبی را از مرحوم فلسفی خطیب معروف آورده است که من اکنون نقل به مضمون میکنم. استاد مطهری میگوید:
آقای فلسفی میگفت که بلندگو را در مجالس دینی من رواج دادم. قبل از من خطیبها از آن پرهیز داشتند. در جایی سخنرانی داشتم. قبل از من خطیبی دیگر بر منبر رفت. آن خطیب گفت: «این بوق شیطان را ببرید» و بلندگو را بردند. ولی صدای سخنرانی آن خطیب بر اثر ازدحام جمعیت به کسی نرسید. وقتی نوبت سخنرانی من رسید، گفتم «آن بوق شیطان را بیاورید.»
شاید برای ما که اکنون بیش از نیم قرن با آن زمان فاصله داریم، بسیار عجیب به نظر آید و حتی باورنکردنی باشد که کسی بلندگو را بوق شیطان بداند. ولی شاید نیم قرن بعد یا حتی زودتر، چیزهای دیگری هم عجیب به نظر آید، از جمله همین عکس. این عکس 👇 مربوط به نمایشگاه رسانههای دیجیتال است که در آن، به ستونی به نام یوتیوب که نماد شیطان دانسته شده است، سنگ میزنند. محوکردن چهرهها کار من است. اگر خواستید، اصل عکس را با ذرهبین شیطان یعنی گوگل بیابید.
@mkazemkazemi
یک روز نرگس ما هم مجری پخش زنده رادیو دری شد. از مادرش کم نمی آورد.👇
تصویر زینب بیات و نرگس کاظمی، در حال اجرای زندۀ برنامۀ «آهنگ زندگی» رادیو دری. 👇
🔴 صفحهای از یک فهرست
تصویری که در بالا میبینید، یک صفحه از فهرست تفصیلی جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» است که من این روزها مشغول تنظیم آن هستم. این فهرست را استاد ارجمند جناب دکتر محمدسرور مولایی برای این کتاب استخراج کردهاند و قرار است که در چاپ جدید کتاب توسط انتشارات عرفان گنجانده شود. (البته اگر خانوادۀ محترم غبار بدین کار رضایت دهند.)
متن کامل این فهرست حدود یکصد صفحه است و من فقط یک صفحه از آن را به طور نمونه اینجا آوردهام. همین یک صفحه عظمت کاری را که جناب دکتر مولایی با دقت و حوصلۀ تمام برای این کتاب ارزشمند انجام دادهاند، نشان میدهد. در این فهرست حدود هزار مدخل وجود دارد و برای هر مدخل، همه مباحثی که در کل کتاب در مورد آن شخص یا جای آمده است، با تفصیل و با قید شماره صفحه فهرست شده است. این فهرست کار پژوهشگران و خوانندگان کتاب را بسیار سهل میکند. شما مثلاً میخواهید در مورد «زندانهای دوران محمدنادر خان و محمدهاشم خان و زندانیان آنها» تحقیق کنید. آنگاه کافی است که به حرف «ز» بروید و مدخلهای «زندانها»، «زندانیان» و امثال اینها را ببینید. در اینجا یک شرح فشرده از کل وضعیت زندانها و زندانیان، شکنجهها، زندانبانان، شکنجهگرها و همه مسایل مربوط به این موضوع آمده است، آن هم با قید صفحه به گونهای که میشود به راحتی به همان صفحات از کتاب مراجعه کرد.
من نمیدانم که جناب دکتر مولایی برای استخراج این فهرست مفصل صدصفحهای چقدر وقت صرف کردهاند. ولی با توجه به این که وارد کردن این فهرست در کامپیوتر (که هنوز تمام هم نشده است) توسط من و همکارم خانم معصومه احمدی تا کنون حدود ۱۵۰ ساعت وقت گرفته است، میشود میزان زحمتی را که ایشان کشیدهاند، حدس زد، چون دشواری و زمانگیری استخراج فهرست و آن هم با دست، فقط برای کسی محسوس است که باری چنین کاری کرده باشد، و آن هم برای یک کتاب تاریخی که سرشار است از اسامی اشخاص و جایها. و این تازه تنها کار دکتر مولایی نیست. کار عظیم ایشان در این سالها تصحیح کتاب «سراجالتواریخ» بوده است که از جهاتی بسیار دشوارتر از این است و حساستر.
اینها را برای این نوشتم که در همین مقام، ادای احترامی کرده باشم به جناب دکتر مولایی که سالهاست با خستگیناپذیری مشغول کارهایی از این دست بودهاند و حاصل قریب به نیم قرن کار پیوستهشان دهها عنوان کتاب ارزشمند است.
در ضمن این نکته نیز واضح میشود که وقتی سخن از ویراستاری و آن هم ویرایش کتابی تاریخی میرود، نباید تصور کرد که ویراستار فقط مینشیند و «میشود»ها را «میشود» میسازد یا «زندهگی» را به «زندگی» بدل میکند یا نقطه و ویرگول در متن میگذارد. آنچه در ویرایش کتاب فرساینده و دشوار است، کارهایی از قبیل استخراج فهرست است که متأسفانه از چشم ما غالباً پنهان میماند و ما تصور میکنیم که این همه کتاب مرجع، متون ادب و تاریخ، همین طور خودبهخود دارای فهرست شدهاند.
***
توضیح: این یادداشت در سال ۱۳۹۱ و در زمان ویرایش جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته شد و اکنون در اینجا منتشر میشود. بعد از اتمام ویرایش این کتاب، چنان که من در بند اول مطلب هم نگران بودم، متأسفانه فرزندان مرحوم غلاممحمد غبار با این تصور و بهانه که گویا در ویرایش ما، در کتاب تصرف شده است، با یک سلسله جنجالهای تند رسانهای، مانع انتشار کتاب شدند و همه زحمتهای جناب دکتر مولایی و من و همکارانم و نیز سرمایهای که انتشارات عرفان برای این کار صرف کرد، به هدر رفت. کتاب اکنون صفحهآرایی شده و آمادۀ چاپ است و حتی فایل پی دی اف آن نیز موجود است، ولی ما بنا بر اصل امانتداری و حفظ حقوق خانوادۀ غبار، از انتشار آن منصرف شدیم. دریغ که کتابی چنین ارزشمند با ویرایشی بسیار خوب و بدون هیچ تصرف، با این همه فهرستهای کارآمد، از انتشار باز ماند فقط به خاطر لجاجت کسانی که حتی آن را ندیده بودند و حاضر نشدند بررسی کنند که به راستی در آن تصرف شده است یا نه.
🔹
این مطلب با این نشانی در سایت محمدکاظم کاظمی منتشر شده است
http://www.mkkazemi.com/1395/04/25/fehrest/
@mkazemkazemi
تصویری که در بالا میبینید، یک صفحه از فهرست تفصیلی جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» است که من این روزها مشغول تنظیم آن هستم. این فهرست را استاد ارجمند جناب دکتر محمدسرور مولایی برای این کتاب استخراج کردهاند و قرار است که در چاپ جدید کتاب توسط انتشارات عرفان گنجانده شود. (البته اگر خانوادۀ محترم غبار بدین کار رضایت دهند.)
متن کامل این فهرست حدود یکصد صفحه است و من فقط یک صفحه از آن را به طور نمونه اینجا آوردهام. همین یک صفحه عظمت کاری را که جناب دکتر مولایی با دقت و حوصلۀ تمام برای این کتاب ارزشمند انجام دادهاند، نشان میدهد. در این فهرست حدود هزار مدخل وجود دارد و برای هر مدخل، همه مباحثی که در کل کتاب در مورد آن شخص یا جای آمده است، با تفصیل و با قید شماره صفحه فهرست شده است. این فهرست کار پژوهشگران و خوانندگان کتاب را بسیار سهل میکند. شما مثلاً میخواهید در مورد «زندانهای دوران محمدنادر خان و محمدهاشم خان و زندانیان آنها» تحقیق کنید. آنگاه کافی است که به حرف «ز» بروید و مدخلهای «زندانها»، «زندانیان» و امثال اینها را ببینید. در اینجا یک شرح فشرده از کل وضعیت زندانها و زندانیان، شکنجهها، زندانبانان، شکنجهگرها و همه مسایل مربوط به این موضوع آمده است، آن هم با قید صفحه به گونهای که میشود به راحتی به همان صفحات از کتاب مراجعه کرد.
من نمیدانم که جناب دکتر مولایی برای استخراج این فهرست مفصل صدصفحهای چقدر وقت صرف کردهاند. ولی با توجه به این که وارد کردن این فهرست در کامپیوتر (که هنوز تمام هم نشده است) توسط من و همکارم خانم معصومه احمدی تا کنون حدود ۱۵۰ ساعت وقت گرفته است، میشود میزان زحمتی را که ایشان کشیدهاند، حدس زد، چون دشواری و زمانگیری استخراج فهرست و آن هم با دست، فقط برای کسی محسوس است که باری چنین کاری کرده باشد، و آن هم برای یک کتاب تاریخی که سرشار است از اسامی اشخاص و جایها. و این تازه تنها کار دکتر مولایی نیست. کار عظیم ایشان در این سالها تصحیح کتاب «سراجالتواریخ» بوده است که از جهاتی بسیار دشوارتر از این است و حساستر.
اینها را برای این نوشتم که در همین مقام، ادای احترامی کرده باشم به جناب دکتر مولایی که سالهاست با خستگیناپذیری مشغول کارهایی از این دست بودهاند و حاصل قریب به نیم قرن کار پیوستهشان دهها عنوان کتاب ارزشمند است.
در ضمن این نکته نیز واضح میشود که وقتی سخن از ویراستاری و آن هم ویرایش کتابی تاریخی میرود، نباید تصور کرد که ویراستار فقط مینشیند و «میشود»ها را «میشود» میسازد یا «زندهگی» را به «زندگی» بدل میکند یا نقطه و ویرگول در متن میگذارد. آنچه در ویرایش کتاب فرساینده و دشوار است، کارهایی از قبیل استخراج فهرست است که متأسفانه از چشم ما غالباً پنهان میماند و ما تصور میکنیم که این همه کتاب مرجع، متون ادب و تاریخ، همین طور خودبهخود دارای فهرست شدهاند.
***
توضیح: این یادداشت در سال ۱۳۹۱ و در زمان ویرایش جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته شد و اکنون در اینجا منتشر میشود. بعد از اتمام ویرایش این کتاب، چنان که من در بند اول مطلب هم نگران بودم، متأسفانه فرزندان مرحوم غلاممحمد غبار با این تصور و بهانه که گویا در ویرایش ما، در کتاب تصرف شده است، با یک سلسله جنجالهای تند رسانهای، مانع انتشار کتاب شدند و همه زحمتهای جناب دکتر مولایی و من و همکارانم و نیز سرمایهای که انتشارات عرفان برای این کار صرف کرد، به هدر رفت. کتاب اکنون صفحهآرایی شده و آمادۀ چاپ است و حتی فایل پی دی اف آن نیز موجود است، ولی ما بنا بر اصل امانتداری و حفظ حقوق خانوادۀ غبار، از انتشار آن منصرف شدیم. دریغ که کتابی چنین ارزشمند با ویرایشی بسیار خوب و بدون هیچ تصرف، با این همه فهرستهای کارآمد، از انتشار باز ماند فقط به خاطر لجاجت کسانی که حتی آن را ندیده بودند و حاضر نشدند بررسی کنند که به راستی در آن تصرف شده است یا نه.
🔹
این مطلب با این نشانی در سایت محمدکاظم کاظمی منتشر شده است
http://www.mkkazemi.com/1395/04/25/fehrest/
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا، گر بو کنی پیراهن ما را
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن میچیند
ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را
🔸
من این غزل را خیلی دوست دارم، شاید چون استاد سرآهنگ هم آن را با زیبایی تمام خوانده است. مطلع آن را همیشه با خود زمزمه میکنم. بیت مدرنی است. این که با بو کردن پیراهن شخص، صدای یوسف بلند شود. پیوند خوبی است از «وفا» و «محبت».
در بیت دوم، شاعر گویا یک موقعیت خاص را تصویر میکند، موقعیتی که هوسهای دنیایی میکوشند او بفریبند، اما او با چشم پوشیدن، بر آن است که از وسوسهشان بگریزد و به آن محبت اصیل و پاک برسد. مثل رودی که دوست دارد از طغیانها بگریزد، صاف و زلال شود تا تصویر ماه بهتر در آن بیفتد. بیدل در غزل طلایی هم میگوید:
حیا کو تا زند آبی، غبار هرزهتازم را؟
که من گرد هوس میگردم و بسیار میگردم
هوس صبری ندارد، ورنه از سیر گل و گلشن
کشم گر پا به دامن، یک گل بیخار میگردم
@mkazemkazemi
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا، گر بو کنی پیراهن ما را
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن میچیند
ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را
🔸
من این غزل را خیلی دوست دارم، شاید چون استاد سرآهنگ هم آن را با زیبایی تمام خوانده است. مطلع آن را همیشه با خود زمزمه میکنم. بیت مدرنی است. این که با بو کردن پیراهن شخص، صدای یوسف بلند شود. پیوند خوبی است از «وفا» و «محبت».
در بیت دوم، شاعر گویا یک موقعیت خاص را تصویر میکند، موقعیتی که هوسهای دنیایی میکوشند او بفریبند، اما او با چشم پوشیدن، بر آن است که از وسوسهشان بگریزد و به آن محبت اصیل و پاک برسد. مثل رودی که دوست دارد از طغیانها بگریزد، صاف و زلال شود تا تصویر ماه بهتر در آن بیفتد. بیدل در غزل طلایی هم میگوید:
حیا کو تا زند آبی، غبار هرزهتازم را؟
که من گرد هوس میگردم و بسیار میگردم
هوس صبری ندارد، ورنه از سیر گل و گلشن
کشم گر پا به دامن، یک گل بیخار میگردم
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
هرچند دل از وصل، قدحنوش نباشد،
رحمی، که ز یاد تو فراموش نباشد
حرفی که بوَد بیاثر ساز دعایت
یارب به زبان ناید و در گوش نباشد
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است،
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد
🔹
چقدر زیبا و شفاف است. میگوید «اگر هم وصل نصیب نمیشود، باکی نیست. لااقل رحمی بکن و ما را از یاد نبر.»
🔹
یک نکتۀ جالب در عاشقانههای بیدل همین است که عشق را به سمت تنزّه میراند، به سمت پاکیزگی و معنویت. در بیت سوم میگوید در مقام ادب، حتی نباید به چهرۀ معشوق هم نگریست. چون در اینجا همین که مژگان به روی یار باز کنی، آن قدر از حیا بدور است که انگار بخواهی طرف را بغل کنی.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید:
به انداز تغافل پیش باید برد سودایی
که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد
بله، درست است که گاهی جلوهها در پیش ما عریان است، ولی حیا ایجاب میکند که به تغافل (چشمپوشیدن) روی بیاوریم.
@mkazemkazemi
هرچند دل از وصل، قدحنوش نباشد،
رحمی، که ز یاد تو فراموش نباشد
حرفی که بوَد بیاثر ساز دعایت
یارب به زبان ناید و در گوش نباشد
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی است،
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد
🔹
چقدر زیبا و شفاف است. میگوید «اگر هم وصل نصیب نمیشود، باکی نیست. لااقل رحمی بکن و ما را از یاد نبر.»
🔹
یک نکتۀ جالب در عاشقانههای بیدل همین است که عشق را به سمت تنزّه میراند، به سمت پاکیزگی و معنویت. در بیت سوم میگوید در مقام ادب، حتی نباید به چهرۀ معشوق هم نگریست. چون در اینجا همین که مژگان به روی یار باز کنی، آن قدر از حیا بدور است که انگار بخواهی طرف را بغل کنی.
بیدل در جایی دیگر هم میگوید:
به انداز تغافل پیش باید برد سودایی
که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد
بله، درست است که گاهی جلوهها در پیش ما عریان است، ولی حیا ایجاب میکند که به تغافل (چشمپوشیدن) روی بیاوریم.
@mkazemkazemi
Forwarded from mona borji
http://www.tasnimnews.com/fa/news/1395/04/27/1131540/
مصاحبه جناب اقای کاظمی با خبرگزاری تسنیم، درباره وضعیت زبان فارسی در افغانستان👆
مصاحبه جناب اقای کاظمی با خبرگزاری تسنیم، درباره وضعیت زبان فارسی در افغانستان👆
خبرگزاری تسنیم
خبرگزاری تسنیم - مسئله زبان در افغانستان بیش از آنکه فرهنگی باشد، سیاسی است/ دولتها برای «وطن فارسی» برنامهای ندارند/نویسندگی…
محمدکاظم کاظمی معتقد است، مسئله زبان در افغانستان بیش از آنکه فرهنگی باشد، به یک مقوله سیاسی تبدیل شده و متأسفانه دولت نیز برای آن برنامه مشخصی ندارد. از سوی دیگر، کشورهای فارسیزبان نیز برای پیوند بیشتر، برنامه مشخصی در نظر ندارند.
دوچرخۀ من در کانال تلگرامی خانم حمیدهسادات لطیفی سیر میکند. شما هم در این کانال سیر کنید. 👇
🍀 امروز با بیدل
عتاب بحر رحمت، جوشِ عفوی دیگر است اینجا
گناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم
همین که محبوب عتابی میکند، نشان توجه است و برای شاعر کافی است، حتی اگر گناهش بخشیده نشود. شاید اگر توجهی در کار نبود، همین عتاب را هم نمیکرد. بیدل در بیتی دیگر هم با زیبایی تمام میگوید:
نامحرم کرشمۀ الفت کسی مباد
باب ترحّمیم، زمانی عتاب کن
بیدل استادِ متناقضنمایی است. عتاب کردن را هم ترحّم میبیند و بیگناهی را گناه.
اما گناه بیگناهی هم مگر داریم؟ بله، آنجا که محبوب، بی سبب بر شاعر خشم گرفته است. ولی چرا در این حال هم گناه بیگناهان را نمیبخشند؟ شاید برای این که آنها را وابسته و محتاج خویش نگه دارند. چه بسا که عاشق برای بخشیدهشدن گناهش ناچار به التماس بیشتر شود، چیزی که معشوق را بسیار خوش میآید و حتی از آزار عاشق لذت میبرد.
ولی بیدل با این حال هم اهل شکایت نیست. او همین تیغ را هم مدّ احسان میداند
تیغ هم بر بیدل ما مدّ احسان بود و بس
گر به حکم ناز، میل انتقامی داشتی
تشبیه تیغ به مد «کلاه حرف آ» هم جالب است. گویا تیغ هم برای شاعر، مثل سایبانی است بر سر حرف «ا».
چه احسان داشت یارب جوهر شمشیر بیدادش
که در هر قطرۀ خون، سجدۀ شکری است بسمل را
#امروز_با_بیدل
@mkazemkazemi
عتاب بحر رحمت، جوشِ عفوی دیگر است اینجا
گناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم
همین که محبوب عتابی میکند، نشان توجه است و برای شاعر کافی است، حتی اگر گناهش بخشیده نشود. شاید اگر توجهی در کار نبود، همین عتاب را هم نمیکرد. بیدل در بیتی دیگر هم با زیبایی تمام میگوید:
نامحرم کرشمۀ الفت کسی مباد
باب ترحّمیم، زمانی عتاب کن
بیدل استادِ متناقضنمایی است. عتاب کردن را هم ترحّم میبیند و بیگناهی را گناه.
اما گناه بیگناهی هم مگر داریم؟ بله، آنجا که محبوب، بی سبب بر شاعر خشم گرفته است. ولی چرا در این حال هم گناه بیگناهان را نمیبخشند؟ شاید برای این که آنها را وابسته و محتاج خویش نگه دارند. چه بسا که عاشق برای بخشیدهشدن گناهش ناچار به التماس بیشتر شود، چیزی که معشوق را بسیار خوش میآید و حتی از آزار عاشق لذت میبرد.
ولی بیدل با این حال هم اهل شکایت نیست. او همین تیغ را هم مدّ احسان میداند
تیغ هم بر بیدل ما مدّ احسان بود و بس
گر به حکم ناز، میل انتقامی داشتی
تشبیه تیغ به مد «کلاه حرف آ» هم جالب است. گویا تیغ هم برای شاعر، مثل سایبانی است بر سر حرف «ا».
چه احسان داشت یارب جوهر شمشیر بیدادش
که در هر قطرۀ خون، سجدۀ شکری است بسمل را
#امروز_با_بیدل
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
بیتی به نقل از کانال مکتوب شوق
🔹
ز خویش رفتهام، اما نرفتهام جایی
غبار راه تو ام، تا کیام زنی پایی
🔹
«مکتوب شوق» از کانالهای خوب ادبی است، مختص شعرهای بیدل. در اینجا بیتهایی از بیدل که با تصویر آمیخته شده است، ارائه میشود. هم کاربرد متنی دارد، هم جلوۀ بصری.
گردانندۀ آن شاعر ارجمند و بیدلدوست، محمدامین اکبری است. دوستداران بیدل این کانال را از دست ندهند.
👇این یک نمونه از آثار این کانال است.
@maktoobeshough
بیتی به نقل از کانال مکتوب شوق
🔹
ز خویش رفتهام، اما نرفتهام جایی
غبار راه تو ام، تا کیام زنی پایی
🔹
«مکتوب شوق» از کانالهای خوب ادبی است، مختص شعرهای بیدل. در اینجا بیتهایی از بیدل که با تصویر آمیخته شده است، ارائه میشود. هم کاربرد متنی دارد، هم جلوۀ بصری.
گردانندۀ آن شاعر ارجمند و بیدلدوست، محمدامین اکبری است. دوستداران بیدل این کانال را از دست ندهند.
👇این یک نمونه از آثار این کانال است.
@maktoobeshough