قوالی «ختم رسل مکی مدنی» نصرت فتحعلی خان. 👆
اگر اجراهای نصرت فتحعلی خان را به صورت تصویری نیز دوست دارید، این را ببینید. بسیار زنده، گرم و جذاب است، همراه با همخوانیهای زیبای برادرزادهاش راحت فتحعلی خان.
راگخوانی و همخوانی این دو تن از دقیقۀ ۲۰ به بعد دیدنی است.
@mkazemkazemi
اگر اجراهای نصرت فتحعلی خان را به صورت تصویری نیز دوست دارید، این را ببینید. بسیار زنده، گرم و جذاب است، همراه با همخوانیهای زیبای برادرزادهاش راحت فتحعلی خان.
راگخوانی و همخوانی این دو تن از دقیقۀ ۲۰ به بعد دیدنی است.
@mkazemkazemi
Forwarded from ..
ترجمه شعر مکی مدنی
اردو: اے ختم رسل مکی مدنی، کونین میں تم سا کوئی نہیں
ترجمه: ای ختم رسل مکی مدنی کسی در دو عالم همانند تو نیست
اردو: اے سیدے مکی مدنی
ترجمه: ای سیدی مکی مدنی
اردو: مسلک نشینِ عالمِ امکاں تمہی تو ہو
ترجمه: فقط تویی که مسلک نشینِ عالمِ امکانی
اردو: اس انجمن کی شمعِ فروزاں تمہی تو ہو
ترجمه: فقط تویی که شمعِ فروزانِ این انجمنی
اردو: عام ہیں رحمتیں زمانے پر
رحمتوں کا کوئی حساب نہیں
تیرے قربان یا رسول اللہ
تیرا کونین میں جواب نہیں
ترجمه: رحمتهای زمانه عامند
رحمتها هیچ حدوحسابی ندارند
فدای تو یا رسول الله
که در دوعالم کسی مانند تو نیست
اردو: دنیا و آخرت کا سہارا تمہاری ذات
دونوں جہاں کے والی و سلطاں تمہی تو ہو
ترجمه: ذات تو امید دنیا و آخرت است
فقط تو والی و سلطان هر دو جهانی
اردو: اے نور مجسم تیرے سوا محبوب خدا کا کوئی نہیں
ترجمه: ای نورِ مجسم! بجز تو کسی محبوبِ خدا نیست
اردو: اے مدینے والے آقا تم سا کوئی نہیں
ترجمه: ای آقای مدینه! کسی مانند تو نیست
اردو: چولا تیرا قرآن ہے قرآن کے صدقے
اے سید عالم میں تری شان کے صدقے
ترجمه: عبای تو قرآن است، من به فدای قرآن
ای سید عالم! من به فدای این شان و منزلت تو
اردو: نہ ہوا آپ سا پیدا کوئی ممتاز نبی
مرحبا سید مکی مدنی العربی
ترجمه: پیغمبری ممتازتر از تو به دنیا نیامده است
مرحبا! سید مکی، مدنی العربی
اردو: ناز کرتی ہے ترے نام پہ والا حسبی
فخر کرتی ہے تری ذات پہ عالی نسبی
امتیں اور بھی گزری ہیں، رسول اور بھی ہیں
نہ کہیں تیری سی امت نہ کوئی تجھ سے نبی
ترجمه: والا حسبی به نام تو می نازد
عالی نسبی به ذاتِ تو می بالد
امت های زیادی بوده اند، و رسولانی بسیاری
نه کسی امتی مانند تو را داشته و نه رسولی مانند تو (بوده است)
اوصاف تو سب نے پائے ہیں پر حسنِ سراپا کوئی نہیں
آدم سے جناب عیسی تک سرکار کے جیسا کوئی نہیں
ترجمه: اوصاف به همه تعلق گرفته است، اما حسنِ مجسم هیچ کسی نیست
از آدم تا جناب عیسی هیچ کسی مانند سرور نیست
ہوجائے اگر اک چشمِ کرم محشر میں ہماری لاج رہے
اے شافعِ محشر تیرے سوا بخشش کا وسیلہ کوئی نہیں
ترجمه: به روز حشر اگر نگاهی به ماکنی، آبروی ما حفظ شود
ای شافعِ محشر! بجز تو کسی وسیله بخشش نیست
یہ شان تمہاری ہے آقا تم عرشِ بریں پر پہنچے ہو
ذیشان نبی ہیں سب لیکن معراج کا دولہا کوئی نہیں
ترجمه: آقا! این شان و منزلت فقط از آن توست که تو بر عرش برین رسیده ای
تمامی انبیا ذی شان هستند، اما داماد معراج (بجز تو) کسی نیست
اردو: اے ختم رسل مکی مدنی، کونین میں تم سا کوئی نہیں
ترجمه: ای ختم رسل مکی مدنی کسی در دو عالم همانند تو نیست
اردو: اے سیدے مکی مدنی
ترجمه: ای سیدی مکی مدنی
اردو: مسلک نشینِ عالمِ امکاں تمہی تو ہو
ترجمه: فقط تویی که مسلک نشینِ عالمِ امکانی
اردو: اس انجمن کی شمعِ فروزاں تمہی تو ہو
ترجمه: فقط تویی که شمعِ فروزانِ این انجمنی
اردو: عام ہیں رحمتیں زمانے پر
رحمتوں کا کوئی حساب نہیں
تیرے قربان یا رسول اللہ
تیرا کونین میں جواب نہیں
ترجمه: رحمتهای زمانه عامند
رحمتها هیچ حدوحسابی ندارند
فدای تو یا رسول الله
که در دوعالم کسی مانند تو نیست
اردو: دنیا و آخرت کا سہارا تمہاری ذات
دونوں جہاں کے والی و سلطاں تمہی تو ہو
ترجمه: ذات تو امید دنیا و آخرت است
فقط تو والی و سلطان هر دو جهانی
اردو: اے نور مجسم تیرے سوا محبوب خدا کا کوئی نہیں
ترجمه: ای نورِ مجسم! بجز تو کسی محبوبِ خدا نیست
اردو: اے مدینے والے آقا تم سا کوئی نہیں
ترجمه: ای آقای مدینه! کسی مانند تو نیست
اردو: چولا تیرا قرآن ہے قرآن کے صدقے
اے سید عالم میں تری شان کے صدقے
ترجمه: عبای تو قرآن است، من به فدای قرآن
ای سید عالم! من به فدای این شان و منزلت تو
اردو: نہ ہوا آپ سا پیدا کوئی ممتاز نبی
مرحبا سید مکی مدنی العربی
ترجمه: پیغمبری ممتازتر از تو به دنیا نیامده است
مرحبا! سید مکی، مدنی العربی
اردو: ناز کرتی ہے ترے نام پہ والا حسبی
فخر کرتی ہے تری ذات پہ عالی نسبی
امتیں اور بھی گزری ہیں، رسول اور بھی ہیں
نہ کہیں تیری سی امت نہ کوئی تجھ سے نبی
ترجمه: والا حسبی به نام تو می نازد
عالی نسبی به ذاتِ تو می بالد
امت های زیادی بوده اند، و رسولانی بسیاری
نه کسی امتی مانند تو را داشته و نه رسولی مانند تو (بوده است)
اوصاف تو سب نے پائے ہیں پر حسنِ سراپا کوئی نہیں
آدم سے جناب عیسی تک سرکار کے جیسا کوئی نہیں
ترجمه: اوصاف به همه تعلق گرفته است، اما حسنِ مجسم هیچ کسی نیست
از آدم تا جناب عیسی هیچ کسی مانند سرور نیست
ہوجائے اگر اک چشمِ کرم محشر میں ہماری لاج رہے
اے شافعِ محشر تیرے سوا بخشش کا وسیلہ کوئی نہیں
ترجمه: به روز حشر اگر نگاهی به ماکنی، آبروی ما حفظ شود
ای شافعِ محشر! بجز تو کسی وسیله بخشش نیست
یہ شان تمہاری ہے آقا تم عرشِ بریں پر پہنچے ہو
ذیشان نبی ہیں سب لیکن معراج کا دولہا کوئی نہیں
ترجمه: آقا! این شان و منزلت فقط از آن توست که تو بر عرش برین رسیده ای
تمامی انبیا ذی شان هستند، اما داماد معراج (بجز تو) کسی نیست
این هم متن و ترجمۀ نسخۀ صوتی قوالی «ختم رسل مکی مدنی» نصرت فتح علی خان به لطف شاعر گرامی احمد شهریار. 👆
Macro 02.pdf
121.5 KB
📌 استفاده از «ماکرو» در برنامۀ ورد
🖋 محمدکاظم کاظمی
یک متن آموزشی دربارۀ «ماکرو»، قابلیت مهم و جالب برنامۀ ورد برای تکرار آسان یک سلسله عملیات به دفعات بسیار.
@mkazemkazemi
🖋 محمدکاظم کاظمی
یک متن آموزشی دربارۀ «ماکرو»، قابلیت مهم و جالب برنامۀ ورد برای تکرار آسان یک سلسله عملیات به دفعات بسیار.
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال بصیر احمد حسین زاده
شاعری که سر بریده شد
بصیراحمد حسین زاده
برای پوشش خبری برگزاری جام فوتبال مهاجرین افغانستانی از مشهد به قزوین رفته بودم، شب به نیمه رسیده بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
دوستم «رفیع اصیل یوسفی» نویسنده افغانستانی بود، که بعد از سلام و احوالپرسی گفت:«امروز کریم اسماعیل زاده را در هرات سر بریده اند.»
مو بر اندامم راست شد، در اتاق تنها بودم و به شدت هم سرما خورده بودم و در تب می سوختم، تا صبح از وحشت این خبر مرا خواب نبرد و گاهی هم که به خواب می رفتم کابوس های وحشتانکی به سراغم می آمد.
صبح جمعه را در هتل ماندم و خبر سر بریده کریم اسماعیل زاده وحدت مرا منکوب کرده بود. خنده های وحدت جلو چشمانم ظاهر می شد که در یک شب شعر به مناسبت هفته وحدت در حالی که خنده بر لب داشت می گفت:«من وحدت در هفته وحدت و از دفتر حزب وحدت در خدمت شما هستم.»
حوصله آن را نداشتم که به تماشای فوتبال بروم، هر چه در گوکل به دنبال سر بریده شده وحدت گشتم چیزی پیدا نکردم، فیلتر شکن هم نداشتم که به فیسبوک مراجعه کنم.
سرانجام بعد از مدتی جستجو، فیلمی را دیدم با این توضیح که «قاتلی که دو مرد را در هرات سر بریده بود دستگیر شد.»
این فیلم مردی را نشان می داد که در مقابل پلیس که قصد دستگیری او را داشت با فریاد الله اکبر و در حالی که همه را کافر خطاب می کرد رجز خوانی می کرد.
و تا امروز هم این تنها خبری بود که در مورد عبدالکریم اسماعیل زاده وحدت شاعر افغانستانی بدون این که به اسم و رسم او اشاره ای شود، در رسانه ها منتشر شده است.
10 روز از آن حادثه وحشتناک می گذرد و تا هنوز خبر دقیقی پیرامون این حادثه خونین که یک شاعر افغانستانی در مقابل چشم دختر معصوم اش سربریده شده، منتشر نشده است.
برخی آن را یک حادثه شخصی تلقی می کنند و برخی بر اساس استناد فیلمی که از قاتل منتشر شده، بر این باورند که قاتل تحت تاثیر گروه های افراطی مثل داعش قرار گرفته و با تاثیر از آن فضا، دو نفر سربریده است.
هر موضوعی که بوده باشد، اینک اسماعیل زاده وحدت را از دست داده ایم و او دیگر در میان ما نیست.
متاسفانه تا کنون هیچ رسانه ای به فعالیت ها و کارنامه ادبی این شاعر افغانستانی اشاره ای نکرد و تا الان هم کسی در مورد کارنامه ادبی او کمتر چیزی می داند.
عبدالکریم اسماعیل زاده وحدت فرزند حاجی محمد اسماعیل فرزند محمد رحیم در سال 1343 خورشیدی در هرات متولد شد.
وی تا صنف نهم را در هرات درس خواند که در همین سال کودتایی سال 1357 به وقوع پیوست و خانواده اسماعیل زاده مجبور به ترک دیار خود شدند و در ایران اقامت اختیار کردند و وحدت ادامه تحصیل خود را در ایران ادامه داد.
اسماعیل زاده وحدت از نخستین چهره های بود که در دهه 60 وارد انجمن شعرای مهاجر در مشهد شد و سرودن شعر را نیز از همان زمان آغاز کرد.
وی در دوران جنگ و جهاد یکی از پرشورترین شاعران مهاجر در ایران بود که در اکثر محافل ادبی مهاجرین حضور داشت و شعر می خواند.
وحدت علاوه بر سرودن شعر به تاریخ ادبیات نیز علاقه ای خاصی داشت که در همان سال ها چند مجموعه را آماده چاپ کرده بود که اینک نمی دانم آن اثاری که هیچ وقت منتشر نشد در کجا است؟
«سلجوقیان در گذر تاریخ و ادبیات»، «تصحیح و تعلیق نسخه خطی تاریخ مختصر افغانستان» و«ملوک کرت در گذر تاریخ» عنوان آثاری بود که وی سال ها روی آن ها خون دل خورده بود و دوست داشت که آنها را منتشر کند، ولی متاسفانه جیفه دنیا و آستین کوتاه نگذاشت که خیالات خود را به واقعیت تبدیل کند.
او بیش از دو دهه بود که به زادگاهش هرات برگشته بود و در مرز تورغندی مشغول به دست آوردن یک لقمه نان شرافتمندانه بود و دیگر کمتر در مجامع ادبی و هنری ظاهر می شد و نمی دانست که «جان جور سیری چند است»
وحدت در یکی از مثنوی های خود که در همان سال ها سروده بود با صدای بلند فریاد زد که نباید فدای داس تعصب شویم، ولی افسوس که داس تعصب گلوی او را برید و او را از ما گرفت.
بیا به داس تعصب دیگر فدا نشویم
بنام شیعه و سنی ز هم جدا نشویم
بیا که ظلمت شب را سرنگون سازیم
ز بوستان وطن زاغ را برون تازیم
بیاکه لرزه بر اندام خیل شب فکنیم
درفش نور بگیریم و ایل شب شکنیم
بیا چراغ دویی را به باد بسپاریم
یکی شویم و بساط نفاق برداریم
بیا که ما و تو بازوی آفتاب شویم
به خرمن ستم و بردگی شهاب شویم
بیا به گلشن آلالهها سری بزنیم
به جان دشمن بیگانه خنجری بزنیم
بیا بر غم شب تیره، آفتاب شویم
به سوز هر دل آتش گرفته آب شویم
بیا به مطلب خونین لالهها برویم
شبی به پردهی آهنگ نالهها برویم
بیاکه خون شهیدان خود هبا نکیم
میان بحر تعصب دگر شنا نکنیم
بیا به حبل متین یگانه چنگ زنیم
به خیمههای نفاق زمانه سنگ زنیم
بیا که مأمن خورشید را نظاره کنیم
ستارههای شب عشق را شماره کنیم
بیا که زمزمهی جغد را خموش کنیم
تفنگ وحدت و فرزانگی بدوش کنیم
@hosinzadee
بصیراحمد حسین زاده
برای پوشش خبری برگزاری جام فوتبال مهاجرین افغانستانی از مشهد به قزوین رفته بودم، شب به نیمه رسیده بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
دوستم «رفیع اصیل یوسفی» نویسنده افغانستانی بود، که بعد از سلام و احوالپرسی گفت:«امروز کریم اسماعیل زاده را در هرات سر بریده اند.»
مو بر اندامم راست شد، در اتاق تنها بودم و به شدت هم سرما خورده بودم و در تب می سوختم، تا صبح از وحشت این خبر مرا خواب نبرد و گاهی هم که به خواب می رفتم کابوس های وحشتانکی به سراغم می آمد.
صبح جمعه را در هتل ماندم و خبر سر بریده کریم اسماعیل زاده وحدت مرا منکوب کرده بود. خنده های وحدت جلو چشمانم ظاهر می شد که در یک شب شعر به مناسبت هفته وحدت در حالی که خنده بر لب داشت می گفت:«من وحدت در هفته وحدت و از دفتر حزب وحدت در خدمت شما هستم.»
حوصله آن را نداشتم که به تماشای فوتبال بروم، هر چه در گوکل به دنبال سر بریده شده وحدت گشتم چیزی پیدا نکردم، فیلتر شکن هم نداشتم که به فیسبوک مراجعه کنم.
سرانجام بعد از مدتی جستجو، فیلمی را دیدم با این توضیح که «قاتلی که دو مرد را در هرات سر بریده بود دستگیر شد.»
این فیلم مردی را نشان می داد که در مقابل پلیس که قصد دستگیری او را داشت با فریاد الله اکبر و در حالی که همه را کافر خطاب می کرد رجز خوانی می کرد.
و تا امروز هم این تنها خبری بود که در مورد عبدالکریم اسماعیل زاده وحدت شاعر افغانستانی بدون این که به اسم و رسم او اشاره ای شود، در رسانه ها منتشر شده است.
10 روز از آن حادثه وحشتناک می گذرد و تا هنوز خبر دقیقی پیرامون این حادثه خونین که یک شاعر افغانستانی در مقابل چشم دختر معصوم اش سربریده شده، منتشر نشده است.
برخی آن را یک حادثه شخصی تلقی می کنند و برخی بر اساس استناد فیلمی که از قاتل منتشر شده، بر این باورند که قاتل تحت تاثیر گروه های افراطی مثل داعش قرار گرفته و با تاثیر از آن فضا، دو نفر سربریده است.
هر موضوعی که بوده باشد، اینک اسماعیل زاده وحدت را از دست داده ایم و او دیگر در میان ما نیست.
متاسفانه تا کنون هیچ رسانه ای به فعالیت ها و کارنامه ادبی این شاعر افغانستانی اشاره ای نکرد و تا الان هم کسی در مورد کارنامه ادبی او کمتر چیزی می داند.
عبدالکریم اسماعیل زاده وحدت فرزند حاجی محمد اسماعیل فرزند محمد رحیم در سال 1343 خورشیدی در هرات متولد شد.
وی تا صنف نهم را در هرات درس خواند که در همین سال کودتایی سال 1357 به وقوع پیوست و خانواده اسماعیل زاده مجبور به ترک دیار خود شدند و در ایران اقامت اختیار کردند و وحدت ادامه تحصیل خود را در ایران ادامه داد.
اسماعیل زاده وحدت از نخستین چهره های بود که در دهه 60 وارد انجمن شعرای مهاجر در مشهد شد و سرودن شعر را نیز از همان زمان آغاز کرد.
وی در دوران جنگ و جهاد یکی از پرشورترین شاعران مهاجر در ایران بود که در اکثر محافل ادبی مهاجرین حضور داشت و شعر می خواند.
وحدت علاوه بر سرودن شعر به تاریخ ادبیات نیز علاقه ای خاصی داشت که در همان سال ها چند مجموعه را آماده چاپ کرده بود که اینک نمی دانم آن اثاری که هیچ وقت منتشر نشد در کجا است؟
«سلجوقیان در گذر تاریخ و ادبیات»، «تصحیح و تعلیق نسخه خطی تاریخ مختصر افغانستان» و«ملوک کرت در گذر تاریخ» عنوان آثاری بود که وی سال ها روی آن ها خون دل خورده بود و دوست داشت که آنها را منتشر کند، ولی متاسفانه جیفه دنیا و آستین کوتاه نگذاشت که خیالات خود را به واقعیت تبدیل کند.
او بیش از دو دهه بود که به زادگاهش هرات برگشته بود و در مرز تورغندی مشغول به دست آوردن یک لقمه نان شرافتمندانه بود و دیگر کمتر در مجامع ادبی و هنری ظاهر می شد و نمی دانست که «جان جور سیری چند است»
وحدت در یکی از مثنوی های خود که در همان سال ها سروده بود با صدای بلند فریاد زد که نباید فدای داس تعصب شویم، ولی افسوس که داس تعصب گلوی او را برید و او را از ما گرفت.
بیا به داس تعصب دیگر فدا نشویم
بنام شیعه و سنی ز هم جدا نشویم
بیا که ظلمت شب را سرنگون سازیم
ز بوستان وطن زاغ را برون تازیم
بیاکه لرزه بر اندام خیل شب فکنیم
درفش نور بگیریم و ایل شب شکنیم
بیا چراغ دویی را به باد بسپاریم
یکی شویم و بساط نفاق برداریم
بیا که ما و تو بازوی آفتاب شویم
به خرمن ستم و بردگی شهاب شویم
بیا به گلشن آلالهها سری بزنیم
به جان دشمن بیگانه خنجری بزنیم
بیا بر غم شب تیره، آفتاب شویم
به سوز هر دل آتش گرفته آب شویم
بیا به مطلب خونین لالهها برویم
شبی به پردهی آهنگ نالهها برویم
بیاکه خون شهیدان خود هبا نکیم
میان بحر تعصب دگر شنا نکنیم
بیا به حبل متین یگانه چنگ زنیم
به خیمههای نفاق زمانه سنگ زنیم
بیا که مأمن خورشید را نظاره کنیم
ستارههای شب عشق را شماره کنیم
بیا که زمزمهی جغد را خموش کنیم
تفنگ وحدت و فرزانگی بدوش کنیم
@hosinzadee
🔹 سر وحدت به روی دار تا کی؟
🔸 محمدکاظم کاظمی
در اواخر دهۀ شصت، دوست شاعر ما غلامنبی اشراقی شعری سروده بود که
به جان یکدگر رگبار تا کی؟
سر وحدت به روی دار تا کی؟
و به تفرقههای میان مجاهدین افغانستان اشاره داشت. در آن زمان ما در جمع دوستان به شوخی میگفتیم منظور این شعر، «کریم وحدت» است که نباید او را به دار زد. و خود کریم وحدت هم میخندید. چهرۀ همیشه خندانی داشت و شوخطبع و بذلهگوی بود و ساده و بیپیرایه.
🔺
یک فقره از شوخطبعیهای کریم وحدت در همان جریان مجمع اول شعر افغانستان، گفتنی است. شاعران مهمان مجمع، در ساختمان «مرکز تحقیقات افغانستان» اقامت داشتند. در این طبقه از ساختمان، فقط یک سرویس بهداشتی بود و معمولاً موقع وضو گرفتن صفی طولانی ایجاد میشد، چون ساختمان اداری بود و یکباره هفتاد هشتاد شاعر در آن اقامت گزیده بودند. آن سرویس بهداشتی یک پنجره هم به حیاط داشت. وحدت رفته بود داخل و بعد از وضو، از آن پنجره بیرون آمده بود و آمده بود با سکوت تمام، در انتهای صف ایستاده بود. نمیدانم چقدر زمان، آدمهای داخل صف در حال اضطرار در میزدند و به وحدت که در داخل بود، میگفتند زودتر بیرون بیاید. بعد یک بار دیدند که خودش در صف است.
🔺
این جوان سرشار و شاد، به زودی در خم و پیچ دشواریهای زندگی قرار گرفت. از شعر و شاعری دور شد و دیگر کمتر کسی او را در جلسات و محافل شعری دید یا شعری از او خواند. تا این که با شنیدن خبر حیرتبار قتل او در هرات، همه شوکه شدند.
سرِ وحدت در زمان جنگهای داخلی بر دار نرفت، اما ۲۷ سال بعد، به شکل فاجعهباری بریده شد. روح این شاعر دردمند و سختیکشیده شاد باد و برای خانوادهاش تسلیت میگوییم.
🔺
شرح بیشتر داستان غمانگیز کشته شده او در یادداشت بصیراحمد حسینزاده که در همین کانال منتشر کردم آمده است. من فقط افراد داخل عکس را معرفی میکنم.
عکس در همان محل اقامت مجمع شعر گرفته شد، در زمستان ۱۳۷۰
ردیف پایین: ؟، نظامالدین شکوهی، ؟، ؟، محمدکاظم کاظمی، قاری احمدعلی غوردروازی، استاد براتعلی فدایی، علی هاشمی هروی، غلامرسول پویان، سید فضلالله قدسی.
ردیف بالا: حیدر قاسمی، علیاحمد زرگرپور، کریم اسماعیلزاده وحدت، ظاهر رستمی.
#کریم_اسماعیل_زاده
#کریم_وحدت
#کشته_شدن_کریم_وحدت
@mkazemkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
در اواخر دهۀ شصت، دوست شاعر ما غلامنبی اشراقی شعری سروده بود که
به جان یکدگر رگبار تا کی؟
سر وحدت به روی دار تا کی؟
و به تفرقههای میان مجاهدین افغانستان اشاره داشت. در آن زمان ما در جمع دوستان به شوخی میگفتیم منظور این شعر، «کریم وحدت» است که نباید او را به دار زد. و خود کریم وحدت هم میخندید. چهرۀ همیشه خندانی داشت و شوخطبع و بذلهگوی بود و ساده و بیپیرایه.
🔺
یک فقره از شوخطبعیهای کریم وحدت در همان جریان مجمع اول شعر افغانستان، گفتنی است. شاعران مهمان مجمع، در ساختمان «مرکز تحقیقات افغانستان» اقامت داشتند. در این طبقه از ساختمان، فقط یک سرویس بهداشتی بود و معمولاً موقع وضو گرفتن صفی طولانی ایجاد میشد، چون ساختمان اداری بود و یکباره هفتاد هشتاد شاعر در آن اقامت گزیده بودند. آن سرویس بهداشتی یک پنجره هم به حیاط داشت. وحدت رفته بود داخل و بعد از وضو، از آن پنجره بیرون آمده بود و آمده بود با سکوت تمام، در انتهای صف ایستاده بود. نمیدانم چقدر زمان، آدمهای داخل صف در حال اضطرار در میزدند و به وحدت که در داخل بود، میگفتند زودتر بیرون بیاید. بعد یک بار دیدند که خودش در صف است.
🔺
این جوان سرشار و شاد، به زودی در خم و پیچ دشواریهای زندگی قرار گرفت. از شعر و شاعری دور شد و دیگر کمتر کسی او را در جلسات و محافل شعری دید یا شعری از او خواند. تا این که با شنیدن خبر حیرتبار قتل او در هرات، همه شوکه شدند.
سرِ وحدت در زمان جنگهای داخلی بر دار نرفت، اما ۲۷ سال بعد، به شکل فاجعهباری بریده شد. روح این شاعر دردمند و سختیکشیده شاد باد و برای خانوادهاش تسلیت میگوییم.
🔺
شرح بیشتر داستان غمانگیز کشته شده او در یادداشت بصیراحمد حسینزاده که در همین کانال منتشر کردم آمده است. من فقط افراد داخل عکس را معرفی میکنم.
عکس در همان محل اقامت مجمع شعر گرفته شد، در زمستان ۱۳۷۰
ردیف پایین: ؟، نظامالدین شکوهی، ؟، ؟، محمدکاظم کاظمی، قاری احمدعلی غوردروازی، استاد براتعلی فدایی، علی هاشمی هروی، غلامرسول پویان، سید فضلالله قدسی.
ردیف بالا: حیدر قاسمی، علیاحمد زرگرپور، کریم اسماعیلزاده وحدت، ظاهر رستمی.
#کریم_اسماعیل_زاده
#کریم_وحدت
#کشته_شدن_کریم_وحدت
@mkazemkazemi
تهران، سال ۱۳۷۲، در حاشیۀ سومین مجمع شعر افغانستان.
در اینجا نیز کریم وحدت در وسط عکس در کنار ابوطالب مظفری دیده میشود.
#کریم_وحدت
#سومین_مجمع_شعر
#شاعران_مهاجر
@mkazemkazemi
در اینجا نیز کریم وحدت در وسط عکس در کنار ابوطالب مظفری دیده میشود.
#کریم_وحدت
#سومین_مجمع_شعر
#شاعران_مهاجر
@mkazemkazemi
🔴 بخشی از یک سخنرانی شفق بهسودی دربارۀ مسائل روز 👇
عزیزالله شفق بهسودی از فعالان سیاسی افغانستان در سه چهار دهۀ اخیر است. اما او در کنار وجهۀ سیاسی، همواره به به سخنرانیهای پرشور خویش هم شهرت داشته است. این سخنرانی از جهت نگاه واقعبینانه و متعدل او نسبت به اختلافات مذهبی و قومی جامعۀ افغانستان و بلکه جامعۀ اسلامی، قابل توجه است.
من پارسال این پاره از سخنرانی شفق بهسودی را در همین کانال منتشر کرده بودم، ولی امسال هم جناب اصغر پرویزی با ارسال نسخهای از آن، دوباره برایم زندهاش ساختند. با سپاس از ایشان نسخۀ ارسال آقای پرویزی را تقدیم شما میکنم.
عزیزالله شفق بهسودی از فعالان سیاسی افغانستان در سه چهار دهۀ اخیر است. اما او در کنار وجهۀ سیاسی، همواره به به سخنرانیهای پرشور خویش هم شهرت داشته است. این سخنرانی از جهت نگاه واقعبینانه و متعدل او نسبت به اختلافات مذهبی و قومی جامعۀ افغانستان و بلکه جامعۀ اسلامی، قابل توجه است.
من پارسال این پاره از سخنرانی شفق بهسودی را در همین کانال منتشر کرده بودم، ولی امسال هم جناب اصغر پرویزی با ارسال نسخهای از آن، دوباره برایم زندهاش ساختند. با سپاس از ایشان نسخۀ ارسال آقای پرویزی را تقدیم شما میکنم.
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 مقدمه
این یک سلسله بحث در مورد اختلافهای مذهبی میان مسلمانان است. همین اول بگویم که من دینشناس نیستم و بحث من هم یک بحث تخصصی اعتقادی نیست. این نظر یک مسلمان عادی است که کتابهایی خوانده و مطالعات مختصری دارد و مهمتر از آن با اهالی هر دو مذهب شیعه و سنی نشست و برخاست و رفاقت داشته است. من نه میخواهم (و نه اصلاً میتوانم) حقانیت یک مذهب یا باطل بودن دیگری را ثابت کنم. فقط از منظر رفتاری و اجتماعی بحث میکنم.
میدانم که بسیاریها مرا ملامت خواهند کرد. ولی با این حال چرا وارد این بحث میشوم؟ چون میپندارم یکی از خطرهای بزرگ که جامعه اسلام (شیعه و سنی) را تهدید میکند و این تهدید هر روز بیشتر میشود، تفرقه و افراطیگری است. به نظر میرسد که ما از این نظر در آستانه یک بحران بزرگ هستیم. دشمنان دانا و دوستان نادان دست در دست هم نهادهاند و آتش نزاعهای مذهبی میان مسلمانان دوباره روشن شده است و متأسفانه در حال گسترش است.
من فکر میکنم که علمای دین ما برای پیشگیری این بحران وظیفهای سنگین دارند. در واقع نیز خاموش کردن این آتش، کار علماست، نه کار امثال من. ولی از طرفی نمیتوانم احساس وظیفه نکنم، چون فکر میکنم هر کدام ما اگر یک قطره آب هم بپاشیم، غنیمت است. من این را در این لحظه برای خود یک مسئولیت انسانی و اسلامی میبینم و نمیتوانم از آن بگذرم.
این مطلب در هشت قسمت نوشته شده است و آنها را به صورت پیاپی در همینجا خواهید خواند.
#دو_مذهب
#مقدمه
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 مقدمه
این یک سلسله بحث در مورد اختلافهای مذهبی میان مسلمانان است. همین اول بگویم که من دینشناس نیستم و بحث من هم یک بحث تخصصی اعتقادی نیست. این نظر یک مسلمان عادی است که کتابهایی خوانده و مطالعات مختصری دارد و مهمتر از آن با اهالی هر دو مذهب شیعه و سنی نشست و برخاست و رفاقت داشته است. من نه میخواهم (و نه اصلاً میتوانم) حقانیت یک مذهب یا باطل بودن دیگری را ثابت کنم. فقط از منظر رفتاری و اجتماعی بحث میکنم.
میدانم که بسیاریها مرا ملامت خواهند کرد. ولی با این حال چرا وارد این بحث میشوم؟ چون میپندارم یکی از خطرهای بزرگ که جامعه اسلام (شیعه و سنی) را تهدید میکند و این تهدید هر روز بیشتر میشود، تفرقه و افراطیگری است. به نظر میرسد که ما از این نظر در آستانه یک بحران بزرگ هستیم. دشمنان دانا و دوستان نادان دست در دست هم نهادهاند و آتش نزاعهای مذهبی میان مسلمانان دوباره روشن شده است و متأسفانه در حال گسترش است.
من فکر میکنم که علمای دین ما برای پیشگیری این بحران وظیفهای سنگین دارند. در واقع نیز خاموش کردن این آتش، کار علماست، نه کار امثال من. ولی از طرفی نمیتوانم احساس وظیفه نکنم، چون فکر میکنم هر کدام ما اگر یک قطره آب هم بپاشیم، غنیمت است. من این را در این لحظه برای خود یک مسئولیت انسانی و اسلامی میبینم و نمیتوانم از آن بگذرم.
این مطلب در هشت قسمت نوشته شده است و آنها را به صورت پیاپی در همینجا خواهید خواند.
#دو_مذهب
#مقدمه
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت اول. چرا افراد به راحتی تغییر مذهب نمیدهند؟
اگر قدری به تاریخ نزاعهای مذهبی ما بنگریم و قدری هم به رسانههای امروز، درمییابیم که بخش مهمی از انرژی و توان هر دو مذهب صرف بحثهایی برای اثبات حقانیت مذهب خودی و باطل بودن مذهب طرف مقابل شده است. ولی در عمل کسانی که به سبب این بحثها تغییر مذهب دادهاند بسیار نبودهاند. توجه داشته باشید. نمیگویم نبودهاند، بلکه میگویم بسیار نبودهاند.
چرا چنین است؟ بیایید خود را در مقام بحث فرض کنید. فرض کنید که شما یک شیعۀ معتقد و محکم، با یک نفر از اهل سنت بحث میکنید و در نهایت مغلوب میشوید. (شاید اکنون شما بگویید من هیچگاه مغلوب نمیشوم چون برحق هستم. ولی خوب موقتاً این فرض را بکنید تا به نتیجهای برسیم.) واقعاً اگر شما روزی یکی از اهل سنت در مقام بحث شما را شکست بدهد، سنی خواهید شد؟ به احتمال قوی نمیشوید. حداکثر این که خواهید گفت «خوب شاید من اطلاعات قوی و توانایی بحث نداشتم که شکست خوردم. حتماً اگر یک عالم ورزیده ما بود، شکست نمیخورد که هیچ، حتی پیروز هم میشد»
شما آنگاه به احتمال قوی به یک عالم شیعه یا کتاب یا انترنت مراجعه میکنید و میبینید که جواب آن حریف سنی شما چه بوده است. بعد هم به جوابی که شما را قانع کند میرسید، چون عالمان ما هم برای بحث کردن و ردّ موضع طرف مقابل کاملاً ورزیده هستند. پس نهایتاً قضیه برمیگردد به سر جای اول.
خوب با این فرض، انتظار ندارید که حریف سنی شما هم اگر شکست بخورد همین کار را بکند؟ او هم در دل خواهد گفت «حتماً من اطلاعات نداشتم که شکست خوردم.» و بعد هم اگر هنوز دغدغهای و نگرانیای داشته باشد، به یک عالم یا کتاب اهل سنت مراجعه میکند و خود را آرام میسازد.
به همین دلیل است که با همه انرژیای که برای اثبات حقانیت یک مذهب و ردّ مذهب دیگر صرف شده است، بازده کار بسیار نبوده است. البته بسیاری اشخاص تغییر مذهب دادهاند، ولی بدنه اصلی جامعه اهل سنت دنیا، همان است و بدنه اصلی شیعه نیز همان.
حالا یک موضوع دیگر. واقعیت این است که این بحثها هم اگر اثری دارد، بر شیعه و سنی افراطی ندارد. آنانی که بر اثر این بحثها احتمالاً تغییر مذهب میدهند، افراد معتدل هستند. خوب این آدم معتدل اگر در مذهب خود باقی میماند هم چندان فرقی نمیکرد. ما خیلی تلاش کردهایم و مثلاً رنگ نارنجی را سرخ ساختهایم. یا سبز پستهای را سبز چمنی ساختهایم. زیاد فرق نمیکند. مهم این است که بتوان سیاه را سفید ساخت.
من در قسمت بعدی بحث میگویم که به نظر من چرا اگر یک شیعه یا سنی معتدل در نهایت تغییر مذهب دهد، چندان فرقی نمیکند و مشکلات اصلی ما همچنان بر جای خود هست. اینجا اجمالاً بگویم که مشکل اصلی ما دو مذهب داشتن نیست، بلکه افراطیگری در هر مذهب است.
#دو_مذهب
#قسمت_اول
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 قسمت اول. چرا افراد به راحتی تغییر مذهب نمیدهند؟
اگر قدری به تاریخ نزاعهای مذهبی ما بنگریم و قدری هم به رسانههای امروز، درمییابیم که بخش مهمی از انرژی و توان هر دو مذهب صرف بحثهایی برای اثبات حقانیت مذهب خودی و باطل بودن مذهب طرف مقابل شده است. ولی در عمل کسانی که به سبب این بحثها تغییر مذهب دادهاند بسیار نبودهاند. توجه داشته باشید. نمیگویم نبودهاند، بلکه میگویم بسیار نبودهاند.
چرا چنین است؟ بیایید خود را در مقام بحث فرض کنید. فرض کنید که شما یک شیعۀ معتقد و محکم، با یک نفر از اهل سنت بحث میکنید و در نهایت مغلوب میشوید. (شاید اکنون شما بگویید من هیچگاه مغلوب نمیشوم چون برحق هستم. ولی خوب موقتاً این فرض را بکنید تا به نتیجهای برسیم.) واقعاً اگر شما روزی یکی از اهل سنت در مقام بحث شما را شکست بدهد، سنی خواهید شد؟ به احتمال قوی نمیشوید. حداکثر این که خواهید گفت «خوب شاید من اطلاعات قوی و توانایی بحث نداشتم که شکست خوردم. حتماً اگر یک عالم ورزیده ما بود، شکست نمیخورد که هیچ، حتی پیروز هم میشد»
شما آنگاه به احتمال قوی به یک عالم شیعه یا کتاب یا انترنت مراجعه میکنید و میبینید که جواب آن حریف سنی شما چه بوده است. بعد هم به جوابی که شما را قانع کند میرسید، چون عالمان ما هم برای بحث کردن و ردّ موضع طرف مقابل کاملاً ورزیده هستند. پس نهایتاً قضیه برمیگردد به سر جای اول.
خوب با این فرض، انتظار ندارید که حریف سنی شما هم اگر شکست بخورد همین کار را بکند؟ او هم در دل خواهد گفت «حتماً من اطلاعات نداشتم که شکست خوردم.» و بعد هم اگر هنوز دغدغهای و نگرانیای داشته باشد، به یک عالم یا کتاب اهل سنت مراجعه میکند و خود را آرام میسازد.
به همین دلیل است که با همه انرژیای که برای اثبات حقانیت یک مذهب و ردّ مذهب دیگر صرف شده است، بازده کار بسیار نبوده است. البته بسیاری اشخاص تغییر مذهب دادهاند، ولی بدنه اصلی جامعه اهل سنت دنیا، همان است و بدنه اصلی شیعه نیز همان.
حالا یک موضوع دیگر. واقعیت این است که این بحثها هم اگر اثری دارد، بر شیعه و سنی افراطی ندارد. آنانی که بر اثر این بحثها احتمالاً تغییر مذهب میدهند، افراد معتدل هستند. خوب این آدم معتدل اگر در مذهب خود باقی میماند هم چندان فرقی نمیکرد. ما خیلی تلاش کردهایم و مثلاً رنگ نارنجی را سرخ ساختهایم. یا سبز پستهای را سبز چمنی ساختهایم. زیاد فرق نمیکند. مهم این است که بتوان سیاه را سفید ساخت.
من در قسمت بعدی بحث میگویم که به نظر من چرا اگر یک شیعه یا سنی معتدل در نهایت تغییر مذهب دهد، چندان فرقی نمیکند و مشکلات اصلی ما همچنان بر جای خود هست. اینجا اجمالاً بگویم که مشکل اصلی ما دو مذهب داشتن نیست، بلکه افراطیگری در هر مذهب است.
#دو_مذهب
#قسمت_اول
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت دوم، دو همسایه
فرض کنیم که شما همسایهای از مذهب دیگر دارید. مثلاً شما شیعه هستید و یک همسایه سنی دارید. یا برعکس. و فرض کنید که هم شما دیندار هستید و هم او. هر یک هم به دستورهای دین، آنگونه که مذهب شما معرفی کرده است، پایبند هستید. حالا، شما چه نوع رفتاری دارید؟ بگذارید بخشی از آن را بشمرم.
شما نماز میخوانید
شما روزه میگیرید
شما به حج میروید
شما بخشی از داراییتان را ـ به هر عنوانی ـ به مستحقان میدهید.
شما قرآن میخوانید
شما یتیمنوازی میکنید
شما به پدر و مادر خود احسان میکنید
شما به همسایهتان سلام میدهید، او را آزار نمیدهید.
شما پاکدامن هستید
شما دروغ نمیگویید، شما غیبت نمیکنید، شما تهمت نمیزنید
شما ربا نمیخورید، شراب نمیخورید، قمار نمیزنید
در مجموع شما یک انسان «درستکار» هستید.
خوب، حالا آن همسایهتان ـ که از نظر فقهی مذهبی دیگر دارد ـ چه کارها میکند و چه کارها نمیکند؟ من نیازی نیست این فهرست بلند و بالا را تکرار کنم. او هم به همه این خصایل اخلاقی و رفتاری آراسته است. او هم مثل شما انسانی است «درستکار».
اگر این دو همسایه به مذاهب خود پایبند باشند، هیچیک دارای صفتی نیست که بتوان آن را «یک صفت زشت» به شمار آورد. اختلافهای فقهی هست، ولی اینها را نمیتوان «ناپسند» و «زشت» دانست. مثلاً همسایه سنی همانند شیعه به پاک بودن محل نماز معتقد است. ولی از نظر او محل سجده ضرور نیست که حتماً از خاک و برآمده از خاک (سنگ، چوب، برگ و امثال آن) باشد. او بر روی زمین خالی هم سجده میکند. همسایۀ شیعه فقط سجده بر روی بعضی چیزها را جایز میداند. حالا میتوان گفت که یکی از این دو تن، از نظر عرف عام و از نظر اخلاق و رفتارهای انسانی کاری «ناپسند» انجام داده است؟
ببینید، قمار زدن را همه انسانهای منصف و درستکار دنیا ناپسند میدانند. ولی نمیتوان گفت که سجده کردن یا سجده نکردن بر مهر این حالت را دارد.
پس میتوان گفت که اگر هدف اصلی دین را تعالی معنوی و اخلاقی انسانها بدانیم و بر آن باشیم که پیامبران آمدهاند تا انسانها را اهل معنویت، درستکار، شریف و پاکدامن بار بیاورند، شیعه و سنیای که به آموزههای مذهب خود وفادارند، در مسیر هدف کلی اسلام هستند. به عبارت دیگر اگر جامعه بشری تماماً مسلمان باشد (چه شیعه و چه سنی) و این آدمها به این دستورهای دین عمل کنند، ما یک جامعۀ «پسندیده» خواهیم داشت. نمیگویم الزاماً جامعهای ایدآل و کاملاً سعادتمند و برحق، چون ممکن است در بعضی امور جزئی کوتاهیهایی در بعضی از آنان باشد. ولی میشود گفت که اسلام ـ چه در قرائت شیعی و چه در قرائت سنی ـ چیزی ناپسند به دنیا عرضه نکرده است و بر عکس بسیار چیزهای پسندیده عرضه کرده است.
این یادداشت را برای این نوشتم که بدانیم مسلمان بودن چه ارزش بزرگی است. و هر یک از این مذاهب ـ اگر طبق حقیقت خود عمل کنند ـ میتوانند انسانهایی درستکار و با خلق و خوی و رفتار پسندیده بار بیاورند.
ولی ما چرا این قدر خود را از همدیگر دور میپنداریم؟ چون هدف اصلی دین را که همان تعالی معنوی و اخلاقی انسانهاست کمرنگ ساختهایم. اخلاق و معنویت برای ما ارزش اصلیاش را از دست داده است، در حالی که بیشترین توصیههای قرآن و پیامبر و دیگر بزرگان دین، توصیههای اخلاقی و معنوی است.
من از همه دوستان میخواهم که قدری در آموزههای قرآن درنگ کنند و ببینند که قرآن بیش از هر چیزی، بر چه اموری تأکید دارد. بعد ببینند که آیا شیعه و سنی در این امور با هم اختلافی چشمگیر دارند؟
#دو_مذهب
#قسمت_دوم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 قسمت دوم، دو همسایه
فرض کنیم که شما همسایهای از مذهب دیگر دارید. مثلاً شما شیعه هستید و یک همسایه سنی دارید. یا برعکس. و فرض کنید که هم شما دیندار هستید و هم او. هر یک هم به دستورهای دین، آنگونه که مذهب شما معرفی کرده است، پایبند هستید. حالا، شما چه نوع رفتاری دارید؟ بگذارید بخشی از آن را بشمرم.
شما نماز میخوانید
شما روزه میگیرید
شما به حج میروید
شما بخشی از داراییتان را ـ به هر عنوانی ـ به مستحقان میدهید.
شما قرآن میخوانید
شما یتیمنوازی میکنید
شما به پدر و مادر خود احسان میکنید
شما به همسایهتان سلام میدهید، او را آزار نمیدهید.
شما پاکدامن هستید
شما دروغ نمیگویید، شما غیبت نمیکنید، شما تهمت نمیزنید
شما ربا نمیخورید، شراب نمیخورید، قمار نمیزنید
در مجموع شما یک انسان «درستکار» هستید.
خوب، حالا آن همسایهتان ـ که از نظر فقهی مذهبی دیگر دارد ـ چه کارها میکند و چه کارها نمیکند؟ من نیازی نیست این فهرست بلند و بالا را تکرار کنم. او هم به همه این خصایل اخلاقی و رفتاری آراسته است. او هم مثل شما انسانی است «درستکار».
اگر این دو همسایه به مذاهب خود پایبند باشند، هیچیک دارای صفتی نیست که بتوان آن را «یک صفت زشت» به شمار آورد. اختلافهای فقهی هست، ولی اینها را نمیتوان «ناپسند» و «زشت» دانست. مثلاً همسایه سنی همانند شیعه به پاک بودن محل نماز معتقد است. ولی از نظر او محل سجده ضرور نیست که حتماً از خاک و برآمده از خاک (سنگ، چوب، برگ و امثال آن) باشد. او بر روی زمین خالی هم سجده میکند. همسایۀ شیعه فقط سجده بر روی بعضی چیزها را جایز میداند. حالا میتوان گفت که یکی از این دو تن، از نظر عرف عام و از نظر اخلاق و رفتارهای انسانی کاری «ناپسند» انجام داده است؟
ببینید، قمار زدن را همه انسانهای منصف و درستکار دنیا ناپسند میدانند. ولی نمیتوان گفت که سجده کردن یا سجده نکردن بر مهر این حالت را دارد.
پس میتوان گفت که اگر هدف اصلی دین را تعالی معنوی و اخلاقی انسانها بدانیم و بر آن باشیم که پیامبران آمدهاند تا انسانها را اهل معنویت، درستکار، شریف و پاکدامن بار بیاورند، شیعه و سنیای که به آموزههای مذهب خود وفادارند، در مسیر هدف کلی اسلام هستند. به عبارت دیگر اگر جامعه بشری تماماً مسلمان باشد (چه شیعه و چه سنی) و این آدمها به این دستورهای دین عمل کنند، ما یک جامعۀ «پسندیده» خواهیم داشت. نمیگویم الزاماً جامعهای ایدآل و کاملاً سعادتمند و برحق، چون ممکن است در بعضی امور جزئی کوتاهیهایی در بعضی از آنان باشد. ولی میشود گفت که اسلام ـ چه در قرائت شیعی و چه در قرائت سنی ـ چیزی ناپسند به دنیا عرضه نکرده است و بر عکس بسیار چیزهای پسندیده عرضه کرده است.
این یادداشت را برای این نوشتم که بدانیم مسلمان بودن چه ارزش بزرگی است. و هر یک از این مذاهب ـ اگر طبق حقیقت خود عمل کنند ـ میتوانند انسانهایی درستکار و با خلق و خوی و رفتار پسندیده بار بیاورند.
ولی ما چرا این قدر خود را از همدیگر دور میپنداریم؟ چون هدف اصلی دین را که همان تعالی معنوی و اخلاقی انسانهاست کمرنگ ساختهایم. اخلاق و معنویت برای ما ارزش اصلیاش را از دست داده است، در حالی که بیشترین توصیههای قرآن و پیامبر و دیگر بزرگان دین، توصیههای اخلاقی و معنوی است.
من از همه دوستان میخواهم که قدری در آموزههای قرآن درنگ کنند و ببینند که قرآن بیش از هر چیزی، بر چه اموری تأکید دارد. بعد ببینند که آیا شیعه و سنی در این امور با هم اختلافی چشمگیر دارند؟
#دو_مذهب
#قسمت_دوم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت سوم، اهل سنت و اهل بیت
ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او برای بسیاری از شیعیان قابل درک نیست. اهل سنت امام علی را یکی از «چهار یار» میدانند. همچنین او را از «عشره مبشره» میشمارند، یعنی ده یار بهشتی حضرت رسول (به باور آنان). البته شیعه حدیث عشره مبشره را قبول ندارد و من در این مورد بحث نمیکنم. اینقدر هست که در دیدگاه اهل سنت، علی(ع) یکی از چهار شخصیت برتر جهان اسلام و یکی از ده انسان در تاریخ اسلام است که پیامبر بهشت را برایشان تضمین کرده است.
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود. بسیاری از اهل سنت، علی را از نظر مقام معنوی از بعضی دیگر خلفا هم برتر میدانند. این همه ستایشی که در آثار شاعران اهل سنت نسبت به علی هست، نسبت به سه خلیفه دیگر نیست. مثلاً بیدل که به خلفای دیگر فقط در چند جای و به صورت پراکنده اشاره میکند، برای علی(ع) سه قصیدۀ باشکوه دارد، که این بیت معروف، از یکی از همان قصاید است:
لب بت گر به تصدیق کمالش «یا علی» گوید،
به نوری آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش
لقب «شیر خدا» و «شاه مردان» برای حضرت علی یک لقب فقط شیعی نیست. بیدل خود در همین قصیده میگوید
در این مرتع شکار مکر روباهان شد آن غافل
که آگاهی ندادند از کنام شیر یزدانش
کدامین شیر یزدان؟ مرتضی، آن صفدر غالب
که میخوانند مردان حقیقت شاه مردانش
و باز مولاناست که میگوید
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باز از بیدل بشنویم:
بیدل، به هر کجا رگ ابری نشان دهند
در ماتم حسین و حسن گریه میکند
از سنایی:
سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دین
کشتگان زنده بینی، انجمن در انجمن
در یکی صف، کشتگان بینی به تیغی چون حسین
در دگر صف، خستگان یابی به زهری چون حسن
از اقبال لاهوری:
مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمت للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آن که جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
برای بسیاری از شیعیانی که نسبت به این مسایل وقوف ندارند، این همه توصیف و تمجید قابل هضم نیست. با خود میگویند «شاید این شاعران هم شیعه بودهاند، ولی تقیه میکردهاند» ولی کسی که با عموم جامعۀ اهل سنت تماس دارد و این ارادت را در تک تک آنان میبیند، میداند که این نه تقیه، بلکه یک ارادت قلبی است در طول دورانها و در همه مکانها.
بگذارید کمی از چشمدیدهایم بگویم. حقیقت این است که با همه فراگیری رسانهها، ما پیروان دو مذهب از معتقدات، رفتارها و باورهای همدیگر خبر نداریم. تصوری که بسیاری از شیعیان دارند، این است که اهل سنت دشمن یا لااقل بدخواه امیرالمؤمنین علی(ع) و خاندان او هستند.
بر اساس همین تصور نادرست است که مثلاً باری یکی از اهالی مطبوعات ایران وقتی شعرهای قهار عاصی برای امام علی و امام حسین را دیده بود، در روزنامهای نوشته بود که «او سنی بود، اما دلی شیعی و عاشق داشت.» آن دوست ایرانی ما خبر نداشت که این قضیه «اما» به کار ندارد. اتفاقاً من در همان زمان با یکی از فضلای اهل سنت برخورد کردم که این مطلب را دیده بود و از این تعبیر ناراضی بود. میگفت «مگر این دوست نویسنده ما انتظار داشته است که جز این باشد؟ مگر او نمیداند که ما چه مقام والایی برای آن حضرت قائلیم؟» و درست میگفت.
همان طور که اهل تشیع به پنجتن ارادت تمام دارند، اهل سنت به «چهار یار» ارادت دارند و این چهار یار یعنی «ابوبکر، عمر، عثمان و علی». آنها این چهار خلیفه را ـ که خلفای راشدین نامیده میشوند ـ تنها خلفای برحق میدانند و عقیده دارند که خلافت اسلامی درست بعد از خلفای راشدین بود که به انحراف کشیده شد، یعنی در عصر امویان و عباسیان. ما که در کابل بودیم، حدیثی از حضرت پیامبر اکرم در کتابهای درسی ما در افغانستان نقل میشد که ایشان فرمودهاند بعد از من امت اسلام فقط سی سال زمامداران سالمی خواهد داشت (نقل به مضمون میکنم) و سی سال یعنی دوران خلفای راشدین.
#دو_مذهب
#قسمت_سوم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 قسمت سوم، اهل سنت و اهل بیت
ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او برای بسیاری از شیعیان قابل درک نیست. اهل سنت امام علی را یکی از «چهار یار» میدانند. همچنین او را از «عشره مبشره» میشمارند، یعنی ده یار بهشتی حضرت رسول (به باور آنان). البته شیعه حدیث عشره مبشره را قبول ندارد و من در این مورد بحث نمیکنم. اینقدر هست که در دیدگاه اهل سنت، علی(ع) یکی از چهار شخصیت برتر جهان اسلام و یکی از ده انسان در تاریخ اسلام است که پیامبر بهشت را برایشان تضمین کرده است.
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود. بسیاری از اهل سنت، علی را از نظر مقام معنوی از بعضی دیگر خلفا هم برتر میدانند. این همه ستایشی که در آثار شاعران اهل سنت نسبت به علی هست، نسبت به سه خلیفه دیگر نیست. مثلاً بیدل که به خلفای دیگر فقط در چند جای و به صورت پراکنده اشاره میکند، برای علی(ع) سه قصیدۀ باشکوه دارد، که این بیت معروف، از یکی از همان قصاید است:
لب بت گر به تصدیق کمالش «یا علی» گوید،
به نوری آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش
لقب «شیر خدا» و «شاه مردان» برای حضرت علی یک لقب فقط شیعی نیست. بیدل خود در همین قصیده میگوید
در این مرتع شکار مکر روباهان شد آن غافل
که آگاهی ندادند از کنام شیر یزدانش
کدامین شیر یزدان؟ مرتضی، آن صفدر غالب
که میخوانند مردان حقیقت شاه مردانش
و باز مولاناست که میگوید
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
باز از بیدل بشنویم:
بیدل، به هر کجا رگ ابری نشان دهند
در ماتم حسین و حسن گریه میکند
از سنایی:
سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دین
کشتگان زنده بینی، انجمن در انجمن
در یکی صف، کشتگان بینی به تیغی چون حسین
در دگر صف، خستگان یابی به زهری چون حسن
از اقبال لاهوری:
مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمت للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آن که جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
برای بسیاری از شیعیانی که نسبت به این مسایل وقوف ندارند، این همه توصیف و تمجید قابل هضم نیست. با خود میگویند «شاید این شاعران هم شیعه بودهاند، ولی تقیه میکردهاند» ولی کسی که با عموم جامعۀ اهل سنت تماس دارد و این ارادت را در تک تک آنان میبیند، میداند که این نه تقیه، بلکه یک ارادت قلبی است در طول دورانها و در همه مکانها.
بگذارید کمی از چشمدیدهایم بگویم. حقیقت این است که با همه فراگیری رسانهها، ما پیروان دو مذهب از معتقدات، رفتارها و باورهای همدیگر خبر نداریم. تصوری که بسیاری از شیعیان دارند، این است که اهل سنت دشمن یا لااقل بدخواه امیرالمؤمنین علی(ع) و خاندان او هستند.
بر اساس همین تصور نادرست است که مثلاً باری یکی از اهالی مطبوعات ایران وقتی شعرهای قهار عاصی برای امام علی و امام حسین را دیده بود، در روزنامهای نوشته بود که «او سنی بود، اما دلی شیعی و عاشق داشت.» آن دوست ایرانی ما خبر نداشت که این قضیه «اما» به کار ندارد. اتفاقاً من در همان زمان با یکی از فضلای اهل سنت برخورد کردم که این مطلب را دیده بود و از این تعبیر ناراضی بود. میگفت «مگر این دوست نویسنده ما انتظار داشته است که جز این باشد؟ مگر او نمیداند که ما چه مقام والایی برای آن حضرت قائلیم؟» و درست میگفت.
همان طور که اهل تشیع به پنجتن ارادت تمام دارند، اهل سنت به «چهار یار» ارادت دارند و این چهار یار یعنی «ابوبکر، عمر، عثمان و علی». آنها این چهار خلیفه را ـ که خلفای راشدین نامیده میشوند ـ تنها خلفای برحق میدانند و عقیده دارند که خلافت اسلامی درست بعد از خلفای راشدین بود که به انحراف کشیده شد، یعنی در عصر امویان و عباسیان. ما که در کابل بودیم، حدیثی از حضرت پیامبر اکرم در کتابهای درسی ما در افغانستان نقل میشد که ایشان فرمودهاند بعد از من امت اسلام فقط سی سال زمامداران سالمی خواهد داشت (نقل به مضمون میکنم) و سی سال یعنی دوران خلفای راشدین.
#دو_مذهب
#قسمت_سوم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت چهارم، کرامت بی بی
در قسمت قبل، از ارادت اهل سنت به علی(ع) گفتیم. اما قضیه به همین جا ختم نمیشود. ارادت آنها به حضرت زهرا و فرزندان ایشان هم وصف ناشدنی است. بگذارید خاطرهای بگویم. در کابل و در محلۀ قلعۀ فتحالله تکیهای است به نام فاطمیه که از سالها از مراکز مهم مذهبی شیعیان در کابل بوده است. در آنجا در اوایل دهۀ شصت مسجدی هم ساختند که پدرم از بانیان آن بود ـ البته بانی مدیریتی، نه بانی پولی، چون پدرم سرمایهدار نبود، ولی مدیریتِ امور ساختوساز مسجد و جمع کردن پول و امثال اینها با او بود.
به هر حال در همسایگی فاطمیه، منزل یکی از تاجران اهل سنت بود و باری به خاطر مسایل بنایی که مزاحمتی برایش ایجاد کرده بود، آمده بود به شکایت. جریان دقیقاً این بود که آجرهای مصرفی ساختمان را در کنار دیوار خانهاش چیده بودند و بچهها از روی آجرها بالا میشدند و شوخی میکردند. وقتی او به شکایت آمد، پدرم به او قدری از وضعیت کار گفت و از این که به خاطر مشکلات مالی، کارها قدری لنگ شده است. با همان صحبت پدرم،آن تاجر بنا بر محبتی که به حضرت زهرا داشت طوری منقلب شد که فوری وعده یک کمک مالی خوب برای مسجد داد. حتی خودش گفته بود که واقعاً این کرامت «حضرت بی بی» بود که مرا که برای شکایت و دعوا آمده بودم، نه تنها آرام ساخت، بلکه وادار به کمک هم کرد.
شاید این سخنان برای بسیاری از شیعیان، به ویژه در ایران قدری اغراقآمیز بنماید و بگویند «پس آن ستمهایی که بر این خاندان شد، از کجا شد؟» ولی حقیقت این است که اهل سنت هیچگاه روایاتی را که ما در مورد این ستمها بیان میکنیم، باور ندارند. من تا حال ندیدهام که کسی از اهل سنت ـ که من در افغانستان بسیار با آنان معاشرت داشتهام ـ به اندازه سر سوزنی به آنچه در مورد ستم بر امیرالمؤمنین علی و فاطمه زهرا گفته میشود، باور داشته باشد.
البته آنها ستم بزرگ بر امام حسین(ع) و پیروانش را در عاشورا میپذیرند، بدان باور تمام دارند و سخت از یزید و یزیدیان منزجر و متنفرند. حالا اگر در سالهای اخیر، بعضی جایها به ویژه در نواحی تحت سیطره وهابیت چیزی در حمایت از یزید گفته میشود، ربطی به عموم جامعه اهل سنت ندارد. آنچه من میگویم، بر پایه چشمدیدهایم از تودههای وسیع اهل سنت است و هر کس با این تودهها معاشرت داشته است، سخنان مرا تأیید و تصدیق خواهد کرد. این یادداشت طولانی شد. بقیه بحث را میگذارم برای قسمت بعد که باز از ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او بسیار گفتنیها هست.
متأسفانه با اختلافافکنیهایی که اخیراً و در بعضی شبکههای ماهوارهای رخ داده است، اهل تشیع را «طرفدار علی» و اهل سنت را «طرفدار عمر» میپندارند. و دیدهایم که مثلاً کسانی به طعنه میگویند و مینویسند:
حشر محبان علی با علی
حشر محبان عمر با عمر
ولی اگر مبنای قضاوت ما نه این شبکههای اختلافافکن، بلکه جامعۀ چندصد میلیونی اهل سنت باشد، خواهیم دید که بسیاری از آنان محبتشان به علی کمتر از عمر نیست، که گاهی بیشتر هم هست.
سخن در این مورد بسیار است. حال باید برای این پرسش که شاید در ذهن بسیاری از شیعیان نقش بسته باشد پاسخی بیابیم: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمیگرایند؟»
#دو_مذهب
#قسمت_چهارم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 قسمت چهارم، کرامت بی بی
در قسمت قبل، از ارادت اهل سنت به علی(ع) گفتیم. اما قضیه به همین جا ختم نمیشود. ارادت آنها به حضرت زهرا و فرزندان ایشان هم وصف ناشدنی است. بگذارید خاطرهای بگویم. در کابل و در محلۀ قلعۀ فتحالله تکیهای است به نام فاطمیه که از سالها از مراکز مهم مذهبی شیعیان در کابل بوده است. در آنجا در اوایل دهۀ شصت مسجدی هم ساختند که پدرم از بانیان آن بود ـ البته بانی مدیریتی، نه بانی پولی، چون پدرم سرمایهدار نبود، ولی مدیریتِ امور ساختوساز مسجد و جمع کردن پول و امثال اینها با او بود.
به هر حال در همسایگی فاطمیه، منزل یکی از تاجران اهل سنت بود و باری به خاطر مسایل بنایی که مزاحمتی برایش ایجاد کرده بود، آمده بود به شکایت. جریان دقیقاً این بود که آجرهای مصرفی ساختمان را در کنار دیوار خانهاش چیده بودند و بچهها از روی آجرها بالا میشدند و شوخی میکردند. وقتی او به شکایت آمد، پدرم به او قدری از وضعیت کار گفت و از این که به خاطر مشکلات مالی، کارها قدری لنگ شده است. با همان صحبت پدرم،آن تاجر بنا بر محبتی که به حضرت زهرا داشت طوری منقلب شد که فوری وعده یک کمک مالی خوب برای مسجد داد. حتی خودش گفته بود که واقعاً این کرامت «حضرت بی بی» بود که مرا که برای شکایت و دعوا آمده بودم، نه تنها آرام ساخت، بلکه وادار به کمک هم کرد.
شاید این سخنان برای بسیاری از شیعیان، به ویژه در ایران قدری اغراقآمیز بنماید و بگویند «پس آن ستمهایی که بر این خاندان شد، از کجا شد؟» ولی حقیقت این است که اهل سنت هیچگاه روایاتی را که ما در مورد این ستمها بیان میکنیم، باور ندارند. من تا حال ندیدهام که کسی از اهل سنت ـ که من در افغانستان بسیار با آنان معاشرت داشتهام ـ به اندازه سر سوزنی به آنچه در مورد ستم بر امیرالمؤمنین علی و فاطمه زهرا گفته میشود، باور داشته باشد.
البته آنها ستم بزرگ بر امام حسین(ع) و پیروانش را در عاشورا میپذیرند، بدان باور تمام دارند و سخت از یزید و یزیدیان منزجر و متنفرند. حالا اگر در سالهای اخیر، بعضی جایها به ویژه در نواحی تحت سیطره وهابیت چیزی در حمایت از یزید گفته میشود، ربطی به عموم جامعه اهل سنت ندارد. آنچه من میگویم، بر پایه چشمدیدهایم از تودههای وسیع اهل سنت است و هر کس با این تودهها معاشرت داشته است، سخنان مرا تأیید و تصدیق خواهد کرد. این یادداشت طولانی شد. بقیه بحث را میگذارم برای قسمت بعد که باز از ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او بسیار گفتنیها هست.
متأسفانه با اختلافافکنیهایی که اخیراً و در بعضی شبکههای ماهوارهای رخ داده است، اهل تشیع را «طرفدار علی» و اهل سنت را «طرفدار عمر» میپندارند. و دیدهایم که مثلاً کسانی به طعنه میگویند و مینویسند:
حشر محبان علی با علی
حشر محبان عمر با عمر
ولی اگر مبنای قضاوت ما نه این شبکههای اختلافافکن، بلکه جامعۀ چندصد میلیونی اهل سنت باشد، خواهیم دید که بسیاری از آنان محبتشان به علی کمتر از عمر نیست، که گاهی بیشتر هم هست.
سخن در این مورد بسیار است. حال باید برای این پرسش که شاید در ذهن بسیاری از شیعیان نقش بسته باشد پاسخی بیابیم: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمیگرایند؟»
#دو_مذهب
#قسمت_چهارم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت پنجم، تفاوت زاویۀ دید
در قسمت چهارم، بدین پرسش رسیدیم که ممکن است برای بعضی شیعیان مطرح شود: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمیگرایند؟» البته پاسخ دقیق را باید از خود اهل سنت طلب کرد و من صلاحیتش را ندارم. این قدر میتوانم بگویم که عقاید هر شخص یا گروه را باید از زاویه دید خودشان بررسی کنیم تا به تحلیل درستی از رفتارهایشان برسیم. نمیگویم که بدین ترتیب حق و باطل را اثبات کنیم. میگویم حداقل بدانیم که هر طرف، قضیه را چگونه ارزیابی میکند. رد و اثبات یک مرحله بعد از آن است.
حقیقت این است که اهل تشیع و تسنن به این قضایا از دو منظر گوناگون مینگرند. آن پیوند و ربط محکمی که اهل تشیع میان «مذهب شیعه» و «محبت علی» قائلاند، اهل سنت قائل نیستند. از نظر بسیاری از اهل تشیع هرکس که دوستدار علی است، به طور طبیعی باید شیعه باشد. ولی اهل سنت برآناند که محبت علی در دل همه مسلمانان وجود دارد، چون او پسرعمو و داماد پیامبر و همسر حضرت زهرا و پدر حسن و حسین و خلیفۀ چهارم مسلمین و یکی از «ده یار بهشتی» حضرت رسول است. به باور اهل سنت، مذاهب فقهی شیعه و سنی چیزی دیگر است و در زمانهای بعد و بر اثر عوامل دیگری پدید آمده است. پس آنها لزومی نمیبینند که به صرف محبت اهل بیت، شیعه شوند.
به همین ترتیب در مورد حکومت، تشیع قائل به تداوم حکومت الهی از طریق امامت است و از این روی به حکومت از منظر عقیدتی مینگرد و آن را امری مقدس میداند. ولی اهل سنت قضیه را مقدس و الهی نمیبینند. آنها خلافت را یک رویداد تاریخی میدانند که ـ بنا بر عقیده آنان ـ بنا بر مصالح جامعۀ اسلامی رخ داده و میتوانست به شکلی دیگر هم رخ دهد. یعنی اگر جریان به گونهای پیش میرفت که علی خلیفۀ اول میشد هم از نظر اهل سنت مشکلی نداشت و مقام خلفا محفوظ بود.
این را هم در نظر بگیریم که اهل سنت، خلفا را معصوم نمیدانند. پس اگر هم با شواهد تاریخی برایشان ثابت شود که قصوری در هر زمینهای از جانب خلفا رخ داده است، این را حمل بر جایزالخطا بودن انسان میکنند. حتی در مواردی اتفاق افتاده است که این قصورها برایشان روشن شده است. مثلاً بعضی از اهل سنت، به ویژه کسانی که اطلاعات تاریخی بیشتری دارند، ایرادهایی را که اهل تشیع بر خلیفۀ سوم وارد میکنند وارد میدانند (مثل میدان دادن بسیار به بنی امیه و مقرر کردن آنان به پستهای حکومتی) و خلیفه را از این ناحیه قابل ملامت میشمرند. ولی برای آنان این امور، مسایلی تاریخی است و قداستی ندارد که با خدشهدار شدن آن، اساس مذهب خود را نادرست بپندارند.
وقتی این امور را با واقعبینی تحلیل کنیم، بسیاری از تناقضهایی که در رفتارهای همدیگر حس میکنیم، حل میشود. نمیگویم اختلاف مسلمین حل میشود. حداقل این است که احساس تناقض نخواهیم کرد و قدرت تحلیل بهتری خواهیم داشت. من دیدهام که دوستانی از اهل سنت از ما گله کردهاند که «چرا ما به بزرگان مذهب شما احترام و محبت بسیار قائلیم، ولی شما به بزرگان مذهب ما قائل نیستید؟» خوب قضیه این است که اهل سنت جریان خلافت را یک امر طبیعی و مطابق میل مسلمین میپندارند و احساس حقکشی در آن نمیکنند. ولی نگاه تشیع به این امور، اعتقادی است. تشیع امامت و خلافت علی را یک «حق» میبیند و چون این امر تحقق نیافته است، احساس حقکشی میکند. طبعاً در این صورت نمیتواند همه را به یک چشم ببیند. پس اگر شیعه این احترام را قائل نیست، بسیار طبیعی است و نباید مایۀ رنجش اهل سنت شود.
همینگونه است در جریان جنگ جمل. بسیاری از شیعیان با خود میگویند که چگونه ممکن است اهل سنت هم به علی احترام داشته باشند، هم به عایشه همسر پیامبر، در حالی که عایشه به مخالفان علی پیوست. از این بالاتر، طلحه و زبیر که آنان هم جزو «ده یار بهشتی پیامبر» (به باور اهل سنت) هستند، چطور در برابر یک «یار بهشتی دیگر» ایستادند؟ خوب قضیه این است که اهل سنت هیچ جانب را حق مطلق نمیدانند و هیچطرف را هم معصوم نمیشمرند. بنابراین در این جریان هم تا قسمتی حق را به طلحه و زبیر و عایشه میدهند که انتظار داشتند علی قاتلان خلیفۀ سوم را ـ که اهل سنت عقیده دارند به ناحق کشته شد ـ مجازات کند. اهل سنت میپندارند که جنگ جمل را یک جبر تاریخی ناشی از فتنۀ کشته شدن خلیفه ایجاد کرد و یاران پیامبر را ناخواسته در برابر هم قرار داد. پس آنها انتظار ندارند که شیعه، طلحه و زبیر و عایشه را ملامت کند. ولی از زاویۀ دیگر، شیعه عقیده دارد که طلحه و زبیر خود از محرکان قتل خلیفه بودند و طمع خلافت داشتند و چون به آن نرسیدند طغیان کردند.
🔹 قسمت پنجم، تفاوت زاویۀ دید
در قسمت چهارم، بدین پرسش رسیدیم که ممکن است برای بعضی شیعیان مطرح شود: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمیگرایند؟» البته پاسخ دقیق را باید از خود اهل سنت طلب کرد و من صلاحیتش را ندارم. این قدر میتوانم بگویم که عقاید هر شخص یا گروه را باید از زاویه دید خودشان بررسی کنیم تا به تحلیل درستی از رفتارهایشان برسیم. نمیگویم که بدین ترتیب حق و باطل را اثبات کنیم. میگویم حداقل بدانیم که هر طرف، قضیه را چگونه ارزیابی میکند. رد و اثبات یک مرحله بعد از آن است.
حقیقت این است که اهل تشیع و تسنن به این قضایا از دو منظر گوناگون مینگرند. آن پیوند و ربط محکمی که اهل تشیع میان «مذهب شیعه» و «محبت علی» قائلاند، اهل سنت قائل نیستند. از نظر بسیاری از اهل تشیع هرکس که دوستدار علی است، به طور طبیعی باید شیعه باشد. ولی اهل سنت برآناند که محبت علی در دل همه مسلمانان وجود دارد، چون او پسرعمو و داماد پیامبر و همسر حضرت زهرا و پدر حسن و حسین و خلیفۀ چهارم مسلمین و یکی از «ده یار بهشتی» حضرت رسول است. به باور اهل سنت، مذاهب فقهی شیعه و سنی چیزی دیگر است و در زمانهای بعد و بر اثر عوامل دیگری پدید آمده است. پس آنها لزومی نمیبینند که به صرف محبت اهل بیت، شیعه شوند.
به همین ترتیب در مورد حکومت، تشیع قائل به تداوم حکومت الهی از طریق امامت است و از این روی به حکومت از منظر عقیدتی مینگرد و آن را امری مقدس میداند. ولی اهل سنت قضیه را مقدس و الهی نمیبینند. آنها خلافت را یک رویداد تاریخی میدانند که ـ بنا بر عقیده آنان ـ بنا بر مصالح جامعۀ اسلامی رخ داده و میتوانست به شکلی دیگر هم رخ دهد. یعنی اگر جریان به گونهای پیش میرفت که علی خلیفۀ اول میشد هم از نظر اهل سنت مشکلی نداشت و مقام خلفا محفوظ بود.
این را هم در نظر بگیریم که اهل سنت، خلفا را معصوم نمیدانند. پس اگر هم با شواهد تاریخی برایشان ثابت شود که قصوری در هر زمینهای از جانب خلفا رخ داده است، این را حمل بر جایزالخطا بودن انسان میکنند. حتی در مواردی اتفاق افتاده است که این قصورها برایشان روشن شده است. مثلاً بعضی از اهل سنت، به ویژه کسانی که اطلاعات تاریخی بیشتری دارند، ایرادهایی را که اهل تشیع بر خلیفۀ سوم وارد میکنند وارد میدانند (مثل میدان دادن بسیار به بنی امیه و مقرر کردن آنان به پستهای حکومتی) و خلیفه را از این ناحیه قابل ملامت میشمرند. ولی برای آنان این امور، مسایلی تاریخی است و قداستی ندارد که با خدشهدار شدن آن، اساس مذهب خود را نادرست بپندارند.
وقتی این امور را با واقعبینی تحلیل کنیم، بسیاری از تناقضهایی که در رفتارهای همدیگر حس میکنیم، حل میشود. نمیگویم اختلاف مسلمین حل میشود. حداقل این است که احساس تناقض نخواهیم کرد و قدرت تحلیل بهتری خواهیم داشت. من دیدهام که دوستانی از اهل سنت از ما گله کردهاند که «چرا ما به بزرگان مذهب شما احترام و محبت بسیار قائلیم، ولی شما به بزرگان مذهب ما قائل نیستید؟» خوب قضیه این است که اهل سنت جریان خلافت را یک امر طبیعی و مطابق میل مسلمین میپندارند و احساس حقکشی در آن نمیکنند. ولی نگاه تشیع به این امور، اعتقادی است. تشیع امامت و خلافت علی را یک «حق» میبیند و چون این امر تحقق نیافته است، احساس حقکشی میکند. طبعاً در این صورت نمیتواند همه را به یک چشم ببیند. پس اگر شیعه این احترام را قائل نیست، بسیار طبیعی است و نباید مایۀ رنجش اهل سنت شود.
همینگونه است در جریان جنگ جمل. بسیاری از شیعیان با خود میگویند که چگونه ممکن است اهل سنت هم به علی احترام داشته باشند، هم به عایشه همسر پیامبر، در حالی که عایشه به مخالفان علی پیوست. از این بالاتر، طلحه و زبیر که آنان هم جزو «ده یار بهشتی پیامبر» (به باور اهل سنت) هستند، چطور در برابر یک «یار بهشتی دیگر» ایستادند؟ خوب قضیه این است که اهل سنت هیچ جانب را حق مطلق نمیدانند و هیچطرف را هم معصوم نمیشمرند. بنابراین در این جریان هم تا قسمتی حق را به طلحه و زبیر و عایشه میدهند که انتظار داشتند علی قاتلان خلیفۀ سوم را ـ که اهل سنت عقیده دارند به ناحق کشته شد ـ مجازات کند. اهل سنت میپندارند که جنگ جمل را یک جبر تاریخی ناشی از فتنۀ کشته شدن خلیفه ایجاد کرد و یاران پیامبر را ناخواسته در برابر هم قرار داد. پس آنها انتظار ندارند که شیعه، طلحه و زبیر و عایشه را ملامت کند. ولی از زاویۀ دیگر، شیعه عقیده دارد که طلحه و زبیر خود از محرکان قتل خلیفه بودند و طمع خلافت داشتند و چون به آن نرسیدند طغیان کردند.
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
به هر حال اینها بحثهایی است تاریخی که تحلیلشان متخصص خود را میطلبد. من نمیخواهم و نمیتوانم شخصاً داوری کنم. نتیجهای که میخواهم بگیریم این است که اگر میبینیم که اهل سنت به خلفا وفاداری نشان میدهند، این را به معنی دشمنی اهل سنت با اهل بیت نبینیم. به همین ترتیب اهل سنت را دشمن تشیع نپنداریم. جامعۀ اهل سنت بر آن است که چنین ستمهایی رخ نداده است. پس ما مردمان اهل تشیع نمیتوانیم اهل سنت امروز را در آن جفاها شریک بدانیم. چون اینها اصل قضیه را باور ندارند.
به همین ترتیب، ما میتوانیم با واقعبینی و انصاف، عقاید و رفتارهای همدیگر را درست تحلیل کنیم تا دریابیم که بسیاری از این اختلافها به زاویۀ دید دو طرف بستگی دارد.
البته این سخن به این معنی نیست که پس حق و ناحقی وجود ندارد و از هر زاویه که بنگری، حق با یک گروه است. نه، ممکن است حق به یک جانب باشد، ولی طرف مقابل از زاویهای بنگرد که این حق را درنیابد. پس اگر او آنچه را به نظر ما حق است نمیپذیرد، سریع حمل بر لجاجت و تعصب او نکنیم، بلکه شاید از زاویۀ مناسب به موضوع نمینگرد. سعی کنیم این نگرش را تصحیح کنیم.
اما زاویۀ دید تنها عامل تفاوت نگاه پیروان دو مذهب است؟ نه چنین نیست و عواملی دیگر نیز در کار است. در بحث بعدی به یکی دیگر از عوامل این اختلافها میپردازیم.
#دو_مذهب
#قسمت_پنجم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
به همین ترتیب، ما میتوانیم با واقعبینی و انصاف، عقاید و رفتارهای همدیگر را درست تحلیل کنیم تا دریابیم که بسیاری از این اختلافها به زاویۀ دید دو طرف بستگی دارد.
البته این سخن به این معنی نیست که پس حق و ناحقی وجود ندارد و از هر زاویه که بنگری، حق با یک گروه است. نه، ممکن است حق به یک جانب باشد، ولی طرف مقابل از زاویهای بنگرد که این حق را درنیابد. پس اگر او آنچه را به نظر ما حق است نمیپذیرد، سریع حمل بر لجاجت و تعصب او نکنیم، بلکه شاید از زاویۀ مناسب به موضوع نمینگرد. سعی کنیم این نگرش را تصحیح کنیم.
اما زاویۀ دید تنها عامل تفاوت نگاه پیروان دو مذهب است؟ نه چنین نیست و عواملی دیگر نیز در کار است. در بحث بعدی به یکی دیگر از عوامل این اختلافها میپردازیم.
#دو_مذهب
#قسمت_پنجم
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀🌸 دو مذهب
🔹 قسمت ششم، نقش عالمان دین
نقش عالمان دین
باری کسی به من گفت: «متوجه شدهای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جایهاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شدهای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این میتواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان نیز چنین بوده است.
بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید میکند پرورده میشوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار میآیند. اگر تعصب و انگیزههای سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!
من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ احزاب را این طور نقل میکرد که «یک نفر کافر در کوچه راه میرفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و میخواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»
آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید میکرد و از صبر و اخلاص حضرت میگفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر میکرد، این که طرف در کوچه راه میرود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمیدانست که این جریان مربوط به میدان جنگ و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری میکرد؟ نمیدانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمیدانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمیدانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، میآید و آن صحنه آموزنده و باشکوه تاریخ اسلام را به این صورت تحریف میکند. دانشآموزی که با این آموزهها بزرگ میشود، فکر میکند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروههای تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ اینها حاصل چنین نظام آموزشی دینیای هستند.
در طرف مقابل هم همین بیاطلاعیها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریفهایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.
بنابراین میتوان گفت که بخش عمدهای از این اختلافها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهیای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشناندیش و وحدتطلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشتهایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعۀ مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راههای رهایی مسلمانان را در همین وحدت میدیدند.
از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشفالغطاء، سید شرفالدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانۀ اهل سنت به رسمیت شناخت.
ولی در سالهای اخیر متأسفانه در هر دو جامعۀ شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی میرسد. سالهاست که در جامعۀ شیعی ـ که من به چشم میبینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کمتوان شده است. در مقابل آنچه پررنگتر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیهخوانی.
من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعۀ سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر میرسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایشهایی علیه علمای روشننگر دینی هم دیده میشود. امروزه میبینیم که بعضی از گروههای افراطی شیعه حتی به آیتالله مطهری هم دشنام میدهند. به شریعتی که قبلاً هم دشنام میدادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانهها ترویج میشود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومتهای تفرقهافکن منطقه است.
🔹 قسمت ششم، نقش عالمان دین
نقش عالمان دین
باری کسی به من گفت: «متوجه شدهای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جایهاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شدهای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این میتواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان نیز چنین بوده است.
بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید میکند پرورده میشوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار میآیند. اگر تعصب و انگیزههای سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!
من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ احزاب را این طور نقل میکرد که «یک نفر کافر در کوچه راه میرفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و میخواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»
آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید میکرد و از صبر و اخلاص حضرت میگفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر میکرد، این که طرف در کوچه راه میرود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمیدانست که این جریان مربوط به میدان جنگ و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری میکرد؟ نمیدانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمیدانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمیدانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، میآید و آن صحنه آموزنده و باشکوه تاریخ اسلام را به این صورت تحریف میکند. دانشآموزی که با این آموزهها بزرگ میشود، فکر میکند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروههای تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ اینها حاصل چنین نظام آموزشی دینیای هستند.
در طرف مقابل هم همین بیاطلاعیها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریفهایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.
بنابراین میتوان گفت که بخش عمدهای از این اختلافها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهیای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشناندیش و وحدتطلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشتهایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعۀ مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راههای رهایی مسلمانان را در همین وحدت میدیدند.
از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشفالغطاء، سید شرفالدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانۀ اهل سنت به رسمیت شناخت.
ولی در سالهای اخیر متأسفانه در هر دو جامعۀ شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی میرسد. سالهاست که در جامعۀ شیعی ـ که من به چشم میبینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کمتوان شده است. در مقابل آنچه پررنگتر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیهخوانی.
من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعۀ سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر میرسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایشهایی علیه علمای روشننگر دینی هم دیده میشود. امروزه میبینیم که بعضی از گروههای افراطی شیعه حتی به آیتالله مطهری هم دشنام میدهند. به شریعتی که قبلاً هم دشنام میدادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانهها ترویج میشود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومتهای تفرقهافکن منطقه است.