جرقه فعالیتهای ادبی مهاجرین در کاشان هم خورده است. انجمن صبح قلم تشکیل شده و جمع خوبی از جوانان مهاجر گرد آمده اند. در این مراسم هم دو تن از آنان شعر خواندند.
عکسهایی از دیدار با شاعران مهاجر در کاشان. 👇
عکسهایی از دیدار با شاعران مهاجر در کاشان. 👇
🌺🍀 یک همدلی خوب 👆
گاهی با همه ناملایمات مهاجرت، نقاط روشنی میبینیم که به راستی امیدوارکننده است. انجمن ادبی «صبح قلم» به همت علی سمنگانی و دیگر دوستان کاشان شکل گرفته است و من مطمئنم که برکات بسیاری خواهد داشت.
آنچه به این گردهمآیی شاعران ما در کاشان رنگ دیگری میدهد، حضور یک شاعر ایرانی، یعنی خانم زهرا رسولزاده (شخص کنار من در عکس بالا) به عنوان مربی و پرورشدهندۀ این شاعران است. او فرزند گرامی جعفر رسولزاده (اشفته) شاعر خوب کاشانی است و اینک برای پرورش شاعران جوان مهاجر همت کرده است. خانم رسولزاده مجموعهای از شعرهای این شاعران هم در دست تدوین دارد.
سپاسگزار همه دوستانی هستم که پرچم شعر جوان مهاجر ما در کاشان را بالا نگه داشتهاند.
@mkazemkazemi
گاهی با همه ناملایمات مهاجرت، نقاط روشنی میبینیم که به راستی امیدوارکننده است. انجمن ادبی «صبح قلم» به همت علی سمنگانی و دیگر دوستان کاشان شکل گرفته است و من مطمئنم که برکات بسیاری خواهد داشت.
آنچه به این گردهمآیی شاعران ما در کاشان رنگ دیگری میدهد، حضور یک شاعر ایرانی، یعنی خانم زهرا رسولزاده (شخص کنار من در عکس بالا) به عنوان مربی و پرورشدهندۀ این شاعران است. او فرزند گرامی جعفر رسولزاده (اشفته) شاعر خوب کاشانی است و اینک برای پرورش شاعران جوان مهاجر همت کرده است. خانم رسولزاده مجموعهای از شعرهای این شاعران هم در دست تدوین دارد.
سپاسگزار همه دوستانی هستم که پرچم شعر جوان مهاجر ما در کاشان را بالا نگه داشتهاند.
@mkazemkazemi
Forwarded from M Kazemi
🔶مریم کاظمی
برداشت های من از رمان قلعه ی حیوانات (مزرعه ی حیوانات) نوشته ی جورج اورول
این داستان ماجرای حیواناتی بود که بر علیه صاحبشان قیام می کنند اما در نهایت خوکهای آن مزرعه مانند انسان ها می شوند
داستان مزرعه ی حیوانات در واقع زندگی مردمی را نشان می دهد که چطور قیام آن ها به فساد کشیده شد. که چطور افتادن قدرت در دست آنها باعث کور شدن آنها شد و هر که اعتراض می کرد را توقیف می کردند اما در واقع جلوی گفتار آنها گرفته می شد و در واقع جلوی افکار آنها گرفته نمی شد.
و همچنین قانونهایی تصویب می شد که به صورت ظاهری افکار را متقاعد می کرد اما با افتادن قدرت در دست آنها هم فراموش می شدند.
و هم چنین می توان فهمید که برخی افراد زرنگ، رنگ سیاه را سفید نشان می دادند و اینکه وعده آزادی داده می شد ولی عملی در آن نبود.
و در این داستان نشان داده شد که برخی افراد فقط طرف قدرت را می گیرند و طرف کسی که رییس آنها بوده و آنها زور و بازوی حکومت های استبدادی بودند. و نشان داده شد که این گونه حکومت ها فقط به فکر سودجویی از افراد معمولی هستند و تا آنها برای شان فایده نکنند آنها را بی مصرف می دانند.
و اینکه آنها با داشتن قدرت خود را بالاتر می دانند و چطور آنها با قربانی کردن افراد معمولی به دنبال منافع خود می گردند.
و اینکه سرانجام کار را نمی بینند که چطور با کسانی که بر علیه شان قیام کردند مساوی شدند نه با مردم.
تا روزی فرا می رسد که باز اراده مردم قیام دوم را می تواند تشکیل دهد.
اگر شما هم خواستید می توانید این رومان را بخوانید
@maryamkazemi1383
برداشت های من از رمان قلعه ی حیوانات (مزرعه ی حیوانات) نوشته ی جورج اورول
این داستان ماجرای حیواناتی بود که بر علیه صاحبشان قیام می کنند اما در نهایت خوکهای آن مزرعه مانند انسان ها می شوند
داستان مزرعه ی حیوانات در واقع زندگی مردمی را نشان می دهد که چطور قیام آن ها به فساد کشیده شد. که چطور افتادن قدرت در دست آنها باعث کور شدن آنها شد و هر که اعتراض می کرد را توقیف می کردند اما در واقع جلوی گفتار آنها گرفته می شد و در واقع جلوی افکار آنها گرفته نمی شد.
و همچنین قانونهایی تصویب می شد که به صورت ظاهری افکار را متقاعد می کرد اما با افتادن قدرت در دست آنها هم فراموش می شدند.
و هم چنین می توان فهمید که برخی افراد زرنگ، رنگ سیاه را سفید نشان می دادند و اینکه وعده آزادی داده می شد ولی عملی در آن نبود.
و در این داستان نشان داده شد که برخی افراد فقط طرف قدرت را می گیرند و طرف کسی که رییس آنها بوده و آنها زور و بازوی حکومت های استبدادی بودند. و نشان داده شد که این گونه حکومت ها فقط به فکر سودجویی از افراد معمولی هستند و تا آنها برای شان فایده نکنند آنها را بی مصرف می دانند.
و اینکه آنها با داشتن قدرت خود را بالاتر می دانند و چطور آنها با قربانی کردن افراد معمولی به دنبال منافع خود می گردند.
و اینکه سرانجام کار را نمی بینند که چطور با کسانی که بر علیه شان قیام کردند مساوی شدند نه با مردم.
تا روزی فرا می رسد که باز اراده مردم قیام دوم را می تواند تشکیل دهد.
اگر شما هم خواستید می توانید این رومان را بخوانید
@maryamkazemi1383
🔴 دو آموزگار
اوایل دهۀ شصت، شروع نابسامانی نظام آموزشی افغانستان بود. مملکت در زیر سلطۀ کمونیستها در حال فروپاشی بود. نسل پخته و دانشمند استادان و معلمان، پیر شده بودند و کشورآرامشی نداشت که نسلی دیگر جایشان را بگیرد. نظام آموزشی آن قدر به هم ریخته بود که گاهی از اول تا آخر سال، مثلاً معلم انگلیسی نبود و بچهها در ساعات درس انگلیسی، فوتبال بازی میکردند. کسی انگیزۀ درس نداشت، چون هیچ آیندهای برای کسی متصور نبود. پسران بعد از ختم لیسه (دبیرستان) باید به سربازی میرفتند و تا پایان دورۀ چهارسالۀ سربازی رنگ دانشگاه را نمیدیدند.
نظام آموزشی بسیار بد بود. دانشآموزان در درس فارسی (دری) فقط لغت و صنایع خشک بدیعی و سال تولد و مرگ شاعران را یاد میگرفتند. در این میان، نوجوانی در صنف یازده لیسۀ شیرشاه سوری درس میخواند که ذوق ادبیای داشت و طبع شعری، که یک سالی بود شکوفا شده بود. در آن سال معلمی جوان بر سر درس فارسی آنان آمد که خود را «نجیبالله» معرفی کرد. او از هرات بود و در دشت برچی کابل سکونت داشت. نجیبالله یک نظام درسی دیگر برای دانشآموزان ساخت. او به جای حفظ کردن لغت و دستور، آنان را به سوی تحلیل، تحقیق و پژوهش کشاند. به هر یک از دانشآموزان به فراخور استعداد و توان او یک وظیفۀ تحقیقی داد.
وظیفۀ یکی از این دانشآموزان، برگرداندن کتاب «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی به نثر بود. به این ترتیب اول بار پای او به کتابخانۀ عامۀ کابل باز شد. او اول بار یک متن کهن را خواند و اولین کار ادبیاش به این صورت شکل گرفت.
نجیبالله بچهها را با مجلات و کتابهای غیردرسی در زمینۀ ادبیات آشنا کرد. مجلۀ «عرفان» را معرفی کرد که از سوی اتحادیۀ نویسندگان افغانستان منتشر میشد و او خود خاطرهای تلخ از آن مجله داشت. بر روی جلد مجله آرم دولت کمونیستی افغانستان درج شده بود و باری مجاهدین ضد حکومت که به خانهاش در دشت برچی کابل ریخته بودند، مجلات او را پاره کرده بودند و به خود او هم گلوله زده بودند. در حالی که مجلۀ عرفان جز همان آرم رسمی دولت، حتی یک کلمه دربارۀ سیاست و مرام رژیم مارکسیستی نداشت. بگذریم...
در صنف ۱۲ (کلاس آخر دبیرستان) باز گویا خدا خواسته بود که رشتۀ رشد این دانشآموز هفدهساله پاره نشود. این بار آقای زریر معلم ادبیات شد. او هم مثل نجیبالله زندگی سادهای داشت. اهل غزنی بود و در خارج از وقت مدرسه با تاکسیاش روزگار میگذراند. زریر هم اعجوبهای بود. به اندازۀ استادان خبرۀ دانشگاه اطلاعات داشت. با ادبیات جهان سخت آشنا بود و بسیار بحثهای تازه دربارۀ سبکها و مکتبهای ادبی جهان مطرح میکرد که در کتابهای درسی اصلاً یافت نمیشد. زریر هم جوان ما را به تحقیق و پژوهش خواند. از او خواست که دربارۀ فردوسی و شاهنامه تحقیق کند و جوان باز راهی کتابخانۀ عامۀ کابل شد و اول بار در عمرش از یک کتاب تحقیقی (شعرالعجم شبلی نعمانی) یادداشتبرداری کرد.
و به این ترتیب پنجرههای جدیدی بر روی این جوان گشوده شد که در آن نظام آموزشی رایج افغانستان سخت دور از دسترس بود. و این دانشآموز اکنون هر کلمهای که از جنس نقد و آموزش ادبی مینویسد، حس میکند که اگر در آن زمان حساس، این دو تن او را به این مسیر نکشانده بودند، هیچ معلوم نبود که در او این ذوق و کشش به سمت مطالعه و تحقیق ادبی در او ایجاد شود.
من از آن زمان هیچ خبری و اطلاعی از این دو آموزگار خوب ندارم. اگر کسی هست که نشانی از آنها دارد، به من خبر بدهد.
#محمدکاظم_کاظمی
#نجیبالله
#زریر
@mkazemkazemi
اوایل دهۀ شصت، شروع نابسامانی نظام آموزشی افغانستان بود. مملکت در زیر سلطۀ کمونیستها در حال فروپاشی بود. نسل پخته و دانشمند استادان و معلمان، پیر شده بودند و کشورآرامشی نداشت که نسلی دیگر جایشان را بگیرد. نظام آموزشی آن قدر به هم ریخته بود که گاهی از اول تا آخر سال، مثلاً معلم انگلیسی نبود و بچهها در ساعات درس انگلیسی، فوتبال بازی میکردند. کسی انگیزۀ درس نداشت، چون هیچ آیندهای برای کسی متصور نبود. پسران بعد از ختم لیسه (دبیرستان) باید به سربازی میرفتند و تا پایان دورۀ چهارسالۀ سربازی رنگ دانشگاه را نمیدیدند.
نظام آموزشی بسیار بد بود. دانشآموزان در درس فارسی (دری) فقط لغت و صنایع خشک بدیعی و سال تولد و مرگ شاعران را یاد میگرفتند. در این میان، نوجوانی در صنف یازده لیسۀ شیرشاه سوری درس میخواند که ذوق ادبیای داشت و طبع شعری، که یک سالی بود شکوفا شده بود. در آن سال معلمی جوان بر سر درس فارسی آنان آمد که خود را «نجیبالله» معرفی کرد. او از هرات بود و در دشت برچی کابل سکونت داشت. نجیبالله یک نظام درسی دیگر برای دانشآموزان ساخت. او به جای حفظ کردن لغت و دستور، آنان را به سوی تحلیل، تحقیق و پژوهش کشاند. به هر یک از دانشآموزان به فراخور استعداد و توان او یک وظیفۀ تحقیقی داد.
وظیفۀ یکی از این دانشآموزان، برگرداندن کتاب «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی به نثر بود. به این ترتیب اول بار پای او به کتابخانۀ عامۀ کابل باز شد. او اول بار یک متن کهن را خواند و اولین کار ادبیاش به این صورت شکل گرفت.
نجیبالله بچهها را با مجلات و کتابهای غیردرسی در زمینۀ ادبیات آشنا کرد. مجلۀ «عرفان» را معرفی کرد که از سوی اتحادیۀ نویسندگان افغانستان منتشر میشد و او خود خاطرهای تلخ از آن مجله داشت. بر روی جلد مجله آرم دولت کمونیستی افغانستان درج شده بود و باری مجاهدین ضد حکومت که به خانهاش در دشت برچی کابل ریخته بودند، مجلات او را پاره کرده بودند و به خود او هم گلوله زده بودند. در حالی که مجلۀ عرفان جز همان آرم رسمی دولت، حتی یک کلمه دربارۀ سیاست و مرام رژیم مارکسیستی نداشت. بگذریم...
در صنف ۱۲ (کلاس آخر دبیرستان) باز گویا خدا خواسته بود که رشتۀ رشد این دانشآموز هفدهساله پاره نشود. این بار آقای زریر معلم ادبیات شد. او هم مثل نجیبالله زندگی سادهای داشت. اهل غزنی بود و در خارج از وقت مدرسه با تاکسیاش روزگار میگذراند. زریر هم اعجوبهای بود. به اندازۀ استادان خبرۀ دانشگاه اطلاعات داشت. با ادبیات جهان سخت آشنا بود و بسیار بحثهای تازه دربارۀ سبکها و مکتبهای ادبی جهان مطرح میکرد که در کتابهای درسی اصلاً یافت نمیشد. زریر هم جوان ما را به تحقیق و پژوهش خواند. از او خواست که دربارۀ فردوسی و شاهنامه تحقیق کند و جوان باز راهی کتابخانۀ عامۀ کابل شد و اول بار در عمرش از یک کتاب تحقیقی (شعرالعجم شبلی نعمانی) یادداشتبرداری کرد.
و به این ترتیب پنجرههای جدیدی بر روی این جوان گشوده شد که در آن نظام آموزشی رایج افغانستان سخت دور از دسترس بود. و این دانشآموز اکنون هر کلمهای که از جنس نقد و آموزش ادبی مینویسد، حس میکند که اگر در آن زمان حساس، این دو تن او را به این مسیر نکشانده بودند، هیچ معلوم نبود که در او این ذوق و کشش به سمت مطالعه و تحقیق ادبی در او ایجاد شود.
من از آن زمان هیچ خبری و اطلاعی از این دو آموزگار خوب ندارم. اگر کسی هست که نشانی از آنها دارد، به من خبر بدهد.
#محمدکاظم_کاظمی
#نجیبالله
#زریر
@mkazemkazemi
🎤 گفتگوی من با برنامۀ آهنگ زندگی رادیو دری
که در آن به جریان «دو آموزگار» یادداشت قبلی اشاره کردهام.
منتشر شده در کانال تلگرامی زینب بیات
👇
که در آن به جریان «دو آموزگار» یادداشت قبلی اشاره کردهام.
منتشر شده در کانال تلگرامی زینب بیات
👇
🔴 باز هم تکا
حسرتش به دلم ماند که باری به کتابی از کتابهای سلسلۀ تکا نیاز پیدا کنم و راضی برگردم. انگار تدوینکنندگان این کتابها با خودشان عهد کرده بودند که در هر کتاب شاهکاری بزنند که خواننده را کلافه کند.
کتاب «چوپانی سایهها» از شمس لنگرودی را برداشتهام. بعد میبینیم اسم کتاب «جشن ناپیدا» را «جشن ناپایدار» نوشتهاند.
یا شاعر، یک سلسله شعر شمارهدار داشتهاست، اینها آنها را جدا کردهاند و برای هر کدام اسمی گذاشتهاند. باز اسم را هم با بیسلیقگی. یعنی سطر اول شعر را نگاه کردهاند و اولین کلمات را اسم شعر ساختهاند. مثلاً شعر با سطر «بدین گونه که تابستان و بهار میروند...» شروع میشود. اسم شعر را گذاشتهاند «بدین گونه که» و شعر دیگر با این سطر شروع میشده «هیچکداممان صدایی نشنیدیم...» و اسمش را گذاشتهاند «هیچکداممان».
حالا من بیچاره را بگو که حدود دویست عنوان کتاب شعر تکا را در این اسبابکشیها سر دلم گذاشتهام این طرف و آن طرف میبرم تا یک روزی به کارم بیاید.بعد هر کدامش را که برمیدارم که استفادهای بکنم، کلافه میشوم.
@mkazemkazemi
حسرتش به دلم ماند که باری به کتابی از کتابهای سلسلۀ تکا نیاز پیدا کنم و راضی برگردم. انگار تدوینکنندگان این کتابها با خودشان عهد کرده بودند که در هر کتاب شاهکاری بزنند که خواننده را کلافه کند.
کتاب «چوپانی سایهها» از شمس لنگرودی را برداشتهام. بعد میبینیم اسم کتاب «جشن ناپیدا» را «جشن ناپایدار» نوشتهاند.
یا شاعر، یک سلسله شعر شمارهدار داشتهاست، اینها آنها را جدا کردهاند و برای هر کدام اسمی گذاشتهاند. باز اسم را هم با بیسلیقگی. یعنی سطر اول شعر را نگاه کردهاند و اولین کلمات را اسم شعر ساختهاند. مثلاً شعر با سطر «بدین گونه که تابستان و بهار میروند...» شروع میشود. اسم شعر را گذاشتهاند «بدین گونه که» و شعر دیگر با این سطر شروع میشده «هیچکداممان صدایی نشنیدیم...» و اسمش را گذاشتهاند «هیچکداممان».
حالا من بیچاره را بگو که حدود دویست عنوان کتاب شعر تکا را در این اسبابکشیها سر دلم گذاشتهام این طرف و آن طرف میبرم تا یک روزی به کارم بیاید.بعد هر کدامش را که برمیدارم که استفادهای بکنم، کلافه میشوم.
@mkazemkazemi
🔴 انتخاب شاعر افغان به دبیری جشنواره شعر فجر؛ فروریختن کلیشه مهاجرت؟
🔹ابوطالب مظفری
(منتشر شده در صفحۀ بی بی سی فارسی)
http://www.bbc.com/persian/afghanistan-38782904
این روزها خبری در جامعه فرهنگی ایران مطرح شده است مبنی بر اینکه محمدکاظم کاظمی، شاعر مهاجر افغانستانی مقیم مشهد، به عنوان "دبیر علمی یازدهمین جشنواره بینالملی شعر فجر" انتخاب شده است.
این خبر برای برخی مایه خوشحالی و امیدواری شده است و برخی دیگر را به واکنش واداشته است. این خبر شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود ولی در سمت و سویی که ما قرار داریم، میتوان گفت بیسابقه، غیرمنتظره و شگفتآور است.
آنچه این نوشته در پی بیان آن است، بررسی دلایل و عواملی است که منجر به این انتخاب شده است. میخواهیم ببینیم آنچه جامعه فرهنگی ایران را به این مرحله رسانده، چیست؟ آیا این یک اتفاق موردی و در حوزه شعر است که فقط نصیب شخص آقای کاظمی شده است یا نه، میتواند اتفاقات مشابه دیگری هم در سایر حوزههای هنری، فرهنگی و حتی اجتماعی به دنبال داشته باشد.
حال این سؤال مطرح است که آیا این انتخاب ناشی از سیاست و سلیقه تعدادی افراد فرهنگی در وزارت ارشاد ایران است یا ناشی از تغییر و تفاوتی است که در نگاه دولتمردان جمهوری اسلامی رخ داده است.
روشن است که در میان ژانرهای هنری، شعر تنها هنری است که که در میان سه کشور فارسی زبان ایران، تاجکستان و افغاستان پیشینه مشترک دارد و مردمان هرسه کشور به عنوان میراث به آن مینگرند و به بزرگان آن افتخار میکنند.
این پیشینه در دیگر هنرها وجود ندارد؛ زیرا بسیاری از هنرها مانند سینما و حتی داستاننویسی، زمانی در این کشورها رواج یافته است که هرکدام از این سه، واحدهای سیاسی مستقلی به شمار میرفتهاند. ازاینرو، شعر میتواند عامل وحدتبخش تلقی شود و تعامل در آن راحتتر و بیهزینهتر از سایر حوزههای هنری و فرهنگی باشد.
البته پیشگامی، شناختهشدگی و قدرت نسبی شعر مهاجرت در ایران که توانسته است مخاطبانی برای خود دست و پا کند و همچنین تعاملات بلندمدت شخص محمدکاظم کاظمی و نفوذ و محبوبیت ایشان در این انتخاب را نمیتوان نادیده گرفت.
مدتهای مدیدی است که فرهنگیان و دلسوزان دو کشور ایران و افغانستان از نوعی ناهمدلی در عین همزبانی گله دارند. از جنس این نوع دغدغهها را میتوان در سخنان بزرگانی چون محمود افشار و استاد خلیلالله خلیلی سراغ گرفت و معاصران افغانستانی چون استاد نجیب مایل هروی و دکتر سرور مولایی و نویسندگان ایرانی چون محمدحسین جعفریان و رضا امیرخانی به تکرار از این حکایت، شکایت داشتهاند و در این موضوع حتی کتاب نوشتهاند اما نکته قابل تأمل این است که بزرگواران، ریشه این ناهمدلی را به سیاست ارجاع دادهاند و میراث دولتمردان گذشته دانستهاند.
اما چیزی که وجود داشته اینکه گله وشکایت این دلسوزان فرهنگی هیچگاه به راهکاری عملی نرسیده و مدیران سیاسی و فرهنگی آن را جدی نگرفتند و جریان بیگانگی و حتی بدبینی رو به تزایدی در سالهای مهاجرت همچنان ادامه یافت و به آتش این بیگانگی دامنزد.
به یاد دارم حدود ۲۵ سال پیش مقالهای خواندم با عنوان افغانستان "امتداد حیات فرهنگی ماست" از چنگیز پهلوان، این مقاله در یکی از شمارههای ماهنامه دنیای سخن به چاپ رسیده بود. نویسنده در این مقاله نسبتاً بلند، به محورهای بسیار مهم و عینی در روابط فرهنگی کشورهای ایران و افغانستان و نیز سیاستهای جمهوری اسلامی درباره مهاجرین افغانستانی در حوزههای گوناگونی مانند کار؛ آموزش؛ نخبگان؛ رادیو و تلویزیون و مسائل دیگر پرداخته بود و برای هرکدام راهکارهای بسیار مهمی را پیشنهاد داده بود متأسفانه در آن سالها توجه نشد.
مسائلی که برخی از آنها، امروزه به واقعیت غیرقابلانکاری تبدیل شده است مانند تأکید روی آموزش فرزندان مهاجر که سرانجام بعد از قریب سه دهه با فرمان مستقیم رهبری در سال جاری سروسامان گرفت.
انکار نمیتوان کرد که در دو سه سال گذشته، تحولات بسیاری در سیاستهای کلی جمهوری اسلامی ایران درباره مهاجرین در عرصههای گوناگون رخ داده است. رسانههای مکتوب؛ رویکرد مشفقانهای در پیش گرفته و رادیو و تلویزیون نیز به افغانستان و مشکلات مهاجرین میپردازد که برنامه ۲۵ قسمتی 'وطندار ' نمونهای از آن است که این برنامه در نوع خود بیسابقه است.
درعرصه عمل نیز وزارت کشور، تسهیلاتی برای مهاجرین درنظر گرفت است که میتوان به ایجاد دفاتر کفالت، سهولت در گرفتن و تمدید کارتهای اقامتی، طرح بیمه سلامت و نیز شرکت مهاجرین در مراسم اربعین امسال اشاره کرد.
اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات اینگونه مقطعی بوده و ناشی از سیاستهای جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.
🔹ابوطالب مظفری
(منتشر شده در صفحۀ بی بی سی فارسی)
http://www.bbc.com/persian/afghanistan-38782904
این روزها خبری در جامعه فرهنگی ایران مطرح شده است مبنی بر اینکه محمدکاظم کاظمی، شاعر مهاجر افغانستانی مقیم مشهد، به عنوان "دبیر علمی یازدهمین جشنواره بینالملی شعر فجر" انتخاب شده است.
این خبر برای برخی مایه خوشحالی و امیدواری شده است و برخی دیگر را به واکنش واداشته است. این خبر شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود ولی در سمت و سویی که ما قرار داریم، میتوان گفت بیسابقه، غیرمنتظره و شگفتآور است.
آنچه این نوشته در پی بیان آن است، بررسی دلایل و عواملی است که منجر به این انتخاب شده است. میخواهیم ببینیم آنچه جامعه فرهنگی ایران را به این مرحله رسانده، چیست؟ آیا این یک اتفاق موردی و در حوزه شعر است که فقط نصیب شخص آقای کاظمی شده است یا نه، میتواند اتفاقات مشابه دیگری هم در سایر حوزههای هنری، فرهنگی و حتی اجتماعی به دنبال داشته باشد.
حال این سؤال مطرح است که آیا این انتخاب ناشی از سیاست و سلیقه تعدادی افراد فرهنگی در وزارت ارشاد ایران است یا ناشی از تغییر و تفاوتی است که در نگاه دولتمردان جمهوری اسلامی رخ داده است.
روشن است که در میان ژانرهای هنری، شعر تنها هنری است که که در میان سه کشور فارسی زبان ایران، تاجکستان و افغاستان پیشینه مشترک دارد و مردمان هرسه کشور به عنوان میراث به آن مینگرند و به بزرگان آن افتخار میکنند.
این پیشینه در دیگر هنرها وجود ندارد؛ زیرا بسیاری از هنرها مانند سینما و حتی داستاننویسی، زمانی در این کشورها رواج یافته است که هرکدام از این سه، واحدهای سیاسی مستقلی به شمار میرفتهاند. ازاینرو، شعر میتواند عامل وحدتبخش تلقی شود و تعامل در آن راحتتر و بیهزینهتر از سایر حوزههای هنری و فرهنگی باشد.
البته پیشگامی، شناختهشدگی و قدرت نسبی شعر مهاجرت در ایران که توانسته است مخاطبانی برای خود دست و پا کند و همچنین تعاملات بلندمدت شخص محمدکاظم کاظمی و نفوذ و محبوبیت ایشان در این انتخاب را نمیتوان نادیده گرفت.
مدتهای مدیدی است که فرهنگیان و دلسوزان دو کشور ایران و افغانستان از نوعی ناهمدلی در عین همزبانی گله دارند. از جنس این نوع دغدغهها را میتوان در سخنان بزرگانی چون محمود افشار و استاد خلیلالله خلیلی سراغ گرفت و معاصران افغانستانی چون استاد نجیب مایل هروی و دکتر سرور مولایی و نویسندگان ایرانی چون محمدحسین جعفریان و رضا امیرخانی به تکرار از این حکایت، شکایت داشتهاند و در این موضوع حتی کتاب نوشتهاند اما نکته قابل تأمل این است که بزرگواران، ریشه این ناهمدلی را به سیاست ارجاع دادهاند و میراث دولتمردان گذشته دانستهاند.
اما چیزی که وجود داشته اینکه گله وشکایت این دلسوزان فرهنگی هیچگاه به راهکاری عملی نرسیده و مدیران سیاسی و فرهنگی آن را جدی نگرفتند و جریان بیگانگی و حتی بدبینی رو به تزایدی در سالهای مهاجرت همچنان ادامه یافت و به آتش این بیگانگی دامنزد.
به یاد دارم حدود ۲۵ سال پیش مقالهای خواندم با عنوان افغانستان "امتداد حیات فرهنگی ماست" از چنگیز پهلوان، این مقاله در یکی از شمارههای ماهنامه دنیای سخن به چاپ رسیده بود. نویسنده در این مقاله نسبتاً بلند، به محورهای بسیار مهم و عینی در روابط فرهنگی کشورهای ایران و افغانستان و نیز سیاستهای جمهوری اسلامی درباره مهاجرین افغانستانی در حوزههای گوناگونی مانند کار؛ آموزش؛ نخبگان؛ رادیو و تلویزیون و مسائل دیگر پرداخته بود و برای هرکدام راهکارهای بسیار مهمی را پیشنهاد داده بود متأسفانه در آن سالها توجه نشد.
مسائلی که برخی از آنها، امروزه به واقعیت غیرقابلانکاری تبدیل شده است مانند تأکید روی آموزش فرزندان مهاجر که سرانجام بعد از قریب سه دهه با فرمان مستقیم رهبری در سال جاری سروسامان گرفت.
انکار نمیتوان کرد که در دو سه سال گذشته، تحولات بسیاری در سیاستهای کلی جمهوری اسلامی ایران درباره مهاجرین در عرصههای گوناگون رخ داده است. رسانههای مکتوب؛ رویکرد مشفقانهای در پیش گرفته و رادیو و تلویزیون نیز به افغانستان و مشکلات مهاجرین میپردازد که برنامه ۲۵ قسمتی 'وطندار ' نمونهای از آن است که این برنامه در نوع خود بیسابقه است.
درعرصه عمل نیز وزارت کشور، تسهیلاتی برای مهاجرین درنظر گرفت است که میتوان به ایجاد دفاتر کفالت، سهولت در گرفتن و تمدید کارتهای اقامتی، طرح بیمه سلامت و نیز شرکت مهاجرین در مراسم اربعین امسال اشاره کرد.
اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات اینگونه مقطعی بوده و ناشی از سیاستهای جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.
BBC News فارسی
انتخاب شاعر افغان به دبیری جشنواره شعر فجر؛ فروریختن کلیشه مهاجرت؟
این روزها خبری در جامعه فرهنگی ایران مطرح شده است مبنی بر اینکه محمدکاظم کاظمی، شاعر مهاجر افغانستانی مقیم مشهد به عنوان دبیر علمی یازدهمین جشنواره بینالملی شعر فجر انتخاب شده است.
از این نظرگاه کمی بدبینانه که بگذریم واقعیتهایی نیز در مرور زمان رخ داده است که خالی از تاثیر نبوده که با در نظرداشت این واقعیتها، میتوان بخشی از این تغییرات را جدی گرفت و به آن خوشبین بود.
واقعیت مهم، این مسأله است که دولتمردان جمهوری اسلامی هرچند بسیار دیر ولی سرانجام به آن نتیجه رسیدند که ایران علیرغم رفتار سخاوتمندانه در پذیرش بیقید و شرط بیش از سه میلیون مهاجر افغانستانی و اسکان دادن آنها در متن جامعه ایرانی برای مدت زمان طولانی، به دستآوردی مناسب و متناسب دست نیافتهاند و اکنون که به راه طیشده نگاه میکنند میبینند که حاصل این مهمانداری، گذشته از جایگاه و نفوذ سیاسی، نتوانستند در قلوب بسیاری از مهاجرین نفوذ و جایگاهی درخور پیدا کنند.
امروزه بسیار از ایران بازگشتهها، در شمار سرسختترین منتقدان ایران و ایرانی هستند. دریافت این نکته کار چندان دشواری نیست و هر محقق واقعیتنگر را به تأمل واخواهد داشت.
به گمان من نتایج حاصل از این بازنگری را میتوان در تعاملات نهادهای درگیر با مهاجرین مشاهده کرد. در شمار این بازنگریها میتوان به عطف توجه اداره اتباع اشاره کرد.
نهادی که طی سالهای گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روشهای بسیار نامتعارف میشد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان میدهد.
سالها زیست مسالمتآمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که میتوان به آن اشاره کرد.
علیرغم بدبینیهای سالهای ابتدای مهاجرت افغانستانیها به ایران که ناشی از ناشناختگی بود، مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند.
در اثر این تعاملات بود که روحیه بیگانگی کم کم جایش را به آشنایی داد؛ به عنوان مثال در شهرهایی که مهاجرین بود و باش دارند بیشتر از مناطقی که حضور مهاجرین در آنها اندک است، مردم با مهاجرین همدلی دارند و این نشان میدهد که این تعاملات در شناخت بیشتر و رفع سوءبرداشتها مؤثر بوده است.
عامل دیگر رشد نسل تحصیل کرده از مهاجرین در ایران و فعالیتهای فرهنگی آنان است. امروزه در عرصههای مختلف دانشگاهی و نهادهای فرهنگی مهاجرین حضور دارند و دوستیهای بسیار نزدیکی میان آنها و ایرانیان شکل گرفته است که این گرایش ابتدا از دوستی شاعران و نویسندگان شروع شد و امروزه به هنرهای دیگر چون نقاشی، خطاطی، عکاسی و سایر رشتهها کشیده شده است.
خلاصه اینکه خود مهاجرین نیز تلاش کردهاند که به معرفی خودشان همت گمارند و غبار مهجوریت را از چهرهشان بزدایند.
نتیجه کلام اینکه شکستن کلیشهها در هر حوزهای کار آسانی نیست و در تعاملات و روابط میان مهاجرین افغانستانی و مردم ایران نیز کلیشههای بازدارنده زیادی وجود داشته و دارد که میبایست با جسارت و شجاعت توسط فرهنگیان دو طرف شکسته شود. بسیاری ازاین کلیشهها و عادات درحال فرورریختن است و آن را باید به فال نیک گرفت و قدر دانست.
واقعیت مهم، این مسأله است که دولتمردان جمهوری اسلامی هرچند بسیار دیر ولی سرانجام به آن نتیجه رسیدند که ایران علیرغم رفتار سخاوتمندانه در پذیرش بیقید و شرط بیش از سه میلیون مهاجر افغانستانی و اسکان دادن آنها در متن جامعه ایرانی برای مدت زمان طولانی، به دستآوردی مناسب و متناسب دست نیافتهاند و اکنون که به راه طیشده نگاه میکنند میبینند که حاصل این مهمانداری، گذشته از جایگاه و نفوذ سیاسی، نتوانستند در قلوب بسیاری از مهاجرین نفوذ و جایگاهی درخور پیدا کنند.
امروزه بسیار از ایران بازگشتهها، در شمار سرسختترین منتقدان ایران و ایرانی هستند. دریافت این نکته کار چندان دشواری نیست و هر محقق واقعیتنگر را به تأمل واخواهد داشت.
به گمان من نتایج حاصل از این بازنگری را میتوان در تعاملات نهادهای درگیر با مهاجرین مشاهده کرد. در شمار این بازنگریها میتوان به عطف توجه اداره اتباع اشاره کرد.
نهادی که طی سالهای گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روشهای بسیار نامتعارف میشد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان میدهد.
سالها زیست مسالمتآمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که میتوان به آن اشاره کرد.
علیرغم بدبینیهای سالهای ابتدای مهاجرت افغانستانیها به ایران که ناشی از ناشناختگی بود، مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند.
در اثر این تعاملات بود که روحیه بیگانگی کم کم جایش را به آشنایی داد؛ به عنوان مثال در شهرهایی که مهاجرین بود و باش دارند بیشتر از مناطقی که حضور مهاجرین در آنها اندک است، مردم با مهاجرین همدلی دارند و این نشان میدهد که این تعاملات در شناخت بیشتر و رفع سوءبرداشتها مؤثر بوده است.
عامل دیگر رشد نسل تحصیل کرده از مهاجرین در ایران و فعالیتهای فرهنگی آنان است. امروزه در عرصههای مختلف دانشگاهی و نهادهای فرهنگی مهاجرین حضور دارند و دوستیهای بسیار نزدیکی میان آنها و ایرانیان شکل گرفته است که این گرایش ابتدا از دوستی شاعران و نویسندگان شروع شد و امروزه به هنرهای دیگر چون نقاشی، خطاطی، عکاسی و سایر رشتهها کشیده شده است.
خلاصه اینکه خود مهاجرین نیز تلاش کردهاند که به معرفی خودشان همت گمارند و غبار مهجوریت را از چهرهشان بزدایند.
نتیجه کلام اینکه شکستن کلیشهها در هر حوزهای کار آسانی نیست و در تعاملات و روابط میان مهاجرین افغانستانی و مردم ایران نیز کلیشههای بازدارنده زیادی وجود داشته و دارد که میبایست با جسارت و شجاعت توسط فرهنگیان دو طرف شکسته شود. بسیاری ازاین کلیشهها و عادات درحال فرورریختن است و آن را باید به فال نیک گرفت و قدر دانست.
کانال محمدکاظم کاظمی
از این نظرگاه کمی بدبینانه که بگذریم واقعیتهایی نیز در مرور زمان رخ داده است که خالی از تاثیر نبوده که با در نظرداشت این واقعیتها، میتوان بخشی از این تغییرات را جدی گرفت و به آن خوشبین بود. واقعیت مهم، این مسأله است که دولتمردان جمهوری اسلامی هرچند بسیار…
گفتنی است که این مطلب، ادامه مقاله آقای ابوطالب مظفری است. 👆
کانال محمدکاظم کاظمی
به هر حال اینها بحثهایی است تاریخی که تحلیلشان متخصص خود را میطلبد. من نمیخواهم و نمیتوانم شخصاً داوری کنم. نتیجهای که میخواهم بگیریم این است که اگر میبینیم که اهل سنت به خلفا وفاداری نشان میدهند، این را به معنی دشمنی اهل سنت با اهل بیت نبینیم. به…
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت ششم، نقش عالمان دین
نقش عالمان دین
باری کسی به من گفت: «متوجه شدهای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جایهاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شدهای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این میتواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان نیز چنین بوده است.
بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید میکند پرورده میشوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار میآیند. اگر تعصب و انگیزههای سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!
من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ احزاب را این طور نقل میکرد که «یک نفر کافر در کوچه راه میرفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و میخواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»
آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید میکرد و از صبر و اخلاص حضرت میگفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر میکرد، این که طرف در کوچه راه میرود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمیدانست که این جریان مربوط به میدان جنگ و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری میکرد؟ نمیدانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمیدانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمیدانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، میآید و آن صحنه آموزنده و باشکوه تاریخ اسلام را به این صورت تحریف میکند. دانشآموزی که با این آموزهها بزرگ میشود، فکر میکند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروههای تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ اینها حاصل چنین نظام آموزشی دینیای هستند.
در طرف مقابل هم همین بیاطلاعیها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریفهایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.
بنابراین میتوان گفت که بخش عمدهای از این اختلافها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهیای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشناندیش و وحدتطلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشتهایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعۀ مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راههای رهایی مسلمانان را در همین وحدت میدیدند.
از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشفالغطاء، سید شرفالدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانۀ اهل سنت به رسمیت شناخت.
ولی در سالهای اخیر متأسفانه در هر دو جامعۀ شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی میرسد. سالهاست که در جامعۀ شیعی ـ که من به چشم میبینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کمتوان شده است. در مقابل آنچه پررنگتر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیهخوانی.
من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعۀ سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر میرسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایشهایی علیه علمای روشننگر دینی هم دیده میشود. امروزه میبینیم که بعضی از گروههای افراطی شیعه حتی به آیتالله مطهری هم دشنام میدهند. به شریعتی که قبلاً هم دشنام میدادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانهها ترویج میشود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومتهای تفرقهافکن منطقه است.
🔹 قسمت ششم، نقش عالمان دین
نقش عالمان دین
باری کسی به من گفت: «متوجه شدهای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جایهاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شدهای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این میتواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان نیز چنین بوده است.
بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید میکند پرورده میشوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار میآیند. اگر تعصب و انگیزههای سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!
من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ احزاب را این طور نقل میکرد که «یک نفر کافر در کوچه راه میرفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و میخواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»
آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید میکرد و از صبر و اخلاص حضرت میگفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر میکرد، این که طرف در کوچه راه میرود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمیدانست که این جریان مربوط به میدان جنگ و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری میکرد؟ نمیدانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمیدانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمیدانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، میآید و آن صحنه آموزنده و باشکوه تاریخ اسلام را به این صورت تحریف میکند. دانشآموزی که با این آموزهها بزرگ میشود، فکر میکند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروههای تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ اینها حاصل چنین نظام آموزشی دینیای هستند.
در طرف مقابل هم همین بیاطلاعیها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریفهایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.
بنابراین میتوان گفت که بخش عمدهای از این اختلافها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهیای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشناندیش و وحدتطلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشتهایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعۀ مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راههای رهایی مسلمانان را در همین وحدت میدیدند.
از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشفالغطاء، سید شرفالدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانۀ اهل سنت به رسمیت شناخت.
ولی در سالهای اخیر متأسفانه در هر دو جامعۀ شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی میرسد. سالهاست که در جامعۀ شیعی ـ که من به چشم میبینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کمتوان شده است. در مقابل آنچه پررنگتر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیهخوانی.
من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعۀ سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر میرسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایشهایی علیه علمای روشننگر دینی هم دیده میشود. امروزه میبینیم که بعضی از گروههای افراطی شیعه حتی به آیتالله مطهری هم دشنام میدهند. به شریعتی که قبلاً هم دشنام میدادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانهها ترویج میشود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومتهای تفرقهافکن منطقه است.
کانال محمدکاظم کاظمی
به هر حال اینها بحثهایی است تاریخی که تحلیلشان متخصص خود را میطلبد. من نمیخواهم و نمیتوانم شخصاً داوری کنم. نتیجهای که میخواهم بگیریم این است که اگر میبینیم که اهل سنت به خلفا وفاداری نشان میدهند، این را به معنی دشمنی اهل سنت با اهل بیت نبینیم. به…
در این وضعیت، ولی باز هم کسی جز علمای راستین دین، کسی نمیتواند این گرهها را بگشاید. این گروه از علما را چگونه میشود پرورش داد و تقویت کرد؟ من به خاطر دارم که باری آیتالله شیخ آصف محسنی عالم برجستۀ افغانستان طرح بسیار خوبی برای وحدت میان شیعه و سنی داد. ایشان میگفت باید مدارس دینی مشترک تأسیس کرد، که در آنها طلبۀ شیعه و سنی در کنار هم درس بخوانند. آن وقت هم مودت و محبت میانشان بیشتر میشود و هم با منابع همدیگر بیشتر آشنا خواهند شد. همچنین در طول درس و تحصیل، با گفتوگو و تفاهم میتوانند راه تقریب میان مسلمانان را باز کنند.
به هر حال باید پذیرفت که این گره به دست علما بسته شده و هم با دست آنان باز خواهد شد.
#دو_مذهب
#قسمت_ششم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
به هر حال باید پذیرفت که این گره به دست علما بسته شده و هم با دست آنان باز خواهد شد.
#دو_مذهب
#قسمت_ششم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from عکس نگار
🇮🇷🇦🇫 محفل شعرخوانی شاعران مهاجر افغانستان
در بخش ویژۀ یازدهمین جشنوارۀ بینالمللی شعر فجر
با حضور دبیران اجرایی و علمی جشنواره و شاعران مهمان
🔹 جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۳۰
🔹 مشهد، خیابان پنجتن، پنجتن ۴۵، کنار پارک ارم، فرهنگسرای انقلاب
🔸حضور برای عموم آزاد است.
@mkazemkazemi
در بخش ویژۀ یازدهمین جشنوارۀ بینالمللی شعر فجر
با حضور دبیران اجرایی و علمی جشنواره و شاعران مهمان
🔹 جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۳۰
🔹 مشهد، خیابان پنجتن، پنجتن ۴۵، کنار پارک ارم، فرهنگسرای انقلاب
🔸حضور برای عموم آزاد است.
@mkazemkazemi
Forwarded from عکس نگار
✳️ زمستان کابل
🔹محمدکاظم کاظمی
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسۀ دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بیسپیده بباری؟
ای ماه، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخبسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم
آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندۀ اجاق تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری
گفتند «برف شعر سپید است، یا نقل آستانۀ عید است
اینها به یمن خون شهید است» زن گفت «خون شوهرم، آری!»
میگفت «جای برف چه میشد ای آسمان! ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستارۀ روشن مرگ لجوج را بفریبد
تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشنِ بیسرود گل سرخ، در دشتِ لالههای بهاری»
رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری
آبان ۱۳۷۵
@mkazemkazemi
🔹محمدکاظم کاظمی
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسۀ دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بیسپیده بباری؟
ای ماه، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخبسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم
آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندۀ اجاق تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری
گفتند «برف شعر سپید است، یا نقل آستانۀ عید است
اینها به یمن خون شهید است» زن گفت «خون شوهرم، آری!»
میگفت «جای برف چه میشد ای آسمان! ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستارۀ روشن مرگ لجوج را بفریبد
تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشنِ بیسرود گل سرخ، در دشتِ لالههای بهاری»
رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری
آبان ۱۳۷۵
@mkazemkazemi